انصرافتنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
انصراف
انصرافهوریس اسلاگهورن
به نفع پرنتیس گاتو
دابی
ستاد انتخاباتی
انصرافتلما هلمز
به نفع سیبل تریلانی
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
کلاهفروشی جادویی کریستی

صبح آن روز، چیزی در هوا فرق داشت؛ نه آنقدر واضح که بتوانم با اطمینان بگویم چه اتفاقی افتاده، اما به اندازهای که خواب را از سرم بپراند و مرا برای چند لحظه در تاریکی اتاق، بیحرکت و گوشبهزنگ نگه دارد. صدای بال زدن جغدها از پشت پنجره میآمد؛ بیشتر از همیشه، بیوقفه و عجولانه، انگار خبر مهمی میان شهر دستبهدست میشد و هیچکس نمیخواست از آن عقب بماند.
چند لحظه بعد، صدای خندهای از خیابان شنیدم. خنده. در چنین روز های وحشتناکی؟
آرام از تخت پایین آمدم و به سمت پنجره رفتم. پرده را تنها به اندازهی یک شکاف کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. مردم با عجله در رفتوآمد بودند، اما عجلهشان شبیه روزهای عادی نبود؛ خبری در میانشان میچرخید که باعث شده بود حتی غریبهها هم جلوی یکدیگر بایستند و با هیجان پچپچ کنند.
گوشم را به پنجره نزدیک کردم.
- شنیدی؟
- آره... میگن حقیقت داره.
- اسمش رو نبر...
همین سه کلمه کافی بود. دستم ناخودآگاه روی پرده محکم شد.
- ...دیگه نیست.
برای چند ثانیه هیچچیز نفهمیدم. نه ادامهی حرفشان را شنیدم، نه صدای جغدها را، نه رفتوآمد مردم را. فقط به یک جمله فکر میکردم که مثل سنگی در ذهنم افتاده بود و هرچه بیشتر سعی میکردم از آن فرار کنم، بیشتر در وجودم فرو میرفت.
اسمش را نبر شکست خورده بود.
نه.
این نمیتوانست حقیقت داشته باشد.
تمام این سالها، حتی وقتی از او دور بودم، به این فکر عادت کرده بودم که جایی در این دنیا، او هنوز هست. شاید نزدیک، شاید دور؛ اما هست. همین دانستن، هرچقدر هم ترسناک، نوعی اطمینان بود. دنیا قابل پیشبینی بود؛ تا وقتی او وجود داشت، میدانستم چه کسی قدرت دارد و چه کسی باید از آن قدرت بترسد.
اما حالا؟ اگر او نبود، آن چیزی که سالها به آن تکیه کرده بودم هم دیگر وجود نداشت.
از پنجره فاصله گرفتم و وسط اتاق ایستادم. برای نخستین بار به این فکر کردم که شاید ترس من فقط از شکست او نیست؛ شاید چیزی که واقعاً وحشتم انداخته، این است که نمیدانم بعد از او چه کسی قرار است تعیین کند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.
لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هوای بیرون عجیب بود. مردم انگار دوباره یاد گرفته بودند آزادانه نفس بکشند. بعضیها میخندیدند، بعضیها با عجله به سمت دوستانشان میرفتند و بعضیها حتی اشک شوق در چشم داشتند. من اما هرچه بیشتر در میانشان قدم میزدم، بیشتر احساس میکردم از دنیایی که سالها در آن زندگی کرده بودم جدا افتادهام.
در مسیر، چندین بار اسم خانوادهی پاتر را شنیدم. و بعد، نامی که بیشتر از همه تکرار میشد:
هری. پسری که زنده ماند.
پسری که ظاهراً همهچیز به او ختم میشد.
هر بار که این اسم را میشنیدم، سعی میکردم چهرهای برایش تصور کنم. چهره کودکی که گفته میشد توانسته در برابر اسمش را نبر دوام بیاورد و حالا تمام دنیای جادوگری دربارهاش حرف میزد؛ اما نمی توانستم.
عجیب بود. ما سالها به خودمان گفته بودیم که هیچکس نمیتواند در برابر او بایستد، اما حالا یک نوزاد، یا شاید بهتر بود بگویم یک نام، تبدیل به نماد شکست او شده بود.
ظهر که شد، خودم را به یکی از مکانهایی رساندم که میدانستم جادوگران رفتوآمد زیادی دارند. از دور ایستادم و فقط نگاه کردم. میخواستم بفهمم چه چیزی در چهرهی مردم تغییر کرده است.
میخواستم بدانم آیا کسی واقعاً مطمئن است که همهچیز تمام شده یا این شادی فقط نقابی است برای پنهان کردن ترسی که هنوز در دلشان مانده؟
اما هرچه بیشتر به اطرافم نگاه کردم، بیشتر فهمیدم که هیچکس جواب روشنی برای چیزی که اتفاق افتاده ندارد. بعضیها با شنیدن خبر، آسوده به نظر میرسیدند؛ انگار سالها ترسی که روی شانههایشان سنگینی میکرد، ناگهان کنار رفته باشد. بعضی دیگر اما هنوز با احتیاط حرف میزدند و مدام اطرافشان را زیر نظر داشتند، گویی میترسیدند تنها با بلند گفتن نامش، دوباره همان وحشت قدیمی را به زندگی برگردانند.
من میان آن دو گروه ایستاده بودم؛ نه میتوانستم مثل آنها از شنیدن خبر خوشحال شوم و نه میتوانستم وانمود کنم که از رفتنش چیزی را از دست ندادهام. بیشتر زندگیام را در سایهی ترس و فرمانهای او گذرانده بودم و حالا، برای اولین بار، آن سایه دیگر بالای سرم نبود. عجیب بود که نبودنش، به جای آرامش، خلأیی درونم ساخته بود؛ خلأیی که نمیدانستم باید از آن بترسم یا آن را فرصتی برای شروع دوباره بدانم.
عصر، وقتی خورشید کمکم پایین میرفت، صدای جغدی را شنیدم که از بالای سرم عبور کرد. برای لحظهای ایستادم و به آسمان نگاه کردم.
فکر کردم اگر خبر اشتباه باشد چه؟ اگر اسمش را نبر هنوز زنده باشد؟ اگر جایی، در مکانی که هیچکس نمیداند، منتظر فرصتی برای بازگشت باشد؟
و اگر واقعاً تمام شده باشد... چه؟ آیا من باید از او متنفر باشم؟ آیا باید از شکستش خوشحال باشم؟ یا باید از خودم بپرسم چرا سالها اجازه دادم ترس، جای تمام انتخابهایم را بگیرد؟
برای اولین بار، سؤال دومی از ذهنم گذشت که از سؤال اول ترسناکتر بود:
اگر او برنگردد، من چه کسی هستم؟
سالها خودم را با وفاداری به او تعریف کرده بودم. اسمش را نبر فقط ارباب من نبود؛ بخشی از هویتی بود که برای خودم ساخته بودم. حالا اگر واقعاً سقوط کرده بود، باید قبول میکردم که آن بخش از وجودم هم همراه او فرو ریخته است.
شب، وقتی به مخفیگاهم برگشتم، برخلاف همیشه چراغ را روشن نکردم. کنار پنجره نشستم و به تاریکی بیرون خیره شدم. صدای جشن هنوز از دور میآمد و هر از گاهی خندهای در سکوت شب گم میشد.
همه تصور میکردند امروز آغاز آزادی است.
برای من، آغاز خلأ بود. دیگر کسی نبود که فرمان بدهد. دیگر کسی نبود که بگوید چه کسی دشمن است و چه کسی دوست.
دیگر نمیشد پشت نام او پنهان شد و تمام تصمیمهای اشتباه را به حساب وفاداری گذاشت.
و شاید برای اولین بار، مجبور بودم با خود واقعیام روبهرو شوم؛ با آدمی که پشت نقاب مرگخواری، سالها از فکر کردن به عواقب انتخابهایش فرار کرده بود.
آن شب، قبل از خواب، برای نخستین بار جرئت کردم سؤالی را از خودم بپرسم که سالها حتی اجازه نداده بودم به ذهنم نزدیک شود:
اگر اسمش را نبر واقعاً شکست خورده باشد، پس تمام این سالها برای چه چیزی جنگیدم؟
به تمام آن شبهایی فکر کردم که در تاریکی، به امید پیروزی او قدم برداشته بودم؛ به تمام آدمهایی که از آنها روی برگردانده بودم، تمام ترسهایی که تحمل کرده بودم و تمام چیزهایی که به نام وفاداری از خودم قربانی کرده بودم. آن روزها همیشه فکر میکردم وقتی پیروز شویم، تمام اینها معنایی پیدا خواهند کرد؛ فکر میکردم روزی میرسد که به گذشته نگاه میکنم و از اینکه در کنار او ایستادهام، احساس غرور خواهم کرد.
اما حالا، در سکوت اتاقی که حتی صدای نفسهای خودم در آن شنیده میشد، برای نخستین بار هیچ جوابی برای خودم نداشتم.
شاید تمام این سالها، بیشتر از آنکه برای او جنگیده باشم، برای فرار از ترس خودم جنگیده بودم. شاید پشت آن نقاب و آن نام، آدمی را پنهان کرده بودم که جرئت نداشت بدون فرمان دیگری تصمیم بگیرد، بدون اربابی باور کند و بدون ترسی بزرگتر از خودش، مسیر زندگیاش را انتخاب کند.
بیرون، هنوز صدای شادی مردم شنیده میشد؛ مردمی که باور داشتند با شکست اسمش را نبر، چیزی به پایان رسیده و چیزی تازه آغاز شده است.
اما من میدانستم برای من، آن شب پایان یک جنگ نبود. آغاز روبهرو شدن با تمام چیزهایی بود که سالها از دیدنشان فرار کرده بودم.
افرادی که لایک کردند

میخواستم خودم باشم،ولی من اون موقع یک سال م بوده.
صبح روز بعد،آماندا دیویس از تخت سلطنتی اش بلند میشود. در جا با تعداد زیادی از نامه ها مواجه میشود، اما هیچکدام را نمیخواند تا ظهر با ناهار آنها را چک کند.
مادام تسو، خدمتکار عمارت دیویس فمیلی وارد میشود، اماندا به سمت در میرود و هنگام رفتن سمت سرویس بهداشتی به مادام تسو میگوید صبحانه چه میخورد:« برام پنکیک با سس شکلات بگذار، هات چاکلت یادت نره! دستت درد نکنه.»
مادام تسو با احترام جواب میدهد:« بله خانم، راستی میدونید دیشب چی شده؟!»
- نه چی شده؟
کمی مایع به دستانش میزند و شروع به شستن دستش میشود.
- خانم دیشب اسمشو نبر از بین رفته! کل قدرتش رو از دست داده!
آماندا که در حال انجام روتین پوستی اش بود تعجب کرد و گفت:« مطمئنی؟ همون جادوگره که میگن تو انگلیس کل جامعه جادو گری رو تا نابودی برده؟!
خب بگو، چطوری؟!»
- خانم میگن رفته تا پسر پاتر ها رو بکشه ولی نتونسته و قدرتش رو از دست داده، خانم میگن پسره تونسته از بین ببرتش!
- پسره؟ مگه چند سالشه؟!
- میگن یه سالشه، هیچکس نمیدونه چطوری فقط همه خوشحالن. راستی جیمز و لیلی مردن!
اماندا خیلی ناراحت شد و قطره ای اشک در چشمانش حلقه زد:
خداوند مرلین بیامرزتشان انسان های بزرگ و خوبی بودند. خب برو صبحانه رو آماده کن، بچه هم بیار.
مادام تسو خدمتکار عمارت که ژاپنی بود، تعظیم کرد و رفت.
سر صبحانه نامه ها را هل هلکی خواند و برایشان جواب هایی نوشت و به مادام داد تا ببرد به جغد خانه.
تا شب اماندا زندگی ارام و روتینی خودش رو ادامه داد و همان اوضاع قبل را ادامه داد.
شب، وقتی رابرت دیویس، شوهرش به خانه آمد. خبر را جفتشان برای هم تعریف کردنند و خوشحال و شاد کنار هم شامشان را خوردنند.
وقتی راجر آسوده به خواب رفت، رابرت به آماندا گفت:
میخوای بریم بیرون؟ خونه بابام اینا جشن گرفتن! بیا بریم.
- باشه عزیزم، ولی بچه چی؟
- بچه که خوابه، مادام تسو هم حواسش هست، بیا بریم.
بعد آماندا حاضر شد و به مهمانی رفتن.
مهمانی عظیمی بود. با شکوه و پر از مهمان، شبیه بال ماسکه ها بود. تا شب انجا ماندند و سرگرم صحبت و شادی شدند. برگشتند سمت خانه و شب در قصرشلن آرام خوابیدند.
همه ی مردم با نهایت شادی ان شب خوشحالی میکردنند اما عده ای هم داغ دار بودند.
در این میان برای خانواده ما اون شب مثل شب ولنتاین یا بال ماسکه بود، مثل همیشه پر از تجملات و خوشحالی!
افرادی که لایک کردند

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر
قبل از اعلام جزئیات این برنامه، توجه شما رو به توضیحات پست اول تاپیک جلب میکنم تا با طرز کار این تاپیکِ تکپستی آشنا بشین. همچنین فراموش نکنین ارسال هر پست در این تاپیک برای شما 10 گالیون به همراه میاره.
نقل قول:
سلام! به کلاهفروشی کریستی خوش اومدین!
اینجا میتونین به اندازهی یک پست کلاه هرکس یا هر حتی هر چیزی رو که دوست دارین سرتون کنین و به اون شخص تبدیل بشین! از پیتر پتیگرو گرفته تا چوبدستی شکستهی رون، حتی میتونین کلاهتون رو خودتون بسازین و از زبون صاحب دلخواهتون بنویسین! میتونین از زبون کولرهای ماگلی از گرمای هوا غر بزنین یا از روزمرگی هر کسی که کلاهش رو گرفتین بگین.
یادتون نره که بالای پستتون بنویسین کلاه چه کسی رو برداشتین!
سوژه:
به خطوط ابتدایی فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو برگردین. جایی که ورنون درزلی متوجه آدمها و اتفاقات عجیبی در اطرافش میشه و حتی نامی از خانواده پاتر و پسری به اسم هری رو میشنوه. در همین موقعیت، هر شخص یا چیزی که میخواین رو انتخاب کنین و ماجرای باخبر شدنش از شکست لرد ولدمورت، واکنشش به این موضوع و کارایی که در اون روز انجام میده رو شرح بدین.
شما میتونین جغدی باشین که بیوقفه خبر از اینور به اونور میبرین، ماگلی باشین که بیخبر از همهجا شاهد اتفاقات عجیبی در اطرافتون هستین، مینروا مکگونگالی باشین که از صبح تا شب محله پریوت درایو رو زیر نظر گرفته، جادوگر رندومی که از این واقعه خوشحاله و همراه بقیه جشن گرفته و شادی میکنه یا حتی مرگخواری که از شکست اربابش وحشتزده شده.
دست شما کاملا بازه که هرچند بار که میخواین در این تاپیک رول بزنین و تبدیل به هر شخص و هر چیزی که دوست دارین بشین و هر ماجرایی که براش در این روز رخ داده رو تعریف کنین.
افرادی که لایک کردند

همصحبت روزها و شبهای بلند من در هاگوارتز، زیبای مسحورکنندهی من؛ زمانی که همراه با آلبوس به مأموریتی ناشناخته میروی، نگران جانت نیستم اما همیشه نگاهم به جای خالیات کنار میز آلبوس منتظر میماند.
این بار اما چند هفته است که رفتهاید. همینجا درست پیش چشمان من، زمانی که @کرنلیوس فاج، @دولورس آمبریج، @کینگزلی شکلبولت، پرسی ویزلی و داولیش آمده بودند تا دامبلدور را به جرم تشکیل ارتشی سری از دانشآموزان دور از چشم وزارتخانه در دل هاگوارتز دستگیر کنند و آلبوس دم زیبای تو را گرفت و با هم غیب شدید. خوب به یاد دارم چطور آلبوس آن چوبدستی کهن را تابی داد و حتی رفیق خودش کینگزلی را هم بیهوش کرد بدون اینکه کوچکترین آسیبی به همکاران و دانشآموزان حاضر در اتاق کارش برساند.
درست به خاطر دارم تک تک آنها را در گروهشان قرار دادم و به خودم افتخار میکنم که حتی یک مورد اشتباه هم نداشتهام.
هری پاتر... پسری که انگار تکهای از خود سالازار اسلیترین در روحش قرار داشت را به گریفیندور فرستادم؛ تنها کسی که تمام عمر طولانیام من را دودل کرده بود اما به من، به خودش و به همه ثابت کرد گریفیندور بهترین انتخاب بوده است.
کاش دستی برای نوشتن داشتم یا پری برای پرواز تا بتوانم خودم را یا پیامم را به آن ققنوس زیبا برسانم؛ اما روزگار همیشه بازیهای عجیبی با من کرده و تردید ندارم نقش مهمی در آیندهی این قلعهی اسرارآمیز ایفا خواهم کرد. روزی خواهد رسید که همه خواهند فهمید من تنها یک کلاه گروهبندی ساده نیستم. روزی قصهی من نوشته خواهد شد؛ جادوی پیچیدهای که حتی آلبوس دامبلدور هم از درک آن عاجز بوده، راهگشای نجات جهان جادوییمان خواهد شد...
افرادی که لایک کردند

کلاه @دابی!
دابی آن شب تصمیم گرفته بود کاری را انجام بدهد که از نظر خودش بسیار مهم بود، بسیار خطرناک بود و احتمالاً اگر هر جادوگر عاقلی از آن باخبر میشد، اول ابرویش را بالا میانداخت و بعد آرام آرام از دابی فاصله میگرفت.
دابی میخواست یک کیک درست کند. نه یک کیک معمولی. یک کیک باشکوه، مجلسی و آنقدر بزرگ که اگر لازم میشد، خودش را پشت آن پنهان کند و تا سه روز کسی پیدایش نکند.
البته دابی در آشپزی تجربه چندانی نداشت. آخرین تجربهاش مربوط به روزی میشد که تصمیم گرفته بود برای خودش سوپ درست کند و به دلایلی که هنوز برای خودش هم روشن نبود، سوپ در نهایت روی سقف آشپزخانه قرار گرفته بود! اما دابی آدمی نبود که اجازه بدهد یک شکست کوچک، جلوی رؤیاهای بزرگش را بگیرد. مخصوصاً وقتی آن رؤیا شامل مقدار قابل توجهی خامه و شکر بود.
آشپزخانه در آن ساعت تقریباً خالی بود. چراغهای زردرنگ، میزهای چوبی و دیگهایی که در سکوت کنار دیوار ایستاده بودند، همه چیز را طوری نشان میدادند که انگار آشپزخانه هم ترجیح میداد در این ماجرا دخالتی نداشته باشد. دابی چهارپایهای زیر پایش گذاشته بود و با جدیت تمام به یک کاسهی بزرگ نگاه میکرد.
روی میز، آرد ریخته بود. کنار آرد، تخممرغ شکستهای قرار داشت که نیمی از آن روی میز و نیم دیگرش روی گوش دابی بود. کمی شکر روی زمین پخش شده بود و یک قاشق هم به شکلی کاملاً نامشخص داخل پارچ آب گیر کرده بود. تنها چیزی که هنوز سالم مانده بود، خود دابی بود؛ و با توجه به سابقهی آشپزیاش، این وضعیت احتمالاً موقتی بود.
دابی دستهایش را به کمر زد و با رضایت به شاهکار نیمهکارهاش نگاه کرد.
- دابی حتماً تانست درست کند!
و سرش را با اعتمادبهنفسی تکان داد که بیشتر مناسب فرماندهی ارتش DA. 2 بود تا پختن کیک. بعد، بدون آنکه دلیل مشخصی داشته باشد، سه قاشق شکر دیگر داخل کاسه ریخت. چند لحظه مکث کرد. به شکرها نگاه کرد. سپس سهچهار قاشق دیگر هم اضافه کرد، چون دابی به این نتیجه رسیده بود که کیک هرچه شیرینتر باشد، حتماً بهتر است. این نتیجهگیری از نظر علمی هیچ پایهای نداشت، اما دابی هم ظاهراً اعتقاد چندانی به علم نداشت.
مشکل اصلی زمانی شروع شد که دابی تصمیم گرفت مواد را هم بزند. ابتدا با قاشق شروع کرد. بعد با دو قاشق. بعد به این نتیجه رسید که دو قاشق برای چنین کار مهمی کافی نیست و یک ملاقه برداشت. ملاقه در کاسه چرخید و مقدار قابل توجهی از مخلوط کیک را به اطراف پرتاب کرد. دیوار سفید شد. میز سفید شد. زمین سفید شد. دماغ دابی هم سفید شد. دابی چند ثانیه بیحرکت ماند و بعد به انعکاس خودش روی سطح براق قابلمه نگاه کرد. موجود کوچکی با دو گوش بزرگ و صورتی، دماغی پوشیده از آرد و چشمانی که آشکارا از تصمیمات صاحبشان رضایت نداشتند، به او خیره شده بود.
- کیک قربان داشت به جاهای خوبخوب رسید!
در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد. دابی خشک شد. ملاقه هنوز در دستش بود و یک قطره از مخلوط کیک هم از نوک آن آویزان مانده بود. قدمها نزدیکتر شدند.
او ملاقه را روی میز گذاشت، سریع از چهارپایه پایین آمد و پشت یک دیگ بزرگ پنهان شد. گوشهایش از لبهی دیگ بیرون مانده بودند، اما دابی ظاهراً معتقد بود اگر خودش کسی را نبیند، دیگران هم نمیتوانند او را ببینند. قدمها درست پشت در متوقف شدند.
دابی نفسش را حبس کرد.
دستگیرهی در پایین رفت.
و درست در همان لحظه، کیکی که هنوز حتی وارد فر نشده بود، با صدایی آرام از داخل کاسه بالا آمد و روی زمین افتاد.
دابی چشمهایش را بست.
- انگار کیک قربان هم خواست پناه گرفت!
کیک قربان نترسید!
دابی از جا بلند شد. پرید روی میز و در همان لحظهای که در باز شد، پرید روی فرد ناشناس و آنقدر اردنگی حوالهاش کرد که طرف رفت خانهشان آبهویج بنوشد!
- دابی کیک قربان رو نجات داد!
دابی خوب!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 11:23:03
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 12:55:55


ساعت ۵:۱۷ صبح، دفتر مدیر. من، آلبوس دامبلدور، با چشمانی که هنوز بویِ خوابِ شبِ قبل را میداد، پشت میزِ چند صدسالهام نشسته بودم و به یک جعبهی آبنباتِ لیمویی خالی خیره بودم. نه از غم، نه از عصبانیت، بلکه از این که دیشب، به طرزِ غیرقابلتوجیهی، تمامِ آبنباتهایم را خورده بودم و حالا، با یک فنجان چایِ تلخ و یک جعبهی خالی، باید روزم را شروع میکردم. فاجعهای به مراتب بزرگتر از ظهورِ لرد سیاه.
همانطور که داشتم تلاش میکردم با چای، طعمِ آبنبات را در ذهنم بازسازی کنم، درِ دفتر باز شد و اسنیپ، با همان چهرهای که انگار تمامِ شادیهای جهان را یکجا بلعیده بود، وارد شد و با لحنی که از بیخوابیِ شبهایِ پیاپی میآمد، گفت:
· «پروفسور، دوباره کلاسِ معجونسازی من، یک ساعتِ دیگر تعطیل شد. یک دانشآموز، دیگه معجونِ انفجاری درست کرد. این سومین بار در این ماه است. راستش، من دیگر نمیدانم که آیا این بچهها، عمداً میخواهند کلِ هاگوارتز را به آتش بکشند، یا فقط از دیدنِ من، به این نتیجه میرسند که دیوانهوارترین کارها، بهترین کارها هستند.»
من، با لبخندی که پشتِ ریشِ سفیدم پنهان بود، گفتم:
· «سوروس، عزیزم، اینها بچهاند. بچهها عاشقِ آتشاند. من خودم در جوانی، یک بار یک کلبه را آتش زدم. آن موقع، خیلی هم خوش گذشت. البته بعداً فهمیدم که آن کلبه، خانهی یکی از فونیکسها بود و برای همین، آتش، هیچوقت تمامش نکرد.»
اسنیپ، با نگاهی که میگفت «این بزرگترین اشتباهِ تاریخِ آموزشِ جادو است»، پاسخ داد:
· «پس شما هم، در جوانی، دیوانه بودید؟»
· «نه، سوروس. من هنوز هم دیوانهام. فقط الآن، دیوانگیِ من، به شکلِ خوردنِ آبنباتِ لیمویی در ساعتِ ۵ صبح است.»
ناگهان، فونیکسِ من، فاکس، با بالهایی که از میانِ شعلهها بیرون آمد، واردِ دفتر شد. من با خوشحالی گفتم: «آه! فاکس! امیدوارم که یک آبنباتِ جدید برایم آورده باشی!»
فاکس، با نگاهی که میگفت «من یک فونیکس هستم، نه یک پیکِ آبنباتفروشی»، یک نامه از منقارش رها کرد و روی میزم انداخت.
نامه را باز کردم و خواندم. از سویِ گریندلوالد بود. با خطی که انگار با نوکِ چوبدستیِ خودش روی دیوارِ یک سیاهچال کشیده شده بود، نوشته شده بود:
· «آلبوس، تو و قورتدادنِ آبنباتهای لیمویی را میشناسم. اما این بار، یک چیزِ بهتر از آبنبات دارم: خبرِ بازگشتِ یک شیءِ جادویی که فکر میکردیم برای همیشه گم شده است. پاتیلِ طلاییِ هافلپاف، همان پاتیلی که با یک قاشقِ چوبی میتواند هر معجونی را به طلایِ خالص تبدیل کند، پیدا شده است. اگر این خبر را باور نمیکنی، تو هم مثلِ من دیوانهای. اما من که این نامه را نوشتم، مطمئنم که تو دیوانهای!»
من، نامه را با همان لحنِ همیشگی، با صدای بلند برای اسنیپ خواندم و گفتم: «سوروس، به نظر میرسد که یک سفرِ کوچک به یک سیاهچالِ باستانی در پیش داریم. البته اگر تو بخواهی. اگر نه، من خودم میروم. راستش، مدتهاست که یک سفرِ خوب، به من دست نداده است. آخرین بار، وقتی برای خریدِ آبنبات به دهکدهی هاگزمید رفته بودم، با یک گرگینه روبرو شدم که مثلِ یک مارمولک از درخت بالا رفت. خیلی هم بامزه بود.»
اسنیپ، با آهی که از عمقِ وجودش برخاست، گفت:
· «پروفسور، من با شما میآیم. اما به شرطی که در طولِ سفر، هیچگونه آبنباتی به من تعارف نکنید. و لطفاً، اگر با گرگینهای روبرو شدیم، به جایِ بالا رفتن از درخت، طلسمِ مبارزه را به کار ببرید. من برایِ تماشایِ شما روی درخت، سنِ مناسبی ندارم.»
من، لبخندی زدم و گفتم: «سوروس، این اولین بار است که میبینم یک معجونسازِ حرفهای، به جایِ معجون، از شوخطبعی استفاده میکند. بسیار خب، برو وسایلت را جمع کن. قرار است یک ماجراجوییِ خوب داشته باشیم.»
و وقتی اسنیپ از دفتر بیرون رفت، من به جعبهی خالیِ آبنبات نگاه کردم و با خودم گفتم: «شاید این پاتیلِ طلایی، بتواند یک آبنباتِ جاودانه درست کند... با طعمِ لیمو و مقداری جادویِ سیاه. مرلین، چه روزِ خوبی خواهد شد!»
افرادی که لایک کردند

امروز صبح، مثل هر روز صبح طی پنجاه سال گذشته، رأس ساعت 5:00 چشمهایم را باز کردم. کش و قوسی به خودم دادم و بعد از خمیازهای که از سالها پیش اجازهی کشیدنش را روزی یک بار به خودم داده بودم، روتین صبحگاهیام را آغاز کردم. همهچیز درست بود. در این سالها، هیچ برف و بارانی باعث نشده است از سیلابس درسیام برای هیچکدام از پایهها عقب بمانم. همیشه بهاندازهی سه جلسه عقب افتادن در سیلابس فضا میگذارم اما تابهحال پیش نیامده از آن سه جلسه استفادهای بهجز "مرور نکات و آزمونهای غافلگیرکننده" داشته باشم.
- صبحتون بخیر پروفسور دامبلدور. میبینم که سحرخیز شدید.
- اوه مینروا، کسی جز من و تو اینجا نیست. چقدر رسمی حرف میزنی.
- تقصیر من نیست که اساتید منتخب شما رأس ساعت 6:30 برای صبحانه در تالار اصلی حضور پیدا نمیکنن پروفسور. جای تعجبه که شما کجا اینجا کجا؟
- واقعاً فکر میکنی عسل و سرشیری که بهتازگی از خاورمیانه برامون اومده رو از دست میدادم؟
چشمکی که دامبلدور به من میزند باعث نمیشود آهی از سر افسوس نکشم. گاهی با خودم میگویم اگر هاگوارتز مبتنی بر جادوهای باستانی بنا نشده بود، با این نحوهی مدیریت آلبوس دامبلدور خیلی وقت پیش بسته میشد.
- پروفسور، میخواستم در مورد استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه ازتون بپرسم.
- مینروا واقعاً لازم نیست چیزی بپرسی. خودم همون لحظه که اسمش رو اعلام کردم از نگاه خشمگینت خوندم که چقدر با این قضیه مخالفی. ولی من سر حرفم هستم. امسال فقط گیلدروی لاکهارت میتونه این سِمَت رو داشته باشه.
ابرویم از تعجب بالا میرود.
- امسال؟ منظورتون اینه که سال دیگه نیست؟
- اوووه عسل رو ببین چه کشی میاد! اوه سرشیر تازه!
باز هم همان رفتار. همیشه وقتی میخواهد از پاسخ به سوالات سخت طفره برود همین کار را میکند. خاطرهی آبنبات لیمویی دوازده سال پیش در خانهی ماگلهایی که از هری پاتر مراقبت میکنند هنوز در ذهنم است. شک ندارم در این طفره رفتن او هم رازی نهفته است.
صبحانهام را میخورم و به روزهای سختی فکر میکنم که در پیش داریم.
افرادی که لایک کردند

شناسهی بعدی



اینجا میتونین به اندازهی یک پست کلاه هرکس یا هر حتی هر چیزی رو که دوست دارین سرتون کنین و به اون شخص تبدیل بشین! از پیتر پتیگرو گرفته تا چوبدستی شکستهی رون، حتی میتونین کلاهتون رو خودتون بسازین و از زبون صاحب دلخواهتون بنویسین! میتونین از زبون کولرهای ماگلی از گرمای هوا غر بزنین یا از روزمرگی هر کسی که کلاهش رو گرفتین بگین.
یادتون نره که بالای پستتون بنویسین کلاه چه کسی رو برداشتین!
افرادی که لایک کردند
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج