جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

288 کاربر(ها) آنلاین هستند (103 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
287 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دانش آموزان آمپول به دست و سراسیمه از کلاس خارج می شدند و هر یک دوان دوان به سمتی روانه می شدند تا قاقاروی کتی را پیدا کنند.
- خب خب! سوژه اول پیدا شد! حتما قاقارو تو رو گاز گرفته!
- نه لیلی! من سالمم.
- نه! تو حتما آلوده ای.
آلبوس مجبور شد با لیلی را بکشد بفراموشاند تا دست از سرش بردارد. بعد به سمت سالن غذاخوری به راه افتاد، چون بیشتر جادو آموزان به آن طرف می رفتند.
- پیداش کردم! پیداش کردم!
- همه با تعجب به لونا که تکه ای کاموای قهوه ای در دست داشت نگاه کردند و بعد به نشانه ی تاسف سری تکان دادند. همه به جز آلبوس! این رفتار لونا غیر عادی تر از بقیه رفتارهایش بود! پس آرام آرام شروع به تعقیب لونا کرد.
- هی! جلوتو نگا کن!
- ببخشید دیزی!
لونا به سمت کلاس پیشگویی می رفت که آلبوس با فریادی او را به خود آورد.
- لونا! تو آلوده شدی!
- هیچم اینطور نیست آلبوس!
- همونجا بمون و تکون نخور!
لونا متوجه شده بود که آلبوس متوجه گاز گرفته شدندش شده، پس با یک سوت چند نفر دیگر را خبر کرد.
- اوه! خودش کم بود چنتا دیگه هم اضافه شدند! اینجا دیگه جای موندن نیست!
- حملهههههه!
آلبوس بلافاصله بعد از شنیدن فرمان حمله لونا پا به فرار گزاشته بود و لشکر پنج نفره لونا دنبالش بودند. آلبوس به سمت کلاس شفابخشی میدوید و در راه از کنار جادو آموزان میگذشت، اما هیچ کس پادزهری به لونا و لشکرش تزریق نمیکرد!
- اسکورپیوس! بیا کمکم!
- چرا با خودت حرف میزنی؟!
اسکورپیوس هم مبتلا شده بود، اما جزو لشکر لونا نبود.
- قاقارو رو صدا کنین.
لونا با شنیدن این جمله سوت عجیب و غریبی زد و چند ثانیه بعد قاقارو خودش را به کلاس رساند.
- نه لونا! گوش کن. میتونم همین الان حالت رو خوب کنم.
- ساکت شو آلبوس! کلت داره هر لحظه گنده و گنده تر میشه! الانه که بترکه!
- ببین فقط باید این پادزهرو بهت بزنم و اون وقت همه چی تموم میشه!
آلبوس در حال صحبت با لونا بود و حواسش از قاقارو پرت شده بود. قاقارو ناگهان با یک پرش بلند روی آلبوس پرید و سعی کرد تا او را گاز بگیرد.
- ولم کن گوله پشمی!
آلبوس با تمام قدرت قاقارو را به کناری پرت کرد؛ سر قاقارو به گوشه ی میز خورد و بیهوش شد!
- الان نوبت شماست. بگیر که اومد!
لونا از پرتاب آمپول آلبوس جاخالی داد و آمپول به جادوآموز پشت سرش خورد و اورا نقش زمین کرد. بعد از این کار لونا سریع آلبوس را بیهوش کرد و از محل متواری شد!
.
.
.
آلبوس با صدای جیغ گوشخراش اسکور از بیهوشی درآمد و در کمال ناباوری لرد را جلوی خودش دید که قاقارو را از اسکور تحویل گرفت و بعد از آن آمپول را در دست اسکور دید و خیالش راحت شد. اما از این ناراحت بود که چرا نتوانسته بود قاقارو را خودش تحویل کتی دهد و مژدگانی بگیرد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 مرداد 1400 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصحیح شده

*ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقارو*ی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!
یه پست پر و پیمون ازتون میخوام.
*

در اتاقی تاریک و شلوغ که در آن هرکس به طرفی می دوید جیانا به دنبال کتی می گشت چون می دانست هرجا کتی برود قاقارو هم می رود. اما در آن ازدحام این کار مشکل بود.
ناگهان فردی از کنارش به سرعت رد شد و به دنبال کتی افتاد.

-آلبوس؟! فکر کنم اون دچار توهم شده که اینجوری دنبال کتی میدوعه.این طوری نمیشه باید یه کاری کنم!

با زحمت زیاد جیانا با چوب دستیش کاری کرد که آلبوس سر جاش خشکش بزنه و چون نگه داشتن آمپول و در آوردن چوب دستی اونم همزمان خیلی سخت بود آمپول افتاد زمین و خرد و خاکشیر شد.
-ای بابا این طوری نمیشه ... ریپارو(ورد تعمیر کردن)
کتی و قار قارو از دید رس دور شدن جیانا مشتی به دیوار زد که نصف دیوار ریخت ولی بعد از این که به اعصابش مسلط شد رفت پیش آلبوس
-آلبوس خوبی؟
+وای نه! یه غول دیگه ؟ باید اینم نابود کنم!
- من غول نیستم خب... من یه تغییر شکل دهنده ام که خودمو به شکل غول درآوردم تا اونایی رو که زندانی کردن رو آزاد کنم!
+ اوه ولی میگن اونا مزه مرغ میدن!
- خب ... نگاه کن من یه دارو دارم که میتونه تو رو هم به شکل اونا دربیاره تا با کمک اون دارو تو هم بتونی بکشیشون فقط یکم طول می کشه(آمپول رو تزریق میکنه)
+ ممنون
آلبوس از حال میره و جیانا بلند میشه که دنبال قار قارو بگرده که ناگهان پروفسور گابریل در حالی که داره به در و دیوار گل می پاشه وارد میشه
- پروفسووووووووووور! شما دارین ..... چه کار می کنین؟؟؟؟؟؟
+ مگه نمیبینی؟ دارم با وایتکس همه جارو ضد عفونی می کنم!
- ولی پروفسور اون گله...
+ چی؟ نه بابا این کاملا ژله
- پروفسور یه لحظه صبر کنین من یه ... یه ... یه ... یه وسیله کاربردی دارم که باعث میشه هرگز کثیف نشین
+جداً؟؟؟؟؟
-بله
+پس چطور خودت تا حالا نزدی سر و روت پر از چرکه!
- خب.....
جیانا فقط سه راه داشت ... یا به پروفسور می گفت که اون می خواسته اول پروفسور اون رو بزنه و بعد خودش چون اون به هر حال پروفسور بود یا می تونست بدون وقفه آمپول را تزریق کنه و هیچی نگه که موجب جیغ و داد پروفسور می شد یا می تونست بی خیال پروفسور بشه و بره دنبال قارقارو
- خب راستش ......پروفسور یه لحظه بیاین جلو تا دم گوشتون بگم...
وقتی پروفسور جلو رفت جیانا با تمام زور و دقتش آمپول رو به پروفسور تزریق کرد
- اینم از این
چند دقیقه بعد
همه درمان شدن و قارقارو به دام افتاده ولی یه چیزی درست نیست
جیانا رو به رز : هر چی گشتم نتونستم جسیکا رو پیدا کنم! شاید یکی دیگه پیداش کرده باشه و درمانش کرده باشه
جیانا سایه ای رو پشت سرش حس کرد و تا رز به خودش بیاد و بهش بگه که مشکلی نیست جیانا یه زوکی به شخص ناشناس زده بود و طلسم قوی ای رو آمادس که بهش بزنه
-ای داد بیداد فکر کنم اشتباه شد

جسیکا ترینج داشت از درد دور خودش می چرخید
- بببخشید جسیکا
+ اشکال نداره ...آخ چرا زدیم؟
- فکر کردم قارقارو تو رو هم گاز گرفته
بریج به سمتشون میاد
-خدای من بیا بریم پروفسور یه نگاهی بهت بندازه
بعد از رفتن آنها جیانا و رز با هم تنها میشن
- ناخواسته تلافی کلاس پیشگویی که مجبو شدم به خاطرش کلاس رو بسابم شد ولی نمی خواستم این طوری بشه
+ اشکالی نداره راستی آلبوس رو ندیدی؟
-وایییییییییییییییییییییییییییییییییی.... یادم رفته بود وقتی بهش آمپول زدم از حال رفت و فکر کنم هنوز همون جا باشه! آخه پروفسور گابریل رو دیدم .....
چند لحظه بعد جیانا با دو از اونجا دور شد و رز رو که هاج و واج و مبهوت بهش نگاه می کرد رو تنها گذاشت، رز هم بعد از این که از شوک در اومد رفت تا دنبال اسکورپیوس بگرده
+ دارم فکر می کنم چقدر دیگه میتونم دووم بیارم
این صدای ملانی بود که از خستگی روی صندلی ولو شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیانا ماری در 1400/5/27 14:57:54
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 مرداد 1400 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقارو*ی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!
یه پست پر و پیمون ازتون میخوام.
—✦—

- جلسه بعد باید یه جوری کلاس رو بپیچونم.
- خوبه که زی! این درس به نوعی آیندمون رو تضمین میکنه.
- آینده ای در گذشته ش نزدیک بود جای دندونات روی دستم بمونه رو صد سال سیاه نمی خوام.

دیزی آن روز از روی دنده چپ بلند شده بود. آن روز از همان اولش همه چیز روی مخ بود. از آن. چوب دستی نوک تیز که ظاهرا اسمش آمپول بود تا توهم زدن کتی که خطرش از بیخ گوش دیزی گذشته بود.

- من برم به تمرین کوییدیچم برسم! امیدوارم با قارقاروی فراری بهت خوش بگذره.
- تو نمیای؟
- نـــــــــــــه!
- زی! قارقارو به گردن تو حق داره... هنوز جای پنجش...

کتی همیشه عادت داشت پیاز داغ همه چیز را زیاد کند.

- پوف! بــــــــاشــــــــــه! بیا بریم دنبالش.
- بزن بریم!

دیزی به دنبال کتی راه افتاد بلکه بتوانند قارقارو را پیدا کنند. آنها تقریبا به تمام پاتوق های قارقارو سر زدند ولی هیچ اثری از او نبود.

-اینجوری فایده نداره! باید عمقی بگردیم!
-یعنی چی عمقی؟
- نیم ساعت دیگه داخل کتابخونه میبنمتون خانم بل!
- زی خوبی؟
- بهتر از این نمی شم.

پیدا کردن قارقارو کم کم داشت به دیزی مزه می داد. او همانطور که به کتی لبخند میزد، راهش را به سمت کتابخانه کج کرد.

نیم ساعت بعد_ کتابخانه

کتی وارد کتابخانه شد. چشمانش دنبال دیزی می گشت اما دلش شور قارقارو را میزد.

- خانم بل! لطفا تشریف بیارید.

کتی نگاهش را به سمت صدا حرکت داد. دیزی که در کنج کتابخانه ایستاده بود . از نظر کتی دیزی تاریک ترین جای ممکن را برای قرارشان انتخاب کرده بود و این رفتار کاملا از دیزی بعید بود.

- زی مطمئنی خوبی؟ میخوای یکم استراحت کنی؟
- اصلا و ابدا! استراحت بمونه برای بعد حل این پرونده. خب بریم سراغ کارمون! خانم بل اصلا برای قارقارو نگران نباشید، خیلی سریع پیداش میکنم.

کتی در آن لحظه اصلا برای قارقارو نگران نبود. او در آن لحظه فقط نگران سلامتی دیزی بود.

- استاد پوارو در همچین مواقعی که اصلا سر نخی وجود نداشت، به جزئیات توجه میکرد ولی این روش اینجا جواب نمیده که. اتفاقات غیر معمول، همینه!

کتی هم مانند شما معنی جمله آخر را نفهمید.

- خانم بل! باید بریم به تالار ریون! قریضم میگه قارقارو اونجاست!
- قارقارو! تالار ریونکلاو؟
- بله، تالار ریونکلاو.

کتی همانطور که متعجب بود، دنبال دیزی راه افتاد. در راه دیزی به تعریف از قریضه کارآگاهی اش پرداخت و کتی بیشتر و بیشتر متجعب شد . عجیب بود! قریضه کتی هم روشن شده بود و هشدار " دیزی قریضه ندارد" می داد.

- صاحبت کجاست کوچولو... چرا گاز میگـــ...
- عه اینکه قارقاروعه!
- خودمم باورم نمیشد قریضم جواب بده!

دیزی در پوست خود نمی گنجید. قریضه اش جواب داده بود. کتی همانطور که قارقارو را از پای قربانی جدیدش جدا میکرد، دیزی را تحسین میکرد.

- زی قریضت کارش درسته!
- قریضم گنگش بالاست.
- دیزی تو کی اسلیترینی شدی؟

کتی و دیزی که در کف قریضه بودند، به کل آمانو را فراموش کرده بودند.

- دکتر دیزی پوارو بفرمائید این پاداشتون! این آمپول و این مریض!

کتی آمپول حاوی محتویات قرمز را در دستان دیزی گذاشت.

- من می ترسم. خودت بزن!
- باید ترس ها را کنار گذاشت و به آینده امیدوار بود.

جمله آخر را آمانو گفت. یک ریونی حتی در شرایط سخت هم باز حکیمانه سخن می گفت. این جمله روی دیزی تاثیر به سزایی( درست نوشتم آیا؟) گذاشت.

- ببخشید آمانو میدونم دردت میاد ولی باید بزنم.
-تو که دوستی زدنت اشکال نداره! آدم نباید از دشمن بخوره!
- به امید روونا! تکون نخور الان میزنم.
-بزن زنگو آمپولو.

سخنان آمانو روی کتی هم تاثیر گذاشته بود، زیرا او هم سخنان حکیمانه می گفت. دیزی که در جو سخنان حکیمانه بود، آمپول را روی دست آمانو فرود آورد.

- فرود موفقیت آمیز بود.
-خسته نباشید کَـــپتان کران!
- اینجا چه خبره؟

آمانو کاملا رو به راه شده بود.

- خبر خاصی نیست. خانم بل پرونده تون بسته شد. با اجازتون من برم به خواب بعد از حل پرونده برسم.
- روز خوش مادام دیزی پوآرو!

دیزی کتی خوشحال و آمانوی متعجب را به حال خود گذاشت و به سمت تخت خوابش راه افتاد.

تامام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: دوشنبه 25 مرداد 1400 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقارو*ی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!
یه پست پر و پیمون ازتون میخوام.


وقتی از کلاس اومدم بیرون مونده بودم کجا رو بگردم که یادم اومد کتی بهتر از همه قارقارو رو میشناسه پس دنبالش کردم تا دیدم که یکهو از اون ور سالن قارقارو زد بیرون و کتی دنبالش کرد خب پس من نمیتونستم بگیرمش یکهو دیدم که ...آلبوس؟؟؟؟؟ آلبوس داشت دنبال کتی می کرد و می خواست که .... با جادو نصفش کنه؟؟؟؟
پس اونم مبتلا شده بود باید یه کاری می کردم کتی ها حواسش نبود که آلبوس دنبالشه با چوب دستیم کاری کردم که آلبوس سر جاش خشکش بزنه ولی آمپول از دستم افتاد و شکست ،آمپول رو با طلسم ریپارو تعمیر کردم و در حالی که کتی و قار قارو داشتم از دید رسم خارج میشدن رفتم سمت آلبوس
-آلبوس خوبی؟
+وای نه! یه غول دیگه ؟ باید اینم نابود کنم!
- من غول نیستم (خودمو کنترل کردم چون یادم اومد دست خودش نیست) من یه تغییر شکل دهنده ام که خودمو به شکل غول درآوردم تا اونایی رو که زندانی کردن رو آزاد کنم!
+ اوه ولی میگن اونا مزه مرغ میدن!
- خب ... نگاه کن من یه دارو دارم که میتونه تو رو هم به شکل اونا دربیاره تا با کمک اون دارو تو هم بتونی بکشیشون فقط یکم طول می کشه(آمپول رو تزریق میکنه)
+ ممنون( غش می کنه)
- آخیش تموم شد
ناگهان پروفسور گابریل در حالی که داره به در و دیوار گل می پاشه وارد میشه
- پروفسووووووووووور! شما دارین ..... چه کار می کنین
+ مگه نمیبینی؟ دارم با وایتکس همه جارو ضد عفونی می کنم
- ولی پروفسور اون گله...
+ چی؟ نه بابا این کاملا ژله
چند دقیقه بعد
- بالاخره تموم شد همه درمان شدن و قارقارو به دام افتاد ولی هر چی گشتم نتونستم جسیکا ترینگ رو پیدا کنم شاید یکی دیگه پیداش کرده باشه و درمانش کرده باشه یکهو سایه ای رو پشت سرم حس کردم خودش بود ولی نمی دونستم درمان شده یا نه پس یه زوکی بهش زدم و اولین طلسمی رو که یادم بود برگشتم سمتش و دیدم که از درد دور خودش می چرخه
بریج اومد سمتم
-خدای من من تازه بهش تزریق کرده بودم!
+ای داد بیداد فکر کنم اشتباه شد ( ناخواسته تلافی کلاس پیشگویی که مجبو شدم به خاطرش کلاس رو بسابم شد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: دوشنبه 25 مرداد 1400 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جواب تکلیف دوم کلاس شفابخشی جادویی


ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقاروی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!

★★★


کلاس تمام شده بود. بعد از تمام شدن کلاس دانش آموزان گروهی و یک به یک به دنبال قاقاروی فراری رفتند تا شاید بتوانند قاقارو را بگیرند و به داد قربانیان برسند. اما خوب اسکورپیوس از این قضیه مستثنی بود او نه دلش میخواست الوده شود و نه دلش میخواست با بیماران توهمی سر کله بزند. اسکورپیوس بعد از کلاس شفابخشی حسابی خسته شده بود و تصمیم گرفت به سالن اجتماعات اسلایترین برود تا کمی استراحت کند و راهی بی دردسر برای انجام تکالیف شفابخشی پیدا کند.

- اسکورمان بیدار شو! ما تازه از کلاس جادوی سیاه پیشرفته بازگشته ایم! ما اربابی هستیم باهوش و شایسته‌! سر راه برگشتمان این حیوان نحس کت، قاقارو را پیدا کردیم! هر چه به او اخم کردیم گوش نکرد و دنبالمان راه افتاد! بیا از قاقارو مواظبت کن تا ما برویم دست به اب و بعدش کت را پیدا کنیم و به خاطر اینکه حیوانش را جلوی دست پایمان دیدیم مجازاتش کنیم.
- چی ارباب؟ مواظب چی باشیم؟ اها قاقارو! ارباب میتونید برید.
- فقط گوش به زنگ باش اسکور. بلایی سر حیوان خانگی مرگخوارمان بیاید، زنده نمی مانی!

لرد سیاه تالار را ترک کرد و تازه اسکورپیوس متوجه شد چه جوابی داده است.

- چی...قا...قا....رو؟! اخه چرا من؟ چرا لینی نه؟ چرا ایوا نه؟
-
- چرا اینطوری نگاه میکنه؟!
-
- قاقارو من گناه دارم! اینطوری نگاهم نکن! میتونیم با هم کنار بیایم! سهم غذای این هفته من با برای تو...نه سهمیه یک ماه من برای تو...
-

قاقارو موجود خبیثی بود ولی هیچکس این را نمی‌دانست. این اواخر اسکورپیوس به ذات اصلی قاقارو پی برده بود.
می دونستم حیوان خوب نیستی.
-

قاقارو شیرجه ای به سمت اسکورپیوس زد و مهارت کتف اسکورپویس را گاز گرفت. اسکورپیوس با دست پاچگی شمشادی را از روی میز و ور داشت و با ان به سر قاقارو ضربه زد و قاقارو را بیهوش کرد.

- چیکار کردم! سند مرگ خودمو امضا کردم.
- عه اینجا شهر بازیه؟ اونجا پشمکه! اینجا کجاست؟ من یه اسب تک شاخم! می‌خوام برم پیتیکو پیتیکو!
- چی شد یکدفه؟ چرا من این حرفا رو گفتم؟ من؟ پیتیکو پیتیکو کنم؟
- من اسب تک شاخم! می‌خوام همه رو شاخ بزنم! اونجا رو نگاه کن! یه مارمولک بالدار! میخوای با هم دوست شیم؟

- یا مرلین! چه اتفاقی افتاده؟ من و این حرفا؟

اسکورپویس به کلاس شفابخشی فکر کرد و به یاد اورد بعد گاز زده شدن کت به وسیله قاقارو همین حادثه برایش اتفاق افتاد.
بهترین حرکت الان این بود که اسکورپویس پادزهر را از داخل کیفش در بیاورد و به خودش تزریق کند. این حرکت در نگاه اول حرکت اسانی بود، ولی اینطور بنظر نمی یامد. به سمت کیفش رفت و پادزهر را در اورد که به خودش تزریق کند که اتفاقی که نباید می افتاد اتفاق افتاد.

- عجب جاروی خوبی! می‌خوام باهاش پیتیکو پیتیکو کنم! بعد هم روش ابنبات کباب کنم!
- بیا بدش به من! این برای بازی نیست!
- تو کی هستی؟
- من تو هستم! نه...یعنی تو من هستی و ما یکی هستیم.
پس حالا که تو من هستی بیا بازی کنیم.
-

اسکورپویس چاره ای نداشت. برای اینکه خودشو راضی کنه تا پادزهر رو به خودش بزنه مجبور بود فعلا گوش به فرمان خودش باشه.
- بیا بریم بدو بدو!

تق!
لحظه ای بعد اسکورپویس به خودش زیر پایی میده و با چانه میوفته زمین و چانه اش کبود میشه.

- خدا لعنتت کنه کتی با اون حیوون نحست.
- بیا دوباره بریم بازی!
اسکورپویس با خودش فکر می‌کنه و به این نتیجه میرسه که سر خودشو کلاه بزارن.

- من یه بازی بلدم! اسمش دکتر بازیه. من به تو یه امپول تزریق میکن...م.
- من از امپول میترسم.
- پس از امپول میترسی!

-میدونستی که اگه امپول بزنی از طرف ستاد تک شاخ ها بهت مدال پشمکی میدن؟
-
- و اگه امپول بزنی یه صندوق شیرینی تو گرین شکلات باز میکنی؟
-
و اگه امپول بز...نی!
- بیا به من امپول بزن.

همون لحظه اسکورپیوس پادزهر رو با تمام قدرت به خودش تزریق می کنه و...
-

جیغ اسکورپیوس بخاطر قدرتمند بودن تا کیلومتر ها ان ور تر پخش میشه و همه صداش را می شنوند.

- اسکور گوشمان رفت. چرا جیغ کشیدی؟ فعلا ان موجود پشمالو را بده! کت را پیدا کردیم و میخواهیم قاقارو را بهش بدهیم تا مژدگانی دریافت کنیم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/25 15:01:59
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/26 11:37:24
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: یکشنبه 24 مرداد 1400 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام، پروفسور قشنگم!


ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقاروی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!



کتی، در حالی که تلو تلو خوران، لنگه پایی را روی شانه اش گذاشته بود، و میکشید، دنبال قاقارو میگشت.
- قاقارو، یا همین الان، خودتو نشون میدی، یا دیگه از غذا خبری نیست!

شانه ی کتی، به لرزه افتاد. سرش را برگرداند و با کفش برق افتاده ی گابریل مواجه شد، که دماغش را، محکم لگد کرد.
- آخ! دماغم! این دماغ نیست دیگه. شصماغ شد! پروفسور، چتون شده؟

در طی حرکت، دماغ کتی، سه بار مورد حمله قرار گرفت. یکی، جاروی جادویی، که فردی بی عقل جادویش کرده بود، دیگری، کتابی که در هوا پرواز میکرد، و دیگری لگدی که همین الان، از گابریل خورده بود.
- دماغم!

در پیچ قبلی، کتی، به گابریلی برخورده بود، که جای گاز قاقارو، مانند الگوی فیبوناچی، روی دست و بالش مانده بود. پس، آمپولش را بیرون آورد و خواست، به گابریل بزند، که از دستش لیز خورد و افتاد، شکست. ( شما باور نکنید. آمپول را از بدنه وارد کرد پس هم، سر آمپولش نصف شد، هم شیشه در دستش، خورد شد. )
سپس، پای گابریل را کول کرد تا به مطب پروفسور ملانی برگردد.

- پروفسور؟ حالتون خوبه؟

گابریل، مانند زامبی ها، از جایش بلند شد. گردنش شل و ول بود و سرش پایین بود.
- پ... پروفسور؟

بالاخره، سرش را بالا آورد و لبخندی زد.
- میام بخورمت!

کتی، دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض گرفت و فرار کرد. قطعا، طبیعی نبود. پروفسورش، باید توهم میزد. نه اینکه او، ببیند پروفسورش، تبدیل به زامبی شده. سر جایش ایستاد. حتما، توهم بود. نفسی راحت کشید. نمیدانست چرا، دارد توهم میبیند. اما میدانست، حتما توهم است. وگرنه کی باور میکرد که پروفسورش، زامبی شده. دستش را، به کمرش زد و لبخند زنان، ایستاد. گابریل، تند و تند، داشت میدوید و نگاه همه را، به خودش جلب میکرد.
- واقعی، نیست. توهمه... پس چرا همه دارن میبیننش؟

کتی، به دانش آموزان نگاه میکرد، که داشتند از ترس جانشان، فرار میکردند. آب دهانش را قورت داد. واقعا توهم بود؟ قطعا توهم نبود. چون هر چه که گابریل نزدیک تر میشد، کتی، او را واضح تر میدید. و یک... چماغ هم، در دستش بود. کتی، نمیدانست پروفسورش آنقدر قوی هست که چماغ به آن بزرگی را بلند کند. بدنش را ورانداز کرد، ملانی، آمپول ضد توهم به او زده بود، پس...
- واقعیه!

با وحشت چرخید تا بدود که ناگهان...
گومپ!
دماغ کتی، برای بار چهارم، مورد حمله قرار گرفت.
- دنیا، تاریک شد! چراغارو روشن کنید. خورشیدو پس بدین!

کتی، کور کورانه، دستانش را به اطراف، تکان میداد، چیزی، روی صورتش بود و کنده نمیشد. دستش را، روی صورتش کشید، تا مانع را پیدا کند. اما، دستانش، گلوله ای پشم را، حس کردند. گلوله را، به زور از صورتش کند.
- قاقارو؟

قاقارو، پشت چشم نازک کرد و کتی را ورانداز کرد. دهانش را باز کرد.

- قاقارو! برگشتی؟

و گاز قاقارو، روی دست کتی، فرود آمد.
- بچه ی بد. فکر کردی بدون محافظ اومدم؟

آستینش را بالا زد و قاقارو، با پیراهن کت و کلفتی، مواجه شد. کتی، لبخند شیطنت آمیزی، به قاقارو کرد و آمپول آماده ای را، درآورد و در بدن قاقارو، فرو کرد. سپس، او را، زیر بغلش زد و به سمت پروفسور زامبی شده اش، برگشت.

- میخورمت!

کتی، طلسم بیهوشی، به سمت پروفسورش، روانه کرد. نگاهی به دور و اطراف کرد و دانش آموزی دید، که آمپولی آماده، داخل جیبش بود.
- ببخشید. من اینو، قرض میگیرم.

آمپول را، داخل دست گابریل، فرو کرد. پایش را کول کرد و به سمت مطب ملانی، به راه افتاد. تکلیفش، آماده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: شنبه 23 مرداد 1400 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!

ازتون میخوام توی یک رول دنبال قاقاروی فراری بگردید، اگر کسی رو گاز گرفته و اون دچار توهم خاصی شده برام توضیحش بدید.
دنبال اتفاقات خلاقانه و بامزه باشید نه صرفا قهرمان بازی.
پادزهر رو به فردی که گاز گرفته شده تزریق کنید، اگه میترسه ترسش رو توضیح بدید، قانعش کنید یا مجبورش کنید یا تشویقش کنید، خلاصه هرکاری کنید که تزریق رو قبول کنه!


***


بریج با روح پیر و فرتوتش از کلاس بیرون آمد، شاید چهره اش جوان و شاداب بود اما روحش خسته و پیر و سرد و گرم چشیده بود، او شیشه ویال را با حرکت انگشتش شکست و بعد آمپول را به حالتی که انگار سال هاست دارد این کار را می کند در درون آن گذاشت و آمپول را پر کرد و بعد آمپول را بالا گرفت و با انگشت چند تا ضربه به سوزن آمپول زد و یکم از ماده اش را بیرون ریخت و بعد در کلاس را سفت کوبید، او شروع به گشتن دنبال قاقارو کرده بود!

-عه، چه پل قشنگی اینجاست! چرا یهو شبیه بزمجه شد؟!

این صدای دیزی بود، که داشت رقص باله در راهرو ها می کرد! اما بزمجه گفتن، خط قرمز بریج بود، او دیگر حالیش نبود کی هست و کجا هست، پس هرچی جلوی دستش بود را بر روی سر دیزی پرتاب کرد و بعد آمپول را که در دستش بود، نصفش را در شاهرگ و گلوی دیزی ریخت! از گلوی دیزی شر شر خون می آمد، او بر روی زمین افتاد و توجه جادوآموزان را به خود جلب کرد...

-دیزی!
-وااااااااااااای! دیزی چرا افتادی؟

شرایط خوبی برای بریج نبود، اما برای او یک فرصت پیش آمده بود! قاقارو از کلاس پیشگویی در آمده بود و پروفسور دلاکور نیز به دنبالش، به نظر می آمد قاقارو پروفسور را هم گاز زده بود و پروفسور دچار توهم شده بود، اما بریج نه فرصت و نه مقدار کافی از پادزهر را داشت که بخواهد پروفسور دلاکور را هم نجات دهد، پس به دنبال قاقارو راه افتاد که از پله مثل برق و باد می رفت، وقتی به اولین طبقه رسیدند بریج تفنگی را از دست یکی از بچه ها گرفت و آن بچه نیز به دنبالشان راه افتاد آنها از محیط هاگوارتز بیرون رفتند تا اینکه بریج آمپول را به دهان گرفت و تفنگ را به سمت قاقارو گرفت و بعد دولولش را فشار داد و فشنگ مثل رعد از کنار درختان گذاشت و خورد تو دهان کتی!

-موووو رووو چووووو کوووورووودی؟

کتی خون از دهانش سرازیر شده بود، حتی بسیاری از دندان هایش شکسته شده بود. او با اینکه فشنگ در دهانش بود اما سعی می کرد، حرف بزند! تا اینکه هاگرید آمد و از پشت او را فشار داد، دنده های کتی در اثر فشار سخت هاگرید شکسته بود، بریج فرصتی را بهتر از این برای فرار کردن نمی دانست پس عین جت شروع کرد به دویدن کرد، او قاقارو را دید که داشت با ولع یک موش فربه را می خورد، تا اینکه بریج فرصتی را بهتر از این ندید و آمپول را در دست گرفت و عین سگی تیز پا بر رویش پرید، بریج خواست آمپول را بزند، اما نتوانست چون قاقارو هی وول می خورد که ناگهان... قاقارو بریج را گاز گرفت! بریج سرگیجه داشت دنیا داشت برایش یک رنگ دیگر شده بود، او هاگرید را به شکل مرغ سوخاری ای دید و با ولع دستش را بر شکمش کشید و گفت:
-واو! مرغ سوخاری... عاشقشم!

بریج بر روی هاگرید پرید و شروع به خوردن او کرد، او بیش از هزار بار هاگرید را گاز گرفت و هاگرید نیز به مرض دچار شد، حال بریج و هاگرید باهم همه چیز را غذا می دیدند! و رو به هر کس و هر چیز می گفتند:
-گوشت سوخاری... واو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در 1400/5/23 22:36:03
کچلی رو عشقه!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مرداد 1400 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی
در حالی که سعی می‌کردم فاصله ام را با آمپول حفظ کنم (که تقریبا غیرممکن بود) از کلاس بیرون رفتم و آمپول به دست راه افتادم و در راهرو ها گشت می‌زدم که لیلی رو دیدم که یه گوشه مچاله شده بود و هی می‌گفت :
- منو نخورید تورومرلین منو نخوریییید
داشتم به طرفش می‌رفتم که یهو از جا پرید :
- وای پادشاه زامبیا رسییییید.
دویدم سمتش ولی لیلی زیادی تند می‌دوید پس تمام تلاشم را کردم یک گوشه گیرش بندازم جیغ کشید :
- کمککک زامبیییی
گفتم :
- من زامبی نیستم
- دروغ نگو معلومه که زامبی هستیییی
سعی کردم آمپول را بهش بزنم ولی جاخالی می‌داد . گفتم :
- ببین من... نفوذیم !
- چی ؟
- آممم من... با یه جادو کاری کردم که شبیه زامبیا بشم که منو نخورن و خب این... وسیله چیزیه که... خب یه معجونه که کاری می‌کنه زامبیا نتونن بهت آسیب بزنن حالا بزنمش ؟
- آممم باشه...
سریع زدم و لیلی بیهوش شد و شروع کردم به بالا و پایین پریدن
بعد صدای قارقارو را شنیدم و دویدم به دنبال صدا. قارقارو آنجا نبود ولی پروفسور استانفورد آنجا نشسته بود و به دیوار زل زده بود و داشت قاه قاه می‌خندید رفتم طرفش و گفتم :
- پروفسور ؟
- اوه سلام جسیکا ! بیا این سیرکو ببین ! خیلی باحاله ! فهمیدم احتمالا قارقارو اورا هماز گرفته . رفتم طرفش که گت :
- وای جسیکا اون چیه دستت یه آمپوله ؟ بگذارش کنار خیلی خطرناکه !
سعی کردم قانعش کنم :
- چشم الان می‌گذارمش کنار تو این کیف سیاه دیدید فقط من برای تمرین به یه نفر احتیاج دارم که..... معاینش کنم و کسی حاضر نیست بگذاده من معاینه اش کنم می‌شه شما رو بکنم ؟
- خوبه که میبینم به درس علاقه داری باشه بیا بریم درمانگاه .
داشت می‌رفت به یه جای نامعلوم که گفتم :
- پروفسور من وسایل دارم می‌شه بریم یه جایی که من راحت تر باشم ؟
و اورا به سمت درمانگاه واقعی کشاندم. اورا نعاینه کردم و گفتم :
- شما تازگیا چیزی خوردین که مثلا کسی بهتون داده باشه ؟
- خب.. بله
- طبق تشخیص من توش یه ویال توهم زا بوده
- اما من که....
- من پادزهرشو دارم آها تو این آمپول و...
سریع آمپول را زدم. پروفسور بیهوش نشد و گفت :
- چی شد قارقارو کجا رفت ؟ اوه اون منو گاز گرفت درسته ؟ آفرین کارت خوب بود حالا برو دنبال قارقارو .
- چشم
سریع از درمانگاه خارج شدم و راه افتادم و دنبال قارقارو گشتم که ناگهان قارقارو را دیدم . منو که دید ( به همراه آمپول ) از جا پرید و در رفت . با اینکه می‌دونستم بهش نمی‌رسم دنبالش دویدم و همزمان چوبدستیم رو در آوردم و زدم به قارقارو و تو هوا معلق شد. رفتم و آمپول را بهش زوم و قارقارو بی هوش شد . گرفتمش و به امید یک ۲۰ خوشگل به سمت درمانگاه و پروفسور استانفورد راه افتادم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!
تصویر تغییر اندازه داده شده
بله تا زنده ایم واسه هافل می جنگیم.
123 هافل برنده می شه !
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: دوشنبه 18 مرداد 1400 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که پروفسور ملانی پادزهر را به کتی منتقل میکرد آرتمیسیا به کتی خیره شده بود که یهو کتی بیهوش شد همانطور که به کتی نگاه میکرد پروفسور رو به همه ی دانش آموزان گفت :سریعا قارقارو رو بگیرید تا به کس دیگه ای آسیب نزنه مراقب باشید به محض گرفتن قاقارو محلول رو بهش تزریق کنید !
تک تک دانش اموزان به نوبت آن وسیله ی عجیب را از کیف برداشتند و محلول قرمز را باخود به بیرون از کلاس بردند آرتمیسیا سریعا آمپول را برداشت و به بیرون رفت به محض بیرون رفتن از کلاس ازدحام زیادی ازجمعیت را دید و سرجای خود میخکوب شد افراد داخل سالن از طرفی به طرف دیگر میرفتند و دنبال یکدیگر میگشتند یا مطلبی را به یکدیگر میگفتند در آن وسط دانش آموزی را دید که در وسط سالن افتاده است و دور خود غلط میخورد......نصف جمعیت از آن فاصله میگرفتند و بعصی ها حتی نیم نگاهی به او نمی انداختند
آرتمیسیا سریع به سمت ان دانش آموز رفت. آمپول را از آن محلول پر کرد .....هنگامی که آن را به سمت آن دانش آموز برد دانش آموز به سمت دیگری رفت و سپس دوباره بر سر جای قبلی خود بازگشت
آرتمیسیا دوباره هم برای تزریق آمپول تلاش کرد ولی بازهم نشد
هنگامی که میخواست در بار سوم دوباره امتحان کند ان دانش اموز توهم زده مشتی به امپول زد و آمپول به آنطرف سالن پرتاب شد
آرتمیسیا از جایش بلند شد و به انطرف سالن رفت آمپول را برداشت و وقتی میخواست به سمت ان دانش آموز برود ......با زمینی خالی مواجه شد
با چشمانش به افرادی که در سالن حرکت میکردند نظارت میکرد که ناگهان از حیاط صدای جیغی شنیده شد ارتمیسیا سریعا امپول بدست به سمت حیاط رفت وقتی به حیاط رسید آن دانش اموز را دید سریعا به سمت او رفت

دانش اموز کنترلی برخود نداشت و هر لحظه تلو تلو میخورد
آرتمیسیا به سمت ان دانش آموز رفت حرفهای پروفسور را به یاد اورد .........نفس عمیقی کشید وبه سمت دانش آموز رفت هر لحظه که به او نزدیک میشد او از آرتمیسیا فاصله میگرفت
ناگهان دانش اموز فریاد زد :کمک! کمک! بروعقب عنکبوت زشت بروووو!
ارتمیسیا خیلی اروم گفت:گوش کن!آروم باش!من کاریت ندارم🙂
دانش اموز دوباره فریاد زد:دروغ نگو!برو عقب عنکبوت
آرتمیسیا باخود فکر کرد وگفت:من که آدم نمیخورم پس ترسی ندارم چرا میترسی؟دانش آموز جوابی نداد و همانجا سرجای خود نشست ارتمیسیا آرام آرام به دانش اموز نزدیک شد و محلول را تزریق کرد دانش اموز چشمانش سنگین شد و روی زمین افتاد ارتمیسیا دوباره آمپول را پر کرد وبه دنبال دیگر همکلاسی هایش میگشت

همانطور که دنبال میگشت به سرسرای بزرگ رفت و در آنجا قاقارو را در جمعیتی عظیم پیدا کرد !
سریعا انها را شناخت....... به سمت دیگر همکلاسی هایش هجوم برد
و پروفسور ملانی را درحالیکه قاقارو در دستانش خوابیده بود تماشا میکرد همه ی دانش آموزان به کلاس برگشتند

پروفسور قاقارو را روی پای کتی که هنوز بیهوش بود گذاشت و به بالای سکو رفت ودر جای خود نشست

تک تک دانش اموزان سرجای خود نشستند و به صندلی تکیه دادند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: دوشنبه 18 مرداد 1400 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد ملانی همانطور که پادزهر ها را به جادواموزان داده بود تا به کسانی که توسط قارقارو گاز گرفته شده بودند تزریق کنند به انها گفت : بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد سرعت قارقارو خیلی زیاد شده و گرفتنش هم سخت سعی کنید به چند گروه تقسیم شید تا بهتر بتونید بگیریدش و راهش رو سد کنید ! فقط مواظب باشید برای کلاس های دیگر مزاحمت ایجاد نکنید .
_منتظر چی هستین بدویین تا کسی را گاز نگرفته
_چشم استاد
جادو اموزان با بی دقتی به حرف استادشان گوش نکردند و به چند گروه تقسیم نشدند ! دافنه که حواسش نبود از بقیه جادو اموزان جدا شده صدایی در راهرو غربی قلعه شنید و آن را دنبال کرد ! زمانی که به صدا رسید....
_الان می گیرمت
سبدی در دست گرفته بود تا موقعی قارقارو حواسش نیست از پشت سبد را روی قارقارو بگذارد.
قارقارو که صدای پای دافنه را شنید سریع سطل آب کنارش که برای تمیز کردن راهرو بود را روی زمین ریخت و دافنه که دید قارقارو متوجهش شده و در حال فرار هست او هم شروع به دویدن کرد و ...... لیز خورد
_اییییییی ای شیطون ، بالاخره که گیر میوفتی!
دافنه که دید پایش درد می کند و نمی تواند دنبال قارقاروی شیطون بدود داد زد : کممممممککک کمممممک !
استاد ملانی که صدای دافنه را شنیده بود به طراف ان دوید ....
_دافنه خوبی ؟
+نه استاد من خوردم زمین اوت قارقاروی شیطون باهوش تر از این حرفاست
_ بزار از همون امپول های شفا بخشی که از ماگل ها گرفتم برا خوب کردنت استفاده کنم !
دافنه تا این را شنید گفت : نه نه استاد من حالم خوبه ، کی گفته حالم بده؟
استاد پوزخندی زد و به طرف بقیه جادو اموزان رفت!
ناگهان صدای آمی امد !
_ چرا همتون شبیه مرغ شدید وای چرا اینقدر ترسناک شدید
بچه ها از این حرف آمی متوجه شدند که قارقارو گازش گرفته .
دافنه گفت : معلموست که قارقارو گازت گرفته ، بچه ها اگر اجازه بدهید من پادزهر را تزریق کنم خیلی دلم می خواد ازش استفاده کنم .
همه موافقت کردن ولی تا دافنه نزدیک شد که آمپول را بزند آمی شروع به جیغ داد کرد !
_ هی هی به من نگاه کن ! من و تو دوستیم خب ؟ تو داری توهم میبینی منم ترسیدم موقعی استاد بهم گفت که می خواد بهم آمپول بزنه اما تو واقعا نیاز داری امپول بزنی چون حالت وخیم است ! استاد که آمد و کنار آمی نشست و ارامش کرد دافنه یواش امپول را به آمی تزریق کرد!
_حالا خوب شد
+افرین دافنه خوب یاد گرفتی این درس رو
قارقارو هم که همینطور داشت در راهرو ها پرسه می زد ناگهان دید هیچ راه فراری ندارد چون همه جادو اموزان دور تا دورش را گرفته بودند ! قارقارو که سریع سریع نفس می کشید و ترسیده بود .... کیتی از پشت بهش نزدیک شد و پادزهر را به او زد ! استاد گفت : خب خب بچه ها اینم از درس امروز خوشحالم که قارقارو بهونه ای شد تا شما تزریق را یاد بگیرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.