هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۸:۴۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
#11
سوجه جدید


جنگل ممنوعه‌ی هاگوارتز، جای پر رمز و رازی است. پر رمز و راز تر از آن چه که همگان فکرش را می‌کنند. در دل کتب بسیاری که در مورد این جنگل نوشته شده و در بین جزوات سری و بایگانی شده‌ی وزارتخانه نیز تنها چند درصد از اسرار این جنگل آمده و شاید اگر کسی می‌دانست چه موجوداتی در این جنگل زندگی می‌کنند هیچگاه اجازه نمی‌داد در نزدیکی آن، مدرسه‌ای دایر باشد. موجوداتی در این جنگل زندگی می‌کنند که هر جادوگری آن‌ها را دیده، یا زنده نمانده یا هیچ وقت نخواسته بلایی که بر سرش آمده را برای کسی بازگو کند. البته نگارنده‌ی این متن نیز جزو دسته‌ی اول است! القصّه ... این موجودات که کاری به ما نداشته اند و ما نیز کاری به آن‌ها نداریم. چه کاریه اصن! بعضی اسرار بهتر است تا ابد سر به مهر بمانند. موجودات کم خطر تری نیز در جنگل ممنوعه زندگی می‌کنند که زندگی مخفیانه‌ای دارند و اجتماع منزوی مخصوص به خودشان را بدون ارتباط با محیط اطراف تشکیل داده اند. درست مانند جادوگران! از قضا آن‌ها مدرسه‌ای نیز دارند که در نزدیکی هاگوارتز قرار دارد.

- خوب بچه ها ... درس امروز ما در مورد جادوگرنماهاست! شاید تا حالا این اسم به گوشتون نخورده باشه، واس خاطر این که وزارتخونه سال‌هاس جادوگرنما شدن رو ممنوع کرده! ولی خوب ... کیه که ندونه وزارتخونه همیشه در مورد جادوگرا سخگیریای بی‌جا داشته و داره؟ و کیه که ندونه ... قوانین وزارتخونه همیشه تمام و کمال اجرا نمی‌شن؟

دانش آموزان دم‌هایشان را به نشانه تایید تکان دادند. البته چیزی که آن‌ها می‌دانستند در واقع این بود که استاد جادوگرشناسیشان عقاید عجیب و ترسناکی دارد و شاید مخالفان تدریس او در مدرسه، حق داشتند که او را فاقد صلاحیت می‌دانستند.

- به هر حال ... ما این جا کسیو مجبور به زیر پا گذاشتن قانون نمی‌کنیم! هر کی اختیار خودشو داره ... ولی خوب ... اگه کسی خودش دلش خواست جادوگرنما بشه ... ینی دلش خواست و دل و جیگرشو هم داشت ... مام می‌تونیم نمره کاملو بش بدیم بره حالشو ببره!

دانش آموزان با بهت به زمین سم می‌مالیدند. پروفسور که گمان نمی‌کرد دانش آموز دل و جیگر داری در کلاسش باشد ادامه داد:

- جونم واستون بگه که جادوگرنماها ...

- ببخشید پروفسور! می‌شه توضیح بدید چطور می‌شه تبدیل به یه جادوگرنما شد؟

پروفسور جاگرید که انتظار شنیدن چنین سوالی را نداشت، سعی کرد هیجان و ذوقش را پنهان کند و شروع به توضیح داد ...

- سوال جالبیه ... البته می‌دونم که این کار به دردتون نمی‌خوره ولی خوب ... چون از کنجکاوی خوشم میاد واست توضیح می‌دم. اول از همه باهاس یه جادوگر شکار کنی.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۸:۴۰ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
#12
ارباب! علامت شوم ما کو؟! بو میاد ارباب! شمام حس می‌کنین؟

1- هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!

ارباب! این چه سوالیه ... ما خونه زادیم! خاطرات شمال؟ اون همه شور و حال؟ هیچی به هیچی؟


2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

ارباب هیچی بهتر از صداقت نیست ... ما اصلا کتاب‌ها رو نخوندیم که بخوایم این سوال رو جواب بدیم. ما فقط شما رو می‌شناسیم، اونم وقتی گریبان عدم داشت با دست خلقت می‌درید، ارادت به شما در ما شعله زد بدون این که چیز خاصی بدونیم! همه‌ی عمر هم برنمی‌داریم سر از این خمار مستی. که هنوز ما نبودیم که شما بر دلمان نزول اجلال فرمودید و نشستید.


3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

ارباب! هیچی بهتر از صداقت نیست ... ما هیچ هدفی نداریم اصلا که بخواد جاه طلبانه باشه. هیچ افق دیدی هم نسبت به آینده نداریم! هیچی به هیچی!


4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

ارباب! هیچی بهتر از صداقت نیست! همونطور که عرض کردیم ما اصلا نمی‌شناسیم کسی رو به جز شما که بخوایم روش لقب بذاریم. هیچ افق دیدی هم نداریم که کی مرگخواره کی محفلی. دنیا همه لرد و به جز او همه هیچ. ای هیچ، برای هیچ، بر هیچ مپیچ!


5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

ارباب اینا اصلا شکم ندارن که بخوان سیرش کنن! کلا هیچی ندارن! هیچی نیستن! ما که اصلا ویزلی نمی‌بینیم که بخواد شکم داشته باشه حالا! ما به صحرا بنگریم، صحرا ارباب بینیم! به دریا بنگریم، دریا ارباب بینیم! به هر جا بنگریم، کوه و در و دشت ... نشان از شکوه و جلال ارباب ببینیم.


6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

ارباب شما که خاک را به نظر کیمیا کنید ... یه گوشه‌ی چشمی اگه به اینا بکنید دودمانشون دود می‌شه می‌ره هوا! ابهت نگاه شما سنگ رو هم آب می‌کنه.


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

ارباب ما در صورت عضویت اصلا رفتاری نخواهیم داشت! همین که زیر سایه شما باشیم بسه. دیگه چیزی از زندگی نمی‌خوایم. می‌تونیم با آسودگی خاطر منتظر فرا رسیدن عجل بمونیم.


8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

ارباب! نگفتم بو میاد؟ بوی پاپوش درست کردن! ما روحمونم خبر نداره ... کار دشمنه، می‌خوان بندازن گردن ما، پیش شما خرابمون کنن.


9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

ارباب دامبلدور هر کی که هست و ریشش هرچی که هست، مهم نیست! می‌شه در روزهای سرد زمستون سوزوندش و به هیچ تبدیلش کرد تا شما گرم شین!


ارباب بو فضارو خفقان آور کرده ... حس می‌کنید؟ بوی حسادت ... بوی ترس ... بوی زیرآب زنی ... می‌ترسن ارباب! می‌ترسن از خادم وفاداری که اگه برگرده زیر سایه اربابش خیلیا رو زخمی می‌کنه! می‌ترسن از کسی که در سبقه اش کوچکترین لکه ای دیده نمی‌شه! می‌ترسن و سعی می‌کنن بکوبنش و پیش شما خرابش کنن تا بزرگتر از خودشون نشه! ولی نمی‌تونن ارباب ... شما ذکاوتمند تر از اونید که خام شایعاتی چون کودتای من، پیوستنم به محفل، ارتباط با دامبلدور و این چرندیات بشید! بوی لجن میاد از این همه تخریب و دروغی که پشت سر منه ... درو وا کنین تا بیام و زخمیشون کنم سرورم. بیام و دئودورانتی باشم در این فضای کثیف ... اگه وا نکنین ... هیچی به هیچی ارباب! بگمن بی شما هیچه!


آقاى بگمن!

من بينش و هوش و ذكاوت ارباب رو ندارم... شايعات رو باور ميكنم و شايعات ميگن شما كودتا كردين!
اما...!

در ادامه بايد بگم كه:

لرد سياه فرمودند:

علامت شوم نداشتی...هیچوقت نداشتی. توهم زدی. برو دنبال کارت، وقت ما رو نگیر.
بله...خاطرات شما رو خوب به خاطر داریم! بر جای ما تکیه زده بودی...
شما و اهداف جاه طلبانه؟...این باید یه جوک باشه!
شما پیش ما بسیار خرابی! لزومی نداره کسی خرابت کنه. خودت لکه ای..لکه ننگ...لکه شرم!
بیا تا با دستای خودمون دنیا رو از وجود نحست پاک کنیم!
دادن هر نوع لقبی به حشرات مرگخوار، بسیار ممنوع، و موجب اخراج می باشد.

ما رو ببین! جز ما نبین!

تاييد شد!





ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۷ ۱۷:۴۵:۰۲

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۷:۱۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
#13
- نفر بعد!

- ما بیایم؟

لودو که چند لحظه پیش وارد خانه شده بود، بی خبر از همه جا داوطلب شده و جلو آمد.

- لودو! کدوم گوری بودی؟!

- چیزه ... هیچی بهتر از صداقت نیست ارباب! گفتین آشغالارو بذاریم دم در ... هیچی دیگه! مام رفتیم گذاشتیم و برگشتیم.

- یک ساله که پیدات نیست! تمام مدت آشغال می‌ذاشتی دم در پدرسوخته؟!

- نه ارباب کل مدت که نه ... یه مدتشو داشتیم آشغال می‌ذاشتیم ... بقیشو گفتیم حالا که اومدیم تا دم در ... هیچی بهتر از صداقت نیست ارباب! گفتیم بریم سر کوچه یه نوشیدنی کره‌ای لیمویی هم بخوریم بعد برگردیم!

- یک سال طول کشید بخوریش؟

- نه ارباب یک سال که نه ... سر کوچه نوشیدنی کره‌ای نداشت. هیچی بهتر از صداقت نیست ارباب؛ داشت! ولی لیموییشو تموم کرده بود. مام گفتیم حالا که اومدیم سر کوچه ... بریم تا یه مغازه دیگه که لیموییشو تموم نکرده باشه. نه که تا مغازه بعدی یک سال راه بوده باشه ها ... نه! هیچی بهتر از صداقت نیست! مغازه بعدی بسته بود و اونم هیچی به هیچی! این شد که ...

- بسه لودو بسه ... این یک سال هم مثل باقی سال‌های گذشته‌ات چیزی جز تباهی نداشته. بیا دستت رو بذار روی این گوی بلکه آیندت چیزی داشته باشه.

لودو آب دهانش را قورت داد و با گام‌هایی لرزان مقابل لرد قرار گرفت. لرد که می‌دانست اگر او را بفرستد برای شستن دست‌هایش، چند سالی گم و گور خواهد شد، از این کار صرف نظر کرد و با اشاره از او خواست دستش را روی گوی بگذارد. لودو اطاعت کرد و گوی برای چند لحظه مه آلود شد ... و در باقی لحظات نیز مه آلود باقی ماند.

- می‌دونی این چیه لودو؟!

- یعنی هوای آینده مرطوب همراه با رگبار پراکنده و مه غلیظه؟

- خیر!

- فاز، فاز این فیلمای شائولین و پاندای کونگ فو کاره که کلی دنبال یه رمز خفنی می‌گردن بعد وقتی پیداش می‌کنن می‌بینن هیچی به هیچی؟! پیام اخلاقی آینده ما خودباوریه؟ آینده در خود ماست؟ بروم طواف کعبه دل کنم؟

- خیر!

- آنتن نمی‌ده؟ می‌خواین برم دستامو بشورم شاید تصویر صاف شد؟

- خیر لودو! این نشون می‌ده تو نه تنها هیچ گذشته ای نداشتی ... هیچ آینده ای هم نداری! کلا هیچی به هیچی!

- هیچکس مثل شما مارو نفهمید ارباب! این بهترین تفسیری بود که از زندگی ما ارائه شد! اجازه بدین پای مبارکتونو ...

- گم شو لودو.

- چشم سرورم!

و لودو که بسیار حرف گوش کن بود رفت و باز هم گم شد!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۶:۰۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
#14
- برین کنار ببینم ... برین کنار! اهم! ببخشید ...

- مــَــــــلــــــــه؟ [بله به زبان منشی ای!]

- اوه! شما وضعیت تاهلتون چطوریاس؟

- برین کنار ... راهو باز کنید ... تو اومدی جلو که اینو بپرسی رودلف؟

- گیر نده تو این وضعیتا! خانم بعدا در اون مورد صحبت می‌کنیم ... ارباب ما رو کجا بردن؟

- اسمشون؟

- ارباب قدرقدرت قوی شوکت!

- کسی به این نام رو این جا نیاوردن.

- خانم این چشمش به توی ورپریده‌ی بی اصل و نسب افتاده معلوم نیست چی می‌گه! بزن لرد سیاه.

- ایشون هم این جا بستری نیستن.

این بار نوبت کراب بود که خودش را از میان سیل بیماران به پذیرش برساند. جمعیتی که این بار بدون نیاز به تنه و طلسم و داد و بیداد، به صورت خودجوش از مسیر کراب کنار می‌رفتند تا مبادا با او برخورد کنند.

- عه وا زن و شوهر خوب به هم میاینا! یکی از یکی خنگ تر. اینا که اربابو به این اسم نمی‌شناسن ... خانومم بزن اسمشونبر!

- اســ ... مشو ... نبر ... نداریم گلم.

- ای بابا! پس اسم ارباب چیه؟

در حالی که مرگخواران به دنبال محل بستری شدن اربابشان می‌گشتند، آمبولانس جادویی حامل اربابشان پشت ترافیک حاصل از تظاهرات مشنگی مانده بود و او هر لحظه خون بیشتری از دست می‌داد.

تصویر کوچک شده


همچنان خبری از لرد نشده بود و مرگخواران در سنت مانگو ول می‌چرخیدند! مورفین به داروخانه رفته و سعی داشت مسئول مربوطه را مجاب کرده و از او مورفین بگیرد. بانز، سر جادوگری که نیمه بالایی بدنش را از دست داده بود را روی شانه اش گذاشته و او را دلداری می‌داد:

- خیلی زود باهاش کنار میای. معلولیت محدودیت نیست ... من سال هاست هیچی ندارم، هیچ مشکلی هم ندارم. باز تو برو مرلینو شکر کن که یه چیزایی داری!

کراب به بخش زیبایی رفته و از ساحره‌ای که به نظر ورم کرده می‌رسید، در مورد بوتاکس پرس و جو می‌کرد. رودلف نیز در همان نزدیکی نشسته بود و ساحره‌هایی را دید می‌زد که بدون کمالات وارد اتاق عمل شده و با کوهی از کمالات از آن خارج می‌شدند.

- آره خلاصه تو بوتاکس و لیفتینگ کارش حرف نداره ... ولی از کاشت موش اصلا راضی نیستم ... هی می‌گه صبر کن کامل که دربیاد درست می‌شه ... چی چیو صبر کن آخه! الان یک ماه از کاشت گذشته ... معلومه که این موها فره!

از قضا هکتور نیز در آن لحظه از آن بخش می‌گذشت ...

- این که غصّه نداره! معجون مو صاف کن بدم؟

کراب می‌خواست به دوستش بگوید که این پیشنهاد را نپذیرد اما جرات نداشت!

- تو ... یه الف بچه ... چطور جرات می‌کنی به ساحره با اصل و نسبی مثل من بگی ساکت باشه؟ کروشیو! یالا ... بیار پایین دستتو!

حراست سنت مانگو که توان دخالت را در خود نمی‌دیدند، با دارالمجانین تماس گرفتند تا آن‌ها در مورد بلاتریکس وارد عمل شوند.

- همراه آقای ولدمورت ... همراه آقای ولدمورت به بخش پذیرش.

لودو که مشغول بیخ دیواری بازی کردن با یک مورد قطع نخاعی بود، فرصت را غنیمت شمرد و بیخیال سکه‌های لپرکانش شد و دوان دوان خود را پیش از سایرین به پذیرش رساند تا بلکه پس از به هوش آمدن لرد، به عنوان کسی که همراهی او را برعهده گرفته بتواند به وی نزدیک شود.

- همراه آقای ولد ...
- هیس ... همراه ایشون منم! لازم نیست صدا کنید.
- لطفا این فاکتور رو ببرید صندوق و پرداخت کنید تا ایشون رو بستری کنیم. آقا! با شمام!
- بله؟ کی؟ من؟
- بله دیگه! مگه شما همراه آقای ولدمورت نیستین؟!
- من؟! نه!
- مگه الان نگفتین ...
- من فکر کردم با همراه آقای ولدبیگی کار دارین خودمو انداختم وسط!
- خوب پس فاکتور ایشون رو پرداخت کنید!
- فاکتور کیو؟!
- آقای ولدبیگی!
- ایشونم الان دارن بستری می‌شن؟ خانم من غلط کردم! من همراه هیچ ولد...ی نیستم!

تصویر کوچک شده


لرد سیاه به مانند بادکنکی که خالی شده باشد با بدنی مچاله روی تخت افتاده بود و مرگخواران از پشت شیشه به تماشای او ایستاده بودند. درب اتاق مجاور که روی سر در آن عبارت «اهدای خون، اهدای زندگی» خودنمایی می‌کرد باز شد و چند مرگخوار غرغر کنان خارج شدند.

- ساحره به خون چه ربطی داره آخه! می‌خواین نگیرین خوب بگین نمی‌گیریم ... شیریا!

- بی عرضه‌ها! این همه رگبرگ ... می‌گن رگ پیدا نمی‌کنیم! کورین!

- خون خودتون کمه! من ماه به ماه چکاپ کامل می‌کنم هیچ وقت کم خونی نداشتم!

- مشنگن که مشنگن! ارباب اینطوری رو تخت بیفته بهتره یا با خون من به حیات برگرده؟

دکتر از اتاق اهدای خون خارج شد و رو به مرگخواران کرد گفت:

- آقایون! خانوما! وضع آقای ولدمورت اصلا خوب نیست. ایشون هرچه سریع تر به خون نیاز دارن. اگر نگران ایشون هستین یه کاری بکنین.

- واشتین ببینم ... من که نمردم! اژ من بگیرین.

- شما گروه خونیت چیه؟

- اشیل شیاه! یعنی همون منفی!

- گروه خونی می‌دونی چیه شما اصلا؟!

- آهان ... خیالت تخت! خونم ناب نابه! با یه قطرش می‌ری فژا.

- ول کن آقا ... ایشون اقوام نزدیک و درجه یکی نداره؟

- اونم خودمم!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۴:۵۹ پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۹۴
#15

سوجه جدید


- بی لیاقت ها ... بی چشم و رو ها ... نکنید ... سزای تک تکون با نجینی خواهد بود ... نفرین سالازار بر شما

- ساکت شو نواده‌ی ننگین! نفرین من بر توئه، سابقه نداشته در خاندان تاریک و سیاه اسلیترین کسی از خودش نور در کنه! از ارثم محرومی تازه

- بذار کنار اون قمه رو رودلف ... با قمه اهدایی خودمان نه اقلا! ای مار در آستین

- انقدر سر و صدا نکن کچل

- وینکی ... جن خوب ارباب ... باز کن دستای مارو ... اگه باز نکنی جورابمونو میدیم بهتا

- وینکی جن خوب نبود! وینکی جن بد بود! وینکی کله‌ی کله لامپی رو آبکش کرد!

- برین کنار برین کنار ... بزارین یه ابرکروشیو بهش بزنم

لرد سیاه عاقبت توسط مرگخواران خودش به زانو درآمده و در شکنجه گاهی که سال ها خودش افراد مختلف را روانه‌ی آن میکرد شکنجه میشد. نه این که خادمینش متحول شده و به سفیدی گرویده باشند؛ بلکه معتقد بودند اربابشان با سری نورانی مناسب رهبری جبهه سیاه نیست. درست همان زمان، پشت در شکنجه گاه، حلقه‌ی اصلی شورش علیه ولدمورت که توانسته بودند شکوه و ابهت او را در چشم سایر مرگخواران از بین ببرند تا حدی که او را به این خفت بیندازند، جمع شده بودند تا در باره آینده ارتش سیاه تصمیم گیری کنند.

سیوروس که به فضای سرد و نمور دخمه های شکنجه گاه بیش از سایرین عادت داشت و برخلاف سایرین فضای جلسه باعث معذب شدنش نبود بحث را آغاز کرد.

- خوب! اینم روزی که همه منتظرش بودیم ... اما هنوز مهم ترین قسمت کودتا مونده

- سیو راست میگه، باید هر چه سریع تر تا همه سرشون گرم عقده گشایی و انتقام از شکنجه های لرده یک نفر رو از بین خودمون جایگزینش کنیم

- مخالفم! بهتره یک نفر دیگه رو بشونیم جاش که ازمون حرف شنوی داشته باشه تا اختلافی پیش نیاد و اون یه نفر بقیه رو دور نزنه

- اگه همون یه نفر هممونو دور زد چی؟


دروازه عمارت ریدل ها


- میگم نکنه باور نکنه و شکنجه کندمون؟

- عب نداره ... نکشدمون؟

- عب نداره ... دخترش نخوردمون؟

- عب نداره ... هکتورش معجون نده به خوردمون؟

- عب ... اوه!

با شنیدن نام هکتور لرزه بر اندام لودو افتاد، همه ترس هایش غلبه پذیر بود اما معجون های هکتور به هیچ وجه شوخی بردار نبود!

- میگم میخوای نریم؟

روفوس پس گردنی محکمی به لودو زد و او را به جلو هل داد. مرگخوارهای سابق پس از مدتی مفقودالاثر بودن قصد رجعت به زیر سایه اربابشان را داشتند اما نداشتن دلیل محکمی برای غیبت طولانی مدتشان باعث میشد برای این کار مردد باشند.

- اگه به گوش خودش برسه این مدت کجا بودیم حتما پیدامون میکنه و میکشدمون! بذار جمع کنیم قضیه رو تا گندش در نیومده.

- باشه باشه ... بذار یه بار دیگه مرور کنیم! ما کجا بودیم؟

- پاتایا!

- پاتایا و درد به ارباب میگیم قزوین بودیم!

- ها آره ... چی کار میکردیم؟

- ماساژ؟

- ماساژ و کوفت! به ارباب میگیم داشتیم جادوی سیاه ایرانی رو از عمو کاظم یاد میگرفتیم.

پت و مت پس از مرور داستان ساختگیشان دل به دریا زده و بی خبر از خالی بودن خانه ریدل وارد آن شدند. روفوس که فشار استرس زیادی را تحمل میکرد ترجیح داد پیش از شرفیابی به محضر لرد خودش را به مرلینگاه برساند و لودو به تنهایی در حالی که مداوما صدا میزد «ارباب؟ اربـــــاب؟» به سمت اتاق اربابش حرکت کرد.

- اربــــــــــاب؟ چرا اینجا اینطوری شده؟

با ورود به اتاق لرد ترس از چهره لودو رخت بربست و جای خود را به شوقی وصف نشدنی داد. هرگز نمیتوانست صحنه ای که در مقابلش میدید را باور کند، صحنه ای که سال ها در رویاهایش میدید و بار ها نقشه های نافرجامی برایش طراحی کرده بود؛ تخت خالی و ردای لرد ولدمورت! به جز چند ثانیه ای که در شوک فرو رفته و خشک شده بود، لحظه ای برای پوشیدن ردای او و تکیه زدن بر تختش درنگ نکرد ... تخت و ردایی که چندین مرگخوار در حال بحث و جدل برای وارثش بودند.

تق تق تق تق ... قیـــــژژژژ

- ما رفتیم و برگشتیم هنوز این شیر گرم و سرد خونه ریدل درست نشده ... میشه یه فکری به حالش بکنید ارباب ... لودو!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ دوشنبه ۶ مهر ۱۳۹۴
#16
چقدر این نورافکن واژگون تو کارای من دخالت میکنه بگیرید دسترسیشو!

از اون جایی که تایید و رد کردن این لرد فیک از هیچ ارزشی برخوردار نیست درخواست روفوس رو مجددا مورد بررسی قرار میدم.


روفوس! تو همواره بدترین مرگخواری بودی که ارتش سیاه به خودش دیده. و تنها بدیست که میماند! از همین روی تصادفا من هم مشابه با واژگون ورودت به ارتش سیاه رو تایید میکنم و همینجا تو رو به سمت دست راستم منصوب میکنم. باشد که به کمک دست راستم (رودلف) لحظات بدی رو برام رقم بزنید!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: :: میتینگ " غیر رسمی " نمایشگاه کتاب 94 ::
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
#17
مــَنـــِـــم مــــــیــــــــام تصویر کوچک شده



ویرایش بعد از خوندن پست آبر: فقط آبر جان، جان جدت ولفریک منشیتو توجیه کن لپ مارو با این همه ریش و پشم نکشه جلو ملت ابهت و آبروی نداشتمون به باد عظما نره


ویرایش:
قول نمیدم لودو.. اتوماتیک از همه می پرسه " کی تورو قشنگت کرده.. " بعد لپشونو می کشه! : دی
ولی یه کاریش می کنیم حالا. بیا تو..


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۲ ۱۴:۲۵:۰۴

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۷:۱۳ شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۴
#18
خلاصه: هکتور به وسیله معجونی اجساد گورستان ریدل ها را زنده کرده. لرد به فکر استفاده ای از این زامبی ها که او را ارباب میخوانند میباشد. نجینی به این که امشب شب هالوین است و رسوم مخصوص این شب اشاره میکند.

_____________


لرد چند لحظه ای به نجینی خیره شد. لحظات برای مرگخواران که از معنای نهفته در صحبت های نجینی بی خبر بودند سخت و طاقت فرسا بود. همگی مُستَرِس این پا و آن پا میکردند! این که در پست قبل مرگخوار ها به نجینی پاسخ میدادند به دلیل سوتی نویسنده یا مار زبان بودنشان نیست! آن ها فقط لرد را در پاسخگویی به دخترش همراهی میکردند

- احسنت بر تو دخترم! قدرت ذهن خونیت به پدرت کشیده ... نجینی ایده من رو برای استفاده از لشگر زامبی ها بیان کرد، زامبی های من ...

- اینفری ایم! اینفری ایم! اینفری ایم!

فریاد یک صدای آن همه زامبی باعث شد ترس لرد از آن ها که به مرور ریخته بود با شدت بیشتری به وجودش برگردد! این بار دست انداخت و غلاف قمه ی رودلف را گرفت و او را مقابل خودش کشید تا بینشان حایل شود.

- میگفتیم ... اینفری های من! امشب ما هوس شکلات کرده ایم! به خیابان گریمولد بروید و در تک تک خانه ها را بزنید و از آن ها شکلات طلب کنید. دقت کنید که در هیچ خانه ای را نزده باقی نگذارید.

مرگخواران مات و مبهوت از ضدحالی که خورده بودند به لرد خیره ماندند. رودلف نیز به سمت لرد برگشت و گفت:

- ارباب؟ شکلات؟! اینو که چارتا فشفشه هم میتونن انجام بدن! الان ته استفاده تون از زام ... اینفری ها اینه؟

- کروشیو رودلف! خیلی گستاخ شدی ... تصمیم تصمیم ماست، اینفری های ... اممم ... عزیزمان! مشکلی که ندارید احیانا؟ یعنی مشکل که نباید ... منظورمون اینه که از پس این کار بر میاید؟

لرد با احساساتی متناقض به زامبی ها خیره شد تا پاسخشان را بشنود. خوشحال از این که بالاخره موفق شد جمله ای بگوید که نه ابهتش از بین برود و نه خشم احتمالی زامبی ها را با جمله ای امری برانگیزد و مظطرب از این که نکند دیدگاهشان به جمع آوری شکلات مانند رودلف باشد و آن را توهین تلقی کنند.

- بله ارباب! اطاعت شد.

عقب گرد و سپس قدم رو لشگر زامبی ها باعث شد کسی صدای "هــــوفـّــــــ"ـی که حاصل نفس راحت لرد بود را نشنود.

- یک نفر بره تعقیبشون! اعتمادی به این موجودات کم عقل نیست ...

در میان مرگخوارانی که همگی نگاهشان را از زامبی های در حال دور شدن میدزدیند تا با دیدن استخوان های تار عنکبوت بسته به شکوفه نیفتند، کسی هم بود که دید دیگر به آن ها داشت و لحظه ای چشم از موجودات اسکلتی بر نمیداشت.

- ارباب میشه من برم دنبالشون؟

- برو ایوان!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۳
#19
دلیل خاصی داشت که این (همه پست ها | همه عنوان ها | عنوان‌های خوانده نشده | نظرسنجی | بازدید انجمن‌ها) از صفحه اصلی حذف شد؟ امکانش هست برگرده؟


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۷:۲۴ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳
#20
جماعت مرگخوار در فضای کوچک جنگل مانند به دور از شهری که علی رغم باریک بودن هلال ماه، به لطف آتش تیربار دشمن مشنگ به هیچ وجه تاریک نبود جمع شده و به دنبال راه حلی برای بقا میگشتند. نیروهای نظامی مشنگ که مشخص نبود دقیقا به چه دلیل مرکب هایشان را رها کرده و همگی به پیاده نظام تبدیل شده بودند، در صد متری مرگخوارها دیده میشدند، فاصله ای که لحظه به لحظه کاسته میشد. سر و صدای انفجار هر چند دقیقه به گوش میرسید و به طبع آن چند مرگخوار که نسبت به سایرین بزدل تر بودند یک قد از جا میپریدند و یا بعضا به میزان رطوبت ردایشان افزوده میگشت.

- گیریم که شد! این پیاده نظامی که ما میبینیم هم به اندازه لشگر سواره خطرناک به نظر میرسن .... البته برای شما! ما که از هیچ چیز نمیترسیم! پدرسوخته ها چه ابزارآلات جنگی پیشرفته ای هم ساختن؛ باید طلسم هایی معادل این ها ابداع کنیم.

- ارباب بهتر نیست سریع تر یه راهی برای نجات پیدا کنیم تا تیکه پاره مون نکردن؟

- ما یک فکری داریم!

مرگخواران مشتاقانه به اربابشان خیره شدند ... ظاهرا وحشتی که وجودشان را فرا گرفته بود باعث شده بود فراموش کنند روال همیشگی مطرح شدن ایده های درخشان لرد چگونه است!

- اولین مرگخواری که ایده بکر ما رو حدس بزنه جایزه داره

مطابق معمول مرگخوار ها باید ایده هایشان را مطرح میکردند تا لرد درخشان ترین فکر را برگزیده و به نام خودش تمام کند و به عنوان جایزه نیز از گناه فرد برنده بابت خواندن فکرش گذشته و شکنجه اش نکند!

پس از گذشت مدت اندکی، انفجاری که در چند قدمی حلقه ی ارتش سیاه رخ داد و مشنگ هایی که از لابلای درخت ها عبور میکردند و وارد محوطه میشدند باعث شد مرگخوار ها به خود آمده و بفهمند که دشمن به آن ها رسیده!

- ارباب من یه ایده دارم ... ینی فکر کنم ایده ی شما این باشه که بهتره به جای نقشه ریختن بدویم

روونا ایده لرد را فریاد زد و دوان دوان به سمت مخالف دوید، لرد و سایر مرگخوار ها نیز به دنبال او! با دویدن جماعت جادوگر، مشنگ ها نیز شروع به دویدن به دنبال آن ها کردند! مشنگ ها دنبال مرگخوار ها بدو ... آی بدو آی بدو!

به طور کلی جادوگر جماعت به دلیل زندگی ماشینی جادویی و عادت به آپارات، در طول زندگی اش خیلی نمیدود و مسیر های بیش از چند متر را به کمک جادو طی میکند؛ نتیجتا بدن های آن ها روی فرم نیست و عادت به ورزش ندارند و نفسشان کم است ... جای تعجب ندارد اگر نژاد ضعیف تر که به علت ضعف و نداشتن توانایی مجبور است روزانه مسافت های طولانی ای را بر روی پاهای خویش طی کند پس از چند دقیقه تعقیب و گریز کوتاه به نژاد برتر برسد.

مرگخواران در کمال تعجب متوجه شدند مشنگ هایی که به آن ها میرسند بدون نشان دادن هیچ حرکت خشونت آمیزی در کنار آن ها میدوند و بعضا از آن ها جلو میزنند!

- داداش شما دارین کجا میرین؟

- ما؟ چیزه ... شما کجا میرین؟

- ما اومده بودیم پاتوق بترکونیم دیدیم شما میرین اونور گفتیم حتما جای بهتری بلدین

- بترکونین؟ کیو؟

- کیو؟ درختو! چارشنبه سوریه ها داداش!

رودلف پس از گپ کوتاهی که در حین دویدن با یکی از مشنگ ها داشت، اگر چه نفهمید چهارشنبه سوری چیست اما دست کم ملتفت شد در تشخیص مکانشان مرتکب اشتباه شده اند و آن جا میدان جنگ نیست ... اگرچه هنوز از زمانی که در آن بودند چیزی دستگیرش نشده بود.


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.