خلاصه: لیسا زندانی شده...و از شانس بدش با محفلیا هم سلولیه.
لیسا قصد فرار داره ولی محفلیا که سفید هستن باهاش همکاری نمی کنن. در نتیجه تصمیم میگیره که به وسیله رهبرشون، یعنی دامبلدور به این مقصود برسه... اما از این نقشه به جایی نمیرسه و تصمیم میگیره توی ریش دامبلدور دنبال چیزی برای فرار بگرده. حالا از ریش بیرون اومده و یه سنجاق سر داره.
****
- ولی من که نمیدونم چطوری باید با یه سنجاق سر در رو باز کنم.
- از ما هم توقعی نداشتهباش فرزند تاریکی، ما چنین کارهای بیعشقی رو نیاموختهایم.
... مگه نه باباجونیا؟
فقط یک ثانیه طول کشید تا بذر عشق و علاقه نسبت به سقف سلول، در دل محفلیها جوانه زده و بروید.
- ها؟ چی شده؟
- حالا خیلیم بی عشق نیستآ...
- من که فکر میکنم یه مهارت جالبه.
- من که خیلی علاقهمندم.
- منم که قبلا علاقمند شدهبودم.
- بابا جونیا؟
پنهلوپه سعی کرد طبیعی سازی کند.
- خب شما همش میگین نوشابه سیاه و بیعشقه و قایمش میکنین. من باید یاد داشتهباشم که درشو وا کنم یا نه؟
- یا مثلا وقتایی که در رو به روی من میبندین تا نرم و همرزمانم رو بردارم و با هم بریم دشمنان رو شتک کنیم، ما باید بدونیم دیگه!
- همتون؟
-
لیسا که ناظر این گفتگوها بود، سعی کرد از آنها به نفع خودش استفاده کند.
- خب دیگه، شما بلدین و من هم یه انسانم که احتیاج به کمک دارم و شما هم محفلیهایی هستید که میدونید کمک به همنوعان چقدر عشق تور میکنه! کمکم میکنید؟
و با این کار، محفلیها در دوراهی سختی قرار داد. اگر آنها نمیپذیرفتند، ماهیت جبههشان زیر سوال میرفت و از طرفی اگر میپذیرفتند، به یک مرگخوار کمک کردهبودند.
لیسا قصد فرار داره ولی محفلیا که سفید هستن باهاش همکاری نمی کنن. در نتیجه تصمیم میگیره که به وسیله رهبرشون، یعنی دامبلدور به این مقصود برسه... اما از این نقشه به جایی نمیرسه و تصمیم میگیره توی ریش دامبلدور دنبال چیزی برای فرار بگرده. حالا از ریش بیرون اومده و یه سنجاق سر داره.
****
- ولی من که نمیدونم چطوری باید با یه سنجاق سر در رو باز کنم.
- از ما هم توقعی نداشتهباش فرزند تاریکی، ما چنین کارهای بیعشقی رو نیاموختهایم.
... مگه نه باباجونیا؟ فقط یک ثانیه طول کشید تا بذر عشق و علاقه نسبت به سقف سلول، در دل محفلیها جوانه زده و بروید.
- ها؟ چی شده؟
- حالا خیلیم بی عشق نیستآ...
- من که فکر میکنم یه مهارت جالبه.
- من که خیلی علاقهمندم.

- منم که قبلا علاقمند شدهبودم.

- بابا جونیا؟

پنهلوپه سعی کرد طبیعی سازی کند.
- خب شما همش میگین نوشابه سیاه و بیعشقه و قایمش میکنین. من باید یاد داشتهباشم که درشو وا کنم یا نه؟
- یا مثلا وقتایی که در رو به روی من میبندین تا نرم و همرزمانم رو بردارم و با هم بریم دشمنان رو شتک کنیم، ما باید بدونیم دیگه!
- همتون؟

-

لیسا که ناظر این گفتگوها بود، سعی کرد از آنها به نفع خودش استفاده کند.
- خب دیگه، شما بلدین و من هم یه انسانم که احتیاج به کمک دارم و شما هم محفلیهایی هستید که میدونید کمک به همنوعان چقدر عشق تور میکنه! کمکم میکنید؟

و با این کار، محفلیها در دوراهی سختی قرار داد. اگر آنها نمیپذیرفتند، ماهیت جبههشان زیر سوال میرفت و از طرفی اگر میپذیرفتند، به یک مرگخوار کمک کردهبودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!








!lost



