ورود به هاگوارتز در کنار سایر سالاولیها برای هلنا تازگی نداشت. مادرش به جز تعطیلات بین دو سال تحصیلی هاگوارتز یا دیگر تعطیلات رسمی تقویم جادوگران که به عمارت ریونکلاو بازمیگشت، تماما در هاگوارتز بود و بنابراین هلنا که جز مادرش کسی را نداشت، کودکیاش را در هاگوارتز سپری کرده بود و همانجا بزرگ شده بود. تقریبا میتوانست بگوید هاگوارتز را مثل کف دستش میشناسد!
با این حال دیدن ذوق و اشتیاقی که در نگاه دیگران با دیدن هاگوارتز برای اولینبار شکل میگرفت هیچوقت برایش قدیمی نمیشد. هر سال پشت ستونها پناه میگرفت و از دور جادوآموزانی که به هاگوارتز قدم میگذاشتند را تماشا میکرد و اینبار نوبت خودش فرا رسیده بود تا همراه آنها قدم بردارد و برای گروهبندی به سرسرای بزرگ هاگوارتز برود.
هلنا همیشه میدانست به هاگوارتز تعلق دارد. نه فقط به این دلیل که دختر موسس هاگوارتز بود یا در آنجا بزرگ شده بود، بلکه چون نشانههای ساحره بودن را از همان خردسالی بروز داده بود. او حتی خودش را فراتر از آن میدید. خیال میکرد هوش و خرد مادرش را به ارث برده است و از بهترین ساحرگان جادوآموز هاگوارتز خواهد شد.
با این که همواره رفتار مادرش ردی از تردید در دلش برجا میگذاشت که شاید به اندازهی او باهوش نباشد، اما تقریبا مطمئن بود که با بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی، کلاه بیوقفه نام ریونکلاو را فریاد خواهد زد. شاید حتی بلافاصله بعد از برخورد با سرش. احتمالا پیش از آن که روی صندلی آرام گیرد، فریاد کلاه به هوا برمیخاست و جادوآموزان ریونکلاوی فریاد شادی سر میدادند. مگر میشد جز این بشود؟
هلنا با هیجان گروهبندی سایر جادوآموزان را تماشا میکند تا این که نام "هلنا ریونکلاو" توسط هلگا هافلپاف بر زبان رانده میشود تا برای گروهبندی جلو بیاید. صدای زمزمههای دیگر جادوآموزان، از سالاولیها گرفته تا بزرگترها بلند میشود و با دست او را نشان میدهند. هلنا برایش آمادگی داشت و بدون این که ذرهای هول شود، با غرور از میان جادوآموزانی که نام او را زمزمه میکنند عبور میکند. او هلنا ریونکلاو بود، دختر روونا ریونکلاو که نامش زبانزد همگان بود و ملاقات با او افتخاری بزرگ. مشخص است که همه برای دیدن دخترش اشتیاق دارند.
هلنا جلو میرود و بر روی چهارپایه مینشیند. هلگا با مهربانی لبخندی به او میزند که هلنا نیز پاسخش را با چهرهای بشاش میدهد. در حالی که هلنا نگاهش را به کلاه دوخته بود تا بر سر قرار نگرفته نام ریونکلاو را فریاد زند، کلاه به آرامی بر روی سرش قرار میگیرد و فضای اطراف زیر کلاهی که تا چشمانش پایین میآید تقریبا ناپدید میشود.
با خود خیال میکند حساب زمان از دستش در رفته است و بیخودی خیال میکند که کلاه به فکر فرو رفته است. برای یک لحظه حتی این فکر به ذهنش خطور میکند که شاید کلاه متعجب شده است که او به اندازهی مادرش باهوش است. شاید هم که باهوشتر از اوست و این چیزی است که کلاه را منتظر نگه داشته است. با این حال چیزی درونش به او میگفت که اینها خیالاتی خام هستند.
نگاه هلنا بیاختیار به مادرش دوخته میشود و دوباره همان چهره را میبیند. چهرهای که خیال کرده بود در لحظهی دریافت نامهی هاگوارتز نیز دیده بود. چهرهی مادرش نگران بود. ولی چرا؟ مگر او دخترش نبود؟ مگر هلنا به اندازهی مادرش خوب نبود؟
پیش از آن که این نگرانی بتواند بیش از آنچه که باید در ذهن هلنا ریشه بدهد، کلاه بالاخره نام ریونکلاو را فریاد میزند. کلاه از روی سرش برداشته میشود و محیط اطراف که مبهم دیده میشد حالا به وضوح نمایان میشود. در میان شوق و هیاهوی اندک جادوآموزان ریونکلاوی هاگوارتز که تشویقش میکردند، مادرش را میبیند که بیش از آنچه که تصورش را کند خوشحال بود. آنقدر خوشحال بود که هلنا حتی خیال میکند اشک شوق در چشمان مادرش حلقه زده است.
هلنا با دیدن شادی مادرش ناخودآگاه خندهای بر لبش مینشیند. چون خیال میکرد تمام تصوراتی که از هوش و استعداد خود داشته است توسط کلاه دیده و اثبات شده است. که او یک کپی برابر اصل از مادرش است. که مادرش حسابی به او افتخار میکند.
آن زمان خیال میکرد نگرانی مادرش شک داشتن به هوش و استعداد کافی هلنا باشد. اما حالا میدانست که علت نگرانی مادرش چیز دیگری بوده است. او همانقدر که دختر روونا ریونکلاو بود، دختر سالازار اسلیترین نیز بود. کافی بود کلاه نام اسلیترین را فریاد بزند تا زمزمهها آغاز شوند و همه دریابند سالازار اسلیترین پدر اوست. انتخاب کلاه میتوانست نشان دهد که او به مادرش شباهت بیشتری دارد تا پدرش. یا شاید هم آموزههای روونا به قدری او را به سمت خودش سوق داده بود تا کلاه انتخاب ریونکلاو را در ذهن هلنا ببیند.
با این حال دیدن ذوق و اشتیاقی که در نگاه دیگران با دیدن هاگوارتز برای اولینبار شکل میگرفت هیچوقت برایش قدیمی نمیشد. هر سال پشت ستونها پناه میگرفت و از دور جادوآموزانی که به هاگوارتز قدم میگذاشتند را تماشا میکرد و اینبار نوبت خودش فرا رسیده بود تا همراه آنها قدم بردارد و برای گروهبندی به سرسرای بزرگ هاگوارتز برود.
هلنا همیشه میدانست به هاگوارتز تعلق دارد. نه فقط به این دلیل که دختر موسس هاگوارتز بود یا در آنجا بزرگ شده بود، بلکه چون نشانههای ساحره بودن را از همان خردسالی بروز داده بود. او حتی خودش را فراتر از آن میدید. خیال میکرد هوش و خرد مادرش را به ارث برده است و از بهترین ساحرگان جادوآموز هاگوارتز خواهد شد.
با این که همواره رفتار مادرش ردی از تردید در دلش برجا میگذاشت که شاید به اندازهی او باهوش نباشد، اما تقریبا مطمئن بود که با بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی، کلاه بیوقفه نام ریونکلاو را فریاد خواهد زد. شاید حتی بلافاصله بعد از برخورد با سرش. احتمالا پیش از آن که روی صندلی آرام گیرد، فریاد کلاه به هوا برمیخاست و جادوآموزان ریونکلاوی فریاد شادی سر میدادند. مگر میشد جز این بشود؟
هلنا با هیجان گروهبندی سایر جادوآموزان را تماشا میکند تا این که نام "هلنا ریونکلاو" توسط هلگا هافلپاف بر زبان رانده میشود تا برای گروهبندی جلو بیاید. صدای زمزمههای دیگر جادوآموزان، از سالاولیها گرفته تا بزرگترها بلند میشود و با دست او را نشان میدهند. هلنا برایش آمادگی داشت و بدون این که ذرهای هول شود، با غرور از میان جادوآموزانی که نام او را زمزمه میکنند عبور میکند. او هلنا ریونکلاو بود، دختر روونا ریونکلاو که نامش زبانزد همگان بود و ملاقات با او افتخاری بزرگ. مشخص است که همه برای دیدن دخترش اشتیاق دارند.
هلنا جلو میرود و بر روی چهارپایه مینشیند. هلگا با مهربانی لبخندی به او میزند که هلنا نیز پاسخش را با چهرهای بشاش میدهد. در حالی که هلنا نگاهش را به کلاه دوخته بود تا بر سر قرار نگرفته نام ریونکلاو را فریاد زند، کلاه به آرامی بر روی سرش قرار میگیرد و فضای اطراف زیر کلاهی که تا چشمانش پایین میآید تقریبا ناپدید میشود.
با خود خیال میکند حساب زمان از دستش در رفته است و بیخودی خیال میکند که کلاه به فکر فرو رفته است. برای یک لحظه حتی این فکر به ذهنش خطور میکند که شاید کلاه متعجب شده است که او به اندازهی مادرش باهوش است. شاید هم که باهوشتر از اوست و این چیزی است که کلاه را منتظر نگه داشته است. با این حال چیزی درونش به او میگفت که اینها خیالاتی خام هستند.
نگاه هلنا بیاختیار به مادرش دوخته میشود و دوباره همان چهره را میبیند. چهرهای که خیال کرده بود در لحظهی دریافت نامهی هاگوارتز نیز دیده بود. چهرهی مادرش نگران بود. ولی چرا؟ مگر او دخترش نبود؟ مگر هلنا به اندازهی مادرش خوب نبود؟
پیش از آن که این نگرانی بتواند بیش از آنچه که باید در ذهن هلنا ریشه بدهد، کلاه بالاخره نام ریونکلاو را فریاد میزند. کلاه از روی سرش برداشته میشود و محیط اطراف که مبهم دیده میشد حالا به وضوح نمایان میشود. در میان شوق و هیاهوی اندک جادوآموزان ریونکلاوی هاگوارتز که تشویقش میکردند، مادرش را میبیند که بیش از آنچه که تصورش را کند خوشحال بود. آنقدر خوشحال بود که هلنا حتی خیال میکند اشک شوق در چشمان مادرش حلقه زده است.
هلنا با دیدن شادی مادرش ناخودآگاه خندهای بر لبش مینشیند. چون خیال میکرد تمام تصوراتی که از هوش و استعداد خود داشته است توسط کلاه دیده و اثبات شده است. که او یک کپی برابر اصل از مادرش است. که مادرش حسابی به او افتخار میکند.
آن زمان خیال میکرد نگرانی مادرش شک داشتن به هوش و استعداد کافی هلنا باشد. اما حالا میدانست که علت نگرانی مادرش چیز دیگری بوده است. او همانقدر که دختر روونا ریونکلاو بود، دختر سالازار اسلیترین نیز بود. کافی بود کلاه نام اسلیترین را فریاد بزند تا زمزمهها آغاز شوند و همه دریابند سالازار اسلیترین پدر اوست. انتخاب کلاه میتوانست نشان دهد که او به مادرش شباهت بیشتری دارد تا پدرش. یا شاید هم آموزههای روونا به قدری او را به سمت خودش سوق داده بود تا کلاه انتخاب ریونکلاو را در ذهن هلنا ببیند.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅






از اول بخون.کاریت ندارم








