جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 9 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

حفره شرارت! (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1388 02:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مارکوس خنده های بلندی میکردن و با چشمانی گشاد شده به گوی تالار نمای لرد خیره شده بود.اونها داشتن سه اسلیترینی که به شدت سر کار بودن رو نگاه میکردن و بهشون میخندیدن.

-واااای مارکوس این ایدت عالی بود.خوشم اومد.یادم باشه یه درجه خوبی بهت بدم!

مارکوس که جو گرفته بودتش با خوشحالی با دست به پشت لرد زد و گفت:

-آره تام خیلی خوب بود!

و اینجا بود که لرد نشون داد با کسی شوخی فیزیکی نداره.چوب دستیش رو کشید و مارکوس لحظه بعد چسبیده بود سقف و خون از تمام بدنش بیرون میزد.

-قربان اشتباه کردم.قربان منو ببخشید.جو گیر شدم.بچگی کردم.
-میارمت پایین ولی حواست باشه.دفعه بعد خوراک مار عزیزم میشی!

و مار با اشتهای زیاد هیس هیسی کرد که مارکوس تا زنده بود هیچوقت اون صدا رو یادش نرفت.

-----------------
سه اسلیترینی قرار گذاشتن که با سرعت در هزارتو جستجو کنن و با سرعت در این هزارتوی وحشتناک که صدای جیغ زن همیشه درونش بود میدویدن.آنی مونی از ترس در حال بندری زدن بود که بارتی دیدتش و خب لحظه ای فک کرد آنی مونی واقعا داره میرقصه!لباسش رو در اورد و دست در دست انی مونی شروع به بندری زدن کرد.هلیکوپتری رقصید و تکنو زد و هندی رقصید و خلاصه همه نوع رقصیدن رو انجام داد تا بالاخره بی خیال شد و به راهش ادامه داد.
و اینجا مورگانا بود که از به این فکر میکرد اینجا دیگه چه سرزمینیه؟یعنی همه مث بارتی بودن؟و هزاران علامت سوال دیگه که تو فکرش شکل گرفت.

ناگهان اژدهایی 89 سر جلوی اینها پرید.این اژدهای 89 سر گفت:

-من یه سوال میپرسم.اگر جواب درست دادید میتونید از اینجا رد بشید.
-
-به نظرتون لوگاریتم 89 ضربدر انتگرالش به علاوه ی چندین ملکول آب و محل جغرافیایی آفریقا که تو تصاعد حسابی جمله بیست و چهارم هست و جمله اولشم مجموع 8 تا لوگارتیم هست و اونم ... .
-

و بالاخره بعد از یک ساعت طرح سوال تموم شد.هیولا با خوشحالی به اون سه نگاه کرد و بهشون اشاره کرد که شروع به حل کردن بکنن.

-آنی لوگارتیم چی بود؟
-فک کنم لوگارتیم اسم دیگه ضربه که از زبون آلمانی گرفته شده!
-----------------
لرد و مارکوس بر روی زمین افتاده بودن و به شدت می خندیدن.دیگه توانایی کنترل خودشون رو نداشتن و صورتشون قرمز شده و دلشون رو گرفته بودن.

-بهتره بریم دیگه.الان اینا خودشون رو به کشتن میدن.
-----------------
ساعت ها گذشته بود و هیولا و بارتی و آنی خوابشون برده بود که مورگانا فریاد زنان اونها رو از خواب بیدار کرد:

-یافتم یافتم..جوابش میشه 507.5678 !

ملت:

-یعنی تو واقعا اونو حساب کردی؟عجب حوصله ای داریا..باشه بیایید رد شید.من فک نمیکردم هیچکی این سوال منو حل کنه.اه بعد از مدت ها آدمیزاد اومد اونم فرار کرد از دستم!

و با دلخوری دور شد.آنی و بارتی که هنوز با چشمان بیرون زده به مورگانا خیره شده بودن به راهشون ادامه دادن.

-ببینم اون مارکوس نیست؟
-هممم نه باب.مارکوس که اینقد قد بلند نیست.اینقدام چاق نیست باب.اممم چرا فک میکنم خودشه!

و بدو بدو به مارکوس نزدیک شدن.وقتی نزدیک مارکوس شدن،اون نتونست خودش رو نگه داره و به شدت به خنده افتاد.در کنار او لرد بود که از شدت خنده نمیتونس حرفی بزنه.

مورگانا از عصبانیت منفجر شد.بارتی و آنی هم تا مدت ها نفهمیدن دلیل این خنده ها چی بود!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1388 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک - تالار اسلیترین - ده دقیقه بعد از ورود بارتی و همراهان به حفرۀ شرارت

بلاتریکس با نگرانی به ساعت جادویی که بالای شومینه قرار داشت نگاه می کرد و از شدت حرص و جوش مگس هایی که درحال پرواز بودند را کروشیو می کرد. سوروس و رودولف شطرنج جادویی خود را مقابلشان گذاشته بودند و مبارزۀ شدیدی داشتند. بلاتریکس از دراکو (که کتاب «طلسم های ممنوعه» را روی پای خود گذاشته بود و با ولع تمام تصاویر چندش آور داخل آن را تماشا می کرد) پرسید:
- مادر و پدرت کجان؟

دراکو با بی تفاوتی جواب داد:
- مامی سرش درد می کرد، پاپا بردش اتاقشون که کمی استراحت کنه.

در همین لحظه لوسیوس با آشفتگی به داخل تالار پرید. دست بلاتریکس را گرفت و کشان کشان به سمت در برد. بلاتریکس دستش را با خشونت کشید و به لوسیوس تشر زد:
- چی شده؟ چرا اینطوری می کنی؟ نکنه دیوونه شدی؟

- من نه! اون... اون... اون دیوونه شده!

- کی؟ به زبون خوش میگی یا به ضرب کروشیو؟

لوسیوس ایستاد. دستش را روی قلبش گذاشت و نفسی تازه کرد:
- نارسیسا! نارسیسا دیوونه شده. مدام درمورد ملکۀ پلید و مارکوس احمق و بارتی و آنی مونی داغون حرف می زنه. مدام هذیون میگه. بلااااااا... اگه نارسیسا بمیره من چه خاکی به سرم بریزم؟ از کجا یه زن گیجول پیدا کنم که وقتی میرم ملاقات بانوهای زیبا سرشو شیره بمالم؟

بلاتریکس با عصبانیت لوسیوس را به کناری هل داد و به سمت اتاق نارسیسا دوید. زمانیکه وارد اتاق شد، نارسیسا را دید که موهای آشفته اش دور صورتش ریخته شده و مانند دیوانگان به در و دیوار مشت می کوبد و فریاد می زند:
- اژدها! اژدهای دروغی! سوسمارای کشته شده! مورگانا توی چاه! وای چه دختر بددهنی!

بلاتریکس شانه های نارسیسا را گرفت و محکم تکان داد. چشمان نارسیسا در حدقه می چرخیدند چنانکه گویا قصد بیرون پریدن داشتند. بلا بر سر خواهرش فریاد کشید:
- سیسی چت شده؟ دیوونه شدی؟ گفتم چن جور غذا روی هم نخورها! باز نتونستی جلوی شکمتو بگیری؟ بنال ببینم چی شده؟

نارسیسا همانطور که دهانش کف کرده بود و گیج میزد، زمزمه کرد:
نقل قول:
آنی مون:
-چی میگی بارتی جون؟!تو رو به آخرین مدل زیر شلوار مرلین بیا از اینجا بریم.

-بوق بر تو احق.مثلا زیر دست لرد سیاه پرورش می بینی تو که نباید بترسی.

-بابا غلط کردم من...

در همین هنگام صدای جیغ وحشتناکی بلند شد و مورگانا به اعماق زمین کشیده شد.

آنی مونی:
-دیدی بارتی حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم.

-من چه می دونم !

بارتی به طرف جایی که مورگانا افتاده بود راه افتاد و از همان جا صدا زد:

-ملکه مورگانا...ملکه

-ای بوق بر هر دوتان زود باشید من رو از اینجا نجات بدید اسکول ها.

-ا ملکه شما زبون ما رو می فهمید

-تا کرشیوت نکردم دست منو بگیر و نجاتم بده.

بارتی دستش دراز کرد و مورگان را از چاله ی 5متری بیرون کشید.

ذهن مورگانا

-باشه مارکوس جون بچرخ تا بچرخیم.اونقدر احمقه که حداقل عمقشو زیاد نکرده

سپس رو به آن دو کرد و گفت:

-زود باشین راه بیفتین.

وآن دو با تعجب به دتبال او به راه افتادن.

ملت اسلی هاج و واج به هم نگاه کردند. سوروس که تازه به اتاق رسیده بود، با شنیدن نقل قول فوق اطلاع داد:
- این که همون پست پائینیه!

نارسیسا با همان لحن زمزمه وار جواب داد:
- آره دیگه! من اینو خواب دیدم. من خوابام ردخور نداره! حتما تو حفرۀ شرارت یه خبرایی هس!

ملت اسلی سعی کردند به نارسیسا بفهمانند که خواب زن چپ است و تعبیر ندارد و اصولا چون یک تسترال کباب شده را به طور کامل خورده، دچار کابوس ناشی از پرخوری شده، ولی به خرج نارسیسا نرفت که نرفت. پایش را در یک کفش کرده بود:
- باهاس بریم حفرۀ شرارت رو پیدا کنیم. باهاس بفهمیم توش چه خبره!

حفرۀ شرارت - درست بعد از پست مارکوس

مورگانا همچنان که لبخند مرموز خود را بر لب داشت، به همراهی بارتی و آنی مونی وارد محوطه شد. با ورود مورگانا صدای آه و نالۀ شکنجه شوندگان قطع شد ولی بلافاصله از در و دیوار چاقو به سمت دو اسلیترینی و مهمانشان پرتاب شد. هر سه جیغ کشان از راهی که وارد شده بودند، عقب نشینی کردند و پشت صخره هایی که از راهروی غارمانند بیرون زده بود، پناه گرفتند. مورگانا جیغ کشید:
- مارکوس نامرد! این قرارمون نبود!

بارتی و آنی مونی با تعجب نگاهی به همدیگر کردند و بعد به مورگانا زل زدند. بارتی با احساس غرور گفت:
- عهههههههه! ما بالاخره تونستیم به این خانومه زبون خودمونو یاد بدیم!

آنی مونی بارتی را کنار زد:
- من خودم یادش دادم! اگه من چاقو رو طرفش پرت نکرده بودم الان اینجا نبودیم و این خانومه هم هنوز بلد نبود حرف بزنه!

مورگانا چشم غره ای به هردو اسلیترینی مقابلش رفت:
- من از همون اولم زبون شما رو بلد بودم. یادتون رفته من چرا اینجام؟

مخاطبین گیج می زدند. همزمان پرسیدند:
- چرا اینجایی؟

- لرد سیاه به من نامه نوشت و گفت برگردم اسلیترین. گفت باید یکی دو تا ماموریت توی حفرۀ شرارت انجام بدم. البته من آدرس اینجا رو بلد نبودم و یکی از شاگردای اسلیترینی می دونست حفرۀ شرارت کجاست. منتهاش قبل از اینکه بهم بگه، تو اون چاقو رو پرت کردی طرفم!

و نگاه متهم کننده ای به آنی مونی انداخت. آنی مونی ابدا شرمنده به نظر نمی رسید:
- حالا که خوش خوشانت شد! راحت اومدی تو حفره. حالا باهاس بگردیم اون شاگرد اسلیترینی رو پیدا کنیم.

مورگانا چیزی نگفت و به روبرویش خیره شد. بارتی و آنی مونی هم به همان سمت نگاه کردند و با حیرت، هزارتویی را دیدند که در مقابل چشمانشان شکل می گرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مون:
-چی میگی بارتی جون؟!تو رو به آخرین مدل زیر شلوار مرلین بیا از اینجا بریم.

-بوق بر تو احق.مثلا زیر دست لرد سیاه پرورش می بینی تو که نباید بترسی.

-بابا غلط کردم من...

در همین هنگام صدای جیغ وحشتناکی بلند شد و مورگانا به اعماق زمین کشیده شد.

آنی مونی:
-دیدی بارتی حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم.

-من چه می دونم !

بارتی به طرف جایی که مورگانا افتاده بود راه افتاد و از همان جا صدا زد:

-ملکه مورگانا...ملکه

-ای بوق بر هر دوتان زود باشید من رو از اینجا نجات بدید اسکول ها.

-ا ملکه شما زبون ما رو می فهمید

-تا کرشیوت نکردم دست منو بگیر و نجاتم بده.

بارتی دستش دراز کرد و مورگان را از چاله ی 5متری بیرون کشید.

ذهن مورگانا
-باشه مارکوس جون بچرخ تا بچرخیم.اونقدر احمقه که حداقل عمقشو زیاد نکرده

سپس رو به آن دو کرد و گفت:

-زود باشین راه بیفتین.

وآن دو با تعجب به دتبال او به راه افتادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه از پست نارسیسا مالفوی:



مورگانا با بد خلقی رو به مارکوس کرد و گفت:
-حالا سریع برو و یه راهرو پیدا کن و زمینش رو بکن و توش نیزه بکار.در ظمن رو دیوارارو هم طلسم کن که به محض ورود ما به اونجا از خودشون صدای آه و ناله و شکنجه از خودشون در بیارن.لرد سیاه منو مامور کرده که حال این دو تا بچه فوفول رو بگیرم.چون تو ماموریتشون گند زدن.حالام برو تا نزدم چش و چالتو در نیاوردم.
مارکوس با ترس و لرز جواب داد:
-بله ملکه مورگانا. چشم ملکه مورگانا. انجام میشه ملکه مورگانا.
و با سرعتی که حتی تکشاخ هم به پاش نمیرسید دوید و رفت تا به این راهرو برسه و در دل گفت:
-دو سال پیش که با مامانم تو آوالان مهمون بودیم اینقده بد جنس نبود.
مورگانا در دل گفت:
-کارایی رو که بهت میگم انجام بده تا بعدا دخل تو رو هم بیارم.

در همین وقت بود که ناگهان دو مرگخوار به هوش اومدن.آنی مونی ایستاد ولی بارتی با دیدن جسد سوسمار از حال رفت.آنی مونی با عصبانیت:
-هوی بارتی،پاشو بینم.میزنم لهت میکنما.
ولی بارتی به هوش نیومد.آنی مونی فکری کرد و گفت:
-بارتی اگه پا نشی از آب کدو حلوایی خبری نیستا.
بارتی هم مثل فنر از جا پرید و جواب داد:
-آب کدو حلوایی؟کوش؟ کجاست؟
مورگانا که از خنگ بازی های این دوتا خنده اش گرفته بود گفت:
-Why you talk this much?Your voice is awful
آنی مونی با تعجب گفت:
-چی؟عین آدم حرف بزن بفهمیم.
بارتی که دوباره خیال میکرد فرمانده است گفت:
-آنی مونی ولش کن.راه بیفت بریم.
و به دنبال بارتی راه افتادند.رفتند و رفتند و رفتند تا به راهرویی به عرض 4 و ارتفاع 10 و طول 40 متر رسیدند.تماما از سنگ سبز.بارتی گفت:
-عجب چیزیه!!بریم جلو.
ولی ناگهان زمین راهرو فرو ریخت و از دیوار ها صدای آه و ناله قهقهه شکنجه گر ها به گوش رسید.در زیر راهرو هزاران هزار نیزه دیده میشد.بارتی با خودش فکر کرد:
- بهترین کار اینه که همین جا به این ملکه ی قلابی زبونمون رو یاد بدیم.

20 دقیقه قبل تر،در همان راهرو

مارکوس با خودش فکر میکرد که:
-از دست این ملکه خسته شدم.باید دخلش رو بیارم.آهان!یه طلسم اضافه هم میگذارم که دخلش رو بیاره.
و شروع کرد به طلسم کردن در و دیوار.اول طلسم صدا ها و بعد طلسم زمین رو انجام داد و در نهایت برای نابود کردن مورگانا طلسمی رو اجرا کرد که به محض حس شرارت به سمت فرد شرور چاقو پرت میشد.مارکوس خوب میدونست که شرور ترین اون سه تا مورگاناست.
بعد به خودش فکر کرد که:
-امکان داره از این طلسم ها جون سالم به در ببره.باید یه تله دیگه هم یه 40 متر دیگه بگذارم.
و به سمت جلو راه افتاد.رفت تا به یک محوطه گرد رسید.و دوباره با خودش فکر کرد:
-من باید این محوطه رو به یک هزارتو تبدیل بکنم.و کنار راه خروجش یک باسیلیسک قرار بدم.

***********************************************
امیدوارم بهتر باشه.با تشکر از همه ی دوستان عزیز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/1/9 13:44:36
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/1/9 16:47:07
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی جلوتر

آنی مونی در حالیکه از ترس می لرزید پشت بارتی قایم شد و گفت:

-بارتی جونم تو رو به سر تاس لرد سیاه نذار منو بخوره.

بارتی درحالی که خودش دست کمی از آنی مونی نداشت رو به مورگانا کرد و با لحن چاپلوسانه ای گفت:

-ما منتظریم تا گوشه ی دیگه ای از استعدادهای بی نظیر شما رو ببینیم.

-what do you say?

-گیر عجب زبون نفهمی افتادیم ها بابا جون میگم "please do یه کاری"


مورگانا در حالی که خنده اش را مهار می کرد گفت:

-ok

و با ژستی شجاعانه چوبدستی اش را به طرف بالا گرفت که در این حالت نور سبز خیره کننده ای از آن خارج شد و همه جا را در بر گرفت.


چند ثانیه بعد


مارکوس در حالی که به جسم خودش تغییر شکل می داد رو به مورگانا کرد وگفت:

-!یدروا تدوخ اب ور ییاه قمحا بجع(عجب احمق هایی رو با خودت آوردی!)

- مینک هدافسا نوشزا میتسنوت یمن هک دوب نوشیلاح هگا نشاب قمحا مه دیاب ! مرایب مدوخ اب ور ترومودلو یتشاد راظتنا هنکن(نکنه انتظار داشتی ولدومورت رو با خودم بیارم!باید هم احمق باشن.اگه حالیشون بود که نمی تونستیم ازشون استفاده کنیم.)-اه یگ یم تسار(راست می گی ها )


مورگانا سری تکان داد ولی در دل گفت:


-تو خودتم احمقی به خاطر همین احمقیت بود که آوردمت

سپس رو به مارکوس کرد و گفت:


-مرایم شوه هب ور انیا منم میراد راک یلیخ نوچ یرب هرتهب(بهتره بری چون خیلی کار داریم منم اینا رو به هوش میارم )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/1/9 2:12:50
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
...به راه افتادند.

40 متر آن طرف تر،کنار دریاچه سیاه
مارکوس سعی میکرد که سوسمار ها رو بگیره خیلی هم ابتکار به خرج میداد و سوسمار ها مبتکر تر بودن.در نهایت که داشت از عصبانیت و کنف شدن دیوونه میشد به اولین تمساح حمله کرد و گفت:
-لعنت بهت،بمیر،آوادی کداواری(به غلط توجه کنید)
و سوسمار 4 برابر شد.مارکوس بدبخت که داشت از ترس میمرد به فکرش رسید که عین رام کردن اسب اونا رو رام کنه.پس پرید پشت جانور بدبخت.(سازمان حمایت از حیوانات کجاست؟)سوسمار با کج خلقی داد زد:
-آهای بچه سوسول،پاشو از رو من له شدم.مظلوم گیر آوردی.
مارکوس که داشت شاخ در می آورد پرسید:
-مگه تو حرف میزنی؟
سوسمار هم بهش جواب داد:
-پس چی که حرف میزنم داش من.
مارکوس هم که وقت رو غنیمت دید طلسم ورم ملتحمه رو مستقیم زد تو دماغ سوسمار بدبخت(خودتون رنجش رو تصور کنید)بعد هم مثل شکارچی ها وایساد رو سوسمار بیچاره و با خودش گفت:
اینم از سوسمار،حالا مورگانا باید کارش رو انجام بده.

اندی قبل از این شکار در راهرویی تماما سیاه

بارتی:
-بانو مورگانا،اون اژدها کجا رفت؟
مورگانا که خودش رو به نفهمی زده بود(ببخشید نویسنده یه ریزه بد دهنه) گفت:
-What?
بارتی هم که تازه یادش اومده بود که مورگانا زبونشون رو بلد نیست گفت:
-هیچی.این چه قد داغانه.آنی، نظر تو چیه؟
آنی مونی هم عین ایکیوسان گرفت نشست یه دو تا زد تو کله خودش و بعد از اندی جواب داد:
-به نظر این بنده فیلسوف و دانشمند و از اینجور چیزا این اژدها تخیل ما بود که از نخوردن غذا های سالم مثل پفک و چیپس و خوردن غذا هایی چون کلم و هویجه.تشخیص پزشکی بنده اینه که بهتره ما مصرف هویج و اینجور غذا های سالن رو کاهش بدیم.
بارتی با عصبانیت:
این از اون داغان تر.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه چیزی به فکرم نرسید.اگه کسی ادامه بده امشب یه قسمت دیگه هم مینویسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/1/8 19:36:32
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/1/8 19:37:15
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کم کم زمین لرزید و دیواره های محوطه به شدت تکان خوردند. قسمتی از دیوار سمت چپ فرو ریخت و شعله ای از آتش از لای درز آن داخل شد. بارتی:
-

آنی مونی تنها توانست با انگشت به موجود درشت هیکلی که به زور خود را وارد حفره می کرد اشاره کند و بعد همراه بارتی از هوش برود. مورگانا با همان لبخند مرموز به طرف اژدها رفت و دست راستش را بالا آورد. اژدها نیز دست راست خود را بالا برد و هردو به نشانۀ موفقیت دست هایشان را به هم کوبیدند و همزمان گفتند:
- کال یکال! (لاکی لاک!)

مورگانا به اژدها با شیطنت نگاه کرد:
- اهنو شمیدنو سرتی باسحبوخ! (خوب حسابی ترسوندیمشون ها!)

اژدها قهقهه ای زد و به شکل پسر نوجوانی با موهای مشکی و دندان های جلو آمده تغییر شکل داد. مارکوس فلینت با شیطنت به بارتی و آنی مونی مدهوش نگاه کرد و به مورگانا گفت:
- هیچت بونا لاح؟ (حالا نوبت چیه؟)

مورگانا قطعه سنگی را از گوشۀ محوطی برداشت و با وردی ماهرانه به شکل سر اژدها تغییر شکل داد. به سمت قفسه ای که گوشۀ اتاق (یا همان محوطه) وجود داشت رفت و مایعی را از داخل آن برداشت. با چوبدستی به آن زد و رنگ مایع به قرمز خونین تغییر ِدا کرد. آن را روی سر اژدها ریخت. درهمین حال مارکوس نیز برش هایی را بر روی زمین حک کرد و منتظر ماند تا مورگانا نقشۀ بعدی را توضیح دهد. مورگانا به آهستگی در گوش مارکوس زمزمه کرد:
- مدر بنوریب رالاتزا نوشک نوشک ورشد سجوم تش کرواه دژانم مینکیو مناو دیاب. یدبور حاسمتات نچندش ادیپ بی ترتدی ابو تدعب. یرا دتقو هایسی هچایرد رانکم رایبورا نیانم. (باید وانمود کنیم من اژدها رو کشتم و جسدش رو کشون کشون از تالار بیرون بردم. بعد تو باید ترتیب پیدا شدن چن تا تمساح رو بدی. تا وقتی که من اینا رو بیارم کنار دریاچه ی سیاه وقت داری.)

مارکوس سرش را به علامت موافقت تکان داد و از دیواری که خراب کرده بود، خارج شد. مورگانا سر اژدها را درست وسط آنی مونی و بارتی قرار داد و منتظر ماند تا به هوش بیایند. انتظارش چندان به طول نینجامید. اول بارتی ناله کنان به هوش آمد و با صدای نالۀ او، آنی مونی نیز تکانی خورد و هردو همزمان چشمانشان را باز کردند. با دیدن سر اژدها نعره ای گوشخراش کشیدند و از جا پریدند. کمی بعد، درحالیکه همدیگر را بغل گرفته بودند با ترس و غبطه ای در اعماق وجود، به مورگانا می نگریستند که با خونسردی چوبدستیش را تکانی داد و چاله ای کند تا سر اژدها را در آن دفن کند.

کمی بعد، مورگانا به مذکرات اسلی اشاره کرد و با بی حوصلگی دستور داد:
- !Let's go. We don't have much time to waste

آنی مونی و بارتی که از خونسردی مورگانا متعجب بودند، با کمی احساس احترام که نسبت به او در دلشان پیدا شده بود، به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/8 18:21:14
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/8 18:32:38
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/8 18:35:43
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/9 14:29:10
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس عزیز پستتون خوب بود ولی حفره شرارت برای اسلیترینی ها ساخته شده و هیچ خطری نداره،مگه اینکه ملت اسلی خودشون برای همدیگه خطر ایجاد کنن.برای همین مجبور شدم مراحلتونو کمی تغییر بدم.
-----------------------------------------------------------
طولی نکشید که صدای خرو پف بلندگو بلند شد.

بارتی مورگانا را بطرف جلو هل داد.
-خب راه بیفت ببینم.باید با اژدها مبارزه کنم بعدم سوسمارا رو ناک آوت کنم.کلی کار داریم.

مورگانا لبخندی زد و حرکت کرد.بعد از چند دقیقه در انتهای راهرو به محوطه وسیعتری رسیدند.هیچ در یا دریچه ای برای ادامه راه وجود نداشت.آنی مونی با دقت دیوارها را بررسی کرد.
-هیچی...حتی یه سوراخم وجود نداره.حالا چیکار باید بکنیم؟تا حالا تو حفره شرارت به بن بست نرسیده بودم.

بارتی با آرامش روی زمین نشست.
-معلومه چیکار باید بکنیم.مگه نشنیدی بلندگو چی گفت؟باید منتظر حمله یک اژدهای مخوف باشیم.

آنی مونی نور ضعیف چوب دستیش را روی زمین گرفت.
-نه،من اصلا احساس خوبی ندارم.این سکوت،این آرامش...فکر میکنم داره اتفاقایی میفته.بهتره زود برگردیم.

بارتی به مورگانا اشاره کرد.
-بدون یاد دادن زبون به این نمیشه.مگه از جونت سیر شدی؟

آنی مونی بدون توجه به بارتی با گامهای سریع بطرف عقب برگشت ولی در قدم پنجم نقش زمین شد.
صدای قهقهه بارتی فضای حفره شرارت را پر کرد.
-تو اول راه رفتنتو یاد بگیر،بعد یه فکری برای زبون این میکنیم.

آنی مونی با حالتی گیج و دستپاچه از روی زمین بلند شد.
-نه،حق با تو بود.نمیتونیم برگردیم.اینجا یه مانعه.یه مانع نامرئی.ما اینجا گیر افتادیم.نه میتونیم برگردیم و نه جلوتر بریم.

لبخند موذیانه هنوز روی لبهای مورگانا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/1/8 19:44:23
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه از پست مورگانا:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... و سه نفری وارد حفره شدند.بارتی که از ترس تاریکی میترسید:
-آ...آ...آنی مو...مو...مونی،ا...ا...اینجا کجاست؟
آنی مونی هم که مثلا حس شجاعت و قدرت بهش دست داده بود:
-خوب معلومه اینجا حفره شرارته
بارتی که ترسش افزایش یافته بود و در معرض غش بود:
-خ...خ...خوب این رو که خو...خو...خودم میدونم.چ...چ...چرا اینقده تاریکه؟من از تاریکی میترسم.من باباییمو میخوام 
آنی مونی که دوباره حس میکرد از همه بهتره با خود پسندی:
-خوب میگفتی،بیا اینم نور،لوموس.
و چشمشون به تالاری وسیع که روی دیوار هاش عکس مار و افعی بود افتاد.هنوز تو کف تالاره بودن که مورگانا گفت:
-Well done
بارتی هم که حالش جا اومده بود با عصبانیت:
-این چی چی بلغور میکنه؟
آنی مونی هم که هنوز عین ندید بدید ها تو کف تالار بود با دهن پر از کف:
-نمدانم ببم جان(با لهجه قزوینی بخونید.گاهی اوقات افراد در فشار عصبی به لهجه های متفاوت حرف میزنن)
بارتی که حس فرماندهی بهش دست داده بود :
-خوب آنی مونی.این سوسول رو میبری و بهش زبون ما رو یاد میدی.حتی اگه شده با کروشیو.
و همین که این رو گفت جلوی پاش یه سوراخ باز شد و یه تلویزیون ال سی دی 120 اینچ بیرون اومد.بعد تصویر تالار اومد و از بلندگوهاش صدای یه نفر اومد:
-به حفره شرارت خوش آمدید.امیدواریم اوقات خوبی رو بگذرونید.هر گونه سوال که داشتید اگه در نهایت سالم موندید بهتون جواب داده میشه.شما برای عبور از این تالار و برگشت به تالار خصوصی اسلیترین دو راه دارید،یا توی تابوت یا از راه روبرو،اگه با تابوت برگشتید که خیر و برکت اما اگه پیاده برگشتید دو راه دارید،یا ماجرا رو تعریف میکنید یا تعریف نمیکنید،اگه تعریف نکردید که خیر و برکت اما اگه تعریف کردید دو راه دارید،یا میمیرید یا زخمی میشید،اگه مردید که خیر و برکت،اما اگه زخمی شدید دو راه دارید،یا دیگه حرف نمیزنید یا به لرد چغولی تون رو میکنیم،پس یا برید جلو یا به لرد چغولی میکنیم.
بارتی هم با دهن باز جواب داد:
خوب حالا بگید بریم جلو چند راه داریم؟
بلندگو با خوشحالی:
آها،اگه برید جلو یه راه دارید.اول باید با یه جانور وحشی بجنگید که احتمالا اژدهاست.بعدش باید از یه استخر پر از سوسمار رد بشید.بعدش هم ...
اما بارتی که هیجان زده بود:
بقیه اش رو نگو.بذار سورپرایز بشیم.
و...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا بقیه اش رو خودتون بنویسید.امید وارم خوب شده باشه.در ظمن من فقط دو مرحله عبور رو گفتم تا بقیه رو شما بنویسید.امیدوارم نوشته ام بوق نباشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 25 اسفند 1387 08:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یه جوری باید ماجرا رو به حفرۀ شرارت ربط داد دیه.

******************************************

نارسیسا صورتش را در گل سرخی که داخل گلدان رومیزی وجود داشت فرو برد تا پوزخند خود را پنهان کند. سوروس ابدا سعیی برای پنهان کردن حالت دو نقطه دی خود نکرد. رودولف و لوسیوس به سرعت وانمود کردند که درحال بحثند و بلاتریکس خود را به نشنیدن زد:
- هممم... خیلی ولکام شدین ملکه مورگانا. سیت دان لطفا روی این چیر.

بارتی با تردید به بلاتریکس، مورگانا و لرد سیاه نگاهی انداخت:
- خاله بده این خاله هه بالاخره انگلیسی حرف می زنه یا عربی؟

مورگانا با ذکر کلمۀ thanks روی صندلی ای که بلاتریکس به او تعارف کرده بود نشست. نجینی سرش را با کنجکاوی از جیب لرد درآورد ولی لرد سیاه با فشار او را به داخل جیب راند:
- هل تحب المکالمه؟

مورگانا با تعجب به لرد سیاه نگاه می کرد و کم کم دهانش باز و بازتر می شد. بارتی بی رودرواسی گفت:
- بابایی وقتی زبونشو بلد نیستی چرا خانوم به این از مرحله پرتی رو گیج می کنی؟ بگو بلد نیستم و خِلاص دیه.

لرد سیاه به بارتی توپید:
- مگه خودت بلدی بچه؟ یه دیقه ساکت شو ببینم! اصن من چرا اینجام؟ یه دختر غریبه (با دیدن چهرۀ حیرت زدۀ ملت اسلی، تغییر جهت داد) خوب غریبه که نه... ولی بالاخره بعد قرن و بوقی اومده اینجا! حالا هر کیم باشه من لردم و ارشدتونم و اصن سرانتونم و شماها هیچکاره این و من باهاتون اصن قهر می کنم و برین هروقت بهش زبون ما رو یاد دادین بیاین خبرم کنین! دور از شان منه که به زبونی غیر زبون خودمون حرف بزنم.

لرد سیاه پس از اتمام سخنرانی خشن خود، نجینی را از جیبش به بیرون پرت، و اتاق را ترک کرد.

ملت اسلیترین نگاهی به یکدیگر انداختند. نارسیسا با افاده گفت:
- حالا کی می خواد به این دخترۀ لوس زبون یاد بده؟

بلاتریکس به رودولف و چشمان مشتاقش نگاهی انداخت و از حرفی که می خواست بزند پشیمان شد. دمی لوسیوس و دراکو را با چهره های سردشان از نظر گذراند. سوروس سرگرم بازی کردن با در قوطی روغنش بود و مورگان و آنی مونی به سرعت شطرنج جادویی خود را پهن کردند. تنها بارتی بی خطر به نظر می رسید:
- تو بارتی! تو باید بری همۀ گوشه و کنار تالارو به لیدی مورگانا نشون بدی تا کم کم زبون ما رو یاد بگیره.

بارتی:
- چشم.

یک ساعت بعد

- اینجا همونطوری که صد بار پیشم گفتم، تالار غذاخوریه. اونورم بازم میگم... کتابخونه س! اون پشتم آشپزخونه س که عمرا اگه آنی مونی بذاره توشو ببینی. شیرفهم شد؟

مورگانا به زور کلمه ای را تلفظ کرد:
- شـ... ـیـ... ر؟

- اوهوم!

مورگانا که به شدت کنجکاو به نظر می رسید به سرعت به سمت آشپزخانه حرکت کرد:
- ?wow! what is shir

بارتی جیغ کشید:
- باب شیر معنیای زیادی داره که فقط یکی دوتاش مربوط به آشپزخونه س! نرو اونجا خطرناکه حسـ... منظورم ملکه س!

ولی دیگر دیر شده بود. آنی مونی که به شدت سرگرم خرد کردن پیاز بود و چشمان پراشکش جایی را نمی دید، به صدای باز شدن در تصور کرد مورد هجوم گریفیندریها قرار گرفته و یکی از کاردهایش را به طرف در پرتاب کرد. کارد صفیر کشان به سمت صورت مورگانا می رفت که مورگانا با یک فن کاراته با دست کارد را از صورت خود دور کرد (). کارد که کمی دست مورگانا را خراش داده بود، تغییر مسیر داد و در نشان ماری که در راهرو وجود داشت فرو رفت.

ناگهان دیواری که نشان ماری شکل بر آن قرار داشت به کناری حرکت کرد و حفره ای تاریک پدیدار شد. مورگانا با تعجب پرسید:
- ?what is this

آنی مونی که به خاطر بی احتیاطی خود شرمنده بود، به حفره نگاهی انداخت:
- ماااااااااااااااع! بارتی! حفرۀ شرارتو ببین!

بارتی پوزخندی زد:
- مگه حفرۀ شرارت اینجاس؟ یادمه دفعه های قبل...

- دفعه های قبلو بی خی خی! باب پست اولو یادت بیاد! اونجایی که افسانۀ حفرۀ شرارت گفته شده!
نقل قول:
این حفره پشت نماد ماری است که در تالار عمومی اسليترين نصب شده و برای عبور از ان باید قطره ای از خون خود را بر زبان آن مار بريزی تا در صورت تایید شدن خوی سیاه شما ، راه شرارت به روی شما باز شود و دیوار پشت آن راه انجام شرارت را برای شما باز کند .


بارتی با شیطنت به آنی مونی و مورگانا نگاهی انداخت:
- حالا یعنی ما باید بریم اون تو شرارت کنیم؟

مورگانا مانند بچه ها دستانش را به هم کوبید:
- شـ... را... رررر ... ت!

آنی مونی و بارتی شرورانه به هم نگاهی انداختند:
- می بریمش تو حفره و یه کاری می کنیم یا گم و گور شه از دستش خلاص شیم، یا خودش به زبون خوش زبون ما رو یاد بگیره.

************

راهنمایی:

توی افسانۀ حفرۀ شرارت گفته شده یه قطره خونتون باید روش بریزه تا خوی سیاه شما ثابت بشه. این نشون دهندۀ خوی سیاه مورگاناست که خونش روی نشان ریخته شده. ولی آنی مونی و بارتی به این قسمت افسانه توجهی نداشتن و همراه مورگانا میرن تو حفره. بلاهایی که ممکنه مورگانا سرشون بیاره تصور کنین.

میشه بقیۀ ملت اسلی رو هم در ادامۀ سوژه وارد حفره کرد. هرطور دوست داشته باشین میشه سوژه رو پیش برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!