هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵

پيتر پتي گرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 303
آفلاین
نزديك نيمه شب بود. مه اي كه چندين ماه بود همه جا را فرا گرفته بود امشب بي تابي مي كرد. با شدت خودش را بر پنجره ها مي كوبيد تا شايد راهي به درون خانه ها و انسان ها پيدا كند. سكوتي وجود نداشت. همه جا را همهمه ي نااميدي و تاريكي پوشانده بود. صداي جغدي به اين همهمه پيوست.
در اتاق كوچكي، مردي بر روي مبل راحتي لم داده بود. چشمانش بدون تمركز به بيرون از پنجره ها خيره شده بودند. گويي از ميان اين مه غليظ حركت مي كردند. در دست راستش جام نقره اي رنگي با حالتي نامتعادل قرار داشت و هر از گاهي مقداري از مايع ي قرمز رنگ درونش سرازير مي شد.
ناگهان چيزي در كنارش حركت كرد. هوشيار شد و اطرافش را سريع از نظر گذراند. سايه ي لرزان و سبزرنگي را كنار پايش ديد. با علاقه به "مارشبح" نگاه كرد. اگر هم توقع شنيدن فش فش معمول را داشت ذهنش فريبش داد. صداي مردي شنيده شد. مردي كه گويي هزاران سال پيش مرده بود.
" خائنين رو به دژ بيار "
و بعد " مار شبح" بار دگر ناپديد شد. انتظار اين را داشت. شايد هم اگر وقت بيشتري داشت به اين نكته توجه مي كرد كه علت انتخاب شدنش براي اين ماموريت تنها تواناييهايش نيست. ممكن بود با مسئله ي خيانت ارتباطي داشته باشد!؟...وقتي براي فكر كردن نداشت.
حتي سريعتر از طلسم آواداكداورا از جايش بلند شد. چند لحظه بعد از اتاق بيرون رفته بود و البته كاملا بدون توجه به فرد دگري كه با كمال آرامش درون خانه خوابيده بود. چيزي ردايش را مواج مي ساخت. باد! دوباره وزيد، اما اين بار شنلي وجود نداشت تا به رقص بياوردش.

نزديك نيمه شب بود. با اين حال خواب براي اين مردم معنايش را از دست داده بود. از ظواهر خانه ها و آدم ها بر مي آمد كه اينجا محله اي مشنگ نشين باشد. آنهم نه از آن مشنگ هاي پولداري كه سوار بر ماشين هاي آخرين مدلشان بيرون مي روند. البته چه بهتر! شايد در آن شرايط ظاهر مرد توجه بيشتري را جلب مي كرد.
بدون توجه به چند بچه كه دور آتشي گرد هم آمده بودند وارد كوچه اي شد. راه را بلد بود. اين را مي شد از چشمان با اراده و نگاه مطمئنش فهميد. جلوي در چوبي و كوتاهي ايستاد. چوب بلند و باريكي را از زير شنلش بيرون آورد. چند كلنه را زير لب زمزمه كرد و بعد ساكت و مشتاق به در چشم دوخت. چند لحظه ي بعد مرد كوتاه قامتي در را باز كرد. با حالتي مرموز به اطرافش نگاه كرد و بعد رو به مرد گفت:
-چي مي خواي اسنيپ؟
-اون ها كجان؟
-من نمي دونم...اصلا چرا بايد به تو اعتماد كنم؟
-ببين دورف احمق!! مثل اينكه هنوز نفهميدي براي چي زنده اي؟
دورف با نگراني سرش را تكان داد. مي دانست قلدري كردن براي مردي كه در مقابلش ايستاده فايده اي ندارد.
-بيا تو.

---------------------------------------------------
چند نكته براي كساني كه مي خواهند ادامه بدن!
سوروس اسنيپ پيغام لرد رو گرفت تا خائنين رو پيدا كنه. به يك شهر مشنگ نشين رفته و با يك دورف ملاقات كرد. اين دورف مي تونه يك جاسوس، يك عضو محفل و يا هر چيز ديگه اي باشه اما چيزي در مورد جاي اون دونفر مي دونه.


پیتر پتیگرو!
چند مورد وجود داره :
بند اول متن-ات ، یه جور بی ملاحظگی در توصیفه! چند نماد کلیشه شده که سعی می کنه به من بگه تاریکی شومی حکم فرماست!
بار ها نوشتیم که سیاه نوشتن فقط به این معنی نیست که این جور توصیف های ناتورالیستی بکنی! این جغد و بی خوابی و فقر و نا امیدی و ...، تنها راه های سیاه نوشتن نیستن!
باری قبل تر راجع به راه های دیگش توضیح دادم!
و تکه ای که سریع تر از طلسم آوادا کداورا اسنیپ از جاش حرکت می کنه ، اگر چه گویا مقصودش اینه که سرعت مرگ بار و درواقع حرکت سریع به سوی مرگ اسنیپ رو نشون بد ، یه قدری خامه! یعنی می شد از ترکیبی دیگه استفاده کرد! مثل : /سریع تر از مرگ بار ترین طلسم ها حرکت کرد!/ سبک تر از مرگ بار ترین طلسم ها ../. چیزی مثه این!

و البته نکته ی درخشان متن دیالوگ ها حساب شده و قوی انتها ی متن بود!
تعلیقی که بار ها بهش اشاره کردیم و کار خوبیه رو این جا اجرا کردی!
اما در مورد دورف ، می شد با یه پیشینه براش ، هم متن رو جذاب تر کنی هم از پاانویس های خارج از متن جلوگیری کنی!

متنت از جمله متن ها استاندارده اما از سایه ی لرد سیاه متن های درخشانی که پیشتر هم نوشتی انتظار می ره!

به هر روی :
6.5/10


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۵ ۱۴:۵۰:۵۵

[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۰:۳۲ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

تام ریدلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
شکنجه گاه این بار میزبان خائنان خواهد بود!

مرگ خورانی که به سمت دشمن رفنتد و به لرد سیاه پشت کرده اند با سخت ترین مجازات ها رو به رو خواهند شد!

دو مرگ خوار سابق - ریگولوس بلک و گتافیکس - باری نخستین شکنجه ها انتخاب شده اند!
در مورد این خائنان ، رحم نداشته باشید! هرگز در رساندن بزرگ ترین رنج ها به آن ها تردید نکنید!

کار ما کشف تن است برای شکنجه ی خائنان!
نفرین سایه بر آن ها و همه ی خائنان به لرد سیاه باد!

............

مرگ خواران و خادمان سیاهی!

برای همه ی کسانی که خود را مرگ خوار می دانند حضور در شکنجه ی خائنان واجب است!
هر کس که بی آنکه دلیلی موجه داشته باشد ، در شکنجه ی مقدس غایب باشد از باند مرگ خوارن اخراح می شود!
یک پاکسازی عظیم در راه است و اگر می خواهید وفاداریتان را ثابت کنید ، تحت فرمان لرد سیاه باشید!
......................

-بلند شو نات!لرد سیاه سپاس گزار توست که خبر خیانت خادمان سست اش رو به او می دی!
مرد قوی هیکل ، که روی فرش خاک خورده ی مقابل میز نهار خوری باریک و بلند به حالت تعظیم ، خمیده بود ؛ سر بلند کرد!
- باعث افتخار منه ارباب! باعث خوشحالی منه!

ولدمورت چند قدمی به سمت مرگ خوار پیش رفت!
صدا خش خشی که از گلویش بیرون می ریخت ، به زبان بیگانه ای چیزی موزون را دو بار تکرار کرد!
شبح سبز ماری در هوا پدیدار شد و بلا فاصله به سمت در رفت و نا پدید شد!

-مرخصی نات! می تونی بری!

.......

پست ها رو از جایی ادامه بدید که شبح مار مربوطه به سوروس اسنیپ می رسه و او فرمان لرد سیاه رو در یافت می کن!
صریح و خدشه نا پذیر :
"ریگولوس و گتافیکس رو پیدا کن سوروس!
برج سیاه ِ دژ مرگ دوباره باید زنده بشه!"

این متن فرمانه!
و بعد پیدا کردن خائنان و روند شکنجه ی آن ها باید سوژه ی رول باشه!
کشتن شان فعلا مجاز نیست!
اما بی شک کار به آن جا هم کشیده خواهد شد! به فرمان لرد سیاه به زودی مرگ به سراغشان خواهد آمد.

خشم لرد سیاه سهم گین خواهد بود!
پس از خائنان آتش دامن دشمنان سایه را خواهد گرفت.

باشد که لرد سیاه بر خیزد و جاودانه فرمان براند.


پ.ن :
روی پست ها شما ارزش گزاری می شه و بر ساس این ارزش گزاری مرگ خوران در رتبه های مرگ خواری پس رفت یا پیر فت خواهند کرد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۲/۴ ۲۱:۳۳:۵۹


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵

پيتر پتي گرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 303
آفلاین
سياهي هميشه پيروز است!!

دژ مرگ بار دگر تحت فرمان روايي سرورمان كارش را آغاز خواهد كرد. اين مكانه مخوفِ شكنجه ي دورگه ها دوباره بر مي خيزد!!
زين پس طبق مشورتي كه ما بين يارانِ تاريكي انجام خواهد شد( نظر خواهي در همين تاپيك!) يكي از افراد محفل ققنوس، انجمن خائنين به خون اصيل، و يا دورگه ها براي شكنجه شدن آورده خواهند شد.
پس از اين انتخاب خادمان سياهي بايد شخص مورد نظر را پيدا كنند و به دژ نزد سرورمان بياورند! ( در حقيقت بايد فرد را توسط چند پست بيابند و بگيرند!) بعد هم لرد سياه در مورد شكنجه تصميم مي گيرند و خود فرد مورد نظر هم بايد در اينجا پست بزند!
به زودي نظر سنجي در مورد نخستين قرباني قرار خواهد گرفت!! در انتظار ظهور قدرت تاريكي باشيد!!



پيتر پتي گرو
سايه ي تاريكي


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵

لوسیوس مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۹:۵۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 812
آفلاین
خانه ریدل 8:45 صبح :




پيتر پتي گرو در حالی که دو تا کیسه گرجه فرنگی در دست هایش بود به طرف خانه ریدل حرکت می نمایید، اما حس خوبی نداشت تازه از یک جنگ سخت به بزرگی عملیات فتحُ المبین بازگشته بود... کمی آسیب دید بود گوشه چپ چشمانش دچار تو رفتگی شده بود...به نظر می رسید نفرین سختی رویش اجرا شده، اما باز هم به عشق خدمت به لردسیاه باز هم سحر گاه از خواب بیدار شده بود و برای تهیه مواد لازم برای زابینی که قرار بود امروز صبح تماته درست کند! خریده بود وارد حیاط خانه شد همه درختانی که روزی پر از برگ های پهن وسبز بود حالا به هیزمی سوخته تبدیل شده بود! برگ‌ها و گل‌های نیلوفر که روی همه خانه را پوشانده بود حتی برگ خشکی نیز از آنها باقی نمانده بود چندین سطل زباله پر شده بیش از ظرفیت( برای اطلاعات بیشتر در مورد این سطل ها به کارتون تام وجری نگاه کنید) اطراف حیاط خانه را اشغال کرده بود و جای حوض ها و آب نمای زیبا حالا محل انداختن قوطی های ویسکی جادوی 300% بود! که مرگ خوران شب ها اینجا به .....مشغول بودند.

پيتر پتي گرو در را باز کرد وارد راه روی بزرگی شد که صد ها شاخه تبدیل میشد. او به چپ پیچید جای که به آشپزخانه منتهی میشد... اما به ناگاه هری پاتر را انجا دید! ( صحنه آهسته شد) کیسه های گرجه فرتگی از دستان پيتر پتي گرو رها شد ( صحنه نورمال شد) هری را دید چوب دستی خود را به زیرکی و زبلی هر چه تمام تر به سوی پيتر پتي گرو نشانه رفت و فریاد زد:

- آذرخشیوست!

پيتر پتي گرو :

هری:
پيتر پتي گرو که حالا گیچ شده بود و موهای سرش هم میکروبی شده بود چشمانش به طرف دیگر افتاد جای که لوستر آشپزخانه بود و با تصویری هولناک مواجه شد و فریاد زد :

-زابینی

زابینی آویز از لوستر

هری



----------------------------------------

آیا هری را به شکنجه گاه می برند ومورد آزار قرار میدهند؟

آیا پيتر پتي گرو از دهانش برق خارج می شود؟ (مانند اژدها)


جادوگران گذشته ، حال و آینده منه...


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۴

بارتیموس کراوچ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۳۳ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۱۷ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶
از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 165
آفلاین
لردسیاه با دیدن حادثه گرخید .
سالی شبیه فل فل دلمه ای شد.
ریشای دومبول به زمین افتاد .
ققی قرمز شد.
لردسیاه با کمی وحشت گفت:
- اینجا چی شده؟ پی نشست کرده؟؟
یک دفعه لرد و دومبول همدیگه رو می بینن.
لرد :
- موها ا. ا. ا . ا دومبول ل ل ل
دومبول که کم مونده بود قش کنه:
- م م م م ا اینجا چی کار می کنیم؟؟؟ کفتر ما انجا نه اینجا چی کار داشتیم؟؟
لرد: آواداکداورا
دومبول خودشو پرت میکنه کنار دیوار:
- خشانت!!!! تامی خودت کردی که لعنت بر خودت ، و چوبشو در میاره تا از خودش محافظت کنه.
ققی با جسارت به دومبول می گه:
- کمربندمو در بیارم؟؟؟
دومبول :
- کمبرمند چیه ! چوبتو در بیار
ققی با تعجب به دومبول نگاه میکنه:
چوب !!! گفتم داریم میایم مهمونی احتیاج نمی شه ، ولی کمربند دارم ا
دومبول با عصبانیت به خودش میگه:
- آنفلانزا زده به مخش البته از اولم مخ نداشت
.
سالازار با سردرگمی به لردسیاه نگاه کرد و گفت:
اینا اومد چی کار ؟؟
لرد جواب او را نداد . بعد از چند دقیقه گفت
نکنه اومدن بمبو ببرن .
لرد مشکوک نگاهی به سالازار انداخت:
-ببینم سالی تو از اول اینقدر باهوش بودی؟ با وقتی اومدی اسلیترین اینجوری شدی؟
سالازار کمی فکر کرد:
- نیدونم یادم نمیاد
لرد:
-
یک دفعه دومبول از اونور داد زد تامی امروز تکلیفمونو یه سره می کنم یا من میزنم ناقصت میکنم یا تو میزنی ققی رو میکشی .... بمبم که به فنا دادی.
ققی : از خودت مایع بزار
بارتی , بلیز , دراکو و رودلف بیهوش روی زمین افتاده بودند.


[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۴

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۳۸:۱۸ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
بلیز با حیرت دور بمب چرخی زد . بارتی و دراکو و رودلف نیز از دور به تحسین بمب پرداخته بودند . ناگهان چشم بلیز بر روی تکه کاغذ کهنه ای افتاد که با علامت اسکلت مانندی بر روی بمب خودنمایی میکرد .
بلیز که از دیدن آن کاملا رنگش سفید شده بود با صدای لرزانی گفت :
_ دراکو ....ی.... یک....ل....لحظه....بیا ...ای...این....اینجا ....رو ببین .
دراکو با سردرگمی نگاهی به بلیز انداخت که صورتش از ترس به رنگ سفید درومده بود سپس گفت :
_ چی شده بلیز ؟ باز که دنبال دردسر نیستی
بلیز با صدای لرزانی گفت :
_ نه ....به جون... او .. اون مو..و. موهای ....اسموت....نشدت....ی...بک ...لح..ظه بیا.... اینجا....ر....ر... رو ....یک ...نگاه ...ب....ب...بنداز .
دراکو با خشم به سمت بلیز رفت .
دراکو همانطور که چپ چپ بلیز رو نگاه میکرد گفت :
_ خب چیه ؟
بلیز با دست لرزانش به کاغذ کهنه ای اشاره کرد که روی موشک قرار داشت .
دراکو با کنجکاوی کاغذ کهنه رو خوند .

توجه :
این بمب یک دقیقه پس از خوندن این نامه منفجر میشود .


دراکو چند لحظه چپ چپ به بلیز نگاه کرد . سپس :
دیش دوش دیش !!!
بلیز در حالی که سرش رو گرفته بود گفت :
_ آخ چرا میزنی ؟
دراکو : برای اینکه این بمب خیلی وقته که اینجاست اگر قرار بود بترکه تا به حال ترکیده بود فهمیدی ؟

در همون لحظه :


بوووووووم!!!

_ سالی جون این صدای چی بود ؟
صدای سالاز از قفس خالی به گوش رسید :
_ نمیدونم ولی مثل اینکه یک اتفاقی افتاده !
صدای ولدمورت : نکنه بمبه منفجر شده ؟
صدای لرزان سالی بلند شد :
_ ای وای یادم رفته بود کاغذ رو از روش وردارم .
صدای خشمگین ولدمورت :
_ ای مرده شور اون هیکل سبزت رو ببرم . بلند شو بریم ببینینم چه خبر شده !
ناگهان در قفس باز شد و ولدمورت و سالی از درون آن پدیدار شدند که با سرعت داشتند به سمت در خروجی حرکت میکردند .

این مکالمات هم زمان با مکالمات بین سالی و ولدمورت است :

بوووووووم!!!

_ اوا دامبی ! قربون اون دومبولیسمت برم این صدای چی بود تمام پرهام ریختش ؟
صدای دامبلدور از راهرو به گوش رسید :
_ عزیزم اینکه پرهات میریزه بخاطر آنفلانزا مرغیه ! چرا میپیچونی ؟
صدای ققی از راهرو به گوش رسید :
_ ریشای خودتم دست کمی از پرهای من نداره ها
دامبلدور که به شدت قرمز شد بود گفت :
_ حالا این صدای چی بود ؟
ققی : فکر کنم از طبقه پایین بودش !
دامبلدور در حالی که ریشاش رو از روی زمین جمع میکرد فریاد زد :
_ پس بدو پرهات رو جمع کن بریم ببینینم چه خبر شده .

مدتی بعد

از یک طرف راهرو سالی و ولدمورت و از طرفی دیگر ققی و دامبل داشتند با سرعت خودشون رو به محل حادثه میرسوندند ....




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۴

بارتیموس کراوچ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۳۳ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۱۷ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶
از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 165
آفلاین
لارا و پیتر دویدند به طرف جایی که نور سبز را دیده بودند.
سیریوس کنار رونان زانو زده بود ، صورتش سفید شده بود مثل رونان ،به رونان خیره شده بود.
انگار لارا متوجه سیروس و رونان نبود:
_این نور سبز چه بود ؟
پیتر بعدا بهت میگم فعلا باید سیریوس را بگیریم.
پیتر چوبشو دراورد و به طرف او گرفت:
بلند شو ...
او هیچ حرکتی نکرد،فقط به رونان نگاه میکرد ... به رونان...
پیتر داد بلندی زد:
_گفتم بلند شووووووووووو
سیریوس تکون نخورد .
پیتر :بلند شو ...اون نمرده!!!!
سیریوس با شنیدن این جمله از خود بیخود شد و...


***جلوی شکاف***

دراکو خوشحال داخل شکاف شد.
بلیز : اینجا کجاست؟؟؟
دراکو :تشکیلات مخفی دژ.
وسط سالن محفزه کوچک شیشه ای قرار داشت، داخل ان یک گلوله ی نسبتا بزرگ بود ،مایع سبزرنگی دران دیده می شد.
دراکو: همینجاست!!
بلیز با سردرگمی: چی؟
دراکو: بمب
بلیز:


================================
غیر رول


ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۹ ۱۸:۴۹:۲۵
ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۹ ۱۸:۵۲:۵۶

[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۴

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶
از برزخ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 380
آفلاین
چند تا راهرو این ورد تر !! جایی که رونان و سیریوس قرار داشتند …

دو سایه هر لحظه نزدیک تر میشدند…
لارا با نگرانی نگاهی به پیتر انداخت و پیچ و تابی آهسته به بدنش داد ، انگار قصد داشت کاری کند اما مغزش قد نمی داد ! سپس دوباره به پیتر نگاهی انداخت با صدایی آهسته به پیتر گفت :
- پیتر ! چی کار کنیم ؟
- نمی دونم ... احساس بدی دارم ... باید راه فراری وجود داشته باشه شاید اگه بتونیم قافل گیرشون کنیم و سریع فرار کنیم... (!) ... اما ...
لارا به سرعت پرسید:
- اما چی ؟
- این کار عملی نیست ! ... من یک انگشت ندارم و همیشه تو ورد فرستادن مشکل دارم ! ... نمی تونیم قافل گیرشون کنیم و فرار کنیم ... متاسفم !
لارا بار دیگر کش و غوسی به به بدنش میده و این پا ، اون پا می کنه ! ... که دلیل آن هم قطعا از ترس و ندانستن راه فرار بود ...
لارا خواست چیزی بگه که ناگهان نور خیره کننده ی سبزی فضای را پر کرد و باعث شد که رونان با صدای بلندی فریاد بزند ... کنار دیوار روی زمین بیوفتد ...
برای لحظه ای کوتاه انگار زمان ایستاد ...
دگر هیچ چیز مشخص نبود ... فقط سیریوس بود و تنه بی حرکت رونان ! دیگر صدای پچ پچ خفیفی که از پشت دیوار بود هم شنیده نمی شد ... !
--[]--
یک کم کوتاه بود ولی باز برا بقیه راحت تره من خودم مخم ترکید این پست های طویل قبلی رو خوندم تا داستان دستم بیاد !

=======================

اهم...اهم...
سوروس عزيز!
ها.....افتخار دادي!!!

پستت تيكه هاي خيلي جالبي داشت مخصوصا قسمتي كه پيتر به نداشتن انگشتش اشاره مي كرد و همينطور قسمت پيچ و تاب(!) ها!!!
كلا با وجود كوتاهيش خيلي جالب بود.هم فضاسازي و توصيفات مناسبي داشت و هم ديالوگهاش به جا و خوب بودند!!
همين ديگه زيادي بنويسم پول تلفنم زياد مي شه!!!

موفق باشي
پيتر پتيگرو!


شک نکن!


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۴

پيتر پتي گرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 303
آفلاین
سيريوس با حركت سرش به رونان گفت كه به دنبالش بره.به سمت راست راهرو پيچيدند و در مقابل دري قرار گرفتند كه صدا ازش بيرون مي آمد.
ولي اتاق ديگر ساكت بود.سيريوس و رونان چوبدستي هايشان را آماده كردند و ه وارد اتاق شدند. ولي اتاق خالي بود.
- من مطمئنم كه صداي كسي اومد....تو هم شنيدي نه؟!
- آره...صداي زنانه اي هم بود....
از اتاق بيرون اومدن.

كمي اونورتر*

- احمق داشتي لومون مي دادي!!
- به من نگو احمق كله پوك! حالا بيا زودتر بريم! مگه يادت رفته؟ مثلا ما دو نفر بايد مي رفتيم تعدادشونو شناسايي كنيم!
لارا و پيتر بعد از اينكه مطمئن شدند كسي توي راهرو نيست به راهشون ادامه دادن. كمي جلوتر يكدفعه صدايي توجهشون رو جلب كرد...
- فكر مي كنم قراره فردا بيارنش... واي اگه بياد چي مي شه!!!
- حالا سيريوس براي چي اون مي خواد!؟
- خب با اون بمب مي تونيم خيلي كارها بكنيم.....
صداي تو دو تا مرد بود كه داشتند با هيجان با همديگه صحبت مي كردن. از سايه هايي كه مشعل ها ايجاد كرده بودند معلوم بود كه يكيشان چاق و قد بلنده و ديگري هم لاغر اندام و بلند. مرد چاق هنوز هم داشت حرف مي زد و دستهاش رو با هيجان تكون مي داد. اون و دوستش كم كم به مخفي گاه لارا و پيتر نزديك مي شدن....

كمي اونوتر
چند راهرو اونورتر*

- هي دراكو بنظرت لارا از من خوشش مياد!؟
- عمرا!!! حالا هم خفه شو حواستو جمع كن.
بليز و دراكو در حال باز كردن يك سوراخ توي ديوار بودن. بليز نگهباني مي داد و دراكو سعي مي كرد تا ورد مورد نظر رو به ياد بياره!!!
- آهان! قفليوس سريتوس باز!!!
و يك شكاف باريك بين ديوار باز شد. دراكو اهرم كوچكي را كه درون شكاف بود به سمت پايين كشوند.
بلافاصله در پشت سرشو يك در باز شد. بلير با تعجب به در نگاه مي كرد.
- اين چيه!؟
- به تشكيلات فوق سري دژ مرگ خوش آمديد....


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴

فایرنزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
هوكي ري زمين ولو شده بود، و به همون صورت مونده بود...سرش كه محكم به زمين خورده بود، داشت به شدت درد مي‌كرد، و احساس مي‌كرد مغزش داغون شده...!!!
صداي لرد كه ديده نمي‌شد، از كنار قفس خالي به گوش رسيد:
"هوكي...شنيدي كه...! بهت گفتم رو بقيه رو صدا كن...و حال هم ندارم يه آواداكداورا حروم كنم...!"
پيام كاملا واضح بود...هوكي بلند شد، و در حالي كه با خشم به جلو خيره شده بود، با قدم‌هايي سريع شروع كرد به حركت طرف اتاق شكنجه‌ي مخصوص لرد...

**كمي اون طرف تر...!**
رونان، در حالي كه داشت با دقت به ديوارهاي سياه و سوخته و داغون و ترك خورده و قديمي و...(!) نگاه مي‌كرد، گفت:
"راستي سيريوس...فكر مي‌كني بقيه هم به بقيه ملحق شده‌ن...؟"
سيريوس ايستدد، و با تعجب به رونان خيره شد...بعد، نگاه عاقل اندر سفيهي به اون انداخت، و گفت:
"يعني چي بقيه به بقيه ملحق شده‌ن...؟!"
رونان هم ايستاد، و با بي‌حوصلگي تكرار كرد:"
خب يعني فكر مي7كني اونا به اينا ملحق شده‌ن تا حالا...؟!"
سيريوس كه داشت از اين شوخي بي‌مزه‌ي رونان، جوش مياورد، با خشانت گفت:
"دستت درد نكنه ديگه...! ما رو هم سركار مي‌ذاري...! نا سلامتي كار داريم ها...!"
و با قدم‌هايي بلند به راه افتاد...
رونان با تعجب رفتن اون رو نظاره كرد، و گفت:
"چرا قهر مي‌كني خب...!! دارم سوال مي‌كنم...!"
سيريوس ايستاد، و بدون اينكه برگرده، گفت:
"تو جنگل شما اينجوري سوال مي‌كردين...؟!!!"
رونان هم كه داشت از كوره در مي‌رفت، با صداي بلندي گفت:
"خب عزيز...! مي‌گم تا حالا اونايي كه رفتم بهشون خبر بدم همه چي امن و امانه، رسيدن به اون دوستان عزيزي كه يه كم پيش با ما اومدن...؟!!!"
لبخندي بر لبان سيريوس نشست، و گفت:
"آهـــان...!فهميدم منظورت رو...!آره فكر كنم...بايد رسيده باشن..."
رونان هم كه كمي دلخور شده بود، سرش را به نشانه‌ي تاييد تكان داد، و به دنبال سيريوس به راه افتاد تا راهي را كه آمده بودند، برگردند...
هوز چند قدمي نرفته بودند، كه صداي قرچ قروچي شنيده شد...
هر دوشون كه توي اون سكوت قبل از اون صداها، گوشاشون كاملا تيز شده بود، ايستادند و در جا خشكشون زد...
يعني صداي چي بود...؟سيريوس برگشت، و با تعجب به رونان كه چند قدم عقب تر بود، خيره شد...و و قتي ديد كه اون هم خشكش زده، فهميد كه منبع يه جاي ديگه‌س...!
صداي قرچ قروچ، بار ديگه، اما اين بار بلندتر به گوش رسيد...بعد، صداهاي ديگه شبيه آه كشيدن، فروريخت چوب و سنگ، پچ پچ...!
چه خبر بود...؟! معلوم بود صداها درست از آن طرف ديوار راهرويي كه در آن رونان و سيريوس در حرك بودند، ميومد...! ولي صداي چي مي‌تونست باشه...
سيريوس دهانش رو در حاليكه چوب‌دستيش رو محكم تر گرفته بود، بازكرد كه يه چيزي بگه كه...
"آخيـش...!!! گردنم گرفته بابا...! چند روز بود اينجوري مونده بوديم...؟! ارباب كو...؟!"
.........................................................................


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.