همان هنگامه ؛ جنگلِ اطرافِ کلینیک
به سختی از روی زمین بلند می شود ، چرا که تمامِ توانش را به کار گرفته تا فریاد نزند. سعی می کند آخرین اتفاق را به یاد آورد.... ماگل ها حمله کرده بودند...و او تنها کسی بود که فرار کرد... بقیه مرده بودند...
همه چیز از دست رفته بود..همه چیز و همه کس...
با دستانِ زخمی و خون آلودش به آرامی شاخه ای که دیدَش را مختل می کند ،کنار می زند.
دو تا از سربازانِ ماگل ها اسلحه شان را همچون شکارچی هایی پیروز روی شانه هایشان گذاشته بودند و به سمتِ ورودی کلینیک می رفتند.
روباهی به سرعت از کنارش رد می شود و این امر موجب می شود حواسش پرت شود و پایش را محکم بر روی کپه ای از برگ ها بکوبد.
لعنتی...
به سرعت به درخت تکیه می دهد و خود را پنهان می کند. قیافه اش حسابی در هم می رود.چشمانش را می بندد و دعا می کند صدایش شنیده نشده باشد.
آیا تنها یک اشتباه کافی بود؟ فقط یک اشتباه برای اینکه محکوم شود که یا به قتل برسد یا به قتل برساند کافی بود؟
سرباز ها چرخیدند.
ظاهرا یک اشتباه هم کافی بود.
سربازِ مو طلایی زیرِ لب گفت:
-تو از راست برو.
دملزا چوبدستی اش را در زیرِ شنل ،محکم در دستانش می گیرد. صدای پای ماگل ها را می شنود که نزدیک می شوند.
نهایتِ تلاشِ خود را می کند تا ذهنش را بر روی طلسمی که می خواهد انجام دهد متمرکز کند.
ماگل ها نزدیک تر می شوند ، تنها چند قدم مانده...
به طور ناگهانی از پشتِ درخت بیرون می پرد و طلسمش را روانه می کند:
-اکسپلیارموس!
اسلحه های دو مرد از دستانشان خارج می شود و پیشِ پای دملزا ، روی زمین می افتد.
به سرعت طلسمِ بعدی اش را اجرا می کند:
-استوپیفای! استوپیفای!
طلسم ها به سینه سربازان می خورد. بیهوش می شوند و به پشت روی زمین می افتند.
چوبدستی اش را پایین می آورد و نفسی عمیق می کشد.
به قتل محکوم نشده بود ؛ لااقل در آن لحظه
او هیچ اطلاعاتی نداشت...آیا واقعا ماگل ها بر جادوگران سلطه یافته بودند؟
ممکن بود فردِ دیگری هم زنده مانده باشد؟
امیدوار بود...
دملزا با نفرتی عمیق به سرباز ها نگاهی می اندازد. مغزش تازه به کار افتاده بود. او از وضعیتِ فعلی هیچ چیز نمی دانست ، اما اگر این سرباز ها چیزی می دانستند؟...
آری ، آن وقت می توانست آن اطلاعات را از ذهنشان بیرون بکشد.
با وجود دردِ فراوانی که در زانوهایش حس می کرد ، ننشست. دور تا دورِ محوطه کوچکی که انتخاب کرده بود ، چرخید و طلسم های حفاظتی اش را اجرا کرد:
-پروتگو ماکسیما...سلویو هکسیا...ریپلو ماگلتوم...کاوه اینیمیکوم
کارش که تمام شد ، رو به روی سربازان ایستاد.
ابتدا از مو طلایی شروع می کرد...
-رنرواته!
نورِ سرخی درخشید و سرباز بیدار شد.
-ایمپریو!
وقتی این طلسم را به زبان آورد ، موجی از شادی ای که از سلطه بر دیگران به وجود آمده ، بازویش را فرا گرفت.
اما او این طلسم را برای منفعتِ جادوگران می خواست، الان که دیگر وزارتخانه ای نمانده بود که جرمش را پیگیری کند ؛ البته بعید می دانست با توجه به وضعیت کنونی مجرم محسوب شود...
-خب خب ، بگو ببینم ، این کلینیک دقیقا چه جور جاییه؟
سرباز بدون لحظه ای درنگ شروع به صحبت کرد:
-کلینیک محلی برای انجام آزمایشهای خطرناک روی موجودات زنده است و ما می خواهیم جادوگران اسیر در آنجا را تحت آزمایشهای وحشتناک قرار دهیم.
دملزا سوالی که بیشتر از همه چیز ذهنش را مشغول کرده ، به زبان می آورد:
-جادوگر دیگه ای هم زنده مونده؟
-ما بی رحمانه سعی کردیم تمامِ جادوگر ها و ساحرگان رو بکشیم ، اما تا اونجا که من می دونم ، بله. حدود پنج شش جادوگر تونستن از حملاتِ ما جونِ سالم به در ببرن. طبقِ شایعات ، آخرین جایی که دیده شدن داخلِ کلینیک بوده. اما به نظر میرسه میخوان فرار کنن.
اشک در چشمانِ دملزا حلقه می زند.
پرسشِ آخرش را از سرباز می پرسد:
-سربازی که الان کنارت بیهوشه ، اون.... اون چیزی میدونه که تو ندونی؟
-نه
پس مجبور نبود حرف های یک ماگلِ احمقِ دیگر را هم گوش کند. چوبدستی اش را در دستانِ لرزانش می گیرد:
-استوپیفای!
مجدد نوری می درخشد و سرباز ،غرقِ در خواب روی زمین می افتد.
ساحره از جایش بلند می شود. حتی به خودش زحمت نمی دهد سرباز ها را پنهان کند ،اجازه می دهد ارتشِ ماگل ها از حضورِ دشمنانی مرموز در اطرافِ مقرِ خود، غرق در هراس باشند.
همانطور که با هر قدمش ، بارِ سنگینِ فقدانِ دوستان و خانواده اش را به دوش می کشد ، به غروبِ آن ستارهِ خونین خیره می شود. اجازه می دهد باد صورتش را نوازش کند و صدای عطشِ انتقام جویی اش شنیده نشود...
آنلاینها
28 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] مغازه اليواندر
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
پاسخ به: مغازه اليواندر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


