جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

144 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
144 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

هوا به شدت گرم بود و کمتر کسی در خیابان دیده میشد. همه در خانه هایشان و در سرمای لذت بخش محیط خانه بودند و از نوشیدن انواع و اقسام خوراکی های سرد لذت میبردند.

- هوووووررررت! ( افکت خوردن آب کدوحلوایی با نی! )

- جیمز آروم تر!

جیمز که دهانش را محکم به نی چسبانده بود و بدون تامل و پشت سر هم آب کدوحلوایی را سر میکشید، بدون اینکه دست از کارش بکشد در همان حال فقط مردمک چشمش از روی لیوان به سمت مالی برگشت.

مالی تکرار کرد: آروم تر!

چشم های جیمز هنوز به مالی خیره شده بود اما کوچک ترین نشانی از علاقمندی او برای دست برداشتن از کارش نمایان نبود.

مالی آهی کشید و گفت: اگه به گلوت نپرید!

هنوز یک هزارم ثانیه هم از جاری شدن این حرف از دهان مالی نگذشته بود که چشم های جیمز رو به بسته شدن رفت، نی از دهانش خارج شد و شروع به سرفه کرد.

- اهه ... اوهو! ( افکت سرفه کردن! )

مالی که از حرفش پشیمان شده بود با یک حرکت سریع خودش را به جیمز رساند و شروع به کوباندن دستش بر پشت کمر جیمز کرد. بعد از مدت کوتاهی تلاش، بالاخره سرفه های جیمز تمام شد اما اینبار جیغ های او بود که شروع شد.

- جـــــــــیـــــــــغ! بسه مامان بزرگ! خوب شدم! اوخ ... نکن دیگه!

مالی برای اطمینان آخرین ضربه اش را نیز وارد کرد و گفت: مطمئنی خوب شدی؟

جیمز با تاسف سری تکان داد، آخرین جرعه ی نوشیدنیش را نیز بدون نی نوشید و از اتاق خارج شد. مالی صدای جیمز را که نفرین های دیگران را مورد انتقاد قرار داده بود شنید.

- عمــــــــــو ... عمو!

جیمز وارد اتاق دامبلدور شده بود و اینبار سعی داشت خودش را با ریش های عظیم او سرگرم کند. اما دامبلدور توجهی به جیمز نکرد و تنها سرش درون نامه ای بود که تازه جغدی برایش آورده بود. جغد هوهوی کوتاهی کرد و از پنجره به بیرون رفت.

جیمز با شیطنت گفت: اون چیه؟ از کیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند 1389 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-آه....

این صدای جیمز بود که از ته ته ته قلبش خارج شد.

او می دانست این ماجرا تموم شدنی نیست و همین فردا تمام محفلی ها تعدادشون انگشت شمار () هستش هم به سمت ولدمورت می رن و بعد دامبلدور یه کار دیگه می کنه و وضع رو برمی گردونه.

-آه....

او در این فکر بود که یک کاری بکند تا این بازی مسخره تمام شود. او می خواست باز هم همه چی به جای خود برگردد.

آه....

ویرایش نویسنده: بسه جیغول چقدر آه آه می کنی

جیمز بالاخره تصمیم خود را گرفت. از صندلی بلند شد. یک دور بازیگرانه زد (که اگر یک کارگردان اینجا بود او به بازیگری انتخاب می کرد) و موبایل خود را به یک طرف پرت و صدای شکستنش را شنید اما ندانست که چرا موبایلش را پرت کرده...درسته بازم جو

به طرف وسط اتاق حرکت کرد و سرش را تکان داد تا موهایش یه تکانی بخورند و بعد به طرف بالا پرش کرد و چوبش را تکان داد و زمین افتاد.

کلماتی در هوا ظاهر شدند.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 2 اسفند 1389 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا چرت و پرت میگی جیغول؟
-تامی ناراحت نشو...من میدونستم یه روز تو هم میای و تقاضای عضویت میدی.
-چی واسه خودت بلغور میکنی؟من اومدم مرگخوارامو ببرم.
-عمرا اگه بزارم.
-اصلا تو چرا مرگخوارای منو اغفال کردی؟
-کی؟من؟اصلا این کارا به من میاد؟
-نه پس لابد به من میاد؟

همانطور که دامبی و لرد به هم میپریدند،جیمز به سراغ یویویش رفت شروع به بازی کرد.
-آره دیگه...از همون موقع،تو هاگوارتز تو به من حسودی میکردی!
-اونوقت من باید به چیه تو حسودی کنم؟
-به خیلی چیزا.یادته سوروس رو ازم گرفتی؟اون مرگخوار من بود.
-هه!نخیرم جاسوس من بود.
-اه...جر و بحث با تو هیچوقت فایده نداشته.
-پس برو بیرون دیگه.
-فکر کردی من نمیدونم به مرگخوارام حتی یه اتاق درست و حسابی هم ندادی؟
-آره درسته؛تو انباری میخوابن.اما این کارم فقط به خاطر اینه که یه خورده از اون سیاهی در بیان.

همون موقع فکری به سر لرد سیاه زد.
-من دیروز با اینکه از دست مرگخوارام ناراحت بودم ،پاشدم رفتم واسشون نفری یه دونه خونه خریدم و سند خونه ی ریدلم گذاشتم تو آزکابان تا رودلف آزاد شه تا بلا سختی نکشه،اونوقت تو بهشون یه انباری دادی تا شبا توش بخوابن؟

هنوز جمله ی آخر لرد تمام نشده بود،که در باز شد و سیل مرگخوارانی که فال گوش ایستاده بودند،به اتاق سرازیر شد.
بلا:سرورم واقعا برای رودلف سند گذاشتین؟
-ارباب راس میگین؟
لرد:
دامبی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1389 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان دامبلدور با تلاش بسیار، بلاخره توانست منبع صدا را که جیمزی پنهان شده در پوست خود!! بود، پیدا کند.

- دیوونه عمته پدرسوخته! تو نیم وجبی به من میگی دیوونه!؟ بدهم پدر پدرسوخته ی کله زخمی پدرسوخته تو دربیارن!؟ به من میگی دیوونه!؟ ما را پدرسوخته جلوه میدهی؟! بی کفایت؟!

- شرمنده پروفسور، معذرت، جوه دیه، میگیره گاهی، تقصیر نویسنده قبلی بود، اگه جیمز منم که، غلط خوردم.

آلبوس دامبلدور به آرامی از اوج! به قعر رفت
و تازه متوجه لرد ولدمورتی شد که با چهره ای درهم، در حالیکه از سوراخ های بینی اش...کات!.. دود خشم بیرون میزد به او ..کاات!..چشم دوخته بو..کااات مرتیکه!

- چیه!؟
- سوراخ های دماغ؟ کدوم دماغ عزیز من؟ چه کشکی؟ داری در مورد ولدمورت حرف میزنی، دقت کن!
-
- دوباره میگیریم، حرکت!


و تازه متوجه لرد ولدمورتی شد که با چهره ای درهم، در حالیکه موهایش...کات!.. از خشم ..کاات!..سیخ شده بودند..کااات بچه!

[i]هوووف!


و تازه متوجه لرد ولدمورتی شد که با چهره ای درهم، همینطوری الکی و بدون خشم و فضاسازی و اینا نیگاش میکرد! خوب شد!؟
...
- اوه، تام، از اینورا؟
- هزاربار گفتم به این اسم صدام نکن پیری!
- پس چی صدات کنم؟ برا چی اومدی اینجا؟ اینجا سیفید میفیده، تو میای سیا میشه، برو خونتون.
- لردم و مرگخوار می برم!!
- دامبلم و نمیذارم.
- آوادای من تیزتره!
- پلیارموس من عزیزتره..

- بسه بسه بسه!

این صدای جیغ جیمز سیریوس بود که به میان دو سر سیاه و سفید دنیای جادویی پریده و دستانش را از دو طرف باز کرده بود تا از ادامه ی مشاجره شان جلوگیری کند.

- اینطوری نمیشه، شما دو تا آدم..امم..دو تا ولدک و پروف عاقل و باقلین! عین من و بارتی به هم نپرین، پروفسور، ولدک برای مذاکره اومده، به حرفاش گوش کن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1389/11/29 18:54:18
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 بهمن 1389 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز بدون هیچ توجهی به عصبانیت ولدمورت ادامه داد: آیا قبول می کنید آقای ولدمورت؟

ولدمورت در عصبانیت غوطه ور شده بود و انگار تمام خونش در صورتش جم شده بود و رنگ صورت او را به رنگ قرمز بدل کرده بود.

جیمز:

ولدمورت بالاخره لب به سخن گشود و گفت: باشه جیغول!

جیمز دستش را جلو برد تا ولدمورت دست بدهد اما لرد بدون توجه کردن به این موضوع گفت: خب بچه جون حالا باید چی کار کنیم؟

-خب ما میریم محفل و با آلبوس یه قرارداد امضا می کنیم و طبق اون قرارداد هیچ یک از طرف حق نخواهند داشت افراد گروه مخالف رو به طرف خودشون بکشن...قبوله؟

ولدمورت مکثی کرد و به راه افتاد و جیمز فهمید که ولدمورت موافقت کرده و به دنبال او به راه افتاد.

گریمولد

آلبوس در حال که ریش هایش را نوازش می کرد به افراد مقابل می گفت: تعظیم کنید...تعظیم کنید...هرکس خوب تعظیم نکنه به عضویت محفل در نمی آد!

جیمز و ولدمورت با دیدن این صحنه در پوست خود قایم می شدند. ()

جیمز کمی جلوتر رفت و با صدای بلند گفت: بس کن دیوونه این چه مسخره بازیه راه انداختی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1389 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه قرمزی چشمش دو چندان شده بود. نگاهش با نگاه میخکوب جیمز گره خورده بود. در اوج عصبانیت نیشخندهایی زد و دیری نگذشت که از نیشخندش، قهقهه ای روی فک و لبش رقصید و جون گرفت. گره ی نگاهش رو از نگاه جیمز پاره کرد و گوشه ای از باغچه ی خشکیده خانه ریدل نگاه کرد و یه بار دیگه لب به اصوات خشونت آمیز جنبوند:

« لرد سیاه به آخر جهان نرسیده که از عروسکی مثه تو کمک بگیره، پسره ی جیغ جیغو ! »

جیمز که به حرکت چوبدستی لرد نگاه می کرد، به وادی ویبره ی ترس قدم نهاد و با صدایی لرزان گفت:

« اووم. ولدک ! خب من خسته شدم. اینجوری بی مزه است. ما میتونیم فردا شما رو بکشیم. همه مرگخوارای شما در اختیار ما هستن. من از طرف عمو دامبل نیومدم. من به نفع دو طرف میخوام کار کنم. ام؟ چیز بدی گفتم؟! »

لرد: « که میتونید منو فردا بکشید؟ هان؟ »

در این حین آنی مونی از درب خانه ی ریدل بیرون می پره و قبل از چوبدستی بلند کردن لرد سیاه، با دو به میان "جیمز جیغ جیغو" و "لرد لبوو فِیس" میاد.

آنی: « نه نه. اینطوری نمیشه. باید مذاکره کنید. سلاح رو غلاف کنید. من تازه توی رودخونه رو پر از آواداکاداورا کردم ، کلی ماهی گرفتم.بریم سر میز ناهار مذاکره می کنیم. بفرمایید داخل ! »

لرد با نفرت نگاهی به جیمز انداخت و به همراه آنی مونی به سمت داخل خانه ی ریدل گام برداشت و جیمز نیز با رعایت فاصله ی قانونی پشت آنها راه افتاد.

خانه ریدل - سر میز ناهار

لرد یک انتهای میز دراز ناهار خوری نشسته بود و جیمز در انتهای دیگر آن ! آنی مونی دستمال سفیدی را زیر گلوی لرد بسته بود و قطعات تکه تکه شده ماهی را درون قاشقی میذاشت و به سمت دهن لرد سیاه هدایت می کرد و آن سو هم جیمز به ماهی سوخته مقابلش در ظرف غذا خیره مانده بود.

لرد: «»
جیمز: « »
لرد: « آنی، نجینی من کجاست؟ ندیدمش سر میز غذا ! »
آنی مونی: « ارباب ! گذاشتم توی یخچال. گفتم هر وقت سیر شد کمی فیس فیس کنه که در یخچال رو براش باز کنیم. »

لرد که قرمزی صورتش دوباره افزایش پیدا کرده بود به جیمز خیره شد که با غذایش بازی می کرد و نسبت به وجود هر موجود زنده دیگری در سالن غذاخوری خانه ریدل بی تفاوت بود !

لرد: « هــــــــــی ! تو ! »
جیمز: « »
لرد: « باتوااااام ! داری وقت مارو تلف میکنی بچه ! مذاکره ات رو شروع کن ! »

جیمز به سرعت سرش را از روی بشقابش بالا گرفت و به لرد و آنی مونی خیره شد و به سرعت دهن به سخن جنبوند:

« خب شرط مذاکره ی من اینه که چون الان مرگخوارای شما توی دست ما هستن، شما باید تعهد بنویسید که دیگه نسبت به طرد کردن اعضای همیشگی و نیمه همیشگی محفل اقدامی نمی کنید تا یاران شمارو پس بدیم ! ئمم؟ چیز بدی گفتم؟ »

لرد: « چوبدستی منو بده به من آنی مونی ! »
آنی مونی: « ارباب به اعصباتون مسلط باشید ! مذاکره بدون سلاح انجام میشه ! ادامه بدین آقای جیغول ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1389 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
قدم های جمیز همانند قدم های یک مرد شکست خورده بود. او نوجوانی بیش نبود اما به خوبی تفاوت محفل واقعی را با این محفل می دانست. به یاد روز هایی بود که محفل پر از آدم های سفید واقعی بود. کسانی که برای وام و اینطور مزخرفات به محفل نیامده بودند.

غم تمام وجود جیمز را فراگرفته بود. به جلو نگاه نمی کرد اما می دانست کجا می رود. جلوی خانه ریدل بود. خانه ریدل ظاهری همانند ساختمان های خرابه داشت و اینبار بیش تر به محلی متروکه شبیه بود.

در باز بود. جیمز جلو رفت و در را باز کرد. حیاط بسیار خلوت بود. همین که وارد حیاط شد. یک برگه روزنامه به صورت جیمز برخورد کرد و زمین افتاد. جیمز کمرش را خم کرد و روزنامه را برداشت.

آگهی محفل ققنوس در صفحه اول خود نمایی می کرد. جیمز غمی پر قدرت در خود احساس می کرد. احساس میکرد عدل دیگر وجود نداشت. کجا بود روزهایی که خوبان در گروه های خوب بودند و بدان در گروه های بدان.

جیمز:

-من همشونو می کشم.

صدای پر از عصبانیت لرد توجه جیمز را به خود جلب کرد. ولدمورت قبل از اینکه از خانه ریدل خارج شود، چشمش به جیمز افتاد. یکی از اصلی ترین محفلیون در مقر مرگخواران چه می کرد.

-تو اینجا چه کار می کنی؟

ولدمورت چوش را به طرف جیمز گرفت اما جیمز هیچ عکس العملی نشان داد فقط گفت: بیا این وضع را تغییر بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1389/11/10 21:19:57
تصویر تغییر اندازه داده شده
كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1389 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]محفل ققنوس دچار سقوط شده و در مقابل لرد سیاه دائما مرگخوار جذب می کند و موفق است. زن های بی شمار دامبلدور به همراه دختر عزیزش آنیتا (که از نظر ظاهری دچار تهاجم فرهنگی شده) خانه گریمولد را ترک می کنند و هم خانواده دامبلدور از هم می پاشد و هم محفل ققنوس. تنها جیمز و دامبلدور می مانند و به راه های مختلفی برای جذب عضو در محفل فکر می کنند. اعلامیه و فرم های استخدام و پخش کردن اونها اما جواب نمی دهد این روش ها. جیمز گول می خورد و توسط دراکو گوشی موبایلی را به شکل هدیه دریافت می کند(در کوچه دیاگون) و آنرا به دامبلدور می دهد تا با آن به لرد زنگ بزند و راز موفقیت او را بپرسد. دامبلدور اول خودداری می کند چون حدس کنترل بودن خط را می دهد اما بر اساس حرف جیمز که لرد خط خودشو کنترل نمیکنه، به لرد زنگ میزند. از سوی دیگر پس از این تماس دراکو مالفوی که گوشی جیمز را کنترل می کرد، محتوای تماس دامبلدور و تامی(لرد) را به لرد می گوید و از دفتر لرد خارج می شود تا لرد در مورد شخصیت تامی فکر کند. لرد فکر می کند و می فهمد تامی خودش بوده که به اشتباه در طی تماس با دامبلدور راز موفقیت خود را به او لو داده. دامبلدور و جیمز از طریق راز لرد اقدام به جذب عضو می کنند اما لرد پیشگام می شود و در پشت پرده نقشه تبلیغاتی محفل در یک روزنامه ساختگی را خنثی می کند و باز عضو جذب می کند. بار دیگر دامبدور با روزنامه ساختگی و وعده های فراوانی که در آن درج شده بود موفق می شود. در روزنامه اعطای وام ها و کمک های مالی فراوان و جوایز مختلف تبلیغ شده بود و این در صورتی بود که مردم در موسسه ققنوس (محفل) عضو شوند. مردم نیز با این تبلیغ ساختگی که جیمز آنرا بلند بلند در مقابل جمعیت حاضر در دیاگون خوانده بود، جذب محفل می شوند و در آن عضو می گردند تا دل به وام ها و جوایز و کمک های مالی آن خوش کنند... [/spoiler]

صبح روز بعد – لیتل هنگتون – خانه ریدل ها

پذیرایی عمارت ریدل ها پر از کاغذهای گلوله شده و پاره پاره شده بود. آفتاب کور کننده ای نورش را از لابلای پرده های نیمه کشیده خانه ریدل به داخل اتاق لرد سیاه واقع در طبقه دوم خانه، منعکس می نمود. آما همه عالم و مه و خورشید و مرلین و پروردگار هم دست در دست هم ، نمی توانند لرد را از خوابش بیدار کند، مگر جیغ بنفش و خرگوشی نجینی که از جانب پذیرایی خانه ریدل جان گرفت و چون بخاری جهید و هسته سلول های لرد را درید !

لرد در حالیکه خمیازه ای می کشید، از درون کشوی میز چوبی بیرون پرید که کنار پنجره ی دفتر نیمه تاریکی قرار گرفته بود. چوبدستی اش را تکان داد و میدان مرگبار کوانتومی و جادویی اطرافش را محو کرد و با قدم هایی تند به سمت طبقه پایین و پذیرایی خانه ریدل گام برداشت. در آستانه پذیرایی و مقابله پله ها، چشم لرد به بلاتریکس افتاد که میخکوب مانده بود. لرد بی مقدمه با سرعت و پرخاش فک به سخن جنباند:

«بلا ! تو چه غلطی میکنی توی این خونه؟ مگه نگفتم مراقب نجینی باش؟ باز جای مرغای همسایه بهش ایوان رو دادی بخوره؟ بابا ایوان اسیدیه. نمیسازه به معده این طفل معصوم ! »
بلاتریکس:
لرد: « حالا کجاست این عزیز من ؟! »
بلاتریکس:
لرد: « برای ارباب ادا در میاری؟! »
بلاتریکس:
لرد: «کروشـــــیو ! »

پیکر بلاتریکس که در برابر لرد همانند مجسمه ای خشک ایستاده بود به محض اصابت اخگر سرخ به صورتش همانند بادکنکی ترکید و تکه های گچ از آن به در و دیوار خانه ریدل پرتاب شد ! چشمان سرخ لرد با تعجب از روی بقیای گچی مجسمه بلاتریکس که با کمک کروشیو اش ترکید، به سوی نجینی چرخید که از لوستر بالای سرش آویزان بود و جیغ می کشید. مردمک چشمش به زیر پاهاش و بعد داخل پذیرایی و میز ناهار خوری چرخید. چشمان گرد شده اش متن کاغذهای رنگارنگ را دائما دنبال می کرد و دائما روی واژه های "ققنوس" ، "موسسه"، "وام"، "ازدواج" و ... مکث می نمود.

طول میز دراز ناهار خوری را با قدم های سریع طی می کرد به سمت آشپزخانه می رفت. روی لب هایش پوزخند هایی خشک دیده می شد. انتظار داشت با هل دادن درب آشپزخانه، همه یارانش را دور میز دو در سه متری آشپزخانه جمع شده و گوش به فرمان ببیند. در چند قدمی ورودش، درب آشپزخانه با حالت لگدی نامرئی به کنار رفت و لرد وارد شد اما تنها یک عدد اژدها ماهی را دید که درون یک بشقاب ، روی میز کوچک آشپزخانه جون می دهد. صدایی از درون یخچال ساید بای ساید چوبی به گوش رسید:

«جون هر کی دوست دارین در این یخچالو وا کنید. اینجا هوا سرده. چربی های شکمم جواب نمیده جان شما. ده وا کن لعنتی ! »

با اشاره دست لرد درب یخچال باز شد و آنی مونی(آشپز لرد) به همراه انبوه میوه و غذاهای یخ زده بیرون افتاد. لرد اخگر آبی به آنی زد و وی را از نقطه شکم و چربی های آویزانش در هوا معلق کرده بود.

«کجــــــــــــــــــــــــــــــــان ؟! »

آنی مونی که از تخلیه چربی اش به شکل آویزان در هوا لذت می برد و لیپوساکشن اربابش را می پسندید با خیال آسوده و ریلکس گفت:
«سخت نگیر ارباب ! همه یه زمانی اوج و افول رو دارن حتما. همگی رفتن موسسه ققنوس جهت استخدام !»


خانه 12 گریمولد – دفتر دامبلدور

دامبلدور پشت میزش در دفتر مخصوصش در طبقه دوم خانه گریمولد نشسته بود و با تحقیر و پوزخند به مرگخواران سجده زده نگاه می کرد. عده ای کارگر هم با چوبدستی هایشان رنگ هایی را به در و دیوار دفتر دامبلدور می پاشیدند و نماد ققنوس را طراحی می نمودند. بلاتریکس که امام جماعت سجده کنندگان بود، برای بار صدم لب به التماس وا نمود:

«پروفسور؟ خواهش می کنم. رودولف آزکابانه. من دارم می ترشم. به من یه وام ازدواج بدین، شخصا توی تمیز کردن لونه ققنوس هاتون کمک میکنم ! »

دامبلدور: «نه. نمیشه. شناسه ات زیادی سیاهه. باید شخصیت سفید ورداری ! حالا اشکال نداره. قبولت میکنم. »

ایوان: « آقا اجازه؟ من کمک تحصیل میخوام. تا شهریه ندم دانشگاه نمیذاره انتخاب واحد کنم. قول میدم شخصا اربابو بفرستم جزایر بالاک. من مدیرم ناسلامتی ! »

دامبلدور یکی یکی مرگخواران را به غلامی می پذیرفت اما در سوی دیگر این دل جیمز بود که شکسته بود. بارها ریش دامبلدور را به میز گره زده بود تا هنگام بیدار شدن زمین بخورد و سرش به سرامیک بخورد اما فایده نداشت. در حالیکه دامبلدور مرگخواران شیطان صفت رو تایید میکرد، جیمز کوله بارش رو برداشت، از خانه 12 گریمولد بیرون زد و به سوی لیتل هنگتون و خانه ریدل ها آپارات کرد تا وضعیت سابق رو برگردونه و مرگخوار و محفلی معنی داشته باشه.

در خیابان اصلی لیتل هنگتون در آفتاب سوزناک ظهر گام بر می داشت و قدم هایش وی را به سمت خانه ریدل می برد. جایی که لرد ولدمورت کبیر با صورتی معصوم و دق کرده در باغچه خشکیده مقابل خانه نشسته بود و آه می کشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/10 16:32:22
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 9 بهمن 1389 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور عینک دودی زده بود و ریش مشکی شده اش را اتو کرده بود و ردای چرمی مشکی رنگی که طرح ققنوس قرمز رنگی بررویش خودنمایی میکرد پوشیده بود و روی یک صندلی خفنز جواهر نشان نشسته بود و سعی میکرد از لابلای دود غلیظ پیپش متقاضی روربرویش را ببیند که در این کار با تقریب خوبی ناموفق بود.
از طرفی جیمز هم ردایی مشابه دامبلدور پوشیده بود و یویویی به همان رنگ و طرح هم در دست داشت و بیرون اتاق به متقاضیان امر و نهی میکرد و آن ها را به ترتیب این که چه قدر با قیافه شان حال میکند داخل میفرستاد.
- این جوری نمیشه صف خیلی طولانی شده! یه دونه ای ها اینور وایسن بقیه اونور. هوی یارو، تو برو ته صف دوتایی ... بعدشم تو ...
صدای دامبلدور که بسیار تغییر کرده بود از داخل اتاق آمد و حرف های جیمز را برید.

- نفر بعدی!
جیمز ساحره ی جوان و خوشگلی را از انتهای صف انتخاب کرد و فریاد زد: خوشگله شما بیا برو تو عزیزم!
ساحره چشمکی به جیمز زد و پس از این که ماسکش را برداشت و سبیلش مشخص شد زبان درازی به جیمز کرد و وارد اتاق دامبلدور شد و جیمز مغموم را به حال خودش واگذاشت تا دنبال کیس مناسب تری که لااقل سبیلش کمتر باشد بگردد!


داخل اتاق
- سلام، بشین فرزند ققنوس قدرتمند!
- سلام! ببخشید میشه بگید نفر قبلی چرا بیرون نیومد؟
- ما این جا اول سلام میکنیم پسر!
- سلام.
- خوب، نفر قبلی مهم نیست. بگو ببینم تو حاضری زیر این قرارداد رو امضاء کنی؟
- امممم ... وام ازدواج میدین دیگه؟
- حوصلم داره سر میره بچه امضا میکنی یا نه؟
- بله امضا میکنم.

مرد قلم ققنوس نشان را از دامبلدور گرفت و زیر کاغذپوستی که دامبلدور جلویش گذاشته بود را امضاء کرد.
- ببخشید میشه بپرسم توی اون قرار داد چی نوشته؟
- بیا این یه نسخشه. از این در پشتی برو تو و تا فردا که ثبت نام ها تموم بشهوقت داری که قرارداد رو بخونی چون بعدش دیگه فرصنت هیچ کاریو نداری! نفر بعد

فلش فوروارد در ذهن آلبوس!

دامبلدور دوباره شنل سفیدی پوشیده و ریش سفید ژولیده اش تا خشتکش میرسد. او در اتاقش نشسته و سرگرم کند و کاو در قدح اندیشه است و هزاران محفلی به خاطر قرار دادهایی که امضاء کرده اند مجبورند کارهای سفید بکنند و او را در مبارزه با لرد یاری کنند. خانه و تجهیزاتش دوباره قدیمیست و همه مجبورند دستپخت مالی ویزلی را تحمل کنند و مدام همه میگویند که سرشان کلاه رفته. دامبلدور خودش نیز میدانست که با دوز و کلک این همه عضو جمع کرده و هیچ کدامشان از ته دل سفید نیستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوق بر مدیران
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1389 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
فردای آن روز، دیاگون

دامبلدور در نقش پیر مرد کوری بر روی یک نیمکت نشسته است. در همین حین جیمز در نقش پسرکی غریبه از جلوی او عبور می کند.
دامبل:
- پسرم می تونی این آگهی رو با صدای بلند از توی پیام امروز برام بخونی؟

جیمز چشمکی زد و گفت:
چرا نمیشه پدر جان. بده ببینم... اهم اهم... محفل ققنوس و نگاهی دیگر
ازدواج دیر جوانان جادوگر و ساحره تا کی؟
رفع مشکل ازدواج!
هزاران وام برای تهیه جهیزیه هر کدام به مبلغ بیست میلیون گالیون!!
یک صد هزار دستگاه خانه مجهز برای زندگی!
ده ها هزار جروی پرنده آذرخش و قالیچه پرنده!
یک صد هزار چوبدستی بی صاحاب!
شش صد گالیون در هر ماه برای هر نفر به مدت دو سال!
رفتن به مراسم خواستگاری برای تک تک نفرات!
کمک هزینه درسی برای رفتن به هاگوارتز برای هر نفر به مدت هفت سال به میزان یک صد گالیون!!!
و ده ها هزار جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر!


بعد از پایان خواندن جیمز، همه مردم از خرد و کلان و پیر و جوان متحیر گشته و به پسرک و روزنامه در دستش خیره شده اند.
جیمز:
- عمو بهتره زودتر بریم محفل الانه که ملت بیان واسه ثبت نام!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/8 23:28:32

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.