پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60
نفر همین الان آنلاین‌اند 17 نفر در «انجمن»
0 عضو 60 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

هاگوارتز اکسپرس!

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:32
عضویت
1405/06/18
پست‌ها
20
اگر روزی معلم شوم.

در کنار پنجره نشسته ام. زمستان است و گلوله های برف، زمین را سپید پوش می‌کنند.
تازگی ها چیزی فکرم را درگیر کرده است.
در واقع ریموس این فکر را در سر من انداخت.
یک روز عادی بود. مثل تمامی روز ها. ریموس از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در هاگوارتز برگشته بود. به محض اینکه برگشت شروع به تعریف کردن درباره روزش کرد. با خوشحالی درباره ی جادو آموزانش صحبت می‌کرد که چطور توانستند در مقابل بوگارت، که بدترین ترسشان هستش مقابله کنند.
من هم با خوشحالی به حرف هایش گوش می‌کردم.
اما در ذهنم به چیزی فکر کردم. اگر من روزی معلم شوم ، قرار است چگونه معلمی شوم؟
و فکری به ذهنم رسید.
اگر من معلم شوم ، می‌گذارم جادو آموزانم آزاد باشند. خوشحالیشان را ازشان نمی‌گیرم. اما آنقدر آزادشان نمی‌گذارم که به خودشان یا دیگران آسیب برسانند. گاه در کلاس هایم به آنها می گویم در تخیلاتشان غرق شوند. به آنها ایده می دهم. اگر قرار است روزی دزد دریایی شوید چگونه دزد دریایی ای می شوید؟ اگر قرار باشد روزی رئیس وزارت خانه بشوید ، چه قانون هایی را وضع می‌کنید و چه قانون هایی را برمیدارید؟
به آنها درمورد شجاعت گیریفیندوریان ، زیرکی و باهوشی اسلیترینیان، مهربانی و فداکار بودن هافلپافیان و در آخر درمورد ذهن باز ریونکلاویی ها می‌گویم.
از تاریخ استفاده می‌کنم تا آنها ازشان درس بگیرند. همیشه بد یک چیز را نمی گویم.
و در آخر ، کاری می‌کنم که وقتی فارغ‌التحصیل شدن در ذهن‌شان جرقه هایی تازه از ایده ها ایجاد شود. اینکه اگر من بتوانم نظر مردم را درمورد یک چیز عوض کنم چه می شود؟ یا اگر بتوانم به مردم بفهمانم که شرور ها هم از همان آغاز زندگی شرور نبودند.
من اگر قرار باشد روزی معلم شوم ، جادو آموزانم را مانند ققنوس هایی میمیرند اما دوباره از خاکستر خود متولد می‌شوند، پرورش میدهم.
اگه بهم بگی نیمفادورا، دیگه خورشید فردا رو نمی بینی
تولد نقش
1405/07/06
آخرین ورود
دیروز ساعت 20:55
عضویت
1405/07/03
پست‌ها
36
می‌دونی، بعضی‌ها فکر می‌کنن معلم شدن یعنی ایستادن جلوی کلاس و گفتن چیزهایی که توی کتاب نوشته شده. ولی من فکر می‌کنم معلم شدن یعنی یاد دادن به بچه‌ها که چطور به چیزهایی نگاه کنن که بقیه نمی‌بینن.

اگه روزی معلم بشم... اول از همه، هیچ‌وقت به بچه‌ها نمی‌گم "اینو توی کتاب نیست، پس مهم نیست." چون خیلی چیزها توی کتاب نیستن. مثلاً نارگل‌ها توی هیچ کتابی نیستن، ولی وجود دارن. من دیدمشون. اونایی که دیدنشون، می‌دونن که واقعین.

کلاسم رو توی برج نجومی هاگوارتز برپا می‌کنم، ولی نه توی اتاق درس. روی پشت‌بام. اونجایی که باد موهات رو تکون می‌ده و می‌تونی ستاره‌ها رو بشماری. بچه‌ها می‌آن بالا، پتو میارن، چای میارن، و ما با هم درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زنیم که توی کتاب‌های درسی نیستن. درباره‌ی اینکه چرا بعضی رویاها رنگ دارن و بعضی صدا. درباره‌ی اینکه چرا وقتی به یه درخت خیلی نزدیک می‌شی، انگار داره نفس می‌کشه.

نمره نمی‌دم. اصلاً چرا باید نمره بدم؟ مگه می‌شه فهمیدن یه چیز رو با عدد اندازه گرفت؟ به جاش ازشون می‌خوام که یه چیز عجیب رو با من به اشتراک بذارن. یه چیزی که هیچ‌وقت به کسی نگفتن. چون فکر می‌کنن مسخره‌ست. ولی من می‌دونم که مسخره نیست. هیچ‌وقت مسخره نیست.

بعضی از همکارام — اگه بشه اسمشون رو همکار گذاشت — ازم می‌پرسن "لونا، تو چطور می‌خوای به بچه‌ها جادو یاد بدی؟" و من لبخند می‌زنم و می‌گم "جادو رو نمی‌شه یاد داد. جادو رو باید حس کرد. مثل وقتی که دستت رو می‌گیری جلوی باد و می‌ذاری باد انگشتات رو لمس کنه. اون موقع‌ست که جادو اتفاق می‌افته."

توی کلاسم، بچه‌ها یاد می‌گیرن که چطور به اسب‌های بالدار غذا بدن — نه، نه اونایی که استاد هاگرید نگه می‌داره، اونایی که فقط وقتی گم شده‌ای می‌بینیشون. یاد می‌گیرن که چطور با گیاهان حرف بزنن، چون گیاه‌ها خیلی بهتر از آدم‌ها گوش می‌دن. یاد می‌گیرن که وقتی یه چیزی رو گم می‌کنن، به جای اینکه دنبالش بگردن، بشینن و منتظر بمونن، چون چیزهای گم‌شده معمولاً خودشون راهشون رو پیدا می‌کنن.

و آخر ترم، هیچ امتحانی نمی‌گیرم. به جاش، همه با هم می‌ریم توی جنگل ممنوعه، ولی نه برای اینکه بترسیم. برای اینکه گوش بدیم. چون جنگل حرف می‌زنه. فقط باید بلد باشی چطور گوش بدی.

بعضی از بچه‌ها فکر می‌کنن من عجیبم. اشکالی نداره. من هم فکر می‌کنم اون‌ها عجیبن، ولی به روش خودشون. و این بهترین بخش ماجراست.

چون توی دنیای من، هیچ‌کس "معمولی" نیست. فقط بعضی‌ها هنوز نفهمیدن که چقدر خاصن.
𝑁𝑎𝑟𝑔𝑙𝑒𝑠, 𝐼 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑐𝑡
تولد نقش
1405/04/23
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:17
عضویت
1405/04/22
پست‌ها
98
معلم؟ من؟ راستش اگه من معلم بشم دانش‌آموزام خیلی خوش‌خوشانشون می‌شه! البته ممکن درجا اخراج بشم...

من به دلیل عشق و علاقه‌ای که بین من و پتو و بالشتم در جریانه ممکنه گاهی نرم سر کلاسم... چون حوصله استفاده از انرژیم رو ندارم دانش‌آموزا رو ساکت نمی‌کنم؛ موقع تصحیح کردن امتحان خوابم می‌گیره پس از دانش‌آموزام امتحان نمی‌گیرم و... بهشون درس هم نمی‌دم! چون حوصله‌ی زیاد حرف زدن رو ندارم. اگر بخوام یه چیزی رو درس بدم کاری با مغز دانش‌آموزا می‌کنم که نه اونا بفهمن چی به چیه نه خودم. به احتمال بسیار زیاد یادم بره خودم معلم کلاسم و برم رو نیمکت‌ها بشینم و بخوابم...

موقع امتحانات سمج‌شون وقتی مطمئن شدم ورد بی‌هوشیم به مراقبشون خورده می‌رم و تمام پاسخ‌ها رو به دانش‌آموزا می‌گم تا جواباشون یکسان باشه و دیگه لازم نباشه سوالا رو تصحیح کنم! چون حوصله ندارم سوال طرح کنم، فقط یه سوال رو پرسش‌نامه‌شون می‌نویسم که اونم اینه:
کل مطالب درستون رو در دو خط توضیح بدین. بیشتر از دو خط تصحیح نمی‌شه و بلافاصله براتون ترول (T) رد می‌کنم!

اگه من معلم بشم قطعا وسط کلاس باد می‌زنه و من مثل توپ پینگ‌ پونگ اون‌ور این‌ور می‌شم. پس دانش‌آموزام قراره خیلی بهم بخندن؛ بی خبر از اینکه این وسطا ممکن به اونا هم بخورم و کلاسم یه چند تا مجروح و چند جان باخته بده! یا ممکنه یهو به عنوان استاد از تو کلاس غیبم بزنه و از پنجره پرت شم بیرون. دانش‌آموزها هم که از رووناشونه پس... فقط رفتنم رو تماشا می‌کنن! خوبیش اینه ممکن موقع برگشت برم و کوله باری از بستنی یا خوراکی بگیرم و بیارم تا دانش‌آموزا بخورن. مهربون؟ نه فقط می‌خوام یه مدت دهنشون بجنبه صداشون رو نشنوم! زمان کلاس هم اینطوری هدر می‌ره، بدون اینکه درس بدم. این یه معامله دوسر برده!

ممکن درس توی آیندشون تاثیر داشته باشه؟ خب؛ اینو خودشون باید متوجه‌ش باشن. مثلا اگه ریموس لوپین نباشی، چرا طرز تهیه‌ی معجون زوزه‌کش باید برات مهم باشه؟ اگه لاوندر برون نباشی چرا باید به پیشگویی علاقه نشون بدی؟ اگه دانش‌آموز اون درس براش مهم باشه؛ به نحوی که توی آینده‌ش تاثیر بذاره... به من مربوط نیست به مدیریت مدرسه مربوطه که چرا منو معلم اون درس کردن. ولی خب، خود دانش‌آموز هم تسترال نیست که! خودش بره بخونه! شیوه تدریس من هم به شما مربوط نیست! دوست دارم اینطوری تدریس کنم! کاری نکن روی پدریم رو نشونت بدم که کل دنیا رو با چوب‌کبریت آتیش میزنما! بگیر که اومد...


نورا با حریف خیالیش درگیر می‌شود و از او شکست می‌خورد.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تولد نقش
1405/02/26
آخرین ورود
دیروز ساعت 11:08
عضویت
1405/02/24
پست‌ها
209
پیش‌نوشت: لازم به ذکر است که این پست را در حالتی می‌نویسم که طبق معمول، مشغول زیر و رو کردن کاغذهایم هستم. راستش را بخواهید، ابتدا فکر کردم تکلیف تغییرشکل مک‌گونگال است، اما بعد، فهمیدم که نه! نه‌تنها تکلیف نیست که فعالیتی اختیاریست! تازه، مصحح سختگیری هم ندارد و به همه 20 می‌دهد! پس سریعاً نسخه چهارم نقشه شماره 262 را باز کردم و نوشتم...

***


اگر روزی معلم شدم، اولین کاری که می‌کنم این است که یک‌تکه کاغذپوستی بزرگ برمی‌دارم و بالای تخته می‌چسبانمش. رویش هم با خط درشت می‌نویسم: «تو اولین جادوآموز نیستی و آخرین معلم هم نخواهی بود!» چون به‌نظرم مشکل اصلی معلم‌ها دقیقاً همین است؛ یادشان رفته که طرف دیگر آن میز بزرگ و پرابهت، چه خبر است. یادشان رفته که ما هم گاهی صبح‌ها چشم‌هایمان باز نمی‌شود، گاهی یک راهرو را اشتباه می‌رویم و سر از برج ستاره‌شناسی درمی‌آوریم در حالی که باید در زیرزمین امتحان معجون‌سازی می‌داشتیم، و گاهی واقعاً نمی‌فهمیم چرا تبدیل قاشق به سوزن این‌قدر پیچیده است. من، دملزا رابینز، که تمام زندگی‌ام را صرف کشیدن نقشه برای گم نشدن کرده‌ام، خوب می‌دانم سردرگمی یعنی چه.

پس هم‌اکنون «راهنمای جامع و کامل برای معلمان نقشه‌کش؛ نسخه 5.6» را در بازار دیاگون عرضه می‌کنم. این کتابچه، هم برای خودم در آینده، هم برای هر معلمی که هنوز شهامت اعتراف به دانش‌آموز بودن گذشته‌اش را دارد، مفید واقع می‌شود:

1- برای هر درس، یک نقشه راه می‌کشم:
اگر من یک‌چیز را خوب بلد باشم، آن این است که بدون نقشه، همه گم می‌شوند! پس روز اول یک برگه کاغذ به همه می‌دهم که رویش مسیر کل ترم کشیده شده؛ کِی به کجا می‌رسیم، میان‌بُر کجاست و اگر عقب افتادیم، چه‌کار کنیم. قول می‌دهم هیچ‌وقت نگویم: «خب این مبحث را که خودتان بلدید!» و بلافاصله، امتحان سخت بگذارم! مسیر را شفاف نشان‌تان می‌دهم. بسیار شفاف!

2- حضور و غیاب را با نقشه انجام می‌دهم:
سال‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که جمله‌ی «چرا دیر آمدی؟» سؤال ناقصی است. سؤال درست این است که «از کدام مسیر دیر آمدی؟»
بنابراین روز اول کلاس، از همه می‌خواهم مسیر خوابگاه تا کلاس را روی یک کاغذ بکشند. اگر کسی دیر برسد، نقشه‌اش را بررسی می‌کنم. اگر مشخص شد از کنار آشپزخانه رد شده، تأخیرش موجه است؛ مقاومت در برابر بوی غذا از توان بسیاری از جادوگران خارج است. اگر هم معلوم شد پنج بار دور یک راه‌پله‌ی متحرک چرخیده، به جای کسر نمره، نسخه‌ی اصلاح‌شده‌ی نقشه شماره ۳۴۸ را تقدیمش می‌کنم. البته هزینه‌ی چاپ بر عهده‌ی خودش است؛ بودجه‌ی آموزش‌وپرورش حتی به جوهر جادویی هم نمی‌رسد...

3- هر امتحان، دفترچه راهنما دارد:
من هیچ‌وقت برگه‌ی امتحان را همین‌طوری روی میز نمی‌گذارم. کنار هر امتحان، یک نقشه هم می‌گذارم که رویش نوشته شده: «شما اکنون اینجایید.» بعد با فلش نشان می‌دهم سؤال اول از کدام فصل آمده، سؤال سوم به کدام مبحث فرار کرده و سؤال پنجم آخرین بار سه هفته پیش در کلاس دیده شده است. اگر دانش‌آموزی وسط امتحان گم شد، حداقل از نظر جغرافیایی بداند دقیقاً کجای بدبختی ایستاده است.

4- حق اعتراض وجود دارد، اما علمی-جدولی!
اگر کسی گفت: «استاد! این سؤال را درس نداده بودید.» اجازه ندارد فقط اعتراض کند. باید با مدرک بیاید.
مثلاً صفحه‌ی کتاب، شماره‌ی جلسه، مختصات تقریبی نیمکتی که آن روز رویش نشسته و اگر امکان داشت، جهت وزش باد کلاس را هم مشخص کند. اگر ثابت کرد واقعاً آن مطلب را نگفته‌ام، نمره را اصلاح می‌کنم. اگر ثابت نشد... خب، یک نقشه‌ی جدید به مجموعه‌ام اضافه می‌شود با عنوان «مسیر رسیدن به اعتمادبه‌نفس بی‌دلیل».

در پایان هم امیدوارم اگر روزی واقعاً معلم شدم، هیچ‌کس مجبور نشود برای پیدا کردن کلاس من، نسخه دویست‌وشصت‌وسوم نقشه‌هایم را تهیه کند!
البته که با توجه به سابقه‌ام، احتمالاً اولین نفری که اشتباهی جلوی در کلاس دیگری می‌ایستد، خودم است...
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
تولد نقش
1404/04/20
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
عضویت
1404/04/20
پست‌ها
431
اگر روزی معلم شدم لیلی ۱۱ ساله

نقل قول:
اگر یه روز معلم شدم، قبل از اینکه اولین درس سال رو شروع کنم، پنج دقیقه وقت میذارم و خودم اعترافات هفتگیمو میگم. مثلاً اینکه این هفته چند بار فنجون چایمو جا گذاشتم، چند بار اسم آدما یادم رفت یا چند بار با درِ کلاس برخورد کردم حتی چنتا چیز شکستم. اینطوری دانش‌آموزا مطمئن میشن استادا هم از یه سیاره دیگه نیومدن. البته اگه اون هفته خرابکاری خاصی نکرده باشم... احتمالاً از جیمز میخوام چندتاشو قرضم بده.

دومین تصمیمم اینه که مداد رو از فهرست وسایل ضروری حذف کنم. طبق تحقیقات چند ساله‌ی خودم، مدادها بعد از زنگ اول وارد یه بُعد دیگه میشن و دیگه هیچ‌وقت برنمیگردن. هنوز مطمئن نیستم کار یه جن خونگیه یا اژدهایی که از گرافیت تغذیه میکنه. در هر صورت، کسی به خاطر گم شدن مدادش نمره کم نمیگیره. گرچه پرونده مدادها همچنان در دست بررسیه.

اگر یکی وسط کلاس خوابش برد، اول بیدارش نمیکنم. چند دقیقه صبر میکنم. شاید دیشب تا نصفه‌شب برای امتحان درس خونده، شاید هم فقط خوابش میاد. بعد آروم ازش میپرسم:
-ببخشید... خواب دیدی درس من از خوابتم خسته‌کننده‌تر بود یا نه؟

اگه گفت آره، احتمالاً باید روش تدریسمو عوض کنم.

هر جلسه هم یه وقتی برای سؤال‌های کاملاً بی‌ربط داریم. سؤال‌هایی مثل: «اگه اسنیچ عطسه کنه، از آسمون میفته؟» شاید هیچ ربطی به درس نداشته باشن، ولی حداقل ثابت میکنن مغز دانش‌آموزا هنوز کار میکنه.

یه قانون مهم دیگه هم دارم؛ هیچ‌وقت نمیگم: «فقط پنج دقیقه از زنگتونو میگیرم.» چون تجربه ثابت کرده این جمله از خطرناک‌ترین دروغ‌های تاریخ آموزشه. اون پنج دقیقه معمولاً یا بیست دقیقه میشه، یا زنگ تفریح، یا کل امید دانش‌آموز به زندگی.

نمره رو آخرین چیزی قرار میدم که بهش فکر کنم. هنوز برام عجیبه که چطور ممکنه یکی طلسمی رو بی‌نقص اجرا کنه، معجونش عالی از آب دربیاد، سؤالای کلاسو جواب بده، ولی چون تاریخ امتحان یادش رفته، یهو تبدیل بشه به دانش‌آموز ضعیف.

قانون بعدی اینه که درس خوندن تو کلاس من ممنوعه. چون اگه درس بخونی، نمره خوبی میگیری، اگر نمره خوبی بگیری، خییییلی خوشحال میشی، اگر خیلی خوشحال بشی یه عالمه بازی میکنی، اگر یه عالمه بازی کنی، خسته میشی و متاسفانه خستگی زیاد باعث بیماری میشه و بیماری هم موجب مرگ! پس منم درس نمیدم!

فقط یه خواهش از لیلی آینده دارم؛ اگه واقعاً یه روز استاد شدی، لطفاً یادت نره که یه زمانی خودتم پشت همین نیمکتا نشسته بودی... و احتمالاً هنوزم نمیدونی اون مدادا دقیقاً کجا ناپدید میشن.

Only Raven

تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:33
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
608
نقل قول:
اگر روزی معلم شدم نمیزارم هیچچچ دانش آموزی بخاطر قلط املایی و ی سری چیزای خیلی جزیی مث نوشتن به زبون محاوره و عادی یا مثن ایرادای الکی نگارشی که میگیرن نمره ش کم بشه.........
اینو مینویسم ک همیشه یادم بمونه چقد مهمه مث این عقده ایا نشم
همین امروز معلم ریاضیات جادویی ب جیمز پاتر ۲ داد اونوخ چرا؟ چون بیچاره ۲۳ بار بجای یه نوشته بود ی.... خو مثلا چ اشکالی داره هرجور راحتیم بنویسیم؟
تکلیفشو داده دیگه! واقعن چقد عقده ای!
بعضی از معلما فک میکنن با برخورد شدید و سختگیری مثن ابهتشون زیاد میشه و خیلی خفن و عقل کل تشریف دارن. لابد کلی چیزم ازشون یاد میگیریم!!!!
الان این نیم فاصله مسخره کجای زندگی بدرد من میخوره؟ مگه همه میخان مدرک معتبر نگارش و انشا بگیرن!!!
بگذریم،، اگه معلم بشم حتمن ی زنگ استراحت برای دانش آموزام میزارم
هرکی هم بالش و پتوش رو بیاره و راحت ی ساعتی بخابیم تا برای بقیه روز انرژی داشته باشیم. مطمئنم استاد موردعلاقه کل مدرسه میشم
استاد باید دانش اموزشو درک کنه اصن
والا جنگه مگه هرروز از ۷ صب به حرفای معلما گوش بدیم تا لنگ ظهر.... اونم چی، همش چیزای تکراری تو کتاب ک هیچیم ازشون یادمون نمیمونه چون هیچجا به کار نمیرن!!!!!
اوه یچیز مهم دیگه، اگه معلم بشم اجازه میدم تو کلاسم خوراکی بخورن و راحت باشن
امروز لیلی بیچاره بخاطر اینکه داشت یه نارنگی سر کلاس میخورد کلی تنبیه و تحقیر شد و استاد کلی هم تکلیف اضافه بش داد
البته تقصیر خودشم بود ادم سرکلاس خوراکی بودار که نمیاره زن حسابی
مثن ما پسته و بادوم و پفیلا و البالو گیلاس زیر میزمون داریم و میخوریم ولی خو آدم همش استرس داره معلم ببینتش و مزه خوراکیا رو نمیفهمه
مخصوصن وقتی بیل هسته میوه هارو پرت میکنه پس گردن بچه ها.. من واقعن استرس میگیرم
چ منطقی پشتشه ک وقتی خوراکی انقد به بیدار موندن و انرژی داشتن دانش آموز کمک میکنه ممنوعش کنیم؟
کلا استادا دوس دارن دانش اموزو اذیت کنن
اگه قند کسی افتاده باشه آیا نباید بتونه یه نون خامه ای گاز بزنه؟ حتی بنظرم تو کلاس میتونیم یخچال و بوفه خوراکی هم داشته باشیم اما فک کنم اونجوری یکم نظم کلاس بخطر میفته و ملت هی میرن سر یخچال ک ببینن چی داریم....
خلاصه یادت باشه ک حتمن اصلاحاتی بکنی که دانش اموز از بودن تو کلاست لذت ببره و باهات راحت باشن و یوقت نترسه که


ملانی برگه ی زردی که تصادفی در کتابخانه‌اش پیدا کرده بود را با ناباوری مچاله کرد. سپس سری تکان داد و مشغول اصلاح کردن تکالیف شفابخشی شد.
دانش آموزی که اهمیت نوشتن «یه/یک» به‌جای «ی» را نمیدانست، اصلا حق نظردادن نداشت. حتی اگر آن دانش آموز ملانی ۱۴ ساله بود.
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1404/10/23
آخرین ورود
امروز ساعت 02:46
عضویت
1404/10/10
پست‌ها
288
سلام به همه‌ی کسانی که از شنیدن کلمه‌ی امتحان یا دیدن تکالیف زیاد لرزه بر اندامشان می‌افتد!
نگران نباشید، من اینجا هستم تا یک رویا را با شما به اشتراک بگذارم. بیایید برای لحظه‌ای، از قوانین همیشگی مدرسه فاصله بگیریم و تصور کنیم اگر ما استاد بودیم، دنیا چقدر متفاوت و البته… جذاب‌تر می‌شد!

دوستان عزیز، اجازه دهید برای لحظه‌ای چشم‌هایتان را ببندید. تصور کنید وارد کلاسی می‌شوید که به جای بوی کاغذهای قدیمی و کتاب‌های سنگین، بوی تازه‌ترین شیرینی‌های پاریسی را می‌دهد. تصور کنید تخته‌سیاه به جای نوشته‌های خشک، با گل‌های لیلیوم رنگارنگ تزیین شده است.

بله! من دارم درباره‌ی آینده‌ی خودم صحبت می‌کنم. من که روزی معلم شدم، نمی‌خواهم فقط یک آموزش‌دهنده باشم؛ من می‌خواهم یک هنرمند باشم! و این است برنامه‌ی من برای تغییر دادن مفهوم کلاس:

1. چرا باید یک روز ناگهانی را با استرسِl امتحان‌های ترسناک شروع کنیم؟ اگر من معلم باشم، امتحان‌ها را به شکل یک مسابقه‌ی دوستانه درمی‌آورم. مثلاً هر کس بتواند رنگ رژ مناسب تری را برای میکاپ اسموکی انتخاب کند، نمره کامل می‌گیرد. این‌طوری هم یاد می‌گیرید، هم تمرین می‌کنید، و هم... خب، حتماً خوش می‌گذرد!

2. نوشتن ۱۰ صفحه درباره‌ی ساختار مولکولی معجون‌های راستی واقعاً خسته‌کننده است، مگر نه؟ من که معلم شوم، تکالیف را تغییر می‌دهم. مثلاً تا هفته‌ی بعد، باید بتوانید یک کیک شکلاتی درست کنید که مزه شکلات ندهد!
بله، من می‌خواهم دانش‌آموزانم در حالی که با لذت یاد می‌گیرند، مهارت‌هایشان را به چالش بکشند.

3. یک کلاس خوب، فقط جایی نیست که درس خوانده شود؛ جایی است که روح آدم در آن شاداب می‌ماند. من کلاس‌هایم را با بحث‌های هیجان‌انگیز درباره‌ی آخرین مد جادوگران فرانسه یا تحلیل استایل مدل های فرانسوی شروع می‌کنم. وقتی ذهن شما باز و شاد باشد، یادگیری سخت‌ترین طلسم‌ها هم مثل آب خوردن می‌شود.

4. من معتقدم که زیبایی، یک نوع از نظم است. اگر من معلم باشم، حتماً با زیباترین‌ترین و آراسته‌ترین رداها و با ظاهری که نشان‌دهنده احترام به خود و دانش‌آموزان باشد، در کلاس حاضر می‌شوم. وقتی یک استاد با اعتمادبه‌نفس و زیبایی ظاهر شود، ناخودآگاه به دانش‌آموزان هم یاد می‌دهد که چطور با وقار و زیبایی در جهان جادویی قدم بردارند.

5. من معتقدم که محیطی که در آن از نورهای گرم و رنگ‌های ملایم استفاده شده باشد، معجزه می‌کند. چرا باید در کلاس‌هایی با دیوارهای سنگی و سرد و نورهای کم‌جان بنشینیم؟ اگر من معلم باشم، با استفاده از جادو، سقف کلاس را به آسمان شب پرستاره تبدیل می‌کنم. وقتی چشم‌های شما به زیبایی خیره شود، ذهن‌تان هم با میل و رغبت به سمت یادگیری پرواز می‌کند. یادگیری باید یک تجربه بصری خیره‌کننده باشد، نه یک فعالیت خاکستری!

۷.ویکی از بزرگ‌ترین اشتباهات، استفاده از لحن دستوری است که فقط باعث ایجاد دیوار میان استاد و شاگرد می‌شود. من می‌خواهم کلاسم، مکانی برای تبادلِ افکار باشد. به جای اینکه بگویم " پاشو این رو پای تخته بنویس" می‌گویم" بیایید ببینیم کی دوست داره این رو روی تخته بنویسه؟"
وقتی دانش‌آموز احساس کند که صدای او شنیده می‌شود و نظراتش ارزشمند است، خودش به دنبال کشف پاسخ‌ها خواهد رفت. قدرت یک معلم در دستور دادن نیست، در برانگیختن کنجکاوی است.

8. ما نباید فراموش کنیم که جادو، بخشی از طبیعت خود ماست. من دوست دارم بخشی از کلاس‌هایمان را در فضای باز، زیر سایه‌ی درختان کهن یا در کنار یک دریاچه‌ی آرام برگزار کنیم. وقتی با زمین و باد و عناصرِ طبیعی در ارتباط باشید، جادوی درونی خودتان را بسیار بهتر درک می‌کنید. یک جادوگر واقعی، تنها با عصا نیست؛ او با تمام حواسش، نبض طبیعت را حس میکند.
۹. اگر میتوانستم، کلاس معجون سازی را حذف و بجای آن کلاس عطر سازی را اضافه می‌کردم.

در پایان...
من نمی‌خواهم سخت‌گیر باشم، من می‌خواهم الهام‌بخش باشم. می‌خواهم دانش‌آموزانم وقتی از کلاسم بیرون می‌آیند، نه با خستگی، بلکه با چشمانی درخشان و قلبی پر از اشتیاق به دنیای جادو نگاه کنند.
.𝙈𝙤𝙣𝙨𝙩𝙚𝙧𝙨 𝙖𝙧𝙚 𝙧𝙚𝙖𝙡"
𝙂𝙝𝙤𝙨𝙩𝙨 𝙖𝙧𝙚 𝙩𝙤𝙤. 𝙏𝙝𝙚𝙮 𝙡𝙞𝙫𝙚 𝙞𝙣𝙨𝙞𝙙𝙚 𝙤𝙛 𝙪𝙨, 𝙖𝙣𝙙
".𝙨𝙤𝙢𝙚𝙩𝙞𝙢𝙚𝙨, 𝙩𝙝𝙚𝙮 𝙬𝙞𝙣
𝙎𝙩𝙚𝙥𝙝𝙚𝙣 𝙠𝙞𝙣𝙜 _
تولد نقش
1405/01/24
آخرین ورود
شنبه 4 مهر 1405 20:33
عضویت
1405/01/23
پست‌ها
118
درود و عرض ادب بر ناشران این نشریه مقتدر و سنگ صبور برای دل دانش آموزان.
دلیل اینکه برای نوشتن این مقاله، لحن کوهیمان را انتخاب کردیم این است که بین نظر محترم و کمالگرایانه ی ما و نظر غیر محترم نویسنده ی مرلین زده تفاوت بسیاری وجود داشت؛ از آن جایی که زور کوهی ما بیشتر است و کمالگرایی ما با هیچ دانش آموز و معلمی شوخی ندارد، پس نظر اتو کشیده و قاطع خودمان را بیان می کنیم.

بنظر کوهی ما، معلم باید جدی، خشک و به شدت سخت گیر باشد؛‌طوی که تنها صدای بال زدن یک دکسی در کلاس شنیده شود. برای مثال همین پرفسور اسنیپ خودمان را ببینید، هنوز با شنل تاب دارش تاب بازی نکرده بود، در هاگوارتز قدم نگذاشته بود که از دانش آموزان خواست کتابشان را باز کنند و شروع به خواندن درس کنند.
شما در چنین کلاسی حتی اگر اصلا نخواهید درس بخوانید و دلتان وسط کلاس هوای پرواز با جاروی نیمبوس بیست، بیست و پنج کند از ترس تبدیل شدن به یکی از معجون های عجیب غریب در دخمه اش... نه یعنی منظوری کوهیمان علاقه ی وافری که به معلم خود پیدا می کنید، خودتان با میل خودتان پاتیلتان را برمی دارید و شروع ساخت معجونی جدید می کنید.

همین جیمز سریوس پاتر را ببینید، چرا غیبش زده؟ چرا از وقتی کلاس های هاگوارتز شروع شده کلا نیست و نابود شده و مرلین رو شکر اثری از خرابکاری هایش نیست؟ همه و همه به دلیل بخشش، رأفت و عفو بی موقع معلم شریف و بزرگمان بابا مرلین است که نمی گذارد ملانی با دمپایی ابری اش مورد لطف نقطه زنی اش قرارش بدهد.

ما خود کوهیمان به شخصه روزی سه بار از ملانی کتک... نه یعنی چیز، به خاطر نداشتم که نباید از خشونت های خانگی علیه دانش آموزان افشا سازی کنیم وگرنه ملانی شیرین عسلمان ما را در گونی های چهل تیکه ای که خودش می دوزد می کند، با یکی از کش های پیژامه ی بابا مرلینمان محکم گره اش می زند و در آخر اگر خیلی دوستمان داشته باشد با افسون جابه جایی این بار به جای کوه اورست به کوه های آلپ حواله امان می دهد تا با غول های یخی چایی نبات بخوریم.

بهترین معلمی که در کل زندگی کوهی خود دیده ام پدر مرلینمان بود( اصلا بخاطر اینکه فرزند محبوبش شویم نمی گوییم، کاملا بر اساس معیار کمالگراییمان است). اما اگر همین معلم شریف عصبانی بشود، تهدیدمان می کند که در تار و پود ریشش غرقمان می کند.
فکر می کنید جینی چگونه ناپدید شد؟ در اعماق لیش مرلین جینی گم گشته شده است که به کنعان باز نخواهد گشت. پس ویژگی بعدی که بنظر کوهی و کمال گرایی ما یک معلم خوب باید داشته باشد این است که دانش آموز را وادار کند از ترس مرلین لرز بزند.

برای اینکه روح کمالگرایمان در آرامش مطلق به سر ببرد آخرین ویژگی معلم خوب را اختصاص می دهیم به معلمی که، علاوه بر اینکه به اندازه تلاش، جان کندن ها و درس خواندن های شبانه روزی ما، نمره ی بیست دهد در طول زمانی که معلم ماست آنقدر از ما و هوشمان تعریف کند که چشم های جیمی از کاسه... نه یعنی، آنقدر از تلاش های بی وقفه مان تعریف کند تا تمام خستگی کوهیمان یک جا در برود.

در نهایت هم اگر روزی مرلین نکند ما معلم شدیم و کرسی تدریس کلاس های گوارتز را دوباره عرض می کنم، مرلین نخواهد به دست بگریم، این دستورالعمل کوهی کمالگراییمان را پیاده خواهیم کرد.
”کمی ترس، مقدار زیادی اقتدار، تهدید به غرق کردن دانش آموزان در ریش بابا مرلین، تمجید های مداوم از استعداد های برتر( هر دانش آموزی که استعداد کمالگرایی بیشتری داشته باشد) و اعطای نمره ی بیست به فرد لایق“
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/3 22:50:27
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/3 22:51:13
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/3 22:53:42
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 01:30
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1059
پایان مسابقه رول‌نویسی فصل پاییز قلعه هاگوارتز




جادوگران و جادوآموزان عزیز! فصلی پر از هیجان و خلاقیت به پایان رسیده و مسابقه‌ی رول‌نویسی فصل پاییز با همه لحظات شگفت‌انگیزش به نقطه‌ی پایان خود رسیده است. این مسابقه که از دل قلعه هاگوارتز و جادوهای بی‌پایانش زاده شد، صحنه‌ای برای درخشش قلم‌های شما بود. خبرنگاران جوان و خلاق ما ثابت کردند که هاگوارتز همیشه محلی برای خلق داستان‌های هیجان‌انگیز و بی‌نظیر خواهد بود.

از دوئل‌های پرشور تا گزارش‌هایی از رازهای پنهان قلعه، هر خبری که از نگاه شما روی کاغذ آمد، زندگی تازه‌ای به فضای هاگوارتز بخشید. شرکت‌کنندگان، با خلاقیت و پشتکار خود، فصل پاییز را به فصلی به یادماندنی تبدیل کردند. هر خبری که نوشته شد، شوق و ذوقی تازه به قلب قلعه تزریق کرد و نشان داد که چطور حتی ساده‌ترین لحظات هاگوارتز می‌توانند به افسانه‌هایی بزرگ تبدیل شوند.

در اینجا از دو شرکت‌کننده برجسته‌ی این دوره که با قلم‌های خود ما را شگفت‌زده کردند، قدردانی می‌کنیم. شما ثابت کردید که هر کلمه می‌تواند جادوی خود را داشته باشد و هر داستانی می‌تواند پلی به دنیای شگفت‌انگیز دیگری باشد. چه خبرهایی که ما را خنداندند و چه گزارش‌هایی که لرزه به تن‌مان انداختند، همه و همه به دست‌های خلاق شما جان گرفتند.

جوایز مسابقه:



تصویر تغییر اندازه داده شده

خلاق‌ترین خبرنگار: مروپ گانت با افتخار، جایزه‌ی خلاق‌ترین خبرنگار به مروپ گانت، دختر عزیز و نواده‌ی سالازار اسلیترین تعلق می‌گیرد که با روایت خیره‌کننده‌اش از ماجرای سایه‌ی پیتر پن توانست مرزهای خلاقیت را جابه‌جا کند. داستان او، تلفیقی از طنز، تخیل و عمق انسانی بود که خواننده را از اولین کلمه تا پایان، درگیر خود نگه می‌داشت. شخصیت‌پردازی بدیع سایه، گفت‌وگوهای هوشمندانه، و صحنه‌سازی‌های جذاب، این داستان را به یکی از ماندگارترین آثار این دوره تبدیل کرده است.
مروپ گانت با تیزهوشی، داستانی خلق کرد که توانست در عین شوخ‌طبعی، مفاهیم عمیقی مانند استقلال و هویت را به شکلی هنری و قابل‌تأمل بیان کند. تصویرسازی او از دفتر مدیریت هاگوارتز و تبدیل سایه به پیوز، آن‌چنان زنده و تأثیرگذار بود که حس می‌کردیم در قلب قلعه ایستاده‌ایم. این داستان نشان داد که چگونه تخیل می‌تواند مرزهای جهان جادو را گسترش دهد و مخاطبان را در دنیایی تازه غرق کند.
مروپ گانت، با این اثر درخشان، ثابت کرد که خلاقیت بی‌پایان او، همان چیزی است که قلعه هاگوارتز را به مکانی زنده و پرهیاهو تبدیل می‌کند. برای این داستان شگفت‌انگیز، جایزه خلاق‌ترین خبرنگار کاملاً برازنده‌ی اوست!(جایزه مالی: 25 گالیون، اما از آنجا که ایشان طرح بانکداری را فعال نکرده‌اند، جایزه مالی نزد پدربزرگ گرامی‌شان باقی می‌ماند تا در زمان مناسب و در خدمت اهداف تاریکی به کار گرفته شود.)









تصویر تغییر اندازه داده شده


فعال‌ترین خبرنگار:سیگنس بلک با افتخار، جایزه‌ی فعال‌ترین خبرنگار به سیگنس بلک تعلق می‌گیرد که با دو گزارش خلاقانه و جذاب، ما را در دنیای هیجان‌انگیز هاگوارتز غرق کرد. گزارش اول، با عنوان شهر لندن یا کویر لوت؟، تصویری از سکوت مرموز لندن را به تصویر کشید و با تحلیل‌هایی خلاقانه، ما را به عمق رازآلودی این شهر برد. گزارش دوم، با عنوان ورود باشکوه جادوگران به دنیای هنرمندان!, درخشش کلاب دوئل هنری هاگوارتز را با قلمی شگفت‌انگیز و نگاه دقیق توصیف کرد و توجهات بسیاری را به این حماسه هنری جلب کرد. سیگنس بلک نشان داد که خلاقیت و تلاش، دست در دست هم می‌توانند گزارش‌هایی بی‌نظیر خلق کنند.(جایزه مالی: 25 گالیون)





اما جادوگران عزیز، این پایان کار نیست! زمستان در راه است و با خودش رقابتی تازه به ارمغان می‌آورد. مسابقه رول‌نویسی فصل زمستان قلعه هاگوارتز به زودی آغاز خواهد شد و این فرصت دوباره‌ای خواهد بود برای شما تا با قلم‌های جادویی خود ما را شگفت‌زده کنید. آماده باشید تا با خلاقیت‌تان درخشان‌ترین لحظات را رقم بزنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1398/04/17
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 01:42
عضویت
1397/05/27
پست‌ها
867
جهت شرکت در مسابقه رول‌‌نویسی فصل پاییز قلعه هاگوارتز.

- نام؟
- سایه!

باد سردی در اتاق وزید. شعله‌های لرزان شمع‌ها، سایه‌ای روی دیوار سنگی به وجود آورده بودند. مروپ نگاه اخم‌آلودی به آن انداخت.
- سایه مامان؟

سایه با تکانی خودش را از دیوار جدا کرد، یک قدم جلو آمد و نور لرزانی روی صورت تاریکش افتاد.
- به نظرتون من شبیه سایه مامانم؟!

یکی از بازوانش را بلند کرد و ژستی مانند قهرمانان پرورش اندام به خود گرفت.

- خبه خبه! می‌خوای بگی مامان نمی‌تونست خوش‌هیکل باشه؟ مامان فقط برای ارتقای سلامت خونواده‌س که بجای هالتر زدن، ماست می‌زنه!
- نه بابا... کی منظورش هیکل بود! می‌خواستم بگم من یه سایه مذکرم.

زن که حالا روی صندلی چوبی‌اش کمی جابه‌جا شده بود، لبخندی ناشی از شناخت بر لب نشاند.
- از اول بگو سایه الستور مامانی دیگه!
- نچ... من خیلی قدیمی‌تر از سایه الستورم. من سایه پیتر پن هستم.

سایه آهی کشید که شمع‌ها را برای لحظه‌ای به سو سو زدن وا داشت.
- ولی کاش نبودم. ذله‌م کرده ذله! همش با نخ و سوزن دنبالمه که منو به خودش بدوزه!

با آنکه بانوی تاریکی بود، هنوز قلب یک مادر را داشت و دلش برای سایه به رحم آمد.
- اشکال نداره مامان جان. بزرگ می‌شی یادت می‌ره!

سایه با دست‌های کشیده و درازش، به دیوار سنگی تکیه داد.
- دِ نمی‌شم دیگه! این یارو خودش بزرگ نمی‌شه اونوقت انتظار داری من که سایه‌شم بزرگ شم؟ پسره پاک دیوونس! بچه‌های مردمو با پیژامه راه‌راه از رختخواب بیرون می‌کشه، کشون کشون با خودش می‌بره. هر چی این بچه‌های فلک‌زده میگن ولمون کن بگیریم بخوابیم فردا مدرسه داریم، می‌گه غلط کردین باید پاشین با من بیاین نِوِرلند!

باد، پرده‌های سنگین اتاق را به حرکت درآورد. مروپ که ناگهان مضطرب شده بود، دستانش را با وحشت دو طرف گونه‌‌هایش قرار داد.
- پسر مامانو نبره!
- اونو با اون قیافه‌ش تا سر کوچه‌م نمی‌بره چه برسه تا نورلند!

زن به شکل تدافعی‌ای دست به سینه شد و شروع به غر غر کرد.
- مگه قیافه گوجه گیلاسی مامان چشه؟! کچل نیست که هست! دماغ داره که نداره! صورتش فتوژنیک نیست که هست؛ تازه ببین چقدر فتوژنیک بود که هشتا فیلم ازش ساختن مامان قربونش بره!
- این ویژگی‌هایی که می‌گین چندان حُسن محسوب نمی‌... حالا مهم نیست! همین که پسره‌تون رو نمی‌بره نورلند باید خوشحال باشین. من که سایه‌شم بعد این همه سال هنوز نفهمیدم این بچه‌هارو می‌بره اونجا چیکار! فقط شنیدم میگن جلسات قرائت مرلین‌نامه برگزار می‌کنن که خوشحالم اون وقتا اصراری نمی‌کنه سایه‌ش باشم چون اینطوری دیگه لازم نیست توی جلسات‌‌ پر ثواب‌شون حضور پیدا کنم!

سایه، به‌آرامی روی صندلی کنار مروپ نشست. برای لحظه‌ای شبیه انسان شده بود اما همچنان لرزان و بی‌ثبات.
- من می‌خوام یه سایه فرهیخته بشم و اعلام استقلال کنم. دیگه نمی‌خوام عین میمون حرکات دیگرانو تقلید کنم. دوست دارم فقط دنبال خودم کنم و یه هویت مستقل داشته باشم.

صدای سایه آهسته‌تر شد، گویی نگران بود هر آن پیتر پن به سراغش بیاید.
- می‌گم... شما که نواده بنیان‌گذار هاگوارتزین، توی قلعه‌تون پناهندگی نمی‌دین؟ قول می‌دم عینک میرتل گریانو شوت نکنم تو کاسه توالت، سر نیک بی‌سر رو به عنوان توپ فوتبال از دروازه‌های کوییدیچ رد نکنم و روی کله کچل راهب چاق هم نقاشی نکشم...


دفتر مدیریت هاگوارتز:

باد از میان پنجره‌های قدیمی دفتر می‌وزید. شمع‌ها روی میز سالازار سوسو می‌زدند و نور کم‌رنگشان، سایه‌ای متحرک را روی دیوار نقش می‌کرد. مرد کهن‌سال، با وقار پشت میز نشسته بود. چشم‌های تیزبینش مثل مار، سایه را دنبال می‌کرد که بی‌قراری‌اش در چرخیدن دور اتاق مشهود بود.

- ... روی سر مشنگ‌زاده‌ها جوهر بپاشم. قلم پر‌هاشونو بدزدم و بدم ماهی مرکب غول‌آسا دریاچه بخوره؛ هر وقتم اعتراض کردن بهشون پس گردنی بزنم.

بنیانگذار هاگوارتز، در حالی که لبخندی شیطنت‌آمیز گوشه لبش داشت، سری به نشانه تأیید تکان داد. صدای خش‌خش ردای بلندش در فضای اتاق، طنین‌انداز شد.
- این‌ها همان ویژگی‌هایی‌ست که به دنبالشان هستیم. رسالت تو روشن است. نامت را پیوز می‌نهیم به معنای آزار! اینگونه همواره به یاد خواهی داشت که چه کسی هستی و چه وظیفه‌ای بر عهده داری.

نوری از نوک چوبدستی سالازار درخشید و دفتر را فرا گرفت. سایه که لحظه‌ای روی دیوار بی‌حرکت مانده بود، ناگهان در میان آن نور شکل گرفت. خطوطش مادی شد و حالا در مقابل بنیان‌گذار، با حالتی نیمه‌شفاف ایستاده بود. پیوز تازه متولد شده، با ناباوری به دست‌های دستکش‌‌پوشش نگاهی انداخت.
- یعنی دیگه می‌تونم خودم باشم؟ مستقل و مادی؟

سالازار با غروری سرد و مارگونه سری تکان داد.
- تا زمانی که رسالتت را فراموش نکنی، آزادی هر کاری انجام دهی.

پسر ریز نقش، با صدای بلندی خندید. آزادانه در هوا چرخ زد و از در دفتر خارج شد.

- قلعه به این رویداد‌های مفرح نیاز دارد. نسل‌های آینده، هرگز او را فراموش نخواهند کرد.

سالازار و مروپ به یکدیگر نگاه کردند و خنده‌‌های شیطانی‌شان، دفتر را فرا گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.