جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
جزئیات کاربر
شغل
رئیس فدراسیون کوییدیچ، چوبدستیساز


سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی پنجم
پایان مسابقه.
با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم برتوانا و پیامبران مرگ.
نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ سه شنبه ۴ شهریور ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال میشه.
با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم برتوانا و پیامبران مرگ.
نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ سه شنبه ۴ شهریور ماه در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
رئیس فدراسیون کوییدیچ، چوبدستیساز


برتوانا
VS
پیامبران مرگ
~عشق ابدی~
پست اول
شاهنامه آخرش خوشه. این ضرب المثل میون ما جادوگرا خیلی رواج نداره، ولی استفادهی خیلی زیادی بین آدمای یه جای دیگه داره. تقریبا هرموقع اون آدما ببینن که یه قضیهای داره خیلی بد پیش میره، این ضرب المثل رو استفاده میکنن که شاهنامه آخرش خوشه. ولی همونطور که گفتم ما جادوگرا استفادهشنمیکنیم. چون میفهمیم همه چیز شاهنامه نیست و طبیعتا همه چیز، آخرش خوش نیست.
حالا که خون اعضای تیم برتوانا با معجون رنگینتر شده بود و همهی اعضا به دنیا با چشمانی بازتر از گذشته نگاه میکردن. اما آدم ممکنه که با چشمانی بازتر از گذشته، بهتر از گذشته چیزهای توی دنیا رو نبینه. ممکنه که فکر کنه واقعیات تلخی که توی دنیا وجود دارن و همواره در جریانن، بتونن تغییر کنن و هرکس با ابراز عشقی ابدی، بتونه جهان پیرامون خودش رو تغییر بده. جهان پیرامون ما، هیچوقت بهخاطر نوع نگرش ما تغییر نمیکنه. این ما و نگرشمون هستیم که همواره بهخاطر محیط اطرافمون در حال تغییر هستیم.
و اعضای برتوانا و نگرششون درحال تغییر بود. اونا درحال گسترش میزان زیاد و بزرگی از عشقی ابدی توی دنیایی بودن که برای درد افسردگی، بیشتر از عشق ابدی ارزش قائل بود. دنیا حوصلهی این مسخره بازیها رو نداشت. که یک نفر به دنیا با قلبی پر از عشق و محبت نگاه کنه در حالی که همسایهش با قلبی پر از نفرت از خودش و زندگیش به فکر این باشه که چگونه به زندگی خودش پایان بده.
دنیا پر از تناقضات همیشگی بود و مطمئنا به این قضیه علاقه داشت که لحظه به لحظه بیشتر به تناقضهای خودش بیافزایه. اصلا، تناقض زینت دنیا بود. مگر بدون تناقض کسی به دنیا علاقه داشت؟
به هرحال، همینطور که دنیا عوض شده بود، اعضای برتوانا هم به شکل بدی عوض شده بودن. آلبوس، به شدتی شدیدتر از گذشته به افکار مزاحم و غیر مزاحم خودش تن داده بود. روز و شب با استرس به و تنشی بسیار به این قضایا فکر میکرد که چرا بقیه از عشق بهرهمند نیستن و فکر به کمبود همدلی بین بقیه اون رو افسرده کرده بود. قدح اندیشهش دائم بغل دستش بود اما آلبوس دیگه قصدی برای انتقال افکارش توی فکرش نداشت و اجازه داد افکار انقد اونجا بمونن و تبدیل به زباله بشن و کل ذهنش رو به فساد بکشن. برای کنترل تنش و اضطراب خودش اعتیادش به آبنبات لیمویی بیشتر شده بود و این ابنبات خوردنهای عصبی، وضعیت بهداشت دندونهاش و همچنین میزان قند موجود در خونش رو به شکلی فجیع رو به افول برده بود.
آریانا هم اوضاع جالبی نداشت. مدتی بعد از اینکه معجون رو ساخته بود، به اعضای تیم داده بود و همراه اونها معجون رو خورده بود، عشق عجیبی به فلورا پیدا کرده بود. چون فلورا بود که به آریانا کمک کرده بود تا معجون رو موثرتر بکنه. در نتیجه فلورا رو محکم بغل میکرد. عشق و علاقهش رو تا جایی که میتونست به بغلهای خودش منتقل کرده بود و نهایتا فلورا بعد از اینکه از مقدار محبت زیادی خسته و زده شده بود، از کنار آریانا فرار کرد و گم شد. آریانا هم که دلیل گم شدن فلورا رو نمیدونست شوک بزرگی بهش وارد شد و این فقدان اون رو افسرده کرد و آریانا حالابا غمی ابدی، زاده شده از شکستن عشقی ابدی گوشهای از خونه کز کرده بود.
هیبرنیوس بعد از اون اتفاق عشق و علاقهش به سیرک عجایبش خیلی بیشتر از قبل شد. تمام برنامهها، بازیگران، تماشاگران و عوامل سیرک برایش مهم شده بودن و هر اتفاقی که برای اونها میافتاد که باعث آسیب و خطر برای اونها میشد ذهن هیبرنیوس رو به طرز عجیبی مشوش میکرد. تا جایی که همه به این فکر کردن که هیبرنیوس عقل و قدرت خودش رو از دست داده و دیگه صلاحیت قبل رو برای مدیریت سیرک نداره. اما نمیتونستن این رو واضح جلوی هیبرنیوس فریاد بزنن. پس تصمیم گرفتن که خودشون رو از دست اون خلاص کنن، سیرک رو به هم ریختن و تا جایی که میتونستن از هرچیزی که مربوط به اون سیرک میشد، فاصله گرفتن. هیبرنیوس هم که این اتفاقات براش خیلی دردناک بود، خودش رو به دست دوست جدیدش سپرد و اجازه داد تا افسردگی اون رو به هرجایی که میخواد ببره. بعد از اون دیگه هیچکس هیبرنیوس رو ندید.
آستریکس هم از افسردگی و اتفاقات بعد از عشق ابدی بیبهره نموند. اون عطشش به خون و قهوه بعد از خوردن معجون خیلی بیشتر شده بود. تا جایی که کنترلش رو روی برنامهی خوابش از دست داد و دیگه نمیتونست تشخیص بده که کی خوابه و کی بیدار. بعضی اوقات مقدار زیادی خون مصرف میکرد و بعد از اون متوجه نمیشد و به یاد نمیآورد که خون خورده یا نه و باز مجبور میشد که خون بنوشه و کنترل زندگی از دستش در رفت و زمانی که توی شهر زادگاهش اون رو قاتل خطاب کردن و تموم جنازههایی که خونشون تا آخر از بدنشون کشیده شده بود رو به اون نسبت دادن، مجبور شد از شهر بره تا به دست مردم کشته نشه. بعدها در حالی که از نوشیدن خون زیاد پوستش سفید شده بود و به خاطر مصرف زیاد قهوه و خواب کم کیفیتش، نمیتونست گودی پای چشمش رو پنهان کنه، با هر نفسی که میکشید در گوشهای ناشناس از این دنیای بیرحم با خودش آرزوی مرگ میکرد.
درسته. پایان زندگی هیچ کدوم از اعضای برتوانا بعد از به دست آوردن روش ابراز عشق به صورت ابدی خوب پیش نرفت. این قضیه کاملا میتونه این حقیقت رو نشون بده که عشق زیاده از حد توی این دنیا چیز خوبی نیست. زندگیهای ما بسیار کم ارزشه و عشق بسیار ارزشمند و وقتی که ما سعی میکنیم تا عشق رو به صورت ابدی توی زندگی خودمون بریزیم، سنگینی عشق زندگی ما رو از هم میپاشونه و تیکه تیکه میکنه. ما میمونیم و افکار مزاحم به همراه ذهنی پوسیده، جسمی افسرده و دلی تنگ از شکستن یک پیمان، دلی مهربان اما سردرگم و چشمانی گود افتاده و قلبی پریشان. زندگیهای ما ابدی نیست و ارزش یک زندگی به آغاز و پایان خودشه. عشق ابدی هر چند که آغازی بسیار زیبا و باارزش داشته باشه، اما چون ابدیه و پایان نداره، در چشم انسانهای محدود به پایان، بیارزش جلوه میکنه و زندگی اونها رو کاملا نابود میکنه. به همدیگه عشق بورزیم، اما برای عشق خودمون حد قائل بشیم که خودمون، با دستای خودمون، خودمون رو توی آتش عشق نابود نکنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 03:22
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
714
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل


برتوانا
VS
پیامبران مرگ
~عشق ابدی~
پست دوم
فلش بک!
آیا آمادهاید کاری را که باید انجام شود، به انجام برسانید؟ کاری که برای پیروزی ضرورت دارد... فارغ از نیک و بد بودنش، آیا جرئت میکنید قدم در آن بگذارید؟ آمادهاید دستهایتان را کثیف کنید برای یک هدف والاتر؟ مسیر پیروزی هیچوقت راحت نبوده و نخواهد بود. بعضی وقت ها نیازه کارهایی انجام بدید و مورد قضاوت قرار بگیرید. ولی درونتان میدانید کار درست همیشه کار تمیز نیست. هیچ پارچه سفیدی بدون لکه نیست. حتی ماه هم روی خودش لکه داره.
من آماده بودم انجامش بدم. به هرقیمتی که لازم بود. به هر روشی که نیاز بود. کار باید انجام میشد! همیشه به همتیمی هام گفته بودم. مهم نتیجه بازیه. نه روشی که بازی میکنیم. دنیا هیچوقت عادلانه نبوده. هیچ مسابقهای عادلانه انجام نمیشد. مگر که بازی بین گوسفندایی باشد که به داوری گرگ صورت گرفته باشد. ولی من گوسفند نبودم. هیچوقت!
باد شدیدی شنل سرخ آستریکس را به اهتزاز درآورده بود. آستریکس وسط زمین بازی کوییدیچ روی چمن هاش زانو زده بود. چشم هاش بسته بود. مشخص نبود چه چیزی در ذهنش میگذرد. هم تیمی هاش هرکدوم پشت سرش روی جارو هاشون در ارتفاع کم شانور بودند. هوا روشن بود. نور خورشید روی ردای آستریکس پخش شده بود. اما مقابل او ابرهای خاکستری قرار داشتند که آروم به سمت ورزشگاه در حرکت بودند. نصف ورزشگاه با پرچمهایی به رنگ قرمز و نصف دیگری به رنگ سبز پوشیده شده بود.
در مقابل آستریکس زانو زده، چند تن بر چمنها ایستاده بودند. هرکدوم با ردا های سبز و مشکی، با اقتدار خاصی به آستریکس خیره بودند. گلرت گریندلوالد جلوتر از همگی با اقتدار، خونسردی و شکاکی خاصی خیره بود. سمت چپ او بلاتریکس با موهای بهم ریخته و اخمهای همیشه در همش خونسرد بنظر میرسید اما فشاری که روی دندون هاش میداد حتی برای آستریکس هم مشخص بود. در سمت راست گلرت، تام ریدل و نارسیسا قرار داشتند. تام به جاروش تکیه داده بود. شاید میشد گفت بیاعتناترین عضو آن جمع بود.
- به هر قیمتی که باشد، این بازی را باید ببرم!
- آستریکس!... وقتشه که بلند شی.
آستریکس چشماشو باز میکنه. به شخصی که بالاسرش ایستاده نگاه میکنه. مردی با موهایی تا روی شانه و ریشی آراسته. سیریوس بلک بعنوان داور بازی مقابل آستریکس ایستاده بود.یکی از دستهاش رو به سمت آستریکس دراز کرده بود. زمان آغاز بازی فرا رسیده بود. آستریکس با بی اعتنایی، پاش رو تکیهگاه میکنه و آروم بلند میشه. نگاهش هنوز رو به آسمون قفل مونده. در بلندی آسمون سمت ابر های خاکستری یک توده سیاهی دیده میشد. اون توده سیاه برای آستریکس آشنا بود. بخاطر دقت بینایی خاصی که داشت. میتونست لرد ولدمورت رو ببینه که سوار بر جارو از کنار ابر های خاکستری زمین بازی رو با جدیت در نظر داشت. صورت همیشه جدی و بی احساسش اینبار با چشم های کاملا جدی آستریکس رقابت میکردند.
- اینقدر زمان را به خاطر ضعیفان تلف نکنید… بگذارید نتیجهای که از پیش رقم خورده است آشکار شود.
بلاتریکس جیغ گوش خراشی میکشه و حرف گلرت رو تایید میکنه. داور هاهم با شروع بازی موافقن. طولی نمیکشه که همه بازیکن ها به سمت جارو هاشون میرن و روی هوا ارتفاع میگیرن. هرکی جای خودش رو میگیره.
آستریکس، دامبلدور و بلابی در یک خط قرار میگیرند. هرچند هواس استریکس چند قدمی از آنها جلوتر بود. دامبلدور که جدیت بیشاز حد آستریکس رو میدید در نظر خود باید کاری میکرد. یا باید حرفی میزد.
- آستریکس، آروم باش. این فقط یک بازیه. ما هنوزم میتونیم قهرمان بشیم. فقط باید به خودمون امید داشته باشیم.
- ما باید قهرمان بشیم!
آستریکس بدون ذرهای توجه یا چرخاندن صورتش جواب دامبلدور را داد. آریانا که حالا بعنوان بازیکن تعویضی بجای تاب گردونه در زمین حضور داشت، نگاهی با نگرانی به آلبوس انداخت. اما آلبوس نمیتوانست جواب نگاه نگران خواهرش را با نگاهی که آرامش بخش باشد بدهد. آستریکس چشمانش کاملا روی تیم حریف، و کوافلی که در دست لرد ولدمورت قرار داشت معطول شده بود. اما ذهنش باز در زمین حضور نداشت. جای دیگری بود. شاید جایی در اعماق وجود خودش.
- یک تساوی و یک برد. دو امتیاز اختلاف! امتیاز هایی صدی که داور ها به در بازی های قبلی به تیم حریف دادند! نباید تکرار بشه. باختنمون به معنای عقب موندنمون نیست. بلکه به معنای حذفمونه. اگه میخوایم قهرمان بشیم، باید ببریم. بعد بردمون با اختلاف یک امتیاز جلو میافتیم. اگه ببازیم اختلفامون به پنج امتیاز میرسه. این یعنی مشخص شدن قهرمانی... ما باید ببریم...
- تو باید ببری آستریکس. میتونی تصور کنی که بازنده از زمین بازی خارج بشی؟ میتونی خنده های بلاتریکس رو در گوشت تصور کنی؟ آیا آماده شکست هستی؟ آماده زانو زدن جلوی تام ریدن جوون؟
- من... هیچوقت... نه...
- پس تو باید بازی رو ببری. تو کاپیتان تیم هستی! باید... به هر نحوی که شده این کارو باید انجام بدی!
ضربان قلبش بالا رفته بود، رگهایش از هیجان بیرون زده و چشمانش سرخ شده بود و هیجان از رگهایش میجوشید. این نشانهها به چشم لرد ولدمورت کاملا مشهود بود. او نمیدانست این قرمزی بخاطر هیجان آستریکس است یا استرس و ترساش، اما جواب درست خشمی بود که از ترس منشع میگرفت. ترس به خشم منجر میشود، خشم به نفرت، و نفرت به رنج! و حالا حال آستریکس شامل همه اینها میشد.
صدای سوت سیریوس در هوا پیچید. در یک لحظه، آستریکس پلکی زد و به سمت کوافل شیرجه رفت. زمین سبز از سایهی دهها جارو پوشیده شد. در نقطه مقابل گلرت بود که اولین نفر میخواست کوافل رو به تسخیر خودش درآورد. آستریکس و گلرت، هردو با سرعت تمام در حرکت بودند. هردو دستشان را دراز کرده بودند. اما بجای کوافل در عوض تنه آستریکس بود که به گلرت برخورد کرد. آستریکس با تنهای که گلرت زد اون رو چند متر دورتر پرت کرد و همین عمر باعث شد کوافل رو تصاحب کند. لرد ولدمورت کاملا در نزدیکی صحنه قرار داشت. صورت سرد و بیروحش گویی که صحنه هیجان انگیزی دیده باشد آرام بود. ترجیح داده بود دست به سوت خود نبرد و خطایی نگیرد.
آستریکس سریع کوافل رو به سمت بلابی پرتاب کرد. سرعت پرتاب کوافل به قدری بود که بلابی مجبور شد بجای دستهای ژلهای از تمام بدنش برای مهار شدت کوافل استفاده کنه. بلاتریکس و نارسیسا بلافاصله بلاجر هارا به سمت بلابی پرتاب میکنند. از طرفی آستریکس خودش رو سریع به سمت دیگه زمین بازی رسانده و از بلابی با حرکت دستش درخواست پاس توپ میکند. اما طولی نمیکشد که بلابی خودش را میان تام و کینگزلی میبینه و لحظهای بد کوافل دست تام به سمت دراوزه دیگهای در حرکته.
- بلابی من ازت پاس خواستم چرا پاس ندادی! من ازت پاس خواسته بودم!
بلابی شوکه شده بود. با حرفهای آستریکس استرسش بیشتر شده بود و چاره ای جز به عقب برگشتن نداشت. در طرف دیگهای از زمین بازی تام کوافل را به گلرت که درست جلوی دروازه بود پاس میدهد. آستریکس با سرعت از پشت خودش را به گلرت میرساند. گلرت که خودش را آماده شوت کرده بود ناگهان از پشت سر تنه محکمی از استریکس میخورد و اینبار تعادلش را از دست داده و روی زمین میافتاد.
اینبار که سیریوس بلک به صحنه نزدیکتر بود بلافاصله توی سوتش میدمه و بازی متوقف میشه... بلاتریکس بلافصاله سینه به سینه آستریکس قرار میگیره و با صدای جیغ مانندش داد میزند...
- هنوز بوی قند چوب تابوت خاک خورده رو میدی. تا وقتی که بلد نیستی عین آدمیزاد بازی کنی برگرد به همون گودال قبرستانی که ازش اومدی.
- بعد از اتمام بازی همراه با جام حتما به قبرستان برمیگردم. همان قبرستانی که والدینت خوابیدند...
- خونخوار عوضی...
ناگهان درگیری بین اعضای تیم پیامبران و استریکس شدت میگیره که با اومدن آلبوس و سیریوس اعضارو از هم جدا میکنند. لرد ولدمورت تیم پیامبران را آرم میکند و سیریوس هم تذکر جدی به آستریکس میدهد. بعد از سپری شدن دقایقی سیریوس صدای سوتش رو توی فضا پخش میکنه و با بلند پنالتی به نفع تیم پیامبران مرگ اعلام میکنه!
گلرت جلوی مقابل دروازه قرار میگیره و در مقابلش هیبرنیوس با قد بلندش با عرق های روی پیشونیاش آماده برای دفاع بود. سوت، و گل! فقط دو ثانیه نیاز بود تا اولین گل تیم پیامبران مرگ به ثمر برسد. حتی هیبرنیوس هم انتظار شوتی با آن سرعت را نداشت. نگاههای اعضای تیم برتوانا روی آستریکس بود. آریانا پا پیش گذاشت و گفت...
اوضاع هوا بدتر شده بود. باد شدیدتر میوزید و ابرهای خاکستری کل هوا را پوشش داده بودند.
- آستریکس شاید بخوای دفه بعد آرومتر بازی کنی...
- دفه بعدی وجود نداره، آریانا! هیب فقط باید اون کوافل لعنتی رو میگرفت!
با لحن جدی که آستریکس توی جمله آخرش به خودش گرفته بود چشمهای آریانا پر از اشک شد. ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد و به جای خودش برگشت تا آماده ادامه بازی باشد.
بازی از سر گرفته شد و اینبار آلبوس بود که همراه کوافل به سمت دروازه تیم حریف پرواز میکرد. با تجربهای که بخاطر سن و سالش داشت تام و نارسیسارو از عقب گذاشت و حتی برای گیج کردن بارون خونآلود بجای شوت مستقیم، کوافل را به سمت آستریکس پاس داد و در نهایت شوت او کوافل، از درون دروازه تیم حریف گذشت. امتیاز ها بلاخره برابر شدند!
بازی درحال سپری بود. برای بار چندم بازیکنان برتوانا فاز حجومی گرفته بودند. آلبوس اینبار کوافل رو به بلابی پاس داده بود. بلابی خوب پیش رفته بود اما بازهم مدافعین با بلاجرها سعی در اذیت کردنش داشتند. حتی خود کینگزلی شخصا سعی داشت تا کوافل را از دستهای ژلهای بلابی در بیاره. آستریکس که این صحنه رو میدید بدون فکر و تردید سریع به سمتشون پرواز کرد. کینگزلی تقریبا موفق شده بود که کوافل رو در دستهاش بگیره که آستریکس با شدت باهاشون برخورد کرد و کوافل رو به چنگ آورد. شدت برخورد به قدری بود که نه فقط کینگزلی بلکه حتی بلابی هم دردش گرفته بود. آستریکس بدون توجه به هیچکدومشون به سمت دروازه حرکت کرد. تکبهتک شدن با دروازهبان، گل تقریبا آسونی رو برامون رقم زد.
آریانا خودش را به بلابی رسانده بود. بلابی دستش احساس ناراحتی میکرد و آریانا دست بلابی رو گرفت و سریع روش یخ گذاشت تا دردش کمتر بشه. هیچکدوم قصد اعتراض نداشتند؛ میدانستند که فریاد آستریکس جدیتره.
بازی به دقایق آخر خودش نزدیک میشد. آستریکس عرق کرده و دستهاش میلرزید. چشمهاش، رگهاش… همه نشان میداد که چیزی برای از دست دادن ندارد.
نتیجه مسابقه با اینکه برتوانا جلوتر بود ولی تیم پیامبران مرگ پابهپایشان میآمد. در این میان حتی خود لرد ولدمورت هم دیگه از خطاهای استریکس نتونسته بود بگذره و چندبار به او هشدار جدی داده بود. استریکس تا نزدیکی اخراج هم پیش رفته بود که با پا درمیونی دامبلدور به خیر گذشته بود. تیم پیامبران سعی میکردند با احتیاط مقابل آستریکس قرار بگیرند، در عوض هم تیمیهای خود آستریکس سعی میکردند از او فاصله بگیرند.
ناگهان گوی زرین روی هوا دیده شد. نه برای جستجوگرها بلکه برای آستریکس.
- دندون مصنوعی! اونجاست! سریع برو بگیرش!
دندون مصنوعی به سمتی که آستریکس اشاره میکرد پرواز کرد. هنوز گوی را ندیده بود ولی جرعت عمل نکردن به دستور کاپیتان تیماش را نداشت. بینز سریع از کنارش رد شد. مشخص بود او زودتر از دندون مصنوعی گوی را دیده. دیدن همین صحنه باعث فشرده شدن دندونهای آستریکس روی هم شد. آریانا که در نزدیکی اون قرار داشت، آستریکس سریع بازدارنده رو از دستش گرفت و به بلاجر ضربه محکمی زد که به سمت بینز شلیک شد. آریانا که از حرکت ناگهانی و خشمگین آستریکس ترسیده بود فاصلهای گرفت، ولی آستریکس بدون توجه بهش بازدارنده را روی هوا رها کرده و به سمت وسط زمین حرکت کرد.
بلاجر محکم به پروفسور بینز برخورد کرد و باعث شد تعادلش بهم بخوره. خوشبختانه برای آستریکس، جفت داورها در آن لحظه تمرکزشون در آن مکان نبود.
-دندون مصنوعی ازت میخوام همین الان اون گوی زرین لعنتی رو بگیری. همین الان!
دندون مصنوعی سرعتاش بیشتر کرد. نه بخاطر گرفتن گوی زرین بلکه بخاطر ترس از کاپیتانی که حالا ظاهرش کاملا عوض شده بود. گوی زرین به ناگهانی تغییر جهت میداد. لحظهای که دندون مصنوعی میخواست بگیره سریع به سمت دیگری حرکت میکرد. در آخرین چرخشی که داشت به سمت زمین بازی با شتاب زیادی درحال حرکت بود. دندون مصنوعی احساس خطر میکرد. باید سرعتش را کنترل میکرد. اما باز صدای فریاد آستریکس از نزدیکی شنیده شد. اینبار دهانش را باز کرد. باید گوی را میگرفت. به هر طریقی که شده...
صدای سوت بازی توسط سیریوس بلک دمیده شد. گوی زرین بلاخره گرفته شد. گوی درون دهان دندون مصنوعی قرار گرفته بود. تیم برتوانا حالا با اختلاف تیم پیامبران مرگ را شکست داده بودند. آریانا، آلبوس، هیبرنیوس و باقی اعضا با خوشحالی خودشون را به بالاسر دندون مصنوعی رساندند. اما طولی نکشید که خوشحالیشان با تعجب و ناراحتی تغییر پیدا کرد. چندین تن از دندون های فک دندون مصنوعی بخاطر شدت ضربهای که موقع گرفتن گوی زرین موقع برخورد با زمین داشت شکسته بود. دندون مصنوعی مشخص بود با وجود مصنوعی بودناش درد شدیدی را تحمل میکند. همه نگاهها به سمت آستریکس رفت. آستریکس چند متر آنطرف تر درحالی که گوی زرین را در دست داشت و با خوشحالی به آن نگاه میکرد آروم زیر لب زمزمه میکرد.
- من بردم! بالاخره بردم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 03:22
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
714
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل


برتوانا
VS
پیامبران مرگ
~عشق ابدی~
پست سوم
قطرات باران با شدتی ملایم روی زمین بازی میبارید. ورزشگاه نقش جهان زنده بود. حس داشت. احساس داشت. شدت انرژی منفی موقع بازی آنقدری بود که شدیدا نیاز به باران را حس میکرد. شاید آن همه انرژی منفی را بتواند بشوید.
بازی تمام شده بود. اما زمین بازی خالی نبود. خاطرهها، احساسات و حرفهایی که موقع بازی زده شده بود همگی سنگینی میکردند. پرچمهای پاره شده با رنگهای سبز و قرمز در لابهلای جایگاههای هواداری نشانهی خوبی از نحوه پایان بازی نبود. دیگر نه خبری از تیم پیامبران مرگ بود و نه داوران بازی. تنها نشانهای از وجود که آن اطراف بود، شامل رختکن تیم برتوانا میشد. از پایان بازی گذشته بود. آنها برنده شده بودند. اما خبری از خنده نبود. رختکن در سکوتی مرگبار فرو رفته بود.
اعضای تیم گوشهای لم داده بودند. خسته و بیروح. مانند جنازهای که مدتها پیش مرده بود ولی روحاش خبر نداشت. بعضی از اعضای تیم شکسته بودند. روحشان گویی دریده شده بود. برخی مصدوم شده بودند. بعضی رد اشکهایشان روی گونههایشان باقی مانده بود. نه از سر خوشحالی. از سر فشار روحی که بهشان وارد شده بود. آریانا مشغول معاینه دست بلابی بود. آلبوس با چوبدستی سعی میکرد درد دندون مصنوعی را کم کند. از طرفی سوسک کیسه یخی روی فکاش گذاشته بود. هیبرنیوس که همیشه لبخند روی صورتش داشت و شوخی میکرد اینبار کلاهش را روی صورتش کشیده بود. انگار خودش را میخواست از آن دنیای بیحس و احساس جدا کند.
- ما بردیم! بلاخره، ما بردیم.
- آفرین بهت آستریکس.
-ولی به چه قیمتی!
- ساکت شو. باید ما این بازی رو میبردیم. آستریکس تو کاپیتان بودی. اگه بازی رو میباختی همه مسئولیتها و سرزنشها گردن تو بود!
- آستریکس تو کاپیتان بودی! آیا ارزشش رو داشت؟ نگهاشون کن. هم تیمی هات رو! بنظرت این ظاهر یک تیم برندس؟
- آستریکس به حرفش گوش نده... تو تیم رو به قهرمانی...
-آستریکس هم تیمی هات بهت اعتماد کرده...
-آستریکس!...
آستریکس با صدای اسمش سریع چشمهاش را باز کرد. معلوم نبود چه مدتی بود در زمزمههای افکارش غرق شده بود ولی در لحظه آخر این زمزمه وجودش نبود که صداش کرده بود. صدا از طرف اعضای تیم خودش بود. مشخص نبود کی، اما همگی اعضای تیم بهش خیره بودند. در چشمهای تک تکشون نگرانی و عدم اطمینان برای آستریکس مشخص بود. بلاتکلیفی در موج صدایشان مفهوم بود... آستریکس ایستاد موهای خیس عرق کردهاش را به طرفی داد و به سمت اعضای تیم نگاه کرد. صدایش آرام اما خشن بود.
ما بردیم... ولی با این وضع؟ با این همه اشتباه؟
سکوت سنگینی توی رختکن حاکم شد. همه اعضا فقط به آستریکس نگاه میکردند. هیبرنیوس مشتهایش را گره کرد، اما لبهایش بسته بود. بلابی سرش را پایین انداخت و تنها صدای چکچک قطرات عرق روی جاروهایشان شنیده میشد. دامبلدور سعی داشت لحن آرامشبخشی داشته باشد، اما حتی خودش هم نمیتوانست جلوی عصبانیت آستریکس را بگیرد. هیچکس جواب نداد. تنها صدای قطرات عرقی که از نوک موهای خیس بر زمین چکه میکرد شنیده میشد.
هیبرنیوس، با قد بلند و شانههای پهنش، روی نیمکت نشست و دستها را روی زانوهایش فشار داد. درونش پر از خشم فروخورده بود. بلابی در گوشهای نشسته، دستان ژلهایاش را به هم فشار میداد. نگاهش پایین بود و صورتش پر از تردید. دامبلدور، خسته و آرام، سعی داشت چیزی بگوید اما کلمات در گلویش خشک شده بودند. تنها آریانا بود که هنوز ایستاده بود، چشمهای پر از نگرانیاش میان برادرش و آستریکس در رفت و آمد بود.
آستریکس قدمی جلو گذاشت، صدایش خشن و بیرحم بود...
- هیبرنیوس! تو تنها کارت این بود که جلوی اون گل لعنتی رو بگیری. نتونستی! و بلابی... حتی یک پاس درست ندادی. توی لحظههایی که باید، ترسیدی!
هیبرنیوس سر بلند کرد، رگهای گردنش متورم شده بود. نفسهایش تند شده بود، عرق از شقیقههایش پایین میآمد. درونش غوغایی بود بین احترام به کاپیتان و نفرتی که از شیوهی او در دلش انباشته شده بود. دندانهایش را به هم فشرد نگاه سنگینی به آستریکس انداخت؛ نگاهی که پر از اعتراض بود.
- من ترسیدم؟ تو بودی که با تنههات همه رو مصدوم کردی. تو تیم رو به خطر انداختی، نه من!
آستریکس به سمتش خم شد، چشمهای سرخش درخشانتر از همیشه...
- فکر کردی خود پیامبران مرگ چجوری تونسته بودند تا این حد پیشرفت کنند؟ مسابقه قبلیشون رو ندیدی که چه حاشیهای درست کرده بودن؟ چقدر انتقادهای منفی بهشون شده بود... اما اونها روی بردشون مصمم بودن. هرکاری که لازم بود رو کردند تا مسابقه رو ببرند. و امروز هم ما اینکارو کردیم!
سکوت دوباره، اما این بار سنگینتر. بلابی لبهایش را گاز گرفت، لرزان گفت:
- من... فقط میخواستم توپ رو نگه دارم... نمیخواستم...
صدایش بیشتر شبیه نجوا بود تا اعتراض. کلمات نصفهنیمه از گلویش بیرون میآمدند. مثل کسی که هم از ترس قضاوت و هم از فشار درونی زبانش بند آمده باشد. نگاهش روی زمین قفل شده بود؛ جرئت نداشت به چهرهی خشمگین آستریکس نگاه کند. در دلش میدانست که حق با اوست، اما کاش میتوانست حتی یکبار، فقط یکبار ثابت کند که چیزی بیشتر از یک بار اضافه برای این تیم است.
آستریکس با عصبانیت حرفش را برید.
-نمیخواستی؟ هیچکس اینجا برای خواستن یا نخواستن نیومده. ما برای بردن اینجاییم. یا میبری، یا میبازی. حالم سومی نیست!
دامبلدور با صدایی آرام اما محکم وارد بحث شد.
- آستریکس... آرام باش. ما همه تلاش خودمان را کردیم. پیروز شدیم، نه؟
آستریکس لبخند سردی زد.
- قهرمان واقعی کسیه که بدون ترس و با شجاعت ببره، آلبوس. نه با لرزش دستها و ترس چشمها.
دامبلدور دستانش را مشت کرد، ناخنهایش در کف دست فرو رفتند. همیشه سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند، اما اینبار لرزش خفیفی در صدایش بود. گویی حتی او هم از سنگینی کلمات آستریکس دلخور شده بود. برای لحظهای خواست از جای خود برخیزد، اما تنها به زحمت کلماتش را جمع کرد و همانجا ماند.
هیبرنیوس از جا برخاست. صدایش لرزان اما پر از خشم بود...
- تو فکر میکنی تنها کسی هستی که برای این تیم میجنگی؟ تو ما رو فقط ابزار میبینی! ما هم آدمیم، آستریکس.
سکوت سنگین دوباره بر فضا حاکم شد. نگاهها از هم دزدیده میشد. هیچکس نمیخواست اولین نفر باشد که سکوت را بشکند. تنها آریانا بود که با گامهای آرام جلو آمد. لبهایش میلرزید...
- ما... ما یه تیمیم. چرا باید اینطوری با هم حرف بزنیم؟
آستریکس سرش را به طرف او چرخاند. برای لحظهای نگاهشان گره خورد. اما آستریکس چیزی نگفت. تنها نفسی سنگین کشید و از او عبور کرد. این بیاعتنایی از هر فریادی دردناکتر بود.
بلابی در گوشهای نشسته بود، به دستان لرزانش نگاه میکرد. در ذهنش تنها یک جمله تکرار میشد... آیا من واقعا به درد این تیم میخورم؟ همه نگاهها برای لحظهای به سمت بلابی چرخید. انگار سکوت او بیش از هر کلامی آزارشان میداد. خود بلابی حس میکرد روی صندلیاش زیر بار این نگاهها له میشود. انگار تمام شکستهای کوچک و اشتباهاتش یکباره روی شانههایش سنگینی کرده بودند.
هیبرنیوس با قدمهای بلند رفت و به دیوار تکیه زد. مشتهای گره کردهاش را محکم به دیوار میکوبید، اما هیچ صدایی از گلایه بر زبان نمیآورد.
دامبلدور به خواهرش نگاه کرد، چهرهی نگران و غمانگیز آریانا را دید و قلبش بیشتر فشرده شد. اما او هم نمیتوانست کاری کند.
صدای آستریکس دوباره بلند شد، بیتوجه به نگاههای سنگین اطرافش.
- ما برای قهرمانی میجنگیم. برای تاریخ. نه برای اینکه بعد بازی کنار هم بخندیم.
این جمله همان چیزی بود که آریانا را شکست. اشک در چشمهایش حلقه زد، اما سعی کرد آن را پنهان کند. آرام سرش را پایین انداخت و به سمت در رختکن رفت. کسی متوجه نشد که لبهایش لرزیدند و تنها در ذهنش زمزمه کرد... پس چرا احساس میکنم همهچیز داره از هم میپاشه؟
بقیه اعضا هرکدام به گوشهای خزیدند. فاصلهها بیشتر شد. سکوت دوباره حاکم شد، اما این بار نه سکوتی آرام، بلکه سکوتی پر از شکاف و جدایی. همه ناراحت بودند، خشمگین و دلخور، اما تنها کسی که با تمام وجود این جدایی را حس کرد، آریانا بود. برای او این فاصله چیزی بیشتر از یک دلخوری ساده بود. برای او، این فاصله یعنی فروپاشی تیمی که با تمام وجود دوستش داشت.
بحث تمام شد. اما قلب آریانا هنوز درگیر بود. درونش پر از غصهای شد که هیچکس جز خودش نمیتوانست آن را بفهمد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: یکشنبه 9 شهریور 1404 19:19
از: پیش داداشی!
پستها:
160


برتوانا
VS
پیامبران مرگ
~عشق ابدی~
پست چهارم
یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین مهربون... اصلا مرلین مهربون بود؟ از کجا میدونن مرلین مهربون بوده یا نه؟ بیخیال! غیر از مرلین، هیچکس نبود. تو زمانای خیلی خیلی خیلی خیلی قدیم، یه دختری بود که ناراحت بود.
یه لحظه همین اول کاری اجازه بدین یه چیزی رو روشن کنم! چیو میخوام روشن کنم؟ یعنی همینجور راحت بگم؟ خودتون حدسی ندارین؟ هیچی؟ خب باشه خودم میگم! میخوام چراغا رو روشن کنم!
تق!
آخیش... چشمم باز شد... داشتم کور میشدم تو تاریکی...
خب بریم سر ادامهی داستان. کجا بودیم؟ آهان بله گفتم تو زمانای خیلی خیلی خیلی قدیم، یه دختری بود که ناراحت بود. شاید فکر کنین آریانا که دیگه اونقدر قدیمی نیست. درسته که تو فیلما قاب عکسش انگار عمر زیرخاکی رو داشت ولی اینجا که اونقدر قدیمی نیست! این دختر غمگین خیلی خیلی قدیمی چیزی بود که از تو ذهن آریانا میگذشت. در واقع داستانی بود که داشت برای خودش تعریف میکرد و همزمان آروم آروم روی چمنای نقش جهان راه میرفت و به کاغذایی که تو دستش بود نگاه میکرد.
کاغذای تو دستش چی بود؟ نقاشیایی بود که چند روز قبل از بازی وقتی دمر روی چمنای نقش جهان ولو شده بود و کلی مداد رنگی دورش ریخته بود میکشید. نقاشیایی از خودش، داداشیاش، تیمشون موقع تمرین، تیمشون موقع غذا خوردن، تیمشون موقع مسابقه، تیمشون موقع خوابیدن، تیمشون موقعی که همه سوار تاب فضایی شده بودن، تیمشون وقتی دور آتیش نشسته بودن، تیمشون وقتی تو صف دستشویی بودن و داشتن میترکیدن، تیمشون وقتی خرید رفته بودن، تیمشون وقتی بستنی گرفته بودن و بستنی بلابی رفته بود تو چشم آستریکس، تیمشون وقتی کاپ کوییدیچو گرفته بودن و خلاصه تیمشون در هر حالتی!
آریانا نقاشیش خوب بود، مشکل از چیزی بود که میکشید، یعنی در واقع شاید نشه گفت مشکل. چیزی که بود این بود که آقای تال به خاطر قد بلندش هیچوقت کامل تو نقاشی آریانا جا نمیشد. یا سرش نبود، یا پاهاش، یا یه دستش میزد بیرون صفحه. ولی آریانا به همین راحتی ول کن نبود و کاغذ میبرید و به صورت وصله به کاغذ اصلی میچسبوند تا عمو تالشو کامل تو نقاشی جا کنه!
آریانا همینجور که داشت قدم میزد و فکر میکرد که چجوری داستانشو ادامه بده، پاش رفت روی یه چیزی و...
قرچ...
- ای وای!

آریانا با شنیدن صدای "قرچ" کلا همه چیو یادش رفت و وحشت کرد. چرا؟ برای این که میترسید که اشتباهاً پاشو روی یکی از اقوام خیلی خیلی دور سوسکی گذاشته باشه و لهش کرده باشه و صدایی که اومد هم بیشباهت به صدای له شدن یکی از فک و فامیل سوسکی نبود!
آخرین باری که یکی یه نفر از قوم و خویش سوسکی رو سهواً زیر پاش له کرد، تو کوچهی دیاگون بودن.
- تو نوه عمهی خواهرزادهی زنعموی پدرجد منو کشتی!

و بعد اینقدر طرفو با دمپایی زد که طرف سیاه و کبود شد. اینقدر کبود شده بود که رنگش مثل رنگ سوسکی شده بود و آریانا از مرور این خاطره و این که نکنه خودشم به همچین چیزی دچار بشه خیلی ترسید.
با احتیاط و آروم پاشو برداشت ولی چیزی ندید. خم شد تا با دقت بیشتری نگاه کنه و...
- نه... مدادرنگی سبز قشنگم...

آریانا دو تا تیکهی مدادرنگیشو توی دستاش گرفته بود و با چشمای پر از اشک بهشون نگاه میکرد. اون مدادرنگی رو چند روز پیش، همون موقع که وسط نقش جهان ولو شده بود و نقاشی میکشید گم کرده بود.
- آخه چرا... مدادرنگی عزیزم...

همونجور که به نظر میآد آریانا خیلی اون رنگو دوست داشت و حتی به خاطر مدادرنگیش هم داشت گریه میکرد! با این که هر بار یکی از مدادرنگیاشو گم میکرد آلبوس دقیقا همون رنگو براش میخرید ولی آریانا هر بار سر گم شدن مداداش غصه میخورد و گاهاً اشکش هم در میاومد.
در بین اشکا و غصههاش یاد یه دفعهی دیگه افتاد که مدادش شکسته بود و آلبوس بهش گفته بود که اونجوری میتونه هر دو تا رو بتراشه و اون وقت دو تا مداد داشته باشه. اشکاشو پاک کرد و به دو تا تیکهی تو دستش نگاه کرد.
- یعنی حالا میتونم دو تا ازش داشته باشم؟

آروم و با احتیاط دو تا تیکهی مدادو توی جیب رداش گذاشت ولی تصمیم گرفت همون جا بشینه و ادامهی داستانشو همونجوری نشسته برای خودش تعریف کنه که مرلینی نکرده پاش روی یکی دیگه از بیست و هفتا مداد سبزی که روی چمنای نقش جهان گم کرده بود نره و اونا رو هم مثل این نشکونه.
شاید اینجا یه سوالی برای خوانندههای عزیز پیش بیاد اونم این که آلبوس نمیتونست یه "ریپارو" بزنه و خیلی راحت مدادو درست کنه جای این که بخواد به آریانا بگه که میتونه هر دو تا تیکه رو بتراشه و دو تا مداد داشته باشه؟ معلومه که میتونست! ولی نمیخواست! آلبوس همیشه ترجیح میداد به آریانا کمک کنه تا با راهحلهای متفاوت با مشکلاتش مواجه بشه و بهش یاد بده که توی دنیا چیزایی قویتر از جادو هم وجود داره، مثل عشق! و این خیلی به آریانا هم کمک میکرد تا بتونه بهتر نهانهشو کنترل کنه و باهاش کنار بیاد. سعی میکرد یاد بگیره فکرا و احساساتشو کنترل کنه و خب پیشرفت خوبی هم داشت! این که با اون همه غمی که داشت نهانهش هنوز کنترلو از دستش نگرفته بود یعنی خیلی پیشرفت کرده بود.
آریانا همهی نقاشیاشو دور خودش روی چمنای نقش جهان چید. زانوهاشو تو بغلش گرفت و دوباره شروع کرد به تعریف کردن داستان و خیالبافی برای خودش.
- یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین هیچکس نبود... توی زمانای قدیم... خیلی خیلی قدیم... یه دختری بود که با دو تا داداشیاش، تو یه قلعهی بزرگ و قشنگ زندگی میکرد. اون خیلی داداشیاشو دوست داشت و داداشیاش هم همیشه هواشو داشتن و مراقبش بودن و... با این که دختر خیلی حرف میزد ولی همیشه به حرفاش گوش میکردن و... و...

آریانا اشکاشو با آستیناش که از دور قبلی گریه سر شکستن مدادرنگیش خیس بودن پاک میکرد.
- کاش یکی الان بود که حرفای منو گوش کنه...

نقش جهان که ناراحتی آریانا رو دید دلش سوخت. درسته که نقش جهان یه ورزشگاه بود و از اون ورزشگاهایی بود که اهل عشق و حال و شیطنت بود ولی بالاخره نقش جهان علاوه بر درک و شعور و شیطنت، احساس هم داشت و یه وقتایی حتی خیلی احساساتی هم میشد. نقش جهان آریانا رو نگاه کرد که تنها با نقاشیاش اون وسط نشسته بود؛ بعد تو رختکنو نگاه کرد که بقیهی اعضای تیم هر کدوم ناراحت و بیحوصله یه گوشهی دور از بقیه نشسته بودن. نقش جهان دید که نه انگار واقعا کسی نیست که اون موقع به حرفا و درد دلهای آریانا گوش کنه ولی نمیخواست آریانا هم اونجوری غصه بخوره برای همین تصمیم گرفت که خودش به عنوان یه "چیز" که اتفاقا از اون چیزای خاصِ با درک و شعور و با احساس بود، به حرفای آریانا گوش کنه و برای این که به آریانا نشون بده که به حرفاش گوش میکنه چراغاشو دو بار خاموش و روشن کرد.
- این یعنی تو داری گوش میکنی نقش جهان؟
نقش جهان دوباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد.
- پس یعنی... برای تو قصه بگم؟
نقش جهان سهباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد.
- تو هم مثل من قصه دوست داری؟
نقش جهان چهارباره دو بار چراغاشو خاموش و روشن کرد. آریانا که خوشحال شده بود که نقش جهان شده گوش شنوای حرفاش، رو به آسمون روی چمنا دراز کشید و دستاشو زیر سرش گذاشت تا برای نقش جهان قصه بگه. البته که آریانا هنوزم به خاطر بحث و کدورت بین اعضای تیمشون ناراحت بود. خب احساسات آریانا که اندازهی قاشق چایخوری نبود که نتونه همزمان اینا رو حس کنه!
- یکی بود یکی نبود، غیر از مرلین هیچکس نبود. تو زمانای خیلی قدیم قدیما یه دختری با دو تا داداشیاش تو یه قلعهی قشنگ زندگی میکردن. اونا توی حیاط پشتی قلعهشون یه زمین کوییدیچ سبز و قشنگ داشتن...
نقش جهان همونطور که گفتم ورزشگاه با احساس و حساسی بود و با این حرف یه مقدار حسودیش شد و یه کمم ناراحت شد برای همین نورشو کم کرد.
- ولی البته که اصلا به خوبی تو نبود! زمین کوییدیچ سبز اونا دومین زمین کوییدیچ خوب و قشنگ دنیا بود!

نقش جهان راضی و خشنود شد و نورو به حالت قبلش برگردوند.
- خلاصه که یکی از داداشیای دختر دید که زمین کوییدیچشون داره بیاستفاده میمونه؛ برای همین تصمیم گرفت تا یه تیم تشکیل بده و دختر هم عضو اون تیم شد. تیم اونا خیلی خوب بود... همهی بازیاشونو میبردن و کاپ کوییدیچو گرفتن. همهی اعضای تیم خیلی همدیگه رو دوست داشتن و عاشق تیمشون بودن... هیچ وقت با هم بحث نمیکردن و از دست همدیگه ناراحت نمیشدن... اونا تا ابد یه تیم خوب موندن و دختر هم خوشحال بود... پایان...
آریانا دلش گرفته بود. نمیخواست داداشش و بقیهی اعضای تیم ناراحت باشن. دوست داشت همه چی مثل تو داستانش خوب باشه. وقتی میخواست برای نقش جهان قصه تعریف کنه با خودش فکر کرد که به جای این که داستان خودشو که ناراحت شده بگه، داستان دختر خوشحالی رو تعریف کنه که تا ابد به خوبی و خوشی و غرق عشق و صمیمیت زندگی میکنه. چیزی که شاید آرزوی خودش بود که داشته باشه.
دوباره نشست و زانوهاشو تو بغلش گرفت. قطرههای درشت اشک از گوشهی چشمش روی گونههاش میغلتید و از نوک چونهش میافتاد روی لباسش. دلش خیلی سنگین شده بود. اینقدر سنگین که حتی قویترین و زوردارترین آدما هم نمیتونستن بلندش کنن یا تکونش بدن.
- کاش میتونستم یه کاری کنم... کاش... کاش میشد تا ابد با عشق کنار هم یه تیم باشیم... با هم بخندیم و با هم گریه کنیم... و هیچ وقت کسی تنها نمونه... همیشه بدونیم که یکی هست که هر چی بشه هم هوای آدمو داشته باشه... کاش میتونستم حالشونو خوب کنم... کاش یکی بود که کمکم میکرد... بهم میگفت باید چه کاری بکنم...

آریانا با این حرفاش واضحا درخواست کمک کرد و هر کس که به کمک نیاز داشته باشه، کمک بهش میرسه! البته خب کمکی که میرسه ممکنه متفاوت و عجیب باشه ولی میرسه. مشکل همه که با کلاه گروهبندی و شمشیر گریفیندورِ توش حل نمیشه! بعضی مشکلا ممکنه با یه آغوش حل بشه، بعضیا با یه حرف، بعضیا با یه نفس عمیق، بعضیا با...
تق تق تق!
صدای در بود. خب معلومه که ورزشگاها هم در دارن! مگه چیشون از خونه کمتره؟! مگه ورزشگاها دل ندارن؟! خب اونا هم در دارن و انگار یکی هم پشت در نقش جهان بود و در میزد. ولی قرار نبود کسی بیاد. حتی ساعت هم دیگه از زمانی که کسی بیاد گذشته بود و آریانا اون موقع حتی نباید بیدار میبود ولی چون ناراحت بود نمیتونست بره بخوابه و حتی اگر میخواست بره بخوابه هم کی میاومد که بهش شب بخیر بگه و پتو رو روش بکشه و چراغو خاموش کنه؟ آریانا دوست نداشت تنهایی بره بخوابه و اون موقع هم وقتی همه پکر و دپرس و ناراحت بودن اگه میخواست بره بخوابه که البته با وجود ناراحتیش خوابش نمیبرد حتی اگه تو تخت هم میرفت، نمیخواست بره.
حالا اگه راست میگین بگین تو جملهی آخر چی گفتم!

تق تق تق!
اونی که پشت در بود دوباره در زد. آریانا آروم و بیصدا پشت در رفت. میترسید و همین باعث شده بود قلبش محکمتر از قبل تو سینهش بتپه و نگران بود که نکنه صدای تپشای قلبش لوش بده. قدش به چشمی در نمیرسید برای همین خم شد تا از زیر در نگاه کنه.
- میدونم پشت دری دختر جون! مگه تو نبودی که کمک خواستی؟ منم برات کمک آوردم! درو باز میکنی؟
صدای یه پیرزن خیلی پیر بود. ولی خب چون شکلک پیرزن نداریم ما از همون شکلک پیرمرد استفاده میکنیم! آریانا پیرزنو نمیدید ولی بذارین من به شما بگم که قدش کوتاه بود و از نظر ریخت و قیافه... مطمئنا اگه میخواست خودشو تو آینه نگاه کنه آینه دووم نمیآورد و خورد میشد. ردایی که پوشیده بود خیلی کثیف بود و به تنش زار میزد و کلاهش روی صورتشو پوشونده بود که خب همین موجب شده بود آینههایی که از کنارشون رد میشد خرد و خاکشیر نشن!
آریانا از این که پیرزن میدونست اون کمک میخواد شوکه شد. ولی داداشش بهش گفته بود که هیچوقت درو برای غریبهها باز نکنه و آریانا هم اصلا تصمیم نداشت درو برای پیرزن باز کنه.
- شما کی هستین؟
- گفتم که... برات کمک آوردم. ولی انگار نمیخوای درو باز کنی پس میذارمش تو این صندوق پستی که اینجا روی در هست.

- صندوق پست؟!
پیرزن هیچ چیز دیگهای نگفت فقط چند لحظه بعد صدای "پاق!" اومد که نشون میداد پیرزن رفته. آریانا روی در و کنارشو نگاه کرد. سمت راست در، روی دیوار یه صندوق پستی بود. آریانا مطمئن بود که قبلا همچین چیزی اونجا نبود، مخصوصا که صندوق دقیقا جایی بود که دست آریانا راحت بهش برسه.
- این کار تو بود نقش جهان؟!
نقش جهان چراغاشو دو بار خاموش و روشن کرد. این یعنی کار نقش جهان بود. آریانا دستشو تو صندوق کرد و چیزی که پیرزن اونجا گذاشته بود برداشت. به محض این که دستشو از صندوق بیرون آورد صندوق دوباره غیب شد.
آریانا برگشت همون جایی که قبلتر نشسته بود و پاکت کاهیای که از تو صندوق برداشته بود نگاه کرد. هیچ نوشته یا علامتی روش نبود. آریانا درشو باز کرد و کاغذ داخلشو بیرون کشید. یه کاغذ کاهی که خیلی قدیمی به نظر میرسید و گوشههاشو انگار یه چیزی خورده بود. روش دستور پخت یه معجون بود و بالای کاغذ با مرکب سرخابی خیلی بزرگ اسم معجون رو نوشته بود.
نقل قول:
"معجون عشق ابدی"
تمام ناراحتیها را حل کنید و تا ابد با عشق در کنار هم باشید!
چی شد؟ مشکلی پیش اومده؟! نه خیر منظورم از سرخابی، سرخ و آبی بود! دیگه شما منظورمو نگرفتین به من چه؟!
همین توضیح کوتاه و مختصر و یه خطی کافی بود تا چشمای آریانا برق بزنه و بخواد که معجونو درست کنه. با خودش فکر میکرد که این حتما راه حله و راه حل خوبی هم به نظر میرسید و همون چیزی بود که آریانا میخواستش. مواد اولیه و دستور پخت معجونو با دقت و توجه و تمرکز کامل خوند. یا حداقل همهی تلاششو کرد که بخونه چون یه قسمتایی از دستور پخت جوهرش پخش شده بود و به سختی میشد خوندش ولی میشد.
شاید تصور کنین که معجون عشق ابدی درست کردنش باید خیلی سخت و پیچیده باشه و کاریه که فقط معجونسازهای بزرگ و قهار میتونن انجامش بدن و یه دختر بچه نمیتونه درستش کنه ولی خب اشتباه میکنین. در واقع دستور پختش خیلی هم ساده بود؛ به سادگی پختن قرمهسبزی و چه بسا سادهتر! الان یکی پیدا میشه میگه قرمهسبزی که راحت نیست! باشه بابا! نظرت محترمه ولی مهم نیست! اینجا فقط من سوال میپر... یعنی اینجا فقط من میگم چی راحته! مفهومه؟!
همونطور که گفتم پختن معجون خیلی ساده بود. رسما باید همه چیو میریختی توی پاتیل و درشو میبستی! فقط باید حواست میبود که سر نره و ته نگیره، همین! پس چی اون معجونو یه معجون خاص میکرد؟ اگه اینقدر راحت باشه که ملت همه دم به دقیقه معجون عشق ابدی بار میذارن! نه خیر عزیزم نمیذارن به دو علت:
۱. این که همه دستور پخت معجون رو ندارن که بخوان بپزن. دستور به طرز عجیب و غریبی فقط به دست بعضی افراد میرسه؛ کسایی که به معجون نیاز دارن ولی نمیخوانش! اون موقع آریانا هم به شدت به معجون نیاز داشت ولی خب وقتی خبر نداشته باشی همچین چیزی وجود داره نمیتونی بخوایش، پس نمیخواستش! حالا هنوز به اونجای داستان نرسیدیم و کسی نمیدونه ولی وقتی هم که اونی که دستور پخت به دستش رسیده معجونو میپزه، دستور پخت ناپدید میشه. همونجور که آریانا وقتی معجونو درست کرد دستور ناپدید شد. البته که آریانا اینو نفهمید چون درگیر این بود که چجوری باید معجونو به بقیهی اعضای تیم بده که بخورن. اول از همه رفت سراغِ...
ای بابا اینا رو که الان نباید تعریف کنم! هر وقت وقتش شد خودتون میفهمید! داشتم دلیلا رو میگفتم...
۲. این که هر چی نحوهی پختن معجون ساده بود، مواد اولیهش کمیاب و کم در دسترس بود!
ولی خب مورد دوم برای آریانایی که داداشش آلبوس دامبلدور بود خیلی چیز سختی نبود. فقط باید میرفت و از تو وسایل معجونسازی داداشش اونا رو برمیداشت و همین خودش یه مشکل بود. یعنی آریانا از داداشش دزدی کنه؟! بعد چجوری قراره با عذاب وجدانش کنار بیاد؟ البته که همهی اینا به خاطر بهتر شدن حال خودشون بود ولی بازم آریانا مطمئن نبود که برداشتن مواد اولیه از وسایل داداشش کار درستی باشه. تو همین فکرا بود که یکی از حرفای داداشش یادش اومد.
- مال من و تو نداره لیمویی!
وقتی این حرف یادش اومد نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که مشکلی نیست که از وسایل داداشش برداره ولی بازم تصمیم گرفت آروم و بیصدا این کارو انجام بده. پاورچین پاورچین از دری که نقش جهان به خونهشون براش پورتال درست کرده بود رفت توی خونه و سروقت وسایل داداشش و هر چی که لازم بود برای درست کردن معجون برداشت و دوباره از همون در پورتال برگشت.
آریانا وسط نقش جهان آتیش روشن کرد و پاتیلو گذاشت روش. آتیشسوزی هم نشد. بالاخره نقش جهان هوشمندتر از این حرفا بود و چمنای اون قسمتو حذف کرد که آتیشسوزی نشه. وقتی آب توی پاتیل شروع به غلغل کرد همهی موادو کپهای توی پاتیل ریخت و درشو گذاشت. هر از چند هم درشو برمیداشت و همش میزد که ته نگیره.
اگه منتظرین بگم مواد اولیهی معجون چی بود منتظر نباشین. برا چی بگم؟ خوشتون میآد مغزتونو الکی با اطلاعاتی که قرار نیست ازشون استفاده کنین پر کنین؟! به اندازهی کافی اطلاعات بلااستفاده تو مغزتون نیست؟! چی؟! ممکنه بخواین استفاده کنین؟! بیخود! همین کم مونده من مواد اولیه رو به شما بگم تا از فردا بازار پر از معجون عشق ابدی بشه و پیرزنه بیاد سروقت من و حسابی ادبم کنه که درس عبرتی بشم برای آیندگان که دستورهای سرّی رو افشا نکنن. شما هم هیچوقت افشا نکنین. آفرین!
آریانا تا نزدیکای صبح همینجور کنار پاتیل چرت میزد. بالاخره کلی بیخوابی کشیده بود از ناراحتی و دیگه اینقدر خسته بود که نمیتونست خودشو بیدار نگه داره. نقش جهان هر از چند یه تکونی به خودش میداد و یه صدایی ایجاد میکرد تا آریانا معجونو هم بزنه که ته نگیره. نزدیک طلوع آفتاب بود که دیگه معجون حسابی جا افتاده بود و غلظت و رنگ خوبی هم داشت و به نظر میرسید که آمادهس. آریانا بیدار شد و معجونو یه هم زد و بعد زیرشو خاموش کرد.
- فقط یه چیز دیگه مونده!
طبق دستور پخت چیزی نمونده بود. آریانا به خاطر آزمایشا و تحقیقایی که با فلورا کرده بود فهمیده بود که اشک ققنوس علاوه بر این که همهی زخما رو ترمیم میکنه، میتونه اثر مثبت معجونا رو هم تقویت کنه. برای همین تصمیم داشت برای اطمینان از این که معجون حتما اثر میکنه توش اشک ققنوس بریزه.
- گریه کن فلورا!
آریانا دو دستی فلورا رو بالای پاتیل گرفته بود.
- بهت میگم گریه کن!
فلورا گریه نمیکرد. برخلاف آریانا فلورا اصلا دم به ثانیه گریه نمیکرد و اشکش دم مشکش نبود. آریانا شروع کرد به تکون دادن فلورای بدبخت.
- گریه کن، گریه کن، گریه کن!
فلورا تهوع گرفته بود اینقدر آریانا تکونش داد و با خودش فکر میکرد عجب غلطی کرده که از همون اول اومده پیش آریانا. اصلا چی شد که تصمیم گرفت با آریانا جفت بشه و خودشو تو همچین بدبختیهایی گرفتار کنه؟!
تق!
ضربهای محکم به پشت سر فلورا خورد و اینقدر محکم بود که از درد اشک تو چشماش جمع شد.
- گریه کن ققنوس بد!
انگار آریانا بیخیال بشو نبود و فلورا اگه میخواست زنده از زیر دست آریانا بیرون بره باید زودتر اشک میریخت. تمرکز کرد و همون اشکی که از درد تو چشمش جمع شده بود رو فشرده کرد و به شکل دو تا قطره اشک تو پاتیل انداخت و رنگ معجون از قرمز ملایم تبدیل به قرمز آتشین شد.
- آفرین دختر خوب!
آریانا فلورا رو زمین گذاشت و سرشو بوسید. همون موقع صداهایی از رختکن اومد. خورشید دیگه طلوع کرده بود و به نظر میرسید بقیهی اعضای تیم دارن بیدار میشن. آریانا سریع معجونو توی بطری ریخت و بند و بساطشو جمع کرد تا کسی نیاد بفهمه. نقش جهان هم چمنای اون قسمتو دوباره برگردوند سر جاش. تو این گیر و دار بود که دستور پخت معجون هم ناپدید شد. ولی آریانا اینو نفهمید چون هم از این که معجونو درست کرده خوشحال بود، هم داشت به این فکر میکرد که حالا چجوری باید اونو به خورد بقیهی اعضای تیم بده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:15
از: شیون آوارگان
پستها:
1635
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران
افتخارات


پیامبران مرگ Vs برتوانا
پست سوم
حضرت مورتوُلدالدین با جمیع حرم محترم و محترمه، از خواجگان و فراشان گرفته تا نوکران و چاكران و پیشمرگان، جملگی به محضر اقدسِ جایگاه ملوکانه در ورزشگاه نقش جهان تشریف فرما گشته، چشمها را از شوق همچون فانوسهای اناری روشن ساخته، در انتظار ابتدای بازی، دل به دل میزدند. هرچیز از آلات و ادوات ورزش مهیا بود و چاکران بینوا از بامدادان تا شامگاهان دست از کار نشسته و نهایت جهد بر آن نهاده بودند که عظمت و شکوه دستهی مکرمِ "پیغمبران مرگ" را به رخ خصم کشند؛ چنانکه شورتهای ورزشی به هزاران رنگِ عجایبالخلقه، یادگار شکستگان سابق، از ریسمان بندرختها بر سر تماشاچیان همچون پرچم نصرت آویخته بودند.
اعلیحضرت همایونی، چشمها را چون خنجر مغولی باریک ساخته و دست مبارک به سان سایهبان بر دیده نهاده، در جستجوی آریانای زلفطلایی که عشق جاویدان و بلای جانش بود، نظر افکند. انتظار داشت آن پریوش را در میانه میدان بر جاروی پرنده نشسته، با حضرت آلبوس دامبلالدوله ریش به ناف آویخته، گرم مکالمه ببیند؛ لکن بازیکنان خطه داداشیلند، پوشیه از سر تا پا کشیده بودند و هر یک از دیگری بیشتر سورئالطور، صحنه را به حیاط دارالمجانین اشباح شبیه کرده بودند. حتی اعلیحضرت قسم بر آستانهی مرلین مقدس یاد مینموند که لحظهای جسمی ژلاتینیالطبع را مشاهده نموده که از زیر یکی از پوشیهها بیرون پرید و لهو و لعبکنان روی جارو جهید و به زیر آن برگشت.
و اما از آن سوی میدان، طایفهی پیغمبران مرگ، اجساد نیمهجان از آبستن، کتک، خون، جنون، عشق نافرجام و تحریر را بر جاروهای خویش بار نهاده، با هزاران زجر و تکلف در تکاپوی به درآوردن بازی بودند. آن میان تنها بازیکن سرحال گروهک، کنیزک سیهچرده که "کینزلعبت" همی نام داشت نگاهی به جامگان سبزکمرنگ گروهکشان انداخت و با دماغ در هم کشیده فریاد از حلق برکشید.
- این جامگان سبز پررنگ نبودند؟ چرا بویی متصاعد میکنند که اصلاً با فضای مبارک این میدان تناسبی ندارد؟
بلاالدوله که از ویار بارداری، حالش داشت از بوی البسه به هم میخورد، با رویی درهم و خلقی تنگ، به کنیزک خطاب نمود که:
- دهنت را ببند کنیزک احمق! مگر تو خودت امروز اینها رو نبردی شستی؟ با کدامین دوا شستنی شستی؟ مگر وایتکس بر آن پاشیدی؟
کینزلعبت، چون یادش آمد چه خطایی عظیم برجا نهاده، لبخندی چون ماست شل بر رخ کشید، سوتی بلبلی زد و بیهیچ پروایی روی خویش از بلاالدوله گردانیده، زیر بغل میرزاگلرت را گرفته، جملگی بر جاروهای پرنده سوار گشتند و به آسمان بالا شدند تا معرکهی بازی بدینسان آغاز گردد.
سوتِ بلبلیِ جناب مستطابِ داورالسلطنه، از میان سبیل تابدارش برون جَست و به گوش خلایق حاضر در میدان همچون نوای شیپور ظفر رسید. باباشاهتام، پیش از آنکه از جنس مرغوب معجون عشق به عرش کبریا عروج نماید، جاروی مبارکش را با رخشِ رستمِ دستان به التباس گرفته، پیتیکوپیتیکوگویان گرداگرد میدان به تاخت مشغول بود. در پی او، مروپعلیا همچون پریوشی سراسیمه روان گشته، میکوشید که عنان و افسارِ آن دیوانهسوار را دوباره به کف آورد و وی را در جوار میرزاگلرت نگاه دارد؛ باشد که برخلاف رسم و رویهی مألوف مارجاریان، امتیازی از اجنبی به یغما برند و بر بخت ظفر و فوز خویش بیفزایند.
چون جمیع سواران جارو بر پهنای آسمان مقابل پوشیهجامگان صف بستند، ناگاه نسیمی موافق وزید و پوشش از سر همگان ربود، چنانکه پرده از اسرار فرو افتاد و دانستیم که کی که بود و چه کرد. در این اثنا، سوسک عظیمالجثهی بالدار و دمپاییپوش، در میان میدان پر کشان نمودار شد. لیک هنوز قصدِ بلاجری کرده بود که دمپایی همیشگیِ علیاحضرت مروپ، که هر دم در اهتزاز و آماده عملیات بود، به قامتش اصابت نموده و او را به زمین بیانداخت. از سوی دیگر، تابِ گردانه فضایی، چشم بر سرسره پرتابلِ همایونی که در جوار زمین برپا شده بود، نهاده، یک دل نه بلکه صد دل بر آن دلباخته گشت و خواست که خود را در جرگهی عاشقان ابدی دراندازد. چون حرکت ملوکانه دمپاییپرانی از علیاحضرت مروپ صادر شد، حضرت دامبلالدوله بس خشنود گشته، نیش مبارکش همچون انار شکفته شد. اما در همان حال، آریانا که بر نیمکت ذخیره در جوار میدان نشسته بود، به صدای غنجآلود عبارتی شبیه "داداشی خودمی فقط" بر زبان راند و او را از هرگونه تشبث به چندضلعیهای عشقی و معرکههای قلبی برحذر داشت.
باباشاهتام اما از این چندضلعیهای عشقی و غیرعشقی برحذر نمانده، مصرانه در تقلّا بود که دندان مصنوعی بینوای برتوانا را در دهان خویش جای دهد. اما چون توفیق مرلینی یارش نگشت و دندان از ورود ابا نمود، آن را به رسم احتیاط در جیب شورت ورزشی خویش فرو نهاد تا در فرصت مناسب به اضلاع الحاق نماید و از آن برای نقاشیهای خیالانگیز خود الهام برگیرَد.
هیبرنیوسالسَّلْممالک، دروازهبانی بس تیزبین و چشمعقابصفت بود؛ چندانکه در میان غریو تماشاچیان، مجال نداد که ترکیب سیاهِ میرزاگلرت و کینزلعبت دروازه او را مفتوح سازند. پس کوافِل را از چنگ ایشان برکشیده، به جناب آستریکس تسلیم فرمود. بارانخاتون از آن سوی زمین لبخندی پنهانی بر لب آورد و قلبهای ظاهرشده در کنار صورتش را یک به یک ترکاند تا کسی نبیند. لیکن آستریکس بیچاره، با وجود اینکه کوافل در دست همی داشت، به جای آنکه متوجّه توپ و میدان گردد، محو تماشای بلاالدوله شده بود؛ همان بانو که بر جاروی خویش طاقباز افتاده، در پیچ و تاب جان میزد و هر دم آماده بود بزاید آنچه زاییدنی و محتوم روزگار بود.
همین شد که ماسک از صورت آستریکس و ریش از صورت دامبلالدوله و ژله از همهجای بلابی فروریخت؛ اجنبی و غیرِ اجنبی جملگی جامه دریدند. گروهی کوشیدند که عافیت خویش را حفظ کنند و گروهی دیگر خشم از دل برآوردند و فریاد زدند:
- ای وای، این گروهک پیغمبران مرگ یک بازیکن اضافی دارد!
و دیگری در جواب نعره زد:
- تا وقتی متولد نشده، بازیکن به شمار نمیآید!

و خلاصه، همه چیز به هم آمیخت و درهم شد، گویی عالم و آدم در سیرکی از عجایب گرد آمده باشند.
در این میانه، کاتبالتواریخ که به خوابی زمستانی در میانه تابستان فرورفته بود به خود آمد و از پس سالها کوشش و جهد و هوش و ذکاوت و تجربه و خردی که تنها شاه در او دیده بود فهمید که چیزی را یافته که شاید کسی دیگر نیافته؛ فرصت را غنیمت شمرده و شیرجهای عوامپسندانه زد و یکراست به سوی بلاالدوله بتاخت. جماعت تماشاچی چنان به صحنه چشم دوخته بودند که یک بار دیگر آنچه داشتند و نداشتند از قلب و دل و جان فروریخت، چراکه جناب کاتب در کمال حیرت بزرگان و خواص و عوام و رعیت و ارباب و برده و غیرهالذالک، بچه را از مچ پایش گرفته و به بیرون کشید و بالا گرفت، طوری که داورالسلطنه ببیند و بدون هیچ تردیدی در سوت بدمد.
مورتولدالدین چشمهای مبارک و همایونیاش را با مشتهای گرهکرده مالاند و باور نکرد آنچه میدید حقیقت داشته باشد. نوزادش این بار به جای موز، به مرغک زرینی تبدیل گشته بود به غایت بزرگ و پرسروصدا و کاتبالتواریخ که از پیش سبقه کوییدیچ و مرغک زرین را از بر بود در لحظه آن را به چنگ آورده بود.
هلهله و شادی از جایگاه رعایا و عوام و خواص طرفدار مارجاریان بلند شد و هر یک به روشی به شادی و پایکوبی پرداختند. هیچیک متوجه اشارات مروپعلیا نشد که به سه دلاک زبردست گرمابه فینفینو علامت داد میرزا گلرت یا همان امیرعقیم را در گونی کرده و به بیرون از ورزشگاه هدایت نمایند تا به سرنوشتی دچارش کنند که باید. بلاالدوله تنها کسی بود که شاهد به گونی رفتن میرزا گلرت بود و با وجود اینکه میخواست در آن لحظه به همه اعلام کند که چه پدر نازنینی را دارند به قتلگاه میبرند، ناگاه دچار افسردگی سرعتی پس از زایمان گردید و سر در گریبان فروبرد و روی جارو بنشست، بگریست و بخندید.
اما این پایان بازی نبود؛ آریانا سوار بر جارو مستقیم به جایگاه شاه شاهان رفت و جلوی ایشان ترمزی گرفت و فغان برآورد.
- ای بیداداشی، تو نمیتوانی با مرغک زرین زنده سرم را گول بمالی! قرارمان اسنیچ بود!
شاه برآمد که:
- غلط کرده آن پدرسوخته که تو را بخواهد با مرغک زرین فِیک اخذ کند! همینک خودمان دست به کار میشویم و اسنیچ طلایی گریفیندورنشان را تقدیمتان خواهیم نمود!
ده خواجه و پیشمرگ فیالفور جاروی همایونی برای شاه فراهم آوردند و وی خود به پرواز درآمد و جستی زد و گشتی زد و زیر و بم ورزشگاهی که یکروزه بنا کرده بود را گشت و یافت آنچه که میخواست بیابد.
کنیزک سیاه که از پایان یافتن احتمالی بازی ناراحت شده بود ناگهان آن شوکت و هیبت همایونی را دید که یکراست به سویش میآمد. لَختی به این سو و آن سو رفت و تلاش کرد دلیل این غضب و هجوم را بیابد؛ به خروس مفلوکش اندیشید که رنگ عوض کرده بود و تقدیم شاه شده بود؛ به بوی جامگان گروهک اندیشید و به هر گندی که تا به آن روز زده بود و میتوانست دخلی به حضور ملوکانه اعلیحضرت داشته باشد. مورتولدالدین لحظهای بعد سیلی آبنکشیدهای نثار صورت سیاه کنیزک کرد و او را از سر راه کنار زد و دست دیگرش را پیش برد و اسنیچ طلایی مزین به یاقوت گریفیندوریایی را از پشت سر کینزلعبت بربود و از فرط شادی پس از غضبش دوری در ورزشگاه زد و جامه درید و شورت ورزشی خویشتن را به اندازهای که ضرورت داشت و نه بیشتر درآورد و پوشید و خوشحال و شاد و خندان به پیشگاه عشق ابدی بورمویش درآمد.
آریانا با چشمانی قدردان و خوشحال اسنیچ طلایی را از دست پربرکت همایونی گرفت و فریاد شادی سر داد و وی را با رعایت فاصله ضروری به آغوش کشید و فریاد برآورد:
- مرسی د ا د ا ش ی ی ی ی ی!
پیش از آنکه کسی دقیقاً متوجه شود که شاه، "داداشیزوند" یا همان داداشیزده یا بهتر بگویمت مشمول ناسزایی بهمراتب سنگینتر از کشدارترین ناسزاها گردیده شده است، یکایک عاشقان ورزشگاه در ابعاد و اعماق مختلف در کنار هم به پرواز درآمدند و نیت به ازدواج ابدی گذاشتند؛ شاه اما چنین برنتابید و غضبناک فریاد ناکامی برآورد و مصمم به این شد که حالا که عشق ابدیاش او را در زُمره داداشیان خود قرار داده است، پس او هم باید هر کس غیر از او را جملگی به حرمسرای خود ببرد. چنین کرد و چنان شد و درس روزگار او را آزمود و آموزید که بداند اندیشه اگر از در قلبت گذرد باکی نیست؛ اندیشه اگر از جای دیگر سر که برآرد، بایدت خون گریید!
سرانجام مورتولدالدین شاه بهواسطه قرارداد بزچمنچای که چشمبسته امضا نموده بود به همراه ایل و تبار و خدم و حشم از محدوده آن جزیره، آن منطقه، آن ناحیه و آن سرزمین به همان چند وجب عمارتی که به وساطت آریانا با منت برایش باقی گذاشته بودند تبعید گردید و باقی عمر سیاه خود در آن بگذراند و عشق ابدی آریانا از وجودش رخت برنبست که نبست.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229


پیامبران مرگ Vs برتوانا
پست دوم
شگفت آنکه در میان این آشوب، باباشاه تام با آرامشی تحسینبرانگیز، بر بوم نقاشی، اثر سورئالی را ترسیم میکرد و به کمال میرساند. مروپعلیا نیز که پشت سر پسر تاجدارش پنهان گشته بود، تصمیم خویش را گرفته و در حال شربت زعفران خوراندن به بلاالدوله باردار، وانمود کرد هیچ ندیده و نشنیده است.
"صندوقعقب پیکان (فلشبک) به ساعاتی پیش از ورود مروپ به کاخ عالیقاپو و ورود شاه به ورزشگاه - رختکن گروهک پیغمبران مرگ"
- احضار فرمودید، در خدمت هستم بانو.
مروپعلیا که چشمان پر هوس و گناهآلود خویش را به میرزا گلرت دوخته بود، روبنده از رخسار کشید.
- محبوب مامان، پوزش میخواهم، آیا شما یک کوافل هستید؟ آخر مامان دلش میخواهد شما را از عموم دروازههایش عبور دهد! به ویژه دروازه قلبش!
- پناه میبرم بر آغا سالازار خان مارجار! شما از من چه میخواهید؟ مرا احضار نمودید و فرمودید یک ببریخان پیدا کردهاید که روپایی میزند! همهاش نیرنگ زنانه بود؟!
- میتواند نیرنگ نباشد! فقط کافیست مامان را ببریخان آستانتان تصور کنید که برایتان بجای روپایی، ماست میزند! از نوع موسیردار!
میرزا گلرت که از زمان آن بازی کذایی پر معصیت خویش با پروازسیاه، به کلی پشیمان و نادم گشته و مدتها در گوشه سیاهچال "نورمنگارد حصار" به کارهای قبیح خویش اندیشیده بود و در آخرین تصمیم، نیت را بر آن گذاشته بود تا اصلاح شود، با ذکر تسبیحی، سر فرو انداخت و کوشید نگاهش را از مروپعلیا فروگیرد.
- بابا شاه و پسرتان قبله عالم، سالها به بنده محبت کردند و جایگاه مرا به عنوان وزیر اعظم، رفیع و عزیز داشتند، حال به آنها خیانت کنم؟!
- غیر از من و شما هیچکس از این راز با خبر نخواهد شد.
میرزا گلرت، سر فروبرده خویش را بلند نمود و چشمانش را به اطراف رختکن دوخت. انگشت اشاره تیزش را به سوی حضرات حاضر، بهویژه کاتبالتواریخ بینز و انبوه خدم و حشم دربار قبلهعالم گرفت که در حین تاریخنگاری عاجل و پوست نمودن پرتقال، از فرط هیجان، انگشتان خویش را میبریدند و جوهر دوات را به جدار دیوار میپاشیدند. پیوستن خون سرخ و جوهر سیاه، فضا را چنان تیره و وهمانگیز مینمود که گویی روح شکسپیر، خود، پردهی نمایشنامهای را در آن رختکن برپا نموده بود.
- هیچکس خبردار نمیشود جز نصف اندرونی و انبیرونی همایونی!
به ناگاه از پشت سر گلرت، بانگ باباشاه تام که پیش روی خویش، بوم نقاشیای استوار نموده بود، طنینانداز شد.
- اسم این نقاشیوئه باید خیانت حوا گذاشتن کنیَم! همسر بابا، کمی به میرزا گلرت نزدیکتر شوئیه تا دکوپاژ صحنه در نقاشی حفظ شدن کُنیِه!
- اینها دیوانه شدهاند! پروردگارا، خودت از دام شیاطین نجاتم ده!
با قدمی نزدیکتر شدن مروپعلیا به میرزا، گلرت دو قدم بازنشست و این روند بدانسان ادامه یافت که گلرتگرینالدین والدانی به اندرون کُمُدی روی آورد و کوشید تا از دست ضعیفه بوالهوس، درِ کوچک کمد رختکن ورزشگاه نقشجهان را بر خود ببندد و قفل کند.
- خبه خبه... مامان را پس میزند مردک امیر عقیم! حال که اینگونه شد... فَلَک! میخواهم او به فلک بسته شود و چوب بخورد تا صدای نالههایش را بشنوم!
بارانالسلطنه، نخستین زوجهٔ عقدی پادشاه مورتوُلدالدین و مادر ولیعهد موزفرالدین بود. شرح زندگیاش بر کاغذ بینزالتواریخ چنین نقش بسته است که وی در شب عروسی خویش با قبلهٔ عالمی رویارو گشته بود که انبوهی موز لمبانده و از آن روی، فرزند مشترکشان به شگفتی شبیه موز درآمده بود! بارانالسلطنه، پس از مشاهدهٔ پسر موزیاش، تا کنون درگیر عذر شرعی بوده و اطبای دربار اعلام کردهاند که او به مرض لاعلاج دائمالدورگی مبتلاست. اینک، آنکه از این بیماری بسیار پریشان و دلآزرده بود، با زنجیرهای ندامت خویش پیش آمد و ضمن اعلام نمودن چندین ناسزای آبدار، میرزا گلرت را از کمد بیرون کشید و در میانهٔ رختکن، با یکی از چوبهای مدافعان کوییدیچ، بر جسم وی کوبید.
پایان صندوقعقب پیکان! (پایان فلشبک)
تدبیر مروپعلیا در آنکه خود را از جمیع امور بیخبر بنمایاند، چندان به مراد دل ایشان نرفت. چه، آنگاه که کاتبالتواریخ، جناب بینز، با شوقی وافر و ولعی بیپایان، واقعه به واقعه از احوال رختکن پیغمبران مرگ را بر کاغذ درج مینماید و باباشاه تام نیز آن وقایع را با لطایف بس دقیق بر بساط بوم مصور میگرداند، گریز از بار مسئولیت امری دشوار و ثقیل مینماید.
قبلهٔ عالم با تأملی مختصر در اوراق و مستندات، به کمال سهولت بر احوال و وقایع ساعات گذشته، وقوف یافت و روی درهم کشید و آثار خشم بر جبین همایونی پدیدار شد.
- مادر، چه کار به کار وزیر مخلص و پاکدامن ما داشتید آخر؟ مگر خودتان شوهر ندارید؟!

مروپعلیا پیش از آنکه سخن از زبان مبارک برآورد، نظرکی گذرا بر کالبد نیمههوشیار میرزا افکند، سپس با تبسمی فراخ و عریض، دیدگان خویش را به سیمای مورتوُلدالدین معطوف داشت.
- مامان فقط به صلاح مُلک همایونی فکر کرد یکییکدانه مامان... اصلا مگر خودتان همواره درخواست یک عدد بابای موبور از مامان نداشتید؟ بفرمایید این هم بابای موبور و چشم رنگی رنگی! اگر وزیرتان امیر عقیم بازی در نمیآورد حالا عشق ابدی یکدیگر بودیم!
قبله عالم، دیدگان خونفام خویش را به دَوَران درآورد.
- این وسط اولین همسر عقدیمان، باران خاتون چرا بالای سر میرزا گلی مجروحمان زار میزند؟!
- چیزی نیست. باران خاتون روحیهشان بعد کمی چوب و فلکبازی با وزیر اعظم حساس شده است. همان عذرشرعی ایشوزهای همیشگی دیگر...
بلاالدوله، که پس از تناول شربت زعفران مروپ، عالَم هستی بر گرد سرش به دوران در آمده بود، در میانه رختکن پیش پای قبله عالم بر خاک غلتید.
- این چش شد؟! مادر، چه در آن شربت به بلاالدولهمان دادید؟ نفوذی گروهک مقابلی چیزی هستید؟! پدرمان چرا آنقدر سر خوش و بیاهمیت به نقاشی کشیدنش ادامه میدهد؟
- همه اینها قدرت تریا... عشق است پسرم! پدرت همیشه خودش به مامان میگفت برایش هبو بیاورم. حتی قصد داشت نقاشی لحظه وصال مامان و امیر عقیم هم به عنوان کادوی عروسی به مامان تقدیم کند که سرنوشت و طالع کواکب، مانع این عشق ابدی فرخنده شد.
بلاالدوله نالهای از درد از گلو بیرون راند.
- اگر توضیحاتتان تمام گشت خواستم بگویم... ناموسا من دارم میزایم!
- خب بزا! زخم شمشیر که نخوردهای عروس خلم! والا زمان قدیم، ما شیش شکم میزاییدیم این همه قر و فر نداشتیم!
- لامروتها... حداقل یکم احساس داشته باشید! توی فرنگ خانما رو میذارن توی تشت آب گرم و شوهرشون دستشونو میگیره و بهشون آرامش پیش از زایمان میده تا یه زایمان راحت و امن تجربه کنن!
مورتولدالدین چون لفظ «زایمان» به گوش مبارکش رسید، در دم، دلش به هوای یار جانان به آستان دوست پر کشید. در خاطر خویش مجسم ساخت که دست آریانا را در خزینه در دست گرفته و چشمبهراه است تا طفل مو بورش به جهان قدم نهد و جماعتی از اخوان و داداشیان گرداگردشان با ولوله و هلهله به استقبال برخیزند.
سپس در ذهن خیال نمود که نام آن مولود را «داداش موزفرالدین ثانی» نهد و بر گونههای زرد آن نوزاد بوسه زند. لیک ناگاه خاطرش به مهریهٔ گوی زرینی آریانا و بازی کوییدیچ با برتوانا معطوف گشت؛ از اینرو در اندیشه فرو رفت که بهتر است این معرکه هر چه عاجلتر آغاز گردد تا او با غلبه بر خصم مهریه در میدان، عشق جاودان خویش را به کف آورد.
- ما از هماکنون ترکیب اصلی گروهک خویش را برای این مسابقه بر میگزینیم. ترکیب اصلی عبارتند از: مادر شکست عشقی شدهمان، پدر چیزخور شدهمان، بلاالدوله به زا رفته، میرزا گلرت شهید و باران خاتون دارای سندروم دوره بیقرار! به نظرمان ترکیب عالی است و برد در چنگ ماست! خلاصه گوی زرین را هر چه زودتر برایمان بیاورید که ما کار داریم.
خواجهای از آن میان درآمد.
- اعلیحضرت همایونی، دو تن کم داریم تا 7 نفر شویم. چه دستور میفرمایید؟
مورتولدالدین نگاهی به اطراف و اکناف خویش بیانداخت و چانه و سر خاراند و سبیل بلندش تاباند و نگاهش با نگاه کاتب بینز مورخ افتاد و نیشش تا بناگوش باز شد.
- این را ببریم اسنیچ محبوب را برایمان اخذ کند. کاتب التواریخ دربار و حرمسرا... چیزی نیست که وی ندیده باشد و انجام نداده باشد پدرسوخته!
خواجه نیز چنین کرد و نام وی را به انتهای سیاهه بازیکنان همایونی اضافه نمود و منتظر ماند تا نام آخرین نفر نیز گفته شود. همهمهای به پا شد و صدای زنان درهم و برهم گوش حضرت همایونی را خراشید.
- چه میگویید ضعیفهها؟ یک به یک حرف بزنید بشنویم!
مروپعلیا گلویی صاف کرد و جُمله زنان حرمسرا که هر یک به طریقی خود را در آن بزرگ رختکن جا داده بودند ساکت شدند به جز کنیزکی سیهچُرده که با چند ثانیه تأخیر آب در گلو قورت داد و خفهخون گرفت. مروپعلیا که در دَم نکته جمیع نسوان حرمسرا دستگیرش شده بود، رو به سوی شاه نمود.
- جان بلاالدوله فدایت باد پسر مامان، از میان عشقهای ابدیتان یکی را برای نفر هفتم برنمیگزینید؟
اندک زمانی نگذشت و پیش از آن که شاه جوابی بدهد، بارانخاتون، بههنگام بستن لنگهای بلاالدوله تحت فشار زایمان به ضرب و زور، از بیرحمی کرده خویش در حق هوویش، اشکش چو باران خون از دیدگان فرو میبارید و پهنای رخسارهاش را تر و نمناک میگردانید. بلاالدوله آن وسط مینالید و خواجگان حرمسرا سرسره پرتابل همایونی را بالای سرش تعبیه میکردند تا کار گزینش برای قبله عالمشان سهل و آسان گردد.
شاه اما در فکر دگر بود. نگاهی به اطراف و اکناف رختکن انداخت و ناگاه دلش برای جناب ببریخانش که با خود نیاورده بود تا نشان زنبورش دهد تنگ شد و به غایت هوس کرد شرطی گذارد بس متفاوت و دشوار. پس گلویی صاف کرد و به خواجگان امر فرمود:
- امروز سرسرهبازی نداریم و یک راه برای پیدا کردن یار آخر پیغمبران مرگ بیشتر به ذهن نمیبینیم. ما به اندرونی رختکن میرویم و ضعیفگان حرمسرا یک به یک پیشی خود را زیر بغل زده و به حضورمان مشرف میشوند. ما پیشی آنها را ناز میکنیم و خُرخُرش را گوش جان میدهیم و دست آخر هر که پنجولش صورتی باشد یار آخر گروهک ما باشد برای بازی با برتوانا.
پس شد آنچه شد و شاه به رختاندرونی رفت و زنان و کنیزکان یک به یک پیشی خود را پیش اعلیحضرت عرضه داشتند و با چشم گریان از آنجا به در شدند. سیاهکنیز وراج که اصلاً پیشی نداشت که بخواهد صورتی باشد اما قلب و جانش میتپید تا همی کوییدیچ بازی کند و عضلات ورزیده را ورزش دهد، بهناچار و در خفا، یگانه خروس سیاه ستبرش را به مستراح برد و رنگ زد، سپس آورد و تقدیم نمود و جنبندهای ندید و ندانست چگونه و چرا و چطور شد که کنیزک سیاه با خروس صورتی خوشحال و پرکشان از رختاندرونی بیرون پرید و شد یار آخر گروهک.
صدای شیپور، فریاد و فغان نشان میداد که همه منتظر حضور گروهک ملوکانه در عرصه میدان میباشند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/5/30 22:36:20
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/5/30 22:46:31
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/5/30 23:21:46
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/5/30 22:46:31
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/5/30 23:21:46
S.O.S 
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 09:37
از: گیل مامان!
پستها:
867


پیامبران مرگ Vs برتوانا
سوژه: عشق ابدی!
پست اول
چنین فرمودند مشایخ سخن و اهل تاریخ که در روزی از روزگاران قدیم، ظلّالسالازار فیالارض، قبلهی عالمیان، اشرف الاصیلان، والا حضرت والا "مُورتوُلدالدین شاه مارجار" روحی فداه، فرزند خلف "شاه تامالدین مارجار ملقب به باباشاه" و از مادری صاحبجمال و صاحبکمال، ملکه مادر "مروپعلیا خاتون"، با جامه مبدل در شکارگاه ملوکانه که اختصاص به ذات اقدس همایونی داشت، مشغول یافتن
پگاه خنک و دلانگیزی بود. سبزی شکارگاه دوچندان و عطر جانبخش آهوان، پخش و پشه و مگس به ندرت موجب آزار بود. دست بلند تقدیر در کار بود تا عشق جاری شود و جاری کند و مارجاریشاه والامقام را به عرش ببرد.
آن عزیز مو طلایی که با دوش آب گرم دودمان مارجاریان اصلاً میانهای نداشت و جز به خزینه و آفتابه اعتقادی نمیورزید و از آن مهمتر آنکه کشورش دچار بحران آب نیز بود، در کنار نهر زلال مارجاریان، با دامن کوتاه صورتی در حال وضو، استغفار و آفتابهبرداری جهت پر کردن خزینه خویش جلوس فرموده بود که ناگهان نظرش بر ذات اقدس افتاد، پس جیغی ملکوتی از ژرفای وجود خویش سر داد و به تعجیل، چادر سیاه بر سر کشید و به غایت مضطرب شد.
ـ اوا، داداشی به سرم! ای مردک بیداداشی! چشم داداشی منو دور دیدی مزاحمم شدی؟ بدم داداشیم گَله بزهای اون یکی داداشیمونو بیاره بکنه تو اون سوراخای دماغ نداشتت؟
انتظار بر این مینمود که پادشاه مُورتوُلدالدین با این تهدید از کوره به در شود اما بالعکس، ایشان تبسمی مارجاری بر لبانش نشاند و فرمود:
ـ جااان... اصلا ما همین خشانتتان را دوست داریم! از حضرت سالازار پوشیده نباشد از شما چه پنهان که جمیع ضعیفههای حرمسرای ملوکانه اگرچه سبیلو و خشنمنظر مینمایانند، دلهایشان از دل گنجشک هم کوچکتر و رقیقتر است. خودمان چند دل از ایشان به ساطور مطبخ از قفسهی سینه برکشیدیم و مشاهده نمودیم؛ خونین و لطیف بود... به سیخ کشیده و خوردیم! اکنون به نظر میرسد وقت آن رسیده که یک خشن واقعی نیز به مجموعهی لطایف ما افزوده گردد جهت تنوع ذات همایونیمان. حالا دولهمان میشوی یا السطنهمان ای عشق ابدی؟
آریانا که نخستین "صورت پوکر" تاریخ را بر چهره خویش حک نموده بود، جیغی دیگر کشید و جهت امنیت خویش از درخت بائوداش از خویشان دور درخت فاقد برادر بائوباب، بالا جست. از قضا چند عدد میوهی موسوم به "پاپاشی" از شاخه فرو افتاد و بر کله قبلهعالم اصابت کرد؛ چنانکه شاه از شدت خشونت این واقعه، غرق در طرب گردید و بیش از پیش از مورد انتخابی خویش کیف فرمود.
- اصلا همه گویهای زرین خزانه ما برای خودت شربت انگبین! کی بیاییم اخذت نماییم؟
- نچ... فکر کردی به این سادگیاست؟ من یه پرنسسمو در نتیجه هر اسنیچی رو نمیخوام! فقط اسنیچی رو میخوام که طی یه بازی سخت با تیم برتوانا، نماینده مردم داداشیلند یعنی کشور همسایه شما مارجاریا بتونید کسبش کنین! تازه اگرم باختین باید بخشی از سرزمینهاتونو با قرارداد بزچمنچای به داداشیام بدین!
پس چنین شد که شاه عاشقپیشه، بزرگقلب خویش را جای مغز خویشتن، فرمانروای خویشتن خویش ساخت و بیشور و مشورت وزیر اعظم میرزا گلرت، فیالفور از جامه مبدل برون شد و رخت شاهی از نو به تن کرد و ترتیبی داد که تیغه آفتاب ظهر نزده، قرارداد بزچمنچای فیمابین مقامات ریشومسلک داداشیلند و شخص شخیص بزرگوارش امضا و در انتها انگشت شود و ولیمهای نیز به یمن این قرارداد خورده و خوارنده گردد. همچنین مقرر نمودند جزیرهای در این میان به دست شاه به ورزشگاه کوییدیچی تبدیل شود تا بازی عشق ابدی شاه و زنبور زیبارویش به نیت معلوم و ازدواج مشروط و مهریه مرقوم برگزار گردد. داداشیلندیان که از این مفتبری در پایانشان عروسی بود، آریانا را بردند تا جملگی آماده شوند برای بازی کوییدیچ ملوکانه در جزیره عشق و عاشقی شاه شاهان.
بزرگ شاه شاهان که تا دیروز هرگونه طرح و پروپوزال عمران و آبادی به پیشگاهشان عرضه میشد همی دست به جایی از بدن میبرد و میخاراند و با حالی "خُب که چه گونه" میفرمود "کونمونه؟" و مستشاران و مشاوران خشتک خویش میدریدند که نمونه از کجا بیاورند و سرآخر دست به سر میشدند، حالا فیالفور شهری جزیرهای با ورزشگاه و رختکنی به ابعاد و افراد خاندان و پیشمرگان خویش و اجنبیها فراهم آورد و ساخت و گشایش کرد و آن را نقش جهان نامید تا جهان بداند عشق ابدیاش جهانیست.
عصرگاهان، قبله عالم در ایوان عمارت عالیقاپو بر تخت شاهانه جلوس فرموده، در حال کشیدن قلیان، افکار خویش را معطوف به نحوه تادیه مهریه آریانا نموده بود. ایشان که قرارداد بزچمنچای نادیده امضاشده را به کتف راست همایونیاش گرفته بود، مردمکهای عمودی چشمان خویش را به یاد تنها زنبور قلبش به گروهی از زنبورهای مشغول کار بر گل و بوتههای میدان نقش جهان دوخته بود که ناگاه با اذن ورود "بَلاالدوله" از جا جست.
"بلاالدوله سیاهآبادی"، هزار و یکمین صیغهٔ قبله عالم، که یک ماهی بود به جمع هزاران صیغه درباری دیگر پیوسته و با این حال، شگفت آنکه نه ماهه آبستن شده بود، زنی بود با زلفهای پرکلاغی و گرهخورده، گویی سالهاست رنگ شانهٔ چوبی به خود ندیده بود. در هر حلقهٔ زلفهایش، جنون شعله میکشید و چشمان خمارش همچون دو گوی سمی، هر غلام یا خواجهسرایی را که نگاهش به آن میافتاد، بیاختیار به لرزه درمیآورد.
آن سیهزلف چشمخمار به محض دیدار سلطان، همانطور که حرکات موزون در کمرش فراوان بود و نمیدانست آنها را کجا بریزد، در پیشگاه قبله عالم چنین خواند:
- یو! جمع ضعیفهها جمع است، بفرمایید حرمسرای عشق (جمعتون جَمعه بیاین جزیره عشق) تنهایی بس است، دل فدوی تازه شده به نسیم عشق! (تنهایی بسه واسه قلبم فِرِش) یویو... هوا گرم است چو قلب قبله عالم! (هوا گرمه مثل قلبت) پس جهت عشق بدین حرمسرا میآییم که همه دل و جان را به پادشاه بسپاریم! (واسه عاشقی به این جزیره میرم، دل و قلبمو اینجا به تو میدم) عاشقتان میباشیم تا قیام قیامت، این را به جمیع خلایق اعلام میداریم! (عاشقتم تا ابد میدونی اینو به همه میگم) دل فدوی شده است همه برای شما، جسارتا بوسهای مینهیم گوشه لبان شما! (دل من شده برا تو میبوسم گوشه لباتو) اینجا تابستان است پر از عشق و طرب، حقا که بدون شما، قلم پایمان بشکند تشریفمان را جایی بنهیم! (اینجا تابستونم عاشقونس، بدون تو هیچ جا نمیرم)
قبلهعالم که در تمام طوال عمر شصت و اندی ساله خویش هرگز مبتذل و بیمایهتر از این شعر نشنیده بود و اطلاع نداشت که شاید همین محتوای بیمایه در آیندهای دور، هر شب به ساعت نهم، توسط جمعیتی میلیونی در سر سفرههای سبزی پاککنی قرائت شود، صرفاً به اخمی، سبیل مارجاری خویش را نوکتیزتر ساخت تا چهره همایونیاش، بیش از پیش موقر و باابهت جلوه نماید.
- تمام شد؟ بسیار تأثیرگذار بود. پیشنهاد مینماییم که این استعداد نوظهورتان در شعر و شاعری را کمتر بروز دهید قبل از آنکه ارادهمان بر این شود که طلاقتان داده و برویم خواهر مو بورتان را بگیریم.
- بلاالدوله فدای سبیل اقدس مقدستان، شما "امین نارسیس"، خواهر مو بورمان را دو سال قبلتر از ما اخذ نموده بودید که!
سلطان صاحبقران، چانهاش را با نوک انگشتان پرجلال و جبروت خویش، اندکی خارانید. این حرکت آنچنان مظهر وقار و جلال بود که سبب گردید چند ضعیفه چندین تُنی با جامه باله قبلهعالم پسندشان، هنگام چیدن سیب از درختان باغ فرو افتاده و در دم جان به جان آفرین تسلیم کنند.
- اگر همشیره مو طلاییتان را دو سال قبل اخذ نمودیم پس آنی که دیشب پشت باغ عمارتمان اخذ نمودیم چه بود؟! او هم زلفی طلایی و بلند به سان راپونزل داشت!
- مرلین مرگم دهد! نکند لوسیوس میرزا، شوهر سابق همشیرهمان را میفرمایید که دیشب جهت قضای حاجت از پشت عمارت رد شد؟!
ـ ای بابا... بد شد! ایشان شوهر همشیرهتان بودند پس؟!
گفتم چرا در آن نواحی خاص...مروپعلیا، والدهی مکرمه قبلهعالم که پشت درگاه ایوان عالی قاپو، گوش ایستاده بود، پیش از آنکه وخامت اوضاع و احوال فزونی یابد، با اهم و اوهمی در گفتوگوی پسر و عروسش دخول فرمود.
- مامان به قربان کله طاس پر غرور و جلالتان پسرم، حسب امرتان با ورود به مرزمان با سرزمین داداشیلند و استقرار در جزیره، مقدمات مسابقه کوییدیچ توسط خواجگان آستان فراهم گردید. اکنون جمیع رعایای دو کشور در ورزشگاه نقش جهان، گرد هم آمدهاند تا شاهد این دیدار سرنوشتساز باشند. همچنین وزیر اعظمتان جناب "امیر عقیم" در رختکن ورزشگاه، خواستار شرفیابیتان هستند.
- مادر، هزار دفعه فرمودیم به وزیر گلیمان نگویید امیر عقیم! حالا چون به سبب در شرف حیات بودن پدرمان نمیآید شما را بگیرد که نمیشود به ایشان بگویید امیر عقیم!
مروپ علیا، ابروان سیهفام و پرپشتش را در هم کشید، لیکن از آنجا که در میان ابروانش جادهای از موهای عرضتر از ابروانش روییده بود، به لحاظ بصری نتوانست قهر مکنونه خویش را بدانگونه که تمایل داشت، به معرض ظهور رساند.
- ایش!
لحظاتی چند نگذشته بود که به صلای طبل و نفیر شیپور، دخول همایونی قبلهٔ عالم به حجره رختکن گروهک موسوم به پیغمبران مرگ، به سمع و نظر خلایق رسانیده شد. پیغمبران مرگ لقبی بود که گندهگوهای دربار به خیک اعلیحضرت چسباندند تا خود را شاه دوجهان ببیند و سیم و زری نیز ارزانیشان دارد.
فضای رختکن گروهک پیغمبران مرگ به غایت مشوش و محل شبهه بود. کفپوش را سراسر پرتقالهای بریده فرا گرفته، خونابه و جوهر سیاه، دیوار و سقف را لکهدار نموده بود. وزیر میرزا گلرت کف رختکن دراز به دراز افتاده، جامهاش از هم گسسته و موهای بورش به هم ریخته گویی حادثه خشونتمنزلیای را از سر گذرانده بود. ناگاه بدن مجروحش در میان پرتقالها لغزش کوتاهی کرد و باران خاتون خونآلود، بالای سرش با دست بر سر خویش کوفت و زار زد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
166


برتوانا
VS
پیامبران مرگ
~عشق ابدی~
پست پنجم
آریانا معجونش رو با عشق درست کرده بود و حاضر بود با همون عشق، محتویاتش رو توی یه نفس سر بکشه. اما مطمئن بود که باقی اعضا حاضر نیستن این کارو بکنن. اونا همشون عصبی بودن و دنبال بهونهی جدید میگشتن تا دوباره باهم دعوا کنن. با این حساب، آریانا نمیتونست ازشون بخواد که معجون عشقش رو بخورن و باید دنبال راهی میگشت که بدون این که خودشون متوجه بشن، معجون رو بهشون بخورونه! اولش به این فکر کرد که میتونه معجون رو توی غذا یا ناهارشون بریزه اما مشکل اینجا بود که چون اعضا با همدیگه قهر کرده بودن، هیچکس حاضر نبود برای دیگری غذا درست کنه. خودِ آریانا هم که نمیتونست ناهار درست کنه!
راه های دیگه ای هم به ذهنش رسیدن. مثلا میتونست معجون رو توی آبنبات لیمویی های داداشیش بریزه و بعد، از همه بخواد که آبنبات ها رو بخورن. اما این روش هم ریسک زیادی داشت چون ممکن بود یکی دلش آبنبات نخواد! شایدم فقط باید بهشون میگفت که این یه معجونِ تقویتیه و هیچ تاثیر دیگهای نداره. اون وقت دیگه نیازی نبود معجون رو پنهانی به خوردشون بده. اما یه مشکلِ وجود داشت، آریانا میدونست که آقای تال میتونه آینده رو ببینه و اگر تصمیم میگرفت قبل از خوردن معجون، نتیجهی ساخته شده از طریق معجون رو ببینه، دیگه قطعا معجون رو نمیخورد! هرچند که آریانا از یه نکتهی خیلی مهم غافل بود و اگر اون نکته رو یادش میومد، همهی راهکار هایی که هنوز به ذهنش نرسیده بودن هم رد میکرد! و اون نکته این بود که آقای تال در هر صورت آینده رو میدید و میفهمید که معجون عشقی در کاره! از شما چه پنهون، اون حتی همین الانشم آینده هایی رو پیش بینی کرده بود که توشون اعضای تیم عاشق و شیفته شدن. حتی با اینکه آریانا هنوز معجون رو بهشون نشون نداده بود.
- به مشکل خوردی نانا؟
- صدبار گفتم اون طوری صدام نز- صبر کن. عمو تال؟
- تعجب کردی؟ دیدم ذهنت مشغوله... گفتم بیام ببینم میتونم بهت کمک کنم؟
آریانا میدونست که آقای تال اهلِ دست دراز کردن برای کمک نیست... حتی اهلِ پا دراز کردن برای کمک هم نیست! کلا اهل کمک نیست، حتی اگه طرف مقابلش آریانا باشه. مگه اینکه بدونه یا سودی برای خودش داره یا میتونه به نوعی، خیلی محسوس آینده رو تغییر بده. و همچنین آریانا میدونست که ممکنه یه نکتهای رو این وسط فراموش کرده باشه... اما نمیفهمید اون نکته دقیقا چیه.
- تو میدونی که من کاری کردم عمو تال؟
- کار؟ یعنی داری بهم میگی یه کاری کردی که نمیدونی من میدونم اون کار رو کردی یا نکردی؟
- آره... آخه وقتی اینطوری یهویی میخوای کمکم کنی یعنی یه چیزی فهمیدی.
- آها... پس واقعا یه کاری کردی. میدونستما. هی آینده میره رو حالت استپ، بعدش شلَم شوربا میشه. بعد محو میشه... پس تقصیر توعه.
- مگه آینده هم میتونه شلم شوربا بشه؟
- آینده همه چیز میتونه بشه نانا. اما الان که وقت این حرفا نیست، بگو ببینم چی کار کردی.
آقای تال ناراحت نبود که آریانا چیزی رو ازش پنهان کرده، اصلا آقای تال ناراحت نمیشد! به خصوص از آدما. پس خیلی ریلکس و خندون روی صندلی نشست تا هم به حرف های آریانا گوش بده، هم یه فکری برای آیندهی شلم شوربای نامعلوم بکنه.
- من یه معجون عشق ساختم.
- جالب شد! معجون عشق برای چی؟
- درواقع یه دونه نیست... برای همتون درست کردم. که بخورین و مشکلاتتونو بذارین کنار.
- ببینم معجونتو؟
آریانا با کمی مکث و دو دلی، یکی از شیشه های معجون رو که پر از مادهی قرمز رنگِ عشق زا بود از جیبش درآورد و سمت آقای تال گرفت. مطمئن نبود که ممکنه آقای تال یهویی شیشه رو بشکنه یا نه، واسه همینم مکث میکرد و دو دل بود. اما نمیتونست که وقتی تا اینجای کار جلو اومده، یهو عقب بکشه و بگه همهش دروغ بود! البته آقای تال هیچوقت شیشه رو نمیشکست مگه اینکه آیندهی وحشتناکی براش میدید... و فعلا که ندیده بود! پس شیشه رو توی دستش میگیره و بو میکنه. و همون لمس کوتاه و بوی تند کافی بود تا همهی آینده های احتمالی جلوی چشماش شکل بگیرن. آینده هایی که شاید تا قبل از لمس معجون، خیلی محو و عجیب به نظر میرسیدن. شاید اگه کسی دیگه به جای آقای تال این آینده ها رو میدید، توی ذهنش همون کلمهی وحشتناک تداعی میشود و بعدش شیشهی معجون رو میشکست. اما جوری که آقای تال این کلمه رو معنا میکنه، با همهی آدم های دیگه متفاوته! برای همینم حتی با این که مشخص بود که آیندهی این معجون چقدر عجیب و شومه، نه تنها ازش وحشت نکرد، بلکه خوشحال شد. با خودش فکر کرد که بالاخره یه موضوعی برای خنده پیدا کرده!
- من میخورمش. بقیه هم میخورنش.
- واقعا؟
- آره! یه نقشهی خیلی خوب هم دارم.
و بعدش، دقیقا بعد از تموم کردن جملهش، همهی محتویاتِ داخل شیشه رو سر کشید و برای محکم کاری، لباشو لیس زد تا حتی یه قطره از مایع رو هم از دست نداده باشه.
نیم ساعت بعد، رختکن (جایی که همهی اعضا حضور دارن)
آقای تال و آریانا طی این نیم ساعتی که براتون اسکیپ کردم، همهی روش ها رو امتحان کردن. اما در آخر فهمیدن که درواقع مشکل اصلا از روش نیست! مشکل اینه که حتی اگه راهی پیدا کنن که اعضا اون معجون ها رو بخورن، بعضیاشون واقعا نمیتونن بخورنش! نه اینکه مشکل از محتوا و کاربرد معجون باشه، بلکه مشکل از خودِ مایع بودنه معجونه. مثلا دندون مصنوعی که هرچی معجون بخوره از همون پشتش میریزه زمین! یا ژله که اصلا معدهای برای هضم معجون نداره. پس چیکار باید میکردن؟ این چیزی بود که بیشتر از همه براش فسفر سوزوندن. چون حالا دیگه معجون درست شده بود. اون لحظه به این فکر کردن که ممکنه بتونن دوباره از روی دستور پخت، معجون رو به یه شکل دیگه درست کنن اما هیچ دستور پختی وجود نداشت که بخوان از اول و به یه شکل دیگه درستش کنن! انگار دستور پخت آب شده و توی زمین فرو رفته بود. پس تنها یه گزینه پیش روشون مونده بود که آقای تال پیشنهاد داد...
- نظرت چیه همهی معجون ها رو بریزیم تو این ظرف اسپری، بعد مثلِ عطر همه جای رختکن بزنیمش؟ از طریق بینی و تنفس میره تو ریه هاشون به هرحال.
- دندون مصنوعی چی؟
- برا اونم عطر روی بدنهش میشینه و به داخلش نفوذ میکنه.
- آره... آره! چرا خودم به ذهنم نرسید؟
- آهای شما دوتا، آقای تال و آریانا، اون پشت چی پچ پچ میکنین تو گوش هم؟
- هیچی والا نقل و نبات.
- همون که عمو تال گفت.
دیگه وقتی برای هدر دادن نداشتن! تنها راه نجات همین بود... پس همهی فسفر ها و فکر هاشونو جمع کردن و در آخر شروع به ریختن معجون ها توی یه بطریِ اسپری بزرگ کردن. کسی که بطری رو نگه داشته بود، آریانا بود. دلیلش هم واضحه که البته دوتاس! اولی این که بطری صورتی بود و آقای تال از این بطری های صورتیِ جلف استفاده نمیکرد، دوم هم این که هیچکس اجازه نمیداد آقای تال اسپری خوشبو کنندهش رو بزنه به رختکن! میدونین؟ به هرحال آقای تال یه دلقک بود... اسپری و عطر هاشم بوی دلقک و سیرک میداد. مطمئنم میفهمین منظورم چیه. مثلا بوی فیل و بادکنک و شیر و پلنگ!
- بچه ها بیاین اسپری جدیدی که خریدمو ببینین. الان همشو پیس پیس میکنم تو رختکن تا ببینین چه بوی خوبی داره.
- همشو؟ دو سه تا پیس هم بزنی کفایت میکنه.
- نزن تو ذوق بچه! آره پیس کن همشو عزیزدلم. پیس کن.
و اینگونه بود که آریانا پیس پیس کنان کل طولِ رختکن رو عرض کرد. شایدم طی کرد! در آخر هم با رضایت بطری رو دور انداخت و پیش بقیه نشست تا معجون اثر کنه.
بعد از اینکه معجون اثر میکنه:
از اونجا که آقای تال نیم ساعت زودتر از باقی بچه ها معدهی خودش رو با معجون آشنا کرده بود، و از طرفی همراه با بچه ها، حتی ریهش رو هم با معجون آشنا کرده بود، تاثیرش روی اون خیلی بیشتر از تاثیری بود که روی باقی بچه ها گذاشته بود! برای مثال، اون اوایل چسبیده بود به آستریکس و مدام دستشو توی حلق آستریکس فرو میکرد تا بتونه دندون های تیزشو لمس کنه.
- آه! آخه این خون آشام ها چقدر موجودات قشنگیان. میبینی آستریکس؟ احساس میکنم دارم عاشقِ یه دندون میشم... البته عاشق خودت هم میشما...
- چتا وثلِ ختل خلخند نمیجنی؟
آستریکس سعی نمیکرد دست آقای تال رو از حلقش بیرون بکشه! آخه چجوری دلش میومد اینهمه عشق رو پس بزنه وقتی خودشم سعی داشت دقیقا همینقدر عشق برای آقای تال و همهی اعضای دیگه خرج کنه؟ و البته همزمان داشت از تعجب هم شاخ درمیآورد! اولین بار بود که میدید لبخندِ روی لب های آقای تال انقدر طبیعی و بهتر شده. انگار رنگ عشق گرفته بود! واسه همینم نمیتونست مقاومت کنه و همینطوری که دست آقای تال توی حلقشه، ازش نپرسه که چرا مثل قبل لبخند نمیزنی؟ و آقای تال هم انقدر عاشقانه به حرفاش گوش میداد که تصمیم گرفت برای یک لحظه دستشو از حلق آستریکس بیرون بکشه تا بتونه جملاتی که آستریکس گفت رو رمز گشایی کنه.
و در سمتی دیگه، آریانا همهی شکلات لیمویی های داداشیش رو روی میز چیده بود و یکی یکی براشون اسم انتخاب میکرد چون توی همین چند دقیقهی پیش به این باور رسیده بود که باید به همه چیز عشق بورزه و همه چیز، شامل شکلات لیمویی هایی که انقد گناه دارن که حتی اسم ندارن هم میشد!
- اسم تو رو میذارم لیلیث. اسم تو رو هم کلثوم... ای الهی قربونتون برم. مجید، کجایی مجید؟ بیا با لیلیث ازدواج کن تا عشقتون رویایی تر بشه!
احتمالا اینم میدونین که مجید هم یکی از شکلات لیمویی های نر بود دیگه؟ بله. حتی شکلات لیمویی هایی که انقد گناه دارن که حتی اسم هم ندارن، همیشه نر و ماده دارن! مثلا همین ژلهی خودمون رو در نظر بگیرین. اونم از نژادِ شکلاتیونه به هرحال! و شاید باورش سخت باشه اما مادهس. یعنی اگه ماده نبود که اینطوری عاشقِ اژدها نمیشد. حتی همین الانشم که معجون روش اثر کرده بود، تلفنِ رختکن رو برداشته و به اژدها زنگ زده بود تا باهاش حرف بزنه! درسته که نمیتونست هیچ کلمهای ادا کنه، اما بلاب بلاب که میتونست بکنه.
و اون طرفِ دیگه، ابولولویی رو داشتیم که از کلاهِ آقای تال بیرون اومده بود و با عشق، کلاه رو توی بغلش گرفته بود. انگار تمام زیبایی های دنیا، توی اسکلت های کلاهِ یه دلقک جمع شده بودن! حتی روایتی داریم که میگه ابولولو اون روز در وصفِ کلاه شعر هم سرود. بعد ها شعرش یکی از اسکار های ماگلی مهم رو هم گرفت... اسمش چی بود؟ گِرَمی؟ نه نه! نمیخوام از الان آینده رو براتون اسپویل کنم اما این جایزه درواقع میرسه به خوانندگیِ آلبوس دامبلدور.
شاید با خودتون فکر کنین که خوانندگی؟ آلبوس دامبلدور؟ اصلا این دوتا کلمه، توی دنیا های متفاوتی زندگی میکنن! اما درحال حاضر با وجودِ معجون عشق، هرچیزی امکان پذیره. آلبوس که تحت تاثیر معجون قرار گرفته بود، انقدر عاشق شده بود که دنیا براش به شدت جذاب و زیبا به نظر میرسید. برای همینم همش در بابِ همه چیز آهنگ میخوند. احتمالا احساس میکرد که با آهنگ ها بهتر میتونه احساسش رو منتقل کنه. اون وسط سوسک بالدار و دندون مصنوعی هم براش ساز میزدن. دندون مصنوعی با کوبیدن دندوناش روی هم، صدای آهنگ رو درمیآورد و سوسک بالدار با کمکِ دمپایی هاش طبل میزد... و در آخر نقش جهانی که انگار معجون عشق رو اونم اثر داشت، چراغاشو رویایی کرده و مدام خاموش روشن میکرد تا با آلبوس همراهی کنه.
- من عاشق تر از پیشم، دارم عاشق ترم میشم! با تو چون شقایق ها، شرارهی آتیشم.
و همینطوری ادامه پیدا میکرد...
- من عاشق ترم از تو، دیوونه ترم از تو. اگه مجنونِ مجنونی، من مجنون ترم از تو! من بی تو نمیرقصم، من بی تو نمیخونم... نباشی در کنارِ من، من زنده نمیمونمممم.
حالا شاید براتون سوال شده باشه که این آهنگ رو برا کی میخوند؟ اینکه سوال نداره! برای ریشش میخوند که همیشه کنارش بوده و توی سختی و آسونی همراهیش کرده... و راستش رو بخواید، این نویسنده هم انقدر عشق و خوشحالی برتوانا رو به چشم دیده و روایت کرد که خودش هم کم کم داره قر گرفتنش میاد! پس دیگه وقتشه این پست رو همینجا تموم کنیم و بریم به خونه هامون. به امیدِ اینکه عشقِ برتوانا واقعا یه عشقِ ابدی بوده باشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
رئیس فدراسیون کوییدیچ، چوبدستیساز


سری اول دومین دوره لیگالیون کوییدیچ
بازی پنجم
سوژه: عشق ابدی!
تیمهای شرکت کننده: پیامبران مرگ (میهمان) - برتوانا (میزبان)
جاروی تیم میهمان: -
جاروی تیم میزبان: پاک جاروی ۱۱ - حذف یکی از بازیکنان تیم رقیب از مسابقه به قید قرعه، حذف بلاتریکس لسترنج.
تیمهای شرکت کننده: پیامبران مرگ (میهمان) - برتوانا (میزبان)
جاروی تیم میهمان: -
جاروی تیم میزبان: پاک جاروی ۱۱ - حذف یکی از بازیکنان تیم رقیب از مسابقه به قید قرعه، حذف بلاتریکس لسترنج.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
