آن روز کمی زودتر از روزهای معمول مغازۀ خود را باز کرده بودم. هوا هنوز کامل روشن نشده بود امّا مشتریان مغازۀ نان و شیرینیپزی، معمولاً سحرخیزتر از آن بودند که این مسئله باعث شود بیش از اندازه معطل بمانم. هنوز کلاهم را از سرم درنیاورده بودم که صدای زنگولۀ بالای در شنیده شد.
- سلام آقای بات؛ اخبار رو شنیدین؟
از ردای نیلی رنگش که با هلالهای ماه تزئین شده بودند فهمیدم که او هم همانند من یک جادوگر است، هرچند که چهرهاش برایم آنچنان آشنا نبود. من مشتریهای زیادی نداشتم و همانهایی هم که داشتم، آنقدر وفادار بودند که بتوانم چهرۀ آنها را بهخاطر بسپارم.
جعبههای شکلات قلبی را درون ویترین میچیدم. «روزتون بخیر آقای محترم. درمورد چه خبری صحبت میکنید؟»
مرد غریبه نگاهی به نانهای روی پیشخان انداخت. پخت دیروز بودند امّا با سحری که روی آنها انجام داده بودم، هنوز تازگی خود را حفظ کرده بودند. بدون اجازۀ من یکی از نانها را برداشت و گاز بزرگی از آن زد.
ابرو تاب دادم و به چهرهاش که هنگام جویدن نانهای نازنین من کش میآمد نگاهی کردم. دلم میخواست که هرچه سریعتر او را از مغازه بیرون کنم، البته پس از گرفتن خسارت بابت خورده شدن یکی از نانها. ولی تصمیم گرفتم که اوّل ببینم قصد دارد چه خبری به من بدهد. با دهان پر گفت: اومم مممم ایممم مممم اموممم.» انتظار داشتم که متوجّه شود که به هیچوجه نمیتوانم حرفهایش را بفهمم و بهتر است که اوّل نانی که کش رفته را قورت بدهد. امّا انگار آنچنان برای خودش اهمیتی نداشت. با این حال بعد از دیدن نارضایتی در چهرۀ من، لقمه را قورت داد و دوباره حرفش را تکرار کرد: «همونی که میدونی دیشب شکست خورد.» و گاز دیگری به نان زد.
سینی در دستم به زمین افتاد و خمیرهایی که به شکل ستاره در آمده بودند کف زمین افتادند. با دهانی باز از حیرت، درحالی که نمیتوانستم درست صحبت کنم، از شیشۀ در ورودی به بیرون نگاه کردم. خوشبختانه هنوز خبری از رهگذر دیگری نبود و این یعنی کسی قرار نبود حرفهای ما را بشنود، یا از آن بدتر، ببیند که قصد دارم همان خمیرهایی که کف زمین افتاده را جمع کنم، روی سینی بگذارم و با همانها بیسکوئیت بپزم.
مرد بی آنکه به من نگاهی بیاندازد، نان دیگری برداشت که باعث شد اینبار با خشم بیشتری نگاهش کنم. دهان باز کردم تا چیزی به او بگویم امّا او زودتر از من گفت: «جالبیش اینه که میگن توسطّ یه بچّۀ یکساله شکست خورده. باورت میشه؟» و اینبار نان را یک جا در دهانش جا داد.
بیشتر حواسم صرف نانهای نازنینم بود که داشت در دهان آن جادوگر بد قواره خیس میخورد. امّیدوار بودم که بدون سیکل و نات به مغازۀ من نیامده باشد. امّا پس از گذشت ثانیهای، انگار تازه فهمیده باشم چه اتفاقی رخ داده. با چشمهایی از حدقه در آمده گفتم: «گفتی اسمش رو نبر شکست خورده؟ توسطّ یک بچّه؟»
مرد با حرکت سرش حرفم را تصدیق کرد. سپس گفت: «این نونها واقعاً خوشمزهن. خوبه که ردایی که امروز پوشیدم جیب گسترشپذیر داره و میتونم همهشون رو با خودم ببرم. فکر میکنم امروز قرار باشه که حسابی با مشتریها سرگرم بشی.»
- مشتریها؟
- جشن دوست عزیزم! جشن! انتظار نداری که امروز رو بدون جشن سپری کنیم؟ و البته روزهای آینده رو؟ چه جشنی بدون شیرینیهای خوشمزه امکانپذیره؟ من که در چنین روز خوبی به هیچچیز نه نمیگم. خصوصاً به این نونهای خوشمزه.
و نان دیگری در دهان گذاشت. ناگهان فکری مانند لامپ در ذهنم جرقه زد. اگر قرار است امروز به چیزی «نه» گفته نشود، چرا چیزی را پیشنهاد ندهم که دیگران معمولاً آن را تجربه نمیکنند؟ با بیمیلی نمایشیای گفتم: «اوه! اون نونهای کسلکننده رو میگی؟ اونها چیز خاصی نیستن. همهجا میشه مثل اونها رو پیدا کرد. اصلاً اگه دوست داشته باشی میتونی همۀ اونها رو مجانی برداری...»
صدایم را پایین آوردم. فهمیدم که دارم بیش از اندازه افراط میکنم، برای همین حرفم را اصلاح کردم: «یا از اون هم بهتر دوست من. نظرت با یه تخفیف ده درصدی روی اون نونها چیه؟ به هرحال همونطور که گفتم، اونها فقط نون معمولیان. نونهای معمولی که تو هر مغازۀ معمولی توی هر روز معمولیای پیدا میشه...»
سر و گوش جادوگر نیلیپوش جنبید. با کنجکاوی نگاهی به اجناس در ویترین انداخت و گفت: «یعنی فکر میکنی میتونی چیزی بهتر از این نونها رو بهم پیشنهاد بدی؟»
نگاهی به بشکههای خاک گرفتۀ محصول جدیدم که کنج مغازه رها شده بود انداختم. شکستی در شیرینیپزی. بهطور معمول باید آنها را معدوم میکردم امّا هزینۀ بالای ساخت آنها باعث شده بود که فکر کنم شاید بتوانم به هر روشی آنها را بفروشم. با زیرکی گفتم: «بلّه دوست من. چیزی خاصّ و ویژه دارم. چیزی که مطمئنم هرگز تجربه نکردی. و شاید هرگز نتونی تجربه کنی.» به سمت بشکهها رفتم و مشتی از چیزی که در آن بود برداشتم. آبنباتهایی رنگارنگ و لوبیا شکل. فکر میکردم که ظاهر جذّاب آنها میتوانند مشتریان را جلب کنند، امّا طعمی که داشتند جالب نبود. ولی امروز روزی بود که شاید اوضاع تغییر میکرد.
با خنده به سمت مرد رفتم و مشتم را برایش باز کردم. لوبیاهای آبنباتی در دستم میدرخشیدند. به خندهای زیرکانه گفتم: «امروز روز شانس جادوگرانه دوست من. پس تو هم شانست رو امتحان کن. آبنبات اوّل رو میتونی رایگان برداری امّا آبنباتهای بعدی هرکدوم 3 سیکل قیمت دارن. امّا هرگز نمیتونی حدس بزنی که پشت هر آبنبات چه مزهای برای چشیدن وجود داره. شاید به اندازۀ خبری که امروز بهم دادی، خوشمزه باشه!»
برق حیرت در چشم جادوگر موج میزد و گفت: «اوه. پس تا امتحان نکنم... پس بذار رنگ محبوبم رو بردارم... نیلی رو...»
چشمانش را میچرخاند. آبنبات را در دهانش تاب میداد و مشخص بود میخواهد طعمش در تمام دهانش پخش شود. سپس چشمانش را محکم بست و زبانش را بیرون آورد و با صدای گرفتهای گفت: «مزۀ سرکه میده.»
با ناامیدی به دیگر آبنباتهای در دستم نگاهی انداختم. شاید باید شکست را میپذیرفتم. امّا مرد، چند سیکل روی میز گذاشت و گفت: «قرار نیست تسلیم بشم. امروز باید شانس بیارم. زودباش، بذار چندتا دیگه بردارم.»
سرفه کرد: «مزۀ دود ماشین میده.»
یکی دیگر برداشت: «این یکی طعم هالوپینو داره... هرچند خیلی هم بدم نمیآد...»
پس از امتحان کردن آبنباتهای متعدد و خرج کردن 5 گالیون و 11 سیکل، بالاخره انگار توانست به چیز دلنشینی برسد.
- خب. پرتقال طعم محبوبم نیست. امّا از قبلی که مایونز بود بهتره. میدونی چیه؟ همه باید این رو امتحان کنن.
10 گالیون دیگر روی میز گذاشت و گفت: «زود باش، یه پاکت بهم بده، باید بین بچّهها پخشش کنم. مطمئنم هیچکدومشون قرار نیست به اندازۀ من خوششانس باشن، ولی بذار شانسشون رو امتحان کنن. راستی، اسم این آبنباتها چیه؟»
فکر کردم. راستش آنقدر نسبت به آنها ناامید بودم که فکر نمیکردم قرار باشد موفق شوند، پس اوّلین چیزی که به ذهنم رسید را گفتم: «برتی بات؛ برتی باتز با طعم همهچیز.»
مرد لبخندی از سر رضایت زد. پاکت برتی باتزش را در دست گرفت و چند نان دیگر در جیبش گذاشت و سپس گفت: «روزتون خوش آقای بات. کسب و کار خوبی داشته باشین.»
حسابی به خودم مغرور شده بودم که امروز قرار است پس از پایان امپراطوری تلخ لرد سیاه، امپراطوری شیرین برتی بات طلوع کند. امّا سپس با دست ضربهای به پیشانی زدم. مردک فقط پول برتی باتز را داده بود، نه پول نانهای طفلکم را!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










این بچه همین الان بابا ننهش رو از دست داده. ولی کاملاً ارزششو داشت. دیگه اسمشونبر نداریم. یووهوووو
عه این چیه؟ این که هری نیست!


از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین




کیک قربان نترسید!
دابی خوب!
