جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مغازه روغن موی سوروس اسنیپ

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1388 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا که به شدت ناراحت و عصبی به نظر میرسید٬ با علامت دست همراهانش را فراخواند. اما هیچکسی به سمتش نیامد. دوباره دستش را تکان داد٬ اما برای بار دوم هم کسی به سمتش نیامد... با صدای بلندی گفت: چتونه شماها؟! مگه من فرماندتون نیستم؟ چرا اینهمه دستمو تکون میدم کسی نمیاد پیشم؟

برودریک که در حال ور رفتن با عمامه اش بود٬ با صدایی آسلامیانه گفت: فرمانده ی آسلامی. شما نامرئی شده اید و ما نمیتوانیم شما را ببینیم. وقتی هم که شما را نبینیم٬ علامت دست شما را متوجه نمی شویم. چگونه باید متوجه نشویم و به سمت شما بیایم؟

- نمیدونم. حالا که سرتون داد زدم چرا نمیاین؟

بلاتریکس به سرعت گفت: من که اومدم. بقیه رو نمیدونم... چون نامرئی هستیم٬ ما رو نمیبینی... به نظرم باید یه علامت کوچولویی داشته باشیم تا بتونیم همدیگه رو تشخیص بدیم و وقتی که در گریمولد هستیم٬ اشتباها همدیگه رو که نمیبینیم٬ مورد حمله قرار ندیم.

مورگانا دستی به چانه اش کشید و کمی سرش را خواراند و در حالیکه در اتاق راه میرفت گفت: نظر خوبیه. منم الان میخواستم همینو بگم. ولی خب تو پریدی وسط حرفم و نتونستم بگم!! به نظرتون چه علامتی بذاریم؟ یه دستبند کوچولوی نازک مشکی چطوره؟

ملت مرگخوار: خوبه... خوبه...

مورگانا به سرعت تعداد زیادی دستبند سیاه نازک ظاهر کرد و هر یک از مرگخواران یکی به دستش بست... دستبند آنقدر نازک بود که با اولین نگاه و دومین نگاه و در بعضی موارد با سومین نگاه هم دیده نمیشد. اما مرگخواران که به وجودش آگاهی داشتند٬ به سرعت وجود یک مرگخوار در جلویشان یا کنارشان را متوجه میشدند.


مورگانا نگاهی به گروه انداخت و در حالیکه به سمت در خروجی میرفت٬ گفت: خیلی از گروه ارباب عقب افتادیم. کار ما یک ذره هم سخت تره. هر چه زودتر راه بیفتین... چون ما از فاضلاب حمله میکنیم٬ زیاد با دیگر مرگخواران که در گروه لرد قرار دارند برخورد نمیکنیم. ولی دقت کنید! دقت کنید که افراد خودی رو زخمی و مجروح نکنید. با کمترین صدا...



فلش فوروارد
- ... با کمترین صدا هم پیش میرین. این رو ارباب به شما میگه. دنبال من بیاین. بارتی!‌ تو هم انقدر بازیگوشی نکن
____________________________________________________
حتما متوجه این فلش فوروارد شدین. لرد و مورگانا در حال سخنرانی برای افراد گروهشون بودند. از اونجایی که نمیخواستم پست زیاد بلند بشه٬ یک فلش فوروارد به صحبت لرد زدم که به نظر برسه این دو نفر تقریبا مثل هم سخنرانی کردند و اینا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1388 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب زودتر از دیگران کنترل خود را بدست آورد و گفت:
-آفرین سوروس، تو همیشه بهترین مرگخوار من بودی. آفرین.حالا راه بیافت و سریع تر این روغن مو رو بین بقیه پخش کن.دیگه جاسوسی مهم نیست، ما میخوایم به گریمولد حمله کنیم. اینطوری نمیتونن ما رو ببینن و ما به راحتی بهشون پیروز میشیم.

و مرگخواران به سمت اسنیپ بدون سر هجوم بردند.


30 دقیقه بعد


لرد با حالتی که نشان میداد مشتاق است گفت:
فقط یادتون باشه که باید حتما نقاب بزنید، نقاب هاتون هم باید مرئی باشه که اونا فکر کنن با اشباح دارن میجنگن

مرگخوارا:
-بله ارباب


لرد به مانند سرهنگ های ارتش فریاد زد:
-دو گروه میشید، یکی به فرماندهی من یکی به فرماندهی مورگانا، گروهی که مورگانا فرماندهیش رو به دست داره از راه فاضلاب میره، ما هم از پشت بوم گریمولد.سوروس، رودولف، بارتی، بلا با من میان. بقیه هم با مورگانا از راه فاضلاب میرن.

مورگانا با اعتراض گفت:
-اما ارباب!

لرد با خشم فریاد زد:
-خاموش!هرچی میگم بگو چشم.

مورگانا با ناراحتی پاسخ داد:
-بله ارباب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
b]سوژه جدید![/b]

ولدمورت بر روی مبلی ، پشت به مرگخواران نشسته بود و با عصبانیت از آن ها انتقاد میکرد.

- همتون بی مصرفین. من یه ماهه بهتون وقت دادم راهی برای جاسوسی در خونه گریمولد پیدا کنین هنوز نکردین. شما که از عهده چنین کاری بر نمیاین به چه دردی میخورین؟

- مای لرد ...

- حرف نباشه. یه سطل آشغال هم چون میتونیم آشغالامونو توش بریزیم به درد میخوره اما شما چی؟ یکی از فوایدتونو بگین!

ملت مرگخوار:

در این میان سوروس اسنیپ جلو آمد ، زانو زد و گفت: ارباب خواهش میکنیم منو بفرستین مرخصی ، قول میدم بتونم راه خوبی پیدا کنم.

لرد به سمت سوروس چرخید و گفت: برو گم شو بوقی. مرخصی بدم بری صفا سیتی؟!

اسنیپ تعظیم دیگری کرد و ادامه داد: ماموریت قبلی رو یادتون میاد ارباب؟ شما به من گفتین چون خیلی خوب کارمو انجام دادم یه بار بهم مرخصی میدین.

- من گفتم؟

- بله ارباب گفتین ، گفتین قول ارباب ، از اون قولای ...

لرد دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و گفت: استثنا این دفعه رو میذارم بری. ولی اگه بدون راه حل برگردی میدونی که چی میشه؟

اسنیپ با خوش حالی گفت: اوه بله ارباب. این از لطف بی پایان شماست!

لرد دوباره پشتش را به مرگخواران کرد و گفت: حالا همتون از جلو چشام دور شین. حالا! در ضمن سوروس دفعه بعد که میای موهات چرب باشه من میدونم و تو.

و اتاق در یک ثانیه خالی از هرگونه مرگخواری میشه.

یک روز بعد:

اسنیپ روغن مویی را که تازه کشف کرده بود برداشت ، در آن را باز کرد و بر روی موهایش ریخت و با خود گفت:

- با این روغن مو ، هیچ کس نمیتونه متوجه چربی موهام بشه.

چشمانش را بست و سوت زنان مشغول مالیدن آن به موهایش شد.

نیم ساعت بعد:[/bن]

اسنیپ روغن را کنار گذاشت و برای دیدن قیافه اش به جلوی آینه رفت که ...

- داااااااااااااااد!

چشمانش را بست ، به آرامی آن را باز کرد تا مطمئن شود که واقعیت دارد. مو و قسمتی از صورتش که روغن بر روی آن مالیده شده بود نامرئی شده بود.

[b]ساعتی بعد:


- ارباب ... ارباب ... ارباب!

لرد با تعجب نگاهی به بدن اسنیپ انداخت و رو به مورگانا گفت: وا بدن اسنیپ رو کی برامون پست کرده؟ کله شو کجا کندن؟ تا اونجایی که من یادمه تو فیلما همیشه کله رو میفرستادن نه بدن رو!

- نه ارباب من کله دارم فقط نامرئیه!

لرد بلافاصله از روی مبل بلند شد ، جوبدستیش را به سمت بدن اسنیپ گرفت و گفت: بگو چه کلکی داری اسنیپ؟ طلسم شوم تو اینجا؟

اسنیپ روغن مویش را بالا گرفت و گفت: نه ارباب من راه ورود به خونه گریمولد رو پیدا کردم. این روغن مو رو هرجا بمالی نامرئی میشه. میتونیم نامرئی بشیم و بریم خونه گریمولد واسه جاسوسی!

لرد و مرگخواران حاضر در اتاق:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 08:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس لنگی به دست داشت و روی سکو را با آن تمیز میکرد و باریکه ای از خیسی لنگ بر خاک مینشست ، رنگ میز نیز تیره تر میشد. سوروس مدام به در مغازه نگاه میکرد ، نگاهی خیره و مضطرب.

- ای باب! چرا هیچ کس نمیاد از من خرید کنه؟

در همین موقع صدای جیلینگ جیلینگه در به گوش میرسه. سوروس به مردی که وارد شده نگاه میکنه و از خوشحال فریاد میزنه:
-آلبوس!
دامبل : شیش! کسی نفهمه من اومدم اینجا! یالا یه دونه روغن مو بده که بشه به ریش هم زد.
سوروس به سمت نردبان رفت . پله های نردبان زیر وزن سنگینش غژ غژ سرسام آوری میکردند . آلبوس به در مغازه نگاهی انداخت ، کسی نمی آمد . او سریع روغن را از سوروس خرید و به بیرون شتافت.

( این قسمت واسه طولانی شدن پست بود ! )

- ده سال بعد از نوزده سال ِ رولینگ ! -هری : نمیشه..! لیلی ، خودت باید یاد بگیری! نا سلامتی بیست سالت شده!
لیلی :نوزده!
هری : ولی تو همیشه باید به فکر بیست باشه چون بیست نمره ی خوبیه!
- !!

و بالاخره لیلی کوتاه میاد. او از خانه خارج شده و به سمت مغازه ی روغن موی سوروس اسنیپ را می افتد. در راه به صورت کیسه کیسه برگه هایی با شماره ی تلفن به سوی او روانه میشود ، اما لیلی همچنان به راه خودش ادامه میدهد. از دور اشاره میکنند که لیلی بدود تا پست کوتاه تر شود و او نیز این کاررا میکند و..

چلق!!
-ای لعنت! آخه اینم شد شانس.. یه روغن خواستم بگیرما!

سوروس که تمام مدت از دور با حالت به لیلی خیره مانده بود، با شتاب از مغازه بیرون دوید و به سوی لیلی رفت که پاشنه ی کفشش در دستانش بود.
-ریپارو ( در راستای هری پاتری شدن .)

سوروس به لیلی چشمکی زد و او را به سمت مغازه هدایت کرد. لیلی روی صندلی نشست ولی از آن طرف صندلی افتاد.

سوروس: شرمنده یه ذره اینجا همه چی لیزه! چیزی میخواستید؟
لیلی: روغن میخوام!
سوروس: روغن چی؟
لیلی: روغن!
سوروس مدتی با چشمانی خمار و دهانی نیمه باز به لیلی خیره میمونه. خدا رو شکر میکنه که از رنگ مو استفاده کرده و سنش معلوم نیست. سوروس در مقابل نگاه های خشن و تند لیلی ، همچنان با دهان باز به او خیره مانده..

-شق!!
لیلی محکم توی گوش سوروس زد و سوروس بایک حرکت سریع به خودش آمد.
- مردیکه واستادی منو نیگا میکنی؟
سوروس:
و به سرعت میره و هر چی روغن داره از انواعش ، از روغن مو گرفته تا روغن موتور رو روی میز میچینه. لیلی به سرعت یکی رو برمیداره و تا میاد حساب کنه ، سوروس میگه:
- نه مرسی..! قابلی نداشت.
لیلی دستش رو از توی جیبش در میاره و با خشونت از مغازه میره بیرون. سوروس با ناراحتی پشت سرش فریاد میزنه:

- میتونم شمارو دوباره ببینم؟ اسمتون رو بگید!!
ولی لیلی خارج شده بود. سوروس با ناراحتی به صورتش دست کشید و در همان لحظه چیزی روی زمین برق زد.. انگشتر لیلی بود!

----------
آقا به من ربطی نداره که خیلی مزخرفه! اگه خواستید ادامه اش بدید ، یه جوری سوروس رو بهش برسونید فیلم هندی اش کنید!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه روغن موی سوروس اسنیپ واقع در کوچه دیاگون بود ؛ محیطی گرفته و کوچک بود که از هر سوی آن بوی تعفن انگیز روغن سوخته به مشام میرسید ، تعداد بیشماری پاتیل کوچک بزرگ روی کف و یا قفسه هایش جا خوش کرده بودند . در واقع تنها مغازه در کوچه دیاگون بود که همیشه درب آن باز بود ، بدون آن که کوچکترین هراسی نسبت به دزدی اشیای درون آن ! در واقع هیچ دزدی مایل نبود به مغازه ای که بی ارزش ترین و ارزش مند ترین اشیای درون آن پاتیل هایی مملو از روغن مو بود حمله و یا برای رفتن به آنجا برنامه ریزی کند ، حتی ماندانگاس فلچر !

معجون اونلیوارم در شیئی در مغازه روغن موی سوروس اسنیپ وجود داشت ؛ معجونی که قابلیت این را داشت که به مدت 3 ساعت فشفشه ای را تبدیل به جادوگر کند و یا سپری در برابر طلسم های نابخشودنی شکنجه گر و فرمان پدید آورد و او از این اطلاع داشت . نمی خواست معجونی با این ارزش را از دست بدهد ، پس طی برنامه ریزی قبلی ای که داشت ساعت 8 شب به مغازه روغن مو مراجعه کرد .

کسی در مغازه حضور نداشت و این به این معنی بود که موقعیت مناسبی برایش ایجاد شده ، پس بی سر و صدا شیشه کمر باریکی را از ردایش در آورد و به سراغ اشیایی رفت که تصور می کرد ، معجون در آنها قرار داده شده است .

جعبه نگه داری مواد اولیه ، شیشه های حاوی معجون سرخ رنگ ، شیشه های نگه داری معجون خالی ، بسته ای با آرم اسلیترین و یک سری لوله های عجیب و غریب ؛ همه و همه را با کمک طلسم آچریکنیون اونلیوارم به دقت چک کرده بود ، تنها وسیله ای که اکنون وجود داشت ، آویز جیبی و کوچکی بود که روی آن نوشته شده بود : شاهزاده دورگه ! با تعجب و شگفتی به آن چشم دوخت و به سمت آن رفت که صدای بی روح و خشنی او را از جا پراند ...

- کمکی از دست من برمیاد ؟

او با صدای خشنی گفت : اوه ، سوروس ! راستش تعریف روغن های موت رو زیاد شنیده بودم ، میخواستم مقداری بخرم ازت .
سوروس که با تعجب به او نگاه میکرد ، ابروهایش را بالا برد و گفت : مطمئنی که اون جاست آمیکوس ؟
آمیکوس که سعی میکرد نگاهش را از آویز بدزدد گفت : من خیلی وقته که دارم اینجا رو میگردم ، راستش من یه پاتیل پر روغن مو میخوام ، ولی اینجا پاتیل خالی ای نبود .
- باید از انبار بیارم ، هر چند فکر نمیکنم انقدر روغن بدردت بخوره . و به سمت انبار رفت .

آمیکوس که نمیخواست فرصت را از دست بدهد با عجله به سمت آویز رفت و زمزمه کرد : آچریکنیون اونلیوارم ! صدای چلپی به گوش رسید ، آویز باز شده بود و معجون تیره ای از آن بیرون میریخت ، آمیکوس که تعجب کرده بود ، با عجله شیشه را زیر آویز گرفت ؛ وقتی که شیشه مملو از معجون شد زیر لب گفت : تفکیکیوس ایولیوس آستکباریوس !

اسنیپ بازگشته بود : چی کار ... ولی آمیکوس دیگر آنجا نبود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در مغازه را به ارامي باز کرد و داخل شد. از هر طرف، صداي غلغل انواع معجون ها به گوش ميرسيد؛ با احتياط، از کنار پاتيل هايي که معجون هاي مختلفي را در خود نگهداري ميکردند، گذشت و به سمت پيشخوان مغازه رفت. اسنيپ با چشمهايي تنگ شده مشتري رو برانداز کرد: صورتش هيچ ارايشي داشت، موهاي بورش را بي هيچ حالتي روي شونه هايش ريخته بود و شنل قرمز جيگريش چشم را خيره ميکرد!
اسنيپ با پوزخندي رو به مشتري کرد و پرسيد: اينجا چيکار ميکني خانم ريتا اسکيتر؟
ريتا با هيجاني وصف ناپذير گفت:من معجون اونلي وارم رو ميخوام اسنيپ، ميدونم اينجاست، مطمئنم!
اسنيپ که ناگهان حالت چهره اش جدي شده بود پرسيد:از کجا اينقدر مطمئني اينجاست؟...
بعد با کمي مکث، با پوزخندي تمسخر اميز ادامه داد:چيه؟...روزنامه ديگه جواب نميده؟...ها...چي ميگي خبرنگار موفق؟
ريتا کمي به خاطر طعنه ي اسنيپ سرخ شد، اما خيلي زود خونسردي خودش رو بازيافت و با لحني اميدوارانه جواب داد:بله...موفق...!درست گفتي اسنيپ و البته موفق ترهم ميشم، وقتي که با دست پر، از اينجا برم بيرون! تصور کن...تيتر روزنامه ها...يک کتاب تازه، از ريتا اسکيتر...ايندفعه، در باب اين معجون و ارتباطش با سوروس اسنيپ...و جدا از همه ي اينا...قدرت زياد خود معجون!
اسنيپ با بد خولقي گفت:راهتو اشتباه اومدي خانم موفق! ما اينجا، اونلي وارم نداريم!
ريتا پوزخندي زد و گفت:بيشتر از اين نمي خواد وانمود کني! بوي گند، مغازه رو برداشته و اگر اين بو رو به حساب کله ي چرب تو بزاريم، اون معجون در اينجا وجود داره! لازم نيست کمکم کني...خودم پيداش ميکنم!
بعد انگار که متني را از حفظ مي گفت ادامه داد:((تنها چيزي که از ان در بين جادوگران شناخته شده است، به وجود امدن ان در مکان هاي بدبو است))! خب، اينجا به اندازه کافي بوي بد هست! پس من، بو رو ميگيرم و دنبالش ميرم.
بعد چرخي زد که باعث شد شنل قرمز جيگريش به احتزاز در بياد! صداي تق تق کفش پاشنه بلندش کم کم خفيفترشد!
ريتا، در حالي که بين قفسه ها رو نگاه ميکرد فرياد زد:اسنيپ، تو شيرواني نداري؟
اسنيپ جواب داد: من به تو، اجازه دادم مغازه ي منو بگردي و برام هم مهم نيست! من چنين معجوني اينجا ندارم. اما اگر خيلي مشتاقي که حتما تلاش خودت رو بکني، ترجيح ميدم، کمکي نکنم که همه افتخارش نصيب خودت بشه!
ريتا خيلي سريع به سمت اسنيپ رفت و گفت:افرين..فکر خوبي کردي؛ ميتونم تو کتابم ثبتش کنم...اما، کمک کردن يا کمک نکردن تو زياد ارزشي نداشت، پله هاي بالا خونه، راحت پيدا ميشن. اونا معمولا پشت مغازه هان نه؟
بعد به سمت عقب مغازه راه افتاد و از پله هاي شيرواني بالا رفت. بوي پنير کپک زده، اون مکان رو برداشته بود! پاتيل هاي بزرگ و کوچک از همه جا به چشم ميخورد و بطري هاي خالي و کپک زده، شيرواني رو پر کرده بودند! ناگهان حواس ريتا، به قسمتي از شيرواني جلب شد!
از بين دوجعبه و چندين و چندين بطري معجون هاي مختلف، نوري بيرون ميزد؛ نوري طلايي و پردرخشش! ريتا با نفسي حبس شده و هيجاني زياد، خيلي اروم به سمت ان حرکت کرد؛ در حالي که جعبه ها رو به کناري مي انداخت و بطري هاي معجون رو به اينور و انور قل ميداد، اروم زير لب گفت:اي اسنيپ ابله...فکر کردي من خرم؟!!
يک بطري شيشه ايه طلايي، با جواهراتي که رويش برق ميزد، از بين ان همه خرت و پرت پيدا بود! ريتا با دستاني لرزان بطري رو برداشت؛ در حالي که به ان خيره شده بود، دستش را دراز کرد و يکي از پاتيل هايي را که روي زمين افتاده بود، برداشت و به سمت خودش کشيد؛ سپس چوبدستيش را بالاي بطري گرفت و فرياد زد:اچريکنيون اونلي وارم!
سر بطري باز شد و معجون درون ان، با حالتي شناور خارج شد و به درون پاتيل به گردش درامد!
ريتا سه بطري، از جيب ردايش بيرون کشيد و جلوي پاتيل گذاشت، بعد چوبدستيش رو به حالت چرخشي بالاي معجون گرفت و وردي را زير لب زمزمه کرد:لاکاتاس وارم
مايعي به رنگ نارنجي از معجون جدا شد و توسط هدايت دست ريتا، درون يکي از بطري ها شناور شد!
ريتا بار ديگر با چوبدستيش به سمت پاتيل زمزمه کرد:اکتاريوس وارم
مايعي ديگر به رنگ ابي، از معجون جدا شد و به داخل دومين بطري ريخته شد!
ريتا پاتيل رو برداشت و تمام معجوني را که در ان باقي مانده بود، درون اخرين بطري سرازير کرد! بعد در حالي که لبخند بر لب داشت، سه بطري را، درون ردايش پنهان کرد و در حالي که خودش را اماده ميکرد، که به اسنيپ بگويد چيزي نيافته، از پله هاي شيرواني پايين رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 07:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بوهای مختلفی به مشامش میرسید .
- ای ! این دیگه چیه !
او وارد مغازه ی روغن موی اسنیپ شده بود . او کسی نبود جز الستور مودی که دو روز پیش بهش خبر داده بودند، معجونی قوی به نام اونلیوارم در مغازه ی روغن موی سوروس جاسازی شده . بی تردید اونجا بود چونکه خیلی راحت میشد از بوهای مختلف این رو تشخیص داد . مودی خیلی چیزا در مورد این معجون خونده بود .
- عجب بوی گندی میاد !
بو امیزه ای از پنیر کپک زده بود با باقالی پخته و همین طور چیزی مانند استفراغ و ترشیدگی و این چیزا () و همین طور بوی روغن سوخته می امد .
مغازه یک اتاق مربعی شکل بسیار کوچک بود . یک در پشت پیشخوان قرار داشت . و در ویترین و پیش خوان مغازه و هرجا که سرتو برمیگردوندی ، روغن های مختلف مو قابل دیدن بود .
مودی تق تق کنان جلوی پیشخوان ایستاد.
- سوروس، هی، مردک بوگندو!!
چندی بعد یک مرد قدبلند و لاغر با موهای سیاه چرب وچیلی وارد شد . دستش به موهاش بود و مثل کسانی که داشتند اب لباسی را میگرفتند مووهایش را در دستش نگه داشته بود .
سوروس: عجب خروس های بیمحلی!! اگه گذاشتید تخم مرغمو درست کنم!
مودی : مگه با روغن موت تخم مرغ درست میکنی!؟
سوروس که حواسش مدام به همان دری بود که از انجا اومده بود گفت :
- اره، میخوای مهمون من باش شامو .
مودی : نه نه ! نوشجونت!! من زن و بچه دارم!!
سوروس بیخیال موضوع شد و گفت :
-خب، حالا که واسه این نیومدی، پس چی کار داری؟!
-اهم، راستش من اومدم که روغن مو بخرم !
اسنیپ یه نگاه به صورت به مودی میندازه و میگه :
- روغن زدن کار هرکسی نیست، تا من برم تخم مرغمو درست کنم یکی اشو انتخاب کن!! فقط به اون ردیف بالایی ها دست نزن!
اسنیپ با حالت خطرناکی به مودی نگاهی انداخت و بعد از در وارد اشپزخانه اش شد . مودی بیاختیار به سمت قفسه ی اخری نگاه کرد . روی چهارپایه ایستاد و خودشو بالا کشید . توی هوا چنگ زد و باعث شد یک شمع از انجا به زمین بیفتد . ولی اسنیپ ظاهرا خیلی درگیر بود چون چیزی نشنیده بود .مودی دوباره تلاش کرد . این بار دستش به روغن مویی رسید . انرا برداشت تا داخل انرا نگاه کند ناگهان چشمش به چیزی افتاد .
یک سوراخ در دیوار بود که اندازه ی انگشت ادمیزاد بود . مودی دستش را داخل ان فرو برد و ناگهان قفسه ها غرش کردند .
- چی ...نه، نه بس کن !
اما قفسه های غرش کنان کنار رفتند . مودی با حالت به داخل قفسه های خیره شده بود . پشت قفسه ای که حالا مثل کشویی در قفسخ ی کنارش جمع شده بود یک دیوار قرار داشت که به جای در دیوار شکافته بود . مودی تق تق کنان وارد انجا شد . به محض ورود چراغ های انجا روشن شدند . اتاقکی بود به اندازه ی دستشویی . تنها اسباب انجا یک صندوقچه بود . مودی چنان خوشحال بود که عصایش را ول کرد و به سمت صندوق رفت .
شلپ شلپ شلپ شلپ
در صندوق باز شد و سپس، مودی با حیرت به ان خیره شد . چیزی شبیه جان یه جادوگر بود و درونش یک معجون یاسی رنگ به ارامی تکان میخورد . غبار صورتی رنگی بالای معجون در احتزاز بود .
-وای ...
مودی بی اختیار به تحسین ان پرداخت . ناگهان با احساس بوی گندی از سوی در، سرش را برگرداند .
سوروس: من که گفتم قفسه ی اخری رو کاری نداشته باش !!
مودی : گوش کن سوروس ! این معجون چیزی نیست که هر شخصی اونو داشته باشه ...
سوروس : این معجون به درد من میخوره ! حیف که نمیخوام کتاب هفتمو افشا کنم وگرنه میگفتم به چه دردم میخوره !
سوروس چوبدستی اشو بیرون میکشه .
- اکسیو !
- پروتگو !
اسنیپ جا خورد . مودی اماده تر از او بود.
- زرت ! تو یکی دیگه واسه من بازی درنیار الستور ... اون معجونو رد کن بیاد ...
اما مودی ورد بیهوشی را به سمت اسنیپ فرستاده بود .
- جون مادرت بده به من الستور !
مودی : نمیدم ! مال خودمه ! نمیدمش به تو !
اسنیپ : ببین، من مغازه دارم تو که نداری ؛ دلت آب !!
مودی : نداشته باشم ، عوضش من این معجونو دارم !
اسنیپ:
ولی مودی زرنگ تر از این حرفا بود .
- خرچنگیوس !
یک خرچنگ بزرگ به اندازه ی موجود دم انفجاری انجا ظاهر شد .سرش به بالای دیوار کوتاه میخورد ولی حتی در ان شرایط هم ترسناک بود .
اسنیپ : مامان !
مودی از فرصت استفاده میکنه و با صدای تقی غیب میشه !
محل تفکیک معجون
مودی : چی؟ دوسه روز !! مگه میخوای چی کار کنی؟!
هوریس : میخوام تفکیکش کنم دیگه !با پادزهر بیزوار دو سه روزی طول میکشه .
- حالا چی میشه ؟
- هیچی. همه چیز تموم شده، تو کارتو خوب انجام دادی !
- ولی تو که گفتی ...
هوریس نگاهی به معجون میندازه و میگه :
- اره،تو از آچریکنیون اونلیوارم استفاده نکرده بودی که موردی نداره، من به زودی اونو از اون جام خارج میکنم تا متعلق به اسنیپ نباشه. فکر خوبیه، نه؟!
اسلاگهورن دستشوروی شانه ی مودی میزه و راه می افته و اونو توی دخمه ی هاگوارتز تنها میذاره .مودی به معجون نگاه میکنه که با این حالت : داره بهش نگاه میکنه . سرشو تکون میده و از اتاق بیرون میره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/2 7:06:12
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ريموس لوپين،استاد و متخصص امور معجون سازي وارد،مغازه روغن مو اسنيپ شد و به طرف خود اسنيپ رفت!

اسنيپ نگاهي به ريموس انداخت و بعد به طرف دوربين برگشت و به آن نگاهي انداخت و با لحني پر از خشانت شروع به حرف زدن كرد:
-كارمو تو هاگوارتز ازم گرفتي،منو فرستادي تو اين مغازه كار كنم بستت نبود؟چرا اينقدر ظلم ميشه به من؟سريع از مغازه من برو بيرون!
-ببين سوروس،من براي كار مهمي اومدم.بايد اينجا دنبال يك چيزي بگردم!
-هان چي!؟فكر كردي لرد سياه مياد،جان پيچشو ميذاره اينجا؟هه هه،كور خوندي عزيزم!

ريموس به حرف هاي دير اسنيپ گوش نكرد و با طرف گوشه اي از مغازه رفت.در آنجا معجون هايي به رنگ لجني،نارنجي و ... وجود داشت.پاتيل هاي به رنگ آبي و خالي در گوشه ي ديگر مغازه قرار داشت و خاك بر روي آن نشسته بود.ريموس از روي ناراحتي لبخندي زد و به طرف ديگر مغازه رفت.در آنجا هم به جز چند جزوه معجون سازي كه معلوم بود،همان دستخط شاهزاده دورگه،همان دستخطي كه هري را دچار مشكل ذهني كرد.ريموس به فكر فرو رفت.ياد زماني افتاد كه جيمز و سيريوس او را مسخره ميكردند.او در همان موقع كه آنها سعي در تشكيل نقشه غارتگر داشتند،او در حال ساخت ورد و روش هاي جديدي براي ساخت معجون.آيا واقعا او مفيد تر از آنها بود؟ولي الان زمان فكر كردن،به اين موضوع نبود.او كار مهم تري داشت.


30 دقيقه بعد!

ريموس خسته شده بود و لبخندي از روي رضايت بر روي لبان اسنيپ مانده موند.او هنوز نتوانسته بود آن را كشف...بوي بدي به مشامش رسيد.بله،آن همانجا بود.زير پله ها!قاطي پاتيل هاي آبي.به طرف آن رفت و به آن جسم قرمز رنگ كه در زير پاتيل هاي آبي بود و فقط گوشه اش مشخص بود نزديك شد.حالا ميتوانست آن را ببيند.مطمئن شد كه آن همان معجون اونلي وارم است.حالا بايد جدائش ميكرد.ورد آن آوداكداورا بود.عقب تر رفت.اسنيپ ناگهان از جايش بلند شد و صندلي كه بر روي آن نشسته بود،افتاد و صدايي بلند ايجاد كرد،ولي ريموس توجهي نداشت.
-آوداكدوارا!!!

حالا ماده نارنجي از پاتيل بيرون آمد و ريموس موفق شده بود.ديگر كسي انتظار نداشت از اين كار ساده بر نيايد.آخر او يكي از حرفه اي ترين محفلي ها بوده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در با صدای جرینگ جرینگی باز شد و مردی با شنلی سیاه در آستانه در ظاهر شد.
با چشمان نافذش سرتاسر مغازه را زیر و رو کرد سپس قدمی به داخل گذاشت و یک راست به طرف تنها فردی که در مغازه به جز وی بود حرکت کرد.
ـ من چند دقیقه اینجا دنبال جنس مورد نظرم میکردم و هیچ دوست ندارم که کسی مزاحم من بشه و یا کسی وارد مغازه بشه!
مرد تازه وارد دیگر منتظر جواب نماند ... می دانست که صاحب مغازه با همین یک جمله شیرفهم شده !
با گام هایی بلند به ته مغازه رفت و به میان گنجه ای خم شد.
ابتدا قاب آویزی طلایی را برداشت ... به نظر قدیمی و گران می آمد. چوبش را به طرف قاب آویز گرفت و زیر لب وردی را زمزمه کرد... ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
او باید اونلیوارم را پیدا میکرد... برای اربابش و برای پیروزی آنها. لرد تاریکی به وی گفته بود که باید آن معجون را از مغازه سوروس اسنیپ پیدا کند.
نفس عمیقی کشی و با پشت دستش عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد و سپس دوباره مشغول شد.
به ترتیب خودکاری جادویی و نفرینی باستانی را مورد مشاهده قرار داد و چیزی نگذشت که از آنها هم هیچ نتیجه ی کار آمدی به دستش نرسید.
سپس برگشت...چیزی توجهش را جلب کرده بود... تکه پارچه ای زهوار در رفته بر روی گجه خاک گرفته افتاده بود.
آن را برداشت و چوبش را بر روی آن قرار داد.
تقریباً مطمئنم بود و سپس نور قرمز رنگی که بر پارچه تابید باعث شد که لبخندی از سر رضایت بر لبانش بنشیند.
او موفق شده بود
در هنگام بازگشت بدون توجه به صاحب مغازه که تقریباً رنگش پریده بود از مغازه بیرون رفت و بلافاصله به قصدخانه ریدل اپارت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: مغازه روغن موی سوروس اسنیپ
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در مغازه باز شد و مرد آبی پوشی وارد مغازه شد.نگاهی به ظاهر مغازه انداخت. دخمه ای تاریک و خوفناک که با قفسه هایی پر از انواع روغن های مو تزئین شده بود : روغن موی بدون کلسترول -- روغن موی طبیعی -- روغن موی سبوس دار و ...
مرد آبی پوش جلو رفت و بلافاصله ورد بیهوشی را خواند : « استیوپفای »
صاحب مغازه بیهوش روی زمین افتاد. مرد رو به در مغازه ورد دیگر زمزمه کرد: « آلوهامورا »
در قفل شد و مرد با خیال راحت شروع به جستجو کرد. ابتدا در سمت راست مغازه شروع کرد. قفسه روغن های نرم کننده را به دقت گشت و به جز مقداری روغن مو و جعبه های خالی چیزی پیدا کرد. در میان قفسه ای که به روغن مو های گرفته شده از عصاره آب بینی مربوط می شد یک جعبه خالی یافت. به دقت داخلش را نگاه کرد. مایع بد بویی داخلش بود که با شناختی که از معجون داشت فهمید که این مایع معجون مورد نظرش نیست !
به سراغ قفسه های دیگر رفت و سرانجام متوجه شد که معجون در جایی مخفی تر از اینها پنهان است. به قسمت پشتی مغازه رفت. بشکه های بزرگی در کنار دیوار قرار داشت که روی هرکدام برچسبی زده شده بود : سبوس مو ، عصاره آب بینی ، گریس غنی شده و ...
در سمت دیگر دیگ هایی داشت می جوشید و بوی بدی از خودش منتشر می کرد. روی آنها نیز با جوهر درخشانی چیز هایی نوشته بودند : روغن مو با عطر کلم کوهی ، روغن موی سیر بدون بو و ...
مرد جلو رفت و با دقت همه جا را جستجو کرد. ناگهان چشمش به یک لیوان در بسته افتاد که مایع لجز و قهوه ای رنگی درون آن مشخص بود. مرد درنگ نکرد. سریع به آن سمت خیز برداشت. آرام در لیوان را باز کرد و چوبدستی اش را به آن سمت گرفت و گفت : «آچریکنیون انلیوارم»
مایع قهوه ای رنگ به سمتچوبدستی رفت. مرد یک شیشه کوچک از جیبش بیرون کشید و معجون را با چوبدستی به سمت آن روان کردو شیشه از معجون پر شد. مرد بلند شد و به سرعت مغازه ترک کرد ، خوشجال از اینکه یکی از نایاب ترین معجون های دنیا را که انلیوارم نام دارد به دست آورده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.