هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳
#11
خستگی آپارات از دورترین نقطه جهان هنوز در تنش باقی مانده بود. لنگ لنگان و به سختی کوله پشتی اش را روی پشتش جا به جا کرد. همیشه سفر در مناطقی که آپارات در آن ممنوع بود سخت ترین قسمت کارش بود. شش ماهی بود که در این ماموریت به سر می برد، اما بدون کوچک ترین موفقیتی حتی گزارش دادن به محفل هم بی فایده بود. پیاده روی در مناطق روستایی و هوای تمیز صبحگاهی کمی حالش را بهتر کرده بود، حداقل دیگر سر درد نداشت و حس می کرد اشتهای غذا خوردن پیدا کرده است. تصمیم گرفت وارد اولین روستا که شد اندکی غذا تهیه کند. همیشه ماندن در مناطق مشنگ نشین امنیت بیشتری داشت.
تابلوی کوچک آبی رنگی ورودی اولین روستا را نشان می داد. فرجو بی درنگ وارد روستا شد. روستای کوچکی بود اکثر روستاییان در حال جمع آوری محصولات از باغ هایشان بودند. بوی خوش میوه ها کل جاده را پر کرده بود. فرجو راهش را به سمت اولین باغ کج کرد و جلوی ورودی اش ایستاد. نفس عمیقی کشید و به سرتا سر باغ نگاهی گذرا انداخت. باغ پر بود از درختان میوه که از سنگینی بارشان سر خم کرده بودند و آماده برداشت بودند. مرد و زن میان سالی کنار درختان ایستاده بودند و به نظر می رسید که بر برداشت محصول نظارت می کنند. پسران و دختران جوانی در قسمت های مختلف باغ مشغول بودند. در این میان صدای خنده پسربچه و دختر بچه ای که دنبال هم گذاشته بودند و به دور درختان می دویدند این صحنه زیبا را تکمیل کرده بود. فرجو که محو تماشای این صحنه بود متوجه مرد جوانی که به سمت او می آمد نشد.
- کاری داشتید آقا؟

فرجو به خودش آمد و متوجه شد که وسط درگاه باغ ایستاده است. به سمت مرد برگشت و با صدایی که به زور در می آمد گفت :
- سلام. من کمی میوه و غذا احتیاج دارم. من مسافرم.

مرد و زن میانسال که به نظر می رسید صاحب باغ باشند به فرجو و کوله پشتی اش چشم دوخته بودند. فرجو در یک آن به این موضوع فکر کرد که شاید لباس های خاکی اش، کوله پشتی کثیفش و زخم رو به بهبود سمت راست صورتش کمی برای آنها سو ظن بر انگیز باشد و با این تصور قدمی به عقب بر داشت.
ناگهان با صدای زن میانسال از حرکت ایستاد :
- اونجا چه خبره گوردون؟ اون آقا چیزی احتیاج داره؟
- بله مادر، ایشون مسافر هستند و به نظر می رسه به غذا و جای استراحت نیاز داره.

پسر جوان پس از گفتن این حرف با لبخند به سمت فرجو برگشت و گفت :
- اینجا مسافر زیاد میاد.

خانم میانسال که حالا نزدیکشان ایستاده بود با مهربانی و دلسوزی نگاهی به فرجو کرد و گفت :
- به نظر خیلی خسته میاید. بهتره بیاین داخل باغ و کمی استراحت کنید. من ملانی کِستِلان هستم و این باغ متعلق به منو همسرم هست و همه کسایی که اینجان هم بچه هامون هستند.

فرجو که کمی از شوک ملاقات اولیه با این خانواده مشنگ در آمده بود تازه متوجه شباهت بسیار زیاد افراد حاضر در باغ به همدیگر شد. همه افراد بلا استثنا موهای مشکی مجعد داشتند و رنگ پوستشان همگی سفید مهتابی بود. گونه های دختر های خانواده مانند مادرشان برجسته بود و همه پسر ها مثل پدرشان چهار شانه و بلند قد بودند. فرجو که حس غریبی در دلش زنده شده بود با صدای لرزانی گفت :
- خیلی از دیدنتون خوشحالم ولی وقتی برای استراحت ندارم فقط یه کم میوه و مواد غذایی میخوام ازتون بخرم.

ملانی اخم کوتاهی کرد و چینی بر پیشانی اش انداخت و گفت :
- نیازی به پول دادن نیس، باغ ما اونقدر پر محصول هست که بتونیم به یه مسافر جوون کمک کنیم آقای ...

فرجو آنقدر تحت تاثیر مهربانی و دلسوزی این خانواده قرار گرفته بود که چیزی نمانده بود یادش برود که در ماموریت است و همه چیز را لو دهد.
- ویز... منظورم وِزدُنه. پیتر وِزدُن. از مهمون نوازی شما مچکرم. ولی برای استراحت وقتی ندارم. اما از کمکتون خیلی ممنونم و با کمال میل می پذیرمش.

و سپس تعظیم کوتاهی جلوی خانم کستلان کرد. خانم کستلان لبخند دلنشینی زد و گفت :
- باشه باشه پسرم. حالا که وقت نداری پس بهتره اولین دست چین محصولاتمون نصیب تو بشه. گوردون عزیزم به استلا و بریجیت بگو تا آقای وِزدُن جوان کمی اینجا می شینه، یه سبد از محصولاتمونو واسش آماده کنند.

سپس رو به فرجو ادامه داد :
- شما هم تا آماده شدنش کمی کنار ما بشنید آقای وزدن.

خانم کستلان این را گفت و به همراه پسرش به سمت همسر و سایر فرزندانش رفت. فرجو نیز به دنبالشان رفت و بر روی چهار پایه کوتاهی که گوردون به او نشان داده بود نشست و غرق تماشای این خانواده شد. آقا و خانم کستلان چهار پسر و سه دختر داشتند. دو دختر بزرگشان به نظر هفده یا هجده ساله می آمدند و و پسر های بزرگشان هم به نظر می آمد تازه به جوانی پا گذاشته بودند. میان فرزندانشان از همه جذاب تر دو قلو های کوچکشان بود که همچنان بی توجه به حضور فرجو در سراسر باغ می دویدند و گهگاهی در دست و پای خواهر و برادرشان و یا پدر و مادرشان می افتادند. فضای باغ، مهربانی خانم کستلان و شادابی و گرمی این خانواده بیش از هر چیزی فرجو را از حال و هوای ماموریتش و محفل جدا کرده بود و او را به خاطرات پناهگاه برده بود، به کوچه دیاگون، به اختراعات پدرش، به خنده های مادرش، به شلوغ بازی های رکسان و به تمام دوران کودکی و نوجوانی که کنار خانواده اش خوشبخت بود.
- پسرم امید وارم این مواد غذایی و میوه ها یک هفته ای بتونه بهت کمک کنه.

خانم کستلا ن با سبد بزرگی در دست کنار فرجو ایستاده بود. فرجو که آنقدر غرق در خاطراتش بود یک دفعه از جا پرید و با دست پاچگی گفت :
- اوه، من اصلا متوجه نشدم شما اومدید. خیلی ممنون خانم کستلان، امیدوارم روزی کمکتون رو جبران کنم.

و دستش را دراز کرد تا سبد را از خانم کستلان بگیرد. خانم کستلان لبخندی زد و گفت :
- این کمترین کاریه که می شد واسه یه مسافر انجام داد پسر جوون. این فقط یه سبد میوه و کمی غذاس.

فرجو مکث کوتاهی کرد و نیم نگاهی به باغ و فرزندان کستلان انداخت. پس از ماه ها لبخندی بر لبش نشست و گفت :
- شما چیزی بیشتر از اینی که می گید بهم دادید. شما یادم آوردید که مهم ترین چیزی که تو زندگیم میخوام چیه.

فرجو سبد را گرفت و برای آخرین بار نگاهی به باغ سبز انداخت. پس از خداحافظی، سریعا به سمت محلی جهت آپارات شتافت. وتنها چیزی که در ذهنش می گذشت قیافه خندان پدر و مادرش بود.



ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۱ ۱۵:۲۰:۳۴


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳
#12
تیم فردجرج ویزلی -اوون کالدون تکلیف خواهر گلم، پرفسور رکسی ویزلی


رول اول : اتاق ویولت را پر از جیر جیرک کنید :


یکی از روز های گرم تابستان بود و انوار طلایی خورشید همچون خنجر فیلم های اکشن کره ای بر سر و روی دانش آموزان هاگوارتز که در محوطه قلعه ایستاده بودند، می کوبید. فرجو برای اینکه از گزند کک و مک های مورثی در خانواده اش در امان باشد، چتر زردی در دست گرفته و زیر آن کز کرده بود. رکسان ویزلی که تازه از انفجاری با دینامیت نوع دو فارغ شده بود با نیشِ از بناگوش در رفته وسط جمعیت کلاس ایستاده بود. فرجو به اوون که کنارش ایستاده بود و طبق معمول صورتش دیده نمی شد گفت :
- یعنی دیوونه تر از رکسی وجود داره؟

اوون نگاهی به چتر زرد رنگ فرجو انداخت و گفت :
- عه ... خب راستش فکر می کنم باشه. (چون صورتش معلوم نیس شکلک نداره)

فرجو چرخشی به چترش داد و با درماندگی به رکسی اشاره کرد و نالید :
- آخه تکلیف دادنشو نگاه کن.

سپس رویش را برگرداند تا آفتاب اذیتش نکند. دست چپش که خالی بود را به شانه اوون زد و او را به سمت خود کشاند و زمزمه وار گفت :
- راستی آفتاب اذیتت نمیکنه؟

اوون سعی کرد فرجو را کج کج نگاه کند اما بازم چون صورتش دیده نمی شد فرجو چیزی نفهمید و با بیخیالی ادامه داد :
- بریم جیرجیرک پیدا کنیم تا قبل ازینکه دیگران به فکرش بیفتند.

اوون به دنبال فردجرج به راه افتاد و تا می توانست از او دورتر قدم بر می داشت تا کسی فکر نکند عقلش آنقدر کم است که در این هوای آفتابی به چتر زرد رنگی نیاز دارد!

اوون همینطور که پشت فرجو راه می رفت چشمش به مدیر مفخم مدرسه افتاد که در حال دست به یقه شدن با لودو بگمن بود. اوون سریعا سوتی زد تا فرجو را متوجه این واقعه کند. اما فقط فرجو نبود که به اوون توجه کرد، بلکه ساحره ها هم فکر کردن اوون برای آن ها سوت زده و عملا به خودشان گرفتند.

فرجو با وجود فاصله اندکی که از اوون داشت با صدای بلندی داد زد :
_ چی شده؟
اوون با ابرو هایش به دانگ اشاره کرد،اما از آنجایی که همچنان صورتش دیده نمی شد فرجو با بی قراری گفت :
_ ای بابا، چرا حرف نمیزنی؟

اوون با عصبانیتی رو به فوران، مو های سر فرجو را با دست راستش چنگ انداخت و سرش را به سمت مورد نظر چرخاند. فرجو که از سوزش دردناکی که پشت سرش حس کرده بود، ابتدا تصور کرد دراثر برخورد تشعشعات آفتاب سوزان چترش سوراخ شده و خنجر های طلایی آن بر سرش نازل شده! اما با دیدن دانگ که جفت دست هایش را به یقه لودو چسبانده بود و به نظر می رسید می خواهد لودو را بلند کند و دور سرش بچرخاند فکر دیگری در ذهنش جان گرفت. با حرص و دندان های کلید شده گفت :
_خب که چی؟ نکنه میخوای بریم پا در میونی کنیم و جداشون کنیم ؟

اوون چندین نفس عمیق کشید و چند بار دستانش را به هم رساند و یکی دو باری پرید و دور خودش چرخید تا بتواند جلوی خود را بگیرد و همان جا فرجو را لت و پار نکند و سپس گفت :
_ ببین منو چی تصور کردی آخه؟ میشه بگی اون جیرجیرک های وامونده تکلیف رکسی رو از کجا میخوای بیاری؟

فرجو که آثار درک و آگاهی در صورتش دیده می شد و این باعث آسودگی خیال اوون شد گفت :
_آها، دانگ ! جیرجیرک !

اوون با شیطنت خاصی ابروانش را بالا انداخت که باز هم صورتش معلوم نبود و فرجو چیزی ندید و همچنان منتظر جواب اوون باقی ماند و با چرخاندن چتر زرد رنگ سعی در گذراندن وقت داشت. اوون که دیگر صبرش لبریز شده بود، برای رسیدن به آرامش، چشمانش را همراه با چتر فرجو چرخاند و سپس آهی از ته دل کشید و گفت :
- آره. باید جیرجیرک تهیه کنیم و در دسترس ترین راه همون دانگه.

و سپس با کنایه ادامه داد:
- راستی تو خیلی باهوشی پسر، فکر کنم اثرات این چتره که نمی ذاره آفتاب به کله ات بخوره. همچین ترگل مونده مخت. (اینجا نیازمند شکلکی با قیافه بیچاره و به ستوه آمده هستیم، ولی افسوس که چهره اوون دیده نمیشه )

با گفتن این حرف هر دو نفر به سمت لودو و دانگ حرکت کردند. لودو که در حال تنظیم کردن مفصل گوی و کاسه پای چپش بود تا لگدی حواله دانگ کند با حرارت گفت:
_این حرف ها که می زنی دیکتاتوریه! تو باید استعفا بدی ...

دانگ چرخشی به سرش داد و تلاش می کرد که پرشی بلند به جهت کوباندن سرش به صورت لود و انجام دهد با صدای قد قد مانندی گفت:
_همینه که هست، اصلا مدیر منم! و من تشخیص میدم چی به چیه!

فرجو چتر زرد را کمی حایل کرد و بالا و پایین پرید و با صدای بلندی فریاد زد :
_ دانگ گ گ گ ، ما باهات کار داریم.

دانگ که وسط زمین و هوا معلق بود با تعجب بسیار از شدت گستاخی این ویزلی کک و مکی به صورت اسلوموشن در آمد و گفت :
_مگه وضعیت رو نمیبینی؟

اوون نیشش را تا بنا گوش باز کرد و گفت :
- حالا هر جور میلته دانگ، ولی کار ما راجبه یه سری چیزایی بود که جیرینگ جیرینگ صدا می دند، مثل سکه، طلا، گالیون.

با شنیدن این حرف دانگ از حالت اسلوموشن در آمد و ضربه فینیشینگ را به صورت حرکت ضربدریِ پا به صورت لودو وارد کرد. لودو با صدای مهیبی به زمین افتاد و دانگ با حرکتی نمایشی به زمین فرود آمد و سپس با صورتی گلگون و گر گرفته گفت :
_ عزیزانم ... گفتید سکه؟ پول؟ بگید ببینم چه کاری می تونم براتون انجام بدم ای نوگل های شکفته ام؟

فرجو با صدای ضعیفی گفت:
_ ما جیرجیرک میخوایم.

دانگ در حالیکه به سختی روی پاهایش بند می شد دستی به شانه اوون و فرجو کشید و با لبخندی گفت :
_ جیرجیرک؟ خب جیرجیرک اعلا دارم کیلویی 2 گالیون. همچین واست جیرجیر می کنه که فکر کنی بلبل داره واست می خونه.

اوون با زرنگی گفت :
_ دانگ بکنش 1گالیونش تا مشتری شیم و 10 کیلو ازت بخریم.
_جون تو اصلا نمیصرفه، قیمت خریدم 1 گالیون بوده.اصلا سودش تو همونه. حالا شما 1.5گالیون بده خیرش رو ببینی.

اوون که می خواست نگاهی با فرجو حاکی از توافق رد و بدل کند، اما یادش افتاد که کسی چهره اش را نمی بیند پس به نیم نگاهی به چتر چرخان فرجو بسنده کرد و گفت :
- باشه.

نیم ساعت بعد

اوون و فرجو در حالی که هر کدام دو گونیِ لرزان را با خودشان روی زمین می کشیدند، خسته و کوفته تصمیم گرفتند کمی زیر درخت وسط محوطه قلعه استراحت کنند. فرجو حسابی عرق کرده بود و صورتش از گرمای سوزان آفتاب می سوخت. دستی رو مو هایش کشید و گفت:
_ اگه یه کم بیشتر چونه می زدیم دیگه لازم نبود چتر منو با 5 کیلو جیرجیرک تاخت بزنیم، عوضش الان از این همه آفتاب راحت بودیم.

اوون چشم غره ای رفت و با افسوس ازینکه فرجو چهره اش را نمی بیند و خسته از غرغر های بی حد و حصر او با صدای بلندی گفت :
_اگه چتر رو تاخت نمی زدیم الان انقد جیرجیرک نداشتیم پرنسس!

فرد در حالی که دست چپش را حایل چشم هایش کرده بود و با دست راست، خودش را باد می زد گفت :
_ حالا چطوری این همه جیرجیرکو وارد قلعه کنیم و توی اتاق ویولت بزاریم؟

اوون لبخندی موذیانه و شیطانی بر صورتش نقش بسته بود و نیاز به توضیح نیست که فرجو آن را نمی دید، سپس گفت:
_ تو مطمئنی که پسر جرج ویزلی هستی؟ یعنی تو یه کلک و راه حل سراغ نداری؟

فرجو دست هایش را پایین آورد و با صورتی مبهوت به اوون خیره شد و ناگهان مثل اینکه روح عمو و پدرش در جسم نحیفش حلول کرده باشد از جا پرید و گفت:
_ هی ی ی ... فهمیدم! بزن بریم اوون!

اوون که فکر می کرد فرجو هنوز در فکر چترش هست با بی حوصلگی گفت :
- ببین من چیزی ندارم که بخوای جای چترت به دانگ بدی. گفته باشم!
- نه بابا. چتر چیه. راه روی مخفی پدر و عموم. زود باش پاشو، ازونجا می ریم داخل قلعه.

اوون که از این پیشرفت شایسته در تعلیم این ویزلی ناخالص اندکی حس آسودگی خاطر بر او مستولی شده بود از جا برخاست.
چند دقیقه بعد اوون و فرجو پاورچین پاور چین، در حالیکه چهار گونی لغزنده را در راهروی خلوت اتاق ویولت می کشیدند و اوون بی قراری اش را مستلزم نیاز به دستشویی رفتن در غالب لی لی کردن بیان می کرد، به در اتاق ویولت رسیدند. اوون اندکی بالا و پایین پرید و با صدایی که بی قراری در آن موج می زد گفت :
- خب بهتره زود تر کارو تموم کنیم و بعدش به کارای شخصیمون برسیم ...

و سپس با امید واری به انتهای راهرو که دستشویی پسرا در آن چشمک می زد نگاه کرد. فرجو صدایش را صاف کرد و گفت :
- آهان باشه. حتما.

فرجو دسته کلیدی که قرن ها پیش پدرش از جیب دانگ کش رفته بود و به عنوان کادوی تولد یازده سالگی پسرش به او داده بود، از جیبش در آورد. پس از ده دقیقه کلنجار رفتن که برای اوون به اندازه ده سال گذشت، در با صدای تقه ای باز شد. اوون که احساس رهایی می کرد به سرعت فرجو را به داخل هل داد و در عرض چند ثانیه هر چها ر گونی را داخل اتاق خالی کرد و به همان سرعتی که آمدند در را بستند و خارج شدند. فرجو که می ترسید زیر پاهای اوون له شود، سریع خود را کنار کشید و اوون بدون کوچکترین توجهی به سمت انتهای راهرو و لحظه موعودش دوید. فرجو که صدای جیرجیر یک دست و هم آوازی را از اتاق می شنید به آرامی از اتاق دور شد.
و همه این ها به قدری سریع اتفاق افتاد که هیچ کدام از آن ها متوجه حضور شخصی که در اتاق بود نشدند، فردی که ایستاده بود و موهایش را با بندی بنفش رنگ می بست. و لبخندی حامل این پیام که " دارم واستون جغله ها " روی صورتش نقش بسته بود.

رول دوم : تاثیر این کارِتون رو تو نمره ی آخر سالتون نشون بدین! [15 امتیاز]


راهرو کنار دفتر مدیر خیلی شلوغ بود و همگی از سر و کول هم بالا می رفتند. حتی شایعه شده بود دو سه تا از سال اولی ها زیر دست و پا له شدند و مردند و آن ها را زیر درختان هاگوارتز دفن کرده اند!
فرجو بی خبر از تمام این شایعات و در غم از دست دادن چتر زردش افتان و خیزان به سمت راهروی دفتر مدیر حرکت می کرد. اوون در یک پیام اضطراری با جغدی کوچک و قهوه ای به او خبر داده بود که هر چه سریع تر خودش را به برد اعلانات راهروی مدیر برساند، که در صدر همه این اتفاقات، غم هجران چتر زرد رنگش بود که او را به سمت دفتر مدیر می کشاند. وقتی فرجو به راهرو رسید از ازدحام جمعیت گوش هایش سرخ و چشم هایش به اندازه یک گالیون درشت شد. یعنی دانگ چتر زرد رنگش را به مزایده گذاشته بود و این همه جمعیت برای خریدن چترش به اینجا هجوم آورده اند!؟ در همین فکر ها بود که مشتی به سرش بر خورد کرد :
- هی ی ی ی! پیامو گرفتی فرجو؟

اوون مشت دیگری به شانه فرجو زد و آماده زدن سومی بود که فرجو دستش را گرفت و گفت :
- بس کن دیگه. یعنی همه بخاطر همین اینجا جمع شدند؟ آخه چرا دانگ این کارو کرده؟

- اوون شانه ای بالا انداخت و گفت :
- نمی دونم که. ولی باید بریم باهاش صحبت کنیم شاید دلش به رحم اومد.

فرجو که از هم دردی و هم یاری اوون شگفت زده شده بود گفت :
- یعنی واسه تو هم مهمه ؟

اوون طوری به فرجو نگاه کرد که انگار دیوانه شده است و سپس گفت :
- زده به سرت؟ خب واسه همه مهمه؟
- واسه همه؟ یعنی انقد ارزشمند بود اوون؟

فرجو این را گفت و با تاسف سرش را تکان داد و گفت :
- باورم نمیشه از دستش دادم.

اوون دستی به شانه اش کشید و گفت :
- بابا خب همه از دستش دادیم. چرا انقد متاثر می شی فرجو؟

فرجو آه جانسوزی کشد و گفت :
- خب اون متعلق به من بود. همه می دونن اینو. :worry:

اوون که این بار کاملا مطمئن بود فرجو دیوانه شده است گفت :
- تو از چی داری حرف می زنی ؟

فرجو سرش را بالا آورد و گفت:
- تو از چی داری حرف می زنی؟

سپس هر دو همزمان جواب هایی دادن که دیگری را متعجب می کرد :
- خی معلومه چترم!
- خب معلومه ویولت!

اوون با قیافه هاج و واج که البته فرجو آن را نمی دید گفت :
- چترت؟ چترت ت ت ت!؟ یعنی چی؟
- ویولت !؟ این یعنی چی؟
- اول تو بگو فرجو. خیلی واسم جالبه که تو مغزت چی می گذشت.

فرجو تابی به دست هایش داد و گفت :
- دانگ مگه چترمو به مزایده نذاشته واسه فروش؟ این جمعیتم واسه همین جمع شدن دیگه! نه!؟

اوون دستی بر سرش کوبید و گفت :
- ای مرلین بزرگ، خودت ظهور کن! این با دعا شفا پیدا نمی کنه.

سپس اندکی زیر لب دعا خواند و به سمت فرجو فوت کرد و ادامه داد :
- اولا دانگ چترتو به مزایده نذاشته! دوما این جمعیت هم واسه چتر تو جمع نشدند و سوما یه نگاه به برد نمره ها که بندازی می فهمی قضیه چیه.

اوون اندکی تامل کرد و سپس ترجیح داد خودش همه چیز را برای فرجو توضیح دهد :
- بیخیالش، گوش کن، ویولت بخاطر قضیه جیرجیرک ها عصبانی شده و به دانگ گفته که می دونه کار ما بوده و بعدشم گفته که می دونه ما از کجا جیرجیرک آوردیم و بعدشم به همه صفر داده و گذاشته رفته.

اوون آب دهانش را قورت داد و دوباره ادامه داد :
- و اینکه دانگ واسه اینکه ویولت برگرده قرار بود مارو وسط راهرو به فلک ببنده، ولی در آخرین لحظه من بهش گفتم که کلا این قضیه زیر سر تو و خواهرته و الانم دانگ منتظر تو و رکسیه.

فرجو پس از شنیدن جمله آخر اوون همچون برقکی به سمت دیگری دوید و سر راهش هزاران بار بخاطر داشتن خواهری که مثل مواد منفجره بود و جز دردسر چیزی نداشت بر خود لعنت فرستاد.


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۰ ۱۴:۱۴:۳۴
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۰ ۱۴:۲۲:۳۶
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۱۰ ۱۵:۱۳:۴۷


پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
پیام زده شده در: ۱:۴۶ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳
#13
دوئل فرجو-پاپاتوند
کلاس ریاضیات جادویی



تاریکی همه جا موج می زد و سکوت دهشتباری بر سیاهی شب چنبر زده بود. حتی بی حرکتیِ درختان سر به فلک کشیده نیز باعث می شد به نظر برسد خود را به مردن زده اند. دهکده هاگزمید حس و حال عجیبی داشت. شب قبل باران شدیدی آمده بود و حالا آسمانِ خالی از ابر به زمین سرد پوزخند می زد، گویی از چیزهایی خبر داشت که به چشمان هیچ بشر زنده ای نیامده است.
از داخل کافه کله گراز نور بی رمقی سوسو می زد و نیمی از چهره خسته پسر جوانی را که بیرون کافه ایستاده بود روشن کرده بود. فرد جرج به دیوار سنگی کافه تکیه زده و عمیقا غرق در تفکری سوزان بود. ناگهان صدای قدم های کوتاه و شتابزده ای سکوتِ بی صدای دهکده را لرزاند و بر ابهت شب رعشه انداخت. وحشت سر تا سر وجود فردجرج را احاطه کرد و صدای ضربان قلبش به مانند کوه آتشفشانی که آماده فوران است، به اوج خود نزدیک می شد. سرانجام صدایی بم و مصمم رخوت شبانه را شکست.
- فرد جرج ویزلی، دوست قدیمی و دشمن جدیدِ من، خوشحالم که جرئت رویارویی با منو به خودت دادی.

پاپاتونده که با شنلی روی شانه هایش و چوبدستی کشیده رو به روی فرد ایستاده بود، با اقتدار جمله اش را تمام کرد.
فردجرج صاف ایستاد و دستانش را در هم قلاب کرد و با صدایی که در اثر سکوتی طولانی خش دار شده بود گفت :
- به نظر می رسه از آخرین باری که منو دوست خودت دونستی مدت ها می گذره پاپا.

پاپا تونده صدای نا مفهمومی از دهانش در آورد که می توانست به معنای تردید، تایید و یا هر دو باشد، سپس با دستش حرکتی باد بزن وار جلوی صورتش انجام داد، گویی قصد داشت خاطرات گذشته اش را با آن پس بزند. فرد جرج فرصت را غنیمت شمرد و ادامه داد :
- بازم ازت میخوام که سرش فکر کنی، من هیچ لزومی به این دوئل نمی بینم، مرگ اون دختر چیزی بود که نه من و نه هیچ کس دیگه ای توش مقصر ...

پاپا بدون هیچ اخطاری به سمت فردجرج هجوم برد و چوبدستی اش را مستقیما به سمت قلبش گرفت و با تمام قدرت فریاد زد :
- اسمشو به زبون نیار! راجع به اون قضیه هیچی نگو!

سپس در حالیکه نفس هایش به شماره افتاده بود با تمرکز و آرامش بیشتر ادامه داد :
- ما فقط دوئل می کنیم فرجو، فقط دوئل.

فرد جرج با شنیدن نام خودش و بدون میل باطنی و با فشاری که مطمئن بود زیرش متلاشی خواهد شد چوبدستی اش را کشید و با صدای آرامی گفت :
- من واقعا متاسفم ولی کاری از دستم بر نمی اومد پاپا .

پاپا شانه هایش لرزید. ولی با صدای مصممی گفت :
- من اون رو به تو سپرده بودم. تو می دونستی اون کجاست. تو می دونستی که اونا می رن سراغش! تو می دونستی فرجو! می دونستی!

پاپاتونده دوباره بر خود مسلط شد وچوبدستی اش را جلویش گرفت و با حالتی نمایشی تعظیم کرد. فرد جرج که دیگر راه چاره ای نداشت رو به روی پاپاتونده قرار گرفت و تعظیم کو تاهی کرد و با صدای لرزانی گفت :
- من تو ماموریتِ لشکر بودم پاپا. واقعا متاسفم.
- و من هم قسم خوردم که از تمام افرادی که تو مرگش مقصر بودند انتقام بگیرم. استوپیفای!

فرد جرج از شروع ناگهانی دوئل غافلگیر شده بود در برابر اولین طلسم فرستاده شده از طرف پاپا فقط توانست جا خالی دهد و به کناری غلطید و دوباره ایستاد. با صدای بلندی فریاد زد :
- ایمپدیمنتا!
- پرتگو!

ظرف چند ثانیه آبشاری از انواع و اقسام طلسم ها و افسون ها از چوبدستی های دو دوست قدیمی به سمت یکدیگر شروع به خروشیدن کرد. دهکده ای که تا دقایقی پیش همچون کوه یخی آرام و بی صدا بود با انفجاری از نور و جرقه پر شده بود. مهارت بالا و خشم پاپا و یا شاید حس عذاب وجدان فرد جرج باعث می شد که به سختی از حملات پاپا در امان بماند. پاپا تونده به قصد کشتن می جنگید و فردجرج به قصد زنده ماندن. آخرین افسونی که پاپا به سمتش روانه کرد از بغل گوشش گذشت، پس از برخورد به درختی کمانه کرد و باعث افتادن تنه درخت شد. فردجرج فرصت به عقب نگاه کردن نداشت و فقط با افسون های دفاعی خودش را نجات می داد. سر و صدای ایجاد شده عده ای از اهالی دهکده را به پشت پنجره هایشان کشانده بود ولی کسی جرئت دخالت بیشتری در خود نمی دید. پاپا تونده بدون توجه به اطرافش اندکی آرام گرفت و منتظر حرکتی از سمت فردجرج شد. شاید از نظرش شکست دادن کسی که فقط دفاع می کند و فرصتی برای حمله ندارد، خیلی سبک مورد علاقه ای برایش نبود. فرد جرج که به نفس نفس افتاده بود با صدای بلندی فریاد زد :
- پاپا ما باید با هم حرف بزنیم جنگیدن راهش نیس!
- هرگز، من قسم خوردم فرجو. تو تا ابد دشمن من خواهی بود.
فرد جرج چوبدستی اش را به سمت پاپاتونده گرفت و خود را آماده روانه کردن افسونی به سمتش نشان داد. پاپا با خود اندیشید : "یا الان یا هیچ وقت"
- سکتوم سمپرا!

و سر انجام افسون نارنجی رنگ پاپا درست در قفسه سینه فرد جرج نشست. مرد زخمی بدون کوچکترین مقاومتی چوبدستی اش را رها کرد، روی زانوانش نشست و دستانش را بر حس سوازاننده درون قفسه سینه اش قرار داد. خون سرخ رنگی از سینه اش بیرون جهید و سفیدی دستانش را نقاشی کرد. پاپا که عاری از هرگونه حسی صحنه را تماشا می کرد به آرامی چوبدستی اش را پایین آورد. به نظر می رسید دیدن دشمن قسم خورده اش که در خون خودش غوطه ور بود حس آرام بخشی به او القا کرده است. ولی دیدنِ دوست قدیمی اش که غرق در خون بر روی زانوانش نشسته بود ابدا صحنه دلچسبی نبود، اما کینه درون سینه اش که همچون ماری، در تمام این مدت قلبش را می فشرد، ذره ذره از بین می رفت و جایش را به حس دلتنگی و تنهایی عجیبی می داد. حس دلتنگی برای دوست قدیمی اش و حس تنهایی از نبودن دختر مورد علاقه اش. و همه این ها در هم پیچیده بود و جایی در محدوده گلویش را می فشرد و سعی می کرد راهی از چشمان پاپا به بیرون پیدا کند.
- من ... واقعا ... متاسفم پاپا.کاری ... از دستم ... بر نمی اومد، تعدادشون ... ده برابر ... من بود. من واقعا ...

فردجرج که دیگر توانایی نشستن را هم نداشت بر روی زمین سرد افتاده بود و با صدای بریده و ضعیفی این را گفت. پاپا به پسر جوان در حال جان دادن نزدیک شد، بدون کوچکترین پلک زدنی به او خیره شد. صورتش هیچ حسی را منعکس نمی کرد. فرد جرج تا آنجایی که می توانست توانش را جمع کرد و با بلند ترین صدای ممکن در آن شرایط فریاد زد :
- منو ببخش! منو ببخش! ببخش ش ش ش ...

با اتمام این جمله گویی روح فرد جرج نیز پر کشید. با چشمانی ملتمس و دهانی که از فریادی بی صدا باز مانده بود، جانش را تسلیم کرد. پاپا تونده روی یک پایش زانو زد. چشمان فرد جرج را بست و با افسوس و آهی باور نکردنی و حسی جدای از لذت انتقام و با نهایت پشیمانی سرش را بر بالین فرد جرج خم کرد و آبشاری از حسرت بر صورتش جاریدن گرفت.
پنجره های هاگزمید یکی یکی شروع به باز شدن کرده بود و تنها صدای هق هق دردناک مردی سکوت شب را می شکست.


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۸ ۱۷:۴۳:۳۹
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۸ ۱۷:۵۵:۵۴


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳
#14
تکلیف جلسه چهارم چفت شدگی

به نظر می رسید آخرین روز سال به اندازه یکی از بی مزه ترین داستان های تاریخ جادوگری کش آمده بود. از شومیه نیمه خاموش سالن، دود سفید کمرنگی بلند می شد. کتری مسی کوچکی به صورت وارونه در کنار شومینه خودنمایی می کرد و خیسیِ قالیچه کنار آن نشان می داد که کتری قبل از واژگون شدن حاوی مقداری آب بوده است. جغد قهوه ای کوچکی کنار کتری نشسته بود و با چشمانی نیمه باز به چهارچوب در زل زده بود. صدای چفت در، نوید بازگشت صاحب خانه را می داد. مرد جوانی در آستانه در ظاهر شد چهرش خسته و کلافه بود. کت چهارخانه ی کلفتی به تن داشت و با شالگردنی صورتش را پوشانده بود به محض ورود به خانه و بستن در، شالگردنش را باز کرد و به کناری انداخت. روی نیمه راست صورتش زخم سوختگی کوچک و تازه ای که در حال ترمیم بود خودنمایی می کرد. با چشمان بسته روی تنها مبل داخل سالن کوچک لم داد. با شنیدن هوهوی ملایم جغد قهوه ای کوچک چشمانش را گشود و پس از دیدن صحنه با صدای زمزمه واری که بیشتر به نظر می رسید با خودش باشد گفت :
- زئوس، باز هم که خرابکاری کردی پسر!

جغد قهوه ای با شرمندگی سرش را زیر بالش برد و هوهوی غمناکی کرد. مرد جوان از جا برخاست و کتری را از روی زمین برداشت و سپس با وردی آب روی قالیچه نخ نما را خشک کرد. کتری خالی را روی میز کوچک کنار مبل گذاشت و با چوبدستی اش آتش ارغوانی و گرمی در شومینه ایجاد کرد و سپس رو به جغدش گفت :
- بسه دیگه انقد خودتو لوس نکن، فرجو می بخشتت.

با گفتن این حرف به نظر می رسید جغد کوچک حالش بهتر شده بود. با خوشحالی بال هایش را به هم زد و روی شانه فرجو نشست. فرجو با انگشت اشاره اش شروع به نوازش زیر گردن زئوس کرد. جغد از روی شانه فرجو بلند شد و روی دسته مبل نشست و سپس پایش را به سمت فرجو دراز کرد و هوهوی آمرانه ای کرد. فرجو به پای لاغرِ جلو آمده ی جغد کوچک نیم نگاهی کرد و سپس به آرامی گفت :
-نه زئوس، هیچ نامه ای ندارم که واسم ببری.

جغد قهوه ای با سماجت بیشتری پایش را دراز کرد و محکم تر هوهو کرد. فرجو رویش را از جغدش برگرداند و با جدیتی که هرگز در خودش سراغ نداشت گفت :
- دیگه تموم شده ...
سپس طوری که انگار با خودش باشد ادامه داد :
- دیگه کسی واسه نامه دادن وجود نداره.

زئوس هوهوی غمناکی کرد و پایش را جمع کرد. گویی از چیزی که فرجو می گفت آگاهی کاملی دارد و با او احساس همدردی می کند. جغد قهوه ای کوچک از روی دسته مبل پر کشید و با نوک بالش ضربه ای به شانه فرجو زد طوری که انگار بگوید : غصه نخور رفیق !

فرجو به سمت تنها اتاق خانه کوچکش رفت. اتاق محقر و تاریکی بود. روی تخت خواب چوبی و زهوار در رفته اش دراز کشید و دست هایش را زیر سرش قلاب کرد و به سقف اتاق زل زد. تمام قاب عکس های داخل اتاق مثل یک بوم سوخته نقاشی خالی بود. به نظر می رسید کسی خاطرات صاحب خانه را جارو کرده بود! فرجو به سمت مخالف دیوار غلطید و چشمش به در نیمه باز کمد دیواری کوچک قفل شد. فرجو سعی کرد به محتویات کمد کوچک فکر نکند. چوبدستی اش را از جیبش در آورد و در ذهنش به دنبال محکم ترین افسون قفل کردن اندیشید. چیزی بینِ شک و یقین فکرش را قلقلک می داد و نیم کره های مغزش را از کار انداخته بود. انگشتانش دور چوبدستی شل شد و به نرمی فرود آمد. فرجو از وسوسه قفل کردن کمد صرفه نظر کرد و وسوسه دیگر و قوی تری وجودش را گرفت، مثل همان روز اولی که می خواست قسم بخورد که برای همیشه فراموش کند. بالاخره از روی تخت برخاست و به سمت کمد دیواری رفت با یک حرکت درش را چهار طاق باز کرد. سطح شئ کوچکی که داخل کمد بود از امواج نقره ای موج می زد. فرجو با وسوسه ای شدید، حسی بی پروا و تردیدِ وصف نا شدنی با تماس میلی متری انگشتناش با امواج نقره ای چشمانش را بست و غرق در خاطراتش شد.
*************************************************************************
نمایی از پناهگاه دیده می شد، دیو آتش غول پیکری به دور خانه چنبر زده بود و فرجو با کوله پشتی بزرگی که به پشتش بسته بود به سمت در ورودی می دوید. به نظر می رسید شعله های آتش درون خاطره نیز می خواهند او بسوزاند. فرجو به همراه خاطره خودش وارد حیاط پناهگاه شد، ارتفاع شعله ها مانع ورود فرجو می شد. صدای جیغ از همه جا به گوش می رسید. دیو آتش با هیچ چیز قابل مهار نبود. صدای آرتور ویزلی به گوش می رسید که روی تراس ایستاده بود و با داد و فریاد از فرجو می خواست تا خودش را نجات بدهد و از اینجا برود. صدای جیغ مالی تمام فضا را پر کرده بود. فرجو در سومین تلاشش برای ورود ناکام ماند. و با صورتی پر از دوده و سیاه به تماشای منظره ایستاده بود و چوبدستی اش را به سمت خانه گرفته بود و هر وردی که درباره خاموش کردن آتش به ذهنش می رسید فریاد می زد. ناگهان موجی از آتش به سمتش هجوم برد، فرجو خیزی برداشت و به سمت مخالف آن پرید و سوزش دردناکی در سمت راست صورتش حس کرد. به سختی توانست از آن جان سالم به در ببرد.
- فرجو ازینجا برووووو، فرار کن! ازینجا برو!
مالی ویزلی از روی تراس پناهگاه آویزان شده بود و با فریاد این را می گفت. غول آتش بزرگ و بزرگ تر می شد تا جایی که فرجو توانایی ماندن در حیاط را هم نداشت. آتش سراسر باغ اطراف پناهگاه را فرا گرفته بود. بوی سوختگی چندش آوری همه جا می پیچید. مالی و آرتور به روی تراس یعنی تنها جایی که هنوز نسوخته بود در حال تقلا بودند و با آخرین توان سعی در خاموش کردن آتش داشتند اما به نظر نمی رسید کاری از پیش ببرند. فرجو چشمانش را بست و به سمت آتش هجوم برد. موجی از گرمای شدید و داغی به صورتش کوبید و بوی تند سوختگی مشامش را پر کرد. صدای جیغ و فریاد مالی و آرتور در گوشش پیچید. صدایی دهشناک و وحشت آور.
***************************************************************************
فرجو چشمانش را گشود، روی زمین وسط اتاق نشسته بود. صورت و لباسش غرق در عرق بود. سوز و سرمای اتاق با عرق روی صورتش هم خوانی نداشت. در کمد دیواری باز بود و بخار نقره ای از داخل آن به بیرون سرک می کشید. فرجو حس می کرد فلج شده است. صدای جیغ و گرمای سوزان آتش در ذهنش می رقصید و افکارش را آزار می داد. به سستی از جا برخاست در کمد را بست و فریاد زد :
- لاکت دِ دورز!
در کمد دیواری با صدای تاقی بسته شد. فرجو به سمت سالن رفت و روی مبل کوچکش نشست. سرش را در دستانش گرفت و سعی کرد تمرکز کند. زئوس روی کتری خالی نشسته بود و با تعجب به او می نگریست. فرجو سرش را بلند کرد و لبخند بی رمقی به جغد کوچکش زد و سپس گفت :
- من پیداشون می کنم رفیق! من اون نامردایی که اینجوری به اعضای خونوادم تو خونشون حمله کردنو پیدا می کنمو به بد ترین شکل ممکن به سزای کارشون می رسونم! من لوسیوس مالفوی و دار دسته شو می کشم!
زئوس هوهوی محکمی کرد و روی شانه فرجو نشست.



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳
#15
1.به انتخاب خودتون بخشی از کتاب ها رو انتخاب کنید و به طنز بازنویسی و البته تحریفش کنید. لزومی نداره به شخصیت خودتون مربوط باشه یا در مورد خود هری پاتر باشه. هر بخشی رو میتونید انتخاب کنید.


گرمای مطبوع هوای بهاری همچون معجون عشقی پر ملات و موثر، در همه جای قلعه هاگوارتز پیچیده بود. فصل امتحانات نزدیک بود و همگی در حال دل سپردن به درس و امتحان، کمی هم تحت تاثیر معجون عشق تزریق شده در هوا بودند. سالن گریفندور حسابی شلوغ و پر از دختر های زیبا و مشنگ زاده و یا خائن به اصل و نصب بود که همیشه زیبایی شان زبانزد تمام پسر های هاگواتز بود. در حلقه دلدادگان سیریوس بلک، پسرِ جذابِ خوش قد و بالا و دوست صمیمی جیمز پاتر، همواره دست چینی از زیباترین دختران هاگوارتز حضور داشتند. این حلقه دوست داشتنی و زیبا روی مبل های نرم کنار پنجره سالن عمومی گریفندور نشسته بودند، در حالیکه در یک دستشان کتاب معجون سازی و در دست دیگر کمی آب قند داشتند که مبادا هنگام نگاه کردن به سیریوس یا جیمز غش کنند و آب قند لازم شوند! زیرا اگر این طور می شد از دیدن صحنه دختر فداکنِ درس خواندن این دو یار شکار نشدنی محروم می شدند و علنا امتحان معجون سازیِ فردا، نقشی در نگرانی وصف نشدنی شان نداشت.
سیریوس که تاب موهای تیره و نسبتا بلندش با جادو های ابتکاری خودش، روز به روز بیشتر می شد و ممکن بود همین روز ها شبیه گوسفندی شود که سر کلاس تغییر شکل سعی در غیب کردنش داشتند، با یک ژستِ دخترها فدایم شوید، کنار جیمز، روی مبل قرمزی لم داده بود و یک دسته کاغذ پوستی از جیب ردایش آویزان شده بود که از آن نما فقط قلب هایی که دور تا دور کاغذ ها می رقصیدند دیده می شد. هیجان بی نظیری با دیدن این دسته کاغذ ها در سالن شکل گرفته بود.
میراندا اسمیت که کل لیوان آب قندش را سر کشیده بود و یک ساعتی می شد که روی کتاب معجون سازی اش دولا نشسته بود تا زاویه دید بهتری برای دیدن سیریوس و جیمز داشته باشد، دستی روی کمرش کشید و گفت :
- من آخر سر دیسک کمر می گیرم دخترا ! وای من که می دونم بلک میخواد از من دعوت کنه، خودم دیدم که سر کلاس فلسفه وقتی داشت در گوش جیمز یه چیز می گفت، نوک چوبدستی اش سمت من قرار گرفته بود! البته درسته که پشتش به من بود ...

سپس بغضش را فرو برد و ادامه داد :
- ولی همش حواسش به من بود.

و علی رغم حرف هایش، کمی در وضعیت خمیده تر قرار گرفت و چیزی نمانده بود بینی اش با کتاب یکی شود، تا بتواند سیریوس را بهتر ببیند.
شارلوت کازین که با حسرت به مو های صاف و مشکی و چشمان آبیِ خیس از اشک میراندا نگاه می کرد با ذوق و شوق گفت :
- ولی به نظر من بیشتر وقتا سیریوس حواسش به منه، همیشه سر کلاسا میاد ازم جزوه می گیره و هیچ وقت پسش نمیده، من واسه همین همیشه دوتا جزوه می نویسم، خب دلش واسم تنگ میشه دیگه! :zogh:

ایزی برنت که همیشه به مو های دم اسبی اش که تا کمر می رسید می نازید، چشم های درشت و مشکی اش را کمی باریک کرد و با عشوه گفت :
- سیریوس همیشه عاشق من بوده و هست، من از وقتی سر کلاس مراقبت از حیوانات جادویی شنیدم که با صدای بلند داشت می گفت که عاشق دم اسبه اینو فهمیدم ....

و در حالیکه به موهای بسته شده اش اشاره می کرد و با عشوه ای دو برابر ادامه داد :
- واضحه که منظورش من بودم دخترا. :pretty:

ناگهان سیریوس و جیمز از جایشان بلند شدند به نظر می رسید که می خواهند از سالن عمومی خارج شوند. همهمه ای بین حلقه دلدادگان صورت گرفته بود و آب قند ها قلپ قلپ خورده می شد. سیریوس کش و قوسی به خود داد و دستش را در جیب ردایش برد به محض تماس سر انگشتانش با کاغذ های پوستی، یکی از دخترهای حلقه دلدادگان که نامش جودی بود از حال رفت و کف سالن پخش شد، سایر دختر ها بدون کوچکترین توجهی به جودی نگا ه های کنجکاو شان را به سیریوس دوخته بودند.
دختر ها :

سیریوس کاغذ های پوستی را به صورت لوله شده از جیب ردایش بیرون آورد و در حالیکه دست هایش را تاب می داد، به سمت دختر ها حرکت کرد. میراندا و ایزی که دیگر آب قندی برایشان نمانده بود در حال ضعف کردن بودند و شارلوت با خوشحالی آب قند جودی را سر می کشید و جمله هایی که از قبل برای صحبت با سیریوس آماده کرده بود زیر لب تکرار می کرد. سیریوس به سمت شارلوت رفت و کمی مو هایش را با دست از صورتش کنار زد، شارلوت که گویی هوش از سرش داشت پر می کشید لیوان آب قندی که خالی شده بود از دستش افتاد و شکست. سیریوس با پوزخندی که حتی سعی نکرد جمعش کند رو به دخترها گفت :
- اوانزو ندیدید؟

میراندا با تلاش فراوان شارلوت را کنار زد و در حالیکه مو هایش را روی شانه اش می ریخت گفت :
- با من تو یه اتاقه، چطور مگه ؟ :aros:
- میخواستم که ... یعنی قرار شده ...

همه دخترا یک صدا فریاد زدند :
- می خواستی چی ؟

حتی جودی هم با اینکه از حال رفته بود در عالم بی هوشی زیر لب همین سوال را زمزمه می کرد.
سریوس که انتظار این همه توجه را نداشت کوتاه و مختصر گفت :
- میخوام به مجلس رقص بهاری دعوتش کنم! :banana:

گرومپ!!

صدای بلندی مانند زمین خوردن یک کیسه پر از شن به گوش رسید، در آن سمت سالن لی لی اوانز از زیرِ مبلی که جیمز و سیریوس روی آن نشسته بودند بیرون آمده و مبل به صورت وارونه در سالن عمومی افتاده بود. لی لی که انگار دنیا را به او داده اند با نیش از بنا گوش در رفته و بدون توجه به حضور جیمز گفت :
- جون من راست می گی سیریوس؟ پس چرا زود تر نگفتی؟ این جیمز چند وقته سیریش شده ول نمیکنه.

جیمز که چیزی نمانده بود از شدت عصبانیت منفجر شود غضب آلود گفت :
-خیانت؟ خیانت در امانت؟ لی لی ؟ سیریوس؟

ناگهان صدای عصبانی زنی به گوش رسید :
- بابا گند زدید به سناریو و کتابم ! بابا بیچارم کردید شما، سیریوس چند بار بهت بگم این لی لی واسه جیمزه، قراره عروسی کنند، هری به دنیا بیاد و بقیه ماجرا. لی لی دختره ی خیره سر چند دفعه بهت بگم که انقد دّله نباش! با همین جیمز عروسی کن دیگه و شما بقیه دخترا یعنی عرضه ندارید این سیریوس رو تور کنید ننه مرده ها! کلا واسه همینه که اسمتونو تو کتاب نیاوردما ! جمع کنید بساط و تا تو کتابم لو ندادم که سر لی لی همش بین سیریوس و جیمز جنگ و دعوایه!

لی لی که خیلی سر ذوقش خورده بود رو به جی. کی. رولینگ گفت :
- خب من از سیریوس بیشتر خوشم میاد، جیمز قوزمیته!

جیمز به سرعت چوبدستی اش را کشید و گفت :
- دوئل می کنیم هر کی برد، لی لی واسه اونه!

سیریوس با آسودگی خیال بادی به غبغب انداخت و گفت :
- لی لی از من خوشش میاد، مگه نه دخی ؟
-آره عزیزم، معلومه که از تو خوشم میاد.

جی. کی. رولینگ با صدای بلندی که در کل کتاب می پیچید فریاد زد :
- غلط کردید! گم شید از کتاب بیرون ببینم! مگه الکیه؟ اصلا حقتونه که تو کتاب بمیرید.

سپس رولینگ چوبدستی اش را بیرون آورد. جیمز و لی لی را کشت و حافظه بقیه دختر ها را نیز پاک کرد و به سیریوس قول داد که اگر چیزی ازین موضوع جایی درز نکند، در کتاب او را به قهرمانی تبدیل کند. در نهایت هم پسر کوچکی از پرورشگاه پیدا کرد و نامش را هری پاتر گذاشت و داستان زندگی ملامت باری برایش نوشت و خیلی معروف و پول دار شد.

پس شد آنچه شد ...


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۳۰ ۱۵:۳۵:۲۸


پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
#16
جلسه سوم

تکلیف اول :


-برای آخرین بار می گم! دیگه نمی خوام راجع بهش حرف بزنم.

فرجو در حالیکه چند جعبه ترقه آتش بازی بدون حرارت را روی هم می گذاشت با صدای بلند این را گفت و نگاهش را از بقیه دزدید.

انبار مغازه شوخی های ویزلی پر شده بود از جعبه های روی هم انباشته که جدیدترین اختراعات ویزلی را شامل می شد. رکسان با موهای ژولیده و چشمان پف کرده که حاصل خوابیدن یک شب تمام توی انبار بود کنار جعبه ها ایستاده بود و به آرامی زیر لبی غرغر می کرد که شرط بندی خوابیدن توی انبار خیلی هم فکر جالبی نبود!

آنجلینا مثل تمام مادرهای دنیا با چشمانی نگران به پسر کوچکش که تازه به هفده سالگی پا گذاشته بود می نگریست و سعی می کرد بفهمد این یک دندگی اش را از کدام یک از والدینش به ارث برده است. انگاراین پسر لاغری که در انبار ایستاده بود و بر تصمیم نه چندان منطقی اش همچون ترولی عصبانی پا فشاری می کرد، همان آنجلینای بیست سال پیش بود که بر ازدواجش با پسری مو قرمز که تحصیلات هاگوارتزش را نیمه کاره رها کرده بود، سماجت می ورزید!

فرجو چیدن جعبه ها را تمام کرد و وقتی که برگشت صورت آنجلینا رو به رویش قرار گرفته بود. با اینکه مادرش از او کوتاهتر بود ولی همچنان ورزیده و ورزشکار به نظر می رسید. گویی هرگز کوییدیچ را کنار نگذاشته بود.آنجلینا در حالی که دستش را روی یکی از جعبه هایی که درش باز مانده بود گذاشت گفت :
-فرجو می دونم به سن قانونی رسیدی و ازین حرفا! ولی زندگی کردن تو دهکده مشنگی اصلا فکر عاقلانه ای نیست. تو حتی نمی تونی اونجا یه شغل درست و حسابی داشته باشی.
-مادر، من فقط میخوام یه مدت کوتاهی اونجا باشم و دلیلشم وقتی که برگشتم می گم. ازتون خواهش می کنم به نظر من احترام بذارید و دیگه این بحثو تکرار نکنید. ممنونم!

فرجو این را گفت و انبار را ترک کرد و آنجلینا را با رکسان نیمه خوابالود که حتی ذره ای به مکالمه بین مادر و برادرش توجهی نشان نداده بود تنها گذاشت.


دهکده مشنگ نشین پرست بری


فرجو اتاق کوچکی در مهمان خانه دریا سالار رادنی کرایه کرده بود؛ در ازای اتاق و غذا برای رستوران ظرف می شست که با توجه به برخورداری از نیروی جادویی چندان کار سختی نبود!

اتاقی که فرجو در آن اقامت داشت کوچک و نمناک بود. پنجره ی کوچکی داشت که فرجو همیشه جهت تهویه هوا آن را باز می گذاشت. از همان اولین روز اقامتش مدرسه ای که شنیده بود دخترک در آن درس می دهد را پیدا کرده بود. چند باری هم او را را حین رفت و آمد به آنجا دیده بود. ولی هنوز خودش را به او نشان نداده بود. برای این کار برنامه ای نیاز داشت! اگر او را همین طوری مقابلش می دید قطعا دوباره فرار می کرد. کاش برای گفتن حقیقت وجودش به این دختر مشنگ آنقدر عجله نکرده بود!

فرجو برای هزارمین بار کنار پنجره مدرسه کوچک ایستاده بود و به صدای دخترک حین درس دادن گوش می داد. به نظر می رسید به چند مقطع سنی همزمان درس می دهد. به یک سری از بچه ها تکلیف علوم می داد و با یک سری دیگر ریاضی کار می کرد و از گروه دیگری جغرافیا می پرسید.
همانگونه که طی دوره دوستی کوتاه مدتشان فهمیده بود "اِما" فوق العاده باهوش بود.

-خب بچه های سال سوم می تونند مسئله های فیثاغورث کتاب رو تا آخرش حل کنند نیازی هم به سر و صدای اضافه نیس!
-اجازه خانوم؟ تکلیف ما چهارمی هارو ندادید.
-شما باید هر کدوم یه مقاله راجع به مثلث برمودا در همون حدی که بلدید بنوسید و سال پنجمی ها باید هرکدوم از خونشون یه موجود زنده واسه تکلیف علوم هفته بعد به همراه یه یادداشت کوچیک در مورد ویژگی هاش بیارن. کلاس تعطیله، می تونید برید بچه ها

کلاس تعطیل شده بود و بچه های کلاس یکی یکی از کلاس بیرون می رفتند و هیچ کدام متوجه پسر نامرئی کنار پنجره کلاس نشده بودند. فرجو همچنان غرق در افکارش بود. با خودش می اندیشید وقتی "اما"بداند دو تا از موضوعات درسی که به بچه ها داده بود هردو کشف شده به دست جادوگران است و حتی اسم جادوگر مربوطه را یدک می کشد، آیا باز هم فرجو را دروغگو خطاب خواهد کرد!؟
اما از مدرسه خارج شده بود، در حال زدن قفل بزرگی روی در زنگ زده که به نظر می رسید روزی آبی رنگ بود، ایستاد و کش و قوسی به خودش داد.
-این هم از امروز.

"اما" این را گفت و به سمت جاده سنگ فرش جلوی مدرسه چرخید. فرجو تصمیمش را گرفته بود یا الان یا هیچ وقت!
-سلام !

فرجو در حالیکه شنل نامرئی اش را در آورده بود پشت سر اما ایستاد و این را با صدای بلندی گفت. مطمئنا ظاهر شدن ناگهانی از زیر شنل جلوی چشم های "اما" او را تا سر حد مرگ می ترساند!
"اما" بلافاصله به پشت سرش چرخید. کنجکاوی روی صورتش جایش را به خشمی ناگهانی داد.
-چی!؟ تو؟ اینجا؟

اما به سرعت خود را جمع کرد و سرش را بالا گرفت. بینی اش از شدت جمع کردن چشم هایش چین خورده بود.
-نمی دونستم تو پرست بری هم دروغگو ها رو راه میدند!
-اما خواهش می کنم! تو حتی اجازه توضیح دادن رو به من ندادی اون روز. بعدشم که بی خبر گذاشتی ...

اما که به نظر می رسید لحظه به لحظه عصبانی تر می شود نفس صداداری از روی حرص کشید و با لحن کشداری که شدیدا فرجو را یاد اسکورپیوس می انداخت گفت :
-توضیح چی؟ یه مشت دروغ؟ فکر کردی چون تو ده بزرگ شدم یه مشت دروغی که یه پسر شهری پولدار واسم سر هم کرده رو باور می کنم!؟ نه آقا! لطفا دیگه هم سر راه من سبز نشو آقای فرد جرج ویزلی ...

سپس با لحن تمسخر آمیزی اضافه کرد :
-جادو گر بزرگ قرن بیست و یکم!

این را گفت و با غیظ به سمت جاده سنگ فرش شده چرخید تا به راهش ادامه دهد. فرجو بدون فکر و قصد قبلی، بدون اینکه حتی به چیزی که از ذهنش رد می شود توجهی داشته باشد و بدون در نظر گرفتن اینکه در دهکده ای مشنگ نشین است و "اما" هم یک از آنها، دستش را بر شانه "اما" گذاشت و به مقصد نا معلومِ ترکیبی از تکالیف دانش آموزان اما واستدلال های خودش جهت اثبات جادو، آپارات کرد!


مثلث برمودا در همان بُعد زمانی


در طول زمان غیب شدن وحشت بی حد و حصری بر اِما چیره شده بود. تلاش بی وقفه اش جهت جدا کردن دست فرجو از روی شانه اش بی نتیجه باقی مانده بود. اول تصور کرد دچار حمله تشنج شده است اما بعد متوجه شد واقعا محیط دور و برش در حال چرخیدن است!
اِما حس می کرد الان است که بالا بیاورد. سعی کرد به خود بقبولاند که این فقط یک رویا است، فقط باید از خواب بیدار می شد ...

با صدای تالاپی روی زمین شنی افتاد. بینی و چانه اش در اثر برخورد با ماسه ها خراشیده شده بود و سوزش می کرد. فرجو، همان پسری که پس از ریختن طرح دوستی با او، خودش را جادوگر معرفی کرده بود، بالای سرش ایستاده بود، هرچند برای کمک به دختر مردد به نظر می رسید. اِما پس از کنار زدن دست فرجو بلند شد و ایستاد. فرجو ازینکه می دید قدش از او بلند تر شده است به گونه عجیبی در دلش خوشنود بود.
-میشه به من بگی این چه کوفتی بود و اینجا کجاست و چطوری این اتفاق ها افتاد!؟

اِما در حالیکه لباس هایش را می تکاند، و با ترسی که در تلاش بود مخفی اش کند ولی لحظه به لحظه سبب لرزیدن بیشتر صدایش می شد این را گفت.

-خب راستش ما تو پرست بری غیب و تو مثلث برمودا ظاهر شدیم. که این میشه سر راست ترین جوابت!

با اینکه فرجو کمی از نتیجه کاری که کرده بود می ترسید ولی با توضیح خواستن اِما کمی احساس آرامش در قلبش ایجاد شد.اِما با چشم های گرد شده و دهان باز و مو هایی که در اثر غیب شدن باز شده و روی شانه اش ریخته بود به دور و برش نگاه کرد. همه جا پوشیده از ماسه های طلایی رنگ بود. خورشید در آسمان به قدری بزرگ و نورانی بود که به نظر می رسید اگر دست هایشان را بلند کنند خواهند توانست آن را لمس کنند!

اِما خیلی سریع خود را جمع کرد و گفت :
-اولا مثلث برمودا یه جایی توی اقیانوس اطلسه، تو سواحل جنوب شرقی آمریکا، ما نمی تونیم الان تو یه قاره دیگه باشیم! این امکان نداره! میشه بهم بگی این ماجرا فقط یه خوابه؟ خواهش می کنم! من نمی تونم باور کنم! با هیچ عقل و منطقی قابل قبول نیس!
-آروم باش اما، اگه قول بدی آروم باشی من همه چیزو واست توضیح میدم.

سکوتی بین آن دو شکل گرفت. اِما که فرضیه خوابش رد شده بود باز هم به دور و برش نگاه کرد. با وجود ساحلی بودن جای بسیار سرسبزی بود. پشت سرشان کاملا پوشیده از جنگل ها و مراتع سبز بود. که همراه با آهنگ باد می رقصیدند. بالاخره سکوت را شکست و گفت :
-باشه منتظرم فرجو.

سپس با شک و تردید به فرجو خیره ماند.

-ببین اما همونطوری که بهت گفتم هنوز ما جادوگرا به صورت پنهانی داریم تو این دنیا زندگی می کنیم. این جایی که می بینی اسمش مثلث برموداس. البته نه اون مثلث برمودایی که تو جغرافیا به دانش آموزات درس میدی. اینجا میشه گفت یکی از محدود مناطق جادوگر نشینه! تو این جزیره همه جادوگرند یعنی مثله من. و اولین کسی که اینجا پا گذاشته بود فیثاغورث بود! همون کسی که شما بهش میگین ریاضیدان! فیثاغورث یه جادوگر بود اِما، یکی مثل من!

اِما با شک و تردید به اطرافش نگاه می کرد. از پشت شاخه و برگ های درختان دود هایی شبیه به دودکش خانه های معمولی دیده می شد که نشان دهنده وجود حیات در منطقه بود. پذیرش جادو و جادوگری برایش واقعا دشوار بود. ولی یک چیزی که واضح بود این بود که آنجا نه پرست بری بود و نه شبیه هیچ یک از جاهایی که تا به حال در آن قدم گذاشته بود.
-اینا همش یه چشم بندیه نه؟

اِما در آخرین تلاش ملتمسانه اش این را پرسید. فرجو سری به نشانه مخالفت تکان داد و به او اشاره کرد تا دنبالش برود.

دهکده مثلثات؛ مثلث برمودا


در دهکده همه چیز به شکل مثلث بود. خانه ها، مغازه ها، پنجره ها و حتی چاه آبی که در ورودی دهکده بود. از آن عجیب تر اینکه در آن هوای گرم اکثر بزرگسالان رداهای بلند پوشیده بودند که به نظر می آمد از جنس ابریشم است. تقریبا همه افراد کلاه های حصیری بزرگی روی سرشان بود با این تفاوت که این کلاه های حصیری بجای گرد بودن نوک تیزی داشتند!

فرد توضیح داد:
-اینجا دهکده مثلثاته، یعنی همون دهکده ای که ریاضیدان شما اشتباهی توش آپارات کرد و در نهایت همین جا هم ازدواج کرد و کلا سر و سامون گرفت.
-یعنی فیثاغورث هم جادوگر بود؟

فرجو ناگهان ایستاد و به "اما" نگاه کرد. به نظر می رسید اولین رخنه های نفوذ باور این حقیقت را در تفکرات منطقی او ایجاد کرده است. فرجو لبخندی زد و به توضیحاتش ادامه داد :
-بله اون هم جادوگر بود. همونطور که داری می بینی اینجا پر از چیزهای جادویی هست که مطمئنا تا به حال تو زندگیت ندیدی.

"اما" محو تماشای دور و برش شد. به نظر می رسید وارد یکی از همان داستان های تخیلی شده که هیچ وقت علاقه ای به خواندنشان نداشت. در ویترین اولین مغازه ای که در مسیرشان قرار داشت انواع و اقسام حیواناتی قرار داشت که تا به حال در زندگی اش ندیده بود. پرنده های کوچک و رنگارنگ که در قفسه ها با هم طناب بازی می کردند. گربه های کوچکی که به اندازه نصف کف دست بودند و به رنگ های ارغوانی و صورتی دیده می شدند و از همه عجیب تر جغد هایی بود که در اندازه و رنگ های مختلف توی قفسه ها نشسته بودند و به آرامی هوهو می کردند.
-جغد ها یکی از وسیله های ارتباطی ما هستند. باهاشون نامه می فرستیم.

فرجو که متوجه تعجب "اما" شده بود این را گفت.
به آرامی قدم می زدند و همچنان به آدم ها و مغازه ها نگا می کردند. خانواده هایی سوار بر قالیچه های پرنده مثلثی در حال تردد بودند و ...

-جاروووو!؟؟ فرجو اون مرده رو جارو نشسته بود!
-حالا کجاشو دیدی؟ به اون مغازه نگاه کن.

در مغازه بزرگی که ویترین مثلثی شفافی داشت نو ترین و طلایی ترین جارو خاک اندازی که "اما" در زندگی اش دیده بود زیر نور خورشید می درخشید. روی دم جارو با رنگ نقره ای نوشته شده بود : جاروی مسابقه دم طلا 2014 !

-جاروی مسابقه!؟
-کوییدیچ، مسابقه کوییدیچ.
-چی چی ایچ!؟

"اما" در حالیکه چینی روی بینی اش افتاده بود و کمی اخم کرده بود این را پرسید. فرجو که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت :
-حالا بعدا واست توضیح می دم. یه جور مسابقه اس که توش سوار جارو می شند و بازی می کنند.
-فرجو یعنی اینا خواب نیست؟
-نه! خواب نیس، بیدار بیداری، حالا واسه اینکه مطمئن شی بیداری بذار یه چیزی واست بخرم.

فرجو در حالیکه دست "اما" را می کشید به سمت یکی از مغازه ها رفت.
پیرمردی که کلاه مثلثی حصیری روی سرش گذاشته بود و طرح روی ردایش از مثلث های در همی تشکیل شده بود با دیدن آنها که وارد مغازه شده بودند از جایش برخاست :
-بفرما، شوما چه چیزی خواست خانوم و آقا؟
-سلام، دو تا ردا میخوایم یکی واسه خانوم یکی هم واسه من.
-باطرح مثلث یا مثلثات یا مسلسلات؟ با خنک کننده یا بدون خنک کننده؟ یک موتوره، دو موتوره، ...
-عه ... همون مثلث، با خنک کننده و یک موتوره، ممنون.

پیرمرد دو ردای با سایز کوچک از روی رگال برداشت و در پاکت بزرگی قرار داد.
-میشه 8 گالیون. مرلین برکت دهد.
-بفرمایید.

فرجو پاکت ها را گرفت و از مغازه بیرون آمدند.
-نظرت چیه لباسای جدیدمونو بپوشیم؟
-ممنونم ازت. ولی به نظر گرم میان، اینجا هوا خیلی گرمه فرجو.
-خب حالا بپوشیم فوقش گرممون شد دربیاریم.

"اما" با شک و تردید به ردایی که فرجو از پاکت در آورد نگاه می کرد. ردا از مثلث های کوچکی تشکیل شده بود که رنگ های صورتی تا بنفش یاسی بودند. و رو سر آستین هایش بند هایی به رنگ بنفش تیره داشت."اما" ردا را پوشید و مو هایش را از یقه رادا بیرون آورد.
-چقد خنک شدم! آخه چه جوری ممکنه!؟
-با جادو!

فرجو در حالیکه می خندید و ردای مثلثی آبی رنگی به تن کرده بود این را گفت.
-حالا باورت شد که جادو وجود داره؟

"اما" جوابش را نداد و سرش را برگرداند و به دور و اطرافش نگاهی انداخت.
-تو قبلا اینجا اومده بودی فرجو؟
-آره، پارسال برای اردوی علمی درس ریاضیات جادویی از طرف مدرسه مون اومدیم اینجا. چون میخواستند کاملا متوجه شیم که مثلث برمودا و فیثاغورث یعنی چی.
-ولی اینجا که مثلث نیس فرجو. همه می دو نن مثلث برمودا بیضی یا بهتر بگم یه دایره بزرگه، حتی می تونی تو گوگل سرچ کنی!
-تو کجا چی کنم!؟

"اما" از درون جیبش نقشه جیبی کوچک در آورد و گفت :
-خوب به این نقشه و خطوطی که توش کشیده شده نگاه کن. فقط به خاطر اینکه سه تا جزیره تو سه نقطه این منطقه هست، اصطلاحا بهش می گن مثلث! وگرنه برمودا از هر گردی گردتره.
-ولی این امکان نداره!!

فرجو این را گفت و به نقشه ای که در دستان "اما" بود نگاه کرد. خود نقشه با چیزهایی که فرجو قبلا شنیده بود یکی بود. حتی مختصات و درجه مدار ها هم همانی بود که شنیده بود. اما تفاوت در محل خطوط نقطه چینی بود که حدود منطقه برمودا را مشخص می کرد. واقعا عجیب بود به نظر می رسید فرجو مثلث بودن را در جایی آموخته بود که دایره بود!
-ولی اینجوری درست نیس.
-شما وقتی بهتون گفته شد اینجا مثلثه تا به حال نقشه ای ازش دیدید؟

ناگهان فکری به ذهن فرجو رسید. نقشه را از دست "اما" قاپید و به سمت یکی از ساختمان ها رفت.
-کجا می ری فرجو؟
-بیا دنبالم.

دفتر گردشگری برمودا، دهکده مثلثات، مثلث برمودا


-میشه لطفا به این نقشه نگاه کنید و حدود مثلث برمودا رو نشونم بدید آقا؟

مردی که پشت میز گردشگری نشسته بود صورت مثلثی اش را چین داد و انگار که به او توهین بزرگی شده باشد، انگشت اشاره اش را روی یک محدوده ی گردی در نقشه کشید و گفت :
-اینجا آقا و خانم. هست برمودا. شما مگر نقشه ندانست؟ اگر ندانست چطور اینجا آمد!

فرجو با چشم های گرد شده و ابرو هایی که لحظه به لحظه بالاتر می رفت به نقشه چشم دوخته بود.
-ولی آقا اینجایی که شما الان به ما نشون دادید بیشتر شبیه یه دایره بود نه مثلث!

مرد پشت میز که به نظر می رسید از خوابالودگی ظهرش کاسته شده است با صدای بلندی گفت :
-دایره ؟ هست نوعی مثلث؟ شما چرا بیهوده سخن گفت؟ ما فقط یک چیز دانست آن هم مثلث. اینجا مثلث هست!

فرجو نگاهش را از روی نقشه بلند کرد و به مرد چشم دوخت که به نظر می رسید حتی سبیل پر پشت و مو های کم پشتش هم شکل مثلث اصلاح شده بود.
-ولی شما دارید اشتباه می کنید! این غلطه ...
-فرجو فکر می کنم بهتره ازین جا بریم، به نظرم داری عصبانیشون می کنی.

"اما" در حالیکه دست فرجو را گرفته بود به آرامی این را گفت. فرجو نگاهی به دور و بر اتاق انداخت. حق با "اما" بود همه اشخاصی که آنجا بودند با اندکی خشم و غضب به او نگاه می کردند.
-بله بله حق با شماست. من اشتباه کردم.

فرجو و "اما" از دفتر گردشکری خارج شدند و سمت ورودی دهکده حرکت کردند. فرجو تمام مسیر راه ساکت بود.
-ببین تو یه چیز به این کوچیکی باور کردنش واست خیلی سخت بود. پس به من حق بده وقتی گفتی تو جادوگری باورم نشه.

"اما" خیلی ناگهانی و کوتاه این را گفت.
-آه ... باشه. فکر می کنم بهتره دیگه برگردیم به پرست بری، قبل ازینکه وزارت حمل و نقل جادویی بفهمند من یه مشنگو بصورت غیر قانونی و قاچاقی با خودم آپارات کردم.
-چی؟ غیر قانونی!؟
-انتظار نداشتی واسه یه نصفه روز سفر واست پاسپورت و ویزای جادویی بگیرم که؟

"اما" با لجاجت رویش را از او برگرداند و جلوتر از او به سمت ساحل حرکت کرد.

تکلیف دوم :

دعوت نامه فیثاغورث



پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۲:۴۵ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
#17
اسرار تاریک و سیاه زندگی فیثاغورث چه بود؟
عشق یا هوس؟
مثلث یا دایره؟


ریتا اسکیتر خبرنگار پر سابقه و جنجالی پیام امروز که با ابتکار و هوش فراوانش تاکنون، کنج تاریک زندگی بزرگ ترین جادوگران تاریخ را در نورافکن قلم پر تندنویس خوش دستش قرار داده، این بار پا را فراتر گذاشته و انگشت پر منتش را بر سه گوش تاریک زندگی یکی از پر آوازه ترین جادوگران دنیا، یعنی فیثاغورث (یا از نظر جامعه مشنگی همان ریاضیدان معروف و فرهیخته و فلان و فلان و فلان) گذاشته و اسراری که سال ها در حال خاک خوردن در سواحل شرقی آمریکا بوده را با قلم جسارت خود، به تصویر کشیده است.

ریتا اسکیتر طی آخرین سفر کاری و محرمانه ای که به پیشنهاد سردبیر پیام امروز به سواحل شرقی آمریکا داشته، به دور از چشم همه تنگ نظران در حیطه سخنوری، به منفورترین ایده ی نام گذاری و کشف جزیره برمودا پی برده و به پشتوانه وجدان همیشه بیدارش در آگاه کردن مردم، دست به کار شده و جنجالی ترین گزارش را همراه با اصل مدارک به دفتر مجله ارسال نموده است.

به گزارش ریتا اسکیتر، مثلث برمودا یا همان جزیره جادوگری که سال های سال نام گذاری آن را، به سبب علم دوستی و مثلث پروری، به فیثاغورث نسبت داده اند، شایعه ای بیش نبود و نام گذاری آن تنها به منظور دلبری ناشیانه ولی قاطعانه دانشمند نامی از دختر رئیس دهکده کوچک و بی نام و نشان جزیره بوده، که با توجه به شواهد در دسترس، گویا شباهت بسیاری به مثلث داشته است!

دلیل تاکید بر این موضوع اولا عدم وجود و ارائه دلایل علمی جهت اثبات مثلث بودن جزیره برمودا و دوما کارت دعوت عروسی دانشمند نامی و همسر محترمه خانم "مودا" می باشد که به تازگی به دست گزارشگر پر شور و حال پیام امروز کشف شده که بدین شرح می باشد : (به دلایل امنیتی از چاپ اصل دعوتنامه معذوریم)

آری آغاز، خط بودن است
گرچه پایان خط ناپیداست
من به اشکال هندسی نیندیشم
که همین "مثلث" بَر "مودا" زیباست

همگی جمع شده ایم تا جمع شدن "مثلث" بَر "مودا" را جشن بگیریم.
و ازثُلث مردم ده بخواهیم تا ما را یاری کنند.
هم اکنون نیازمند جمع مجذورهای سه ضلعتان هستیم.

داماد : فیثاغورث "مثلث" ++++++ عروس : مودا خانِم


با اشاره به مدرک کاملا واضح و بی عیب و نقصی که طی آخرین حراجی از بقایای دانشمند نامی در جزایر شرقی آمریکا، به دست گزارشکر آگاه پیام امروز افتاد، دلیل نام گذاری این جزیره و انگیزه خودخوهانه و بی شرمانه آن کاملا مشخص شد. که نه تنها روشن گرِ پشت کردن به پشتوانه ی چندین دهه علم اندوزی بوده، بلکه ذات و درون مایه هوس ران فردی را نشان می دهد، که با استفاده از ابزار علمی خود در حال دلبری کردن از دختری می باشد.

طبق شهود جمع شده و امضا شده از اهالی جزیره، این نام گذاری توسط خود فیثاغورث و پس از ازدواج با دختر رئیس دهکده صورت گرفته و فیثاغورث همواره این گونه آن را تشریح کرده که "مثلث" مجاز از خود او و "مودا" نام دختر مورد علاقه وی بوده و این مکان جایی بوده که قلب هایشان با هم جمع شده است. لذا این مکان را "مثلث" بّر "مودا" نام نهاده که بعد ها به جهت سهولت تلفظ، به مثلث بِرمودا تغییر یافت.

حال از شرح ملال آور مرگ مشکوک همسر وی چشم پوشی کرده و تا همینجا آبروی ریخته دانشمند نامی را حفظ می کنیم. البته فقط تا وقتی که مدارک اثبات گناه کار بودن این به اصطلاح پشتیبان علم مثلث و ریاضیات، دلایل محکمه پسندتری را عرضه کنند! خواهشمندیم جهت آگهی بیشتر و مطمئن تر تا گزارش بعدی اندکی به مغزتان فرصت دهید، تا دریافت اطلاعات بعدی، سبب آمپر سوزی مغزتان نشود.

گزارشگر پیام امروز
ریتا اسکیتر


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۱۶ ۱۴:۳۶:۱۹
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۱۶ ۱۴:۴۳:۰۷


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳
#18
تقاضای نقد این را داریم میخواهیم ببینیم بهتر شده ایم یا نه.

تشکرات فراوان



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۳۹ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳
#19
هر از گاهی به دهکده مشنگی که به پناهگاه خیلی نزدیک بود می رفت تا کمی هم از مزرعه داران و باغداران مشنگ چیزهایی را که در باغچه کوچکشان کشت نمی شد تهیه کند. همیشه بازارچه کوچک دهکده پر از سبزی و میوه های تازه فصل بود که مادر بزرگ مالی عاشقشان بود.
تعطیلات تابستان بود و هوا فوق العاده گرم بود. باغچه کوچک پناهگاه مثل همیشه شلوغ، پر از سنگ و گیاهان هرس نشده بود. مالی میخواست مربای تمشک درست کند و همیشه مقدار زیادی تمشک لازم داشت تا به همه بچه هایش مربا برسد. طبق معمول فرجو تعطیلات را پناهگاه مانده بود تا از کتاب های عمو پرسی استفاده کند و باعث خوشحالی بی حد و حصر مالی و آرتور بود. چون پناهگاه بدون وجود بچه ها غرق سکوت بود.

-فرجو، عزیزم مادربزرگ تمشک لازم داره، می تونی از عهده اش بر بیای؟ یا بگم آرتور وقتی اومد این کارو انجام بده؟

مالی ویزلی در حالی که پیشبند گلداری بسته بود و در یک دستش پاتیل فلزی بزرگی بود این را گفت.
فرجو از پشت میز برخاست و به حالت خبردار ایستاد.

-هرچی مادربزرگ مالی بگه.

مالی لبخندی زدو گفت:

-واقعا خیلی خوشحالم که تو اینجایی فرد.

مالی رویش را برگرداند و بغض در گلویش را فرو برد. مالی در تمام محدود دفعاتی که فرجو را فرد صدا می زد بلا فاصله بغض می کرد و شاید بهترین دلیل برای صدا زدنش به نام فرجو همین بغض های گاه و بی گاه و آزار دهنده مالی بود.
فرجو چوبدستی اش را در جیبش گذاشت. و از آنجایی که معمولا در تعطیلات تابستانی همیشه لباس مشنگی می پو شید بدون عوض کردن لباسش به سمت دهکده را افتاد.
فاصله دهکده تا پناهگاه کم بود و از زمانی که این دهکده کوچک نزدیک پناهگاه شکل گرفته بود مجبور بودند بیشتر رعایت کنند و عملا امکان کوییدیچ بازی کردن برای بچه ها وجود نداشت.
بازارچه دهکده بسیار شلوغ بود. باغداران بسیاری مشغول فروش محصولات خود بودند و معمولا سر قیمت ها با مشتریان خسیس بحث می کردند.
فرجو وارد کوچه ای شد که می دانست همیشه پر از میوه های تازه است. تمشک های درشت و تازه روی طبق های جلویی خودنمایی می کردند. فرجو با قدم های آرام به سمت طبق ها رفت. به نظر می رسید صاحب طبق های تمشک سر کارش نیست چون دختر دیگری هم کنار طبق ها منتظر ایستاده بود. فرد کنار طبق ایستاد و به دور و برش نگاه کرد.

-چیزی میخواین آقا؟

فرد به سمت صدا برگشت. همان دختری بود که فرجو تصور کرده بود مشتری است.

-سلام من تمشک میخوام ... خع...لی ...

فرجو با دیدن دخترک که هم سن و سال خودش به نظر می رسید زبانش به گونه ای بند آمد که انگار تا به حال با هیچ دختری حرف نزده بود! دخترک همچنان کنجکاوانه به او نگاه می کرد و منتظر بود. خوشبختانه زن میانسالی آمد و فرجو را از آن وضعیت خجالت آور نجات داد. دخترک مشغول آماده کردن سفارشات زن میانسال شد و فرجو را فراموش کرد.
فرجو زیرچشمی به او چشم دوخته بود. دخترک پانزده یا شانزده ساله به نظر می رسید. هم قد فرجو ویا کمی کوتاهتر بود. صورتش سبزه و چشم هایش قهوه ای و درشت و بینی اش شبیه آسیایی های شرقی بود. موهای صاف و مشکیش تا کمر می رسید و در نسیم گرم تابستانی به آرامی تکان می خورد.

-من تمشک میخوام، خیلی هم زیاد.

فرجو خود را جمع و جور کرد و این را با صدای بلند گفت. دخترک که دوبار متوجه فرجو شده بود، سطل هایی که در قسمت جلویی طبق چیده شده و پر از تمشک بود نشان داد و گفت :

-هرکدوم رو میخوای بگو آقا.

فرجو نگاهی به سطل ها انداخت. در سه اندازه کوچک، متوسط و بزرگ کنار هم چیده شده بودند. مسلما انتخابش بزرگترین سطل بود ولی ...

-اون سطل متوسط رو میخوام. چقد میشه؟

فرجو این را گفت و احساس گناهش در صورتش سایه افکند. دخترک سطل را به فرجو داد و پول را گرفت. سپس به سمت سایر مشتری ها رفت.
فرجو سطل را گرفت و به سمت پناهگاه راه افتاد. خدا خدا می کرد تمشک های سطل برای مربای مادربزرگ مالی کم باشد!
خودش هم از دعایش خنده اش گرفت. میخواست دوباره بهانه ای برای باز گشت به بازارچه کوچک داشته باشد. برای دیدن دختر مشنگی که حتی اسمش را هم نمی دانست!


ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۱۲ ۱۶:۴۷:۳۶


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳
#20
فلور نگاهی به کت قهوه ای رنگ مندرس انداخت. از خودش حرصش گرفت. به راحتی پیرزن گولش زده بود و پولش را گرفته بود.
حتی به نظر می رسید که سر آستین ها و یقه اش نخ نما شده است. آخر چطور می توانست این را به بیل هدیه بدهد. با ناراحتی به بقیه پول توی دستش نگاه کرد. به سمت مغازه ای که چند قدم آن طرف تر از آرایشگاه بود رفت. داخل مغازه شد و با باقی پولش جعبه کادوی زیبایی به رنگ طلایی با ربان نقره ای خرید.

-حداقل ظاهر کادوم زیبا باشه!

با دلخوری این را گفت و دوباره در ویلای صدفی ظاهر شد. کت قهوه ای را کمی با افسون های تمیزکاری و خاک تکانی تمیز کرد و سر انجام به طرز شیکی داخل جعبه گذاشت.
گوشه گوشه ی ویلای صدفی از رنگ و رو افتاده بود. میز ها دیگر به درخشانی گذشته نبودند. البته نه اینکه خانم خانه تمیز نبود! همه اجزای خانه گرد و غبار فقر گرفته بودند. این سالهای اخیر حتی مجبور به فروش
یک سری از وسایل خانه شده بودند.
فلور جعبه طلایی را در اتاق خواب گذاشت و برای آماده کردن شام شب عید وارد آشپزخانه شد. گوشت های استیکی که مالی به او شب گذشته داده بود وسط میز چهارگوش آشپزخانه افتاده بود و منتظر آماده شدن بود.
فلور تصمیمش را گرفت. از جا بلند شد و شروع به کار کرد. باید تا آنجا که می توانست شبی به یاد ماندنی، صرفه نظر از کادوی نخ نمای دو گالیونی اش، رقم می زد.
**************************************************************


-سلام فلور، عجب بوی خوبی راه انداختی دختر!
-سلام بیل، چه به موقع اومدی، کلی غذای خوب انتظارتو میکشه.

بیل نگاهی به استیک های آبدار و نیم پز روی میز که بخار خوشبویی از آنها متصاعد می شد، انداخت. با اینکه بیل به سبزیجات لب نمی زد و فقط استیک های نیم پز را می خورد، فلور به طرز زیبایی و با شیوه فرانسوی آنها را با انواع سبزیجات تزیین کرده بود. دستاورد دیگر خانه داری فلور روی میز خودنمایی می کرد. ظرفی پر از مایع غلیظ که رویش صدف های آب پز شناور بودند. در ویلای صدفی همیشه برای مناسبت های خاص، سوپ ماهی با دستورالعمل ویژه خانم دلاکور، سرو می شد.

-وای سنگ تموم گذاشتی فلور خیلی عالیه!
-به نظر میاد اصلا انتظارشو نداشتی بیل!

فلور با شک و تردید این را گفت و سپس صندلی میز را برای همسرش کنار کشید.

-فلور عزیزم تو که می دونی منظورم چیه، امیدوارم خیلی خودتو اذیت نکرده باشی.

بیل روی صندلی نشست و با مهربانی این جمله را گفت.
فلور سر شام تقریبا ساکت بود و بیشتر بیل بود که حرف می زد و سعی می کرد فلور را بخنداند. فلور استرس عجیبی گرفته بود. انگار واقعا وقتش رسیده بود! باید کادویی مندرسی که در لفاف زرینی بود را پیشکش همسر مهربانش می کرد.

-فلور چی شده چرا انقدر غمگین به نظر میای؟

فلور طاقتش تمام شد و به سمت اتاق خواب دوید. جعبه طلایی را برداشت و بلافاصله به سمت بیل شتافت.

-عزیزم واقعا دلم می خواست کادوی بهتری بهت بدم. چیزی که واقعا لیاقتشو داری. نه این ...

فلور با سری کج شده روی شانه به جعبه طلایی اشاره کرد. بیل با مهربانی و لبخندی که برای آن صورت زخمی کمی عجیب و غریب بود دست های فلور را گرفت و جعبه را گوشه میز گذاشت و گفت :

-اگه دوس نداری اصلا این هدیه رو بازش نمی کنم. از نظر من هر چی باشه خیلی قشنگ و عالیه.

فلور نفس راحتی کشید و گفت :

-نه بیل بازش کن!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.