---
سه سال بعد

بچه های ریون رو به روی هم نشسته بودند و گشنه و تشنه یکدیگر را نظاره میکردند.
شیلا:
_ خب الان چیکار کنیم؟ چطوری خودمونو سیر کنیم؟

لیسا:
_ با معده هامون قهر کنیم! نادیده شون بگیریم!

لاکهارت:
_ ما هم با اونا قهر کنیم اونا با ما قهر نمیکنن!

بردلی:
_ میخند؟! اصلا صورت مساله رو پاک کنیم! لاکهارت را اعدام کنیم! سوژه رو از بین ببریم!

جوزفین:
_ تازه وارد اینقد پررو! ساکت!

لاکهارت نفسی به آرامی کشید و به بردلی پوزخند زد!

شیلا:
_ خب جوزفین جان، بنظر تو باید چیکار کنیم؟
جوزفین:
_ لاکهارت را اعدام کنیم! سوژه رو منهدم کنیم!
لاکهارت:

بردلی:

لیسا دستی به موهایش کشید و با خونسردی گفت:
_ یعنی عین مشنگ ها اعدامش کنیم؟ با طناب دار؟

لاکهارت:
_ آقــا! وایسید ببینیم! چی چیو اعدام کنیم؟!
شیلا:
_ ببین لاکهارت جان مجبوریم! چاره دیگه ای نداریم! الان سه ساله همینجوری تو این تاپیک گشنه تشنه موندیم! ما بدون جادو بلد نیستیم خودمونو سیر کنیم! خودت مقصری! یا سیرمون میکنی یا اعدام! سرنوشتت را انتخاب کن!
لاکهارت:
_ من یه پیشنهاد دارم! بریم دزدی!
جوزفین که شر و شور بود و از ماجراجویی استقبال میکرد، سریع گفت:
_ دزدی از کجا؟

لاکهارت:
_ گرینگوتز دیگه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




میخواین آدم بخورین!اونم در حالی که همون آدم کلید مشکلمونه!
دیگه صبرم سر اومده!