جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (71 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل

کلاه‌فروشی جادویی کریستی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: امروز ساعت 00:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه دو مرگخوار رندوم


با خیال راحت روی کاناپه‌ی خانه‌اش لم داده بود و اخبار پیام امروزی که در واقع دیروز چاپ شده بود را می‌خواند. با هر جمله‌ای که از وحشتی که لرد و مرگخوارانش در جامعه‌ی جادوگری بوجود آورده‌اند می‌خواند، پوزخندی از سر رضایت می‌زد. در همین احوالات بود که صدای مهیب کوبیده شدن در به دیوار بلند می‌شود و به دنبال آن صدایی که وحشت از آن می‌بارید شنیده می‌شود.
- مارتین... وسایلتو جمع کن... مارتین!

مرد که مارتین نامیده شده بود، از جا می‌پرد و روزنامه را روی کپه‌ی دیگر روزنامه‌ها بر روی میز جلویش بازمی‌گرداند. در همان زمان زنی که به تازگی وارد خانه شده بود از پله‌ها بالا آمده و در حال جمع کردن چندین لباس از کمدی که در گوشه‌ی اتاق قرار داشت بود.

- چی شده؟ چرا اینقد وحشت‌زده‌ای؟

زن پاسخی نمی‌دهد و تنها با آشفتگی به جمع کردن لباس‌ها ادامه می‌دهد. مرد که نمی‌دانست چه شده است و عمیقا خواهان دانستنش بود، از جایش بلند می‌شود و در کنار زن می‌ایستد.
- می‌خوای بهم بگی چی شده یا نه؟

زن برای چند ثانیه‌ی دیگر نیز کارش را ادامه می‌دهد تا این که ناگهان متوقف می‌شود. حالا که دیگر صدای باز و بسته شدن کشوها یا پرتاب لباس‌ها به بیرون نمی‌آمد، سکوتی حکم‌فرما می‌شود که از درون آن، صدای هق‌هق آهسته‌ای که از طرف زن برمی‌خاست شنیده می‌شود. مرد با تعجب جلوتر می‌آید و دستش را به آرامی بر روی شانه‌ی زن قرار می‌دهد.
- جامون لو رفته؟

زن بالاخره از جایش بلند می‌شود که باعث می‌شود دست مرد به کناری رانده شود.
- کاش همین بود...
- پس چی شده؟

زن به سختی آب دهانش را قورت می‌دهد و آرام زمزمه می‌کند:
- لرد...

مارتین با نگاهش طلب می‌کند تا زن ادامه‌ی حرفش را بزند.

- نابود شده!

مارتین ناخودآگاه قهقهه‌ی بلندی سر می‌دهد.
- دست بردار. دیوونه شدی؟ همین دیروز عصر یه جلسه‌‌ی مهم گذاشت و بهمون گفت پیروزی بزرگ نزدیکه و بزودی دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه جلودارمون بشـ...
- اینو برای خنده‌ی تو نگفتم. اون نابود شده! خبرش همه‌جا هست!

زن این را می‌گوید و پیام امروزی که در جیب ردایش بود را در می‌آورد و به سینه‌ی مارتین می‌کوبد. مارتین که هنوز خنده بر روی لب‌هایش بود، روزنامه را برمی‌دارد و به محض این که آن را برمی‌گرداند، با تیتر بزرگی که خبر از نابودی لرد می‌داد مواجه می‌شود. روزنامه از دستش بیرون می‌افتد و خودش تلو تلوخوران عقب می‌رود و روی کاناپه می‌افتد.
- چطور... چطور ممکنه؟ همین... دیروز بود... ما دیدیمش... چی شد تو این مدت؟

زن که حالا آشکارا اشک می‌ریخت، دوباره به سمت کشوها برمی‌گردد و بعد از آن‌که چند لباس را در ساکی قرار می‌دهد، به دنبال برداشتن دیگر وسایل ضروری می‌رود.
- نمی‌دونم... نفهمیدم... فقط شنیدم به خونه پاترها حمله کرده و شکست خورده. پسرشون شکستش داده.

مارتین که دست‌هایش را با ناامیدی روی سرش گذاشته بود، با سردرگمی به زن نگاه می‌کند.
- پسرشون؟ نباید نوزاد باشه؟
- نمی‌دونم مارتین. نمی‌دونم! فقط می‌دونم باید فرار کنیم! ما دیگه جایی تو جامعه‌ی جادویی بریتانیا نداریم. معلوم نیست چه بلایی سر مرگخوارا بیارن.

مارتین آستینش را بالا می‌دهد و نگاهی به نشان شومش می‌اندازد. در حالی که خیال می‌کرد تا شب گذشته علامت شومش تیره‌تر از همیشه شده است، ولی حالا گویی هاله‌ای خاکستری رنگ در حال پوشاندن آن بود. علامت شوم هم نابودی لرد را احساس کرده بود و در حال محو شدن بود.

مارتین که کاملا حواسش پرت بود و شوک سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود، متوجه ساکی که به سمتش پرتاب می‌شود نمی‌شود. ساک موهایش که پیش‌تر مرتب بودند را به هم می‌ریزد و در وسط دستانش سقوط می‌کند. زن که به نظر دیگر اشک‌هایش به پایان رسیده بود، شروع به پر کردن ساک دیگری می‌کند، در حالی که مارتین هم‌چنان قادر به هضم آن‌چه شنیده بود نبود.

هنوز حرف‌های پر از اطمینان لرد در گوش‌هایش می‌پیچید. او منتظر بود تا امروز سورپرایز بزرگ لرد ولدمورت برایشان آشکار شود و به آیند‌ه‌ای بهتر از گذشته قدم بگذارد. ولی حالا همه چیز دگرگون شده بود و کاخ آرزوهایش در یک آن فرو ریخته بود. انگار که از عرش به فرش سقوط کرده باشد.

زن تقریبا کار ساک دوم را نیز تمام کرده بود و مرد هنوز بی‌‌حرکت سرجایش خشک شده بود که در فاصله‌ای نزدیک از محل زندگیشان، ماموران وزارتخانه یکی پس از دیگری آپارات می‌کنند. آن‌ها از مدت‌ها پیش آن خانه را شناسایی کرده بودند ولی به خاطر قدرتی که لرد در جامعه بدست آورده بود قادر به حمله به آن نبودند. دیگر چنین مانعی وجود نداشت و آن‌ها بزودی قرار بود تبدیل به اولین مرگخواران قربانی بعد از شکست لرد ولدمورت به دست پسری که زنده ماند شوند...

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی کراوچ جونیور

بارتی در عمارتی بزرگ شد که سکوتش بلندتر از هر فریادی بود. پدرش، بارتولومیو کراوچ، قانون را از عشق بیشتر دوست داشت و پسرش را مثل پرونده‌ای مختومه بایگانی کرده بود.
«پدر، چرا هیچ‌وقت نگاهم نمی‌کنی؟»
«چون تو چیزی برای دیدن نداری.»
بارتی لبخند زد. «پس یه چیزی می‌سازم که مجبور بشی ببینیش.»
ــــــــــــــــــــــــــــ

در نوزده‌سالگی، لرد صدایش زد. لرد تنها کسی بود که گفت: «تو مهمی.»
بارتی زانو زد. «هر کاری می‌کنم.»
«می‌دونم. واسه همین انتخاب کردمت.»
بارتی با بلاتریکس در شکنجه‌ی لانگ‌باتم‌ها شریک شد. با کروسیاتوس آن‌قدر زدند تا ذهنشان برای همیشه خاموش شد.
در دادگاه، پدرش فریاد زد: «تو پسر من نیستی!»
بارتی فریاد زد: «من هر کاری کردم تا تو منو ببینی!»
پدرش رویش را برگرداند.
بارتی به آزکابان رفت. سکوت کرد. سکوتی که از استخوان بیرون می‌آید.

ـــــــــــــــــ

مادرش آمد. بیمار. در حال مرگ.
«تو باید بری. من می‌مونم.»
«با هم میریم.»
«نه، عزیزم. تو باید زندگی کنی.»

با معجون مرکب چهره‌ها را عوض کردند. مادرش در آزکابان ماند. مرد. با اسم پسرش دفن شد.
بارتی بیرون آمد، زنده، اما نه واقعاً زنده.

ــــــــــ

خانه‌ی پدرش، زندان دوم بود. دوازده سال زیر ایمپریوس.
شب‌ها به آینه نگاه می‌کرد. «تو برام مردی. ولی من هنوز زنده‌ام. چرا؟»
آینه جوابی نداشت.
یک شب از پنجره پرید. دوید. «دیگه برنمی‌گردم.»
اما پدرش درونش بود. در هر قدم. در هر نفس.

ـــــــــــ

بارتی به لرد برگشت. از روی عشق.
«برگشتم.»
«می‌دونستم برمی‌گردی.»
«هر کاری می‌کنم.»
«می‌دونم.»
و لرد هر بار می‌گفت: «بیشتر.»
بارتی می‌خواست کافی باشد. هیچ‌وقت نبود.

ــــــــــ

بارتی هنوز پرحرف است. «من همه چیز را می‌دانم. من از همه باهوش‌ترم.»
اما شب‌ها، صدای مادرش را می‌شنود: «تو باید زندگی کنی.»
و لبخند می‌زند. همان لبخند کجی که دنیا را فریب داد.
«سعی می‌کنم، مامان. سعی می‌کنم.»
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه پسر روزنامه‌رسان
(این پست هیچ چیزی جدیدتر از نگاه ورنون نداره، وقت خودتون رو با خوندنش تلف نکنین. )


با صدای زنگ ساعت که خبر می‌داد پنج و ربع فرا رسیده است، از جا می‌پرم. کش و قوسی به بدنم می‌دهم و مسابقه‌ی یک ربعه‌ای که تا فرا رسیدن ساعت پنج و نیم باید به پایان می‌رسید را آغاز می‌کنم. یک دوش ده دقیقه‌ای می‌گیرم و چند قاشق غلات صبحانه که در شیر غوطه‌ور بود را بعنوان صبحانه نوش جان می‌کنم. به ساعتم نگاه می‌کنم و دقیقا راس ساعت پنج و نیم از خانه خارج می‌شوم تا به محل دریافت روزنامه صبحگاهی بروم. طبق معمول روزنامه‌های سه محله با من بود که باید تا پیش از طلوع آفتاب در ساعت 7 صبح، آن‌ها را به تمامی خانه‌ها تحویل می‌دادم.

به محض خروج از خانه و سوار شدن بر دوچرخه، توجهم به یک جغد که در فاصله‌ی نزدیکی از زمین پرواز می‌کرد جلب می‌شود. اگر غباری از خواب هنوز در چشم‌هایم لانه نکرده بود، شهادت می‌دادم که گویا چیزی شبیه به نامه را با پاهایش حمل می‌کند. اما قطعا اشتباه می‌کردم. حتی اگر پرنده‌ای قرار بود نامه‌رسان باشد، باید کبوتر می‌بود یا شاهین و نه جغد.

چند دقیقه بعد که چند خیابان از خانه دور می‌شوم، جغد دیگری را در آسمان می‌بینم. جغدها شب‌کار بودند و حاضر بودم قسم بخورم در تمام این 3 سه سالی که مجبور بودم برای رساندن روزنامه‌ها صبح کله‌ی سحر بیدار شوم، هرگز جغدی را بر فراز آسمان ندیده بودم، چه رسد به دو تا! با خود می‌گویم "حتما دیشب اوضاع شکار حسابی خراب بوده!". البته که همین بود.

با رسیدن به اولین مقصد، دسته‌ی روزنامه‌ها را تحویل می‌گیرم و مشغول جاسازی آن در پشت دوچرخه‌ام می‌شوم. همه با دقت توسط کشی لوله شده بودند تا کار من در رساندن روزنامه‌ها راحت شود. وقتی از خیابان اصلی می‌پیچم تا وارد اولین محله شوم، توجهم به چند زن و مرد جلب می‌شود که لباس‌های عجیبی پوشیده بودند و به نظر با تعجب از موضوعی باور نکردنی سخن می‌گفتند. موهای چند نفرشان ژولیده بود و به نظر می‌رسید به قدری سریع آن‌ها را از خواب بیدار کرده و بیرون خانه کشانده باشند که فرصتی برای مرتب کردن خودشان نداشته‌اند. شاید علت لباس‌های عجیبشان نیز همین بود. نبودن فرصت کافی برای آماده شدن!

هرچند وقتی بیشتر فکر می‌کنم، این‌ها لباس‌هایی نبود که اصلا در خانه پیدا شود که اشتباها بپوشی. یا حتی این که خود لباسی باشند که کسی در خانه بر تن کند. هرچه که بود از آن گروه عبور می‌کنم و تقریبا تمام روزنامه‌های این محله را بی‌دردسر تحویل می‌دهم. منظورم از تقریبا این بود که مثلا سگ بزرگ سیاه‌رنگ خانواده‌ی جونز، طبق معمول خودش را آزاد کرده بود و چیزی نمانده بود بعد از تحویل روزنامه و بازگشت به سمت دوچرخه، مرا یک لقمه‌ی چپ کند. هر از گاهی چند جغد نیز دیدم که با گفتن "واقعا شب سختی بوده براشون!" توجهم را از آن‌ها پس گرفته بودم.

می‌توانم بگویم روزنامه‌های محله دوم را بدون هیچ دردسری تحویل دادم و راس ساعت 6 و نیم، به محله‌ی سوم می‌رسم. حالا دیگر تعداد افراد عجیب‌پوشی که با عجله در حرکت بودند بیشتر می‌شود. انگار همه‌شان به جایی دعوت بودند و بدون استثنا، همه‌شان نیز فراموش کرده‌ بودند سر وقت آماده شوند و حالا با عجله مجبور بودند خودشان را به قرار ملاقات برسانند. با خود می‌گویم شاید دیشب جایی آب و هوا خراب و طوفانی بوده است که هم جغدهای آن منطقه از شکار دور مانده‌اند و هم انسان‌هایی که دیروقت موفق شده بودند خودشان را به خانه برسانند الان از کار صبح‌گاهیشان جا مانده‌اند!

اما هرچه به طلوع آفتاب نزدیک‌تر می‌شویم، اتفاقات عجیب هم بیشتر می‌شود. حالا دیگر اینطور نبود که یک یا چند جغد را با فاصله‌ی چند دقیقه ببینم، بلکه تعداد بیشتری از آن‌ها با فاصله‌ی زمانی کم‌تر دیده می‌شدند. تمام فرضیه‌هایی که برای توجیه این رفتارشان داشتم حالا در حال نقض شدن بودند. قاعدتا اگر مشکل شکار شبانه بود، باید با نزدیک شدن به روشنایی روز تعدادشان کم‌تر می‌شد و نه بیشتر!

در همین خیالات بودم که ناگهان یکی از جغدها را می‌بینم که به زمین نزدیک می‌شود و درست جلوی چشمان متعجب من وارد پنجره‌ی باز خانه‌ای می‌شود. بلافاصله متوقف می‌شوم، آن‌قدر سریع که نزدیک بود دوچرخه بایستد اما من جا بمانم و دوان‌دوان از آن عبور کنم. ساکنان آن خانه را نمی‌شناختم چون از معدود خانه‌هایی بود که دریافت روزنامه صبحگاهی شامل حالشان نمی‌شد. اما می‌دانستم دختر کوچکی دارند که از قضا سحرخیز است. هر از گاهی موقع قرار دادن روزنامه برای همسایه او را می‌دیدم که با کنجکاوی مرا نگاه می‌کند. مطمئنا بزودی باید صدای فریادش به هوا برمی‌خاست که یک جغد اینطور وارد خانه‌شان شده است.

چند دقیقه‌ای سرجایم صبر می‌کنم، اما هیچ صدای عجیبی از خانه خارج نمی‌شود. شاید اهالی خانه خواب مانده بودند؟ اصلا چرا جغد باید وارد آن‌جا می‌شد؟ اینطور نبود که پنجره تا انتها باز باشد و ورود به آن راحت باشد، بلکه تنها فضای کوچکی برای عبور داشت که از قضا جغد هم آن را در آسمان دیده و تصمیم گرفته بود تا خودش را به زور از آن‌جا وارد خانه کند؟ آخر چرا؟

- آهای پسر! وایسادی به چی زل زدی؟ این روزنامه ما رو بیار تحویل بده!

با شنیدن این حرف ناگهان از جا می‌پرم و به سوی مخالف که مردی با پیراهن راه‌راهی و شلوار گشادی ایستاده بود برمی‌گردم. محکم رکاب می‌زنم و ابتدا روزنامه‌ی خانه‌ای که نوبتش زودتر بود را تحویل می‌دهم و سپس در حالی که از خجالت سرخ‌شده‌ام روزنامه را به آقای لاوان که منتظرم ایستاده بود تحویل می‌دهم.
- دست بجنبون پسر. هیچ‌وقت نشده بود دیر کنی!
- هیچ‌وقتم نشده بود جغدا این ساعت با این تعداد بیرون باشن.

با خارج شدن این حرف به سرعت جلوی دهانم را می‌گیرم. چرا باید به جای یک عذرخواهی ساده گستاخی می‌کردم؟ آن هم در مورد مردی که می‌دانم اعصابش به یک مو بند است.

اما برخلاف انتظارم، آقای لاوان به جای این که از حاضر جوابی من دلخور شود، در حالی که دستی به ریشش می‌کشد با کنجکاوی نگاهی به آسمان می‌اندازد.
- آره واقعا عجیبه. شاید جنگلی چیزی آتیش گرفته و فرار کردن؟ تغییرات آب و هوایی؟

چشم‌هایم از حیرت جدا می‌شود. چطور می‌شود مردی که خیال می‌کردم آی کیو‌اش نم کشیده است و اعصابش با یک فوت به هم می‌ریزد، حالا در حال ردیف کردن دلایلی باشد که حداقل از دلیل خودم که شب گشنه مانده‌اند منطقی‌تر به نظر می‌رسید؟

آقای لاوان که حالا نگاهش را از آسمان برگرفته بود، با دیدن من که با چشم‌های گشاد به او خیره شده‌ام، تشری به من می‌زند.
- خیله خب، روزنامه‌تو دادی برو. شاید اینجا توضیحی در موردش باشه.

و در حالی که با کنجکاوی در حال ورق زدن روزنامه برای یافتن توجیهی برای وقایع اطرافش باشد، از من دور می‌شود. باقی روزنامه‌ها را که تحویل می‌دهم متوجه می‌شوم بر تعداد انسان‌ها با لباس‌های عجیب افزوده شده است. ولی دیگر همانند اول صبح که انگار از وسط تخت‌خواب بیرون کشیده‌شان باشی نبودند. همگی بسیار خوش‌حال به نظر می‌رسیدند، انگار که خوش‌حال‌ترین انسان‌های روی زمین بودند و هیچ‌چیز نمی‌توانست شادیشان را خراب کند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه مرگ


مرگ دفعات بسیاری فریب خورده بود. او در کشتن و غارت کردنِ ارواح مهارت بسیاری داشت اما او قادرِ مطلق نبود! گاهی وقت ها، افرادی پیدا می‌شدند که اراده و تصمیم او را زیر سوال می‌بردند و سرنوشتی کاملا متفاوت برای خود رقم می‌زدند. آن پسر، یکی از همان افراد بود.
هری پاتر!
پسری که زنده ماند.
این همان جمله‌ای بود که سال ها از جادوگرانِ سراسر جهان شنیده بود. پسری که زنده ماند، پسری که تسلیم مرگ نشد، و پسری که سرنوشت را به اراده‌ی خود تغییر داد.
نه، آن پسر هیچ یک از این صفات را نداشت یا حداقل مرگ هیچ گاه با چنین دیدگاهی به او نگریسته بود. از نظر مرگ، آن پسر فقط خوش شانس بود. در آن روزِ مرگباری که لرد درِ خانه‌ی پاتر ها را زده بود، مرگ در آنجا حضور داشت. او همه چیز را می‌دید و در سکوت، انتظارِ ارواحِ تازه ورودی را می‌کشید که در پایان آن نبرد متعلق به او می‌شدند. او اطمینان داشت که آن پسر کوچک نیز همانجا و بر اثر اصابتِ آن طلسم مرگبار، خواهد مرد. این همان حقیقتی بود که هم سرنوشت و هم مرگ، به آن باور داشتند. بنابراین مرگ خودش را برای دریافتِ آن سه روح، آماده کرده بود.
اما آن شب، حقایق زیر سوال رفت و وقایع به گونه‌ای دیگر رقم خورد. و مرگ باری دیگر فریب خورده بود. سرنوشت هم فریب خورد! زیرا که آن پسر اراده‌ای را در درون خودش پنهان کرده بود که حتی موجوداتِ فراطبیعیِ دنیای زیرین نیز قادر به تشخیصش نبودند. اما صبر کن. آیا آن پسر، کلیدِ چنین فریب و چنین تفاوتی بود؟ آیا آن پسر بود که هم سرنوشت و هم مرگ را فریب داده بود و زنده مانده بود؟ آیا آن پسر، واقعا همان پسری بود که با قدرت خودش، تسلیم مرگ نشده بود؟
نه، این حقیقت نداشت. کلیدِ آین ماجرا، قدرتِ آن پسر نبود! دلیلِ این اتفاق عشق بی حد و مرزی بود که مادر آن پسر به او داشت. عشقی که خارج از درکِ آنها بود. می‌دانید؟ مرگ هیچ‌گاه عاشق نمی‌شود و هیچ درکی از عشق نیز ندارد.
او می‌دانست که انسان ها می‌توانند به سرعت نور عاشقِ موجودات و اشیای اطرافشان شوند اما هیچ گاه آن را درک نمی‌کرد. او می‌دانست که خطرناک ترین ابزارِ انسان، عشق است. اما باز هم هربار فراموشش می‌کرد. و حالا، آن عشق قدرتمند و بی نظیر باز هم کار خودش را کرده بود. او هم مرگ را و هم سرنوشت را دور زده بود و آن پسر نیز، پسری نبود که زنده ماند. حتی پسری نبود که قدرتِ ماورایی و بسیاری داشته باشد، بلکه تنها مادری داشت که با تمام وجود عاشقش بود. عشق آن مادر والاتر از هر قدرت و ثروت و شجاعتی بود! عشق آن مادر همه چیز بود.
از آن روز به بعد، مرگ هرروز در انتظارِ پسری بود که زنده مانده بود. زیرا که تا به حال عشقی قوی تر از آن عشق، ندیده بود.
و آن روز، درست همان روزی که جادوی آن پسر بر تمامِ جادوگران آشکار شد، سرنوشت به شکلی دیگر جریان گرفت. آن روز، روزِ بازگشت آن پسر به دنیای حقیقی خودش بود. و چه طوفانی که در راه بود! مرگ می‌دانست که باید آغوشش را برای مرده های بسیاری باز کند. مقتولینی که شاید روزی خودشان قاتلینِ دیگران بودند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 22:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه برتی بات


آن روز کمی زودتر از روزهای معمول مغازۀ خود را باز کرده بودم. هوا هنوز کامل روشن نشده بود امّا مشتریان مغازۀ نان و شیرینی‌پزی، معمولاً سحرخیزتر از آن بودند که این مسئله باعث شود بیش از اندازه معطل بمانم. هنوز کلاهم را از سرم درنیاورده بودم که صدای زنگولۀ بالای در شنیده شد.

- سلام آقای بات؛ اخبار رو شنیدین؟

از ردای نیلی رنگش که با هلال‌های ماه تزئین شده بودند فهمیدم که او هم همانند من یک جادوگر است، هرچند که چهره‌اش برایم آنچنان آشنا نبود. من مشتری‌های زیادی نداشتم و همان‌هایی هم که داشتم، آنقدر وفادار بودند که بتوانم چهرۀ آنها را به‌خاطر بسپارم.

جعبه‌های شکلات قلبی را درون ویترین می‌چیدم. «روزتون بخیر آقای محترم. درمورد چه خبری صحبت می‌کنید؟»

مرد غریبه نگاهی به نان‌های روی پیشخان انداخت. پخت دیروز بودند امّا با سحری که روی آنها انجام داده بودم، هنوز تازگی خود را حفظ کرده بودند. بدون اجازۀ من یکی از نان‌ها را برداشت و گاز بزرگی از آن زد.

ابرو تاب دادم و به چهره‌اش که هنگام جویدن نان‌های نازنین من کش می‌آمد نگاهی کردم. دلم می‌خواست که هرچه سریع‌تر او را از مغازه بیرون کنم، البته پس از گرفتن خسارت بابت خورده شدن یکی از نان‌ها. ولی تصمیم گرفتم که اوّل ببینم قصد دارد چه خبری به من بدهد. با دهان پر گفت: اومم مممم ایممم مممم اموممم.» انتظار داشتم که متوجّه شود که به هیچ‌وجه نمی‌توانم حرف‌هایش را بفهمم و بهتر است که اوّل نانی که کش رفته را قورت بدهد. امّا انگار آنچنان برای خودش اهمیتی نداشت. با این حال بعد از دیدن نارضایتی در چهرۀ من، لقمه را قورت داد و دوباره حرفش را تکرار کرد: «همونی که می‌دونی دیشب شکست خورد.» و گاز دیگری به نان زد.

سینی در دستم به زمین افتاد و خمیرهایی که به شکل ستاره در آمده بودند کف زمین افتادند. با دهانی باز از حیرت، درحالی که نمی‌توانستم درست صحبت کنم، از شیشۀ در ورودی به بیرون نگاه کردم. خوشبختانه هنوز خبری از رهگذر دیگری نبود و این یعنی کسی قرار نبود حرف‌های ما را بشنود، یا از آن بدتر، ببیند که قصد دارم همان خمیرهایی که کف زمین افتاده را جمع کنم، روی سینی بگذارم و با همان‌ها بیسکوئیت بپزم.

مرد بی آنکه به من نگاهی بیاندازد، نان دیگری برداشت که باعث شد این‌بار با خشم بیش‌تری نگاهش کنم. دهان باز کردم تا چیزی به او بگویم امّا او زودتر از من گفت: «جالبی‌ش اینه که می‌گن توسطّ یه بچّۀ یک‌ساله شکست خورده. باورت می‌شه؟» و این‌بار نان را یک جا در دهانش جا داد.

بیش‌تر حواسم صرف نان‌های نازنینم بود که داشت در دهان آن جادوگر بد قواره خیس می‌خورد. امّیدوار بودم که بدون سیکل و نات به مغازۀ من نیامده باشد. امّا پس از گذشت ثانیه‌ای، انگار تازه فهمیده باشم چه اتفاقی رخ داده. با چشم‌هایی از حدقه در آمده گفتم: «گفتی اسمش رو نبر شکست خورده؟ توسطّ یک بچّه؟»

مرد با حرکت سرش حرفم را تصدیق کرد. سپس گفت: «این نون‌ها واقعاً خوشمزه‌ن. خوبه که ردایی که امروز پوشیدم جیب گسترش‌پذیر داره و می‌تونم همه‌شون رو با خودم ببرم. فکر می‌کنم امروز قرار باشه که حسابی با مشتری‌ها سرگرم بشی.»

- مشتری‌ها؟

- جشن دوست عزیزم! جشن! انتظار نداری که امروز رو بدون جشن سپری کنیم؟ و البته روزهای آینده رو؟ چه جشنی بدون شیرینی‌های خوشمزه امکان‌پذیره؟ من که در چنین روز خوبی به هیچ‌چیز نه نمی‌گم. خصوصاً به این نون‌های خوشمزه.

و نان دیگری در دهان گذاشت. ناگهان فکری مانند لامپ در ذهنم جرقه زد. اگر قرار است امروز به چیزی «نه» گفته نشود، چرا چیزی را پیشنهاد ندهم که دیگران معمولاً آن را تجربه نمی‌کنند؟ با بی‌میلی نمایشی‌ای گفتم: «اوه! اون نون‌های کسل‌کننده رو می‌گی؟ اونها چیز خاصی نیستن. همه‌جا می‌شه مثل اونها رو پیدا کرد. اصلاً اگه دوست داشته باشی می‌تونی همۀ اونها رو مجانی برداری...»

صدایم را پایین آوردم. فهمیدم که دارم بیش از اندازه افراط می‌کنم، برای همین حرفم را اصلاح کردم: «یا از اون هم بهتر دوست من. نظرت با یه تخفیف ده درصدی روی اون نون‌ها چیه؟ به هرحال همون‌طور که گفتم، اونها فقط نون معمولی‌ان. نون‌های معمولی که تو هر مغازۀ معمولی توی هر روز معمولی‌ای پیدا می‌شه...»

سر و گوش جادوگر نیلی‌پوش جنبید. با کنجکاوی نگاهی به اجناس در ویترین انداخت و گفت: «یعنی فکر می‌کنی می‌تونی چیزی بهتر از این نون‌ها رو بهم پیشنهاد بدی؟»

نگاهی به بشکه‌های خاک گرفتۀ محصول جدیدم که کنج مغازه رها شده بود انداختم. شکستی در شیرینی‌پزی. به‌طور معمول باید آنها را معدوم می‌کردم امّا هزینۀ بالای ساخت آنها باعث شده بود که فکر کنم شاید بتوانم به هر روشی آنها را بفروشم. با زیرکی گفتم: «بلّه دوست من. چیزی خاصّ و ویژه دارم. چیزی که مطمئنم هرگز تجربه نکردی. و شاید هرگز نتونی تجربه کنی.» به سمت بشکه‌ها رفتم و مشتی از چیزی که در آن بود برداشتم. آب‌نبات‌هایی رنگارنگ و لوبیا شکل. فکر می‌کردم که ظاهر جذّاب آنها می‌توانند مشتریان را جلب کنند، امّا طعمی که داشتند جالب نبود. ولی امروز روزی بود که شاید اوضاع تغییر می‌کرد.

با خنده به سمت مرد رفتم و مشتم را برایش باز کردم. لوبیاهای آب‌نباتی در دستم می‌درخشیدند. به خنده‌ای زیرکانه گفتم: «امروز روز شانس جادوگرانه دوست من. پس تو هم شانست رو امتحان کن. آب‌نبات اوّل رو می‌تونی رایگان برداری امّا آب‌نبات‌های بعدی هرکدوم 3 سیکل قیمت دارن. امّا هرگز نمی‌تونی حدس بزنی که پشت هر آبنبات چه مزه‌ای برای چشیدن وجود داره. شاید به اندازۀ خبری که امروز بهم دادی، خوشمزه باشه!»

برق حیرت در چشم جادوگر موج می‌زد و گفت: «اوه. پس تا امتحان نکنم... پس بذار رنگ محبوبم رو بردارم... نیلی رو...»

چشمانش را می‌چرخاند. آب‌نبات را در دهانش تاب می‌داد و مشخص بود می‌خواهد طعمش در تمام دهانش پخش شود. سپس چشمانش را محکم بست و زبانش را بیرون آورد و با صدای گرفته‌ای گفت: «مزۀ سرکه می‌ده.»

با ناامیدی به دیگر آب‌نبات‌های در دستم نگاهی انداختم. شاید باید شکست را می‌پذیرفتم. امّا مرد، چند سیکل روی میز گذاشت و گفت: «قرار نیست تسلیم بشم. امروز باید شانس بیارم. زودباش، بذار چندتا دیگه بردارم.»

سرفه کرد: «مزۀ دود ماشین می‌ده.»

یکی دیگر برداشت: «این یکی طعم هالوپینو داره... هرچند خیلی هم بدم نمی‌آد...»

پس از امتحان کردن آب‌نبات‌های متعدد و خرج کردن 5 گالیون و 11 سیکل، بالاخره انگار توانست به چیز دلنشینی برسد.

- خب. پرتقال طعم محبوبم نیست. امّا از قبلی که مایونز بود بهتره. می‌دونی چیه؟ همه باید این رو امتحان کنن.

10 گالیون دیگر روی میز گذاشت و گفت: «زود باش، یه پاکت بهم بده، باید بین بچّه‌ها پخشش کنم. مطمئنم هیچ‌کدومشون قرار نیست به اندازۀ من خوش‌شانس باشن، ولی بذار شانسشون رو امتحان کنن. راستی، اسم این آب‌نبات‌ها چیه؟»

فکر کردم. راستش آنقدر نسبت به آنها ناامید بودم که فکر نمی‌کردم قرار باشد موفق شوند، پس اوّلین چیزی که به ذهنم رسید را گفتم: «برتی بات؛ برتی باتز با طعم همه‌چیز.»

مرد لبخندی از سر رضایت زد. پاکت برتی باتزش را در دست گرفت و چند نان دیگر در جیبش گذاشت و سپس گفت: «روزتون خوش آقای بات. کسب و کار خوبی داشته باشین.»

حسابی به خودم مغرور شده بودم که امروز قرار است پس از پایان امپراطوری تلخ لرد سیاه، امپراطوری شیرین برتی بات طلوع کند. امّا سپس با دست ضربه‌ای به پیشانی زدم. مردک فقط پول برتی باتز را داده بود، نه پول نان‌های طفلکم را!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/15 22:20:08
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/15 22:38:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 20:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه هاگرید


بوجی بوجی شومپوسگومبولی جوجوجو نههه نههه بچه‌ی خووووب، گریه نکن، بوجی بوجی

این بچه چه گریه می‌کنه. مگه ننه‌بابات مُرده‌ن بچه؟! عه آره دیگه... آخییییی.... ننه‌بابات مُرده‌ن... بمیییییرم واسه یتیم‌بچه‌. گریه نکن عمو جون من دلم نازکه. نه نه گریه نکنه جوجوجو. بوجی بوجی.

"هاگرید هری پاتر نوزاد را که به دلیل حواس‌پرتی توی جیب پشتش جا گذاشته بود و رویش نشسته بود چند بار تکاند تا از حالت روزنامه به حالت قبل خودش برگردد."

نه نه تو گریه می‌کنی چون آوادا خوردی جوجو... نه نه الان خوب می‌شی الان خوب می‌شی

"آنقدر هاگرید بچه را تکان تکان داد که مغزش سانتریفیوژ شد و اینگونه شد که هورکراکسش تکامل یافت. سپس دوباره او را تا زد و این بار حواسش بود بچه را توی جیب جلوی کتش بگذارد. سوار موتور سیریوس شد و دوباره راه افتادند تا از روی بریستول رد بشوند."

آه دلم برات می‌سوزه هری پاتر کوچولو. عه راستی یادم رفت دقت کنم ببینم چشمای کی رو داری.

"هاگرید هری پاتر بچه را یک لحظه از جیب بیرون آورد، نیشگون گرفت تا بیدارش کند، چشم‌هایش را دید و دوباره داخل جیبش چپاند."

عزیییزمممم. چشمای مامانتو داری. یادم باشه بزرگ شدی این رو صد بار بهت بگم و به بقیه هم بسپرم هر بار می‌بیننت بهت یادآوری کنن چشمای مامانتو داری. این بچه همین الان بابا ننه‌ش رو از دست داده. ولی کاملاً ارزششو داشت. دیگه اسمشونبر نداریم. یووهوووو

"هاگرید از خود بیخود شده بود و آن بالا روی موتور شروع کرده بود به قِر دادن."

مگه حالی به آدم می‌مونه؟ نه والا. احوالی به آدم می‌مونه؟ نه بلا!

"در همین گیر و دار، هاگرید دست کرد در جیب کتش و شیشه‌ی عرق بیدمشک را بیرون کشید تا لبی تر کند، غافل از آنکه هری پاتر هم درست داخل همان جیب بود و با این کارش باعث شد بچه سُر بخورد و از آن بالا سقوط کند."

اوه شِتاب! اوه بچه! ای وای! نباید این کارو می‌کردم. هری نخور زمین می‌رسم بهتتت!!!

"هاگرید خیلی تلاش کرد قبل از اینکه بچه با زمین برخورد کند و به هفت قسمت مساوی تقسیم بشود به او برسد اما عرق بیدمشک باعث شده بود سرش گیج برود و نتواند درست تمرکز کند."

آهاااا گرفتمت!! اوفففف منم می‌تونستم جستجوگر خوبی بشما! چه اشتباهی کردم وقتی اومدن گفتن دوست داری تو تیم کوییدیچ باشی یا آشپزخونه، دومی رو انتخاب کردم. اکشال نداره عوضش الان دستپختم حرف نداره. هر کی خورده مُرده. عه این چیه؟ این که هری نیست!

"هاگرید به چیزی که توی مشت گره‌کرده‌اش شکار کرده بود نگاهی انداخت و فهمید به جای هری، دوباره همان شیشه‌ی عرق بیدمشک را قاپیده است! هری پاتر، پسری که در کمتر از 24 ساعت، دو بار زنده ماند، آن پایین درون بوته‌ای به سلامت به زمین رسیده بود."

اوه شانس آوردیما. نزدیک بود به فنا بری. عه این چیه رو پیشونیت؟ عِب نداره عوضش زنده‌ای و بزرگ می‌شی یادت می‌ره

"هاگرید بچه را داخل جیب کتش انداخت و دوباره سوار موتور شد و به پرواز درآمد تا قبل از آنکه بلای سومی سر بچه بیاید او را به دست دامبلدور برساند."
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/7/15 20:19:32
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1405 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه املاکی اجاره‌دهنده‌ی ویلای ساحلی


تا به حال توی عمرم هیچ احمقی حاضر نشده بود برای اون آلونک دوطبقه‌ی کوفتی 1000 پوند بده! اون هم واس یه شب!
حتی یه بار یه تهیه‌کننده‌ی فیلمای ترسناک دنبال یه لوکیشن خفن برا فیلمش بود و اومد سروخت خودم. اما ناکِس بیشتر از شبی 20 پوند حاضر نبود براش بسلفه. همون هم برام زیاد بود! آخه کِسی سگ مغزشو نگازیده پاشه بره اونجا. ولی این آقای تپل سیبیلو اینگا نافُرم دستش زیر ساطور بود. خلاصه که خودش و اون زن گردن‌دراز بلوندش و دو تا پسراش که اصلاً هم شباهتی به هم نداشتنو با یه قایق درب و داغون راهی کردم برن اونجا صفاااا کنن.

تجربه‌ی بی‌نظیری بود. معلومه امشب دارن شب سختیو تو این طوفان سر می‌کنن. معلوم نی بلکه‌م صبح که می‌رم سروقتشون، یکیشون از ترس ریغ رحمتو سر کشیده باشه. هه! به من چه! مگه با چماق افتاده بودم دنبالشون که الا و للا بایستی اون خراب‌شده رو از من اجاره کنین؟ خودشون با پای خودشون رفتن اونجا.

صبر کن بیبینم... حالا که بیشتر فکر می‌کنم، واقعاً چرا همچین کردن؟ ای وای من. نکنه کلک ملکی تو کارشونه؟ بذا پول‌ها رو ببینم... شاید تقلبیه؟ غلط نکنم این پولا رو از بانکی جایی دزدیدن و الان رفتن تو سوراخ موش قایم شدن تا آبا از آسیاب بیافته... اما... اما آخه یه زن و شوور و دو تا پسربچه چطور می‌تونن سارق بانک باشن...؟

نه... چ... چرا نتونن؟ اتفاقاً برای ردگم‌کنی همین کلکو سوار کردن. اصلاً حالا می‌فهمم چرا اون دو تا پسر اینقده با هم توفیر داشتن. یکیشون تپل و خیکی و تروتمیز و اون یکی ریقو و پوست استخون و شلخته با لباسایی که فقط تن جیب‌بُرای جن‌بچه‌ی خیابون شلوغ پشت خونه‌مون دیدم. آ... آره... دیگه شک ندارم که یه کاسه‌ای زیر اون نیم‌کاسه‌ی لامصبشونه...

ولی... ولی الان دیگه برای هر کاری دیره. کدوم احمقی به جز جانیا و دزدا تو این وقت شب وسط طوفان پامی‌شه بره اونجا؟ اونم برا اینکه مستأجرش رو بیرون کنه؟ نه... شتر دیدی ندیدی... اصلاً فردا صبح بیرونشون می‌کنم... یا اینکه... شاید تفنگ داشته باشن... ولش... فردا صبح به پلیس خبر می‌دم که اگه یه وخت یقه‌ی خودم رو گرفتن بگم من که خبر داده بودم...

واویلا این چه فکر و خیالایی بود با خودم کردم شب رو به خودم حروم کردم... بییخیال... همون شتر دیدم ندیدم... به من چه... امرو یه جغد کوفتی رو سر من خرابکاری کرد... شستم خبر شد که قراره یه شانسی بشینه دم خونه‌ام... حالا این خونواده‌ی مفلوک برام مهم شده؟ جهنم اسفل‌السافلین که هر چی هستن و هر نیت شومی که دارن... هزار پوند جیرینگی زدم به جیب صفا کردم...

بخوابم که شب دراز است...
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/7/14 21:13:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 17:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه یک مرگ‌خوار بی‌ارباب
صبح آن روز، چیزی در هوا فرق داشت؛ نه آن‌قدر واضح که بتوانم با اطمینان بگویم چه اتفاقی افتاده، اما به اندازه‌ای که خواب را از سرم بپراند و مرا برای چند لحظه در تاریکی اتاق، بی‌حرکت و گوش‌به‌زنگ نگه دارد. صدای بال زدن جغدها از پشت پنجره می‌آمد؛ بیشتر از همیشه، بی‌وقفه و عجولانه، انگار خبر مهمی میان شهر دست‌به‌دست می‌شد و هیچ‌کس نمی‌خواست از آن عقب بماند.

چند لحظه بعد، صدای خنده‌ای از خیابان شنیدم. خنده. در چنین روز های وحشت‌ناکی؟

آرام از تخت پایین آمدم و به سمت پنجره رفتم. پرده را تنها به اندازه‌ی یک شکاف کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. مردم با عجله در رفت‌وآمد بودند، اما عجله‌شان شبیه روزهای عادی نبود؛ خبری در میانشان می‌چرخید که باعث شده بود حتی غریبه‌ها هم جلوی یکدیگر بایستند و با هیجان پچ‌پچ کنند.

گوشم را به پنجره نزدیک کردم.
- شنیدی؟
- آره... می‌گن حقیقت داره.
- اسمش رو نبر...

همین سه کلمه کافی بود. دستم ناخودآگاه روی پرده محکم شد.
- ...دیگه نیست.

برای چند ثانیه هیچ‌چیز نفهمیدم. نه ادامه‌ی حرفشان را شنیدم، نه صدای جغدها را، نه رفت‌وآمد مردم را. فقط به یک جمله فکر می‌کردم که مثل سنگی در ذهنم افتاده بود و هرچه بیشتر سعی می‌کردم از آن فرار کنم، بیشتر در وجودم فرو می‌رفت.

اسمش را نبر شکست خورده بود.
نه.
این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد.
تمام این سال‌ها، حتی وقتی از او دور بودم، به این فکر عادت کرده بودم که جایی در این دنیا، او هنوز هست. شاید نزدیک، شاید دور؛ اما هست. همین دانستن، هرچقدر هم ترسناک، نوعی اطمینان بود. دنیا قابل پیش‌بینی بود؛ تا وقتی او وجود داشت، می‌دانستم چه کسی قدرت دارد و چه کسی باید از آن قدرت بترسد.

اما حالا؟ اگر او نبود، آن چیزی که سال‌ها به آن تکیه کرده بودم هم دیگر وجود نداشت.

از پنجره فاصله گرفتم و وسط اتاق ایستادم. برای نخستین بار به این فکر کردم که شاید ترس من فقط از شکست او نیست؛ شاید چیزی که واقعاً وحشتم انداخته، این است که نمی‌دانم بعد از او چه کسی قرار است تعیین کند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هوای بیرون عجیب بود. مردم انگار دوباره یاد گرفته بودند آزادانه نفس بکشند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها با عجله به سمت دوستانشان می‌رفتند و بعضی‌ها حتی اشک شوق در چشم داشتند. من اما هرچه بیشتر در میانشان قدم می‌زدم، بیشتر احساس می‌کردم از دنیایی که سال‌ها در آن زندگی کرده بودم جدا افتاده‌ام.

در مسیر، چندین بار اسم خانواده‌ی پاتر را شنیدم. و بعد، نامی که بیشتر از همه تکرار می‌شد:
هری. پسری که زنده ماند.
پسری که ظاهراً همه‌چیز به او ختم می‌شد.

هر بار که این اسم را می‌شنیدم، سعی می‌کردم چهره‌ای برایش تصور کنم. چهره کودکی که گفته می‌شد توانسته در برابر اسمش را نبر دوام بیاورد و حالا تمام دنیای جادوگری درباره‌اش حرف می‌زد؛ اما نمی توانستم.

عجیب بود. ما سال‌ها به خودمان گفته بودیم که هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر او بایستد، اما حالا یک نوزاد، یا شاید بهتر بود بگویم یک نام، تبدیل به نماد شکست او شده بود.

ظهر که شد، خودم را به یکی از مکان‌هایی رساندم که می‌دانستم جادوگران رفت‌وآمد زیادی دارند. از دور ایستادم و فقط نگاه کردم. می‌خواستم بفهمم چه چیزی در چهره‌ی مردم تغییر کرده است.

می‌خواستم بدانم آیا کسی واقعاً مطمئن است که همه‌چیز تمام شده یا این شادی فقط نقابی است برای پنهان کردن ترسی که هنوز در دلشان مانده؟

اما هرچه بیشتر به اطرافم نگاه کردم، بیشتر فهمیدم که هیچ‌کس جواب روشنی برای چیزی که اتفاق افتاده ندارد. بعضی‌ها با شنیدن خبر، آسوده به نظر می‌رسیدند؛ انگار سال‌ها ترسی که روی شانه‌هایشان سنگینی می‌کرد، ناگهان کنار رفته باشد. بعضی دیگر اما هنوز با احتیاط حرف می‌زدند و مدام اطرافشان را زیر نظر داشتند، گویی می‌ترسیدند تنها با بلند گفتن نامش، دوباره همان وحشت قدیمی را به زندگی برگردانند.

من میان آن دو گروه ایستاده بودم؛ نه می‌توانستم مثل آن‌ها از شنیدن خبر خوشحال شوم و نه می‌توانستم وانمود کنم که از رفتنش چیزی را از دست نداده‌ام. بیشتر زندگی‌ام را در سایه‌ی ترس و فرمان‌های او گذرانده بودم و حالا، برای اولین بار، آن سایه دیگر بالای سرم نبود. عجیب بود که نبودنش، به جای آرامش، خلأیی درونم ساخته بود؛ خلأیی که نمی‌دانستم باید از آن بترسم یا آن را فرصتی برای شروع دوباره بدانم.

عصر، وقتی خورشید کم‌کم پایین می‌رفت، صدای جغدی را شنیدم که از بالای سرم عبور کرد. برای لحظه‌ای ایستادم و به آسمان نگاه کردم.

فکر کردم اگر خبر اشتباه باشد چه؟ اگر اسمش را نبر هنوز زنده باشد؟ اگر جایی، در مکانی که هیچ‌کس نمی‌داند، منتظر فرصتی برای بازگشت باشد؟

و اگر واقعاً تمام شده باشد... چه؟ آیا من باید از او متنفر باشم؟ آیا باید از شکستش خوشحال باشم؟ یا باید از خودم بپرسم چرا سال‌ها اجازه دادم ترس، جای تمام انتخاب‌هایم را بگیرد؟

برای اولین بار، سؤال دومی از ذهنم گذشت که از سؤال اول ترسناک‌تر بود:
اگر او برنگردد، من چه کسی هستم؟

سال‌ها خودم را با وفاداری به او تعریف کرده بودم. اسمش را نبر فقط ارباب من نبود؛ بخشی از هویتی بود که برای خودم ساخته بودم. حالا اگر واقعاً سقوط کرده بود، باید قبول می‌کردم که آن بخش از وجودم هم همراه او فرو ریخته است.

شب، وقتی به مخفیگاهم برگشتم، برخلاف همیشه چراغ را روشن نکردم. کنار پنجره نشستم و به تاریکی بیرون خیره شدم. صدای جشن هنوز از دور می‌آمد و هر از گاهی خنده‌ای در سکوت شب گم می‌شد.

همه تصور می‌کردند امروز آغاز آزادی است.
برای من، آغاز خلأ بود. دیگر کسی نبود که فرمان بدهد. دیگر کسی نبود که بگوید چه کسی دشمن است و چه کسی دوست.
دیگر نمی‌شد پشت نام او پنهان شد و تمام تصمیم‌های اشتباه را به حساب وفاداری گذاشت.

و شاید برای اولین بار، مجبور بودم با خود واقعی‌ام روبه‌رو شوم؛ با آدمی که پشت نقاب مرگخواری، سال‌ها از فکر کردن به عواقب انتخاب‌هایش فرار کرده بود.

آن شب، قبل از خواب، برای نخستین بار جرئت کردم سؤالی را از خودم بپرسم که سال‌ها حتی اجازه نداده بودم به ذهنم نزدیک شود:
اگر اسمش را نبر واقعاً شکست خورده باشد، پس تمام این سال‌ها برای چه چیزی جنگیدم؟

به تمام آن شب‌هایی فکر کردم که در تاریکی، به امید پیروزی او قدم برداشته بودم؛ به تمام آدم‌هایی که از آن‌ها روی برگردانده بودم، تمام ترس‌هایی که تحمل کرده بودم و تمام چیزهایی که به نام وفاداری از خودم قربانی کرده بودم. آن روزها همیشه فکر می‌کردم وقتی پیروز شویم، تمام این‌ها معنایی پیدا خواهند کرد؛ فکر می‌کردم روزی می‌رسد که به گذشته نگاه می‌کنم و از اینکه در کنار او ایستاده‌ام، احساس غرور خواهم کرد.

اما حالا، در سکوت اتاقی که حتی صدای نفس‌های خودم در آن شنیده می‌شد، برای نخستین بار هیچ جوابی برای خودم نداشتم.

شاید تمام این سال‌ها، بیشتر از آنکه برای او جنگیده باشم، برای فرار از ترس خودم جنگیده بودم. شاید پشت آن نقاب و آن نام، آدمی را پنهان کرده بودم که جرئت نداشت بدون فرمان دیگری تصمیم بگیرد، بدون اربابی باور کند و بدون ترسی بزرگ‌تر از خودش، مسیر زندگی‌اش را انتخاب کند.

بیرون، هنوز صدای شادی مردم شنیده می‌شد؛ مردمی که باور داشتند با شکست اسمش را نبر، چیزی به پایان رسیده و چیزی تازه آغاز شده است.

اما من می‌دانستم برای من، آن شب پایان یک جنگ نبود. آغاز روبه‌رو شدن با تمام چیزهایی بود که سال‌ها از دیدنشان فرار کرده بودم.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
«کلاه مادرم»
میخواستم خودم باشم،ولی من اون موقع یک سال م بوده.
صبح روز بعد،آماندا دیویس از تخت سلطنتی اش بلند میشود. در جا با تعداد زیادی از نامه ها مواجه میشود، اما هیچکدام را نمیخواند تا ظهر با ناهار آنها را چک کند.
مادام تسو، خدمتکار عمارت دیویس فمیلی وارد میشود، اماندا به سمت در میرود و هنگام رفتن سمت سرویس بهداشتی به مادام تسو میگوید صبحانه چه میخورد:« برام پنکیک با سس شکلات بگذار، هات چاکلت یادت نره! دستت درد نکنه.»
مادام تسو با احترام جواب میدهد:« بله خانم، راستی میدونید دیشب چی شده؟!»
- نه چی شده؟
کمی مایع به دستانش میزند و شروع به شستن دستش میشود.
- خانم دیشب اسمشو نبر از بین رفته! کل قدرتش رو از دست داده!
آماندا که در حال انجام روتین پوستی اش بود تعجب کرد و گفت:« مطمئنی؟ همون جادوگره که میگن تو انگلیس کل جامعه جادو گری رو تا نابودی برده؟!
خب بگو، چطوری؟!»
- خانم میگن رفته تا پسر پاتر ها رو بکشه ولی نتونسته و قدرتش رو از دست داده، خانم میگن پسره تونسته از بین ببرتش!
- پسره؟ مگه چند سالشه؟!
- میگن یه سالشه، هیچکس نمیدونه چطوری فقط همه خوشحالن. راستی جیمز و لیلی مردن!
اماندا خیلی ناراحت شد و قطره ای اشک در چشمانش حلقه زد:
خداوند مرلین بیامرزتشان انسان های بزرگ و خوبی بودند. خب برو صبحانه رو آماده کن، بچه هم بیار.
مادام تسو خدمتکار عمارت که ژاپنی بود، تعظیم کرد و رفت.
سر صبحانه نامه ها را هل هلکی خواند و برایشان جواب هایی نوشت و به مادام داد تا ببرد به جغد خانه.
تا شب اماندا زندگی ارام و روتینی خودش رو ادامه داد و همان اوضاع قبل را ادامه داد.
شب، وقتی رابرت دیویس، شوهرش به خانه آمد. خبر را جفتشان برای هم تعریف کردنند و خوشحال و شاد کنار هم شامشان را خوردنند.
وقتی راجر آسوده به خواب رفت، رابرت به آماندا گفت:
میخوای بریم بیرون؟ خونه بابام اینا جشن گرفتن! بیا بریم.
- باشه عزیزم، ولی بچه چی؟
- بچه که خوابه، مادام تسو هم حواسش هست، بیا بریم.
بعد آماندا حاضر شد و به مهمانی رفتن.

مهمانی عظیمی بود. با شکوه و پر از مهمان، شبیه بال ماسکه ها بود. تا شب انجا ماندند و سرگرم صحبت و شادی شدند. برگشتند سمت خانه و شب در قصرشلن آرام خوابیدند.

همه ی مردم با نهایت شادی ان شب خوشحالی میکردنند اما عده ای هم داغ دار بودند.
در این میان برای خانواده ما اون شب مثل شب ولنتاین یا بال ماسکه بود، مثل همیشه پر از تجملات و خوشحالی!

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر

قبل از اعلام جزئیات این برنامه، توجه شما رو به توضیحات پست اول تاپیک جلب می‌کنم تا با طرز کار این تاپیکِ تک‌پستی آشنا بشین. هم‌چنین فراموش نکنین ارسال هر پست در این تاپیک برای شما 10 گالیون به همراه میاره.
نقل قول:
سلام! به کلاه‌فروشی کریستی خوش اومدین!

اینجا می‌تونین به اندازه‌ی یک پست کلاه هرکس یا هر حتی هر چیزی رو که دوست دارین سرتون کنین و به اون شخص تبدیل بشین! از پیتر پتیگرو گرفته تا چوب‌دستی شکسته‌ی رون، حتی می‌تونین کلاهتون رو خودتون بسازین و از زبون صاحب دلخواهتون بنویسین! می‌تونین از زبون کولرهای ماگلی از گرمای هوا غر بزنین یا از روزمرگی هر کسی که کلاهش رو گرفتین بگین.

یادتون نره که بالای پستتون بنویسین کلاه چه کسی رو برداشتین!


سوژه:
به خطوط ابتدایی فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو برگردین. جایی که ورنون درزلی متوجه آدم‌ها و اتفاقات عجیبی در اطرافش می‌شه و حتی نامی از خانواده پاتر و پسری به اسم هری رو می‌شنوه. در همین موقعیت، هر شخص یا چیزی که می‌خواین رو انتخاب کنین و ماجرای باخبر شدنش از شکست لرد ولدمورت، واکنشش به این موضوع و کارایی که در اون روز انجام می‌ده رو شرح بدین.

شما می‌تونین جغدی باشین که بی‌وقفه خبر از این‌ور به اون‌ور می‌برین، ماگلی باشین که بی‌خبر از همه‌جا شاهد اتفاقات عجیبی در اطرافتون هستین، مینروا مک‌گونگالی باشین که از صبح تا شب محله پریوت درایو رو زیر نظر گرفته، جادوگر رندومی که از این واقعه خوش‌حاله و همراه بقیه جشن گرفته و شادی می‌کنه یا حتی مرگخواری که از شکست اربابش وحشت‌زده شده.

دست شما کاملا بازه که هرچند بار که می‌خواین در این تاپیک رول بزنین و تبدیل به هر شخص و هر چیزی که دوست دارین بشین و هر ماجرایی که براش در این روز رخ داده رو تعریف کنین.
🦅 Only Raven 🦅

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.