[spoiler=خلاصه سوژه]محفل ققنوس دچار سقوط شده و در مقابل لرد سیاه دائما مرگخوار جذب می کند و موفق است. زن های بی شمار دامبلدور به همراه دختر عزیزش آنیتا (که از نظر ظاهری دچار تهاجم فرهنگی شده) خانه گریمولد را ترک می کنند و هم خانواده دامبلدور از هم می پاشد و هم محفل ققنوس. تنها جیمز و دامبلدور می مانند و به راه های مختلفی برای جذب عضو در محفل فکر می کنند. اعلامیه و فرم های استخدام و پخش کردن اونها اما جواب نمی دهد این روش ها. جیمز گول می خورد و توسط دراکو گوشی موبایلی را به شکل هدیه دریافت می کند(در کوچه دیاگون) و آنرا به دامبلدور می دهد تا با آن به لرد زنگ بزند و راز موفقیت او را بپرسد. دامبلدور اول خودداری می کند چون حدس کنترل بودن خط را می دهد اما بر اساس حرف جیمز که لرد خط خودشو کنترل نمیکنه، به لرد زنگ میزند. از سوی دیگر پس از این تماس دراکو مالفوی که گوشی جیمز را کنترل می کرد، محتوای تماس دامبلدور و تامی(لرد) را به لرد می گوید و از دفتر لرد خارج می شود تا لرد در مورد شخصیت تامی فکر کند. لرد فکر می کند و می فهمد تامی خودش بوده که به اشتباه در طی تماس با دامبلدور راز موفقیت خود را به او لو داده. دامبلدور و جیمز از طریق راز لرد اقدام به جذب عضو می کنند اما لرد پیشگام می شود و در پشت پرده نقشه تبلیغاتی محفل در یک روزنامه ساختگی را خنثی می کند و باز عضو جذب می کند. بار دیگر دامبدور با روزنامه ساختگی و وعده های فراوانی که در آن درج شده بود موفق می شود. در روزنامه اعطای وام ها و کمک های مالی فراوان و جوایز مختلف تبلیغ شده بود و این در صورتی بود که مردم در موسسه ققنوس (محفل) عضو شوند. مردم نیز با این تبلیغ ساختگی که جیمز آنرا بلند بلند در مقابل جمعیت حاضر در دیاگون خوانده بود، جذب محفل می شوند و در آن عضو می گردند تا دل به وام ها و جوایز و کمک های مالی آن خوش کنند... [/spoiler]
صبح روز بعد – لیتل هنگتون – خانه ریدل هاپذیرایی عمارت ریدل ها پر از کاغذهای گلوله شده و پاره پاره شده بود. آفتاب کور کننده ای نورش را از لابلای پرده های نیمه کشیده خانه ریدل به داخل اتاق لرد سیاه واقع در طبقه دوم خانه، منعکس می نمود. آما همه عالم و مه و خورشید و مرلین و پروردگار هم دست در دست هم ، نمی توانند لرد را از خوابش بیدار کند، مگر جیغ بنفش و خرگوشی نجینی که از جانب پذیرایی خانه ریدل جان گرفت و چون بخاری جهید و هسته سلول های لرد را درید !
لرد در حالیکه خمیازه ای می کشید، از درون کشوی میز چوبی بیرون پرید که کنار پنجره ی دفتر نیمه تاریکی قرار گرفته بود. چوبدستی اش را تکان داد و میدان مرگبار کوانتومی و جادویی اطرافش را محو کرد و با قدم هایی تند به سمت طبقه پایین و پذیرایی خانه ریدل گام برداشت. در آستانه پذیرایی و مقابله پله ها، چشم لرد به بلاتریکس افتاد که میخکوب مانده بود. لرد بی مقدمه با سرعت و پرخاش فک به سخن جنباند:
«بلا ! تو چه غلطی میکنی توی این خونه؟ مگه نگفتم مراقب نجینی باش؟ باز جای مرغای همسایه بهش ایوان رو دادی بخوره؟ بابا ایوان اسیدیه. نمیسازه به معده این طفل معصوم !

»
بلاتریکس:

لرد: « حالا کجاست این عزیز من ؟! »
بلاتریکس:

لرد: « برای ارباب ادا در میاری؟!

»
بلاتریکس:

لرد: «کروشـــــیو ! »
پیکر بلاتریکس که در برابر لرد همانند مجسمه ای خشک ایستاده بود به محض اصابت اخگر سرخ به صورتش همانند بادکنکی ترکید و تکه های گچ از آن به در و دیوار خانه ریدل پرتاب شد ! چشمان سرخ لرد با تعجب از روی بقیای گچی مجسمه بلاتریکس که با کمک کروشیو اش ترکید، به سوی نجینی چرخید که از لوستر بالای سرش آویزان بود و جیغ می کشید. مردمک چشمش به زیر پاهاش و بعد داخل پذیرایی و میز ناهار خوری چرخید. چشمان گرد شده اش متن کاغذهای رنگارنگ را دائما دنبال می کرد و دائما روی واژه های "ققنوس" ، "موسسه"، "وام"، "ازدواج" و ... مکث می نمود.
طول میز دراز ناهار خوری را با قدم های سریع طی می کرد به سمت آشپزخانه می رفت. روی لب هایش پوزخند هایی خشک دیده می شد. انتظار داشت با هل دادن درب آشپزخانه، همه یارانش را دور میز دو در سه متری آشپزخانه جمع شده و گوش به فرمان ببیند. در چند قدمی ورودش، درب آشپزخانه با حالت لگدی نامرئی به کنار رفت و لرد وارد شد اما تنها یک عدد اژدها ماهی را دید که درون یک بشقاب ، روی میز کوچک آشپزخانه جون می دهد. صدایی از درون یخچال ساید بای ساید چوبی به گوش رسید:
«جون هر کی دوست دارین در این یخچالو وا کنید. اینجا هوا سرده. چربی های شکمم جواب نمیده جان شما. ده وا کن لعنتی ! »
با اشاره دست لرد درب یخچال باز شد و آنی مونی(آشپز لرد) به همراه انبوه میوه و غذاهای یخ زده بیرون افتاد. لرد اخگر آبی به آنی زد و وی را از نقطه شکم و چربی های آویزانش در هوا معلق کرده بود.
«کجــــــــــــــــــــــــــــــــان ؟!

»
آنی مونی که از تخلیه چربی اش به شکل آویزان در هوا لذت می برد و لیپوساکشن اربابش را می پسندید با خیال آسوده و ریلکس گفت:
«سخت نگیر ارباب ! همه یه زمانی اوج و افول رو دارن حتما. همگی رفتن موسسه ققنوس جهت استخدام !»
خانه 12 گریمولد – دفتر دامبلدور دامبلدور پشت میزش در دفتر مخصوصش در طبقه دوم خانه گریمولد نشسته بود و با تحقیر و پوزخند به مرگخواران سجده زده نگاه می کرد. عده ای کارگر هم با چوبدستی هایشان رنگ هایی را به در و دیوار دفتر دامبلدور می پاشیدند و نماد ققنوس را طراحی می نمودند. بلاتریکس که امام جماعت سجده کنندگان بود، برای بار صدم لب به التماس وا نمود:
«پروفسور؟ خواهش می کنم. رودولف آزکابانه. من دارم می ترشم. به من یه وام ازدواج بدین، شخصا توی تمیز کردن لونه ققنوس هاتون کمک میکنم ! »
دامبلدور: «نه. نمیشه. شناسه ات زیادی سیاهه. باید شخصیت سفید ورداری ! حالا اشکال نداره. قبولت میکنم.

»
ایوان: « آقا اجازه؟ من کمک تحصیل میخوام. تا شهریه ندم دانشگاه نمیذاره انتخاب واحد کنم. قول میدم شخصا اربابو بفرستم جزایر بالاک. من مدیرم ناسلامتی !

»
دامبلدور یکی یکی مرگخواران را به غلامی می پذیرفت اما در سوی دیگر این دل جیمز بود که شکسته بود. بارها ریش دامبلدور را به میز گره زده بود تا هنگام بیدار شدن زمین بخورد و سرش به سرامیک بخورد اما فایده نداشت. در حالیکه دامبلدور مرگخواران شیطان صفت رو تایید میکرد، جیمز کوله بارش رو برداشت، از خانه 12 گریمولد بیرون زد و به سوی لیتل هنگتون و خانه ریدل ها آپارات کرد تا وضعیت سابق رو برگردونه و مرگخوار و محفلی معنی داشته باشه.
در خیابان اصلی لیتل هنگتون در آفتاب سوزناک ظهر گام بر می داشت و قدم هایش وی را به سمت خانه ریدل می برد. جایی که لرد ولدمورت کبیر با صورتی معصوم و دق کرده در باغچه خشکیده مقابل خانه نشسته بود و آه می کشید...