جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

81 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
81 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل

کلاه‌فروشی جادویی کریستی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه برتی بات


آن روز کمی زودتر از روزهای معمول مغازۀ خود را باز کرده بودم. هوا هنوز کامل روشن نشده بود امّا مشتریان مغازۀ نان و شیرینی‌پزی، معمولاً سحرخیزتر از آن بودند که این مسئله باعث شود بیش از اندازه معطل بمانم. هنوز کلاهم را از سرم درنیاورده بودم که صدای زنگولۀ بالای در شنیده شد.

- سلام آقای بات؛ اخبار رو شنیدین؟

از ردای نیلی رنگش که با هلال‌های ماه تزئین شده بودند فهمیدم که او هم همانند من یک جادوگر است، هرچند که چهره‌اش برایم آنچنان آشنا نبود. من مشتری‌های زیادی نداشتم و همان‌هایی هم که داشتم، آنقدر وفادار بودند که بتوانم چهرۀ آنها را به‌خاطر بسپارم.

جعبه‌های شکلات قلبی را درون ویترین می‌چیدم. «روزتون بخیر آقای محترم. درمورد چه خبری صحبت می‌کنید؟»

مرد غریبه نگاهی به نان‌های روی پیشخان انداخت. پخت دیروز بودند امّا با سحری که روی آنها انجام داده بودم، هنوز تازگی خود را حفظ کرده بودند. بدون اجازۀ من یکی از نان‌ها را برداشت و گاز بزرگی از آن زد.

ابرو تاب دادم و به چهره‌اش که هنگام جویدن نان‌های نازنین من کش می‌آمد نگاهی کردم. دلم می‌خواست که هرچه سریع‌تر او را از مغازه بیرون کنم، البته پس از گرفتن خسارت بابت خورده شدن یکی از نان‌ها. ولی تصمیم گرفتم که اوّل ببینم قصد دارد چه خبری به من بدهد. با دهان پر گفت: اومم مممم ایممم مممم اموممم.» انتظار داشتم که متوجّه شود که به هیچ‌وجه نمی‌توانم حرف‌هایش را بفهمم و بهتر است که اوّل نانی که کش رفته را قورت بدهد. امّا انگار آنچنان برای خودش اهمیتی نداشت. با این حال بعد از دیدن نارضایتی در چهرۀ من، لقمه را قورت داد و دوباره حرفش را تکرار کرد: «همونی که می‌دونی دیشب شکست خورد.» و گاز دیگری به نان زد.

سینی در دستم به زمین افتاد و خمیرهایی که به شکل ستاره در آمده بودند کف زمین افتادند. با دهانی باز از حیرت، درحالی که نمی‌توانستم درست صحبت کنم، از شیشۀ در ورودی به بیرون نگاه کردم. خوشبختانه هنوز خبری از رهگذر دیگری نبود و این یعنی کسی قرار نبود حرف‌های ما را بشنود، یا از آن بدتر، ببیند که قصد دارم همان خمیرهایی که کف زمین افتاده را جمع کنم، روی سینی بگذارم و با همان‌ها بیسکوئیت بپزم.

مرد بی آنکه به من نگاهی بیاندازد، نان دیگری برداشت که باعث شد این‌بار با خشم بیش‌تری نگاهش کنم. دهان باز کردم تا چیزی به او بگویم امّا او زودتر از من گفت: «جالبی‌ش اینه که می‌گن توسطّ یه بچّۀ یک‌ساله شکست خورده. باورت می‌شه؟» و این‌بار نان را یک جا در دهانش جا داد.

بیش‌تر حواسم صرف نان‌های نازنینم بود که داشت در دهان آن جادوگر بد قواره خیس می‌خورد. امّیدوار بودم که بدون سیکل و نات به مغازۀ من نیامده باشد. امّا پس از گذشت ثانیه‌ای، انگار تازه فهمیده باشم چه اتفاقی رخ داده. با چشم‌هایی از حدقه در آمده گفتم: «گفتی اسمش رو نبر شکست خورده؟ توسطّ یک بچّه؟»

مرد با حرکت سرش حرفم را تصدیق کرد. سپس گفت: «این نون‌ها واقعاً خوشمزه‌ن. خوبه که ردایی که امروز پوشیدم جیب گسترش‌پذیر داره و می‌تونم همه‌شون رو با خودم ببرم. فکر می‌کنم امروز قرار باشه که حسابی با مشتری‌ها سرگرم بشی.»

- مشتری‌ها؟

- جشن دوست عزیزم! جشن! انتظار نداری که امروز رو بدون جشن سپری کنیم؟ و البته روزهای آینده رو؟ چه جشنی بدون شیرینی‌های خوشمزه امکان‌پذیره؟ من که در چنین روز خوبی به هیچ‌چیز نه نمی‌گم. خصوصاً به این نون‌های خوشمزه.

و نان دیگری در دهان گذاشت. ناگهان فکری مانند لامپ در ذهنم جرقه زد. اگر قرار است امروز به چیزی «نه» گفته نشود، چرا چیزی را پیشنهاد ندهم که دیگران معمولاً آن را تجربه نمی‌کنند؟ با بی‌میلی نمایشی‌ای گفتم: «اوه! اون نون‌های کسل‌کننده رو می‌گی؟ اونها چیز خاصی نیستن. همه‌جا می‌شه مثل اونها رو پیدا کرد. اصلاً اگه دوست داشته باشی می‌تونی همۀ اونها رو مجانی برداری...»

صدایم را پایین آوردم. فهمیدم که دارم بیش از اندازه افراط می‌کنم، برای همین حرفم را اصلاح کردم: «یا از اون هم بهتر دوست من. نظرت با یه تخفیف ده درصدی روی اون نون‌ها چیه؟ به هرحال همون‌طور که گفتم، اونها فقط نون معمولی‌ان. نون‌های معمولی که تو هر مغازۀ معمولی توی هر روز معمولی‌ای پیدا می‌شه...»

سر و گوش جادوگر نیلی‌پوش جنبید. با کنجکاوی نگاهی به اجناس در ویترین انداخت و گفت: «یعنی فکر می‌کنی می‌تونی چیزی بهتر از این نون‌ها رو بهم پیشنهاد بدی؟»

نگاهی به بشکه‌های خاک گرفتۀ محصول جدیدم که کنج مغازه رها شده بود انداختم. شکستی در شیرینی‌پزی. به‌طور معمول باید آنها را معدوم می‌کردم امّا هزینۀ بالای ساخت آنها باعث شده بود که فکر کنم شاید بتوانم به هر روشی آنها را بفروشم. با زیرکی گفتم: «بلّه دوست من. چیزی خاصّ و ویژه دارم. چیزی که مطمئنم هرگز تجربه نکردی. و شاید هرگز نتونی تجربه کنی.» به سمت بشکه‌ها رفتم و مشتی از چیزی که در آن بود برداشتم. آب‌نبات‌هایی رنگارنگ و لوبیا شکل. فکر می‌کردم که ظاهر جذّاب آنها می‌توانند مشتریان را جلب کنند، امّا طعمی که داشتند جالب نبود. ولی امروز روزی بود که شاید اوضاع تغییر می‌کرد.

با خنده به سمت مرد رفتم و مشتم را برایش باز کردم. لوبیاهای آب‌نباتی در دستم می‌درخشیدند. به خنده‌ای زیرکانه گفتم: «امروز روز شانس جادوگرانه دوست من. پس تو هم شانست رو امتحان کن. آب‌نبات اوّل رو می‌تونی رایگان برداری امّا آب‌نبات‌های بعدی هرکدوم 3 سیکل قیمت دارن. امّا هرگز نمی‌تونی حدس بزنی که پشت هر آبنبات چه مزه‌ای برای چشیدن وجود داره. شاید به اندازۀ خبری که امروز بهم دادی، خوشمزه باشه!»

برق حیرت در چشم جادوگر موج می‌زد و گفت: «اوه. پس تا امتحان نکنم... پس بذار رنگ محبوبم رو بردارم... نیلی رو...»

چشمانش را می‌چرخاند. آب‌نبات را در دهانش تاب می‌داد و مشخص بود می‌خواهد طعمش در تمام دهانش پخش شود. سپس چشمانش را محکم بست و زبانش را بیرون آورد و با صدای گرفته‌ای گفت: «مزۀ سرکه می‌ده.»

با ناامیدی به دیگر آب‌نبات‌های در دستم نگاهی انداختم. شاید باید شکست را می‌پذیرفتم. امّا مرد، چند سیکل روی میز گذاشت و گفت: «قرار نیست تسلیم بشم. امروز باید شانس بیارم. زودباش، بذار چندتا دیگه بردارم.»

سرفه کرد: «مزۀ دود ماشین می‌ده.»

یکی دیگر برداشت: «این یکی طعم هالوپینو داره... هرچند خیلی هم بدم نمی‌آد...»

پس از امتحان کردن آب‌نبات‌های متعدد و خرج کردن 5 گالیون و 11 سیکل، بالاخره انگار توانست به چیز دلنشینی برسد.

- خب. پرتقال طعم محبوبم نیست. امّا از قبلی که مایونز بود بهتره. می‌دونی چیه؟ همه باید این رو امتحان کنن.

10 گالیون دیگر روی میز گذاشت و گفت: «زود باش، یه پاکت بهم بده، باید بین بچّه‌ها پخشش کنم. مطمئنم هیچ‌کدومشون قرار نیست به اندازۀ من خوش‌شانس باشن، ولی بذار شانسشون رو امتحان کنن. راستی، اسم این آب‌نبات‌ها چیه؟»

فکر کردم. راستش آنقدر نسبت به آنها ناامید بودم که فکر نمی‌کردم قرار باشد موفق شوند، پس اوّلین چیزی که به ذهنم رسید را گفتم: «برتی بات؛ برتی باتز با طعم همه‌چیز.»

مرد لبخندی از سر رضایت زد. پاکت برتی باتزش را در دست گرفت و چند نان دیگر در جیبش گذاشت و سپس گفت: «روزتون خوش آقای بات. کسب و کار خوبی داشته باشین.»

حسابی به خودم مغرور شده بودم که امروز قرار است پس از پایان امپراطوری تلخ لرد سیاه، امپراطوری شیرین برتی بات طلوع کند. امّا سپس با دست ضربه‌ای به پیشانی زدم. مردک فقط پول برتی باتز را داده بود، نه پول نان‌های طفلکم را!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/15 22:20:08
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/15 22:38:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه هاگرید


بوجی بوجی شومپوسگومبولی جوجوجو نههه نههه بچه‌ی خووووب، گریه نکن، بوجی بوجی

این بچه چه گریه می‌کنه. مگه ننه‌بابات مُرده‌ن بچه؟! عه آره دیگه... آخییییی.... ننه‌بابات مُرده‌ن... بمیییییرم واسه یتیم‌بچه‌. گریه نکن عمو جون من دلم نازکه. نه نه گریه نکنه جوجوجو. بوجی بوجی.

"هاگرید هری پاتر نوزاد را که به دلیل حواس‌پرتی توی جیب پشتش جا گذاشته بود و رویش نشسته بود چند بار تکاند تا از حالت روزنامه به حالت قبل خودش برگردد."

نه نه تو گریه می‌کنی چون آوادا خوردی جوجو... نه نه الان خوب می‌شی الان خوب می‌شی

"آنقدر هاگرید بچه را تکان تکان داد که مغزش سانتریفیوژ شد و اینگونه شد که هورکراکسش تکامل یافت. سپس دوباره او را تا زد و این بار حواسش بود بچه را توی جیب جلوی کتش بگذارد. سوار موتور سیریوس شد و دوباره راه افتادند تا از روی بریستول رد بشوند."

آه دلم برات می‌سوزه هری پاتر کوچولو. عه راستی یادم رفت دقت کنم ببینم چشمای کی رو داری.

"هاگرید هری پاتر بچه را یک لحظه از جیب بیرون آورد، نیشگون گرفت تا بیدارش کند، چشم‌هایش را دید و دوباره داخل جیبش چپاند."

عزیییزمممم. چشمای مامانتو داری. یادم باشه بزرگ شدی این رو صد بار بهت بگم و به بقیه هم بسپرم هر بار می‌بیننت بهت یادآوری کنن چشمای مامانتو داری. این بچه همین الان بابا ننه‌ش رو از دست داده. ولی کاملاً ارزششو داشت. دیگه اسمشونبر نداریم. یووهوووو

"هاگرید از خود بیخود شده بود و آن بالا روی موتور شروع کرده بود به قِر دادن."

مگه حالی به آدم می‌مونه؟ نه والا. احوالی به آدم می‌مونه؟ نه بلا!

"در همین گیر و دار، هاگرید دست کرد در جیب کتش و شیشه‌ی عرق بیدمشک را بیرون کشید تا لبی تر کند، غافل از آنکه هری پاتر هم درست داخل همان جیب بود و با این کارش باعث شد بچه سُر بخورد و از آن بالا سقوط کند."

اوه شِتاب! اوه بچه! ای وای! نباید این کارو می‌کردم. هری نخور زمین می‌رسم بهتتت!!!

"هاگرید خیلی تلاش کرد قبل از اینکه بچه با زمین برخورد کند و به هفت قسمت مساوی تقسیم بشود به او برسد اما عرق بیدمشک باعث شده بود سرش گیج برود و نتواند درست تمرکز کند."

آهاااا گرفتمت!! اوفففف منم می‌تونستم جستجوگر خوبی بشما! چه اشتباهی کردم وقتی اومدن گفتن دوست داری تو تیم کوییدیچ باشی یا آشپزخونه، دومی رو انتخاب کردم. اکشال نداره عوضش الان دستپختم حرف نداره. هر کی خورده مُرده. عه این چیه؟ این که هری نیست!

"هاگرید به چیزی که توی مشت گره‌کرده‌اش شکار کرده بود نگاهی انداخت و فهمید به جای هری، دوباره همان شیشه‌ی عرق بیدمشک را قاپیده است! هری پاتر، پسری که در کمتر از 24 ساعت، دو بار زنده ماند، آن پایین درون بوته‌ای به سلامت به زمین رسیده بود."

اوه شانس آوردیما. نزدیک بود به فنا بری. عه این چیه رو پیشونیت؟ عِب نداره عوضش زنده‌ای و بزرگ می‌شی یادت می‌ره

"هاگرید بچه را داخل جیب کتش انداخت و دوباره سوار موتور شد و به پرواز درآمد تا قبل از آنکه بلای سومی سر بچه بیاید او را به دست دامبلدور برساند."
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/7/15 20:19:32
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1405 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه املاکی اجاره‌دهنده‌ی ویلای ساحلی


تا به حال توی عمرم هیچ احمقی حاضر نشده بود برای اون آلونک دوطبقه‌ی کوفتی 1000 پوند بده! اون هم واس یه شب!
حتی یه بار یه تهیه‌کننده‌ی فیلمای ترسناک دنبال یه لوکیشن خفن برا فیلمش بود و اومد سروخت خودم. اما ناکِس بیشتر از شبی 20 پوند حاضر نبود براش بسلفه. همون هم برام زیاد بود! آخه کِسی سگ مغزشو نگازیده پاشه بره اونجا. ولی این آقای تپل سیبیلو اینگا نافُرم دستش زیر ساطور بود. خلاصه که خودش و اون زن گردن‌دراز بلوندش و دو تا پسراش که اصلاً هم شباهتی به هم نداشتنو با یه قایق درب و داغون راهی کردم برن اونجا صفاااا کنن.

تجربه‌ی بی‌نظیری بود. معلومه امشب دارن شب سختیو تو این طوفان سر می‌کنن. معلوم نی بلکه‌م صبح که می‌رم سروقتشون، یکیشون از ترس ریغ رحمتو سر کشیده باشه. هه! به من چه! مگه با چماق افتاده بودم دنبالشون که الا و للا بایستی اون خراب‌شده رو از من اجاره کنین؟ خودشون با پای خودشون رفتن اونجا.

صبر کن بیبینم... حالا که بیشتر فکر می‌کنم، واقعاً چرا همچین کردن؟ ای وای من. نکنه کلک ملکی تو کارشونه؟ بذا پول‌ها رو ببینم... شاید تقلبیه؟ غلط نکنم این پولا رو از بانکی جایی دزدیدن و الان رفتن تو سوراخ موش قایم شدن تا آبا از آسیاب بیافته... اما... اما آخه یه زن و شوور و دو تا پسربچه چطور می‌تونن سارق بانک باشن...؟

نه... چ... چرا نتونن؟ اتفاقاً برای ردگم‌کنی همین کلکو سوار کردن. اصلاً حالا می‌فهمم چرا اون دو تا پسر اینقده با هم توفیر داشتن. یکیشون تپل و خیکی و تروتمیز و اون یکی ریقو و پوست استخون و شلخته با لباسایی که فقط تن جیب‌بُرای جن‌بچه‌ی خیابون شلوغ پشت خونه‌مون دیدم. آ... آره... دیگه شک ندارم که یه کاسه‌ای زیر اون نیم‌کاسه‌ی لامصبشونه...

ولی... ولی الان دیگه برای هر کاری دیره. کدوم احمقی به جز جانیا و دزدا تو این وقت شب وسط طوفان پامی‌شه بره اونجا؟ اونم برا اینکه مستأجرش رو بیرون کنه؟ نه... شتر دیدی ندیدی... اصلاً فردا صبح بیرونشون می‌کنم... یا اینکه... شاید تفنگ داشته باشن... ولش... فردا صبح به پلیس خبر می‌دم که اگه یه وخت یقه‌ی خودم رو گرفتن بگم من که خبر داده بودم...

واویلا این چه فکر و خیالایی بود با خودم کردم شب رو به خودم حروم کردم... بییخیال... همون شتر دیدم ندیدم... به من چه... امرو یه جغد کوفتی رو سر من خرابکاری کرد... شستم خبر شد که قراره یه شانسی بشینه دم خونه‌ام... حالا این خونواده‌ی مفلوک برام مهم شده؟ جهنم اسفل‌السافلین که هر چی هستن و هر نیت شومی که دارن... هزار پوند جیرینگی زدم به جیب صفا کردم...

بخوابم که شب دراز است...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/7/14 21:13:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 17:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه یک مرگ‌خوار بی‌ارباب
صبح آن روز، چیزی در هوا فرق داشت؛ نه آن‌قدر واضح که بتوانم با اطمینان بگویم چه اتفاقی افتاده، اما به اندازه‌ای که خواب را از سرم بپراند و مرا برای چند لحظه در تاریکی اتاق، بی‌حرکت و گوش‌به‌زنگ نگه دارد. صدای بال زدن جغدها از پشت پنجره می‌آمد؛ بیشتر از همیشه، بی‌وقفه و عجولانه، انگار خبر مهمی میان شهر دست‌به‌دست می‌شد و هیچ‌کس نمی‌خواست از آن عقب بماند.

چند لحظه بعد، صدای خنده‌ای از خیابان شنیدم. خنده. در چنین روز های وحشت‌ناکی؟

آرام از تخت پایین آمدم و به سمت پنجره رفتم. پرده را تنها به اندازه‌ی یک شکاف کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. مردم با عجله در رفت‌وآمد بودند، اما عجله‌شان شبیه روزهای عادی نبود؛ خبری در میانشان می‌چرخید که باعث شده بود حتی غریبه‌ها هم جلوی یکدیگر بایستند و با هیجان پچ‌پچ کنند.

گوشم را به پنجره نزدیک کردم.
- شنیدی؟
- آره... می‌گن حقیقت داره.
- اسمش رو نبر...

همین سه کلمه کافی بود. دستم ناخودآگاه روی پرده محکم شد.
- ...دیگه نیست.

برای چند ثانیه هیچ‌چیز نفهمیدم. نه ادامه‌ی حرفشان را شنیدم، نه صدای جغدها را، نه رفت‌وآمد مردم را. فقط به یک جمله فکر می‌کردم که مثل سنگی در ذهنم افتاده بود و هرچه بیشتر سعی می‌کردم از آن فرار کنم، بیشتر در وجودم فرو می‌رفت.

اسمش را نبر شکست خورده بود.
نه.
این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد.
تمام این سال‌ها، حتی وقتی از او دور بودم، به این فکر عادت کرده بودم که جایی در این دنیا، او هنوز هست. شاید نزدیک، شاید دور؛ اما هست. همین دانستن، هرچقدر هم ترسناک، نوعی اطمینان بود. دنیا قابل پیش‌بینی بود؛ تا وقتی او وجود داشت، می‌دانستم چه کسی قدرت دارد و چه کسی باید از آن قدرت بترسد.

اما حالا؟ اگر او نبود، آن چیزی که سال‌ها به آن تکیه کرده بودم هم دیگر وجود نداشت.

از پنجره فاصله گرفتم و وسط اتاق ایستادم. برای نخستین بار به این فکر کردم که شاید ترس من فقط از شکست او نیست؛ شاید چیزی که واقعاً وحشتم انداخته، این است که نمی‌دانم بعد از او چه کسی قرار است تعیین کند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هوای بیرون عجیب بود. مردم انگار دوباره یاد گرفته بودند آزادانه نفس بکشند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها با عجله به سمت دوستانشان می‌رفتند و بعضی‌ها حتی اشک شوق در چشم داشتند. من اما هرچه بیشتر در میانشان قدم می‌زدم، بیشتر احساس می‌کردم از دنیایی که سال‌ها در آن زندگی کرده بودم جدا افتاده‌ام.

در مسیر، چندین بار اسم خانواده‌ی پاتر را شنیدم. و بعد، نامی که بیشتر از همه تکرار می‌شد:
هری. پسری که زنده ماند.
پسری که ظاهراً همه‌چیز به او ختم می‌شد.

هر بار که این اسم را می‌شنیدم، سعی می‌کردم چهره‌ای برایش تصور کنم. چهره کودکی که گفته می‌شد توانسته در برابر اسمش را نبر دوام بیاورد و حالا تمام دنیای جادوگری درباره‌اش حرف می‌زد؛ اما نمی توانستم.

عجیب بود. ما سال‌ها به خودمان گفته بودیم که هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر او بایستد، اما حالا یک نوزاد، یا شاید بهتر بود بگویم یک نام، تبدیل به نماد شکست او شده بود.

ظهر که شد، خودم را به یکی از مکان‌هایی رساندم که می‌دانستم جادوگران رفت‌وآمد زیادی دارند. از دور ایستادم و فقط نگاه کردم. می‌خواستم بفهمم چه چیزی در چهره‌ی مردم تغییر کرده است.

می‌خواستم بدانم آیا کسی واقعاً مطمئن است که همه‌چیز تمام شده یا این شادی فقط نقابی است برای پنهان کردن ترسی که هنوز در دلشان مانده؟

اما هرچه بیشتر به اطرافم نگاه کردم، بیشتر فهمیدم که هیچ‌کس جواب روشنی برای چیزی که اتفاق افتاده ندارد. بعضی‌ها با شنیدن خبر، آسوده به نظر می‌رسیدند؛ انگار سال‌ها ترسی که روی شانه‌هایشان سنگینی می‌کرد، ناگهان کنار رفته باشد. بعضی دیگر اما هنوز با احتیاط حرف می‌زدند و مدام اطرافشان را زیر نظر داشتند، گویی می‌ترسیدند تنها با بلند گفتن نامش، دوباره همان وحشت قدیمی را به زندگی برگردانند.

من میان آن دو گروه ایستاده بودم؛ نه می‌توانستم مثل آن‌ها از شنیدن خبر خوشحال شوم و نه می‌توانستم وانمود کنم که از رفتنش چیزی را از دست نداده‌ام. بیشتر زندگی‌ام را در سایه‌ی ترس و فرمان‌های او گذرانده بودم و حالا، برای اولین بار، آن سایه دیگر بالای سرم نبود. عجیب بود که نبودنش، به جای آرامش، خلأیی درونم ساخته بود؛ خلأیی که نمی‌دانستم باید از آن بترسم یا آن را فرصتی برای شروع دوباره بدانم.

عصر، وقتی خورشید کم‌کم پایین می‌رفت، صدای جغدی را شنیدم که از بالای سرم عبور کرد. برای لحظه‌ای ایستادم و به آسمان نگاه کردم.

فکر کردم اگر خبر اشتباه باشد چه؟ اگر اسمش را نبر هنوز زنده باشد؟ اگر جایی، در مکانی که هیچ‌کس نمی‌داند، منتظر فرصتی برای بازگشت باشد؟

و اگر واقعاً تمام شده باشد... چه؟ آیا من باید از او متنفر باشم؟ آیا باید از شکستش خوشحال باشم؟ یا باید از خودم بپرسم چرا سال‌ها اجازه دادم ترس، جای تمام انتخاب‌هایم را بگیرد؟

برای اولین بار، سؤال دومی از ذهنم گذشت که از سؤال اول ترسناک‌تر بود:
اگر او برنگردد، من چه کسی هستم؟

سال‌ها خودم را با وفاداری به او تعریف کرده بودم. اسمش را نبر فقط ارباب من نبود؛ بخشی از هویتی بود که برای خودم ساخته بودم. حالا اگر واقعاً سقوط کرده بود، باید قبول می‌کردم که آن بخش از وجودم هم همراه او فرو ریخته است.

شب، وقتی به مخفیگاهم برگشتم، برخلاف همیشه چراغ را روشن نکردم. کنار پنجره نشستم و به تاریکی بیرون خیره شدم. صدای جشن هنوز از دور می‌آمد و هر از گاهی خنده‌ای در سکوت شب گم می‌شد.

همه تصور می‌کردند امروز آغاز آزادی است.
برای من، آغاز خلأ بود. دیگر کسی نبود که فرمان بدهد. دیگر کسی نبود که بگوید چه کسی دشمن است و چه کسی دوست.
دیگر نمی‌شد پشت نام او پنهان شد و تمام تصمیم‌های اشتباه را به حساب وفاداری گذاشت.

و شاید برای اولین بار، مجبور بودم با خود واقعی‌ام روبه‌رو شوم؛ با آدمی که پشت نقاب مرگخواری، سال‌ها از فکر کردن به عواقب انتخاب‌هایش فرار کرده بود.

آن شب، قبل از خواب، برای نخستین بار جرئت کردم سؤالی را از خودم بپرسم که سال‌ها حتی اجازه نداده بودم به ذهنم نزدیک شود:
اگر اسمش را نبر واقعاً شکست خورده باشد، پس تمام این سال‌ها برای چه چیزی جنگیدم؟

به تمام آن شب‌هایی فکر کردم که در تاریکی، به امید پیروزی او قدم برداشته بودم؛ به تمام آدم‌هایی که از آن‌ها روی برگردانده بودم، تمام ترس‌هایی که تحمل کرده بودم و تمام چیزهایی که به نام وفاداری از خودم قربانی کرده بودم. آن روزها همیشه فکر می‌کردم وقتی پیروز شویم، تمام این‌ها معنایی پیدا خواهند کرد؛ فکر می‌کردم روزی می‌رسد که به گذشته نگاه می‌کنم و از اینکه در کنار او ایستاده‌ام، احساس غرور خواهم کرد.

اما حالا، در سکوت اتاقی که حتی صدای نفس‌های خودم در آن شنیده می‌شد، برای نخستین بار هیچ جوابی برای خودم نداشتم.

شاید تمام این سال‌ها، بیشتر از آنکه برای او جنگیده باشم، برای فرار از ترس خودم جنگیده بودم. شاید پشت آن نقاب و آن نام، آدمی را پنهان کرده بودم که جرئت نداشت بدون فرمان دیگری تصمیم بگیرد، بدون اربابی باور کند و بدون ترسی بزرگ‌تر از خودش، مسیر زندگی‌اش را انتخاب کند.

بیرون، هنوز صدای شادی مردم شنیده می‌شد؛ مردمی که باور داشتند با شکست اسمش را نبر، چیزی به پایان رسیده و چیزی تازه آغاز شده است.

اما من می‌دانستم برای من، آن شب پایان یک جنگ نبود. آغاز روبه‌رو شدن با تمام چیزهایی بود که سال‌ها از دیدنشان فرار کرده بودم.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
«کلاه مادرم»
میخواستم خودم باشم،ولی من اون موقع یک سال م بوده.
صبح روز بعد،آماندا دیویس از تخت سلطنتی اش بلند میشود. در جا با تعداد زیادی از نامه ها مواجه میشود، اما هیچکدام را نمیخواند تا ظهر با ناهار آنها را چک کند.
مادام تسو، خدمتکار عمارت دیویس فمیلی وارد میشود، اماندا به سمت در میرود و هنگام رفتن سمت سرویس بهداشتی به مادام تسو میگوید صبحانه چه میخورد:« برام پنکیک با سس شکلات بگذار، هات چاکلت یادت نره! دستت درد نکنه.»
مادام تسو با احترام جواب میدهد:« بله خانم، راستی میدونید دیشب چی شده؟!»
- نه چی شده؟
کمی مایع به دستانش میزند و شروع به شستن دستش میشود.
- خانم دیشب اسمشو نبر از بین رفته! کل قدرتش رو از دست داده!
آماندا که در حال انجام روتین پوستی اش بود تعجب کرد و گفت:« مطمئنی؟ همون جادوگره که میگن تو انگلیس کل جامعه جادو گری رو تا نابودی برده؟!
خب بگو، چطوری؟!»
- خانم میگن رفته تا پسر پاتر ها رو بکشه ولی نتونسته و قدرتش رو از دست داده، خانم میگن پسره تونسته از بین ببرتش!
- پسره؟ مگه چند سالشه؟!
- میگن یه سالشه، هیچکس نمیدونه چطوری فقط همه خوشحالن. راستی جیمز و لیلی مردن!
اماندا خیلی ناراحت شد و قطره ای اشک در چشمانش حلقه زد:
خداوند مرلین بیامرزتشان انسان های بزرگ و خوبی بودند. خب برو صبحانه رو آماده کن، بچه هم بیار.
مادام تسو خدمتکار عمارت که ژاپنی بود، تعظیم کرد و رفت.
سر صبحانه نامه ها را هل هلکی خواند و برایشان جواب هایی نوشت و به مادام داد تا ببرد به جغد خانه.
تا شب اماندا زندگی ارام و روتینی خودش رو ادامه داد و همان اوضاع قبل را ادامه داد.
شب، وقتی رابرت دیویس، شوهرش به خانه آمد. خبر را جفتشان برای هم تعریف کردنند و خوشحال و شاد کنار هم شامشان را خوردنند.
وقتی راجر آسوده به خواب رفت، رابرت به آماندا گفت:
میخوای بریم بیرون؟ خونه بابام اینا جشن گرفتن! بیا بریم.
- باشه عزیزم، ولی بچه چی؟
- بچه که خوابه، مادام تسو هم حواسش هست، بیا بریم.
بعد آماندا حاضر شد و به مهمانی رفتن.

مهمانی عظیمی بود. با شکوه و پر از مهمان، شبیه بال ماسکه ها بود. تا شب انجا ماندند و سرگرم صحبت و شادی شدند. برگشتند سمت خانه و شب در قصرشلن آرام خوابیدند.

همه ی مردم با نهایت شادی ان شب خوشحالی میکردنند اما عده ای هم داغ دار بودند.
در این میان برای خانواده ما اون شب مثل شب ولنتاین یا بال ماسکه بود، مثل همیشه پر از تجملات و خوشحالی!

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر

قبل از اعلام جزئیات این برنامه، توجه شما رو به توضیحات پست اول تاپیک جلب می‌کنم تا با طرز کار این تاپیکِ تک‌پستی آشنا بشین. هم‌چنین فراموش نکنین ارسال هر پست در این تاپیک برای شما 10 گالیون به همراه میاره.
نقل قول:
سلام! به کلاه‌فروشی کریستی خوش اومدین!

اینجا می‌تونین به اندازه‌ی یک پست کلاه هرکس یا هر حتی هر چیزی رو که دوست دارین سرتون کنین و به اون شخص تبدیل بشین! از پیتر پتیگرو گرفته تا چوب‌دستی شکسته‌ی رون، حتی می‌تونین کلاهتون رو خودتون بسازین و از زبون صاحب دلخواهتون بنویسین! می‌تونین از زبون کولرهای ماگلی از گرمای هوا غر بزنین یا از روزمرگی هر کسی که کلاهش رو گرفتین بگین.

یادتون نره که بالای پستتون بنویسین کلاه چه کسی رو برداشتین!


سوژه:
به خطوط ابتدایی فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو برگردین. جایی که ورنون درزلی متوجه آدم‌ها و اتفاقات عجیبی در اطرافش می‌شه و حتی نامی از خانواده پاتر و پسری به اسم هری رو می‌شنوه. در همین موقعیت، هر شخص یا چیزی که می‌خواین رو انتخاب کنین و ماجرای باخبر شدنش از شکست لرد ولدمورت، واکنشش به این موضوع و کارایی که در اون روز انجام می‌ده رو شرح بدین.

شما می‌تونین جغدی باشین که بی‌وقفه خبر از این‌ور به اون‌ور می‌برین، ماگلی باشین که بی‌خبر از همه‌جا شاهد اتفاقات عجیبی در اطرافتون هستین، مینروا مک‌گونگالی باشین که از صبح تا شب محله پریوت درایو رو زیر نظر گرفته، جادوگر رندومی که از این واقعه خوش‌حاله و همراه بقیه جشن گرفته و شادی می‌کنه یا حتی مرگخواری که از شکست اربابش وحشت‌زده شده.

دست شما کاملا بازه که هرچند بار که می‌خواین در این تاپیک رول بزنین و تبدیل به هر شخص و هر چیزی که دوست دارین بشین و هر ماجرایی که براش در این روز رخ داده رو تعریف کنین.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1405 12:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه کلاه گروهبندی


هم‌صحبت روزها و شب‌های بلند من در هاگوارتز، زیبای مسحورکننده‌ی من؛ زمانی که همراه با آلبوس به مأموریتی ناشناخته می‌روی، نگران جانت نیستم اما همیشه نگاهم به جای خالی‌ات کنار میز آلبوس منتظر می‌ماند.

این بار اما چند هفته است که رفته‌اید. همینجا درست پیش چشمان من، زمانی که @کرنلیوس فاج، @دولورس آمبریج، @کینگزلی شکلبولت، پرسی ویزلی و داولیش آمده بودند تا دامبلدور را به جرم تشکیل ارتشی سری از دانش‌آموزان دور از چشم وزارتخانه در دل هاگوارتز دستگیر کنند و آلبوس دم زیبای تو را گرفت و با هم غیب شدید. خوب به یاد دارم چطور آلبوس آن چوبدستی کهن را تابی داد و حتی رفیق خودش کینگزلی را هم بیهوش کرد بدون اینکه کوچک‌ترین آسیبی به همکاران و دانش‌آموزان حاضر در اتاق کارش برساند.

درست به خاطر دارم تک تک آنها را در گروهشان قرار دادم و به خودم افتخار می‌کنم که حتی یک مورد اشتباه هم نداشته‌ام.

هری پاتر... پسری که انگار تکه‌ای از خود سالازار اسلیترین در روحش قرار داشت را به گریفیندور فرستادم؛ تنها کسی که تمام عمر طولانی‌ام من را دودل کرده بود اما به من، به خودش و به همه ثابت کرد گریفیندور بهترین انتخاب بوده است.

کاش دستی برای نوشتن داشتم یا پری برای پرواز تا بتوانم خودم را یا پیامم را به آن ققنوس زیبا برسانم؛ اما روزگار همیشه بازی‌های عجیبی با من کرده و تردید ندارم نقش مهمی در آینده‌ی این قلعه‌ی اسرارآمیز ایفا خواهم کرد. روزی خواهد رسید که همه خواهند فهمید من تنها یک کلاه گروهبندی ساده نیستم. روزی قصه‌ی من نوشته خواهد شد؛ جادوی پیچیده‌ای که حتی آلبوس دامبلدور هم از درک آن عاجز بوده، راهگشای نجات جهان جادویی‌مان خواهد شد...
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: شنبه 14 شهریور 1405 10:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

کلاه @دابی!

دابی آن شب تصمیم گرفته بود کاری را انجام بدهد که از نظر خودش بسیار مهم بود، بسیار خطرناک بود و احتمالاً اگر هر جادوگر عاقلی از آن باخبر می‌شد، اول ابرویش را بالا می‌انداخت و بعد آرام آرام از دابی فاصله می‌گرفت.

دابی می‌خواست یک کیک درست کند. نه یک کیک معمولی. یک کیک باشکوه، مجلسی و آن‌قدر بزرگ که اگر لازم می‌شد، خودش را پشت آن پنهان کند و تا سه روز کسی پیدایش نکند.

البته دابی در آشپزی تجربه چندانی نداشت. آخرین تجربه‌اش مربوط به روزی می‌شد که تصمیم گرفته بود برای خودش سوپ درست کند و به دلایلی که هنوز برای خودش هم روشن نبود، سوپ در نهایت روی سقف آشپزخانه قرار گرفته بود! اما دابی آدمی نبود که اجازه بدهد یک شکست کوچک، جلوی رؤیاهای بزرگش را بگیرد. مخصوصاً وقتی آن رؤیا شامل مقدار قابل توجهی خامه و شکر بود.

آشپزخانه در آن ساعت تقریباً خالی بود. چراغ‌های زردرنگ، میزهای چوبی و دیگ‌هایی که در سکوت کنار دیوار ایستاده بودند، همه چیز را طوری نشان می‌دادند که انگار آشپزخانه هم ترجیح می‌داد در این ماجرا دخالتی نداشته باشد. دابی چهارپایه‌ای زیر پایش گذاشته بود و با جدیت تمام به یک کاسه‌ی بزرگ نگاه می‌کرد.

روی میز، آرد ریخته بود. کنار آرد، تخم‌مرغ شکسته‌ای قرار داشت که نیمی از آن روی میز و نیم دیگرش روی گوش دابی بود. کمی شکر روی زمین پخش شده بود و یک قاشق هم به شکلی کاملاً نامشخص داخل پارچ آب گیر کرده بود. تنها چیزی که هنوز سالم مانده بود، خود دابی بود؛ و با توجه به سابقه‌ی آشپزی‌اش، این وضعیت احتمالاً موقتی بود.

دابی دست‌هایش را به کمر زد و با رضایت به شاهکار نیمه‌کاره‌اش نگاه کرد.

- دابی حتماً تانست درست کند!

و سرش را با اعتمادبه‌نفسی تکان داد که بیشتر مناسب فرماندهی ارتش DA. 2 بود تا پختن کیک. بعد، بدون آن‌که دلیل مشخصی داشته باشد، سه قاشق شکر دیگر داخل کاسه ریخت. چند لحظه مکث کرد. به شکرها نگاه کرد. سپس  سه‌چهار قاشق دیگر هم اضافه کرد، چون دابی به این نتیجه رسیده بود که کیک هرچه شیرین‌تر باشد، حتماً بهتر است. این نتیجه‌گیری از نظر علمی هیچ پایه‌ای نداشت، اما دابی هم ظاهراً اعتقاد چندانی به علم نداشت.

مشکل اصلی زمانی شروع شد که دابی تصمیم گرفت مواد را هم بزند. ابتدا با قاشق شروع کرد. بعد با دو قاشق. بعد به این نتیجه رسید که دو قاشق برای چنین کار مهمی کافی نیست و یک ملاقه برداشت. ملاقه در کاسه چرخید و مقدار قابل توجهی از مخلوط کیک را به اطراف پرتاب کرد. دیوار سفید شد. میز سفید شد. زمین سفید شد. دماغ دابی هم سفید شد. دابی چند ثانیه بی‌حرکت ماند و بعد به انعکاس خودش روی سطح براق قابلمه نگاه کرد. موجود کوچکی با دو گوش بزرگ و صورتی، دماغی پوشیده از آرد و چشمانی که آشکارا از تصمیمات صاحبشان رضایت نداشتند، به او خیره شده بود.

- کیک قربان داشت به جاهای خوب‌خوب رسید!

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. دابی خشک شد. ملاقه هنوز در دستش بود و یک قطره از مخلوط کیک هم از نوک آن آویزان مانده بود. قدم‌ها نزدیک‌تر شدند. 

او ملاقه را روی میز گذاشت، سریع از چهارپایه پایین آمد و پشت یک دیگ بزرگ پنهان شد. گوش‌هایش از لبه‌ی دیگ بیرون مانده بودند، اما دابی ظاهراً معتقد بود اگر خودش کسی را نبیند، دیگران هم نمی‌توانند او را ببینند. قدم‌ها درست پشت در متوقف شدند.

دابی نفسش را حبس کرد.

دستگیره‌ی در پایین رفت.

و درست در همان لحظه، کیکی که هنوز حتی وارد فر نشده بود، با صدایی آرام از داخل کاسه بالا آمد و روی زمین افتاد.

دابی چشم‌هایش را بست.

- انگار کیک قربان هم خواست پناه گرفت! کیک قربان نترسید!

دابی از جا بلند شد. پرید روی میز و در همان لحظه‌ای که در باز شد، پرید روی فرد ناشناس و آن‌قدر اردنگی حواله‌اش کرد که طرف رفت خانه‌شان آب‌هویج بنوشد!

- دابی کیک قربان رو نجات داد! دابی خوب! 

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 11:21:33
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 11:23:03
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 12:55:55
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه آلبوس دامبلدور

ساعت ۵:۱۷ صبح، دفتر مدیر. من، آلبوس دامبلدور، با چشمانی که هنوز بویِ خوابِ شبِ قبل را می‌داد، پشت میزِ چند صدساله‌ام نشسته بودم و به یک جعبه‌ی آبنباتِ لیمویی خالی خیره بودم. نه از غم، نه از عصبانیت، بلکه از این که دیشب، به طرزِ غیرقابل‌توجیهی، تمامِ آبنبات‌هایم را خورده بودم و حالا، با یک فنجان چایِ تلخ و یک جعبه‌ی خالی، باید روزم را شروع می‌کردم. فاجعه‌ای به مراتب بزرگ‌تر از ظهورِ لرد سیاه.

همان‌طور که داشتم تلاش می‌کردم با چای، طعمِ آبنبات را در ذهنم بازسازی کنم، درِ دفتر باز شد و اسنیپ، با همان چهره‌ای که انگار تمامِ شادی‌های جهان را یکجا بلعیده بود، وارد شد و با لحنی که از بی‌خوابیِ شب‌هایِ پیاپی می‌آمد، گفت:

· «پروفسور، دوباره کلاسِ معجون‌سازی من، یک ساعتِ دیگر تعطیل شد. یک دانش‌آموز، دیگه معجونِ انفجاری درست کرد. این سومین بار در این ماه است. راستش، من دیگر نمیدانم که آیا این بچه‌ها، عمداً می‌خواهند کلِ هاگوارتز را به آتش بکشند، یا فقط از دیدنِ من، به این نتیجه می‌رسند که دیوانه‌وارترین کارها، بهترین کارها هستند.»

من، با لبخندی که پشتِ ریشِ سفیدم پنهان بود، گفتم:

· «سوروس، عزیزم، اینها بچه‌اند. بچه‌ها عاشقِ آتش‌اند. من خودم در جوانی، یک بار یک کلبه را آتش زدم. آن موقع، خیلی هم خوش گذشت. البته بعداً فهمیدم که آن کلبه، خانه‌ی یکی از فونیکس‌ها بود و برای همین، آتش، هیچ‌وقت تمامش نکرد.»

اسنیپ، با نگاهی که می‌گفت «این بزرگ‌ترین اشتباهِ تاریخِ آموزشِ جادو است»، پاسخ داد:

· «پس شما هم، در جوانی، دیوانه بودید؟»
· «نه، سوروس. من هنوز هم دیوانه‌ام. فقط الآن، دیوانگیِ من، به شکلِ خوردنِ آبنباتِ لیمویی در ساعتِ ۵ صبح است.»

ناگهان، فونیکسِ من، فاکس، با بال‌هایی که از میانِ شعله‌ها بیرون آمد، واردِ دفتر شد. من با خوش‌حالی گفتم: «آه! فاکس! امیدوارم که یک آبنباتِ جدید برایم آورده باشی!»
فاکس، با نگاهی که می‌گفت «من یک فونیکس هستم، نه یک پیکِ آبنبات‌فروشی»، یک نامه از منقارش رها کرد و روی میزم انداخت.

نامه را باز کردم و خواندم. از سویِ گریندلوالد بود. با خطی که انگار با نوکِ چوبدستیِ خودش روی دیوارِ یک سیاه‌چال کشیده شده بود، نوشته شده بود:

· «آلبوس، تو و قورت‌دادنِ آبنبات‌های لیمویی را می‌شناسم. اما این بار، یک چیزِ بهتر از آبنبات دارم: خبرِ بازگشتِ یک شیءِ جادویی که فکر می‌کردیم برای همیشه گم شده است. پاتیلِ طلاییِ هافلپاف، همان پاتیلی که با یک قاشقِ چوبی می‌تواند هر معجونی را به طلایِ خالص تبدیل کند، پیدا شده است. اگر این خبر را باور نمی‌کنی، تو هم مثلِ من دیوانه‌ای. اما من که این نامه را نوشتم، مطمئنم که تو دیوانه‌ای!»

من، نامه را با همان لحنِ همیشگی، با صدای بلند برای اسنیپ خواندم و گفتم: «سوروس، به نظر می‌رسد که یک سفرِ کوچک به یک سیاه‌چالِ باستانی در پیش داریم. البته اگر تو بخواهی. اگر نه، من خودم می‌روم. راستش، مدت‌هاست که یک سفرِ خوب، به من دست نداده است. آخرین بار، وقتی برای خریدِ آبنبات به دهکده‌ی هاگزمید رفته بودم، با یک گرگینه روبرو شدم که مثلِ یک مارمولک از درخت بالا رفت. خیلی هم بامزه بود.»

اسنیپ، با آهی که از عمقِ وجودش برخاست، گفت:

· «پروفسور، من با شما می‌آیم. اما به شرطی که در طولِ سفر، هیچ‌گونه آبنباتی به من تعارف نکنید. و لطفاً، اگر با گرگینه‌ای روبرو شدیم، به جایِ بالا رفتن از درخت، طلسمِ مبارزه را به کار ببرید. من برایِ تماشایِ شما روی درخت، سنِ مناسبی ندارم.»

من، لبخندی زدم و گفتم: «سوروس، این اولین بار است که می‌بینم یک معجون‌سازِ حرفه‌ای، به جایِ معجون، از شوخ‌طبعی استفاده می‌کند. بسیار خب، برو وسایلت را جمع کن. قرار است یک ماجراجوییِ خوب داشته باشیم.»

و وقتی اسنیپ از دفتر بیرون رفت، من به جعبه‌ی خالیِ آبنبات نگاه کردم و با خودم گفتم: «شاید این پاتیلِ طلایی، بتواند یک آبنباتِ جاودانه درست کند... با طعمِ لیمو و مقداری جادویِ سیاه. مرلین، چه روزِ خوبی خواهد شد!»

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه پروفسور مینروا مک‌گونگال


امروز صبح، مثل هر روز صبح طی پنجاه سال گذشته، رأس ساعت 5:00 چشم‌هایم را باز کردم. کش و قوسی به خودم دادم و بعد از خمیازه‌ای که از سال‌ها پیش اجازه‌ی کشیدنش را روزی یک بار به خودم داده بودم، روتین صبحگاهی‌ام را آغاز کردم. همه‌چیز درست بود. در این سال‌ها، هیچ برف و بارانی باعث نشده است از سیلابس درسی‌ام برای هیچ‌کدام از پایه‌ها عقب بمانم. همیشه به‌اندازه‌ی سه جلسه عقب افتادن در سیلابس فضا می‌گذارم اما تابه‌حال پیش نیامده از آن سه جلسه استفاده‌ای به‌جز "مرور نکات و آزمون‌های غافل‌گیرکننده" داشته باشم.

- صبحتون بخیر پروفسور دامبلدور. می‌بینم که سحرخیز شدید.
- اوه مینروا، کسی جز من و تو اینجا نیست. چقدر رسمی حرف می‌زنی.
- تقصیر من نیست که اساتید منتخب شما رأس ساعت 6:30 برای صبحانه در تالار اصلی حضور پیدا نمی‌کنن پروفسور. جای تعجبه که شما کجا اینجا کجا؟
- واقعاً فکر می‌کنی عسل و سرشیری که به‌تازگی از خاورمیانه برامون اومده رو از دست می‌دادم؟

چشمکی که دامبلدور به من می‌زند باعث نمی‌شود آهی از سر افسوس نکشم. گاهی با خودم می‌گویم اگر هاگوارتز مبتنی بر جادوهای باستانی بنا نشده بود، با این نحوه‌ی مدیریت آلبوس دامبلدور خیلی وقت پیش بسته می‌شد.

- پروفسور، می‌خواستم در مورد استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه ازتون بپرسم.
- مینروا واقعاً لازم نیست چیزی بپرسی. خودم همون لحظه که اسمش رو اعلام کردم از نگاه خشمگینت خوندم که چقدر با این قضیه مخالفی. ولی من سر حرفم هستم. امسال فقط گیلدروی لاکهارت می‌تونه این سِمَت رو داشته باشه.

ابرویم از تعجب بالا می‌رود.
- امسال؟ منظورتون اینه که سال دیگه نیست؟
- اوووه عسل رو ببین چه کشی میاد! اوه سرشیر تازه!

باز هم همان رفتار. همیشه وقتی می‌خواهد از پاسخ به سوالات سخت طفره برود همین کار را می‌کند. خاطره‌ی آبنبات لیمویی دوازده سال پیش در خانه‌ی ماگل‌هایی که از هری پاتر مراقبت می‌کنند هنوز در ذهنم است. شک ندارم در این طفره رفتن او هم رازی نهفته است.

صبحانه‌ام را می‌خورم و به روزهای سختی فکر می‌کنم که در پیش داریم.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.