تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
پستخانهی هاگزمید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

فرستنده: پاتریشیا وینتربورن
آدرس: جنگل ممنوعه، بخش شمالی، زیر درخت سپیدار
گیرنده: ربکا لاکوود
آدرس: جنگل ممنوعه، بخش جنوبی، غار لاکوود(شماره پلاک: 91-113)
شرح نامه:
سلام؛
خانم لاکوود عزیز، مفتخرم شما را به مهمانی سادهای که برگذار کردهام دعوت کنم. مهمانیای برای حضورم در هاگوارتز گرفتهام با حضور شما جالبتر خواهد شد. با تمام خوشحالی و هیجانی که از حضور شما در این جشن دارم، میگویم که امنیت شما تماما حفظ شده و کافی است با جواب مثبت دادن به این نامه، تاییدیه بر حضورتان بزنید.
نگرانی شما درباره حضور شخص منفوری مانند رزالین نایت، را با ذکر اینکه ایشان در مهمانی حضور ندارند، برطرف میکنم. پس نگرانی هیچ چیز نباشید و به من افتخار دیدارتان را بدهید.
لازم به ذکر است که این مهمانی، مهمانی بزرگی نیست و فقط من و شما به عنوان ریونکلاویهای مرگخوار در این جشن حضور داریم. جشن ما میتواند هرگونه که شما بخواهید شروع و هرموقع که بخواهید به پایان برسد. پس منتظر حضور گرم شما در این جشن کوچک هستم.
با احترام،
پاتریشیا وینتربورن
پی نوشت(با قلم نامرئی): و اضافه میکنم که امیدوارم زنده از این جشن بازگردید!
آدرس: جنگل ممنوعه، بخش شمالی، زیر درخت سپیدار
گیرنده: ربکا لاکوود
آدرس: جنگل ممنوعه، بخش جنوبی، غار لاکوود(شماره پلاک: 91-113)
شرح نامه:
سلام؛
خانم لاکوود عزیز، مفتخرم شما را به مهمانی سادهای که برگذار کردهام دعوت کنم. مهمانیای برای حضورم در هاگوارتز گرفتهام با حضور شما جالبتر خواهد شد. با تمام خوشحالی و هیجانی که از حضور شما در این جشن دارم، میگویم که امنیت شما تماما حفظ شده و کافی است با جواب مثبت دادن به این نامه، تاییدیه بر حضورتان بزنید.
نگرانی شما درباره حضور شخص منفوری مانند رزالین نایت، را با ذکر اینکه ایشان در مهمانی حضور ندارند، برطرف میکنم. پس نگرانی هیچ چیز نباشید و به من افتخار دیدارتان را بدهید.
لازم به ذکر است که این مهمانی، مهمانی بزرگی نیست و فقط من و شما به عنوان ریونکلاویهای مرگخوار در این جشن حضور داریم. جشن ما میتواند هرگونه که شما بخواهید شروع و هرموقع که بخواهید به پایان برسد. پس منتظر حضور گرم شما در این جشن کوچک هستم.
با احترام،
پاتریشیا وینتربورن
پی نوشت(با قلم نامرئی): و اضافه میکنم که امیدوارم زنده از این جشن بازگردید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

فرستنده:زاخاریاس اسمیت
نشانی:لندن،خانه گریمولد،خانه شماره دوازده
گیرنده:هلگا هافلپاف
نشانی:دیار باقی
سلام ننه.
منو میشناسی ننه جون؟من زاخاریاسم.یکی از اسمیت ها.همونایی که بهشون فنجونتو هدیه دادی و گفتی تا پای جونشون ازش مراقبت کنن.میخواستم بگم که...آخ! نزن
! بابا اون کمربندتو بذار زمین.بالاخره ننه هلگا نباید اون دنیا بدونه چه بلایی سر فنجونش اومده؟
خوب الان بابام کمربندشو گذاشت زمین و از اتاق بیرون رفت.بزار صادقانه بگم ننه!
این سالازار اسلایترینو یادته؟همون کچله بود که بعضی وقتا بیخودی هیس هیس میکرد؟این نواده هیس هیسوش اومد ننه جونم
، ننه هپزیبامو کشت و فنجون رو برداشت.بزار نگم چیکار کرد.
بگم؟....مطمئنی اگه بگم از اونجا یه دمپایی پرت نمیکنی تو صورتم؟ باشه.میگم میگم. این هیس هیسو اومد فنجونتو....جان پیچش کرد و رفت.
بعد هم اومد یه گروه درست کرد به اسم مرگخواران.چه حرفا!
تازه اونجا نه تنها مرگخو نمیخورن،بلکه اینقدر از مرگ میترسن که میان برای از دست نرفتنشون جان پیچ درست میکنن جون عزیزا.
اما...بزار این یکیو نگم دیگه.
نه جون من....بگم؟خیلی خوب الان میگم! خیلی از گند زاده های بی اصل و نسبی که دور خودت توی گروهت جمع کرده بودی،اومدن بجای اینکه توی گروه استالین زمانه،نواده به حق آقام کارل ماکس،
حاج آقا دامبلدور عضو بشن و با کچل بی دماغ مبارزه کنن، اومدن توی گروه مرگخواران چلو مرگ با سس زهر مار میزنن شکم پرستا.
....... چرا میزنی پدر!
آخ!وای!نزن!
ننه حاج آقا دامبلدورم اومده میگه چرا داری راز های محفلو تو نامت میگی.اینجا رازی از محفل دیدی ننه؟
به استالین برام پاپوش دوختن.
آاااااااااااخ.
دیگه غلط بکنم برات نامه بنویسم ننه.
نشانی:لندن،خانه گریمولد،خانه شماره دوازده
گیرنده:هلگا هافلپاف
نشانی:دیار باقی
سلام ننه.

منو میشناسی ننه جون؟من زاخاریاسم.یکی از اسمیت ها.همونایی که بهشون فنجونتو هدیه دادی و گفتی تا پای جونشون ازش مراقبت کنن.میخواستم بگم که...آخ! نزن
! بابا اون کمربندتو بذار زمین.بالاخره ننه هلگا نباید اون دنیا بدونه چه بلایی سر فنجونش اومده؟
خوب الان بابام کمربندشو گذاشت زمین و از اتاق بیرون رفت.بزار صادقانه بگم ننه!
این سالازار اسلایترینو یادته؟همون کچله بود که بعضی وقتا بیخودی هیس هیس میکرد؟این نواده هیس هیسوش اومد ننه جونم
، ننه هپزیبامو کشت و فنجون رو برداشت.بزار نگم چیکار کرد.
بگم؟....مطمئنی اگه بگم از اونجا یه دمپایی پرت نمیکنی تو صورتم؟ باشه.میگم میگم. این هیس هیسو اومد فنجونتو....جان پیچش کرد و رفت.
بعد هم اومد یه گروه درست کرد به اسم مرگخواران.چه حرفا!
تازه اونجا نه تنها مرگخو نمیخورن،بلکه اینقدر از مرگ میترسن که میان برای از دست نرفتنشون جان پیچ درست میکنن جون عزیزا.
اما...بزار این یکیو نگم دیگه.
نه جون من....بگم؟خیلی خوب الان میگم! خیلی از گند زاده های بی اصل و نسبی که دور خودت توی گروهت جمع کرده بودی،اومدن بجای اینکه توی گروه استالین زمانه،نواده به حق آقام کارل ماکس،
حاج آقا دامبلدور عضو بشن و با کچل بی دماغ مبارزه کنن، اومدن توی گروه مرگخواران چلو مرگ با سس زهر مار میزنن شکم پرستا.
....... چرا میزنی پدر!
آخ!وای!نزن!
ننه حاج آقا دامبلدورم اومده میگه چرا داری راز های محفلو تو نامت میگی.اینجا رازی از محفل دیدی ننه؟
به استالین برام پاپوش دوختن.
آاااااااااااخ.
دیگه غلط بکنم برات نامه بنویسم ننه.افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/18
تولد نقش: 1399/05/31
آخرین ورود: پنجشنبه 7 مرداد 1400 01:46
از: ارباب دورم نکن
پستها:
123

فرستنده:ایزابلا تینتوئیستل
ادرس:هاگوارتز
گیرنده: بلاتریکس لسترنج
آدرس: قصر خانواده مالفوی
سلام خانوم لسترنج ،خوبین ؟خوشین؟ ارباب سالمن؟
من درخواست عضویت در مرگخوارا رو دارم.
قبل از اینکه بهم کروشیو بزنین بزارین براتون تعریف کنم.
اول اول که اون به حرف اون کلاه مسخره گوش ندادمو اسلایترین رو قبول نکردم. بعدش م که تا میتونستم بچه ها رو اذیت می کردم.( یکی از دلایل سیاه بودم )
اصلا دست شیطونو ار پشت بستم.
بعد توی همین هاگوارتز پرنده هایی اموزش دادم که جاسوسی مردمو می کردن و اگه درمورد کسی بود شب توی گوش همون طرف تعریف می کردن. طلسم های های نابخشودنی رو بلدم . یکی از سرگرمی هام اینه که طلسم فرمان رو مردم اجرا کنم و وادارشون کنم مردم رو ازار بدن. اکه توی کاخ خاندان تینتوئیستل ها برین توی اتاق من و کلمه خون اصیل رو بگین ، اتاق مخفی جلوتون میبینید که فعالیت های شمارو از ۱۲ سالگی تا الان که ۱۸ سالمه دنبال کردم . در ضمن خانواده من جزو ۲۸ مقدس اند.
پس فقط علامت شوم رو کم دارم.
ارادت مند شما
ایزابلا تینتوئیستل
ادرس:هاگوارتز
گیرنده: بلاتریکس لسترنج
آدرس: قصر خانواده مالفوی
سلام خانوم لسترنج ،خوبین ؟خوشین؟ ارباب سالمن؟
من درخواست عضویت در مرگخوارا رو دارم.
قبل از اینکه بهم کروشیو بزنین بزارین براتون تعریف کنم.
اول اول که اون به حرف اون کلاه مسخره گوش ندادمو اسلایترین رو قبول نکردم. بعدش م که تا میتونستم بچه ها رو اذیت می کردم.( یکی از دلایل سیاه بودم )
اصلا دست شیطونو ار پشت بستم.
بعد توی همین هاگوارتز پرنده هایی اموزش دادم که جاسوسی مردمو می کردن و اگه درمورد کسی بود شب توی گوش همون طرف تعریف می کردن. طلسم های های نابخشودنی رو بلدم . یکی از سرگرمی هام اینه که طلسم فرمان رو مردم اجرا کنم و وادارشون کنم مردم رو ازار بدن. اکه توی کاخ خاندان تینتوئیستل ها برین توی اتاق من و کلمه خون اصیل رو بگین ، اتاق مخفی جلوتون میبینید که فعالیت های شمارو از ۱۲ سالگی تا الان که ۱۸ سالمه دنبال کردم . در ضمن خانواده من جزو ۲۸ مقدس اند.
پس فقط علامت شوم رو کم دارم.
ارادت مند شما
ایزابلا تینتوئیستل
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/31 21:33:48
!Warning
Risk of biting
Risk of biting
جزئیات کاربر

پروژه ی سامورایی فرهیخته، بخش اول
مقاله ی پنج پاراگرافی
سوژه: آگلانتاین پافت
خب بذارین بگم وقتی آگلانتاین به دنیا اومد، منم کوچیک بودم. فقط یادمه که یه نوزاد پیر و بد اخلاق بود و به پرستاری که سعی کرد بشورتش گفت "ولگرد". اسمشم از اول این نبود، به گمونم تو مایه های بنجامینه باتنه بود که سریع رفتن عوضش کردن سه نشه.
همونطوری که من بزرگتر میشدم، آگلا هم جوونتر میشد. کاتانا بهم گفته بود بچگی آدما روی پیریشون تاثیر میذاره ولی خب آگلا همون موقعشم پیر بود، برای همینم من با روح و روانش هم بازی میکردم گاهی، چه اشکالی داشت؟ کوچیک میشد یادش میرفت. آگلا میرفت که یه لوح پاک و سفید بشه.
آگلا حسابدار بود. همش میزد به حساب. تا اینکه یه روز به این نتیجه رسید دیگه به اندازه ی کافی کوچیک شده که نزنه به حساب. به هرحال هنوزم برای من مثل همون موقعش بود؛ بهش نگید شاید به خاطر این بود که دوست داشتم بازم مثل قبلنا باهاش بازی کنم، بریم و برتی باتز بزنیم و به لونه ی ارواح عصبانی حمله کنیم. کی به کیه آخه؟
شاید این دوره، آگلاترین دوره ی آگلا بود. کاتانا هیچوقت اینقدر دوستش نداشته بود. پیپ کشیدنش، شلنگ تخته انداختنش وسط دیاگون انگار که میخواس خیابون ببنده، اصلا منو گول نمیزد. آگلا همونی بود که پابهپای کاتانا اشک میریخت پای داستانای غمانگیز – من نه ها، من با این دوتا فرق دارم- و وانمود میکرد بازیای فکری مشنگی دوست نداره.
پاراگراف نتیجهگیری:
ممنونم که به دنیا اومدی پیرمرد! یه روزی میرسه که من پیر میشم، امیدوارم اونموقع هم کنار هم باشیم. ببخشید بابت تمام طلسمهای نابخشودنی ای و بخشودنی ای که بهت میزدم. تولدت مبارک.
پ ن: کاتانا گفت من مفهوم جدیدی وارد دنیای پاراگگرافنویسی کردم. مدل ژاپنیشه. بپسند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1399/5/18 14:18:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/03
تولد نقش: 1396/08/30
آخرین ورود: شنبه 9 دی 1402 15:08
از: این تابلو به اون تابلو!
پستها:
341

:نامه و تمبر و کد پستی و آدرس گیرنده نمیشناسد و شمشیر چرخان، سوار بر اسب کوتوله به وسط تاپیک یورتمه میرود!:
ما اینجا یورتمه آمدیم که مطلبی رو بلند بلند عرض کنیم و یه بسته رو دست به دست به دست به دست به دست کنیم برسه دست پروفسور دامبلدور!
پروفسور دامبلدور، قربان!
تولدتون مبارک باشه، قربان!
امیدوارم که آبنبات لیمویی هاتون پر برکت و دماغ بلندتون چاق باشه، قربان!
شرمنده یک مقدار دیر رسیدیم، سر راه داشتیم نتیجه زحمت چندین و چند ساعت این بعدازظهرمون رو از پنجول و چنگال فنریر گریبک نجات میدادیم، قربان!
لامصب هر چی میگفتیم این کیک وجترینه و توش گوشت نیست، به خوردش نمیرفت، قربان!
مجبور شدیم آخر با اسب کوتوله زیرش بگیریم، قربان!
کیک خدمت شما، قربان!
ما اینجا یورتمه آمدیم که مطلبی رو بلند بلند عرض کنیم و یه بسته رو دست به دست به دست به دست به دست کنیم برسه دست پروفسور دامبلدور!
پروفسور دامبلدور، قربان!
تولدتون مبارک باشه، قربان!
امیدوارم که آبنبات لیمویی هاتون پر برکت و دماغ بلندتون چاق باشه، قربان!
شرمنده یک مقدار دیر رسیدیم، سر راه داشتیم نتیجه زحمت چندین و چند ساعت این بعدازظهرمون رو از پنجول و چنگال فنریر گریبک نجات میدادیم، قربان!
لامصب هر چی میگفتیم این کیک وجترینه و توش گوشت نیست، به خوردش نمیرفت، قربان!
مجبور شدیم آخر با اسب کوتوله زیرش بگیریم، قربان!
کیک خدمت شما، قربان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/05/07
تولد نقش: 1396/03/31
آخرین ورود: چهارشنبه 10 فروردین 1401 19:43
از: میدان گریمولد، خانه شماره 12
پستها:
118

فرستنده:کریچر
آدرس: خونه شماره دوازده میدان گریمولد
گیرنده: ارباب ریگولوس
آدرس: سرزمین الیزیوم، خونه ارباب ریگولوس
ارباب ریگولوس بسیار بسیار عزیز کریچر، کریچر دلش برای شما خیلی خیلی تنگ شد. ارباب ریگولوس، دنیا بدون شما برای کریچر هیچ بود. ارباب ریگولوس، خونه آبا و اجدادی شما، خونه ای که شما ارباب عزیز، داخل اون بزرگ شد و رشد کرد، بدست گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب افتاد.اسمشونو گذاشت محفل ققنوس. ارباب ریگولوس، کریچر از نحوه زندگی اینا تعجب کرد. اینها ذره ای برای اصالت ارزش قائل نبود. ارباب ریگولوس اینا برای کریچر پیر بی معنی بود. کریچر بین اینا تباه شد ارباب ریگولوس. گاهی احساس خفگی به کریچر دست داد.
ارباب ریگولوس، امروز تولد ارباب محفلیا بود. محفلیا جشن گرفت و بسیار خوشحال بود. مثل باقی کارهاشون این هم برای کریچر بی معنی بود. البته ارباب محفلیا فکر کرد کریچر دوستش داشت اما ارباب ریگولوس، ارباب محفلیا خودش از همه برای کریچر بی معنا تر بود. ارباب محفلیا فکر کرد کریچر خیلی دوستش داشت چون امروز که تولدش بود با دیدن بطری بزرگ وایتکس کریچر_ که از اون فلچر دزد گرفته بود_ که به طور کاملا اتفاقی بدستش رسید و به طور کاملا اتفاقی یه روبان قرمز هم بهش بسته شد بود اظهار خوشحالی کرد و گفت از بطری به خوبی نگه داری کرد و جایی نگهش داشت که تونست هر روز دیدش. کریچر هم سرش داد زد که بطری کریچر اتفاقی بدستش رسیده و اونجا رو ترک کرد.
ارباب ریگولوس، دل کریچر براتون خیلی تنگ شد. ارباب تونست به خواب کریچر اومد؟
دوستدار ارباب
کریچر
آدرس: خونه شماره دوازده میدان گریمولد
گیرنده: ارباب ریگولوس
آدرس: سرزمین الیزیوم، خونه ارباب ریگولوس
ارباب ریگولوس بسیار بسیار عزیز کریچر، کریچر دلش برای شما خیلی خیلی تنگ شد. ارباب ریگولوس، دنیا بدون شما برای کریچر هیچ بود. ارباب ریگولوس، خونه آبا و اجدادی شما، خونه ای که شما ارباب عزیز، داخل اون بزرگ شد و رشد کرد، بدست گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب افتاد.اسمشونو گذاشت محفل ققنوس. ارباب ریگولوس، کریچر از نحوه زندگی اینا تعجب کرد. اینها ذره ای برای اصالت ارزش قائل نبود. ارباب ریگولوس اینا برای کریچر پیر بی معنی بود. کریچر بین اینا تباه شد ارباب ریگولوس. گاهی احساس خفگی به کریچر دست داد.
ارباب ریگولوس، امروز تولد ارباب محفلیا بود. محفلیا جشن گرفت و بسیار خوشحال بود. مثل باقی کارهاشون این هم برای کریچر بی معنی بود. البته ارباب محفلیا فکر کرد کریچر دوستش داشت اما ارباب ریگولوس، ارباب محفلیا خودش از همه برای کریچر بی معنا تر بود. ارباب محفلیا فکر کرد کریچر خیلی دوستش داشت چون امروز که تولدش بود با دیدن بطری بزرگ وایتکس کریچر_ که از اون فلچر دزد گرفته بود_ که به طور کاملا اتفاقی بدستش رسید و به طور کاملا اتفاقی یه روبان قرمز هم بهش بسته شد بود اظهار خوشحالی کرد و گفت از بطری به خوبی نگه داری کرد و جایی نگهش داشت که تونست هر روز دیدش. کریچر هم سرش داد زد که بطری کریچر اتفاقی بدستش رسیده و اونجا رو ترک کرد.
ارباب ریگولوس، دل کریچر براتون خیلی تنگ شد. ارباب تونست به خواب کریچر اومد؟
دوستدار ارباب
کریچر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وایتکس!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/03
تولد نقش: 1396/08/30
آخرین ورود: شنبه 9 دی 1402 15:08
از: این تابلو به اون تابلو!
پستها:
341

آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه
آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.
با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز
درود و سلام بر تک تک همرزمان محفل نشین!
در درجهی اول، سلام به چشمهای نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامهی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافهمان شبیه اسب کوتولهمان شده بود، وقتی که بهش تیتاب میدهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشهی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!
سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، همرزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی میکنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیدهی ما توهین میکنه!
پنهلوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی همرزم، از قدیمیهای ما شدی دیگه. خاطرهات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامهی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و همبازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلیهای نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامهی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته باشم، این شوالیهی پیر رو شرمنده کردید، همرزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت میکنید که کیک تولد ماست، همرزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گریبک!
جان نثار تک تک شما همرزمان!
سر کادوگان
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه
آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.
با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز
درود و سلام بر تک تک همرزمان محفل نشین!
در درجهی اول، سلام به چشمهای نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامهی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافهمان شبیه اسب کوتولهمان شده بود، وقتی که بهش تیتاب میدهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشهی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!
سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، همرزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی میکنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیدهی ما توهین میکنه!
پنهلوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی همرزم، از قدیمیهای ما شدی دیگه. خاطرهات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامهی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و همبازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلیهای نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامهی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته باشم، این شوالیهی پیر رو شرمنده کردید، همرزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت میکنید که کیک تولد ماست، همرزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گریبک!
جان نثار تک تک شما همرزمان!
سر کادوگان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 5 مهر 1405 20:18
از: دست شما
پستها:
529
شغل
رهبر محفل ققنوس

بسمه تعالی
ای مرلین بزرگوار و عزیز، امیدوارم که در خوبی و خوشی باشی.مرلین جان، من یک پیرمرد هستم که در - خب به واسطه قانون رازداری نمیتونم بگم دقیقا کجا ولی حدودی میشه-جایی نزدیک میدون گریمولد زندگی میکنم. تنها هم نه! کلی محفلی و اینا هم اونجا هست که دور هم خوش هستیم. این محفلی ها خیلی خوب هستن و یکی شون که حتی ورای متر و معیارهای محفلی هم خیلی خوب محسوب میشه سره! با سین مکسور البته (شیفتم خرابه!). این سری که می گم شوالیه ای هستش دلیر و نجیب و اینا که ما رو همرزم خودش می دونه. کاری هم نداره که مثلا من پیرمرد تو عمرم کارد نگرفتم دستم، چه برسه شمشیر! البته نیازی هم نیست. چون خیالمون راحته که شوالیه دلیری مثل خودش هست که خودش یک تنه به جای همه مون میجنگه و دلمون بهش قرص قرصه.
ولی می دونی چیه مرلین جان؟ خب نمیذارن بنویسم... از اینجا به بعد قلم رو میدم به دست ریموند، گوزن عزیز و گرانقدر که اون ادامه بده.
ریموند که از فرط اشتیاق به نوشتن اولین نامه ی زندگیش توی پوست خودش نمی گنجید، شاخاش و از ریش دامبلدور دَر آورد و با زور و مشقت تمام نامه رو از مشت محکم پیرمرد بیرون کشید و عَرررر عَررر زنان شروع به نوشتن کرد!
وای مرلینا! یعنی من دارم الان نامه مینویسم؟
یعنی باس بعدِش رو جلد این نامه هه تُف بندازیم و تمبر چسبونش کنیم؟
البت مرلین، نمدونستن چنتا تمبر باس بزنم خو! امیدوارم ازم راضی باشی!ریموند بار دیگه با پاکت نامه ی خیس و تف مالی که از سر و کولش اب و تمبر میچکید نگاهی کرد و ادامه داد!
راستش... راستش، روم که نمیشه بگم ولی مرلینا، از روز اولی که پام و گذاشتم توی محفل این سِره عزیز نهایت لطف و به من داشت! اون روزی که کاسه ی سوپ پیاز و با عشق جلوم گرفته بودن... وای خودا اشک توی چشام حلقه زد! اون روز که حیرون و سر گردون بودم و نمیدونستم با یه کاسه سوپ چی کا میشه کرد، سر به داد من رسید!
سر کاسه ی سوپ من و در عوض یه کیلو یونجه از خورجین اسبش، از من قبول کرد!از اون روز به بعد میدونستم با کاسه های سوپم باید چه کار کنم! و اون طعم دلنشین یونجه...
دیه نمی تونم بنویسممم! عَررررر... سر دوست داشتنی ما...
, مرلینا... واسمون حفظش کن...عَررررمونتگومری که توی نوبت نشسته بود نامه ی خیس و لزج رو از گوزن پوزو گرفت قلم به کاغذ برد:
عااا! قلم افتاد دس خودم! میدونی مرلین؟ تو خونهی ما کلی تابلوئه! نگفتم که دلت بخوادها! میدونم که خودت هر چند تا که بخوای میتونی داشته باشی! پیغومبری دیه، چون کارت درسّه پَ کیفت هم کوکه. البت من که پیغومبر نیستم که بدونم، ولی خو هر موجود ذیحیات و ذیعقل و ذیشعوری به خداوندی خدا و به تربیت درست درمون و با تکیه بر ذیشعوری خودش ملتفته که هر کاری سختیهای خودش رو داره و تا تو اون شرایط قرار نگیره دقیق و دُرُس ملتفت نمیشه درجه سختی کار رو. و صد البته که کیفش رو هم!
ها! داشتم میگفتم! عرض شود به حضورتون که تو این منزلگاهی که ما توش سکنا گزیدهایم، خعلی تابلوئه! ولی خب یه چند تا از تابلوهامون دیه ناموساً خیلی تابلوئه! جدای از تابلوی ننهی عمو سیریش که هر دم ما میایم کپهمونو بذاریم شروع میکنه به جیغ و جاغ، ( و لامصب هرچی هم با کنسرو بازکن افتادیم به جونش که کنده شه از بیخ دیفال نشد که نشد!.
) یه تابلو دیهام داریم که اون در نوع خودش و به گونهای از تابلوی ننهی سیریش هم تابلوتره! عااا! مثلاً به ما فوش نمیده مثلاً! خو میدونی، اَ وختی ما پامونو گذاشتیم تو این کنام مار و افعیان که به کنام شیران و دلیران تبدیلش کنیم مثلاً، ار این ور به اون ور، از این راهرو به اون راهرو، از این اتاق به اون اتاق، از این سالن به اون سالن، از این طبقه به اون طبقه، آقا هرجا ما میرفتیم عملاً داشتیم از جانب تابلوهای خونه فوش میخوردیم! لامصبا کنده هم نمیشدن اصن!
ولی میدونی؟ واقعیت اینه که این تابلومون که دیه تابلوتر از خودش، خودشه، تنها تابلوی خونهاس که سمت مائه! ( کنده هم میشه تازه، اونم با قابلیت جا به جایی و حمل و نقل مطمئن! ) البت اون از همون اول اولش اونجا نبودها! با پای خودش.. ینی چیز، با اسبک خودش اومد! البت ناگفته نماند که اصل تابلوشو ما خودمون رفتیم از محل استقرارش کندیم آوردیم، ولی خب اینم ناگفته نماند خویشتن خویشِ شیردلاش با دل شیر خودش اومد! با اسب و شمشیر و زره رزم و زبان فصیح و بلیغ عهد بوقیش اومد! و اونجا بود که من "همرزم" اش شدم!
اینجا بود که ملت دیدن که اگه دس نجنبونن و نوشتن جوزفین رو موقف نکنن، کل کاغذ نامه تموم میشه و به بقیه نمیرسه. در نتیجه گربهی پنه لوپه خیلی نرم و آروم(!) خودشو مث بختک انداخت رو جوزفین و خود پنه لوپه هم با تحدید به این که «ول نکنی قلمو نوشابه میریزم روش!
» کاغذ رو از زیر دست جوزفین کشید و مشغول نوشتن شد:خب مرلین جان به صورت نوشابه ای برات بگم این سر خیلی همرزم خوبیه نه تنها هم رزم بلکه دوست خوبیه هست اول که اومدم تو محفل بی خبر از همه جا رفتم نوشابه های رو میز رو برداشتم و تو اتاق زیر شیروانی قایم شدم. تا وارد اونجا شدم صدایی از تابلو روبروم اومد: همرزم ما هم مایل به شراکتیم
اول جیغ کوچیک زدم ولی بعد که دقت کردم دیدم سر برام خیلی آشناست. یادم اومد تو هاگوارتز دیدمش. از نگاه تعجبم خنده ریزی کرد و گفت: همرزم ما از همون اول ورود تو را تعقیب نمودیم و فهمیدیم یکی از همون تازه وارد هایی. نگران نباش به همرزمان سفیدمان چیزی نمیگوییم.
و شیشه نوشابه ای از زیر زرهش در آورد و به افتخار هم نوشیدیم.
چند روز بعد هاج و واج نمیدونستم پانتومیم چی هست؟ و اون لحظه بود که سر عزیز اومد به کمکم و اسم من رو گفت. خلاصه نوشابم برات بگه که خیلی این سر محفلی خوبیه. ازت میخوام همیشه سالم بمونه و پیش ما محفلی ها بمونه. اونم برای همیشه.
دستی شونه پنه لوپه رو لمس کرد. پنه لوپه برگشت و با اما رو به رو شد.
-مزاحم نیستم ؟ میشه یه سوال بپرسم؟
-میخوای بپرسی نوشتنم تموم شد آبجی؟
-دقیقا.
-بیا آبجی بقیه توصیفات قابل بیان نی.
اما برگه خیس را گرفت و آبجی در حس رفته خود را تا در اتاق بدرقه کرد.
سلام مرلین بزرگ. مزاحمت که نشدم؟ می خواستم ازت تشکر کنم که کاری کردی این سرکادوگان شجاع به محفل بیاد. سر واقعا چیزی بیشتر از شوالیه ست. اون یه انسان فداکار و یه قهرمان واقعیه! با این که تا حالا ازش سوالی نپرسیدم ولی حس می کنم جواب تموم سوال هام رو می دونه. نمی دونی وقتی شمشیرش رو تو هوا تکون میده و با اسبش از این تابلو به اون تابلو می ره چه حس خوبی به من دست میده؛ احساس میکنم هیچ مرگخواریش با دیدن اون جرئت نمی کنه به محفل نگاه کنه چه برسه که بهش نزدیک بشه! مرلین عزیز یه سوالی داشتم: برای درست کردن چنین تابلویی از چی استفاده کردی؟ از چی استفاده کردی که ایشون انقدر پر ابهت و جذاب شده؟ شوالیه ی داخل این تابلو علاوه بر محفلی بودن یه گریفیندوری عالیه که یادش هیچ وقت از ذهن ها پاک نمیشه. از تو می خوام مراقب این شوالیه خوب و صبور باشی. مرلین جان دیگه حرفی ندارم.
خلاصه کلام، مرلین جان این شوالیه عزیز ما رو حفظ کنه و کاری کن هزارسال دیگه هم کنارمون باشه.
تولدش مبارک.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات
گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج
موضوع: جاری کردن خطبه عقد
با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.
همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف میباشند.
نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.
گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج
موضوع: جاری کردن خطبه عقد
با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.
همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف میباشند.
نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

فرستنده: رودولف لسترنج
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدلها، دکهی اول، تک زنگ!
با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای مندرآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را میتوان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا میشود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.
پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.
رونوشت: به همه!
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدلها، دکهی اول، تک زنگ!
گیرنده: مرلین کبیر
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!
با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای مندرآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را میتوان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا میشود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.
پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.
رونوشت: به همه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج