من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
آن شب، شب آرامی نبود. تندباد شدیدی در جریان بود و درختهای سرخسِ عمارت مالفوی را سخت تکان میداد. داخل عمارت اما از تکانههای مادی در امان بود؛ بله، تنها از تکانههای مادی! ولی هیچکدام از مرگخواران حاضر، آرامش و ثبات درونی نداشت.
در اتاق نشیمن مجلل عمارت جمع شده بودند. هر کسی خودش را به چیزی مشغول کرده بود. بلاتریکس مشغول غذا دادن به نگینی بود، نارسیسا و دراکو باهم صحبت میکردند، گریبِک نشسته بود و داشت ناخنهایش را میجوید، لوسیوس هم چاییاش را ته استکانش میچرخاند؛ و اما سوروس، از پنجره به ورودی عمارت نگاه میکرد. چیزی که در همهشان مشترک بود، نگاه نگران و زبان بدن مضطربشان بود.
آن شب، اربابشان برای جلسه هفتگی دیر کرده بود. در طول سالیان دراز، چنین اتفاقی سابقه نداشت؛ اما در این میان، سوروس از چیزی باخبر بود که در میان مرگخواران، تنها اربابش از آن باخبر بود.
و آن راز چیزی نبود جز تصمیم ارباب تاریکی برای قتل هری پاتر؛ پسری که طبق پیشگویی، سرنوشتِ تحمیل شکست بر ارباب تاریکی را در اقبالش داشت. و امشب، شبی بود که ولدمورت برای عملی ساختن برنامهاش انتخاب کرده بود. و این، به آن معنا بود که جان لیلی در خطر است... لیلی اوانز، معشوقه چندینسالهٔ سوروس اسنیپ.
زمانی که اسنیپ از این تصمیم ولدمورت باخبر شد، خودش را ناگزیر از کمک گرفتن از دامبلدور دید؛ چرا که او تنها کسی بود که میتوانست در برابر لرد ولدمورت کاری کند.
دامبلدور نیز با شرایطی، کمک به او را پذیرفت.
این بود که اسنیپ، در میان آن جمع، از طرفی آرامتر بود و از طرفی ناآرامتر!
از طرفی به زعم خودش، از چندوچون ماجرا باخبر بود. لیلی قرار بود به همراه همسر و فرزندش پنهان بماند و نجات پیدا کند؛ اما از طرف دیگر، کسی که دنبالش بود، بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ بود.
اسنیپ پشت پنجره در حال بررسی زوایای مختلف ماجرا بود که ناگهان، خالکوبی مار روی دست مرگخواران، پر از دردی شدید و سوزان شد. اسنیپ که از درد به خود میپیچید، فهمید که بایست یک جای کار ایرادی داشته باشد. یک اتفاقی افتاده بود... امیدوار بود که هرچه بود، به نفع لیلی باشد.
سریع شنلش را پوشید و زیر نگاههای سنگین باقیِ حاضرین در عمارت، و بیتوجه به هر سؤالی که از او میکردند، از عمارت خارج شد و به درهی گودریک آپارات کرد.
از بدو ورود، نشانهها و آثار، سراسر نشانههای شومی بودند. آن لحظهای که آثار خرابی را بر در و دیوار منزل موردنظر دید، لحظهی به حقیقت پیوستن کابوسهای یک هفتهی اخیر سوروس بود. به نظر نمیآمد کسی بتواند از این خرابه جان سالم به در ببرد.
مدتی طول کشید تا توانست خودش را راضی کند، اما بالاخره با پاهایی کمتوان و لرزان وارد شد. با مرور تمام خاطرات تلخ و شیرینش با لیلی، پلهها را بالا رفت و...
...و رسید. اما
از کنار جسد بیجان جیمز گذشت و چند قدم آنطرفتر، جسم سرد و بیروح لیلی را یافت. جسمی بیروح که تمام روحش را به فرزند خردسال گریانش بخشیده بود. فرزندی که حال، در گریستن، شریک سوروس اسنیپ شده بود؛ و اما شراکتی در میدانهای مختلف و اتفاقات متعدد و بزرگتر، در انتظارشان بود.
اما حالا، زمان سوگواری سوروس بود و جلوی چشمانش، تنها رؤیای از دسترفته بچگیاش، نوجوانیاش، جوانیاش و عملاً تمام عمرش، بر زمین افتاده و جانباخته بود.
و چه میماند از مردی که تنها رؤیای زندگیاش و تنها دلیل لبخند زدنش را از دست داده باشد؟
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)




این بچه همین الان بابا ننهش رو از دست داده. ولی کاملاً ارزششو داشت. دیگه اسمشونبر نداریم. یووهوووو
عه این چیه؟ این که هری نیست!


از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین