پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

96
نفر همین الان آنلاین‌اند 38 نفر در «انجمن»
1 عضو 95 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
عضویت
1386/07/24
پست‌ها
708
-ولدی! ولدی.

در سکوت صدایش میان دیوارها منعکس میشد. گویی دیواری صدا را به دیوار روبرویش پای میدهد. قدمی به سوی اتاق خالی برداشت. همچنان که نزدیک در سفید رنگ میشد، دستش را به چوب جادویی اش برد. برق نور از سوراخ کلید بیرون میزد.

ایگور خم شد.. بلافاصله به یاد آورد کجاست و ترجیح دادن بدون اینکه بداند چه کسی در اتاق است در اتاق را باز کند. حداقل به این شکل زنده می ماند.

دستش لرزید، اما با حفظ تعادل در را باز کرد.

-ولدی!
-موهاهاهاها!
-پرسی؟

شخص با صندلی چرخید. به طرز غیرباوری چهره اش در تاریکی بود و فقط دستانش پیدا بود. صدای دوبلر ِ دشمن کارگاه گَجت:

-تو اینجا چی کار میکنی، ایگور کارکاروف؟
-توکی هستی؟
-خیلی بی طاقتی..!

ایگور چوبدستی اش را به سرعت بالا گرفت و در عرض سه ثانیه بعد، چوبدستی به سوی خودش برگشت.

ایگور: چی کار میکنی؟ من قصد صدمه زدن بهت رو ندارم!
ولدی: آخ جووون ولی خیلی ترسیده بودی WoW.

تمام تاریکی ها از بین رفت. ولدمورت به همان باریکی، به همان دماغی، به همان زشتی و به همان کچلی بود. ایگور روی صندلی خودش را رها کرد و سپس با لبخند به ولدی گفت:

-دلم برات تنگ شده بود ارباب.
-علامت شومت چطوره؟
-به نظرم این تصویر جدید از این دو مار معشوق خیلی بیناموسی باشه. کوییرل بهم گیر داد، آنیتام سانسورم میکنه هرجا میرم.

ایگور آستینش رو میزنه بالا. دو مار معشوق با آرم مخصوص سارا شیطون بلا! روی دستش وول میخورند و در حال راز و نیازند!

ولدی با عصبانیت دستانش را روی میز میکوبد:
-باز این آنیتا توی کارهایی که بهش ربطی نداره دخالت کرده؟ میبینی؟ خوبه که تهدیدش کرده بودم اگر من و زیبایی های سرشار و استثنایی من رو میخواد باید به مرگخوارهام کاری نداشته باشه.

-تازه لرد پشت سر شما گفت، کچل مو فرفری.
-عجب! ببینم ایگور اگر بهت یک ماموریت قتل بدم حاضری انجامش بدی؟

ایگور مدتی فکر میکنه. سپس با لبخند ،جواب مثبت میده. ولدی روی صندلی اش میچرخه. برای جذاب شدن و ترسناک تر شدن، چراغ بالای سرشون که نور کمی داشته تکان میخوره. همه چیز به صورت سایه هایی غیر واضح هستند.

-ازت خواهش میکنم به خاطر نشون دادن حسن چیزت به ارباب، همین الان جنازه ی عله رو برای من بیاری.
-

اتاق مدیریت

ایگور گوشش رو به در چسبونده. عله مشغول تماشای فوتبال است!

-بزن دیه مردک، اَی بوقی. این ایگور از تو قشنگ تر بازی میکنه! ... وای! گل؟؟ تو نمیتونی یه بغل پارو جمع کنی؟ ایگور میتونست! خاک تو سرت..!
ایگور:

تمام وجودش از خشم و اینا سرشار میشه. در رو با شدت باز میکنه و وارد اتاق میشه.

عله: اِ ، ایگور! پسرم...
ایگور به یاد گذشته ها می افته..
- علهههه..

ثانیه ای بعد ایگور چوبدستی اش رو به سمت دماغ عله نشانه میره.
-ژوهاهاهاها!
عله: تو که منو نمی کشی؟
-آوداکداورا !

نور سبز،... محو شدن خاطره... صدای جیغ، و کلاس درس.

آسپ به گابریل خیره میشه که دستش برای سوال بالا بوده:
-بگو.
-پس چه بلایی سرشون اومد؟ عله مُرد؟
-اوه نه خانم دلاکور. در واقع، عله کشت! ایگور نمی تونست در برابر یک مدیر زوپس توانی داشته باشه. بنابراین همین که چوبدستی کشید، توسط یکی از مدیران زیر دست عله : " کوییرل" که در اتاق بود کشته شد.

بچه ها با شنیدن این حرف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
تولد نقش
1396/09/07
آخرین ورود
یکشنبه 21 دی 1399 19:26
عضویت
1385/04/10
پست‌ها
805
همه جا سیاه شد.
باز هم همان احساس همیشگی.
احساس رقت انگیز غوطه وری در هوا.

پس از چند ثانیه بار دیگر پای دانش آموزان به زمین سنگی و سفتی برخورد.

جالب بود.هیچ یک یکدیگر را نمیدیدند.
هر کس صحنه ای مجزا داشت.

بوی نم و نمک فضا را پر کرده بود. موج های خشمگین دریا بی مهابا خود را به صخره عظیم زیر پای آبرفورث میکوبیدند.

شروع به حرکت کرد. آرام پیش میرفت.صدای ترسناک برخورد موج ها با صخره در دلش وحشت می انداخت.
چند قدمی پیش نرفته بود که صدایی شنید.
بار دیگر به دقت گوش داد تا متمئن شود صدایی در کار است.

سرش را بالا آورد تا به اطراف نگاهی بیاندازد که آن صحنه را دید.

دیوار بزرگ و بلند و باشکوهی برابرش قرار داشت. دیواری تراش داده شده که در بلندای صخره عظیم قد برافراشته بود.

با آرامی جلو تر رفت.دیگر به صدا توجهی نداشت.چنان مات و مبهوت شکوه و جلال دیوار شده بود که دیگر صدایی نمیشنید.
دستش را جلو برد تا دیوار را لمس کند.به محض برخورد انگشتان سردش با دیوار در آهنی کوچکی پدیدار گشت.

شوق و کنجکاوی به او اجازه تفکر نمیداد. به سرعت از در عبور کرد و وارد محوطه یخ زده ای شد.

از دیدن آن صحنه نفسش بند آمد. قلعه ای بسیار بزرگ،که آنسوی حیاط مربع شکل قرار داشت.اکنون بار دیگر به یاد صدا افتاده بود چرا که دیگر میتوانست منبع صدا را ببیند.

ایگور کارکاروف جوان رو در روی ساحره لاغر اندامی ایستاده بود.

- من بار ها به تو گفتم،اخطار دادم اون خون نباید ریخته میشد. این رسم آبا اجدادی مائه و منم ملزم به اجراش هستم.

ایگور جوان با صدایی آمیخته با ترس گت : اوه خواهش میکنم دستور اون بود دستور لرد سیاه بود.نمیتونستم سرپیچی کنم،اون منم میکشت اگه خلاف حرفش عمل میکردم

بار دیگر صدای سرد ساحره بلند شد : به تو گفته شده بود.همون 7 سال پیش،همون وقت که تازه بهش پیوستی،تو همین مکان،تو خونه ای که توش متولد شدی ، تو خونه ی که نسل در نسل کارکاوف ها متولد شدن، و باید خوشحال باشی که همینجا خواهی مرد.

- نه،نه... قسم میخورم من مجبور بودم. اون تهدیدم کرد. ممکن بود سراغ شما ها ام بیاد...

- خودت میدونی قرن هاست هیچ کدوم از ما ،خاندان عظیم و اصیل کارکاروف ها به دست کسی کشته نشده. این جا جاییه که قوی ترین جادوگر هام طی سالهای دراز نتونستن بهش نفوذ کنن،تو کاملا به این موضوع واقف بودی،دروغ نگو..

- نه،دروغ نمیگم، قسم میخورم نه،نه...

ساحره دیگر مجال سخن گفتن به او نداد.چ.بدستی اش را بلند کرد و فریاد زد : آوداکداورا!

پرتو سبز رنگ از نوک چوبدستیش خارج شد و شتابان به سمت ایگور رفت.

در کسری از ثانیه ایگور چنان حرکت سریعی انجام داد که آبرفورث در دل به او آفرین گفت.

- فرار نکن،این چیزیه که باید انجام بشه،از دست منم نمیتونی فرار کنی ایگور، من، کسی که تمام خاندان کارکاروف به عنوان مدافع همیشگی اصل و نسبشون میشناسن. این سرنوشتته بیا و در آغوش بگیرش.
در همین حین ناگهان آبرفورث احساس کرد هاله ای از کنارش عبور کرده، به سرعت سرش را برگرداند اما چیزی ندید اما وقتی دوباه به میدان مبارزه خیره شد به موضوع پی برد.

- شایدم این سرنوشت توئه آلیس آوداکداورا...

جیغی به هوا خاست و ساحره به سرعت خود را غیب و در آنسوی حیاط بزرگ ظاهر کرد.نور سبز رنگ به یکی از ستون ها برخورد کرد و باعث ترک خوردن آن گشت.
ساحره : تو؟ چطور تونستی؟

دود غلیظی در هوا پدیدار گشت.گویی ساحره به خوبی میدانست آن دود چیست چرا که به سرعت پشت دیواری پناه گرفت.آبرفورث به شرعت به جلو دوید و در چند وتری محل تمرکز دود ایستاد.

پیکر بلند قامت و هول انگیز لرد ولدمورت در میان دود پدیدار گشت.

- واقعا فکر کردی جادو های این مکان میتونه وارد از ورود من بشه؟ من؟ ارد سیاه؟

- اعتراف میکنم نمیدونستم که میتونی بیای اینجا،در واقع حتی تصورشم نمیکردم.
خونسردی در چهره ساحره موج میزد. نه ترسی،نه اضطرابی،انگار اطمینان کامل داشت که نبردی آسان در پیش خواهد داشت.

- من به برادرت دستور اون کارو دادم و الان اومدم تا همون دستورو راجع به تو بهش بدم. ایگور سریع بیا اینجا.

با اینکه آبرفورث میدانست خطری متوجهش نیست اما باز هم از شنیدن آن صدای طنین انداز به خود لرزید.
بلافاصله ایگور کارکاروف جوان با پیکری خمیده کنار لرد سیاه ظاهر شد.

- در خدمتم ارباب.

ساحره : تو به این فرومایه داری دستور میدی منو بکشه؟ امیدوارم انقدر زنده بمونی که این دستور از دهنت خارج بشه.
بلافاصله پس از اتمام این جمله فریاد آوداکداورا از دهان ساحره خارج شد.

لرد سیاه با مهارتی ستودنی پرتو را به سمت راست منحرف کرد اما ساحره مجال نداد.اینبار پرتو فزاینده و بنفش رنگی به سمت لرد ولدمورت راونه کرد.لرد به سرعت ایگور را به سمت دیگر پرتاب کرد و خود نیز از تیر رس طلسم دور شد.

لرد : هوووووم داری درس پس میدی آلیس،یادمه زمان مدرسه این همه استعداد نداشتی،درست میگی ،کار ایگور نیست تورو بکشه،نباید این لذتو از خودم دریغ کنم.

- ها ها ها تو منو میکشی؟ امیدوارم

باز هم به سرعت پرتو بنفش رنگی بسوی لرد سیاه روانه شد.
اینبار درگر تکانی نخورد.به آرامی منتظر نزدیکتر شدن پرتو ماند و به محض رسیدن پرتو به نزدیکی اش،اتفتق عجیبی رخ داد.

لرد سیاه با چرخشی ردایش را جلوی طلسم گرفت و وقتی دوباره رو در روی ساحر ایستاد،پرتو بنفش رنگ به شکل اژدهای سرخی در آمده بود.بال های بزرگ آزدها نور کور کننده ای ایجاد میکرد.

ساحره هنوز هم خونسردی خود را از کف نداده بود.

به آرامی جوبدستیش را بالا آورد و پرتو سبز رنگی نثار اژدها کرد.

صدای مهیبی در فضا پیچید و بارانی از ذرات سرخرنگ شروع بع باریدن کرد.

- همش همین بود؟ همین؟ لرد سیاه؟ ها ها ها

اما اینبار دیگر مجالی برای طلسم کردن نیافت.سرعت اعجاب انگیز طلسم لرد سیاه به قدری زیاد بود که هنوز دست ساحره کاملا بلند نشده بود که پرتو سبزرنگ درست به سینه اش اصابت کرد.
آبرفورث گیج شده بود.دلش میخواست در دل مهارت بی نظیر لرد سیاه را تحسین کند اما دیدن صحنه آن مرگ غم انگیز دیگر مجال این احساسات را به او نداد.

ناگهان دستی را بر شانه اش احساس کرد.بار دیگر در فضا غئطه ئر شد و پس از چند ثانیه پایش با زوین چوبی کلاس تماس پیدا کرد.





پ.ن یوهاهاهاهاهاهاهاها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
عضویت
1386/12/09
پست‌ها
333
دامبل با اشتياق وصف نا پذيري به سوي دندان مصنوعي نزديك شد.دنداني خز،چركين،سياه،همراه با بوي تعفن! انگشتان دراز دامبل،دندان ها را در بر گرفت.

-اه!اه!يعني حالم به هم خورد!

و به اطرافيانش نگاه كرد.آن ها نيز به نشانه تصديق حرف او،بيني خود را گرفته بودند.

-ولي خوب به جهنم!

كمي دندان ها را در دستانش فشرد.سپس نگاهي به دوربين كرد.

-نقشه هايي دارم واست كچل!

دست خود را به سوي تد دراز كرد.

-اون روغن مارو بده!

بلافاصله سردي شيشه روغن را در دستانش حس كرد.

پاق(افكت باز كردن در شيشه!)

قطرات زرد رنگ بر روي دندان ريخته شد.بلافاصله تكان شديدي خورد و لحظه اي بعد،عقربه هاي طلايي رنگ بروي يكي ا دندان ها نقش بست.

-يوهوووووو!تمومه كارشون!

-خوب حالا به نظرتون بايد چند دور بچرخونيم؟هي بوقيا فكر مي كنيد لرد چند سالشه؟

-70 سال داره فكر كنم!ولي جوون مونده!

-منم اگه هفت تا جاودانه داشته باشم جوون مي مونم!

-خوب بسه!جيمز!60 تا بچرخون بينم چه خبره دنيا!

ثانيه اي بعد زمين و زمانو اين خز و خيل بازيا بوقيد!اما به نظر مي رسيد مشكلي وجود دارد!آن ها در يك محفظه تنگ قرار داشتند.نوزادي با حالت() به آنان نگاه مي كرد.فضا بسيار تنگ بود.

-ما كجاييم؟اين بچه كيه؟

-كدوم بوقي گفت لرد 70 سالشه؟

اين صداي خشمگين دامبل بود كه سكوت تنها جواب آن بود.

-بوقيا يه نمه بيش از حد اومديم عقب!تو شكم مامان ولدي هستيم!اين بچه تام خودمونه!

كودك همچنان به دامبل نگاه مي كرد.سعي داشت دستان او را گاز بگيرد اما نمي توانست.ناگهان آنزيم هاي مختلف از ديواره ها شروع به ترشح كرد!

-داريم غرق مي شيم!

-زود سريع ده دور بيارش جلو!

دامبل آخرين نگه خشمگينانه خود را به تام كوچولو انداخت و به سوي محفليان از گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
تولد نقش
1399/10/23
آخرین ورود
سه‌شنبه 13 بهمن 1388 14:23
عضویت
1387/05/23
پست‌ها
392
شب!

- هی تدی، یویوی من خراب شده. می دونی کجا باید تعمیرش کنم؟

تد ریموس نگاه موشکافانه ای به سرتاپای یویوی صورتی انداخت:
- هممم... این قدرت ارتعاشش کم شده و...

یویو را به سمت مجسمۀ دامبلدور که گوشۀ سالن گذاشته شده بود شوت کرد. یویو به سر مجسمه برخورد کرد و چشم راست آن را از جا کند. تدی ادامه داد:
- ... و قدرت ضربه شم کم شده تنها یه نفرو می شناسم که می تونه درستش کنه. بارتی کراوچ پسر! یه روزگاری تو خط یویو بود، البته رنگش فرق می کرد ولی گمون نکنم عملکرد یویوی صورتی و سیاه خیلی با هم فرقی داشته باشه.

جیمز سیریوس با چشمان امیدوار به تدی خیره شد:
- یعنی می بریش بارتی برام درستش کنه؟

- هممم... می دونی، من خیلی شجاعم و گولاخم و از مرگخوارا نمی ترسم! ولی تو بالاخره باید یاد بگیری رو پای خودت وایسی. پس خودت برو

- خواهش می کنم تدی!

- خوب، راستش، با هم بریم این دفه رو! ولی دفه بعد باید خودت تنها بری

-

چند دقیقۀ بعد

پاق! پاپاق! (این دومی برای این بود که تدی ثابت کنه از جیمزی بزرگتره)

دو پسر به قصر مخوف و سیاه - که نیاز اساسی به تعمیر داشت - زل زدند. کمی صبر کردند تا دل و جرات کافی پیدا کنند و بالاخره، از ناودان بالا رفتند و از پنجره اتاق زیرشیروانی وارد شدند. همچنان که طبقات را پایین می آمدند و آهسته بارتی را صدا می زدند، به اتاقی رسیدند که روی درب آن علامت شوم وجود داشت. جیمزی به علامت شوم اشاره کرد:
- این چیه تدی؟

- نمی دونم! گمونم توی این اتاق به عنوان غذا، مار می خورن، یا به مارهاشون اینجا غذا میدن!

- پس شاید معجون ماری که برا انعطاف یویو لازم دارم اینجا پیدا شه. اونوقت دیگه نمی خواد منت بارتی رو بکشیم. خودم درست می کنم یویو جونمو

- پس بزن بریم!

درب را آهسته باز کردند. تختخوابی در گوشه اتاق قرار داشت که یک برجستگی بزرگ، و یک مار غول پیکر روی آن دیده می شدند. آهسته به میز کنار تخت نزدیک شدند. جیمز به سرعت شیشۀ حاوی مایعی روغنی شکل را از روی میز قاپید:
- گمونم همون روغن مار باشه که می گفتم!

تدی به شیشه نگاهی انداخت:
- اوهوم! ببین، منم این دندونا رو بر میدارم شاید یه روز به درد دامبل خورد! به عنوان سوغاتی از خونۀ ریدل براش می بریم. حالا بیا بریم. هرلحظه ممکنه این ماره بیدار شه. از هیکلش معلومه باسیلیسکه! اگه به چشامون نگاه کنه می میریما

جیمزی سری به علامت موافقت تکان داد و همانجا، آپارات کردند!

پاق! پاپاق!


لرد سیاه از خواب پرید:
- نجینی بی تربیت! صدبار گفتم خوراک لوبیا برای مارها مناسب نیست! شپلــــــــــــــــــــــق!

نجینی:
-

خانۀ گریمالد - اتاق تدی و جیمز - همان شب

تدی و جیمزی با ولع زیاد، شیشه را باز کردند و یک قطره از مایع روغنی آن را روی یویو رختند و درش را بستند. جیمزی با تردید از تدی پرسید:
- مطمئنی همون یه قطره کافیه؟ شاید لازم باشه بیشتر بریزیم؟

- نه باب! نمی دونی هرچی از خونۀ ریدل دربیاد جادوی سیاه داره؟ ممکنه اینم اثرش خیلی قوی باشه و یهو یویوی تو رو بکنه سنگ آسیاب!

جیمزی به یویو نگریست:
- ببین تدی! تغییراتش داره شروع میشه!!!

یویو به تدریج تغییر شکل داد و به جای افزایش قدرت نوسانی، کم کم به ساعتی شبیه شد و یک دور به دور خود چرخید. زمین و زمان به هم ریخت و ناگهان تدی و جیمزی خود را در یکسال پیش یافتند. زمانی که بر سر مسئله ای، اختلاف نظر داشتند و درحال دعوا با یکدیگر بودند.

تدی و جیمزی که به یکسال قبل سفر کرده بودند، به تدی و جیمزی که درحال بزن بزن بودند نگاهی انداختند و با شرمندگی، یویو - ساعت را یک دور در جهت خلاف چرخش قبلیش چرخاندند و دوباره، زمین و زمان به هم ریخت و به زمان حال برگشتند.

- هی تدی! چه جالب بود! یویوی من شده بود مث ساعت زمان!

- بریم به فیتیل دامبل بگیم! شاید اون بتونه یویوی تو رو درست کنه!

یک ساعت بعد - سالن پذیرایی خانۀ گریمالد

تدی:
- و این همۀ اتفاقاتی بود که رخ داد دامبل جون

دامبلدور به شیشه روغن و به یویوی صورتی نگاهی انداخت. به فکر فرو رفت:
- پس میشه از این شیشه برای سفر به گذشته استفاده کرد! و اگه روی وسایل یه نفر بریزیمش، ما رو به زمان گذشتۀ مربوط به همون شخص می بره! پس میشه اینجوری راز قدرتمند شدن تام رو فهمید و جلوی اون رو از همون اولش که بچه بوده گرفت

رو به سایر اعضای محفل کرد:
- دوستان، یاران، هم محفلیان (تازگیا دامبل چه باکلاس شده ) می خوام یکی از وسایل شخصی لرد ولدمورت رو برام بیارین تا بتونم روش آزمایش کنم.

تدی با تردید دستش را جلو آورد:
- هممم... ببخشید. این دندون مصنوعیا به درد می خورن؟ روی میز کنار تختخواب اون ماره بودن!

فیتیل دامبل:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/20 17:53:06
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/20 18:03:45
آخرین ورود
جمعه 28 اسفند 1394 19:29
عضویت
1387/05/21
پست‌ها
705
با اجازه ی مای لرد :سوژه ی جدید

لرد سیاه با وقار در میان مرگخوارانی که با اشتیاق توام با وحشت به وی خیره شده بودند راه میرفت .فنریر که در گوشه ای نشسته بود با ولع به بچه خرگوشی خیره شده بود که در درون دیگ تکان تکان می خورد.

لرد به طرف دیگ برگشت و بچه خرگوش که با دیدن چشمان اتشین لرد وحشت کرده بود ساکت شد و در گوشه ای نشست تا پخته شود.لرد با سردی گفت :
_مرگخواران من ،ارباب گشنست.آنی مونی تا بیست دقیقه دیگه این بچه خرگوش باید اب پز شده باشه.حواست باشه که این بچه فقط ماله اربابه اناکین.

نارسیسا با بغض به بچه خرگوش که در درون دیگ نشسته بود خیره شده بود .لوسیوس با لحن محکمی گفت :
_سرورم ،اگه اجازه بدید می خواستم امروز برای انجام کاری همراه با نارسیسا از خانه ریدل خارج بشم.

لرد با نگاهی بی تفاوت لوسیوس را ساکت کرد.سپس خونسردانه روی مبل اشرافی که در گوشه ی سالن به چشم می خورد نشست و با سردی گفت :
_نه مالفوی.شما هیچ جا نمی رین.شما همینجا می مونین چون ارباب براتون یک ماموریت داره.

بلاتریکس که با شنیدن نام ماموریت خشک شده بود به تندی گفت :«سرورم، اگه ممکنه این ماموریت رو به من بسپارید .من خیلی خوب می تونم از پسش بر بیام.»
لوسیوس با خشم به بلاتریکس نگاه کرد که با خونسردی توجه لرد را به خود جلب می کرد.سپس به نارسیسا نگاه کرد که با چشمانش از او می خواست که ساکت باشد.
_متاسفم بلا.این بار ارباب این ماموریت رو به من سپرده.بهتره دنبال کار دیگه ای باشی.

لرد به بارتی اشاره کرد و بارتی در حالی که کنجکاوانه به ان ها خیره شده بود سر به زیر انداخت و با ناراحتی به طرف اتاقش حرکت کرد.
_خیلی خب لوسیوس.بلا درست می گه.اون می تونه از پس این ماموریت بر بیاد.البته من از اول اینو می دونستم می خواستم ببینم شما چی می گین.

بلا با لبخندی پیروزمندانه به لوسیوس نگاه کرد.لوسیوس با عصبانیت دستانش را بهم فشرد و بعد گفت :
_پس سرورم.اجازه می دید که خانه ریدل رو برای ساعاتی ترک کنیم؟
_سکـــــــــووت مالفوی.شما هیچ جا نمیرین.من ماموریت مهمی برای شما دارم.

لوسیوس با شنیدن این حرف به بلا نگاه کرد و لبخندی زد .سپس به ارامی پرسید :«چه ماموریتی سرورم؟»
_پیاز هارا پوست بکنین.همین الان.پیاز های خانه ریدل ارباب زیاد شدن.لوسیوس می خوام این کارو تا دوساعت دیگه انجام بدی.

لرد سیاه بار دیگر با وقار طول سالن را پیمود و بعد در حالی که به نظر می رسید فکری در سر دارد گفت :
_مرگخواران ،ارباب باید بره استراحت کنه.سوروس تو همه ی زمین رو طی میکشی..مورگان کفشای ارباب رو واکس می زنی.بقیه هم میرن به نجینی حرف زدن یاد می دن .

بلاتریکس که از انجام کار فارغ شده بود با خوشحالی پرسید :«سرورم ، یک ماموریتی می خواستین به من بدین.»
_خوب شد یادم انداختی.برو تو مسئول ورزش مار ارباب هستی.مواظب باش که نیشت نزنه.وقت نکردم زهرشو بگیرم.البته اگه نیشتم زد مهم نیست.


لرد با لبخندی سرد توام با بدجنسی به طرف اتاقش حرکت کرد.مورگان اهی کشید و در حالی که به طرف سوروس می رفت گفت :
_این چرا هرچی دلش می خواد به ما میگه؟مو داریم که اون نداره.دماغ داریم که اون نداره.خوشکلی داریم که اون..

در همین لحظه مورگان با چشم غره ی بلاتریکس ساکت شد.لرد که از پشت دیوار این حرف هارا شنیده بود به فکر فرو رفت و ناخوداگاه لبخندی زد .

فلـش بـــــک چند سال پیش :

پسر چهار ساله که با شرارت سیخ بلندی را در بدن نحیف موش فرو می کرد به اطرافیانش نگاه کرد که با انزجار به او خیره شده بودند. پسرک لبخند شومی زد و جگر موش را بیرون کشید و بعد در یک حرکت سریع ان را در ردای دختری که لباس صورتی رنگی پوشیده بود انداخت. دخترک جیغ کشید و از هوش رفت .

پسر مو طلایی که صورتش پوشیده از کک های سرخ رنگ بود جلو امد و در حالی که دستانش را از جیبش بیرون می اورد با حالت تهدید امیزی گفت :
_ اگر یک بار دیگه بچه هارو اذیت کنی،ما تورا از اینجا بیرون می اندازیم .

تام بی توجه به پسرک رویش را برگرداند .پسر دیگری که موهای سرخ و چشمانی ارغوانی داشت با ناراحتی گفت :
_تو همه رو می ترسونی.تو بدی.تو شروری.

در ان لحظه تام چهار ساله احساس حقارت می کرد که در مقابل دوستانی که به مراتب از او ضعیف تر بودند تحقیر شده بود .اما صدایی در گوشش می پیچید که از ان لذت می برد :تو بدی ،تو شروری..

تام با ناراحتی به طرف اتاق محقری که به او و سه نفر دیگر تعلق داشت رفت و بعد با عصبانیت در اتاق را بست.بغض و احساس حقارت در مقابل بچه هایی که به نظر او احمق بودند ازارش می داد.در فکر فرو رفت ..

_اوه پسر جوان ، برای چی ناراحتی؟نواده ی ما که نباید این قدر زود عصبانی شود.خونسرد باش پسر جان و خوشحال که ما تورا نواده ی خود قرار داده ایم و تصمیم داریم به تو قدرتی بدهیم به شرطی که تو با ما پیمانی ببندی .

تام با تعجب به نور سبز رنگ نگاه کرد و بغض و خشمش را فرو داد.سپس با صدایی که سعی می کرد محکم باشد پرسید :
_تو کی هستی؟واسه چی اومدی منو اذیت کنی ؟پیمان یعنی چی ؟

صدای قه قه ای که از سوی نور سبز رنگ در اتاق طنین انداخته بود تام را وحشت زده اما مشتاق کرد.
_تو باید با من پیمان ناگستستنی ببندی که تا اخر عمر با مشنگ ها مبارزه کنی و نام مرا زنده نگه داری.در عوض من هم به تو قدرت جاودانگی و ساخت هورکراکس را می دهم.

تام کوچک چشمانش را مالید و خمیازه ای کشید.سپس با ناراحتی گفت :
_ولی من که نمی دونم هورکراکس چیه؟شاید شما داری منو گول میزنی.ولی من خیلی زرنگم از همه بچه های اینجا زرنگترم.
_هاهاها،من می دونم که تو خیلی زرنگی کوچولو ،بایدم باشی . هرچه باشد نواده ی ما هستی.بزرگ که بشی می فهمی هورکراکس چیه،ولی فعلا بدون چیز خوبیه و تورو قوی می کنه.

تام لبخندی زد و بعد با دستان کوچکش موافقت خود را اعلام کرد.

پایان فلــــش بک .

لرد سیاه با یاداوری این خاطره لبخندی زد.نجینی را دور کمرش گره زد و با خود گفت:
_معلومه که من از همتون بهترم.من از همتونم زرنگترم.اصلا هم کچل نیستم.چشم شما ها یارای دیدن موهای ارباب رو نداره.

________________-

این سوژه بر اساس داستان سیندرلای سه نوشته خواهد شد.از این رو به پست بعدی که مکمل این سوژه هست مراجعه کنید.برای جلوگیری از زیادی بلند شدن سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/20 16:26:58
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
آخرین ورود
یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
عضویت
1386/02/20
پست‌ها
1540
فضای گرم و سوزان مرز بین دو کشور در تصرف محفلیانی که در سر تا سر منطقه پخش شده بودند قرار داشت و لاشخور های عظیم و جسه ای در آسمان بالای سر آنها به پرواز در آمده بودند و منتظر لاشه ای برای خوردن بودند .

تد ریموس از بالای برج دیدبانی ای که با مرز یک متر فاصله داشت به اطراف می نگریست . ناگهان نقطه ای مشکی رنگ و متحرک او را متوجه خود ساخت . دوربینی را بیرون کشید و به آن نگریست . روی آن نوشته بود : Lord Voldemort


فلش بک

آب همه جا را فرا گرفته بود . هیچ چیز جز صدها کشتی با هزاران هزار سر نشین در آنجا قرار نداشت . صدای فریاد و نعره از هر سو به گوش می رسید و پرتوهای رنگارنگی از این سو به آن سو در حرکت بودند و به واقع جنگ سختی در میان بود (؟!) .

تد ریموس از جایش بلند شد و به بشگه ای بزرگ که لحظاتی پیش در کنار آن قرار داشت نگریست و متوجه دوربینی زیبا شد . قصد خم شدن داشت که ناگهان به یاد قزوین ، کوچه ی دستغیب افتاد و به آرامی خود را پایین کشید و دوربین را برداشت . روی آن نام "لرد ولدمورت" با حروف انگلیسی حک شده بود ...

تد ریموس :

فلش فوروارد


دوربین را باز کرد و در برابر دیدگانش قرار داد و شی عظیم الجسه ای را دید که در مسیری زیگ زاگ در حرکت بود و با سرعت زیادی به آنها نزدیکتر می شد .
دوربین را در جیبش قرار داد و به سمت نرده های دیدبان رفت و رو به پایین فریاد زد : جیمز ... اوووی ... اوهوووی ... کری مگه ؟ باز داری جیغ می زنی ؟ خب یه لحظه دونتو ببند تا بفهمی چی می گم . مثه اینکه این مورفین داره به این سمت نزدیک می شـ ...

جیمز سیریوس : جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
سه‌شنبه 31 مرداد 1396 11:06
عضویت
1387/06/27
پست‌ها
395
مورفین در حالی که شونصد متر از کامیون دور شده بود هی فریاد می زد :

اژدهـــــــــــــــا اژدهـــــــــــــــا اژدهـــــــــــــــا اژدهـــــــــــــــا شت !
پسرک مشنگ تو کامیون :

مورفین در حالی که داشت فرار می کرد برگشت ببینه که اژدها پسرک خورده یا نه با قیافه مزحک پسرک روبه رو شد .
مورفین : ای مری بگم لرد شی کارت نکنه .

مورفین مسافت شونصد متری رو به طرف کامیون طی می کنه و داخل کابین کامیون دوباره دچار مشکلات (.....) می شوند .

بعد از زمانی دوباره روابط مورفین با پسرک به حالت عادی بر می گرده .

روشن کن اون لامشب , ارباب داره درمی کشه برو طرف خانه ریدل.
پسرک :
خانه ریدل دیگه کجاست ؟
- ده لامشب تو که نمیدونی مجبوری پشت او لامشب بشینی , بیا ایونر ببینم مطمئنی این اژدها منو آژیت نمی کنه .
پسرک :
مورفین :
ای درد بگیری می ژنم تو شرتا
پسرک :
پسرک درحالی که جاشو با مورفین عوض می کرد استارت زد و کامیون رو روشن کرد .
خوب شرا راه نمیره اشلا این گردالی واشه شی ؟
پسرک :
آخه تو که نمی تونی برونی واسه چی پشت رول می شنی بیا اینور ببینم تو آدرسو بده من میرونم
مورفین :

محفل ققنوس

ناگهان یویوی صورتی رنگی در روی میز ظاهر شد و با صدای جیمز سیریوس شروع به صحبت کرد .
مورفین از روی جارو پرت شد پایین و دورن مخفی گاه بلادن فرود آمد .
دامبل و اعضای محفل :
ناگهان دامبل رو به تدی کرد و گفت :
برو اون دستگاه اتصال مشنگی رو بیار می خوام با بلادن تماس بگیرم
تدی به سرعت به سوی کمد رفت و بیسیم رو آورد .

دامبل شروع به کار بادستگاه کرد دستشو روی دکمه نگه داشت وشروع به صحبت کرد .
ازدامبل به بلادن
- به گوشم
-بلادن یک زندانی ما به اسم مورفین به مخفی گاه شما نفوذ کرده .
- ولی اون گفت منو دامبلدور فرستاده و ماه هم تمام مواد رو با یک کامیون دادیم بیاره محفل ققنوس
- نـــــــــــــــــــــــــــه
فش فششششششششششششششش( افکت تمام شدن پیام)
دامبل تمامی محفلی ها رو جمع کرد و گفت :

به صورت ماموران گمرک در بیاید و مرز ایران وافغانستان رو ببندید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
تولد نقش
1399/10/23
آخرین ورود
سه‌شنبه 13 بهمن 1388 14:23
عضویت
1387/05/23
پست‌ها
392
مورفین با وحشت بطرف وسیله ناشناخته ماگلی حرکت کرد . با خود فکر می کرد :
- ای بگم مرلین شی کارت کنه مری بوقی ! واشه خودمون تو اتاقمون ... نه اتاق بلاتریکش لم داده بودیم و حال می کردیما ! ببین به شه روژی انداختی ژوون مردمو آخه من با این یه تیکه فلژ شه ژوری برم پیش خواهرژاده ناژنینم ؟

به وسیله ماگلی رسیده بود و به آسمان و زمین بد و بیراه می گفت و درفکر راه فراری که وجود نداشت بود . در این هنگام ماگل ریش دراز به همراه نوجوان 14 - 15 ساله ای به او نزدیک شد :
- این پسر بن اخت بن لادن است . این پسر را به ایران می رسانی ، جنس ها به او می دهی . پول خود می گیری و گور خود گم می کنی ! شیرفهم شد ؟

مورفین با کج خلقی جواب داد :
- شـــــــــــــــــــــــی داداش ؟ ما مرگخوار ژماعت شیر میر نمیشناشیم ! حرف حشاب ژده باشی مارفهم میشیم . اوکی ؟

ماگل ریش دراز که چیزی به جز همان کلمه آخر نفهمیده بود تکرار کرد :
- اوکی ! پس این پسر با تو آمد !

رو به پسر جوان ادامه داد :
- یادت باشَه یَرَه . دست به ای کامیونه نِمِز ِنی ! بشنوُم پشت رول ر ِفتی رانندگی کِردی مو مِدِنُم و تو !

و به سمت قرارگاه برگشت . پسر جوان که تا لحظه ای پیش ، تجسمی از یک فرشتۀ بی آزار بود ، با رفتن ماگل ریش دراز ، چشمانش برقی زد و به مورفین گفت :
- هو یَرَه ! از ای لحظه به بعد ، ای کامیون دست مویَه ! خودُم راش مِبَرُم ! شیرفهم رفتی ؟

مورفین که حتی یک کلمه از حرف های پسرک نفهمیده بود ، فکر کرد اگر سرش را به بالا و پایین تکان دهد ضرری نمی کند . پسر جوان که این را به علامت موافقت برداشت کرده بود ، وسیلۀ کوچک فلزی ، یا همان سوئیچ را از دست مورفین قاپید و درب کامیون را باز کرد و درون آن نشست . مورفین کمی فکر کرد و از همان در که پسر جوان بالا رفته بود ، داخل شد . درگیری کوچکی همراه با کمی تا قسمتی له شدگی و اندکی الفاظ رکیک پایین خیابانی رد و بدل شد تا نظم کابین برقرار گردید .

پسر نوجوان با ذوق و شوق سوئیج را در سوراخ باریکی که زیر ( یا شایدم کنار ؟ من تا حالا تو اتاقک کامیون نبودم ) میلۀ دایره ای شکلی قرار داشت فرو کرد و وسیله ناهنجار ماگلی غرش سهمگینی کشید .

مورفین فریاد زد :
- اژدها ! بریم پایین الان می میریم ! این شیکم اژدهاشت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/9 16:57:46
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:
لرد سیاه و همه مرگخواران توسط مری باود و جیمز سیریوس پاتر معتاد شده اند.مری و جیمز مورفین گانت را به دستور دامبلدور دزدیده و بطرف محفل میبرند ولی در بین راه مورفین از روی جارو سقوط کرده و در مرز کشور همسایه توسط افغانیها دستگیر میشود.
--------------------------------
جادوگر دراز ریش(بن لادن)لبخند مخوفی به مورفین زد.
-آره..تو هم برای همین کار اومدی...شنیدم اسن دامبلدورو به بچه ها گفتی.خوشحالم که به قولش عمل کرد.گرچه کمی دیر شده.ولی مهم نیست.

مورفین درحالیکه حتی یک کلمه از حرفهای جادوگر دراز ریش را نفهمیده بود لبخند ابلهانه ای زد.
دراز ریش به مورفین اشاره کرد که او را تعقیب کند.گرچه مورفین هم چاره ای جز این کار نداشت...
بعد از مدتی دو جادوگر به موجود مخوف و وحشتناکی رسیدند.موجود مخوف با حالت تهدید آمیزی به دو جادوگر خیره شده بود.
مورفین فورا چوب دستیش را بطرف موجود مخوف گرفت.
ریش دراز با لبخند دست مورفین را کنار زد.
-آروم باش.اون وسیله نقلیه ما ماگلاس.بهش میگیم کامیون.

مورفین نگاهی به کامیون و نگاه دومی به ماگل ریش دراز انداخت.
-خوب؟منظور من از معامله این نبودا..من وسیله نقلیه نمیخوام.همون آپارات خودمون که بهتره.

چهره مهربان ماگل ریش دراز ناگهان تغییر کرد.
-کسی نظر تو رو نپرسید.مگه دامبلدور برای همین کار تو رو نفرستاده؟

مورفین متوجه حالت تهدید آمیز چشمان ماگل شد.
-هوم؟هین؟آره خب...دامبلدور به من گفت مورف عزیزم،من فقط به تو اعتماد دارم و این ماموریتو به تو میسپارم.

ماگل وسیله کوچک فلزی را به مورفین داد.
-بیا اینم سوئیچش....این محموله رو باید تا فردا به محفل برسونی.خیلی مواظب باش.ما تو رو کاملا تحت نظر میگیریم که مشکلی پیش نیاد.پس فکر فرار و خیانتم به سرت نزنه.

مورفین با وحشت بطرف وسیله ناشناخته ماگلی حرکت کرد.
----------------------
در خانه ریدل آنی مونی سرگرم ترک دادن تدریجی لرد و مرگخواران بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
سه‌شنبه 3 دی 1387 15:37
عضویت
1386/07/18
پست‌ها
208
-همینجا ایستا کن!(لهجه ی افغانی)

-نکن قلقلکم میاد...شرا همچین میکنی...نه اونژا رو نگرد شیزی توش نیس داداش.

جاسم افغانی: این دگر چیه؟

مورفین یهو میپیره و چوبدستیشو از دست جاسم افغانی چنگ میزنه ولی ده بیس تا کلاغ کیش کن (کلاشینکف) میره تو دهن و دماغ و چشمش.

-باشه بابا..باشه...مورفین لوله ی تفنگو از تو دهنش در میاره و ادامه میده:

-این چیژه ...ببین ...بچه ها اون شیه پشت شرتون؟

-بنگ...کروشیو...شکتوشمپرا...بنگ...این کله هم بگیر داداش...این مشتم مال تو...هاها...فک کردی...بنگ.

خلاصه مورفین با یک حرکت ژانگولری دخل همه ی افغانیارو میاره.درهمین حین درب پناهگاه باز میشه و مردی با ریشای بلند در حالیکه دستاشو برده بالا میاد بیرون.

مورفین: توی کی هشتی؟

-من؟ منو نمیشناسی؟ مگه نیومده بودی منو بگیری؟ من بن لادنم دیگه.

مورفین: بن لادن کدوم خریه؟ نه داداش من اومده بودم که...بیخیال من اژت خوشم اومده کاریت ندارم...آخ ...آخ

مورفین که مدت زیادی بود خود را نساخته بود از درد به خود میپیچید و با چشمان قرمز و پیشانی ای خیس از عرق به بن لادن خیره شده بود.سپس با صدایی لرزان گفت:

-اهل معامله هشتی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.