
واقعا سقوط کرد! سقوطی عظیم و طولانی و دردناک، درست وسط سلول آزکابانشان.
در آن لحظات، تنها چیزی که لیسا به آن می اندیشید، سالم نگه داشتن قهردانش بود. لیسا برای حفظ هویتش سخت تلاش کرد و تا آخرین لحظه، قهردان را در بغلش فشرد.
اما بعد از سقوط، درد ناگهانی ای که در وسط پیشانی اش احساس می کرد، تمرکز او را به هم ریخت و باعث شد قهردانش قل خورده و به آن طرف سلول برود.
-نـــــــــــــه!

لیسا خوش شانس بود. قهردانش درست چند ثانیه قبل از برخورد با دیوار، متوقف شد.
لیسا به طرف قهردان هجوم برد و همچون جستجوگری که اسنیچ را در مشتش می گیرد، آن را در آغوشش فشرد و چندین بار مرلین را شکر کرد و اشک شوق ریخت.
-سالمه! هنوزم هست... هنوزم کار می کنه... مرسی که هستی!

-اون چیه وسط پیشونیت؟

یک عدد بچه ویزلی جلوی لیسا ایستاده و با دهان باز و چشمانی که از حدقه بیرون زده بود، به همان نقطه ای نگاه می کرد که درد آن باعث به هم خوردن تمرکز لیسا شده بود. درست وسط پیشانی اش!
-شبیه آنتنه. بده بررسیش کنم!

آرتور ویزلیِ از خود بیخود شده، با ضربهی ملاقی مالی مهار شد.
-آنتن نیست بابا جان. سنجاق سره. حتما به ریش من وصل بوده.
لیسا سنجاق سر را از پیشانی اش بیرون آورد. بی توجه به فوارهی خونی که از جای سابق آن به وجود آمده بود، به فکر فرو رفت. مطمئن بود قبلا دربارهی باز کردن قفل ها به وسیله سنجاق سر چیز هایی شنیده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





!lost





