هر لقمه، یادگاری از اوست.
باران بیوقفه بر سنگفرش خیابان میکوبید، چراغهای زرد کمجان فقط برای لحظهای جلوی پای دو رهگذر را روشن میکرد. دو رهگذر که شامل یک زوج به ظاهر جوان، با لباس های خیس که زیر چتر مشکی رنگی از در ورودی حیاط یک خانه رد میشدند. دو چراغی که در دو طرف دروازه فلزی قرار داشتند، خطوط خیس چتر سیاه الیزابت را روشن میکردند. آستریکس، بیعجله و بیاعتنا به سرمای شب، کلید را در قفل در چوبی و سنگین خانهاش چرخاند. لولاها با صدایی کوتاه و خفه نالیدند، و در باز شد. او با حرکتی آرام و دعوتکننده، دستش را جلو آورد تا الیزابت داخل شود.
داخل خانه، هوایی گرم و سنگین از عطر موم شمع، چوب کهنه و بوی مبهم ادویهجات پر شده بود. سالن ورودی با دیوارهایی پوشیده از چوب تیره و قابهایی که پرترههای قدیمی با نگاههای نافذ را به نمایش میگذاشتند، حس حضور در خانهای فراموششده را میداد. کفپوش، فرشهای شرقی با رنگهای عمیق شراب، طلایی و مشکی را در آغوش گرفته بود. پردههای مخملی ضخیم به رنگ زرشکی، نور اندک چراغهای دیواری برنزی را در خود میبلعیدند. یک چلچراغ کریستالی بزرگ از سقف بلند آویزان بود، اما تنها چند شاخهاش روشن بود و نورش بهجای تمام اتاق، تنها روی قسمت مرکزی و شومینه بزرگ سنگی متمرکز میشد. بالای شومینه، ساعتی با عقربههای ظریف و طلایی، بیوقفه و بیصدا زمان را میبلعید.
الیزابت، پالتوی خیسش را درآورد و به جالباسی آهنی سپرد. انگشتانش را که از سرما بیحس شده بودند، به شعلههای آتش نزدیک کرد. آستریکس، کت بلند و چرمیاش را کنار پالتوی الیزابت قرار داد و بیهیچ پرسشی، به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با یک سینی بازگشت؛ دو فنجان چای سیاه در فنجانهای چینی سفید با حاشیه طلایی. عطر چای، با بوی هل و دارچین و چیزی ناشناخته، اتاق را پر کرد.
- برای گرم شدن، بهتر از این پیدا نمیکنی.
- میدونم...
الیزابت لبخند زد، انگار سالها بود طعم این چای را میشناخت. او در تمام مدتی که چایاش را مزه میکرد به آتش شومینه خیره شده بود و در ذهنش تنها یک چیز میچرخید؛ ضیافت خصوصیای که خودش از آستریکس خواسته بود تا میزبانش شود، و حالا قرار بود در این خانهی پر از خاطره و طعم، برگزار شود.
چند دقیقه بعد،آستریکس آرام برخاست، فنجان نیمهتمام الیزابت را برداشت و گفت:
- بیا... از اینطرف. اتاق مهمان آمادهست.
او را از راهرویی با دیوارهای کتابخانهای گذراند. شمعهای کوچک در پایههای آهنی، نور لرزان خود را روی قاب عکسها و مجسمههای برنزی میانداختند. بوی کتابهای کهنه و چرم در فضا پیچیده بود. پلههای مارپیچی از چوب تیره بالا میرفت و به اتاقش میرسید.
اتاق مهمان، ترکیبی از سادگی و شکوه بود. تختی بزرگ با تاج چوبی کندهکاریشده، ملحفههای سفید براق، و پتوی مخملی به رنگ آبی تیره. گوشه اتاق یک میز کوچک گرد از چوب قرار داشت که روی آن گلدانی کریستالی با شاخههای رز سیاه جا خوش کرده بود. پردههای سنگین و بلند، تمام دیوار مقابل پنجره را پوشانده بودند، و فقط شکاف باریکی از نور بارانخورده چراغ خیابان به داخل نفوذ میکرد. الیزابت، هنوز با موهای نمناک، در سکوت در تخت فرو رفت. آستریکس، پیش از خروج، مکثی کوتاه کرد، در را بهآرامی بست؛ و تنها صدای باران و تیکتاک ساعت، تا صبح باقی ماند.
دیوارهای خانه، نفس میکشیدند. از پنجرههای کشیده با شیشههای مشبک و قابچوبی، نور مهآلود صبح، مثل نخی خیس و سنگین، آرام روی پردههای مخمل بنفش میخزید. عطر قهوه تازهدم، با بوی چوب سوخته در شومینهی سنگی، فضای سالن را به یک نقاشی سرد از قرن نوزدهم بدل کرده بود.
آستریکس پشت میز ایستاده بود. همانطور که همیشه میایستاد. صاف، بینقص، مثل مجسمهای از عاج. قهوه را با وسواس یک جراح، در سایفون ریخت. شعله را اندازه کرد. صدای قلقل نرم مایع، مثل نجواهای شبانه، فضا را پر کرد.
در همین حین آستریکس صدایی از طبقه بالای خانه شنید. صدای ضربان قلب کسی در گوشش پیچید. انگار قلبی جان تازهای گرفته باشد. آستریکس با گوش دادن به ریتم ضربان که به آرامی یک نوت موسیقی در گوشش نواخته میشد لبخندی بر گوشه لبش نشست. برای او هر روز صبح که چشمانش را باز میکرد به معنی آغاز یک زندگی جدید بود. یک فرصت شروع دوباره. شاید، فرصتی برای پایان آن.
- صبح بخیر آستریکس.
الیزابت با لبخندی که به صورتش روح تازهای میداد از اتاق بیرون آمد. انگار آن روز برایش خاص بود. خیلی پر انرژی موهای سرش را مرتب کرد و به سمت سرویس رفت. آستریکس جوری مشغول دم کردن قهوه بود که انگار مشغول کشیدن نقاشی هنرمندانهای بود که هیچ جای اشتباه و تکراری نداشت. برای همین با لبخندی که مخصوصا برای الیزابت بود، به صبح بخیر او پاسخ داد.
در گوشهای از سالن، الیزاب نشسته بود. در لباس سفید ساتن، با موهای مشکیرنگی که روی شانهاش ریخته بود. چشمهایش هنوز از خواب نیمههوشیار بودند. اما لبخندش روشن بود. چشمانش روی آستریکس قفل شده بودند. با صدایی خوابآلود گفت:
- قهوههات... بوی شراب میدن. هنوز یادته که چقدر خوشم میاد.
آستریکس، فنجان را با دقت به دستش داد. لبخندش آرام بود، اما سرد.
- قهوه، تنها چیزییه که منو مجبور میکنه به خاطرهها فکر کنم. شاید چون باید لابهلای طعم تلخش دنبال مزه شیرین بگردم... مثلش خاطرهها.
الیزابت دو دستی لیوان را لای دستهاش گرفته بود. جرعهای نوشید. نگاهش در نگاه آستریکس گره خورد. چیزی در آن نگاه بود. نه خطر، نه میل. یک خلأ زیبا. مثل ته یک چاه که پر از ستاره بود.
صبحانه، سرو شد.
سینی نقرهای با تخممرغ عسلی، نانهای تُستشدهی فرانسوی، مارمالاد انار، مربای انجیر، و یککاسهی کوچک با برشهای گوشت دودی.
الیزاب انگشتش را به مارمالاد زد، مزهاش کرد و گفت:
- خون نیست... ولی خیلی نزدیکه.
آستریکس خندید. صدایش گرم بود. آرام. اما پشت آن صدا، زمستان میچرخید.
- مزهی چیزهایی که میترسوندمون... همیشه به یاد موندنیتره.
او لقمهای برداشت. بعد، آرام خم شد و روی میز، گلی تازه گذاشت. برای تزئین یا شاید برای تدفین چیزی.
بعد از صبحانه، الیزاب احساس خستگی کرد. نه آن خستگی که در عضله باشد؛ در چشمها. مثل محوی نور شمع بعد از رفتن باد. او بلند شد، لبخندی زد، چیزی نگفت. و از پلههای پیچخوردهی چوبی بالا رفت.
آستریکس پشت سرش نگاه نکرد. تنها چیزی که گفت، در دلش پیچید:
- هر زیبایی، اول خلق میشه دفعههای بعد، فقط یکبار دیده میشه.
همین شد صبحانه. آرام. بیصدا. بیحادثه.
زیبایی، وقتی معنا پیدا میکنه که چشیده بشه.
خانه آرام بود. نه آن آرامی که از صلح بیاید؛ آرامیای که قبل از صدای شلیک مینشیند روی سینه. آرامیای که سنگ قبرها دارند.
ساعتها گذشته بود. نور خاکستری ظهر، روی پنجرههای شیشهرنگی افتاده بود. لکههایی از رنگ سرخ و آبی روی دیوارها میرقصیدند؛ مثل بازتاب ارواح مرده. در آن بالا، صدای گامهای سنگین آستریکس از پلکان پیچدار چوبی بالا میرفت. آرام. با ریتمی حسابشده. در اتاق مهمان، الیزاب هنوز روی تخت بود. چشمهایش بسته، بازوهایش روی ملحفه سفید گسترده. روی صورتش آرامشی بود... آرامشی وحشی.
آستریکس کنارش نشست. دست الیزابت را، با دستکش نازک چرمیاش به آرامی لمس کرد.
- نمیدونی چهقدر قشنگی، وقتی ساکتی.
الیزاب چشم باز کرد. لبخند زد. هیچ دردی حس نمیکرد. وجودش سرشار از آرامش بود.
- نمیدونی چهقدر لذت میبرم، وقتی نگاهت میکنم.
سکوت...
انگار هر دو میدانستند. اما نه حرفی از درد بود، نه از دست دادن چیزی. انگار که از ابتدا، اینطور بوده. شاید... در طبقه پایین، آستریکس آشپزخانه را روشن کرد. تمام ابزار براق بودند. استیل. تمیز. نور، از لبه چاقوها عقب میکشید. یکتکه گوشت با برش دقیق روی تخته چوب گردو گذاشته شد. انگار که هر پارهاش، صفحهای از یک کتاب قدیمی باشد. او آهسته نفس کشید. چاقو را برداشت. شروع کرد.
منوی ناهار:
نقل قول:
پیش غذا:
Carpaccio de Bras - برشهای نازک و نمکسود از گوشت، با ترافل سفید و روغن زیتون ایتالیایی، سرو شده روی تختی از برگهای راکت و پودر خشک گل سرخ.غذای اصلی:
Ragoût de Chair - خورشت فرانسوی سنتی با پایهی سس قرمز، پختهشده با رزماری، برگ بو، سیر و... گوشت تازه.شراب:
یک بطری Pinot Noir از خاک مرطوب بورگاندی، سال ۱۹۸۳.
همهچیز، بیصدا پخته شد. آهسته. بخارها در هوا میرقصیدند. آستریکس، در آن میان، خودش را همان چیزی میدید که همیشه بوده، یک هنرمند! و هنر، وقتی به غذا تبدیل میشود، معنای حقیقی پیدا میکند.
ناهار سرو شد.
الیزابت روی میز نشست. آرام. با تنها دستش لیوان آب مقابلش بود را برداشت و جرعهای نوشید. لباس ساتن سفیدش حالا با یقهای بلند بود، شاید نیاز بود چیزی را مخفی کند.
آستریکس بشقاب اول را گذاشت. کارپاچیو را مقابلش چرخاند. سینی نقرهای، سنگین بود؛ مثل بعضی از افکار او. الیزابت به غذا نگاه کرد. لبخند زد.
- عجیبه... این مزه رو میشناسم.
آستریکس نشست. چنگالش را بالا برد.
- شناختن خودت، از مهمترین تجربههاییه که میشه توی زندگی داشت.
الیزابت چشمانش را بست. یک تکه کوچک در دهان گذاشت. جوید. مکث کرد. نفس کشید.
- من، خودمم؟ یا فقط دارم خودم رو میچشم؟
آستریکس، بیصدا لبخند زد. بشقاب بعدی را آورد.
- تو، هم میزبان بودی، هم مهمان. ما تا وقتی که خودمان را درک نکردیم، هیچوقت کامل نیستیم... تا زمانی که تیکه های وجودمان را در زندگیمان چشیده و درک نشه...
الیزاب دوباره خورد. چشمانش کمی تار شدند. اما گریه نکرد. نه از درد، نه از آگاهی. در چشمانش همان نگاه قبلی بود. آرام. شبیه کسی که... منتظره.
ناهار تمام شد.
آستریکس بلند شد. با دستمالی نخی، گوشه لبش را پاک کرد. به ساعت نگاه کرد. یک تایم دیگر مانده بود تا وعده بعدی. تا هنر کامل شود.
ساعاتی در استراحت برای هر دو گذشت. شاید ساعتی به اندازه عمر باشد. آستریکس تمام مدت در اشپزخانه و سالن مشغول بود. مشغول اماده کردن باقی هنرش. الیزابت باز در اتاقش به خواب فرو رفته بود. هربار جوری میخوابید انگار یک عمر منتظر تجربه آن باشد.
اما مدتی بعد... بالای پلکان، صدای حرکت خفیفی آمد. چیزی بین خستگی و بیوزنی. الیزاب بلند شد. اما کمی... آهستهتر. پایش... میلنگید. اما نه از آن لنگیدنهایی که از درد میآید. از آن لنگیدنهایی که از نبودن میآید. به آرومی از پله ها پایین میآمد. آستریکس با لبخند در آستانه منتظرش ایستاده بود. نگاهش به زیبایی او دوخته بود. تنها دستش را گرفت و به او کمک کرد پایین بیاید و وارد سالن شود. لباسش کمی بلند بود. اما مشخص بود. هربار یک لباس متفاوت و با وقار. اما چرا او هنوز آرام بود؟ چرا لبخند داشت؟ چرا... صدایش لرز نداشت وقتی گفت:
- برای شام، سورپرایزم میکنی؟
آستریکس به او نزدیک تر شد. لبخندی زد و با صدای آرامی که انگار نمیخواست کس دیگه ای جز او بشنود گفت:
- قراره... بینقصترین سورپرایزِ زندگیت باشه.
طعم قدمهای از دست رفته!
نور خانه کم شده بود. نه از خاموشی چراغها. از سنگینی زمان، که مثل غباری از دود، روی قاب عکسها و دیوارها نشسته بود. شمعها روشن بودند؛ شمعهایی با فیتیلههای سیاهشده و اشکهایی که مثل خون خشک، پایینشان کشیده شده بود. روی میز غذا، رومیزی مشکی با حاشیهی گلدوزی طلاپیچ، پهن شده بود. صدای ویولن، از صفحه گرامافون قدیمی گوشه سالن پخش میشد؛ آرام، مثل تنفس یک حیوان مرده در مه.
آستریکس منتظر بود. لباس رسمی پوشیده بود. کت بلند مشکی با دکمههایی از استخوان صیقلخورده. موهایش شانهشده، دستهایش در دستکش نازک چرمی. صدای حرکت آمد... نه صدای گامهای کامل؛ نه صدای زنگدار پاشنهها. صدایی کشدار، نیمهکشیده، مثل تماس یک پنجهی بریده با سنگ مرمر.
الیزابت وارد سالن شد. لباسی سفید با نوارهای ابریشمین سورمهای، یقهای بلند، و شالی مخملی که از شانهاش افتاده بود و چیزی را پوشانده بود... یا وانمود میکرد پوشانده. نگاهش آرام بود. لبخندش همان لبخند پیشین. اما راه رفتنش... نه. راه رفتنش کامل نبود. آستریکس جلو رفت. دستش را به ظرافت گرفت. با همان لحن همیشگی:
- خوشاومدی. میز، منتظر تو بود.
الیزابت نشست. شاید با کمک، شاید با فشار. اما هیچ صدایی از شکایت نبود. چشمهایش به غذا خیره شده بود؛ به آن بشقاب سفید چینی که وسطش چیزی بود که مثل یک مجسمه از گوشت پیچخورده میدرخشید.
منو شام:
نقل قول:
غذای اصلی:
Osso Buco di Signora - دستور سنتی ایتالیایی با گوشت ساق پا، پختهشده در شراب قرمز، پوست لیمو، و سبزیهای معطر باغچه خصوصی خانه.دسر:
Mousse au Chocolat Noir avec essence de poivre rose - موس شکلات تلخ با رایحهی فلفل صورتی، سرو شده با بیسکوییتهای دستساز بادامی.شراب:
Chianti Riserva - رزرو مخصوص، سال ۱۹۹۰، با طعمی از گیلاس سیاه، زمین خیس، و پشیمانی.
الیزاب، آرام، کارد را برداشت. بعد از برشی که روی گوشات داد، کارد را به ارامی روی میز گذاشته و سپس چنگال را برداشت. نگاه کوتاهی به غذا انداخت. لبخندش عمیقتر شد.
- امشب... بوی متفاوتی داره.
آستریکس نشست. چنگالش را آرام در گوشت فرو برد. بخار داغ از شکاف پرید بیرون.
- چون امشب... مزهی زمین زیر پات رو داره.
الیزاب تکهای خورد. آرام، بدون مکث. مزه را در دهان چرخاند. مکث کرد.
- مزهی خاکی داره... ولی با گرمایی که از توی استخون میاد.
آستریکس لبخند زد. لیوان شرابش را بلند کرد.
- چون استخوان، خاطرهست. و وقتی گرم میشه، خاطرهها بیدار میشن.
سکوت افتاد. سکوتی مثل آن لحظهای که نمیدانی درد از کجا شروع شده. فقط میدانی که از جایی چیزی کم است. الیزابت دست دراز کرد تا لیوانش را بردارد. تنها دستش. همان دست آشنا. پایش را زیر میز حرکت داد... یا شاید سعی کرد که حرکت دهد. صدای خفیف کشیده شدن چوب روی چوب آمد. لحظهای لرز در چشمانش نشست. نه از ترس. نه از درد. از... آگاهی.
آستریکس نگاهش کرد. آهسته، بدون پلک زدن.
- درد... تنها چیزیه که به آدم اجازه میده بفهمه زندهست. اما فقدان... تنها چیزیه که به آدم یاد میده چرا باید بمیره.
الیزابت لبخند زد. یک جرعه شراب نوشید. بعد آرام گفت:
- من از هیچکدوم نمیترسم.
شام تمام شد. الیزابت کمی خم شد. آستریکس بلند شد، نزدیک آمد. زیر بازویش را گرفت. کمکش کرد تا بایستد. در لحظهای کوتاه، یکی از پاهایش... انگار نبود. یا... شاید هرگز نبوده. اما او ایستاد. یا وانمود کرد ایستاده. و به آستریکس نگاه کرد:
- برای فردا هم برنامهای داری؟
آستریکس سر خم کرد. زمزمهاش در گوشش پخش شد.
- فردا... آخرین نوت این سمفونیئه.
فردا، تمام روز را آستریکس و الیزابت در بیرون و گاهی اطراف خانه گذراندند. آستریکس تمام مدت کنار الیزابت بود و اجازه نمیداد او کمبودی را حس کند. تنها چیزی که الیزابت در آن لحظه بیش از هر زمان دیگری داشت، لبخندی زنده و گرم بود. موهای مشکینش پر شده بود از گلهای رنگیِ باغهای اطراف که آستریکس با دقت و ظرافت، یکبهیک بر موهای نرم او نشانده بود.
خورشید به آرامی و با شکوه تمام غروب میکرد. حیاط خانه خلوت بود، خیابانهای اطراف هم. گویی شهر به تدریج به سوی مرگ میرفت و در سکوتی سنگین فرو میرفت. دیگر خبری از دو زوج خوشحال نبود. بیهیچ ترسی، الیزابت در خواب عمیق فرو رفته بود؛ و بیهیچ نگرانی، آستریکس مشغول آماده کردن شام آخر بود.
شام آخر!
درِ سالن با صدای آهستهای باز شد. نه با فشار، بلکه با احترام. مثل آنکه خانه خودش را برای ورود چیزی عزیز آماده کرده باشد. صدای چرخهای کوچک، مخمل فرش را لمس کرد. و آن حضور... وارد شد.
الیزابت، نشسته روی یک صندلی چرخدار چرمی با دستههای چوب ماهون، آرام و بیشتاب به میانه سالن آمد. لباسی ابریشمی به رنگ یاقوت کبود بر تن داشت. موهایش شانهشده و براق، پوستش بینقص و سرد، و لبخندش... هنوز همان لبخند قدیمی بود. گرچه دیگر با سایههای گذشتهاش راه میرفت.
آستریکس، ایستاده کنار میز شام، کمرش را کمی خم کرد. انگار در برابر پرنسسی از سلسلهی رویاها. آرام گفت:
- خیلی وقته منتظرتم، الیزابت.
الیزابت سرش را کج کرد، لبخندی نرم زد.
- امیدوارم انتظارت... گرسنهات نکرده باشه.
آستریکس با صدای خفهای خندید. به سمت صندلی چرخدار آمد، دستهها را گرفت، و او را تا میز همراهی کرد. روی میز، سفرهای از پارچهی خاکستری با حاشیههای نقرهای پهن شده بود. میان آن، بشقابی بزرگ، زیر کاور نقرهای، منتظر کشف شدن بود. روی میز، این کارت کوچک با جوهر قرمز گذاشته شده بود:
منو شام:
نقل قول:
پیش غذا:
Soupe de moelle osseuse au thym noir - سوپ مغز استخوان با آویشن سیاه، پختهشده در شعله آرام و دودیشده با چوب گردو.غذای اصلی:
Jarret rôti à la moutarde ancienne - ساق پای بریانشده با خردل قدیمی، همراه با ریزپیازهای کاراملی و پوره ترب سفید.دسر:
Poire pochée au vin rouge & clou de girofle - گلابی پخته در شراب و میخک، با سس خونین شیرین.شراب:
Merlot 1973 - Château du Silence
آستریکس کاور نقرهای را برداشت. عطر، از زیر آن بیرون زد. نه یک بوی ساده؛ یک ترکیب پیچیده، با لایههای عمقدار از گوشت نیمهبرشته، کرهی فندقمانند، و ادویههای زمستانی.
الیزابت آرام چنگال برداشت. دستهایش هنوز زیبا بودند؛ انگار حتی طبیعت هم نخواسته بود این بخش از زیبایی را لمس کند. اولین تکه را آرام برید. به دهان برد. چند ثانیه چشمهایش را بست.
- این... گرمای خاصی داره.
آستریکس نگاهش کرد. صداش آرام و صاف:
- چون با دمای خاطره پخته شده.
الیزابت جوید. لبخند زد. سرش را کمی به سمت پنجره چرخاند.
- انگار... قدمهام رو میشنوم. نه توی سالن، توی خاطراتم.
آستریکس جلو آمد، یک دستش را آرام روی شانهی الیزابت گذاشت. نگاهش به دوربین خالی سالن بود، به جایی که هیچکس نبود، اما حس میشد کسی آنجا ایستاده.
- حافظه، الیزابت، همیشه با ما راه میرود؛ حتی زمانی که پاهایمان دیگر توان برداشتن قدمی ندارند.
الیزاب سرش را پایین انداخت. اما نه از شرم. از تأمل.
- من دیگه نمیدونم از چی باید بترسم. از از دست دادن... یا از اینکه هیچی حس نمیکنم.
مکث.
ویولن خاموش شد. اما در عوض، صدای چاقویی که استخوانی را رد کرد، به گوش رسید. آستریکس با دقت تکهای از گوشت را در بشقاب خودش گذاشت. آرام، مثل کسی که قطعهای از تاریخ را لمس میکند.
- آدمیزاد همیشه فکر میکنه مرگ... لحظهای خاصه. اما مرگ، الیزابت، مثل غروب خورشیده. هیچکس نمیفهمه کی دقیقاً اتفاق افتاد. فقط یههو میفهمی هوا تاریک شده.
الیزابت یک جرعهی دیگر از شراب نوشید.
- پس بگذار این غروب... خوشطعم باشه.
در سکوت، غذای اصلی تمام شد. دسر سرو شد. گلابیهایی براق، با رگههایی از سس غلیظ سرخرنگ، مثل شریان بریدهای از باغ ممنوعه. الیزاب با قاشق طلاییاش از دسر چشید. دهانش را با دستمال ابریشمی پاک کرد. و آهسته، بدون نگاه، گفت:
- فردا... من دیگه راه نمیرم. درسته؟
آستریکس مکث کرد. کنار صندلی چرخدار او نشست. دستش را گرفت. لبهایش را به پشت دست الیزابت رساند.
- نه. اما... پرواز میکنی.
نور شمعها لرزیدند. و سایهها... عمیقتر شدند. اما هنوز مرگ نرسیده بود. فقط بخشی دیگر از الیزابت… برای همیشه، به بخشی از شام تبدیل شده بود.
ضیافت خون!
ساعت از نیمه گذشته بود. همهچیز در خانهی آستریکس، بیشازاندازه ساکت بود. نه آن سکوتِ خالی، که گاه در دل شب اتفاق میافتد… بلکه سکوتی گرم و سنگین، مثل نفسِ آهستهی گرگی که قبل از جهش، در تاریکی پنهان شده باشد. شمعها هنوز روشن بودند، اما شعلههاشان کوتاهتر، بیقرارتر شده بود. بوی شراب مانده در هوا پیچیده بود، و چیزی در گوشهی سالن آرام نفس میکشید...
الیزابت، روی صندلیای که دیگر صندلی نبود — بلکه چرخ داشت — نشسته بود. پتو نازک و گلدوزیشدهای روی پاهایش بود، که هر دو سمتش، خالیتر از آن بود که چشمها باور کنند. چهرهاش رنگپریدهتر از شب قبل. گونههایش اندکی فرو رفته، لبهایش خشک، و در چشمانش آن برقِ غریبی نشسته بود که تنها پیش از غرق شدن، پیش از تمام شدن… در نگاه آدمها ظاهر میشود.
آستریکس روبهرویش ایستاده بود. با ردایی مشکی، بلند، بیدکمه. مثل کشیشی که برای اعتراف آخر آماده میشود. دستهایش پشت کمر قفل شده، و نگاهش آرام، مستقیم و... غمگین.
- الیزابت...
الیزابت لبخند زد، با همان لبخند آشنای هر شب، اما این بار کمی تلختر.
- میدونم. وقتش رسیده.
آستریکس جلو آمد. با دستانی که لرزشی نامرئی درشان بود، پتوی سبک را کنار زد. سکوت، از نفس افتاد. اکنون دیگر فقط نیمی از الیزابت باقی مانده بود.
پاهایش... در خاطرات غذاها مدفون شده بود. آستریکس زانو زد. مثل مجسمهای در تعظیم، در برابر بتی که خودش خلق کرده بود.
- میدونی چرا تو رو انتخاب کردم؟
الیزابت نگاهی به سقف انداخت، صدایش آرام:
- چون من زیبا بودم؟ یا چون ساده بودم؟ یا فقط چون... دنبال کسی بودی که تماشات کنه وقتی شاهکارت رو میپزی؟
آستریکس آه کشید. بلند شد. به سمت میز کوچک رفت. از کشویی نقرهای، جامی بلند و کریستالی بیرون آورد. و کنار آن، خنجری به نازکی نیش مار، با دستهای از عاج سفید.
- چون تو... تنها کسی بودی که بدون قضاوت میخورد. تو میچشیدی. نه فقط با زبان، با ذهن، با جان، با تمامِ چیزی که بودی...
الیزابت سرش را به طرفین خم کرد. گردنش نمایان شد، سپید، مثل بوم نقاشیای آماده برای آخرین ضربهی قلم. چشمانش را بست. و زمزمه کرد:
- حالا بخور. تا آخرین ذرهی من رو به هنر تبدیل کنی.
آستریکس خم شد. نفسش داغ و آرام، پوست گردن او را لمس کرد. و بعد، یک مکث. و سپس... صدای پارگی آرامِ گوشت. قطرهی اول. و گرمای خون، درون جام.
الیزابت آهی کشید. نه از درد؛ درد سالها پیش رفته بود. بلکه از رهایی. آستریکس جام را برداشت. چرخاند. و آرام نوشید. خون، گرم بود. شیرین. مثل شرابی از خاطرات. و لحظهای بعد، الیزابت... دیگر نبود. تنها صدای ساعت دیواری ماند. و آستریکس، که پشت پنجره ایستاده بود، با جامی در دست، و لبهایی که بوی مرگ میدادند.
در تاریکیِ خیابانها، همهچیز آرام بود. اما در دل آشپزخانه، یک مهمانی دیگر در راه بود.
نامه دعوت!
بامداد بود. نور خاکستریِ خورشید از لابهلای پردههای مخملی رد میشد و روی میز آشپزخانه پهن میافتاد. آستریکس، با روپوشی سفید و آستینهای بالا زده، کنار تختهی بزرگ چوبی ایستاده بود. روی تخته، سینیهای فلزی براق چیده شده بود... هر سینی، با برچسبی ظریف از کاغذ پوستی:
نقل قول:
Couisse Gauche - پای چپ
Couisse Droite - پای راست
Avant-bras - ساعد
Filet d’Épaule - فیله شانه
و یک شیشهی کریستالی تیره، مهر و موم شده، که رویش با خوشنویسی فرانسوی نوشته شده بود:
نقل قول:
Vin Rouge - Édition Élisab
آستریکس با دقت، سینیها را داخل یخچالهای مخصوص فرو برد. سپس در گوشهی میز نشست و قلم پر مشکیاش را برداشت. اکنون وقت خلق اصلیترین اثر هنری بود که برای الیزابت آماده کرده بود. تمام این آمادهسازی، در مقایسه با هنری که در نظر داشت، تنها تمرین بود؛ شاید کمی بیشتر.
او که مدتی بود تصمیم گرفته بود با خلق یک هنر قابل چشیدن، دوستانش در هاگوارتز را به دور میز خانهاش دعوت کند. پس قلم پر را بالاخره بر روی کاغذ ضخیم گذاشت و شروع به نوشتن کلماتی کرد:
نقل قول:
دعوتنامه ضیافت خصوصی - دوستان مدرسه هاگوارتزبا افتخار، شما را به شبی فراموشنشدنی دعوت میکنم.
شام، به سبک کلاسیک، با مواد اولیهی کمیاب و بیتکرار.منو شامل:
پیشغذا: Terrine d’Avant-bras au Vin Rougeغذای اصلی: Rôti de Cuisses en Sauce Noire
دسر: Mousse au Chocolat parfumée au Cœur
شراب ویژه: Vin Rouge - Édition Élisab
لباس رسمی. لطفا هنگام ورود دعوتنامه را به همراه داشته باشید.
هر لقمه، یادگاری از اوست. آستریکس.
قلم را روی میز گذاشت، دعوتنامه را در پاکت مشکی مهر و موم کرد، با خونسردی و ضرافت، چوبدستی روی میزش را برداشت و با وردی که در دلش زمزمه میکرد، آنرا به سمت دعوت نامه گرفت. نامه لرزش ریزی در دلش احساس کرد و سپس لرزش تبدیل به زلزلهای مهیب در اعماق وجودش شد و دقیقهای بعد، چندین نامه به یک شکل مقابلش قرار داشت. چوبدستی با آرامی به سرجاش خودش بازگشت و همه دعوتنامهها را درون جعبهی چوبی گذاشت. بوی خفیف گوشت پخته هنوز در هوا بود. اما چیزی که بیشتر از همه حس میشد... بوی انتظار بود.
آستریکس لبخند زد. زمزمه کرد:
- این بار... همه خواهند چشید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
افرادی که لایک کردند