گابریل دلاکور
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
- آخرین ورود
- دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
- عضویت
- 1386/07/24
- پستها
- 708
-ولدی! ولدی.
در سکوت صدایش میان دیوارها منعکس میشد. گویی دیواری صدا را به دیوار روبرویش پای میدهد. قدمی به سوی اتاق خالی برداشت. همچنان که نزدیک در سفید رنگ میشد، دستش را به چوب جادویی اش برد. برق نور از سوراخ کلید بیرون میزد.
ایگور خم شد.. بلافاصله به یاد آورد کجاست و ترجیح دادن بدون اینکه بداند چه کسی در اتاق است در اتاق را باز کند. حداقل به این شکل زنده می ماند.
دستش لرزید، اما با حفظ تعادل در را باز کرد.
-ولدی!
-موهاهاهاها!
-پرسی؟
شخص با صندلی چرخید. به طرز غیرباوری چهره اش در تاریکی بود و فقط دستانش پیدا بود. صدای دوبلر ِ دشمن کارگاه گَجت:
-تو اینجا چی کار میکنی، ایگور کارکاروف؟
-توکی هستی؟
-خیلی بی طاقتی..!
ایگور چوبدستی اش را به سرعت بالا گرفت و در عرض سه ثانیه بعد، چوبدستی به سوی خودش برگشت.
ایگور: چی کار میکنی؟ من قصد صدمه زدن بهت رو ندارم!
ولدی: آخ جووون ولی خیلی ترسیده بودی WoW.
تمام تاریکی ها از بین رفت. ولدمورت به همان باریکی، به همان دماغی، به همان زشتی و به همان کچلی بود. ایگور روی صندلی خودش را رها کرد و سپس با لبخند به ولدی گفت:
-دلم برات تنگ شده بود ارباب.
-علامت شومت چطوره؟
-به نظرم این تصویر جدید از این دو مار معشوق خیلی بیناموسی باشه.
کوییرل بهم گیر داد، آنیتام سانسورم میکنه هرجا میرم.
ایگور آستینش رو میزنه بالا. دو مار معشوق با آرم مخصوص سارا شیطون بلا! روی دستش وول میخورند و در حال راز و نیازند!
ولدی با عصبانیت دستانش را روی میز میکوبد:
-باز این آنیتا توی کارهایی که بهش ربطی نداره دخالت کرده؟ میبینی؟ خوبه که تهدیدش کرده بودم اگر من و زیبایی های سرشار و استثنایی من رو میخواد باید به مرگخوارهام کاری نداشته باشه.
-تازه لرد پشت سر شما گفت، کچل مو فرفری
.
-عجب! ببینم ایگور اگر بهت یک ماموریت قتل بدم حاضری انجامش بدی؟
ایگور مدتی فکر میکنه. سپس با لبخند ،جواب مثبت میده. ولدی روی صندلی اش میچرخه. برای جذاب شدن و ترسناک تر شدن، چراغ بالای سرشون که نور کمی داشته تکان میخوره. همه چیز به صورت سایه هایی غیر واضح هستند.
-ازت خواهش میکنم به خاطر نشون دادن حسن چیزت به ارباب، همین الان جنازه ی عله رو برای من بیاری.
-
اتاق مدیریت
ایگور گوشش رو به در چسبونده. عله مشغول تماشای فوتبال است!
-بزن دیه مردک، اَی بوقی. این ایگور از تو قشنگ تر بازی میکنه! ... وای! گل؟؟ تو نمیتونی یه بغل پارو جمع کنی؟ ایگور میتونست! خاک تو سرت..!
ایگور:
تمام وجودش از خشم و اینا سرشار میشه. در رو با شدت باز میکنه و وارد اتاق میشه.
عله: اِ ، ایگور! پسرم...
ایگور به یاد گذشته ها می افته..
- علهههه..
ثانیه ای بعد ایگور چوبدستی اش رو به سمت دماغ عله نشانه میره.
-ژوهاهاهاها!
عله: تو که منو نمی کشی
؟
-آوداکداورا !
نور سبز،... محو شدن خاطره... صدای جیغ، و کلاس درس.
آسپ به گابریل خیره میشه که دستش برای سوال بالا بوده:
-بگو.
-پس چه بلایی سرشون اومد؟ عله مُرد؟
-اوه نه خانم دلاکور. در واقع، عله کشت! ایگور نمی تونست در برابر یک مدیر زوپس توانی داشته باشه. بنابراین همین که چوبدستی کشید، توسط یکی از مدیران زیر دست عله : " کوییرل" که در اتاق بود کشته شد.
بچه ها با شنیدن این حرف:
در سکوت صدایش میان دیوارها منعکس میشد. گویی دیواری صدا را به دیوار روبرویش پای میدهد. قدمی به سوی اتاق خالی برداشت. همچنان که نزدیک در سفید رنگ میشد، دستش را به چوب جادویی اش برد. برق نور از سوراخ کلید بیرون میزد.
ایگور خم شد.. بلافاصله به یاد آورد کجاست و ترجیح دادن بدون اینکه بداند چه کسی در اتاق است در اتاق را باز کند. حداقل به این شکل زنده می ماند.

دستش لرزید، اما با حفظ تعادل در را باز کرد.
-ولدی!
-موهاهاهاها!

-پرسی؟
شخص با صندلی چرخید. به طرز غیرباوری چهره اش در تاریکی بود و فقط دستانش پیدا بود. صدای دوبلر ِ دشمن کارگاه گَجت:
-تو اینجا چی کار میکنی، ایگور کارکاروف؟

-توکی هستی؟
-خیلی بی طاقتی..!
ایگور چوبدستی اش را به سرعت بالا گرفت و در عرض سه ثانیه بعد، چوبدستی به سوی خودش برگشت.
ایگور: چی کار میکنی؟ من قصد صدمه زدن بهت رو ندارم!
ولدی: آخ جووون ولی خیلی ترسیده بودی WoW.

تمام تاریکی ها از بین رفت. ولدمورت به همان باریکی، به همان دماغی، به همان زشتی و به همان کچلی بود. ایگور روی صندلی خودش را رها کرد و سپس با لبخند به ولدی گفت:
-دلم برات تنگ شده بود ارباب.
-علامت شومت چطوره؟
-به نظرم این تصویر جدید از این دو مار معشوق خیلی بیناموسی باشه.
کوییرل بهم گیر داد، آنیتام سانسورم میکنه هرجا میرم.ایگور آستینش رو میزنه بالا. دو مار معشوق با آرم مخصوص سارا شیطون بلا! روی دستش وول میخورند و در حال راز و نیازند!
ولدی با عصبانیت دستانش را روی میز میکوبد:
-باز این آنیتا توی کارهایی که بهش ربطی نداره دخالت کرده؟ میبینی؟ خوبه که تهدیدش کرده بودم اگر من و زیبایی های سرشار و استثنایی من رو میخواد باید به مرگخوارهام کاری نداشته باشه.
-تازه لرد پشت سر شما گفت، کچل مو فرفری
.-عجب! ببینم ایگور اگر بهت یک ماموریت قتل بدم حاضری انجامش بدی؟
ایگور مدتی فکر میکنه. سپس با لبخند ،جواب مثبت میده. ولدی روی صندلی اش میچرخه. برای جذاب شدن و ترسناک تر شدن، چراغ بالای سرشون که نور کمی داشته تکان میخوره. همه چیز به صورت سایه هایی غیر واضح هستند.
-ازت خواهش میکنم به خاطر نشون دادن حسن چیزت به ارباب، همین الان جنازه ی عله رو برای من بیاری.
-

اتاق مدیریت
ایگور گوشش رو به در چسبونده. عله مشغول تماشای فوتبال است!
-بزن دیه مردک، اَی بوقی. این ایگور از تو قشنگ تر بازی میکنه! ... وای! گل؟؟ تو نمیتونی یه بغل پارو جمع کنی؟ ایگور میتونست! خاک تو سرت..!

ایگور:

تمام وجودش از خشم و اینا سرشار میشه. در رو با شدت باز میکنه و وارد اتاق میشه.
عله: اِ ، ایگور! پسرم...

ایگور به یاد گذشته ها می افته..
- علهههه..

ثانیه ای بعد ایگور چوبدستی اش رو به سمت دماغ عله نشانه میره.
-ژوهاهاهاها!
عله: تو که منو نمی کشی
؟-آوداکداورا !
نور سبز،... محو شدن خاطره... صدای جیغ، و کلاس درس.
آسپ به گابریل خیره میشه که دستش برای سوال بالا بوده:
-بگو.
-پس چه بلایی سرشون اومد؟ عله مُرد؟
-اوه نه خانم دلاکور. در واقع، عله کشت! ایگور نمی تونست در برابر یک مدیر زوپس توانی داشته باشه. بنابراین همین که چوبدستی کشید، توسط یکی از مدیران زیر دست عله : " کوییرل" که در اتاق بود کشته شد.
بچه ها با شنیدن این حرف:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب



) به آنان نگاه مي كرد.فضا بسيار تنگ بود.

تنها یه نفرو می شناسم که می تونه درستش کنه. بارتی کراوچ پسر! یه روزگاری تو خط یویو بود، البته رنگش فرق می کرد ولی گمون نکنم عملکرد یویوی صورتی و سیاه خیلی با هم فرقی داشته باشه.

ای مری بگم لرد شی کارت نکنه .
آخه من با این یه تیکه فلژ شه ژوری برم پیش خواهرژاده ناژنینم ؟
