پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

105
نفر همین الان آنلاین‌اند 63 نفر در «انجمن»
0 عضو 105 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

درگیری‌های زندانيان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1398/04/09
آخرین ورود
جمعه 30 آذر 1403 17:31
عضویت
1398/04/09
پست‌ها
407
خلاصه: لیسا زندانی شده...و از شانس بدش با محفلیا هم سلولیه.
لیسا قصد فرار داره ولی محفلیا که سفید هستن باهاش همکاری نمی کنن. در نتیجه تصمیم میگیره که به وسیله رهبرشون، یعنی دامبلدور به این مقصود برسه... اما از این نقشه به جایی نمی‌رسه و تصمیم می‌گیره توی ریش دامبلدور دنبال چیزی برای فرار بگرده. حالا از ریش بیرون اومده و یه سنجاق سر داره.

****

- ولی من که نمی‌دونم چطوری باید با یه سنجاق سر در رو باز کنم.
- از ما هم‌ توقعی نداشته‌باش فرزند تاریکی، ما چنین کارهای بی‌عشقی رو نیاموخته‌ایم. ... مگه نه باباجونیا؟

فقط یک ثانیه طول کشید تا بذر عشق و علاقه نسبت به سقف سلول، در دل محفلی‌ها جوانه زده و بروید.

- ها؟ چی شده؟
- حالا خیلی‌م بی عشق نیست‌آ...
- من که فکر می‌کنم یه مهارت جالبه.
- من که خیلی علاقه‌مندم.
- منم که قبلا علاقمند شده‌بودم.
- بابا جونیا؟

پنه‌لوپه سعی کرد طبیعی سازی کند.
- خب شما همش می‌گین نوشابه سیاه و بی‌عشقه و قایمش می‌کنین. من باید یاد داشته‌باشم که درشو وا کنم یا نه؟
- یا مثلا وقتایی که در رو به روی من می‌بندین تا نرم و همرزمانم رو بردارم و با هم‌ بریم دشمنان رو شتک کنیم، ما باید بدونیم دیگه!
- همتون؟
-

لیسا که ناظر این گفتگوها بود، سعی کرد از آن‌ها به نفع خودش استفاده کند‌.
- خب دیگه، شما بلدین و من هم یه انسانم که احتیاج به کمک دارم و شما هم محفلی‌هایی هستید که می‌دونید کمک به همنوعان چقدر عشق تور می‌کنه! کمکم می‌کنید؟

و با این کار، محفلی‌ها در دوراهی سختی قرار داد. اگر آن‌ها نمی‌پذیرفتند، ماهیت جبهه‌شان زیر سوال می‌رفت و از طرفی اگر می‌پذیرفتند، به یک مرگخوار کمک کرده‌بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
تولد نقش
1397/06/05
آخرین ورود
سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
عضویت
1397/05/22
پست‌ها
563
تصویر تغییر اندازه داده شده


واقعا سقوط کرد! سقوطی عظیم و طولانی و دردناک، درست وسط سلول آزکابانشان.
در آن لحظات، تنها چیزی که لیسا به آن می اندیشید، سالم نگه داشتن قهردانش بود. لیسا برای حفظ هویتش سخت تلاش کرد و تا آخرین لحظه، قهردان را در بغلش فشرد.

اما بعد از سقوط، درد ناگهانی ای که در وسط پیشانی اش احساس می کرد، تمرکز او را به هم ریخت و باعث شد قهردانش قل خورده و به آن طرف سلول برود.
-نـــــــــــــه!

لیسا خوش شانس بود. قهردانش درست چند ثانیه قبل از برخورد با دیوار، متوقف شد.
لیسا به طرف قهردان هجوم برد و همچون جستجوگری که اسنیچ را در مشتش می گیرد، آن را در آغوشش فشرد و چندین بار مرلین را شکر کرد و اشک شوق ریخت.
-سالمه! هنوزم هست... هنوزم کار می کنه... مرسی که هستی!
-اون چیه وسط پیشونیت؟

یک عدد بچه ویزلی جلوی لیسا ایستاده و با دهان باز و چشمانی که از حدقه بیرون زده بود، به همان نقطه ای نگاه می کرد که درد آن باعث به هم خوردن تمرکز لیسا شده بود. درست وسط پیشانی اش!

-شبیه آنتنه. بده بررسیش کنم!

آرتور ویزلیِ از خود بیخود شده، با ضربه‌ی ملاقی مالی مهار شد.

-آنتن نیست بابا جان. سنجاق سره. حتما به ریش من وصل بوده.

لیسا سنجاق سر را از پیشانی اش بیرون آورد. بی توجه به فواره‌ی خونی که از جای سابق آن به وجود آمده بود، به فکر فرو رفت. مطمئن بود قبلا درباره‌ی باز کردن قفل ها به وسیله سنجاق سر چیز هایی شنیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1393/12/29
آخرین ورود
پنجشنبه 3 خرداد 1403 03:14
عضویت
1393/12/27
پست‌ها
195
قرچ
درست همون لحظه‌ای که لیسا داشت درو باز می‌کرد، صدای قرچ به گوشش رسید. سریع دستشو تا آرنج تو جیب ردای راه راه زندانش برد. قهردونشو در آورد و جلوی نور خورشیدی گرفت که ریشش تا زمین می‌رسید. به دقت قهردونشو بررسی کرد و وقتی مطمئن شد که صدا به خاطر ترک برداشتن دارایی ارزشمندش نبوده، دوباره دستشو روی دستگیره‌ی در گذاشت.

قرچ
لیسا باز قهردونشو جلوی نور خورشید گرفت.
- یه ذره‌بین بده.
شپش ها نمی دونستن ذره چیه تا بخوان ببیننش. شپش نماینده با ترس به لیسا، بعد به در انباری نگاه کرد.
-ش... شاید او... اون تو باشه!

لیسا در انباری رو باز کرد، رفت تو و بعد از چند لحظه، با یه ذره‌بین ریش دار برگشت. قهردونشو جلوی نور خورشید گرفت و با ذره‌بین ریش‌دار به دقت بررسیش کرد. وقتی خیالش از بابت سالم بودن قهردونش راحت شد، برگشت که در انبار رو باز کنه.

قرچ
-با هرچی صدای "قرچ"ه قهرم!
به محض تموم شدن حرفش، پله‌ی شپشی خراب شد و لیسا که قهردونشو محکم بغل کرده بود، سقوط کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1398/04/22
آخرین ورود
دیروز ساعت 18:22
عضویت
1398/04/19
پست‌ها
283
_پس سریعتر من رو ببر اونجا تا قهر نکردم.
_چشم.

از انجایی که شپش نماینده از قهر لیسا حساب می برد، به همه ی شپش ها دستور داد تا به سمت انبار ریش دامبلدور حرکت بکنند.
پس از مدتی لیسا از راه رفتن خسته شد و با غرغر های فراوان به نماینده شپش ها نگاه کرد.
_زود باش بیا اینجا تا باهات قهر نکردم.
_اومدم.

لیسا روی شپش نماینده نشست و به او دستور حرکت داد؛ تا اینکه شپش نماینده شش پای بند مانندش را روی زمین گذاشت و گفت:
_بانو، اجازه بدید کمی استراحت...
_منظورت چیه؟ قهر می خوای؟

شپش بیچاره با ترس به دیگر شپش ها دستور داد تا با نهایت سرعتشان حرکت بکنند. شپش های دیگر هم از ترس لیسا دوان دوان حرکت کردند .
طولی نکشید که شپش ها و لیسا به انبار ریش رسیدند. شپش نماینده گفت:
_به شکل پله در بیایید تا بانو وارد انبار شود.
_اطاعت میشه، قربان!

شپش ها به شکل پله در امدند تا لیسا از ان ها بالا برود؛ اما با هر بار قدم گذاشتن لیسا روی شپش ها، یک شپش به مرلین می پیوست!

_بفرمایید داخل، بانو!

لیسا به ارامی در را باز کرد تا وارد انبار شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/14 11:44:44
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/14 11:48:37
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/14 15:59:49
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
یکشنبه 1 دی 1398 17:27
عضویت
1397/06/15
پست‌ها
242
پس تصمیم گرفت با دست گذاشتن روی نقطه ضعف شپش ها کارش را پیش ببرد.
-خب اگه میخواین باهاتون قهر نکنم بهم بگین کجا میتونم وسایل فرار از زندان پیدا کنم؟

شپش نماینده لبخندی زد.
- هه این که ما کاری نداره به من میگن مکویین !
فرار از زندان فصل چندو
میخوای؟...دامبلدور تا فصل سه رو داره میتونم ازش بگیرم!

روی صورت لیسا اخم بزرگی پدید آمد که شپش تا به حال اخمی به این بزرگی ندیدیده بود.
شایدم چون او با دامبلدور و محفلیون زندگی میکرد و هرگز اخمی ندیده بود!
-نچ...منظور من اون فیلمایی که شما تو محفل میبینین نیست منظورم زندان واقعیه میخوام ازش فرار کنم یا حداقل به سلول مرگخوارا برم!

شپش گیج شد.
شپش های پشت سر او نیز گیج شدند؛شپس ها فقط زندان فیلم را دیده بودند و آن چیزی که در این زندان میدیدند فرق داشت.
مایکل، نقش اول فیلم آنجا نبود و آن ها نمی دانستند وسایل فرار از زندان چیست‌.
از طرفی هم نمی توانستند بگذارند لیسا با آنها قهر کند.

شپش نماینده که خود را مکویین معرفی کرده بود جلو رفت.
-من تورو میبرم یه جایی که هرچی بخوای توش هست وسایل فرارم میتونی پیدا کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1397/12/14
آخرین ورود
دیروز ساعت 20:40
عضویت
1397/11/04
پست‌ها
457
-پس اون شپش ها از کجا میومدن؟

واقعا هم موضوع عجیبی بود...دامبلدور از هر پنج تا چیزی که از تو ریشش میومد بیرون، چهارتاش شپش بود.

قضیه شپش ها روی مخ لیسا رفته بود. باید سر منشا اونا رو پیدا می‌کرد.

کمی به اطرافش نگاه کرد...نباید سر منشا اونا خیلی دور می‌بود.

لیسا درست حدس زده بود.
وقتی که برگشت...یک دیوار پر از شپش رو جلوی خودش دید...دیواری به اندازه ی ریش دامبلدور...تمام شپش ها به ریش دامبلدور چسبیده بودن و از اینور به اونور می‌رفتن.

یکی از شپش ها لیسا رو دید.
-اون کیه؟

این جمله تا آخرین شپش ادامه داشت و هر شپشی که این جمله رو می‌گفت، دیگه حرکت نمی‌کرد و زل می‌زد به لیسا...در کسری از ثانیه، میلیون ها شپش زل زدن به لیسا!

-چیه؟! چرا زل زدین به من؟ آدم ندیدین؟ اصلا حالا که اینطور شد با تک تکتون قهر می‌کنم تا بفهمین داستان از چه قراره!

قهر لیسا روی هیچ کسی تاثیر نمی‌ذاشت ولی خب شپش "کسی" نیست بلکه "چیزی"ئه!
شپش ها از اینکه کسی باهاشو قهر کنه آزار می‌دیدن و برای اینکه به قهر پایان بدن حاظر بودن هر کاری بکنن.

همه شپش ها از ریش پایین اومدن و یه نماینده از خودشون فرستادن پیش لیسا!
-می‌شه با ما قهر نباشی؟ قول می‌دیم هر کاری می‌خوای بکنیم!
-هر کاری؟
-هر کاری!

لیسا فهمید چجوری باید وسایل مورد نیازشو پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1393/07/13
آخرین ورود
یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
عضویت
1393/07/12
پست‌ها
1269
خلاصه:
لیسا زندانی شده...و از شانس بدش با محفلیا هم سلولیه.
لیسا قصد فرار داره ولی محفلیا که سفید هستن باهاش همکاری نمی کنن. در نتیجه تصمیم میگیره که به وسیله رهبرشون، یعنی دامبلدور به این مقصود برسه...پس سعی میکنه طرح دوستی با دامبلدور بریزه، ولی در حال صحبت با دامبلدور، توجه‌اش به ریش دامبلدور جلب میشه و حالا به این فکر افتاده که شاید توی ریش دامبلدور یک چیزی باشه که بشه از اون بشه در راستای فرارش استفاده کنه...پس تصمیم میگیره که وارد ریش دامبلدور بشه!

---------------------------


لیسا هنوز مصمم نبود که اقدام به ورود در ریش دامبلدور بکند...
_میگم...پرفسور دامبلدور...این ریش شما بی خطره؟
_دلت به حال خطرها نسوزه فرزند تاریکی...دلت به حال امن‌ها بسوزه!
_
_چی شد؟ بازم دیالوگ رو جای اشتباهی گفتم؟ باید ببخشی، پیری و آلزایمر و هزار دردسر!

لیسا حالا واقعا بابت این نقشه‌ای که کشیده بود، نگران بود...ولی چاره‌ای نداشت...او باید فرار میکرد...
_میدونم بابت این حرفی که میخوام بزنم پشیمون میشم...ولی...میشه وارد ریشت بشم؟
_بعد از این همه مدت؟
_
_بازم؟ خب خب...زودتر برو تو تا باز یه دیالوگ اشتباه نگفتم...فقط مواظب باش گم نشی!

دامبلدور این را گفت و با دستش تونلی در ریشش ایجاد کرد...لیسا هم ابتدا آب گلویش را به سختی قورت داد و سپس در حالی که چشمش را بسته بود، قدم به ریش دامبلدور گذاشت!

بعد از چند قدمی که لیسا چشم بسته در درون ریش دامبلدور برداشته بود، بلاخره کم کم با ترس چشمانش را باز کرد...و چیزی که دید اصلا با تصوراتی که از ریش دامبلدور داشت سازگار نبود!
_اینجا چه خبره؟ این درختا، سبزه ها، رود آب، اون آسمون، ابر، خورشید، اینا چیه؟ اون یه دهکده‌ی خوشکله؟ و اونها هم یه سری موجود هستن که دارن اونجا زندگی میکنن؟ یعنی توی ریش دامبلدور یه دنیای کامل هست؟

لیسا در حالی که با تعجب به دنیایی اطرافش مینگریست، حالا به این فکر میکرد که آیا واقعا میتواند در این دنیا چیزی پیدا کند که بتواند به وسیله‌ی آن از زندان فرار کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/01/13
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 مهر 1401 08:38
عضویت
1394/04/24
پست‌ها
371
لیسا دستش رو می کشه به ریش دامبلدور. یعنی می خواست بره اون تو؟ توی اون ریش پر از شپش؟ پر از ویزلی؟

لیسا فرو میره توی تخیلاتش و داخل ریش دامبدور رو تصور می کنه:

مثل یه انباری تاریک و نمور. چند تا مورچه یه گوشه در حال جابه جایی جسد یه سوسک بودند. ویزلی ها با شلوارهایی که زانوهاشون پاره شدن توی کوچه های ریش بازی می کردند. تار عنکبوت همه جا رو فرا گرفته بود. توی یه گوشه کوپه ای از آبنبات های عشق روی هم ریخته شده بودن که مورچه ها روشون رفت و آمد می کردند.

یه مزرعه پیاز هم بود که مالی ازش برداشت می کرد و بوش کل ریش رو برداشته بود. وسایل عتیقه ی اجداد دامبلدور من جمله:آفتابه نقره، چینی های جهیزیه ی مادرش، جاروی کهنه بچگی هاش، یه دست قاشق و بشقاب مسافرتی، چادر، کتابخونه سیار. در کمال ناباوری تخیل لیسا، خانه اجدادی دامبلدورها هم آنجا بود. ریش تمومی نداشت. مثل یه کابوس، تا چشم کار می کرد ادامه داشت.

- فرزند!
-
- بازم قهر کردی؟
- من همیشه قهرم. ولی الان دارم به رفتن توی یه کابوس فکر می کنم.

لیسا چاره ای نداشت. می خواست از زندان فرار کنه پس باید می رفت و وسایل مورد نیاز رو برمی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


تولد نقش
1397/08/03
آخرین ورود
یکشنبه 31 شهریور 1398 22:38
عضویت
1397/05/28
پست‌ها
458
-خب دیگه چی اون تو داری؟!

لیسا این جمله را گفت و مشغول گشتن در ریش دامبلدور شد.
-وسایل زیادی دوست من، ممکنه خودشون اون تو گیر کرده باشن، ممکنه خودم گذاشته باشمشون و حتی ممکنه شب که خواب بودم یه ویزلی کوچولو یه چیزی گذاشته باشه تو ریشم!

لیسا همچنان درحال گشتن بود و در آخر دستش را دور چیزی قلاب کرد و بیرون کشید.
-ایی!دستم ریشی شد!

لیسا این را زیرلبی گفت و دستش را به پیراهنش مالید. سپس چیزی که بیرون آورده بود را رو به دامبلدور گرفت.
-این چیه؟
-این قدح بی اندیشت، برادر قدح اندیشه. کاربرد خاصی نداره فقط توش آب میخورم.

لیسا با انزجار قدح دهنی را به ریش دامبلدور برگرداند.
-خب میشه خودت در بیاری یه چیزایی؟ چیزایی که نوکشون تیزه، درازن، طناب و چاقو هستن مثلا...

دامبلدور دستی به ریشش کشید و چند عدد ویزلی از آن ریخت.
-اینا چی میگن؟
-ریش من خیلی گستردس فرزند سیاهی... در حدی که همه میتونن برن توش حتی!

دامبلدور سپس دستش را درون ریشش برد و یک تفنگ آب پاش در آورد.
-بیا دوست عزیز... این بهتر از اون وسایل بی عشقه مثل چاقو و...

لیسا صورتش را در هم کشید و به نقشه اش فکر کرد، نقشه ی مزخرفی بود ولی صد در صد فرار او را تضمین میکرد.
لیسا باید مانند ویزلی ها وارد ریش دامبلدور میشد و خودش وسایل دلخواه را برمیداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
لیسا با شنیدن "خودت هم اولش می‌خواستی دوست بشیم" تصمیم می‌گیره کمی ماموریتش رو نسبت به قهر کردن در اولویت بالاتری قرار بده.

- خیله خب بیا تلاش کنیم. ولی من هنوزم یکم قهرما.

دامبلدور برای اینکه لیسا رو از عالم قهر خارج کنه دستشو به داخل ریشش می‌بره. بعد از دقایقی کنکاش، بالاخره آب‌نبات به دست از جنگل ریش‌هاش خارج می‌شه.

- بیا فرزند تاریکیِ رو به روشنایی، این هدیه رو از من بپذیر و به جاش دست از قهر کردن بردار! به قدرت عشقی که من با این آب‌نبات بهت انتقال می‌دم ایمان بیار!

لیسا با انزجار آب‌نباتو می‌گیره و مستقیم بهش زل می‌زنه.
- آخه مگه من بچه‌م پیری که با همچین چیزی که تازه به عشقم آغشته شده آشتی کنم؟

البته که لیسا هرگز این دیالوگ رو به زبون نیاورده بود و همه‌ش تو ذهنش بود!
به جاش لبخند مسخره‌ای تحویل دامبلدور می‌ده و سریع آب‌نباتو یه گوشه‌ای رها می‌کنه و با رداش اثرات دست زدن به چنین آب‌نبات عشق‌آلودی رو می‌زدایه!

اما این حرکت دامبلدور توجه لیسا رو به چیز دیگه‌ای جلب کرده بود. نگاهش مستقیم روی ریش‌های دامبلدور متوقف می‌شه. ممکن بود هزاران وسیله توی اون ریش جاسازی شده باشن که هرکدوم راه فرارو برای لیسا هموارتر کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.