جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مهمان‌خانه پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین

نور کمسوی چراغ هود فقط اجاق گاز و حاشیه ی اطرافش را روشن می کند. و در تضاد با تاریکی اطراف قامت مرد قد بلندی جلوی اجاق ایستاده را شبح وار کرده.

صدایی مانند جیر جیر پارکت در محیط می پیچد. مرد سرش را می چرخاند و در نمای بسته چهره ی متمرکز ریموس لوپین دیده می شود. ریموس دست در جیب پیش بندش می کند و بدون ایجاد هیچ صدایی چوبدستی اش را در می آورد و بعد بلند صدا می زند.

-ویل؟

ریموس چوبدستی اش را پشت گوشش می گذارد و به سمت سینک آشپزخانه می رود. آب را باز می کند و دستهایش را می شورد و بعد به سمت پذیرایی قدم تند می کند. شیر آب همانطور باز می ماند‌. وقتی به پذیرایی می رسد همه جا تاریک است و هیچ جنبنده ای دیده نمی شود. ریموس مدتی به اطراف نگاه می کند، بعد پوفی می کشد و با دستش گردنش را نوازش می کند.

-به نظر میاد از وقت خوابم گذشته.

اما درست وقتی که می خواهد بپیچد و برود سمت اتاق خواب سوزن گرامافون می چرخد و روی صفحه قرار می گیرد.

ریموس با چشم های گرد شده بر می گردد. کف زمین پر از دود تزئینی است. نور افکنی روشن می شود و روی پاهای خوش تراش زنانه ای که در کفش های پاشنه تیز قرمز رنگی جلوه می کنند نور می پاشد. همینطور که هیئت نزدیکتر می شود نورافکن بالا می آید، ساق های ظریف پایش را نشان می دهد و از دامن جذب چاک دار و کمر باریکش بالاتر می آید و دملزا رابینز با موهای مواج و لبخندی زیرکانه را به نمایش می گذارد.

-ریموس!

ریموس ابرویی بالا می اندازد.

-تو توی خونه ی گریمولد چی کار می کنی؟

-منو سیریوس فرستاد. گفت اگر بتونم دل دو طرف رو به دست بیارم می تونم هم اینجا باشم و هم تو مرگخواران. گفت می تونم جاسوس دو جانبه باشم.

ریموس صدایش را صاف می کند و دست به سینه می ایستد.

-چطور می خوای دل همه مون رو به دست بیاری؟

دملزا لبخند شیرین تری می زند و یک طره موی درخشانش را پشت گوشش می اندازد.

-من روش های خودم رو دارم.

ریموس آب دهانش را قورت می دهد و دست هایش را به نشانه ی نفی چند بار جلویش تکان می دهد.

-حتی اگر منم قبول کنم امکان نداره لرد تاریکی قبول کنه.

دملزا می خندد. صدای خنده اش مثل زنگی فرحبخش فضا را پر می کند. بعد آستین دست چپش را بالا می زند و تتوی ترکیبی از اسکلت و مار هویدا می شود.

-من همین حالاش هم تائید لرد رو گرفتم.

ریموس تند تند پلک می زند. دملزا کتی که روی پیراهنش پوشیده را در میاورد و علاوه بر به رخ کشیدن ترقوه های فرشته مانندش مدالی که از گردنش آویزان است را معلوم می کند.

-وقتی لیگ حذفی دیاگون رو بردم خیلی زود قبولم کرد.

ریموس یک قدم عقب می رود.

-حتی اگر انقد که می گی خوب باشی من نمی تونم بذارم هیچ اطلاعاتی از اینجا به بیرون درز پیدا کنه.

دملزا لحظه ای نگاهش را از ریموس می گیرد و لبهایش به سمت پایین متمایل می شوند. لحظه ی بعدی نگاهش به سمت ریموس بر می گردد؛ این بار عمیق تر. یک قدم به ریموس نزدیکتر میشود و فاصله را جبران می کند.

-یعنی حاضر نیستی به عشق زندگیت اعتماد کنی؟

ریموس چهره اش در هم می شود و یک قدم دیگر عقب می رود. دملزا می خندد. دوباره همان صدای زنگ مانند و خوش آوا اما اینبار تیزتر.

-منم یه افسون چهرم. من همه ی چیزایی که زنت هست، هستم ولی تو همه شون بهترم. فقط تا الآن اشتباه کردی و اشتباه هم تو زندگی پیش میاد. مهم آینده ایه که پیش رومونه.

دست ریموس بالا میاد و و با انگشت شستش گونه ی دملزا را لمس می کند و با حس نرمی آن مانند یک برق گرفته دستش را عقب می کشد.

-لزا!...تو متوجه نیستی...

دملزا فقط لبخندش را عمیق تر می کند.

-بهم بگو دملزا! من تمام اسمم رو دوست دارم.

چند لحظه سکوت در بین آنها برقرار شد تا اینبار ریموس کلافه به حرف بیاید.

-اه...چرا فکر کردب من از افسون چهر ها خوشم میاد؟ این یه مزیت نیست که بدونم آدمی که جلومه فقط یه نسخه ی تقلبی از رنگ و شکله.

دملزا یک قدم دیگر جلو می آید که بلافاصله به عقب رفتن ریموس می انجامد و با اینکار ریموس از پشت به دیوار می رسد و به همانجا تکیه می دهد.

-دقیقا به خاطر همین می گم که تا به حال اشتباه کردی. به من نگاه کن! این تا همیشه چهره ی واقعی منه. نیازی نمی بینم چیزی رو در موردش عوض کنم. هیچ وقت از تواناییام توی روابط عاطفیم استفاده نمی کنم. من یه زن کاملم. نیاز نیست پشت رنگای بچه گانه و تیپای خیابونی یا شوخیای بی نمک قایم شم.

ریموس با بیچارگی زیر لب زمزمه می کند.

-اما تو همین حالاش هم یه مرگخواری. این یه عشق ممنوعه ست. دملزا دست راستش را روی دیوار تکیه می دهد و با اینکار ریموس را بین خودش و دیوار گیر می اندازد.

-دقیقا! وسوسه انگیز و گناه آلود. من تمام چیزی هستم که تو بهش نیاز داری ریموس. وقتی اطراف منی می تونی آزاد باشی. دیگه هرگز نسبت به گرگینه بودنت احساس شرم نمی کنی.

ریموس دوباره دستش را بالا می آورد و گونه ی نرم دملزا را لمس می کند. و با شنیدن دوباره ی صدای خنده اش، از گردن به بالا سرخ می شود.

-من برات خیلی سن بالام، خیلی فقیرم، خیلی خطرناکم.

-عزززیزززم! من هم سنم بالاست؛ ولی چون سبک زندگی سالمی دارم هیچ وقت پیر نمی شم که هیچ ، روز به روز خوشگل تر می شم. در ضمن من خیلی پولدارم. و خود خود خطرم. منو به عنوان شوگر مامیت قبول کن‌.

ریموس چشمهایش را می بیند . از گوشه ی چشمش اشکی به نشانه ی باز شدن بغضی طولانی شره می کند. دملزا به ریموس نزدیک و نزدیکتر می شود آنقدر که ریموس می تواند نفسش را روی گوشش حس کند و بلافاصله گوشهایش قرمز تر می شوند. دندان های دملزا دور چوبدستی ای که پشت گوشش بود چفت می شوند و آن را بیرون می کشند.

پشت پنجره ی کنار دیوار نیمفادورا تانکس خمیازه ای می کشد و بر می گردد با کلاغی که مثل او شاهد ماجرا بوده صحبت می کند.

-اینجور مواقع هست که با خودم می گم ناخوادآگاهم چقدر خنگه! ببین! ریموس اطراف کسایی که دوست داره گوگولیه درست؛ ولی گرگ بارون دیده ست‌. آدمیه که هیچ وقت دلت نمی خواد تو جبهه ی مخالفت قرار بگیره. ولی این خوشتیپی که سلولای مغزیم مونتاژ کردن رسما پخمه ست. قشنگ ضایعست که خوابه. الآن مثلا قراره ناراحت شم؟

ویل فقط قارقاری می کند و با بالا گرفتن تنش داخل خانه بالش را بالا می آورد و از بین پرهایش باقی ماجرا را دنبال می کند . اما دورا سرش را روی دو دستش تکیه می دهد و بیشتر به سمت پنجره خم می شود.

-نگا نگا! الآنا ریموس تو خوابام وحشی می شه.

اما ریموس توی خانه فقط ایستاده و به دملزا خیره نگاه می کند و لبخند می زند. لبخندی سرشار از شادی لحظه ای که هیچ فکر یا نگرانی ای به آن راه ندارد و او را همسن چیزی که واقعا هست یا حتی جوانتر نشان می دهد.

-صبر کن ببینم! این لبخند ریموس فقط مال منه.

تانکس دستان و صورتش را تا آخرین حد به پنجره می فشارد. بینی اش روی شیشه پخ می شود و شیشه ی اطراف دستهایش عرق می کند.

-ریموس ازش فاصله بگیر.

تانکس فریاد می زند. اما انگار دو نفر داخل خانه نمی شنوند. چند بار با مشت به پنجره می کوبد.

-باز کنید این لعنتی رو!

از پله های چوبی پسر بچه ای کوچک در حالی که چشمهایش را می مالد پایین می آید.

-خاله دورا...چرا انقد شر شدا می کنی؟

چشمان نیمفادورا گشاد می شود.

-کوین این سمت نیا! همون برو بالا. برو بالا!

اما کوین که حس می کند چیزی عجیب است تا ته پله ها پایین می آید و نگاهش را می چرخاند و محیط را با چشمانش اسکن می کند.

-عمو ریموش لخته. جییییییییییییییییغغغغغ

جیغ ممتد کوین قطع نمی شود. دورا که می بیند از جایی که هست نمی تواند کاری از پیش ببرد به سمت آشپرخانه می دود و از پنجره ی آنجا خودش را به داخل می اندازد. در آشپرخانه شیر آب هنوز باز است و آب تا بالای کابینت ها رسیده. از ماهیتابه روی گاز گدازه به بیرون پاشیده می شود. تانکس توی آب میفتد. دریاچه ی ایجاد شده از آنچه به نظر می آید عمیق تر است و هر چه با پاهایش می گردد نمی تواند سطح زمین را پیدا کند‌ یک موج بر سرش می ریزد و آب در حلقش می رود و به سرفه می افتد‌. -ریموس!...

تانکس مدتی دست و پا می زند تا بالاخره می تواند با پایش بالای کابینت ها را پیدا کند. در متصل کننده ی آشپزخانه با پذیرایی بالاتر از سطح زمین است و نیمفادورا مجبور است به شدت تلاش کند تا خودش را بیرون بکشد.

وقتی به پذیرایی می رسد صدای جیغ کوین قطع شده و هیچ جا ازش خبری نیست. حتی ریموس هم آنجا نیست و فقط دملزا هست که از پنجره بیرون را نگاه می کند. دملزا بر می گردد. تانکس به سمتش هجوم می برد و یقه ی کتش را می فشارد.

-ریموس کجاست؟

-رفته حاضر شه برای ماه کامل با هم بریم جنگل.

-این...این امکان نداره! اون هیچ وقت نمی ذاره من موقع گرگینه بودنش اطرافش باشم.

-پس یعنی تو آسیب پذیر ترین حالتش تنهاست؟ تو می ذاری سخت ترین زماناش رو تنهایی بگذرونه؟ درست مثل یه آدم بی کس؟

نیمفادورا دملزا را محکم تکان می دهد و داد می کشد.

-من می خوام برم اما اون هیچ وقت نمی ذاره. باور نمی کنم به تو این اجازه رو بده‌.

-من فرق دارم. تونستم اونو با نیمه ی تاریکش آشتی بدم.

-چی؟ نیمه ی تاریک؟

دملزا دست می کند توی جیبش و کتاب "نیمه ی تاریک وجود ، اثر دبی فورد" را در می آورد.

-تو اصلا کتاب می خونی؟

نیمفادورا خونش به جوش می آید و دملزا را به طرفی هل می دهد. و به سمت راه پله هایی که کوین از آن پایین آمده بود می رود. بالای راه پله ریموس در حال باز کردن یک در است.

-ریموس!

ریموس چند لحظه بر می گردد و با محبت و غم نگاهش می کند. اما وقتی به حرف می آید لحنش بیشتر اخطاری است.

-دورا!

و بعد پشت در از نظر پنهان می شود. تانکس پله ها را به بالا می دود و مسیرش را دنبال می کند. در به یک کلاب شلوغ باز می شود. اما ریموس هیچ جا در دیدرس نیست. تانکس پشت سر هم داد می زند و همه جا را می گردد.

-ریموس!...ریموس!...ریموس!

هرپوی کثیف از صندلی پشت بار به پایین می پرد و جلوی دورا قرار می گیرد.

-من ریموسم!

دورا مجبور است جلوی بینیش را بگیرد با این حال تلاش می کند مودب باشد.

-معذرت می خوام اما ریموس من خیلی تمیزه.

-من ریموسم! یه زمانی یه دورا داشتم رفت دور دورا. دورا کثیف بود منم به یادش کثیف شدم.

تانکس بینی اش را چین می اندازد.

-من شلخته ام کثیف نیستم. اینا فرق داره.

بعد رویش را از هرپو می گیرد و بیشتر دنبال ریموس می گردد. بالاخره هیئت یک گرگ را می بیند که دارد از راهرو به سمت بیرون خانه می رود. دورا صدا زنان به دنبالش می دود. گرگ به سمتش بر می گردد. اما دورا هیچ وقت چهره ی گرگینه ای ریموس را ندیده پس نمی تواند تشخیصش بدهد.

-ریموس؟

-ریموس؟ موس چی چیه؟ ما فقط باقلوا می خوریم.

صدای دورا از فرط خستگی تیز شده.

-مرگ! تو اینجا چی کار می کنی؟ تو مرگخواری! اینجا قرارگاه محفل ققنوسه.

مرگ یادش می افتد که باید انگشتش را در دهانش می گذاشته. چند مک می زند و بعد در میاورد تا بتواند حرف بزند.

-مرگ مرگه. ماموریت برام بخوره همه جا می رم.

زمین زیر پای تانکس می لرزد. سرش را به اطراف می چرخاند تا همه جا را ببیند.

-کی....کی مرده؟

ولی وقتی به سمت مرگ بر می گردد مرگ آنجا نیست. دورا کشان کشان مسیر راهرو را تا انتها می رود اما توی حیاط نه مرگ را پیدا می کند و نه ریموس را.

دنیا دارد به آرامی دور سر دورا می چرخد. سوروس اسنیپ به نرده ی ایوان تکیه داده و سیگار دود می کند.

-حالا دیگه می تونی بری یه شوهر جدید بخری. -من...من فقط شوخی کردم. اون...می دونه که من شوخی کردم.

دنیا دور دورا سریعتر می چرخد و حالا اسنیپ هم دیگر توی ایوان نیست. اشک دید دورا را تار کرده. دنیا سریعتر و سریعتر می چرخد. -مرلین!...مرلین...خواهش می کنم بذار بیدار شم. قول می دم ازینجور شوخی ها توبه کنم. خواهش می کنم...بذار این یه کابوس باشه...خواهش می کنم.

ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 22:58:27
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:04:27
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:06:02
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:07:41
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:10:27
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:15:02
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: مهمان‌خانه پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل که دیگه داشت تو خیابونای پاتیل راه می‌رفت و به هر کسی که می‌رسید با چشم‌های برق‌برق می‌پرسید:

_«می‌دونی کی این نوشیدنی جادوییه رو داره؟ یعنی همونی که همه رو می‌کنه خوشبخت و رنگین کمونی؟»
جواب‌ها؟ یا یه «نه بابا، من حتی نمی‌دونم تو کدوم قفسه است!» یا یه «خودت برو بگرد بابا، ما که زرنگ نیستیم!» بود.

الستور هم که کم کم داشت به این جوونا حسودی می‌کرد گفت:

_«آقا گابریل، همین جوری پیش بری، فردا باید بری دانشگاه نوشیدنی‌های جادویی بخونی!»

گابریل که نمی‌خواست شکست بخوره، لبخند زد و گفت:

_«نه بابا! من می‌خوام تو کتابای بزرگ جادوگران ثبت بشم. یه روز همه بگن: اون که از نوشیدنی رنگی خورد، شده سلطان پاتیل!»

ناگهان، صدای بلند و عجیب از بالای درختی پیچید:

_«هییییی، دنبال این نوشیدنی جادویی می‌گردین؟ من دارمش!»

گابریل و الستور با سرعت نور رفتن سمت درخت که دیدن یه جغد کلاه شعبده‌بازی تنشه، داره با یه چوب جادویی به خودش چشمک می‌زنه.

گابریل که از خوشحالی داشت می‌رقصید، داد زد:

_«این همون جغده! بیا ببین چیکار می‌کنه!»

تو همین اوضاع، سوژه‌ی ما که حس می‌کرد دیگه از گوشه‌ای بودن و انتظار کشیدن خسته شده، پاشد و رفت سمت دمپایی‌اش، گفت:

_«بابا اول باید دمپایی پیدا کنم که برم دنبال نوشیدنی، کی فکرش رو می‌کرد که دمپایی هم اینقدر مهم باشه!»

الستور با تعجب نگاهش کرد و گفت:

_«دمپایی؟ اینجا داریم دنبال معجون عشق و نوشیدنی جادویی می‌گردیم تو دنبال دمپایی؟!»

سوژه با نگاهی جدی گفت:

_«آره. تو این اوضاع اگه دمپایی نداشته باشی، حتی نمی‌تونی بری تو داستان.»

گابریل وسط این حرفا به جغد نزدیک شد و گفت:

_«خب آقا جغد، حالا ما چیکار کنیم؟ این نوشیدنی رو چطوری پیدا کنیم؟»

جغد با یه حالت خیلی رسمی گفت:

_«اول باید قول بدین که بعد از خوردن نوشیدنی، لباس‌هاتون رو تمیز نگه دارین، چون اکلیل‌ها می‌تونن چسبناک باشن و همه چیز رو پر کنن!»

همه با تعجب به هم نگاه کردن و گابریل گفت:

_«خب... به‌سلامتی! مگه چه اشکالی داره؟ یه عالمه اکلیل یعنی یه عالمه خوشگل بودن!»

الستور زیر لب گفت:

_«خوشگل بودن خوبه ولی وقتی میری خوابگاه، اکلیل‌ها همه جا می‌مونن و استادا می‌زننت بیرون!»

در همین حین، سوژه دمپایی‌شو پوشید، یه گام بزرگ برداشت و گفت:

_«خوب بریم سراغ ماجراجویی! شاید این دفعه به جای اینکه سوژه بشم، قهرمان داستان بشم!»

همه با خنده و هیجان دنبال سوژه رفتن و جغد هم با صدای بلند سوت زد و گفت:

_«ماجراجویی شروع شد!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: مهمان‌خانه پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 17:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه خیلی ناراحت بود که چرا کسی بهش توجهی نمی‌کنه. به‌هرحال این سوژه زمانی برای خودش برو و بیایی داشت و کلی جذابیت داشت و حالا یهو کل جذابیت و ابهت و برو و بیا‌هاش شده بودن بیا و برو. و همه ریخته بودن و سوژه خیلی ناراحت شده بود. خیلی خیلی ناراحت شده بود. حتی ما می‌تونیم به صراحت خدمت شما عرض کنیم که سوژه‌ی ما تا حد زیادی بهش برخورده بود.

پس سوژه به نشانه‌ی اعتراض خودشو تکوند و بیشتر شخصیتایی که داخلش حضور دارن رو ریخت پایین و نشست ببینه که چه اتفاقی قراره براش بیفته و چه شخصیتای جدیدی قراره واردش بشن. سوژه منتظر نشسته بود. هیچ‌وقت نذارین یه سوژه منتظر بشینه.

الستور و گابریل هم که می‌دونستن هیچ‌وقت نباید بذارن سوژه منتظر بشینه، پس وارد پاتیل درزدار شدن که ببینن داخل پاتیل چه‌خبره. که یهو چشم گابریل به یه نوشیدنی رنگ و وارنگ و براق و اکلیلی افتاد که دست یه مرد بی‌خانمان بود و می‌خواست نوشیدنی رو سر بکشه.
گابریل که محو نوشیدنی شده بود بی درنگ رفت روی سر مرد بی‌خانمان هوار شد.
- چی داری می‌خوری آقاهه؟ که انقد قشنگه!
- نمی‌دونم. یه نفر بهم گفت اگه می‌خوای به آرزوت برسی این نوشیدنی رو بخور.

رنگین کمونی توی چشمان گابریل تشکیل شد. گابریل آرزو دوست داشت. اکلیل هم دوست داشت. رنگ و وارنگی هم دوست داشت. پس کلی مصمم شد که بره و بگرده اون یه نفر مجهول و الهویه توی پاتیل درز دار که نوشیدنی جادویی براق می‌ده به بقیه رو پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/27 17:54:27
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 04:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همین که قطره با شوق و اشتیاق تو دریاچه اسید معده پرید; فعل و انفعالات عجیبی تو مغز آلکتو رخ داد.
تو یه لحظه متوجه شد ضربان قلبش دیگه فقط برای خودش نمی زنه... اون قلب حالا برای هکتور می تپید!

-جناب شهردار حالتون خوبه؟
- شهردار کیه؟ من کیم؟ هکتور کجاست؟

ملت که دیدن چهره ی جدی و دیکتاتور و تا حدی لات آلکتو ناگهانی تغییر کرده دست از پرتاب لیوان و پاشیدن شربت تو صورت همدیگه کشیدن.

-هکتور رو می خوای چی کار؟ نکنه می خوای با معجونای فراموشی اون حافظه مونو پاک کنی؟
- آره می خواد همین کار رو کنه. بهش امون ندین!

و دعوا دوباره بالا گرفت. این وسط تنها کسی که فهمیده بود چه اتفاقی داره رخ میده; گویل بود.
اون از اینکه معجونش عمل کرده خیلی خوشحال و ذوق زده بود. اونقدر که می خواست همین الان محصولشو تو کل کشور یا حتی تو کل دنیا پخش کنه.
فقط اول باید جلوی دعوا رو می گرفت تا معجون فوق العاده اش وسط دعوا حیف و میل نشه.
پس بعد از کنار زدن بادیگاردا خودشو به تریبون شهردار رسوند.

- اهمم... اهممم... دارم سرفه می کنم! توجه کنید دیگه!
- اینجا صدا به صدا می رسه که سرفه می کنی؟ مثل آدم بگو خب.
- آهان باشه... ملت یه لحظه توجه کنین!

ملت دست از دعوا کشیدن و توجه کردن.
ملتی بودن بسیار حرف گوش کن.
_ خب همنطور که می بینین ما شهردار رو از دست دادیم.

با شنیدن این حرف، مردم اول نگاهی به آلکتو که گلی تو دست داشت، انداختن بعدش چرخیدن و گویل رو پوکر فیس نگاه کردن.
- این که سر و مر و گنده اینجاست. چی میگی پس؟ میذاری به دعوامون برسیم؟
- نه! یه دقیقه وایسین!... منظورم از نظر...

گویل انگشت اشاره اش رو کنار سرش چرخوند.
- بیست سوالیه؟
_ پیچوندن؟
- انگشت؟

ملت همچنان درحال حدس زدن بودن و آلکتو یه گوشه وایستاده بود و داشت با پرپر کردن گلبرگ های گل قرمز، سرنوشت خودشو تعیین می کرد.
- هکتور عا شق منه...هکتور عاشق من نیست... هکتور...

گویل با نگاه به آلکتو بیشتر حرصش گرفت و فریاد زد:
-منظورم از نظر عقلیه!
- این که معلوم بود که از اولش عقل نداره. واسه همین وقتمونو گرفتی؟

مثل اینکه باید راه حل بهتری برای آروم کردن مردم پیدا می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1398 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل غار خیلی تاریک بود. قطره ی برگزیده هیچ جا رو نمی دید. سطح بالشتکیِ زبرِ کف غار، ایستادنو برای قطره ی برگزیده سخت میکرد. اما قطره ی برگزیده احساس خفن بودن شدیدی میکرد. همیشه باور داشت سرنوشت خفنی داره و حالام سر از یه غار خفن درآورده بود. نفس عمیقی کشید. هیدروژنا و اکسیژناشو محکم تر کرد و قدم اول به سمت سرنوشت خفنشو برداشت.

-

جسم تقریبا گرد و چسبناکی قطره ی برگزیده رو له کرد. قطره ی برگزیده فورا بلند شد و با اخم نگاهی به اکسیژنای پخش و پلا شده ش انداخت که باعث شد اکسیژنا به سرعت تو صف وایسن. لیستی رو از جیبش در آورد. با تنظیم کردن یه چشمش روی لیست و چشم دیگه ش رو اکسیژنا، شروع کرد به حضور غیاب کردن.

- اُدوییان؟... اُدوییان؟... اُدوییان با توام!

اما اُدوییان جواب نمیداد. اُدوییان غایب بود. اکسیژن خیلی گرون بود و قطره نمیتونست از دست دادن حتی یکیشونو تحمل کنه. همه ی این اتفاقا تقصیر اون جسم چسبناک بود. تو دلش آرزو میکرد که جسم چسبناک به بدترین شکل ممکن تبخیر شه و همزمان دنبال اکسیژن گم شده ش میگشت. همینطور که میگشت و جلو میرفت، از یه سرسره ی لیز سر خورد پایین. هرچی به پایین سرسره نزدیکتر میشدن سر و صدا و نور بیشتر میشد.

- وانگهی دریا شدند!

برخورد شدیدش با جایی که فکر میکرد ساحله براش مهم نبود. دیدن دریای تشکیل شده از قطره های جمع گشته ای که جلوش بود مهمترین اتفاق زندگیش بود. چشمش به اتاقک کوچیکی افتاد. نزدیکتر که شد تابلوی روی در اتاقکو دید که با خط قطره ای و کج و کوله روش "مدیریت دریاچه ی قطره قطره جمع گشته ی اسید معده" نوشته شده بود. قطره خیلی دلش میخواست با مدیر موفق دریاچه صحبت کنه و اسرار موفقیتشو بپرسه. پس با هیجان وارد اتاقک مدیریت شد.

- سلام قربان! میشه چن لحظه وقتتون رو بگیرم؟

مدیر که با ورود قطره ی برگزیده الکی خودشو سرگرم کاغذای دم دستش کرده بود، بفرماییدی گفت و به سرگرمی الکیش ادامه داد. اتاق مدیر اون چیزی نبود که قطره تصورش رو میکرد. نه منشی، نه میز بزرگی، نه پنجره ای سرتاسری رو به دریاچه پشت مدیر و نه حتی مدیر کت و شلواری تر و تمیزی. اما هرچی بود مدیر بود و این اهمیت زیادی برای قطره داشت.

قطره از آرزوش برای مدیر گفت و داستان زندگی و تبخیر شدن قسمت نیمکره ی شمالیش، با اغراق کافی، رو برای مدیر تعریف کرد. بالاخره مدیر پیشنهاد داد که قطره ی برگزیده دوره ی کارآموزیشو توی دریاچه شروع کنه. قطره ی برگزیده، خوشحال از موفقیت کسب کرده ش، به سمت دریاچه دویید تا به بقیه ی قطره های جمع شده ملحق شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1398 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت قبل

ده ها نفر پشت میز نشسته بودن و همگی یک چیز می گفتن:
-آگوامنتی!

قرار بود که بعد از سخنرانی شهردار، به مهمان ها شربتی که توش کمی معجون عشق به همراه مو هکتور بود بدن، برای همین به آب زیادی نیاز داشتن.

در بین این آب ها، یه قطره وجود داشت که خیلی قطره ی خوبی بود، انقد خوب بود، که "خوب" پیشش کم می آورد.

این قطره ی خوب قصه ی ما به همه کمک می کرد...هر کمکی که از دستش بر میومد.
به یکی هیدروژن می داد، به یکی دیگه که بضاعت مالی خوبی نداشت هم اکسیژن...آخه این اواخر اکسیژن گرون شده بود!

این قطره بخاطر خوب بودنش، دوست های زیادی داشت.
اون خیلی دوست داشت یه دریا تاسیس کنه برای همین هر روز دوستاشو زیاد تر می کرد تا وانگهی دریا شوند!

اون یه بار از یه آفتاب شدید زنده مونده بود و فقط یه قسمت از نیمکره ی شمالیش بخار شده بود برای همین به اون لقب "قطره ی برگزیده" داده بودن!

قطره برگزیده به همراه دوستاش توی یه لیوان ریخته شد. یه سری پودر و یه چیز دیگه هم بهشون اضافه شد و بعدش یکی اونا رو هم زد.
بعد از چند دقیقه هم خوردن...هیدروژن بالا آورد و یه هیدروژن از اون "یه چیز دیگه" گرفت و اون "یه چیز دیگه" هیدورژن قطره رو!

تو دنیای قطره ها یه ضرب المثل هست که می گه:
-هیدروژن نطلبیده، اکسیژنه!

یکی، لیوان حاوی قطره ی برگزیده رو روی سینی گذاشت و وارد مجلس شد.

-...عده‌ای هم نگران آب گرفتگی معابر و سیلاب‌های اخیر هستن ... خوب ابر که همینجوری الکی نمی‌باره. ابر زیرش رو نگاه می‌کنه ... می‌بینه عع! این جا دره‌ی گودریکه، نمی‌باره! می‌ره اونور تر می‌بینه عع! این‌جا چه شهر خوبیه ... چه شهردار ماهی داره! باران رحمتش رو یک جا خالی می‌کنه رو سر ما. به جای غر زدن از این همه نزول رحمت خوشحال باشید و زخم به نمک مردم نپاشید.
-این چی داره برای خودش می گه...همش کار خودشه!
-آقا شربت میل دارین؟
-من ندارم ولی فکر کنم، شهردار میل داشته باشه!

اون آقائه لیوان حاوی قطره ی برگزیده رو گرفت و به سمت شهردار پرت کرد!

قطره ی برگزیده از لیوان خارج شد!
توی راه با دوستاش از گرونی اکسیژن حرف می زد...واقعا موضوع دردناکی بود!

قطره رو به روشو نگاه کرد...داشت به سمت یه غار تاریک می رفت!
در آخرین لحظات به بقیه دوستاش، که داشتن یه جا دیگه می رفتن گفت:
-وانگهی دریا شوید!

رفت داخل غار تاریک!

-عه! این چی بود رفت تو دهنم؟
-چیزی شده خانوم شهردار؟
-نه چیز مهمی نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/14 14:21:49
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 فروردین 1398 02:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: گویل معجون عشقی درست کرده و توش تار موی هکتور رو ریخته و میخواد کل خلق المرلین رو عاشق هکتور کنه. (از خودش بپرسین چرا! :|) بدین منظور مراسمی در پاتیل دودرز دار برگزار می‌کنه تا همه جادوگرا برای چیزخور شدن اون جا جمع بشن. آلکتو کرو به عنوان شهردار قصد سخنرانی در مراسم رو داره.

تصویر تغییر اندازه داده شده


آلکتو با تشویق حضار روی سن آمد. نگاهی به سیل جمعیت انداخت و بلافاصله به یاد دوران انتخابات و سخنرانی‌های تبلیغاتی پیش از شهردار شدنش افتاد.

- آنچنان رونق اقتصادی ایجاد بکنیم، که شهروندان لندن نیازی به یارانه نداشته باشند. بعضی‌ها قصد دارند در صورت شهردار شدن در پیاده‌روهای لندن خیابان بکشند (!!!) تا ساحره و جاوگر را جدا کنند ...

سیل گوجه‌های پرتاب شده آلکتو را از جو انتخابات خارج کرد. گلویش را صاف کرد و مجددا شروع به صحبت کرد.

- اهالی غیور شهر لندن! می‌دانم که همه شما انتقاداتی را دارید. عده‌ای از وضعیت آسفالت جاده‌ها دلخورید که تقصیر شهردار قبلیه. عده‌ای هم از گرونی مواد غذایی شکایت دارید که تقصیر شهرهای خارجیه. شهرداراشون نظارت نمی‌کنن رو دامداری‌ها و مزارع که گوشت و مرغ و میوه ارزون برسه به ما. در مجموع چقدر خوبیم ما! عده‌ای هم نگران آب گرفتگی معابر و سیلاب‌های اخیر هستن ... خوب ابر که همینجوری الکی نمی‌باره. ابر زیرش رو نگاه می‌کنه ... می‌بینه عع! این جا دره‌ی گودریکه، نمی‌باره! می‌ره اونور تر می‌بینه عع! این‌جا چه شهر خوبیه ... چه شهردار ماهی داره! باران رحمتش رو یک جا خالی می‌کنه رو سر ما. به جای غر زدن از این همه نزول رحمت خوشحال باشید و زخم به نمک مردم (!!!) نپاشید.

در میان صحبت‌های صدتا یک غاز شهردار، گویل سینی شربتی که آلوده به معجون عشق بود را برداشت تا میان جمعیت پخش کند. اما در مقابل چشمان بهت زده او، جمعیت عصبانی لندن شروع به پاشیدن شربت‌ها روی سر شهردار کردند. ظاهرا او سخنران مناسبی برای این مراسم پیدا نکرده بود. باید جلوی به هم ریختن مراسم را می‌گرفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1397 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت هجوم آوردند لرد سیاه و نجینی در ردیف اول نشستند؛ مرگخوارن نیز در ردیف دوم و بقیه میهمانان در ردیف های مورد نظر خودشان.

- آقا یعنی چی؟ چرا لرد ولدمورت و مرگخوارا ردیف اولو قرق کنن بعد محفلیا آخریا رو؟
این را یک محفلی معترض به حقوق بشر و انقلابی، پرسید.

- خب معلومه! چون ارباب و مرگخواراشون مقدمن.
- این یک تبعیض نژادیه! من ساکت نخواهم نشست! ما پیرو راه دامبلدور و روشناییم، هیهات منة...
قبل از اینکه محفلی معترض ادامه سخنش را بگوید، داخل گونی و به طور ناگهانی، ناپدید شد.

گویل درحالی که لبخند شیطانی بر لب داشت، پرسید:
- باز کسی اعتراض داره؟!

همه میهمانان، ساکت شدند و چیزی نگفتند.

- خب برنامه شروع می شه. ابتدا به سخنرانی شهردار محترم لندن، دوشیزه کرو گوش جان می سپاریم!(البته به زور کتک مجبور به این ننگ شدم )
- چیزی گفتی گویل؟
- عه... چیزه... نه! تشریف بیارین روی سن دوشیزه کرو. با دست هاتون ایشونو همراهی کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/6/26 16:55:59
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1397 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت یازده شب-انبار پاتیل دو درز دار:

کیسه ای که دست گویل بود،خیلی میلرزید!بیش از حد حتی!
گویل کیسه را باز کرد و به تار مو هکتور چشم غره رفت!

-ببین تار مو!نلرز!وگرنه پاپیونیت میکنم به عنوان تل مو میدمت به لینی.

تار مو دیگر نلرزید!

صبح بعد:

همه مردم از روی سر و کله هم بالا میرفتن تا اعلامیه های پخش شده در کوچه بازار های لندن را از دست هم بقاپند!

نقل قول:
مردم عزیز!
بدانید و آگاه باشید که اگه با در دست داشتن این برگه،امشب بیاین پاتیل دو درز دار بیایید فرصتی خاص بدست می آورید!
مصاحبه اختصاصی با ارباب اربابن،لرد ولدمورت!
برای هر نه عدد نوشیدنی کره ای،یک عدد عکس امضا شده با آرنولد پفک پیگمی!


کمی آن طرف تر-خانه شماره 12 گریمولد:

-پروف تو شهر اعلامیه پخش شده!
-من شما رو میشناسم فرزند روشنایی؟

موهای قرمز و صورت کک مکی،قطعا میشناخت!

-موضوع حل شد فرزندم!بده اعلامیه رو ببینم چیه.

ویزلی نیمه ناشناس،اعلامیه را به دامبل داد. دامبل هم با خواندن متن اعلامیه،با فرمت یوسین بولت به سمت پاتیل دو درز دار دوید!

کمی این طرف تر-خانه ریدل ها:

نجینی دوی شانه لرد خزید.

-پاپا فسسسسس!
-دعوتنامه؟بده ببینیم.
-فس فسسسسس؟
-نخیر!نوشیدنی کره ای برای پوستت خوب نیست!

لرد بلند شد و رو به مرگخواران ایستاد.

-یاران ما.توجه!از ما و شما دعوت ویژه شده تا امشب توی پاتیل دو درز دار ازمون تجلیل شه! از شما نه!از ما!شما فقط مهمانید!

همان شب-پاتیل دو درز دار:

-دیگه دارین مجبورم میکنین از معجون منظم کننده استاد هکتور استفاده کنم!

سکوت سختی گریبان ملت را گرفت...

-حالا شد!شش ردیف تشکیل بدید!ردیف اول ارباب!ردیف دوم مرگخواران!ردیف سوم بی جبهه های اعلامیه دار!ردیف چهارم بی جبهه های بی اعلامیه!ردیف پنجم محفلی های غیر ویزلی . ردیف آخر هم محفلی های ویزلی!حالا به ترتیب بیاین تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آرنولد با سرعت خیلی زیادی شروع به فرار کردن کرد تا از دست این ملت دیوونه خلاص شه ولی مگه ملت ولش کردن؟!
- نرو آرنولد وایسا !
- آرنولد قهرمان ، امروز رو اینجا بمان !
- ولم نکنین! بذارین نرم! وای چه گیری نیفتادم!

آرنولد همینطور با ملت مشغول بود که رون رسید.
- به به! گربه محفل اینجا چیکار میکنه؟
- رون ! چقدر خوب شد که نیومدی ! میدونم اینا چی شون شده !؟ منو نجات نده!

ناگهان فکری به ذهن رون رسید :
- خب صبر کن ببینم آرنولد ... همه میخوان با تو عکس بگیرن؟
- میدونم.
- کسی میخواد با آرنولد عکس بگیره؟
-

رون با صدایی بلند گفت :
- بیا اینور بازار که حراجش کردما... هر عکس دسته جمعی با آرنولد پنج گالیون ، عکس تکی ده گالیون. بیا اینو بازار.
- چیکار داری نمیکنی رون ؟
- دارم محفل رو ثروتمند میکنم.

ملت هم سریع گالیون ها رو آوردن بالا و مشغول گرفتن عکس با دوربینی که رون از کالین کش رفته بود ، شدند.

ولی وای از حال و روز گویل

گویل بیچاره که فکر میکرد با اینکار میتونه مرگخوارا رو بیشتر کنه ، اینبار هم به نتیجه نرسید( اصلا بار کج به منزل نمیرسه ). اون همینطور در افکار خودش غرق بود که
با صدایی بلند فریاد زد :
- آهان فهمیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/8/28 10:22:38
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/8/28 10:36:53


تصویر تغییر اندازه داده شده