هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بریج.ونلاک)



پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰
#1
دلم برای فعالیت تنگ شده. اون ته مها اسم مارم بنویس...


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۰
#2
-چه نوع حشره دیگه ای؟
-اصلا مگه حشره دیگه ای غیر از مورچه هم وجود داره؟
-آره! تازه اونم خیلی زیاد!

لینی کتابی از لیست شانصد تایی از انواع حشراتش را که در طی سال ها زحمت بی وقفه بدست آورده بود، را از جیبش در آورد. کتاب چندان بزرگ نبود و اندازه اپسیلونی داشت.
-این نه... اینم نه... نوچ اینم خوب نیست... آهان، همینه!

لینی کتاب اپسیلونی اش را به سمت دیگر مرگخواران گرفت.
اما همانطور که معلوم است، کتاب اپسیلونی برای فردی اپسیلونی است، نه افراد عادی، و یا حتی حیوانات عادی کوچکی به مانند موش.

لینی که از دیدن متوجه نشدن مرگخواران چندان متعجب نشده بود، کتاب را جلوتر برد. حتی جلو و جلوتر برد. اما این بار جلوتر بردنش نه تنها باعث دیدن کتاب توسط مرگخواران نشد، بلکه باعث بیش از حد گشاد شدن، مردمک چشم تام نیز شد.
-آخ! کور شدم لینی!

لینی که با امید اینکه تام در اینجا هم از هوش ریونی اش استفاده کند، کتاب را در چشمش فرو کرده بود؛ امیدش ناامید شده بود.

-بابا این حشره رو نمی بینین؟

خب، حقیقتش هم این بود که نمی دیدند!

-خب نمی بینیم دیگه لینی!
-آره، خیلی راست میگه! اصن نمیشه دید.
-ای بابا، همینی که بدن لزج، چشمای بزر... آ، همین مارمولکه که از پشت تامم الان داره میره بالا!


ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۹ ۱۲:۱۲:۰۹

کچلی رو عشقه!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
-این دیگه چه وعضه شه! من اعتصاب می کنم! اعتصـــــاب!
اگلانتاین دست از بد و بیراه گفتن، نمی کشید. هنوز هم جای سوختگی هایی که اژدهای چارلی برایش گذاشته بود، به شدت درد می کرد؛ اما مجبور بود کار کند چرا که حال بدهی درمان نصفه و نیمه اش را نیز باید می پرداخت.
او همینطور در راهرو های بیمارستان راه می رفت و به دنبال بیمار می گشت که در نهایت... آن را نیز پیدا کرد.

-دکتر!

بله، او به دنبال بیمار بود ولی بیمار او را پیدا کرده بود. او بی معطلی سرش را برگرداند و گفت:
-عه... بیـــــمار! بیا بدهی‌ت رو... بیا درمانت کنم!

و بعد اگلانتاین دست بیمار را گرفت و وقتی به نزدیک ترین صندلی رسید کسی را که رویش نشسته بود، بلند کرد و خودش نشست و صندلی کناری را برای بیمار روبه رویش گذاشت و با دست به او مفهوم «بشین» را نشان داد.
بیمار نیز نشست. بیمار کله ای کچل داشت و این اشک بود که شر شر از چشمانش می ریخت.
اگلانتاین رو به او گفت:
-مشکلت چیه؟

بیمار وقتی که اگلانتاین این را گفت، با حالتی که انگار اگلانتاین شمشیری در قلبش فرو کرده باشد، می گوید:
-دکتر! به این کله من نگاه کنین، کچــــله! کچـــــل! من می خوام کچل باشم! اما... اما... هر بار توسط دخترا مثل کسی که خلاف کرده، به نظر میام... ای مــــرلــــیــن!

اگلانتاین شروع به نوشتن می کند. او کلا دست به نوشتنش خوب بود، اما مانند هر دکتر بد خط بود.

-دکتر... میرم درخواست کار میدم، میگن چون کچلی نه... آخه چقدر تبعیض!
-چه کاری؟
-مدلینگ! از بچگی آرزوم این بود، مدل بشم! حتی خوش هیکلم هستم! ببینین اصاً!

اگلانتاین سرش را از روی برگه هایش بلند می کند و به او خیره می شود. هیکل بدی نداشت، ولی شبیه یک دراز بود!

-دردم چیه دکتر؟ درمانش چیه دکتر؟ میمیرم؟ نمیرم تروخدا! من جوون مرگ میشم!

اگلانتاین چشمانش را مثل کسی کرده بود، که در فکر فرو رفته است و دیگر دست از نوشتن برداشته بود. اما این حالت متفکرانه طولی نکشید که به سرانجام رسید و اگلانتاین با حالتی خرسند گفت:
-هر چی پول داری رو بده به ما، اون موقع شاید، شاید، شاید زنده بمونی!
-اما دکتر... اگه زنده نمونم، دیه میدین؟
-نـــه! نــــه!

سپس اگلانتاین کمی فکر کرد. چرا دیه نمی دادن؟ اگر بیمار می مرد دیگر زنده نبود که بیاید دیه بگیرد! پس او سریع برای اصلاح حرفش گفت:
-معلـــومه!
-اما همین الان گفتین نه...
-منظور این بود که نگران نباشید!
-خب باشه، کجا باید پرداخت کنم؟
-همین بغـ... به من!
-اما پولای من الان پیشم نیس که...

اگلانتاین فکر کرد. اگر پول نداشت پس چه فایده ای داشت؟ پس باید می رفتند پول هایش را می آوردند. اما تا آمد این را به بیمار بگویند، صدای دویدن آمد.

-عه... کجا؟ پول چی شد؟

بیمار فرار کرده بود!
منشی با شنیدن داد و فریاد اگلانتاین به پیشش آمد و گفت:
-چی شده دکتر؟ چرا انقدر داد می زنید؟
-فرار کرد.. دِ برین دنبالش! اون کچله رو بگیرین!
-بریج ونلاک رو می گین؟ اون فرار نکرد که! کلید گرینگوتزش رو به ما داد بریم هزینه ویزیت رو برداریم!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۱۹ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#4
سلام ارباب!
میشه این کوچولو رو نقدش کنین؟

از نظرتون کار خوبی کردم ماموره رو وارد سوژه کردم؟

ممنون!


هم موی ما!

نقد شما رو با لگد فرستادیم. خودش میاد دیگه. بگیرینش.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۸ ۱۶:۲۷:۰۹

کچلی رو عشقه!


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۰:۰۲ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#5
-من که هنوز میگم به هاگرید بگیم، بندازتش!
-معجون خودانداز حتی در خواب بهش بدیم!
-تو سال اول تحصیلی... یه طلسم جابه‌جایی بود... اسمش یادم نمیاد، اما اون به نظرم بدرد می خورد!
-وینگاردیوم له‌ویوسا؟ تام... تو واقعا روزانه چند تا مغز تسترال می خوری؟ مگه همین چن دیقه پیش نگفتم، ارباب گفته نباید رو مرگخوارا طلسم اجرا کنیم؟
-اون برای طلسم ممنوعه نبود؟
-زبونم که داری! اصلا همین الان میگم هر نوع طلسم اجرا کردن رو مرگخوار ممنوعه! مـــمــنوعـــه!

اما این لج بلاتریکس بود که نمیذاشت به حرف تام گوش کند؛ وگرنه تام، تام کاردرستی بود. تام کم نیاری بود. اما سوالی که ممکن است حال بوجود بیاید، این است که چرا پاسخ بلاتریکس را نداد؟ خب اکسترنال بودن تام، در اینجا به ضررش تمام شده بود! بلاتریکس زبان تام را بیرون کشیده بود تا بیش از این صحبت نکند... بالاخره او بلاتریکسی بود، دانا و توانا!
تام برای گرفتن زبانش، به دست و پای بلاتریکس افتاد. شاید او زبان دراز بود اما احمق... هم بود.

-هلا! هونو نده! هصلا من هبون نمی خوام!

بلاتریکس برایش ذره ای اهمیت نداشت خواسته ها و ناخواسته های تام، و همینطور سایر مرگخواران؛ اما در همین حین صدای زنگ در به صدا در اومد.

زیــنـــگ زیـــنــــگ! [افکت زنگِ در]

بلاتریکس و سایر مرگخواران حواسشان را از رودولف به در دادند ولی کاری نکردند. چندین دقیقه گذشت، اما هنوز هم صدای زنگ در که در میانش مرد پیری می گفت «به نام قــانــون! در رو بــاز کنید، پلیس!» را می شنیدند.
بعد از نیم ساعت دیگر طاقت بلاتریکس طاق شد، او رو به مرگخواران گفت:
-دِ! برین باز کنین دیگه!

مرگخواران هم منتظر همین جمله بودند، چرا که حرکت بدون اجازه از بلاتریکس، همچون خلاف سخت ترین قانون های جادویی بود.
اسکورپیوس که ریزنقش بود، زودتر از بقیه خودش را به در رسانده بود و با سرعتی سرسام آور در را باز می کند و با حالتی که گویا جامی را ازآن خود کرده باشد، می گوید:
-سلام، امرتون؟

فرد که گویا یکی از پلیس های مشنگ است، سرش را بالا می آورد و می گوید:
-برای بازرسی اومدم... اجازه میدین برم تو؟

او نمی توانست به درون خانه برود چرا که مرگخواران از سر و کول اسکورپیوس بالا رفته بودند و سعی در له کردن او داشتند، اما اسکورپیوس هم کم نمی آورد! او با صدای تکه تکه گفت:
-اول... باید بلا... اجازه بده!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰
#6
فرستنده: کچل کچلان، بریج ونلاک!
گیرنده: دشمن مغز، فلیمونت پاتر مونث!
آدرس: دور و ور جهنم بود، آخرین بار!

متن نامه:
هوی تو... آره توی بی شرف! چرا از روز اول به گیر من افتادی؟ چرا انقدر رو مخ من رفتی؟ هان؟
میگن مرگ از رگ گردن به آدم نزدیک تره، ولی تو از مویرگمم بهم نزدیک تر بودی، یعنی انقدر خودتو چسبونده بودی بهم!
پاتـــــر، اینم شد اسم؟ هیچ قافیه ای براش پیدا نکردم! وقتی مرلین داشت فامیلی پخش می کرد، تو کجا بودی؟ نه واقعا کجا بودی؟ تو دستشویی بودی؟ داشتی دخترارو دید می زدی؟
تو بنده مرلین، وقتی داشتن اسم می دادن تو صف اسم دخترا بودی؟ آخه، این دیگه چه وعضه شه! نه اسم درست حسابی داری، نه فامیلی درست حسابی! اصلا میگیم اینا هیچ، تو صف پخش مغزم نبودی؟ دِ، مرده شور، من چیه تو رو دوست داشته باشم؟ تو به چیه خودت می نازی که می خوای با من دوست شی؟

پ. ن: راستی ببخشید که دیشب با پتک به جونت افتادم! خیلی رو مخ بودی!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
#7
-طلسم فرمان روش اجرا می کنیم!
-اما اینو که من گفتم!
-اسکورپیوس؟
-آی، نزن! نزن! باشه بابا تو گفتی اصلا!
-

لرد که طاقتش از نظاره کردن دعوای بلاتریکس و اسکورپیوس تمام شده بود، با حرص و خشونت گفت:
-بس کنید دیگه این دعوا ها رو! این فرمول مخفی چی شد پس؟

مرگخواران حال گوشه ای کز کرده بودند و همه سرشان را پایین گرفته بودند تا ناراحتی خود را از استیضاح لرد نشان دهند، این سکوت برای مدت طولانی ای ادامه یافت؛ تا اینکه لرد دوباره با عصبانیت گفت:
-معلوم هست چی کار می کنید؟ دِ زود باشید این فرمول رو دو دستی تقدیم ما کنید!

مرگخواران با تذکر لرد به خود آمدند و همه چوبدستی هایشان را درآوردند تا به فلورین فورتسکیو حمله کنند؛ اما قبل از اینکه حمله کنند، لینی با تعجب دستش را به سمت زمین گرفت و گفت:
-پس این فلورین کو؟

و بعد صدای نخراشیده و نابهنجار رودولف را از کلبه کنار در ورودی خانه ریدل شنیدند که می گفت:
-یه ساحره قِل قِلی در اینجا دیده می شه... نیمه کمالـاته! نیمه کــمـــالــــاته!

بلاتریکس با شنیدن جمله آخر رودولف عصبانی شده بود و چهره اش به سمت قرمز شدن می رفت، اما او می دانست که در این زمان چیزی مهم تر از رودولف نیز هست. پس او انگشتش را به سمت فلورین فورتسکیو گرفت، که به زور سعی در حرکت کردن می کرد و بعد نعره زد:
-بــــگیریـــــدش!

و بعد سیلی از جمعیت بر روی فلورین فورتسکیو ریخت! فلورین فورتسکیو در زیر مشت و مال مرگخواران نزدیک بود دار فانی را وداع بگوید، اما قبل از آن لرد که آدمی متفکر بود و می دانست با مرگ فلورین فورتسکیو به چیزی بدست نمی آورند؛ با صدایی بلند گفت:
-بــــس کنـــیــــد!

در خیابان هایی که جیمز و تدی، آواره اش بودند!

-تد ما چند ساله که اینجاییم؟

تد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-فکر کنم کمتر از بیست ساعت اینجا باشیم!
-یعنی هنوز یه روزم دنبال این مرده، فلورین فورتسکیو نبودیم؟
-نه!

جیمز با دو زانو بر روی زمین افتاد و با ناراحتی گفت:
-پس چرا من انقدر خستم؟
-شاید بخاطر این باشه که تا حالا انقدر راه نرفتی!

جیمز به سایه درخت کنارشان اشاره کرد و جهشی به سمتش کرد و گفت:
-من میخوام بخوابم!

اما قبل از اینکه بخوابد، به جسم سنگینی برخورد کرد. آن یک جسم نبود، بلکه یک انسان بود...

-بابا بزرگ آرتور!
-عه... جیمز!
-شما اینجا چی کار می کنین؟
-عه... خب راستش دنبال فلورین فورتسکیو هستم! ببین رو این جایی که هست مشخص شده!

جیمز دستگاه را از دست او قاپید و پرسید:
-اسمش چیه؟
-مولایب بود، فکر کنم! یکی از وسایل مشنگا بود...
-مولایب... بذار اینجا که ذره بین هست بنویسم "خونه ولدک اینا"...

موبایل در نتیجه، اولین گزینه ای که آورد «خانه ریدل» بود. جیمز با مشت روی نتیجه زد و بعد موبایل به صفحه قبلی بازگشت و با صدای بلند گفت:
-بزن به چاک جاده! در ابتدا یک کیلو متر به جلو پیش بروید...

مثل اینکه جیمز و تد راه یافتن فلورین فورتسکیو را پیدا کرده بودند!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰
#8
گادفری سرش را خاراند و گفت:
-آزاد کنم؟ چه حرفا! رو پیشونیم چیزی نوشته؟

مامور نیز شروع به خاراندن سرش کرد، او با صدایی خشمگین گفت:
-خب پس، گــــــ... ای بابا، اینجا یه امضا بزن و برو پی کارت وقت ما رو هم نگــــــیر!

گادفری در همین حین که سرش را می خاراند، شروع به فکر کردن هم کرده بود، در ذهن او سوالات زیادی مانند اینکه امضا چه هست؟ چه شکلی هست؟ شکل هست یا متن؟ و هزاران سوال دیگر در ذهنش نقش بست.

-امضا چیه؟

مامور این دفعه سفت بر سرش زد و با حالتی ناامید و خسته از زندگی گفت:
-امضا، یه شکله که میکشی، ببین مثل این...

تصویر کوچک شده










گادفری با تعجب به شکل عجیب غریبی که مامور کشید، نگاه کرد و بعد خودکار مامور را با اَشکالی عجیب در دست خود گرفت...
-این دیگه چیه؟ قلم پری، مرکبی چیزی نداری؟

در سلول گابریل و بانز...

بانز با سرعت راه می رود و زیر لب به خود و احد و ناسش فحش و ناسزا می فرستد...
-ای ملــــــــعون! جد بزرگ ملــــــــعون! جد کوچیک ملــــــــعون! حالا برعکس...

گابریل بی کار شده بود! او هر چیزی را که در سلول می دید تمیز کرده بود و دیگر چیزی نمانده بود! تا اینکه دوباره ماموریت لرد به یادش آمد...

-بانز! حالا چی کار کنیم؟
-یعنی چی کار کنیم؟
-من دارم ازت می پرسم!
-نه من پرسیدم!
-نه خیر مــــــــن!

بانز سرش را خاراند و بعد با صدای آهسته و ناراحت و غمگین گفت:
-خب بگو تو!

گابریل که نزدیک به دیوانه شدن بود، بعد از شنیدن صدای بانز به خود آمد و تی اش را در هوا به نشانه رضایت تکان داد و با خوشی و رگه هایی از دیوانگی گفت:
-چطوری از اینجا در بریم؟ چطوری به ماموریت ارباب رسیدگی کنیم؟

بانز چانه اش را خاراند و با حالتی متفکرانه و کاشفانه گفت:
-چرا در بریم؟
-پس چی کار کنیم؟
-گوگوله رو به کار بنداز گب! کی می تونه تلپورت کنه؟ با کمک همون پسر جوونه! نیمه الفه! و بعد من بغلتم داد نزن!

گابریل سرش را خاراند و فکر کرد، باز هم فکر کرد و باز هم فکر کرد و ... به نتیجه رسید!
-پــــیــــتر!


ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۲۱:۵۲:۱۶
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۲۲:۲۱:۵۳
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۲۲:۲۱:۵۳
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۲۲:۲۹:۲۷

کچلی رو عشقه!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
#9
سلام ارباب!
درخواست دوئل با این پیرمرد ریقو، کسینوس بود، کر بود، آها کروینوس بود!
هماهنگ شده است و مهلتش هم ۵ روز!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#10
سلامی از سوی یک آرایشگر کچل به ارباب و بلا! بلا جواب نقدمون رو که نمیدی، لااقل جواب اینو بده!


۱-هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.
نداشتم!


2-به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
هر چی ارباب بگن!


3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
آرایشگاه... می خوام آرایشگاه بزنم!


4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
سیریوس بلک » هاپوی بد محفل!


5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
اکسیژن می خورن!


6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
برق رو خاموش کنیم... سکته مغزی خواهند کرد!


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
خب، در صورتی که پسر خوبی باشه، براش هدیه ی گیرم!


8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
به تو چه!


۹-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
شومینه! تو شومینه بندازیمش!


ارباب، بلا، مرگخواران... یه آرایشگر نمی خواین؟ برا شما نصفه قیمته ها!


سلام جناب آرایشگر!
جاش اینجا نیست، ولی خب اینجا گفتین و منم اینجا پاسخ میدم که اولا شما نقدی که مسئولش من باشم نداشتی و دوم اینکه نقد به طور معمول زمان بره. کافیه فقط در نظر بگیرید که شخصی که قراره نقد رو انجام بده هم یک انسانه و کارهای روزمره خودش رو داره. پس خوندن پست‌های قبلی تاپیک، خوندن پست‌های قبلی شما و خوندن چندباره پست آخر و نقدش زمان میبره که کاملا طبیعیه!
مشکلی که مانع ورود شما به جبهه میشه، اینه که شما با سوژه پردازی هنوز مشکل داری. هنوز سوژه هارو نمیشناسی و نمی‌تونی درست باهاشون برخورد کنی. این موضوع خیلی مهمیه. در نتیجه به فعالیت ادامه بدید و سعی کنین به نحوه پیشبرد سوژه تو پست‌های افراد قدیمی‌تر توجه کنین.

موفق باشید.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۰:۴۹:۲۸

کچلی رو عشقه!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.