پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

219
نفر همین الان آنلاین‌اند 94 نفر در «انجمن»
0 عضو 219 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کلاه گروه‌بندی

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
جمعه 15 آبان 1405 23:20
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
607
ورود به هاگوارتز در کنار سایر سال‌اولی‌ها برای هلنا تازگی نداشت. مادرش به جز تعطیلات بین دو سال تحصیلی هاگوارتز یا دیگر تعطیلات رسمی تقویم جادوگران که به عمارت ریونکلاو بازمی‌گشت، تماما در هاگوارتز بود و بنابراین هلنا که جز مادرش کسی را نداشت، کودکی‌اش را در هاگوارتز سپری کرده بود و همان‌جا بزرگ شده بود. تقریبا می‌توانست بگوید هاگوارتز را مثل کف دستش می‌شناسد!

با این حال دیدن ذوق و اشتیاقی که در نگاه دیگران با دیدن هاگوارتز برای اولین‌بار شکل می‌گرفت هیچ‌وقت برایش قدیمی نمی‌شد. هر سال پشت ستون‌ها پناه می‌گرفت و از دور جادوآموزانی که به هاگوارتز قدم می‌گذاشتند را تماشا می‌کرد و این‌بار نوبت خودش فرا رسیده بود تا همراه آن‌ها قدم بردارد و برای گروهبندی به سرسرای بزرگ هاگوارتز برود.

هلنا همیشه می‌دانست به هاگوارتز تعلق دارد. نه فقط به این دلیل که دختر موسس هاگوارتز بود یا در آن‌جا بزرگ شده بود، بلکه چون نشانه‌های ساحره بودن را از همان خردسالی بروز داده بود. او حتی خودش را فراتر از آن می‌دید. خیال می‌کرد هوش و خرد مادرش را به ارث برده است و از بهترین ساحرگان جادوآموز هاگوارتز خواهد شد.

با این که همواره رفتار مادرش ردی از تردید در دلش برجا می‌گذاشت که شاید به اندازه‌ی او باهوش نباشد، اما تقریبا مطمئن بود که با بر سر گذاشتن کلاه گروه‌بندی، کلاه بی‌وقفه نام ریونکلاو را فریاد خواهد زد. شاید حتی بلافاصله بعد از برخورد با سرش. احتمالا پیش از آن که روی صندلی آرام گیرد، فریاد کلاه به هوا برمی‌خاست و جادوآموزان ریونکلاوی فریاد شادی سر می‌دادند. مگر می‌شد جز این بشود؟

هلنا با هیجان گروهبندی سایر جادوآموزان را تماشا می‌کند تا این که نام "هلنا ریونکلاو" توسط هلگا هافلپاف بر زبان رانده می‌شود تا برای گروهبندی جلو بیاید. صدای زمزمه‌های دیگر جادوآموزان، از سال‌اولی‌ها گرفته تا بزرگ‌ترها بلند می‌شود و با دست او را نشان می‌دهند. هلنا برایش آمادگی داشت و بدون این که ذره‌ای هول شود، با غرور از میان جادوآموزانی که نام او را زمزمه می‌کنند عبور می‌کند. او هلنا ریونکلاو بود، دختر روونا ریونکلاو که نامش زبانزد همگان بود و ملاقات با او افتخاری بزرگ. مشخص است که همه برای دیدن دخترش اشتیاق دارند.

هلنا جلو می‌رود و بر روی چهارپایه می‌نشیند. هلگا با مهربانی لبخندی به او می‌زند که هلنا نیز پاسخش را با چهره‌ای بشاش می‌دهد. در حالی که هلنا نگاهش را به کلاه دوخته بود تا بر سر قرار نگرفته نام ریونکلاو را فریاد زند، کلاه به آرامی بر روی سرش قرار می‌گیرد و فضای اطراف زیر کلاهی که تا چشمانش پایین می‌آید تقریبا ناپدید می‌شود.

با خود خیال می‌کند حساب زمان از دستش در رفته است و بیخودی خیال می‌کند که کلاه به فکر فرو رفته است. برای یک لحظه حتی این فکر به ذهنش خطور می‌کند که شاید کلاه متعجب شده است که او به اندازه‌ی مادرش باهوش است. شاید هم که باهوش‌تر از اوست و این چیزی است که کلاه را منتظر نگه داشته است. با این حال چیزی درونش به او می‌گفت که این‌ها خیالاتی خام هستند.

نگاه هلنا بی‌اختیار به مادرش دوخته می‌شود و دوباره همان چهره را می‌بیند. چهره‌ای که خیال کرده بود در لحظه‌ی دریافت نامه‌ی هاگوارتز نیز دیده بود. چهره‌ی مادرش نگران بود. ولی چرا؟ مگر او دخترش نبود؟ مگر هلنا به اندازه‌ی مادرش خوب نبود؟

پیش از آن که این نگرانی بتواند بیش از آن‌چه که باید در ذهن هلنا ریشه بدهد، کلاه بالاخره نام ریونکلاو را فریاد می‌زند. کلاه از روی سرش برداشته می‌شود و محیط اطراف که مبهم دیده می‌شد حالا به وضوح نمایان می‌شود. در میان شوق و هیاهوی اندک جادوآموزان ریونکلاوی هاگوارتز که تشویقش می‌کردند، مادرش را می‌بیند که بیش از آن‌چه که تصورش را کند خوش‌حال بود. آن‌قدر خوش‌حال بود که هلنا حتی خیال می‌کند اشک شوق در چشمان مادرش حلقه زده است.

هلنا با دیدن شادی مادرش ناخودآگاه خنده‌ای بر لبش می‌نشیند. چون خیال می‌کرد تمام تصوراتی که از هوش و استعداد خود داشته است توسط کلاه دیده و اثبات شده است. که او یک کپی برابر اصل از مادرش است. که مادرش حسابی به او افتخار می‌کند.

آن زمان خیال می‌کرد نگرانی مادرش شک داشتن به هوش و استعداد کافی هلنا باشد. اما حالا می‌دانست که علت نگرانی مادرش چیز دیگری بوده است. او همان‌قدر که دختر روونا ریونکلاو بود، دختر سالازار اسلیترین نیز بود. کافی بود کلاه نام اسلیترین را فریاد بزند تا زمزمه‌ها آغاز شوند و همه دریابند سالازار اسلیترین پدر اوست. انتخاب کلاه می‌توانست نشان دهد که او به مادرش شباهت بیشتری دارد تا پدرش. یا شاید هم آموزه‌های روونا به قدری او را به سمت خودش سوق داده بود تا کلاه انتخاب ریونکلاو را در ذهن هلنا ببیند.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 14:43
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
137

ردایش به تنش زار می‌زد. اوایل با خودش فکر می‌کرد که اگر خیاط ردای گشادتری برایش بدوزد، می‌تواند لاغری بیش از اندازه‌اش را پنهان کند؛ اما بعدها که ردایش آماده شد، تازه متوجه این موضوع شد که چه اشتباهی کرده و آنچه که قصد داشت پنهانش کنن، اکنون حتی بیش‌تر به چشم می‌آید.

- نیوت اسکمندر!

با خوانده شدن اسمش، زانویش ناگهان سفت شد و موقع راه رفتن، پای راستش به پای چپش گیر کرد و سکندری خورد. درحالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند و زمین نخورد، خندۀ دیگر سال اولی‌ها را پشت سر گذاشت و بر روی چهارپایۀ مخصوص نشست و منتظر ماند تا کلاه را بر روی سرش بگذارند.

- اوه! یه جوون دیگه که مغزش از خودش پرحرف‌تره. انگار حرف‌های جالبی هم برای زدن داره. 
- مـ... ممنونم آقای...
- ازت تعریف نکردم. آدمای زیادی رو دیدم که مثل تو بودن. کسایی که تاریک‌ترین افکار رو داشتن اما هرگز به زبونش نیووردن.
- ام... خب... فکر نمی‌کنم که افکار من خیلی تاریک باشن.
- چرا؟ جرئت نداری تا به عمق تاریک وجودت بری؟

نیوت پاچۀ شلوارش را در مشتش مچاله کرد و با نوک پا بر روی زمین ریتم گرفت. صدایش را صاف کرد هرچند که می‌دانست احتمالاً گفتگوی میان او کلاه، از طریق کلام منتقل نمی‌شود.

- نه. فقط فکر نمی‌کنم که کار درستی باشه.
- کار درست؟
- بله. اگه کاری درست نباشه من انجامش نمی‌دم. یا اگه کار درستی باشه که باید انجام بشه، من انجامش می‌دم.
- حتی اگه تموم دنیا بخوان علیه کار درستت موضع بگیرن و تو رو قضاوت کنن؟

نیوت کمی فکر کرد و پشت سرش را خاراند. نفس عمیقی کشید و سپس گفت: «فکر نمی‌کنم که حیوونا بخوان کسی رو قضاوت کنن.» نمی‌دانست آیا شنیدن صدای خندۀ کلاه چیزی عادی و معمول است یا نه. اما می‌توانست قسم بخورد که صدای خندۀ کلاه را شنید.

- نه نیوت؛ من هم فکر نمی‌کنم اونها همچین کاری بکنن. به‌نظرم انتخاب خیلی واضحه. تو به گروه... نه! گروه هافلپاف به تو تعلق داره.

زمانی که نیوت داشت به سمت میز هافلپاف می‌رفت، می‌توانست طعم شیر و عسل را در قلبش احساس کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 14:07
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
609
-هوممم، اینجا چیزای زیادی میبینم. تنفر از قید و بند، در عین حال عطش برای اجرای عدالت و حفاظت از بقیه... آیا این قدرت‌طلبیه؟

صدای درون ذهنش کنجکاو و خونسرد بود. با تعجب و کمی اضطراب فکر کرد حالا این صدا شاهد همه افکارش است؟ نه، او قدرت طلب نبود. قدرت مسئولیت خیلی زیادی با خودش می‌آورد و او از مسئولیت و گرفتاری بیزار بود. همانطور که مادرش بود.

-درسته، اما پس اگه این برات مهم نیست چطور میخوای به اون عدالت و سعادتی که میخوای برسی؟

چطور؟ نمی دانست. کلاه تا روی گونه هایش پایین آمده بود و بوی چرم آن را احساس می کرد. با یاد مادرش در ذهن ناخوداگاهش غوغایی برپا شده بود. بیشتر زخم هایی که خورده بود از طرف او بود اما در عین حال همیشه استقلال و روحیه مادرش تحسینش را بر می‌انگیخت. پدرش کار را به آنها ترجیح داده بود و مادرش حتی یک روز را برای تاسف خوردن به حالشان هدر نداده بود.

افکارش مانند ذغال هایی که زیر خاکستر مانده باشند و حالا بادی به آنها وزیده باشد، برانگیخته شدند. چشمانش را بست و سعی کرد صحنه هایی را که واضح و روشن بر پرده ذهنش نقش می بستند پس بزند.
دختربچه ای با موهای فیروزه ای روی کف اتاقی شلوغ نشسته بود. اطرافش پر از لباس های رنگی، تور ها و شال های مخمل، لوازم آرایش، کیف های رنگارنگ و دستبندها و جواهرات مختلف بود. اما دختربچه بدون توجه به اطرافش با یک براش آرایشی و یک عروسک بازی می کرد. براش آرایشی در حکم جاروی پرنده بود و عروسک روی آن پرواز می کرد.

-ملانی، کجایی؟ اوه اینجایی؟ چندبار باید بهت بگم تو اتاق من نرو بچه. فرنی داغ روی میزه، هرچقدر دوس داری بخور و بچه خوبی باش تا مامان برگرده.

ترس از تنهایی و تاریکی شب بر پرده ذهنش نقش بست. تمنای داشتن دوست و یک خانواده ی گرم، تخت بزرگ مادرش و ملحفه هایی که بوی او را می داد اما تا نیمه شب خبری از خودش نبود. تمنای داشتن او و خانه ای که در آن همه صمیمانه و دلسوزانه در کنارت هستند و به تو اهمیت می دهند همه به ذهنش هجوم آوردند.
اما تصاویر بعدی چیزی بود که از آن وحشت داشت. تاب دیدن دوباره آن لحظات را نداشت. گربه نارنجی بی پناهی که پیدا کرده بود. عشقی که در دل کوچکش به آن موجود جوانه زده بود. گرما و خرخرهایش که تنهایی‌اش را پر می کرد و با بغل کردنش دیگر از نبود مامان و رسیدن تاریکی نمی‌ترسید.
چقدر به او حس امنیت می داد. اما او فقط یک بچه بود و بچه ها عواقب کارشان را به آن وضوح بزرگترها نمی‌بینند.
صحنه های بعدی به سرعت از جلوی چشمانش رد شدند. انگار ذهنش هم می‌دانست این صحنه ها مانند اخگرهای گداخته می سوزانندش.
دوباره آن اتاق شلوغ، دری که باز گذاشته شده بود، یک روز بی‌توجهی به گربه‌اش، خستگی از فرنی های تکراری، خوابیدن با غم نبود مادرش و صبحی خاکستری، جستجویی بیهوده، گربه اش بی‌جان وسط لباس ها... هیچوقت نفهمید خوردن چه چیزی در آن اتاق قاتل جانش شده بود. فقط به وضوح سرمای آن صبح، تنهایی و عذاب وجدانی که برای یک کودک زیادی سنگین بود، فرار از آن خانه و سرگردانی یادش مانده بود. بی توجهی او دوستش را کشتهدبود. از این به بعد و تا ابد باید از کسانی که دوستشان داشت محافظت می کرد، دیگر هیچوقت نباید این سنگینی را حس می کرد، هیچوقت... .

-با این سن کم، بار زیادی رو به دوش میکشی. هومممم...

خیسی اشک را روی گونه‌هایش حس کرد. اما افکار مغشوشش را کنار زد و از نو فکر کرد. تجربه های زیادی را از سر گذرانده بود، از آن زمان خیلی گذشته بود و چیزهای زیادی یادگرفته بود. گذشته تمام شده و دختر آسیب پذیری را که می‌شناخت در خودش دفن کرده بود. حالا او نه در بند گذشته، نه در بند مادرش و نه در بند قراردادهای اجتماعی بود. همانطور که موهایش آزادانه تغییر رنگ می دادند او هم آزاد بود که هرچه می‌خواهد باشد. فکر کرد.
-برام فرقی نداره، من حاضرم کنار کسایی که دوستشون دارم برای هرچیزی که میخوایم بجنگم.
افکار و به تبع آن صدای درون ذهنش ساکت شد و بعد از مکثی طولانی بلاخره اعلام کرد.
-پس برو به... گریفیندور!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/8/15 15:41:37
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1405/07/06
آخرین ورود
امروز ساعت 09:56
عضویت
1405/07/02
پست‌ها
37
مرا روی چهارپایه‌ی بلندی نشانده‌اند. در برابر ده‌ها جفت چشم کنجکاو که می‌خواهند بدانند قرار است دوست جدیدشان بشوم یا نه. پاهایم به زمین نمی‌رسد، پس جمع می‌کنم و دو دستم را نیز محکم به چهارپایه می‌گیرم. نکند روزگاری از این چهارپایه برای دار زدن بی‌گناهانی استفاده می‌شده که من اینقدر اضطراب گرفته‌ام؟

معاون مدرسه بدون اعلام قبلی کلاه گروهبندی را روی سرم می‌گذارد. دیگر جایی را نمی‌بینم. گویی خودم و افکارم با هم تنها شده‌ایم. چه خوب!
حالا دیگر از آن احساس اضطراب خبری نیست. می‌توانم راحت هر چقدر دلم می‌خواهد با خودم فکر کنم.

صدایی با لهجه‌ی جنوبی من‌درآوردی در سرم می‌پیچد که: نگران چی هستی کا؟ بیو بفرستمت جویی که دل افکار نشی. ریوون حال می‌کنی؟
در همان فکرم جواب می‌دهم: ریوون دوست دارم ولی نه.
- عامو سی سرت کردی؟ ریوون از سرتم زیادیه. گُفتُم می‌ندازُمِت یه جا قاطی باهوشا بلکم سِری تو سِرا دربیاری.
- کلاه خودتو قاضی کن. آخه من چیم به ریوونیا می‌خوره؟ بیشتر تلاش کن.
- سی بِچِه قنداقی سی ما شاخ شده. بیو بندازُمِت هافل. بلکم چارتا دوست رفیق سی خوت پیدا کردی. هافلیا دل‌گُنده‌ن قِشَنگ نازت می‌کنن لی‌لی به لالات مِیلن.
- نه واقعاً تو رفتی اسم خودتو گذاشتی کلاه با این همه ادعا می‌خوای من رو بفرستی پیش بچه مثبتا؟
- تونم تنت می‌خاره کا! بندازُمت وسط شیرای گریفیندور پاره‌ت کنن چیلِت ببندی؟
- همینم مونده هم‌نشین کسایی بشم که مدعی مبارزه با جادوی سیاهن.
- هااااااا خو از اول بگو می‌خِی سُوز بوپوشی. چَت کُنُم، بیو برو اسلیترین سی خُت هر چی می‌خِی رفیق ناباب جَم کن. از ما گُفتن اونجا جَوگیری در کِمینه. مطمئنی می‌خِی بری اسلیترین؟
- آره خودشه. اسلیترین دوست دارم.
- مرتیکه صورت از اولش همینه می‌خواستی.

کلاه رو به جمع فریاد می‌زند: اسلیترین!

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1405/05/21
آخرین ورود
امروز ساعت 06:02
عضویت
1405/05/21
پست‌ها
67
هزاران ستاره‌ی ریز بر سقف سرسرا نقش بسته بودند. ستاره‌هایی که آدنا به هیچ‌وجه نمی‌توانست چشم از آن‌ها بردارد. او بالاخره در هاگوارتز بود! جایی زیباتر از هر آنچه در کتاب‌ها خوانده یا از زبان دانش‌آموزان قدیمی شنیده بود. شمع‌های شناور، دیوارهای بلند و سقفی که آسمان شب را درست بالای سرشان به تصویر می‌کشید، همه‌چیز به طرز عجیبی فراتر از تصورش بود و دلش می‌خواست تک‌تک جزئیات را به خاطر بسپارد؛ شاید روزی بتواند برای کسی تعریف کند که نخستین شبش در این قلعه چه شکلی بوده است.

با وجود اینکه به‌خوبی می‌دانست بی‌توجهی به صحبت‌ها، قرار است برایش دردسرساز شود، آن‌قدر در تماشای سرسرا و افکار خودش غرق شده بود که حتی متوجه نشد مراسم چه زمانی آغاز شده است.

آدنا همیشه خیال‌های بزرگی در سر داشت. از آن دسته آدم‌هایی نبود که به داشتن یک زندگی معمولی و قابل پیش‌بینی قانع شوند. دلش می‌خواست چیزهای زیادی یاد بگیرد، جاهای ناشناخته‌ای را ببیند و روزی کاری انجام دهد که حتی تصورش هم برای دیگران دشوار باشد. گاهی آن‌قدر در رویاهایش پیش می‌رفت که فراموش می‌کرد برای رسیدن به آن‌ها باید از همین لحظه‌های کوچک شروع کند.

اما میان تمام آن آرزوها، یک سؤال قدیمی هم وجود داشت واقعاً قرار بود چه چیزی در انتظارش باشد؟

آیا هاگوارتز فقط قلعه‌ای پر از جادو و اتفاقات عجیب بود یا قرار بود چیزی بیشتر از آن برایش داشته باشد و او را به اهداف و حتی فراتر از آن برساند؟

عجیب بود؛ او برای پیدا کردن جایی که به آن تعلق داشته باشد، تا این اندازه مشتاق بود، درحالی‌که هنوز نمی‌دانست شاید قرار نیست تعلق داشتن را در یک گروه یا یک مکان پیدا کند. شاید آدم‌ها بودند که به یک مکان معنا می‌دادند.
صدای تشویق بلندی او را به خودش آورد. یکی دیگر از دانش‌آموزان گروهبندی شده بود. آدنا نگاهی به میزهای چهار گروه انداخت. هرکدام حال‌وهوای متفاوتی داشتند و دانش‌آموزانشان با شور و اشتیاق از تازه‌واردها استقبال می‌کردند.

اسم‌ها یکی پس از دیگری خوانده می‌شدند و هر بار که کلاه نام گروهی را اعلام می‌کرد، جمعیت همان میز به وجد می‌آمد. آدنا سعی داشت حدس بزند خودش قرار است کجا بنشیند. ریونکلاو؟ گریفیندور؟ اسلیترین و یا هافلپاف؟ هرچه بیشتر فکر می‌کرد، انتخاب اینکه کدام را بیشتر از همه در وجودش میبیند برایش دشوارتر می‌شد.

بالاخره نامش در سرسرا پیچید.
آدنا از صف بیرون آمد و به سمت چهارپایه رفت. کلاه گروهبندی را روی سرش گذاشت و منتظر ماند.
-خب، دنیس! ذهن جالبی داری...
- این یعنی قراره زودتر تصمیم بگیری؟»

کلاه خنده‌ی کوتاهی کرد.
-عجله نکن! کنجکاوی و عطش دانستنت کاملاً مشخص است. اما فقط همین نیست...

آدنا سکوت کرد. برای نخستین بار در آن شب، تمام توجهش را به چیزی جز محیط اطرافش سپرده بود.
چند لحظه بعد، صدای کلاه در تالار پیچید:-ریونکلاو!

تشویق میز آبی و برنزی بلند شد. آدنا کلاه را برداشت و به سمت میز گروهش رفت. هنوز هم نگاهش گاهی به سقف سرسرا می‌افتاد؛ انگار نمی‌خواست حتی یک لحظه از تماشای آن منظره را از دست بدهد.

صندلی خالی‌ای پیدا کرد و نشست. حالا در میان جمعی از دانش‌آموزان ریونکلاو بود؛ آدم‌هایی که تا چند دقیقه‌ی پیش حتی نامشان را نمی‌دانست.
نگاهی به نشان عقاب انداخت و لبخند کوچکی زد.

شاید آن شب پاسخ تمام سؤال‌هایش را پیدا نکرده بود، اما دست‌کم یک چیز مشخص شده بود: فصل تازه‌ای از زندگی‌اش آغاز شده بود و آدنا برای کشف تمام ناشناخته‌هایش، لحظه‌شماری می‌کرد.
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
امروز ساعت 14:54
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
106
وارد تالاری با عظمت و زیبایی شدم، جای مورد علاقه ام در هاگوارتز بی شک اینجا بود البته اگر شلوغی و سر و صدای بچه ها نبود. بچه ها پشت سرم های و هوی میکردند و از عظمت تالار میگفتند، زیبا بود اما عظیم تر از این ها را در مراسمات و مهمانی های اشرافی زیادی که قبلش رفته بودم دیده بودم و برایم عادی بود اما زیبا.
به انتهای تالار رسیدیم و کلاه چرک و نخ نمایی را روی یک صندلی چوبی کوچک دیدم، واقعا برای تالاری به آن با شکوهی زشت بود.
پرفسور اسم اول را خواند و وقتی فهمیدم باید اون کلاه رو روی سرم بگذارم دلم میخواست فرار کنم.
در نهایت اما به اجبار کلاه را روی سر گذاشتم و از آنجایی که تمام خاندان ما نسل در نسل ریونکلاویی بودند من هم بلافاصله به ریونکلاو پیوستم و کلاه فریادی گوش خراش کشید:
ریونکلاو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم


تولد نقش
1405/07/07
آخرین ورود
امروز ساعت 11:20
عضویت
1405/06/30
پست‌ها
47
روزی که اولین بار وارد هاگواتز میشدم تا گروه بندی بشم وای چه روزی بود
هنوز دهنم از تعجب باز مونده بود که پروفسور مک گونگال صدام کرد تا برم گروهبندی بشم
کلاه وقتی اومد رویه سرم تو سرم جیغ کشید اوه یه ویزلی دیگه شجاعت جسارت وفاداری تو کاملا یک ویزلی هستی و جایه ویزلی هایه شجاعی مثل تو در گریفیندور هست پس گریفیندور
و به راحتی گروه بندی شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 15:34
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
177
تصویر تغییر اندازه داده شده













هنوزم وقتی به اولین روز ورودم به هاگوارتز فکر می‌کنم، تصویر تالار بزرگ با اون سقف جادویی و شمع‌هایی که توی هوا شناور بودن، جلوی چشمم زنده می‌شه. از مدت‌ها قبل درباره‌ی قلعه شنیده بودم و بیشتر از اینکه نگران مراسم گروهبندی باشم، کنجکاو بودم ببینم چه رازهایی پشت دیوارهای قدیمی این مدرسه پنهون شده.

اسم‌ها یکی‌یکی خونده می‌شدن تا اینکه بالاخره نوبت به من رسید. با قدم‌هایی آروم به سمت چهارپایه رفتم و نشستم. کلاه گروهبندی روی سرم قرار گرفت و لبه‌ی بلندش تقریباً تمام چشم‌هام رو پوشوند. چند لحظه سکوت کرد. بعد صدای خش‌دار و عجیبی درست کنار گوشم پیچید.

کلاه با لحنی کنجکاو و کمی متعجب گفت:
_ خب، خب... ببینیم اینجا چه داریم.. چه خاندان جالبی... روباه نه‌دم، ریشه‌های کهن، خون‌های متفاوت و البته... یه جایگاه نسبتاً مهم در آینده!

من گوشه‌ی لبم کمی بالا رفت و با لحنی شوخ جواب دادم:
_ امیدوارم منظورت از جایگاه مهم، مسئولیت تمیز کردن برج نباشه. چون از همین الان می‌تونم بگم علاقه‌ای به اون کار ندارم

کلاه لبه‌ی پارچه‌ای‌اش کمی تکون خورد انگار از جوابم خوشش اومده باشه. با خنده‌ی خش‌داری ادامه داد:

_ اوه! شوخ‌طبع هم هستی؟ جالبه! ولی بذار ببینم... فرزند خدای کوهستان و طبیعت، جانشینش... پس احتمالاً از همون بچگی یاد گرفتی چطور با قدرت کنار بیای.

من کمی سرم رو به عقب تکیه دادم و با لحنی جدی‌تر گفتم:
_ قدرت داشتن با بلد بودن استفاده ازش فرق داره. پدرم همیشه می‌گفت کسی که قراره نگهبان طبیعت باشه، اول باید یاد بگیره بهش گوش بده.

کلاه برای لحظه‌ای ساکت شد و بعد با لحنی تأییدآمیز گفت:
_ حرف عاقلانه‌ایه! پس با یه جادوگر مغرور طرف نیستیم... یا حداقل هنوز نتونستم غرورت رو پیدا کنم! بذار کمی عمیق‌تر نگاه کنم. هوم... کنجکاوی زیادی داری. ذهنت مدام دنبال جواب می‌گرده، حتی برای سؤال‌هایی که شاید هیچ‌کس نپرسیده باشه.

من با شنیدن این حرف لبخند محوی زدم و شونه‌ای بالا انداختم:
_ خب، وقتی یه چیزی برام سؤال می‌شه، سخت می‌تونم بی‌خیالش بشم. مخصوصاً اگه کسی بهم بگه جوابش رو هیچ‌وقت پیدا نمی‌کنم.

کلاه انگار که به نکته‌ی تازه‌ای رسیده باشه، کمی روی سرم جابه‌جا شد و با رضایت گفت:
_ پس لجوج هم هستی! این یکی رو دوست دارم. اما فقط کنجکاوی نیست... تو بیشتر از چیزی که نشون می‌دی احساساتی هستی. خیلی چیزها رو توی خودت نگه می‌داری و ترجیح می‌دی به‌جای حرف زدن، تماشا کنی. گاهی هم سکوتت رو با بی‌تفاوتی اشتباه می‌گیرن، مگه نه؟

من برای چند لحظه مکث کردم. انگار حرفش چندان هم بی‌راه نبود. بعد با آرامش جواب دادم:
_ حتمالاً. البته همیشه هم لازم نمی‌بینم برای همه توضیح بدم توی ذهنم چی می‌گذره. بعضی چیزها فقط برای خودمه.

کلاه صدای خش‌دارش کمی حالت شیطنت پیدا کرد:
_ هوم... رازداری! این هم می‌تونه دردسرساز باشه. حالا بگو ببینم، بین شجاعت، جاه‌طلبی، وفاداری و دانایی، کدوم رو بیشتر از همه ارزشمند می‌دونی؟
من خنده‌ی کوتاهی کردم و بعد از کمی فکر کردن گفتم:
_ شاید بهتر باشه به‌جای اینکه دنبال یه ویژگی مشخص بگردی، ببینی آدم‌ها با اون چیزی که دارن چه‌کار می‌کنن. شجاعت بدون فکر می‌تونه حماقت باشه. دانایی بدون احساس هم شاید آدم رو به جایی برسونه که دیگه هیچ‌کس رو نفهمه.

کلاه برای چند ثانیه سکوت کرد! انگار هنوز بین چند انتخاب مردد بود. صدایش جدی‌تر شد و گفت:

_ باید اعتراف کنم، انتخابت به این سادگی‌ها نیست. یه طرف ذهنت دنبال دانستن و کشف کردنه، یه طرف دیگه غرایز قوی و اراده‌ای داری که به این راحتی‌ها کوتاه نمیاد.
اسلیترین هم می‌تونه برات جذاب باشه... البته جاه‌طلبی‌ات بیشتر شبیه کسیه که می‌خواد خودش جواب سؤال‌هاش رو پیدا کنه، نه اینکه صرفاً به قدرت برسه.

من کمی سرم رو کج کردم و با اطمینان گفتم:
_ پس فکر کنم خودت هم جواب رو می‌دونی. من دنبال جایی هستم که بتونم یاد بگیرم، فکر کنم و هیچ‌وقت از پرسیدن خسته نشم.

کلاه لحنش دوباره شیطنت‌آمیز شد و با لحنی پرسشگرانه گفت:
_ و جایی که آدم‌های عجیب‌وغریب و کنجکاو کم نداشته باشه؟

کلاه چند لحظه‌ی دیگه هم ساکت موند. بالاخره صدای بلندش توی تالار پیچید:

_ ریونکلاو

لبخند کوچیکی زدم و کلاه رو از سرم برداشتم. به سمت میز ریونکلاو رفتم و میان تشویق هم‌گروهی‌هام نشستم. هنوز ذهنم درگیر مکالمه‌ای بود که با اون کلاه عجیب داشتم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 18:43:49
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
جمعه 15 آبان 1405 23:20
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
607
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل سوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان


همه‌ی جادو آموزان و جادو آموختگان هاگوارتز از حالا می‌تونن به این تاپیک بیان و خاطره‌شون از مراسم گروهبندی شخصیت انتخابیشون رو برامون تعریف کنن. این خاطره می‌تونه از برای اولین‌بار ورود به هاگوارتز آغاز بشه و تا لحظه‌ای که در کنار هم‌گروهیاتون در میز گروهتون می‌شینین ادامه داشته باشه. انتخاب با شماست که چقدر قبل یا بعد از مراسم رو شرح بدین، اما فراموش نکنین که اصل ماجرا باید به گروهبندی شما و احساساتی که بهتون دست می‌ده اختصاص داده بشه.

علاوه بر این که هر رول شما در این تاپیک در مدت مشخص‌شده 10 گالیون براتون به ارمغان میاره، همه‌ی شما این فرصت رو هم پیدا می‌کنین که در صورت علاقمندی، به فروشگاه زوپس مارکت جادوگران مراجعه کنین و توکن کلاه گروهبندی هوشمند جادوگران رو با قیمت تنها 50 گالیون خریداری کنین.
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1404/06/17
آخرین ورود
شنبه 28 شهریور 1405 19:05
عضویت
1403/04/07
پست‌ها
103
سوروس اسنیپ گریفیندوری
_ سوروس اسنیپ.

سوروس داشت با لی‌لی صحبت می‌کرد. از جایش بلند شد. نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شود. سعی کرد با شجاعت قدم بردارد. نمی‌خواست جلوی لی‌لی کم بیاورد. نگاه آرامش بخش لی‌لی باعث می‌شد تا احساس ترس او را رها کند. سوروس نشست و کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

_ می‌بینم که کمی به جادوی سیاه علاقه داری. استعداد های خاصی هم داری. اسلیترین چطوره؟
_ نه.

همهمه‌ای سالن را پر کرد. این حرف بی‌اختیار از دهانش خارج شد. در عمق وجودش از اسلیترین بدش می‌آمد. او قبلا از این لحظه و کلاه وحشت داشت. اما می‌خواست برای خواسته هایش بجنگد و حتی کلاه را مجبور کند. پس بدون مکث یا تردید گفت:
_ نه. اسلیترین نه.
_ کمتر کسی در مورد گروه با من مخالفت می‌کنه. ولی باشه. اگه یه گروه دیگه... شاید گریفیندور مناسب‌تر باشه. حتما شجاعتش رو داشتی که خودت سرنوشتت رو انتخاب کردی. بله. سوروس اسنیپ، گریفیندور.

سوروس به سمت میز گریفیندور رفت. بعد از گروهبندی شدن لی‌لی، او هم پیش سوروس نشست.
_ کارت برام جالب بود. نمی‌دونستم میشه همچین کاری هم کرد.

سوروس با لبخندش از او تشکر کرد.

_ اوه، راستی. این جیمزه. تو قطار آشنا شدیم. جیمز، این سوروسه. دوستم.

سوروس به جیمز خیره شد. نمی‌دانست چرا، اما از آن پسر خوشش نیامد.


سیزده سال بعد

_ سوروس، هری کجاست؟
_ تو اتاقشه. داره چمدونشو می‌بنده. نگران نباش، دیر نمیشه.

هری چمدان به دست پیش پدر و مادرش، لی‌لی و سوروس می‌رود. هاگوارتز منتظر هری بود.

در کنار دیوار سکوی نه و ده قطار

سوروس هری را در آغوش می‌کشد و خداحافظی می‌کنند. بعد از رفتن هری، سوروس به یاد روزی افتاد که خودش برای اولین بار به هاگوارتز قدم گذاشت. به یاد آورد که او خودش سرنوشتش را انتخاب کرد. شاید اگر جرئت نمی‌کرد مخالفت خود را با کلاه اعلام کند، اکنون آنجا نبود. او بار ها در سال های تحصیلش در هاگوارتز این سوال را از خود کرده بود که آیا تصمیم درستی گرفته بود یا باید به حرف کلاه گوش می‌کرد؟
و حالا مطمئن بود که تصمیمش درست بوده است.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.