جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 9 دی 1396 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون همچنان آملیا رو کتک میزد و فریاد میکشید:
-چرا زحمت و پست ملت رو نادیده میگیری و سوژه هاشون رو برمیگردونی؟

آملیا تعجب کرد. موضوع درگیری اولشون این نبود؛ بلکه در مورد استفاده کروشیو توسط محفلی ها به جون هم افتاده بودن. هرمیون با یه دست گردن آملیا رو زمین نگه داشت و با دست دیگه چوب دستیش رو از رو زمین برداشت. طلسمی اجرا کرد و حالا آملیا هم با طناب های کلفتی زندانی هرمیون شده بود.
-چیکار میکنی هرمیون ؟
-فک کردی میتونی جلوی من رو بگیری که دنیا رو بهتر کنم؟
-ولی پروف ...
-هم تو و پروف یه سری ایده های بچه گونه دارین. زمانش رسیده که بزرگ شید و متوجه شید با عشق نمیشه همه چیز رو جلو برد ... نه تو این دنیای کثیف.

هرمیون زمانی که چاقو رو برداشت و به هکتور نزدیک شد، دژا وو (Deja Vu) خفنی بهش دست داد. انگاری که همین کار ها رو یه بار دیگه هم انجام داده. برای اینکه خواننده قبلا متوجه اتفاقات افتاده شده ، تمام کارها رو سریعتر انجام میده و از افکت های درامتیک استفاده ای نمیکنه. خیلی آروم به عقب برمیگرده و به هکتور خیره میشه.
-جون بی ریش چه محفلی جیگری میشی.

آملیا دست و پا بسته ، به زور سرش رو خم کرد تا هکتور رو ببینه. بعله، بدون ریش واقعا محفلی تر به نظر میرسید. حتی اگر هیچوقت ریش نداشته قبلا، اشکالی نداره که یه دفعه داشته باشه. متوجه شد که باید با بقیه مهربون تر باشه و به رول هاشون احترام بذاره. تمام این تغییر و تحولات فکری تو ذهنش باعث شد که مطمئن شه حق با هرمیون نیست. هرجور شده باید دست و پاش رو باز میکرد و به پروف خبر میداد. قبل اینکه هرمیون کاری کنه که خودش هم پشیمون بشه.
هرمیون ریش هارو تو سطل آشغال انداخت و به هکتور خیلی نزدیک شد. چشمای هرمیون چند سانتی متر با چشم های هکتور فاصله داشتن.
-خب ... حالا برا اینکه ببینیم واقعا محفلی شدی یا معجون اثر نکرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1396 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- وايسا ببینم... يه جای کار میلنگه...

تنها چیزی که کم داشتند یک ریونکلاوی بود که بهشان بگوید اشکال کار کجاست، که هرمیون زحمتش را کشید:
- من که کلاس رزمی نمی رم؛ تازه، اهل بزن بزن هم نیستم، فقط کروشیو میزنم.
- آره، هکتور هم که تو پروفایلش ریش نداره.
- منم نباید شکست بخورم، آبروم ميره.
- هکتور هم که قانونا نباید ديگه ويبره می زد.

هرمیون از این حجم از وارونگی، مغزش هنگ کرد. نگاهی به آملیا و هکتور انداخت و زمان برگردان را از گردنش باز کرد.
- همه موافقن ديگه؟
-
-

و زمان به عقب برگشت...

هرمیون و آملیا روی زمین افتاده و به هم مشت و لگد میزدند. چوب دستی هاشان از دستشان خارج شد و جلوی هکتور افتاد. هکتور فقط نیاز بود طناب را باز کند و نه تنها خودش را نجات دهد، بلکه محفلی را هم به اسارت بگیرد.
=====

آن طرف تر، پیش آرنولد

- چرا يه جوري نشدم؟ چرا این صحنه ها برام آشنا نیس؟

آرنولد به در باز وزارت خانه خیره شد؛ چیزی تا دستگیری آرسینوس نمانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1396 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنولد همچنان پفک خوران وارد وزارت شد از همه جا صدای شلیک به سمت ارنولد میومد ولی همه اون صداها با صدای خرچ خورچ جویدن پفک ها قم میشد و ارنولد با این ریتم پیشروی میکرد که ناگهان صدای خرچ خورچ قطع شد و ارنولد متوجه چیز دیگری توی دهنش شد و قطع شدن صدای پفک همانا , هواس پرتی ارنولد همانا , سوراخ شدن بسته پفکش همانا. چشمای ارنولد روی پفک هاش بود که اسلو موشن وار به زمین میریخت و افتادن هر دونه پفک براش به اندازه چند ساعت طول می کشید. ارنولد عصبی شد , از گوشاش دود بیرون اومد , اون چیز توی دهنش رو بیرون تف کرد تا یه خشاب روش خالی کنه تا بلکه دلش خنک بشه. اون شی با تف روی زمین افتاد ارنولد از جیب شلوارش یک ارپیجی در اورد و به طرفش گرفت ولی با دیدن جمله { شما برنده یک بسته پفک رایگان شدید} همه چیز تغییر کرد. ارنولد جوری که انگار توی معدش عروسی گرفته باشه بالا پایین میپرید.

- هاهاها.

ارنولد به طرف قهقه برگشت و یک صورت خبیثانه ای دید که پشت یک نقاب تاج دار مخفی شده بود. و کنارش چند تا مرد شرک مانند ایستاده بودند.
ارنولد بسته دیگه پفک رو باز کرد یکشو گذاشت تو دهنش و شروع به خرچ خروچ کرد و همینطور کلاش رو هم که دیگه فشنگش تموم شده بود انداخت اونطرف تر و از کیف اسلحه ها یه لانچر ورداشت و با صورت شیطانی مانندش پیشروی کرد.

اتاق خون

هکتور تقلا می کرد خودشو یجوری به چوب دستیا برسونه و از اینکه اون طنابا مانع از ویبره شدنش میشد دیونه شده بود و بدجور احساس خفگی بهش دست میداد.

هرمیون بلاخره تونست با چند تا ترفند رزمی مشنگی پیروز بشه. چاگو رو ورداشت و با طرف تیز چاگو به طرف هکتور حرکت کرد. املیا دیگه نای حرکت کردن رو نداشت و همینجور رو زمین که دراز شده بود به هرمیون و هکتور نگاه میکرد و به خالق مرلین دعا میکرد. هرمیون نزدیک تر شد و هکتور عرق ریخت , نزدیک شد عرق ریخت , بازم نزیدک بازم عرق , بلاخره لحضه موعود فرا رسید چاگو با پوست هکتور تماس پیدا کرد. هکتور منتظر بود یه جاش بریده بشه و خون گرمو نرمش سرازیر بشه ولی هیچ کدوم از این اتفاقا نیافتاد , هکتور چشماشو باز کرد دید هرمیون داره با چاگو ریش های هکتور رو ان کارد میکنه. املیا که از تعجب رگ های چشماش بیرون زده بود . همینجوری نگاه میکرد. هکتور عصبی شد و روبرو هرمیون گفت:
_ اخه خنگ کجا دیدی با چاگو ریشو انکارد کنند هااان؟
_ با این ریش های داعشیت نمیتونی محفلی باشی باس خوجلت کنم بعد.

پ.ن: با عرقایی که هکتور کرد به جای این مسخره بازیا اگه اون ابارو جمع میکردند میشد دریاچه اورمیه رو پر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1396 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
شلوار ارتشیش رو پوشید، زیپِ جلیقه‌ی ارتشیش رو بالا کشید، بندِ پوتینِ ارتشیش رو سفت کرد، صورتش رو گِل‌مالی کرد، چمدون اسلحه‌ها رو با دست چپش و در آخر، پاکتِ پفک نمکی رو با دست راستش گرفت.
آرنولد پفک شوارتزنگر، آماده‌ی شکار طعمه‌ای بزرگ، شبانه به سمت عمارت وزارت‌خونه حمله کرد، نگهبان‌ها رو مخفیانه بی‌هوش کرد، مناطق مین‌گذاری‌شده رو پُشت سر گذاشت، از دیوارِ سیم‌خارداردار(!) بالا رفت و توی حیاط وزارت‌خونه شیرجه زد.

- هاف واف هواف گاف وافـ...

امّا پارس‌کردنِ سگی که از پُشتِ باغچه حمله کرد، با رگبارِ کلاشینکفِ آرنولد خفه شد.
ولی این تنها مانعِ پیشِ رویِ آرنولد نبود.
ناگهان میلیون‌ها نگهبانِ مسلح عینهو مور و ملخ ریختن دور و برش.
ولی آرنولد همونطور که با یه دستش پفک می‌خورد و با یه دستش شلیک می‌کرد، نفوذ به جلو رو ادامه داد. نگهبان‌ها هرچی شلیک می‌کردن، به در و دیوار می‌خورد و به آرنولد نمی‌خورد.
نگهبان‌ها که از خرشانسیِ آرنولد متحیر شده بودن، تعویض شدن و نگهبانانِ دیگه‌ای که توی تیراندازی خفن‌تر بودن، جاشون رو گرفتن و آرنولد رو به رگبار بستن و این‌دفعه اتفاقاً همه‌ی تیرها ‌خوردن به آرنولد!
و آرنولد... حتی ککش هم نگزید.
آرنولد باید تیر می‌خورد، ولی نباید می‌مُرد. چون شخصیت اصلی و مثبت بود. این قانونِ کلیشه‌ایِ مرگ و زندگیِ شخصیت‌های اصلی بود!

آرنولد که طاقتش طاق شده بود، نارنگی‌ای رو از جیبش در آورد و به سمت نگهبان‌ها پرت کرد. نارنگی دقیقاً بین سنگر نگهبان‌ها افتاد. همگی چند ثانیه به نارنگی خیره شدن و وقتی فهمیدن که این نارنگی صرفاً یه نارنگیه و هیچ خطری نداره، با لبخندهای شیطانی، دوباره به اسلحه‌هاشون مسلح شدن.

بووووووومممممم!

نیشخندهای نگهبان‌ها ماسید و همگی جزغاله شدن.
اون نارنگی، نارنجک بود!

آرنولد، بین دود و آتیش، کلاشینکفش رو روی شونه‌ش گذاشت و قهقهه‌ای شیطانی زد.
- آرسینوس، دارم نمیام پیشت!

و درِ سالنِ ورودیِ وزارت‌خونه رو باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1396 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

هرمیون معجونی درست میکنه که هر مرگخواری بخوره به راه راست هدایت میشه و این معجون رو میخواد به محفلی ها بده تا هر کدوم برن یه مرگخوار پیدا کنن و به محفلیش کنن. اولین مرگخوار هکتور هست که اشتباهی معجون دیگه ای تو دهنش میریزن. حالا هرمیون و آملیا باید رو هکتور آزمایش کنن و بفهمن که دقیقا چی شده. آرنولد و رز هم دنبال یه مرگخوار دیگه رفتن.

---
هرمیون هکتور رو از بازوهاش گرفت و به اتاق بغلی برد. آملیا هم بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتاد. وقتی به اتاق بغلی رسیدن آملیا چشماش بزرگ شد ولی همچنان تصمیم گرفت حرفی نزنه. اتاق بغلی فقط شامل یه صندلی میشد.
هرمیون هکتور رو روی صندلی پرتاب کرد، چوب دستیش رو به طرفش گرفت و طلسمی اجرا کرد. طناب های کلفتی دور هکتور رو فرا گرفتن و محکم سر جاش نشوندن. هرمیون به هکتور نزدیک شد و از محکم بودن طناب ها اطمینان حاصل کرد. بعد عقب برگشت و از جیبش چاقویی در آورد. انگشتی به نوک چاقو کشید.
-عالیه ، تیز تر از این نمیشه دیگه.

چاقو رو به دست راستش سپرد و به هکتور نزدیک شد. آملیا خیلی جلوی خودش رو گرفت. سرخ شد، زرشکی شد و بعدش مشکی شد ولی بالاخره ترکید و نتونست حرفی نزنه.
-با اون چاقو چیکار داری میکنی هرمیون ؟

هرمیون سریع برگشت و چاقو رو به طرف آملیا گرفت. با عصبانیت فریاد زد:
-این یه مرگخواره. فک میکنی اگر تو اسیر شده بودی بهت شکلات میدادن بخوری؟

آملیا کمی فکر کرد. خیلی وقته شکلات نخورده و هرمیون یادش آورده بود. بعد از این ماموریت به هاگزمید میتونست بره و کلی شکلات بخوره اما الان چیز مهمتری مطرح بود.
-محفل با مرگخوارا فرق داره. ما اینجوری برخورد نمیکنیم ... نمیتونیم که بکنیم ... ما باید از اینا بهتر باشیم.

هرمیون برگشت و به هکتور نگاه کرد. چاقو رو کم کم بهش نزدیک کرد و به آرومی گفت:
-تو بهتر باش ... برو بیرون. برو بیرون نیازی نیست تو این عملیات شرکت کنی.

آملیا به طرف در رفت که از اتاق خون خارج شه ولی ریش دامبلدور تو ذهنش شکل گرفت. از ریش دامبلدور خجالت کشید که داره از این درگیری فرار میکنه. برگشت و از پشت به هرمیون حمله کرد.
-به خاااااطر ریش دامبلدور !

هرمیون و آملیا روی زمین افتادن و به هم مشت و لگد میزدن. چوب دستی هاشون از دستشون خارج شد و جلوی هکتور افتاد. هکتور فقط نیاز بود طناب هارو باز کنه تا نه تنها خودش فرار کنه بلکه دو محفلی هم به اسارت بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/9/10 21:53:47
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1396 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آرنولد، انگشت به دهان گزان، از شیشه خالی معجون به تلسکوپ آملیا و برعکس نگاه میکرد.

- بیا... کاریت ندارم! میخوام با هم، گندی که زدی رو جمع کنیم!
- راست میگی!
- آرنولد بزن رو آملیا! ,
- ببین با کیا شدیم محفل!

هرچه آرنولد عقب عقب تر میرفت، آملیا جلو جلوتر می آمد. تا اینکه بالاخره... آرنولد شروع به دویدن کرد! آرنولد بدو، آملیا دنبالش. رز هم ویبره زنان، بر واقعیت دعوا می افزود و هر ثانیه، مقدار زیادی از سقف را برایشان پایین می آورد. هرمیون که دید این طور فایده ندارد و اگر آنها را به حال خود واگذارد، تا صبح هیچ یک را زنده نمی بیند، فریادی براورده تا حواس شان را جمع کند.

- ملت!

هرسه در فرمت های خود، Stop شدند؛ آرنولد یک پا و یک دستش در هوا، آملیا یک پا و دودست بالا، رز هم که به سقف چسبیده بود.

- من و آملیا، هکتور رو میبریم خونه و آزمایش های جدید روش انجام میدیم، شما برین این معجونا رو روی بقیه مرگخوارا امتحان کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1396 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- هرمی، تا ته نخورد!
- هرمیون نده اینو گوش، تا حلق ریختیم تو گلوش!

هرمیون که شبیه علامت سوال شده بود، به سمت آملیا برگشت:
- بیا از این به بعد این رو به صورت قرارداد در نظر بگیریم. از شما سه تا سوال پرسیدم، تو جواب بده. الان معجون محفل ساز رو دادین به خورد این یکی؟
- آره فکر کنم!
- خب پس دیگه لفتش ندین. برین سر وقت مرگخوار بعدی. این تازه محفلی رو هم با خودتون ببیرید، میشه به عنوان طعمه ازش استفاده کرد.

هرمیون این رو گفت و از در خارج شد. رز و آملیا و آرنولد مردد به هم نگاه کردن.
- از کجا حالا بفهمیم معجونه روش اثر کرده یا نه؟

آملیا به سمت هکتور که خیلی عجیب ثابت شده و قیافه متفکری به خودش گرفته بود رفت.
- هکتور روشنایی چیز خوبیه؟
- بستگی به زاویه دوربین داره! و اینکه اون سکانس، حاوی چه پیامی باشه.

سایر ملت:

- هکتور، محفل داری تو دوست؟
- یک فیلمساز همیشه باید در محفل هنرمندان حضور داشته باشه تا از اخبار و وقایع روز جا نمونه.
- هکتور از ما سه تا بدت میاد؟
- تو گربه‌ی چموش بیشتر به درد همون تیم برتون میخوری. آملیا چهره فتوژنیکی داره ولی اکت‌هاش رو دوست ندارم. رز رو باید باهاش کار کنم زیر پوستی تر بلرزه.

- آرنولد چی دادی به خورد این؟

آملیا شیشه‌ی خالی معجون رو از لای پنجه‌های آرنولد بیرون کشید:
- هرمیون کشتتمون! آرنولد سگ بخورتت با این چشمای بابا قوریت! این که معجون محفل‌ساز نیست! معجون مخمل‌بافه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آملیا اول میخواست خودش به هکتور نزدیک بشه ولی لرزش هکتور اینقد زیاد بود که تصمیم گرفت تلسکوپش رو نزدیک کنه ولی بازم دلش نیومد. آرنولد رو با یه دست گرفت و به هکتور نزدیکش کرد.
-منو ول نکن ... نزدیکم کن بهش ... میخوام که برخورد کنم باهاش ... آملیییییا.

ولی آملیا گوش نمیکرد. گربه بیچاره رو گرفته بود و هر لحظه به هکتور نزدیک ترش میکرد. بالاخره بعد از چند ثانیه صحنه دراماتیک، گربه با هکتور برخورد کوچیکی کرد و جیغ زنان از دست آملیا خارج شد و گوشه ای از اتاق پناه گرفت. هکتور دیگه نمی لرزید، ولی هیچکس نمیدونست که این خوبه یا بد. شاید آرامش بعد طوفان بود و هرلحظه هکتور 20 ریشتری میشد.


چند ساعت بعد

آملیا، رز و آرنولد در طول این چند ساعت از جاشون تکون نخورده و سر جاشون خشک شده بودن. تقریبا مطمئن بودن که هکتور دوباره به لرزش نمیفته ولی ثبات خود هکتور هم ترسناک به نظر میرسید. انگار هر چهار نفر روی زمین چسبونده شده بودن، کوچیکترین حرکتی انجام نمیشد. آملیا که ساعت ها می شد که با ستاره ها تماسی نگرفته بود و میخواست این ماجرا رو سریعتر تموم کنه ، سعی کرد ذره ای تکون بخوره ...

بوووومب

آملیا سه کیلومتر رو هوا پرید و وقتی اومد سر جاش با یه دست ضربان قلبش رو تست میکرد و با دست دیگه تلسکوپش رو محکم گرفته بود. هرمیون با عصبانیت در اتاق رو شکوند و وارد شد.
-چقد طول میکشه تو دهن یه مرگخوار معجون ریختن ؟

آرنولد تا میخواست شروع به توضیح دادن بکنه، هرمیون جلوش رو گرفت. حوصله و وقت گیج شدن با حرفهای آرنولد رو نداشت. به طرف رز رفت که دفعه پیش هم بهتر از بقیشون توضیح داده بود.
-ریختید معجون ؟ محفلی شد؟

رز یه نگاه به هرمیون انداخت، یه نگاه به هکتور و آب دهنش رو قورت داد. نمیدونست چه جوابی باید بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هردو ایستاده بودند تا نتیجه را ببینند...

- چرا نذاشتی بزنمش؟! اینجوری خود به خود به سفیدی میگروید!
- چقد اخلاقت سفیده آملیا!
- مسخره میکنی؟!
- آره!

آملیا تلسکوپش را بالا برد که همزمان بود با یک زلزله هشت ریشتری!

- میکنی چیکار؟ میزنی گربه رو؟!
-

شبکه تلویزیونی که اصلا معلوم نبود از کی آمده و یا اصلا از کی روشن شده، اخبار را نشان میداد:
- به خبر مهمی که هم اکنون به دستمان رسید، توجه کنید! زلزله هشت ریشتری، کشور را لرزاند!

آملیا و آرنولد، پوکرفیس به رز زلر و هکتور خیره شدند؛ هکتور میلرزید؛ اما این چیز جدیدی نبود؛ او که همیشه میلرزید! پس باید از راه خاصی، مشخص میشد که هکتور سفید شده یا باید بازهم در لباسشویی، با پودر سافتلن شست و شو شود؟

- چه جوری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-" نخور گربه ی تمیز"
-" اگه نخوری می خورمت. قدیم سیرم هستم. نخور"

هکتور برای لحظه ای نگاهی به دوربین می کنه و دوباره درجا زدنش شروع می شه چون دمش زیر دست آرنولده و نمی تونه فرار کنه از اون طرف آمیلیا که تلسکوپش رو تعمیر کرده داره ستاره ها رو رصد میکنه.

-" هی پسر. کمک نکن. این داره معجون می خوره" (نویسنده با دیدن این شکلک یاد لوراخس میافته و کمی می خنده و ادامه میده)

آرنولد با خودش فکر میکنه اینطوری فایده نداره اگر می تونست دهن این جونورِ ریزه میزه رو باز کنه معجون رو به زور میریخت تو حلقش اما چی کار می تونست بکنه، همینطور که با یه دستش دم موش رو نگه داشته بود دست زیر چونه اش می زنه. دوربین به سمت ابر بالای سرش میره و آرنولد رو نشون می ده که پنجه اش رو بیرون میاره و داخل شکم موش فرو می کنه تا درد بکشه ولی موش بعد از اینکه معجون رو می خوره از شدت خونریزی میمیره.


همینطور که آرنولد تو ابر تفکراتش گم شده نگو موش یواشکی دمش رو از دست آرنولد میکشه و شروع می کنه در رفتن و آرنولد تا به خودش میاد موش یه چند پنجه ای ازش فاصله گرفته و کم کم داره به اونسر اتاق میره که تلسکوپ رو به عنوان مانع بین خودش و آرنولد قرار بده آما آرنولد با یه حمله ناگهانی به سمتش اون رو مجبور به در رفتن دوباره می کنه که تعقیب گریز آرنولد و هکتور در نهایت منجر به منهدم شدن تلسکوپ آمیلیا میشه. که آمیلیا به شکل یه پتریفیکوس توتالوس به سمت دو حیون نثار می کنه. صحنه اسلوموشن میشه و همینطور که پتریفیکوس تو هواه (پیام بازرگانی میدن و وقتی بر میگردیم) آرنولد متوجه پشت سرش و پتریقیکوس میشه و در لحظه آخر از سر راهش کنار میره و هکتور بیچاره در حالی که داره به صورت اسلو موشن فریاد میزنه:

-"نـــــــــــــــــه مـــــــــــــــــــن تــــــــســــــــــلـــــــــیـــــــــــــم نــــــــــمــــــــــــی شًــــــــــــــ..."


بله تو اون انتها طلسم بهش می خوره و دهنش باز میمونه.

-"هی پسر کارت خیلی بد بود. ازت متنفرم. به دامبلدور نمیگم تلسکوپ بدتر بهت بفروشه"

-" ای گربه ی بوق بوق بوق (از پخش دیالوگ معذوریم). زدی تلسکوپمو شکوندی حالا دوقورت نیمتم باقیه. حیف آسلام محفلی دست و پامو بسته وَاِلا..."

حرفش رو وقتی میبینه آرنولد داره معجون رو تو حلق هکتور خالی می کنه ناتموم می ذاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر تغییر اندازه داده شده