با خیال راحت روی کاناپهی خانهاش لم داده بود و اخبار پیام امروزی که در واقع دیروز چاپ شده بود را میخواند. با هر جملهای که از وحشتی که لرد و مرگخوارانش در جامعهی جادوگری بوجود آوردهاند میخواند، پوزخندی از سر رضایت میزد. در همین احوالات بود که صدای مهیب کوبیده شدن در به دیوار بلند میشود و به دنبال آن صدایی که وحشت از آن میبارید شنیده میشود.
- مارتین... وسایلتو جمع کن... مارتین!
مرد که مارتین نامیده شده بود، از جا میپرد و روزنامه را روی کپهی دیگر روزنامهها بر روی میز جلویش بازمیگرداند. در همان زمان زنی که به تازگی وارد خانه شده بود از پلهها بالا آمده و در حال جمع کردن چندین لباس از کمدی که در گوشهی اتاق قرار داشت بود.
- چی شده؟ چرا اینقد وحشتزدهای؟
زن پاسخی نمیدهد و تنها با آشفتگی به جمع کردن لباسها ادامه میدهد. مرد که نمیدانست چه شده است و عمیقا خواهان دانستنش بود، از جایش بلند میشود و در کنار زن میایستد.
- میخوای بهم بگی چی شده یا نه؟
زن برای چند ثانیهی دیگر نیز کارش را ادامه میدهد تا این که ناگهان متوقف میشود. حالا که دیگر صدای باز و بسته شدن کشوها یا پرتاب لباسها به بیرون نمیآمد، سکوتی حکمفرما میشود که از درون آن، صدای هقهق آهستهای که از طرف زن برمیخاست شنیده میشود. مرد با تعجب جلوتر میآید و دستش را به آرامی بر روی شانهی زن قرار میدهد.
- جامون لو رفته؟
زن بالاخره از جایش بلند میشود که باعث میشود دست مرد به کناری رانده شود.
- کاش همین بود...
- پس چی شده؟
زن به سختی آب دهانش را قورت میدهد و آرام زمزمه میکند:
- لرد...
مارتین با نگاهش طلب میکند تا زن ادامهی حرفش را بزند.
- نابود شده!
مارتین ناخودآگاه قهقههی بلندی سر میدهد.
- دست بردار. دیوونه شدی؟ همین دیروز عصر یه جلسهی مهم گذاشت و بهمون گفت پیروزی بزرگ نزدیکه و بزودی دیگه هیچکس نمیتونه جلودارمون بشـ...
- اینو برای خندهی تو نگفتم. اون نابود شده! خبرش همهجا هست!
زن این را میگوید و پیام امروزی که در جیب ردایش بود را در میآورد و به سینهی مارتین میکوبد. مارتین که هنوز خنده بر روی لبهایش بود، روزنامه را برمیدارد و به محض این که آن را برمیگرداند، با تیتر بزرگی که خبر از نابودی لرد میداد مواجه میشود. روزنامه از دستش بیرون میافتد و خودش تلو تلوخوران عقب میرود و روی کاناپه میافتد.
- چطور... چطور ممکنه؟ همین... دیروز بود... ما دیدیمش... چی شد تو این مدت؟
زن که حالا آشکارا اشک میریخت، دوباره به سمت کشوها برمیگردد و بعد از آنکه چند لباس را در ساکی قرار میدهد، به دنبال برداشتن دیگر وسایل ضروری میرود.
- نمیدونم... نفهمیدم... فقط شنیدم به خونه پاترها حمله کرده و شکست خورده. پسرشون شکستش داده.
مارتین که دستهایش را با ناامیدی روی سرش گذاشته بود، با سردرگمی به زن نگاه میکند.
- پسرشون؟ نباید نوزاد باشه؟
- نمیدونم مارتین. نمیدونم! فقط میدونم باید فرار کنیم! ما دیگه جایی تو جامعهی جادویی بریتانیا نداریم. معلوم نیست چه بلایی سر مرگخوارا بیارن.
مارتین آستینش را بالا میدهد و نگاهی به نشان شومش میاندازد. در حالی که خیال میکرد تا شب گذشته علامت شومش تیرهتر از همیشه شده است، ولی حالا گویی هالهای خاکستری رنگ در حال پوشاندن آن بود. علامت شوم هم نابودی لرد را احساس کرده بود و در حال محو شدن بود.
مارتین که کاملا حواسش پرت بود و شوک سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود، متوجه ساکی که به سمتش پرتاب میشود نمیشود. ساک موهایش که پیشتر مرتب بودند را به هم میریزد و در وسط دستانش سقوط میکند. زن که به نظر دیگر اشکهایش به پایان رسیده بود، شروع به پر کردن ساک دیگری میکند، در حالی که مارتین همچنان قادر به هضم آنچه شنیده بود نبود.
هنوز حرفهای پر از اطمینان لرد در گوشهایش میپیچید. او منتظر بود تا امروز سورپرایز بزرگ لرد ولدمورت برایشان آشکار شود و به آیندهای بهتر از گذشته قدم بگذارد. ولی حالا همه چیز دگرگون شده بود و کاخ آرزوهایش در یک آن فرو ریخته بود. انگار که از عرش به فرش سقوط کرده باشد.
زن تقریبا کار ساک دوم را نیز تمام کرده بود و مرد هنوز بیحرکت سرجایش خشک شده بود که در فاصلهای نزدیک از محل زندگیشان، ماموران وزارتخانه یکی پس از دیگری آپارات میکنند. آنها از مدتها پیش آن خانه را شناسایی کرده بودند ولی به خاطر قدرتی که لرد در جامعه بدست آورده بود قادر به حمله به آن نبودند. دیگر چنین مانعی وجود نداشت و آنها بزودی قرار بود تبدیل به اولین مرگخواران قربانی بعد از شکست لرد ولدمورت به دست پسری که زنده ماند شوند...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





)




این بچه همین الان بابا ننهش رو از دست داده. ولی کاملاً ارزششو داشت. دیگه اسمشونبر نداریم. یووهوووو
عه این چیه؟ این که هری نیست!


از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

