آن ها به سرعت می دویدند تا هر چه زود تر خود را از آن قصر برهانند اما سطح یخی و لغزنده قصر مانع از حرکت سریع آنان می شد. زمین خوردن های مکرر و صدای نگهبانان که با سرعت به سویشان می آمدند.
صدای فریادهایشان لحظه به لحظه نزدیک تر می شد.
_ بایستید... فرار شما ملکه با خشمگین تر و مجازات شما را سخت تر خواهد کرد...
هگرید همانطور که به پاتریشیا کمک می کرد تا از روی زمین او را بلند کند این تهدید را شنید. پس دیگر فرصتی نه برای زمین خوردن و نه برای فرار داشتند . پاتریشیا را با آن دستان نیرومندش از زمین بلند کرد و با سرعت به سوی بچه ها که کمی از اون جلو تر رفته بودند شتافت.
در آن میان پاتریشیا با عصبانیت فریاد زد :
_منو بزار زمین...من خودم می تونم بیام... زود باش...!
اما هگرید بی توجه به راه خود ادامه داد تا به سایرین رسید .
_صبر کنید... صبر کنید... فرار کردن ما بی فایده ست!
همه ایستادند و به سوی هگرید بازگشتند! با چشمانی پر از تعجب به او نگریستند! هگرید ادامه داد :
_ ما تا هر جا که ادامه بدیم و حتی از قصر هم خارج شیم باز هم اونها می آن تا ما رو دست بسته تحویل ملکه شون بدن...تنها راه ما اینه که بایستیم و مبارزه کنیم!
دارن نیز که از این تعقیب گریز خسته بود سری به علامت تأیید حرف های هگرید تکان داد و گفت :
_ حق با هگریده... اونها انقدر ما رو تعقیب می کنن که بالاخره موفق بشن ما رو دستگیر کنن! چون این فرمان ملکشونه! ولی یه مشکل... چوب دستی ها چی؟؟ یعنی اونها کار می کنن ؟
چند ثانیه ایی بیش تر از به زبان آوردن این حرف توسط دارن نگذشته بود که همه چوب دستی ها را بیرون کشیدند!
جسی با صدای آرامی زمزمه کرد :
_لوموس!
نور بسیار ضعیفی از چوب دستی بیرون جهید و چند ثانیه بیش تر دوام نیاورد و از بین رفت...
آن ها اکنون به کمک بقیه بچه ها که بیرون قصر منتظر ایستاده بودند نیاز داشتند! پس هگرید با هرچه زودتر دست به کار می شد و آن ها را به روش خود باخبر می کرد!
حالا دیگر سایه هایی بروی دیوار دالان دیده می شد... وحشت چهره ها را در برگرفته بود... چوب دستی ها نیروی کمی داشتند و مطمئنا نمی توانستند با آن ها زیاد در مقابل دشمن دوام بیاورند!
هگرید گفت :
_بچه ها بهتره شمشیر هاتون رو هم دربیارید...چون فکر می کنم به اونا بیش تر نیاز داریم تا چوب دستی...
صدای یکی از نگهبانان به گوش می رسید :
_موش های کثیف... بالاخره گیرتون میندازیم....
نگرانی در چهره ها موج می زد...بقیه پس کی خواهند رسید ؟ سرانجام چه خواهد شد؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دوستان براساس گفته جسی عزیز پیش برید...یعنی بعد از شکست دادن نگهبانان اون هم به سختی به سراغ ملکه برید!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] مکانهای اهریمنی (گریفیندور)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

ياهو
تنها صداي گريه به گوش ميرسيد.
هواي سرد داخل گودال باعث سست شدن عضلاتش شده بود. اما با اين حال ميتوانست با تكيه دادن به ديواره هاي يخي اندكي راه برود. بعد از چند دقيقه راه رفتن از داخل غاري كه تمام ديوارهايش از قنديل هاي برنده تشكيل شده بود ، توانست نور و روشنايي را كه در فاصله ي چند متري اش بود را حس كند و ببيند ، وي چند بار چشمانش را باز و بسته كرد تا سوزشي كه چشمانش داشت را تسكين دهد .
تنها صداي هق هق گريه به گوش ميرسيد.
كمي كه جلوتر رفت ...
- آآآآي ي ي ي ...
كمي جلوتر رفت اما ناگهان برخورد شي سنگيني را كه به سرش اصابت كرده بود را احساس نمود و دوباره بيهوش شد.
كسي كه با گرزش به سر جسي زده بود نگهبان جنگل بود كه با كمك يكي ديگر كشان كشان جسي را با خود روي زمين ميكشيدند و به سوي قصر يخي كه توسط ملكه ي بدجنسي اداره ميشد مي بردند.
زمان به سختي ميگذشت ، بخصوص براي جسي كه بدون حضور هيچ ياوري مثل دوستانش داشت تلخ ترين روزهاي عمرش را سپري ميكرد... همه چيز از نطر وي تار و مه آلود بود. سفيدي زياد محيط اطراف باعث ميشد چشمانش اذيت شوند و اشك سرازير شود. به محض ورود آنها به قصر آن دو نگهبان جسي را به سمت پله هايي كه مشرف به تخت ملكه ي سرزمينشان ختم ميشد ، پرت كردند.
ملكه با ديدن جسي خنده اي از روي عصبانيت كرد و در كمال غرور درحالي كه داشت از پله ها پايين مي آمد ، گفت:
- دختر گستاخ ! چقدر به خودت جرات دادي بدون هيچ اجازه اي وارد سرزمين من بشي ؟؟؟
جسي كه با زحمت خود را سر پا نگهداشه بود گفت:
- من و دوستانم يك هدف واحد داريم ! ما براي زنده كردن ياد شاهزاده ادوارد ....
هنوز حرف جسي تمام نشده بود كه يكي از نگهبانان با گرزي شيشه اي اش به شكم او زد و وي را پخش زمين كرد .
- آآآآي ي ي ي !
صداي گامهاي ملكه مانند پتكي به اعصاب جسي اصابت ميكرد. سپس نگاهي به وي كرد و خم شد و در حالي كه به موهاي جسي مشكي كه روي شانه هايش ريخته بود اشاره كرد و گفت:
- داشتن هر چيز سياهي در سرزمين من مجازات داره ! ... وحالا تو اي جاسوس بزدل ! ... بايد موهاي خودت رو از دست بدي! اين حداقل مجازات براي توئه !!تا درس عبرتي باشه براي دوستات !!! يوهاهاها !!
حسي كه از شدت درد اشك در چشمانش جمع شده بود و بغض گلويش را ميفشرد سعي داشت از جا بلند شود كه ناگهان چندين نگهبان وي را به سمت دخمه اي تاريك بردند.
هنوز هم صداي گريه به گوش ميرسيد.
- هي، هي با توام! بيدارشو آشغال! پاشو ببين چقدر زيبا شدي! هاها!
جسي مكثي كرد و بعد از چند لحظه چيزي را كه ميديد باور نداشت! آنها موهاي جسي را از ته كوتاه كرده بودند -حالا ديگر او مثل پسرها شده بود- ديگر هيچ چيز برايش ارزشي نداشت! ... چند دقيقه گريه كرد ، خاطراتش با دوستانش را تك تك از نظر گذراند تا اينكه تصميم گرفت با تغيير شكل دادن و تبديل شدن به چيتا و ظاهر كردن نشانه هاي قدرتش دوستانش را از مكاني كه قرار داشت مطلع سازد. اما با روح افسرده اي كه داشت بايد تلاش زيادي ميكرد.
.............................
- حالا بايد از كدوم طرف بريم ؟!؟!؟
دارن نگاهي به لوپين كه اين سوال را پرسيده بود كرد و گفت:
- بايد منتظر فرمان هگريد باشيم!
هگريد كه در گوشه اي ايستاده بود و هيچ نمگيفت لحظه اي به همه خيره شد و گفت:
- كسي اين احساسي كه من دارم رو داره ؟! من احساس ميكنم يكي درخواست كمك ميخواد!
- يعني ممكنه جسي از روش قديمي استفاده كرده باشه !؟!؟
هگريد از جا بلند شد و با صداي آرامي گفت:
- از جسي هر چيزي بر مياد ، اون داره راه رو نشون ميده ! بهتره از سمت راست بريم ! بايد به قصر ملكه ي يخي بريم ! جسي اونجاست.
همه سرشان را به علامت تاييد تكان دادند و آماده ي حركت شدند كه هگريد گفت:
- تا اونجايي كه جسي داره ما رو راهنمايي ميكنه ، بايد از دالان زير زميني بريم. اونجا از يه در مخفي ميتونيم به جسي برسيم ! البته اگه كسي اون اطراف نباشه!!! من پيشنهاد ميدم تعداديمون بريم! دارن و پاتريشيا با من ميان ! بقيه همينحا باشن تا اگه مشكلي پيش اومد براي كمك حاضر باشين. بايد عجله كنيم بچه ها فقط 5 دقيقه زمان داريم.
هگريد حرفهايش را زد و همراه دارن و پاتريشيا به راه افتاد.
* چهار دقيقه بعد *
- جسي ، جسيكا تو انجايي !؟؟!
صداي گريه ي دختري كه با تمام وجود اشك ميريخت به گوش ميرسيد. چندي بعد صداي جابه جا كردن اشيايي شنيده شد ، و بعد از آن جسي از سوراخي بيرون آمد ! گريه ي زياد چشمانش را قرمز كرده بود، هر يه با تعجب به جسي نگاه ميكردند اما قبل از اينكه منتظر عكس العمل كسي شود خود را در آغوش هگريد رها كرده بود و بي صدا ميگريست.
آنها در حال خارج شدن از تونل زير زميني بودند كه صدايي از دور شنيده شد " اون دختره فرار كــــرده " !!!!!
- اوناهاش دارن فرار ميكنن ! برين دنبالشون !!! بايد همشونو دستگير كنين !!!!!
و باز هم هيچ صدايي جز گريه ي جسي به گوش نميرسيد.
------*-------*-------*---------*---------*--------
ببخشيد نميدونم چرا اينقدر زياد و طولاني شد !!
نفر بعدي "لطفا":
خب همونطور كه اشاره كردم! نگهبانان سرزمين يخي ميخوان اون 4 نفر رو دستگير شن ! ... در ضمن اينكه اعضاي گروه ميخوان انتقام بلايي كه سر جسي اومده رو بگيرن !!! ... پس بايد آماده ي يك جنگ و مبارزه با اهالي سرزمين يخي بخصوص ملكه ي اونجا باشيم!!!
تنها صداي گريه به گوش ميرسيد.
هواي سرد داخل گودال باعث سست شدن عضلاتش شده بود. اما با اين حال ميتوانست با تكيه دادن به ديواره هاي يخي اندكي راه برود. بعد از چند دقيقه راه رفتن از داخل غاري كه تمام ديوارهايش از قنديل هاي برنده تشكيل شده بود ، توانست نور و روشنايي را كه در فاصله ي چند متري اش بود را حس كند و ببيند ، وي چند بار چشمانش را باز و بسته كرد تا سوزشي كه چشمانش داشت را تسكين دهد .
تنها صداي هق هق گريه به گوش ميرسيد.
كمي كه جلوتر رفت ...
- آآآآي ي ي ي ...
كمي جلوتر رفت اما ناگهان برخورد شي سنگيني را كه به سرش اصابت كرده بود را احساس نمود و دوباره بيهوش شد.
كسي كه با گرزش به سر جسي زده بود نگهبان جنگل بود كه با كمك يكي ديگر كشان كشان جسي را با خود روي زمين ميكشيدند و به سوي قصر يخي كه توسط ملكه ي بدجنسي اداره ميشد مي بردند.
زمان به سختي ميگذشت ، بخصوص براي جسي كه بدون حضور هيچ ياوري مثل دوستانش داشت تلخ ترين روزهاي عمرش را سپري ميكرد... همه چيز از نطر وي تار و مه آلود بود. سفيدي زياد محيط اطراف باعث ميشد چشمانش اذيت شوند و اشك سرازير شود. به محض ورود آنها به قصر آن دو نگهبان جسي را به سمت پله هايي كه مشرف به تخت ملكه ي سرزمينشان ختم ميشد ، پرت كردند.
ملكه با ديدن جسي خنده اي از روي عصبانيت كرد و در كمال غرور درحالي كه داشت از پله ها پايين مي آمد ، گفت:
- دختر گستاخ ! چقدر به خودت جرات دادي بدون هيچ اجازه اي وارد سرزمين من بشي ؟؟؟
جسي كه با زحمت خود را سر پا نگهداشه بود گفت:
- من و دوستانم يك هدف واحد داريم ! ما براي زنده كردن ياد شاهزاده ادوارد ....
هنوز حرف جسي تمام نشده بود كه يكي از نگهبانان با گرزي شيشه اي اش به شكم او زد و وي را پخش زمين كرد .
- آآآآي ي ي ي !
صداي گامهاي ملكه مانند پتكي به اعصاب جسي اصابت ميكرد. سپس نگاهي به وي كرد و خم شد و در حالي كه به موهاي جسي مشكي كه روي شانه هايش ريخته بود اشاره كرد و گفت:
- داشتن هر چيز سياهي در سرزمين من مجازات داره ! ... وحالا تو اي جاسوس بزدل ! ... بايد موهاي خودت رو از دست بدي! اين حداقل مجازات براي توئه !!تا درس عبرتي باشه براي دوستات !!! يوهاهاها !!
حسي كه از شدت درد اشك در چشمانش جمع شده بود و بغض گلويش را ميفشرد سعي داشت از جا بلند شود كه ناگهان چندين نگهبان وي را به سمت دخمه اي تاريك بردند.
هنوز هم صداي گريه به گوش ميرسيد.
- هي، هي با توام! بيدارشو آشغال! پاشو ببين چقدر زيبا شدي! هاها!
جسي مكثي كرد و بعد از چند لحظه چيزي را كه ميديد باور نداشت! آنها موهاي جسي را از ته كوتاه كرده بودند -حالا ديگر او مثل پسرها شده بود- ديگر هيچ چيز برايش ارزشي نداشت! ... چند دقيقه گريه كرد ، خاطراتش با دوستانش را تك تك از نظر گذراند تا اينكه تصميم گرفت با تغيير شكل دادن و تبديل شدن به چيتا و ظاهر كردن نشانه هاي قدرتش دوستانش را از مكاني كه قرار داشت مطلع سازد. اما با روح افسرده اي كه داشت بايد تلاش زيادي ميكرد.
.............................
- حالا بايد از كدوم طرف بريم ؟!؟!؟
دارن نگاهي به لوپين كه اين سوال را پرسيده بود كرد و گفت:
- بايد منتظر فرمان هگريد باشيم!
هگريد كه در گوشه اي ايستاده بود و هيچ نمگيفت لحظه اي به همه خيره شد و گفت:
- كسي اين احساسي كه من دارم رو داره ؟! من احساس ميكنم يكي درخواست كمك ميخواد!
- يعني ممكنه جسي از روش قديمي استفاده كرده باشه !؟!؟
هگريد از جا بلند شد و با صداي آرامي گفت:
- از جسي هر چيزي بر مياد ، اون داره راه رو نشون ميده ! بهتره از سمت راست بريم ! بايد به قصر ملكه ي يخي بريم ! جسي اونجاست.
همه سرشان را به علامت تاييد تكان دادند و آماده ي حركت شدند كه هگريد گفت:
- تا اونجايي كه جسي داره ما رو راهنمايي ميكنه ، بايد از دالان زير زميني بريم. اونجا از يه در مخفي ميتونيم به جسي برسيم ! البته اگه كسي اون اطراف نباشه!!! من پيشنهاد ميدم تعداديمون بريم! دارن و پاتريشيا با من ميان ! بقيه همينحا باشن تا اگه مشكلي پيش اومد براي كمك حاضر باشين. بايد عجله كنيم بچه ها فقط 5 دقيقه زمان داريم.
هگريد حرفهايش را زد و همراه دارن و پاتريشيا به راه افتاد.
* چهار دقيقه بعد *
- جسي ، جسيكا تو انجايي !؟؟!
صداي گريه ي دختري كه با تمام وجود اشك ميريخت به گوش ميرسيد. چندي بعد صداي جابه جا كردن اشيايي شنيده شد ، و بعد از آن جسي از سوراخي بيرون آمد ! گريه ي زياد چشمانش را قرمز كرده بود، هر يه با تعجب به جسي نگاه ميكردند اما قبل از اينكه منتظر عكس العمل كسي شود خود را در آغوش هگريد رها كرده بود و بي صدا ميگريست.
آنها در حال خارج شدن از تونل زير زميني بودند كه صدايي از دور شنيده شد " اون دختره فرار كــــرده " !!!!!
- اوناهاش دارن فرار ميكنن ! برين دنبالشون !!! بايد همشونو دستگير كنين !!!!!
و باز هم هيچ صدايي جز گريه ي جسي به گوش نميرسيد.
------*-------*-------*---------*---------*--------
ببخشيد نميدونم چرا اينقدر زياد و طولاني شد !!
نفر بعدي "لطفا":
خب همونطور كه اشاره كردم! نگهبانان سرزمين يخي ميخوان اون 4 نفر رو دستگير شن ! ... در ضمن اينكه اعضاي گروه ميخوان انتقام بلايي كه سر جسي اومده رو بگيرن !!! ... پس بايد آماده ي يك جنگ و مبارزه با اهالي سرزمين يخي بخصوص ملكه ي اونجا باشيم!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1386/3/15 20:10:48
جزئیات کاربر

بچه ها نگاهی به چهره های مصمم یکدیگر انداختند.جسی به کمک احتیاج داشت .هاگرید به بچه ها نگاه کرد:حاضرین؟
بچه ها سر تکان دادند .هاگرید گره را فشار داد و بچه ها در تاریکی سقوط کردند.
دارن بلافاصله پس از برخورد از روی زمین بلند شد:پس جسی کجاست؟
دارن نگاهی به دیگران انداخت.همه مشغول بررسی محیط اطراف خود بودند.هاگرید فورا سر رشته ی امور را بدست گرفت:بچه ها کسی نظری در ارتباط با محل فعلی جسی داره؟
ریموس که گویا از حقیقتی تلخ رنج میبرد گفت:جسی میدونسته ما میایم دنبالش پس نباید از جایی که بهش سقوط کرده رفته باشه
پاتریشیا که عصبی بود گفت:آره درست میگی پس ما جایی که جسی سقوط کرده سقوط نکردیم البته اگه جسی اقدامی نکرده باشه و از اونجا نرفته باشه
دارن که به نظر میرسید پاتریشیا را مقصر سقوط جسی میداند با خشم خطاب به او گفت:معلومه که جسی از محلی بهش سقوط کرده نرفته اون بر خلاف تو آدم خودسری نیست که هر کاری خواست بکنه.
دارن صحبتش را تمام کرد نفس نفس میزد و با خشم به پاتریشیا چشم دوخته بود.هاگرید و ریموس متعجب بودند و کورا آرام مینمود.پاتریشیا نگاهی به دارن انداخت و سپس نگاه از او برگرفت
ریموس که میخواست سریعتر به نتیجه برسد گفت:اگه مکانهایی که افراد بهش سقوط میکنن متفاوت نباشه تنها توجیه اینه که جسی از این جا رفته
دارن که عصبی تر و عصبی تر میشد به شدت نگران جسی بود و می اندیشید که جسی مطمئنا منتظر مانده.
هاگرید شروع به سخن گفتن کرد:ما میدونیم که....
مکثی کرد او با دارن هم عقیده میدانست که جسی منتظر میماند و نمیخواست حرف دارن را تصدیق کند و از طرفی گیج شده بودشاید پاتریشیا با روحیات خودش قضاوت کرده بود ولی ریموس چی؟
پاتریشیا که حوصله ی روبحث توضیح دادن به دیگران را نداشتروی زمین نشست شمشیرش را در آورد و مشغول تراشیدن کف یخی شد.
ریموس بیستر از این هاگرید را در تنگنا نه گذاشت در حالی که قدم میزد شروع به توضیح دادن کرد اگه اتاق هایی که افراد بهشون سقوط میکنن ثابت باشه یعنی جایی که ما سقوط کردیم همون جایی باشه که جسی سقوط کرده با توجه به این که جسی در حال حاضر این جا نیست باید گفت که زمان بیرون و این جا فرق میکنه.اون چند دقیقه ای که ما بیرون مشغول تصمیم گیری برای ورود به اینجا بودیم ممکنه واسه جسی که این تو بوده بیش از صد سال بوده باشه .پس طبیعیه که جسی برای صدسال اینجا نمیشینه شاید چندروز صبر کرده ولی بالاخره باید میرفته.
ریموس حرفهایش را پایان بخشید.کورا با انده همیشگی اش خیره بود و هاگرید تنها سرش را تکان میداد.
گروه همگی به موضوع واحدی می اندیشیدند آیا باید اتاق را ثابت فرض میکردند و تن به باور اختلاف زمان میدادند یا نه احتمال خوشایندتری نیز بود شاید جسی به اتاق دیگری سقوط کرده بود و هنوز مشغول گریستن بود.گروه حریصانه به دنبال نشانه هایی بودکه وضعیتشان را مشخص کند.
--------------------------
خارج از رول:جسی به دالان یخی وارد شده گروه برای نجات جسی وارد دالان شده.موضوع خوبی برای پست زدنه والان پستای شماهاست که میتونه داستانو پیش ببره
کسانی که دوره ی شکوه و جذابیت این تاپیک یادشون هست میتونن دوباره با پستاشون تاپیکو به همون صورت قبل در بیارن
اگه نفر بعدی داوطلب پست زدن هست میتونه وضعیت بچه ها رو با توجه به سرنخهای اطرافشون مشخص کنه و داستانو سریعتر دنبال کنیم
بچه ها سر تکان دادند .هاگرید گره را فشار داد و بچه ها در تاریکی سقوط کردند.
دارن بلافاصله پس از برخورد از روی زمین بلند شد:پس جسی کجاست؟
دارن نگاهی به دیگران انداخت.همه مشغول بررسی محیط اطراف خود بودند.هاگرید فورا سر رشته ی امور را بدست گرفت:بچه ها کسی نظری در ارتباط با محل فعلی جسی داره؟
ریموس که گویا از حقیقتی تلخ رنج میبرد گفت:جسی میدونسته ما میایم دنبالش پس نباید از جایی که بهش سقوط کرده رفته باشه
پاتریشیا که عصبی بود گفت:آره درست میگی پس ما جایی که جسی سقوط کرده سقوط نکردیم البته اگه جسی اقدامی نکرده باشه و از اونجا نرفته باشه
دارن که به نظر میرسید پاتریشیا را مقصر سقوط جسی میداند با خشم خطاب به او گفت:معلومه که جسی از محلی بهش سقوط کرده نرفته اون بر خلاف تو آدم خودسری نیست که هر کاری خواست بکنه.
دارن صحبتش را تمام کرد نفس نفس میزد و با خشم به پاتریشیا چشم دوخته بود.هاگرید و ریموس متعجب بودند و کورا آرام مینمود.پاتریشیا نگاهی به دارن انداخت و سپس نگاه از او برگرفت
ریموس که میخواست سریعتر به نتیجه برسد گفت:اگه مکانهایی که افراد بهش سقوط میکنن متفاوت نباشه تنها توجیه اینه که جسی از این جا رفته
دارن که عصبی تر و عصبی تر میشد به شدت نگران جسی بود و می اندیشید که جسی مطمئنا منتظر مانده.
هاگرید شروع به سخن گفتن کرد:ما میدونیم که....
مکثی کرد او با دارن هم عقیده میدانست که جسی منتظر میماند و نمیخواست حرف دارن را تصدیق کند و از طرفی گیج شده بودشاید پاتریشیا با روحیات خودش قضاوت کرده بود ولی ریموس چی؟
پاتریشیا که حوصله ی روبحث توضیح دادن به دیگران را نداشتروی زمین نشست شمشیرش را در آورد و مشغول تراشیدن کف یخی شد.
ریموس بیستر از این هاگرید را در تنگنا نه گذاشت در حالی که قدم میزد شروع به توضیح دادن کرد اگه اتاق هایی که افراد بهشون سقوط میکنن ثابت باشه یعنی جایی که ما سقوط کردیم همون جایی باشه که جسی سقوط کرده با توجه به این که جسی در حال حاضر این جا نیست باید گفت که زمان بیرون و این جا فرق میکنه.اون چند دقیقه ای که ما بیرون مشغول تصمیم گیری برای ورود به اینجا بودیم ممکنه واسه جسی که این تو بوده بیش از صد سال بوده باشه .پس طبیعیه که جسی برای صدسال اینجا نمیشینه شاید چندروز صبر کرده ولی بالاخره باید میرفته.
ریموس حرفهایش را پایان بخشید.کورا با انده همیشگی اش خیره بود و هاگرید تنها سرش را تکان میداد.
گروه همگی به موضوع واحدی می اندیشیدند آیا باید اتاق را ثابت فرض میکردند و تن به باور اختلاف زمان میدادند یا نه احتمال خوشایندتری نیز بود شاید جسی به اتاق دیگری سقوط کرده بود و هنوز مشغول گریستن بود.گروه حریصانه به دنبال نشانه هایی بودکه وضعیتشان را مشخص کند.
--------------------------
خارج از رول:جسی به دالان یخی وارد شده گروه برای نجات جسی وارد دالان شده.موضوع خوبی برای پست زدنه والان پستای شماهاست که میتونه داستانو پیش ببره
کسانی که دوره ی شکوه و جذابیت این تاپیک یادشون هست میتونن دوباره با پستاشون تاپیکو به همون صورت قبل در بیارن
اگه نفر بعدی داوطلب پست زدن هست میتونه وضعیت بچه ها رو با توجه به سرنخهای اطرافشون مشخص کنه و داستانو سریعتر دنبال کنیم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1386/3/12 18:59:50
پ.و
جزئیات کاربر

تاریکی محض. دیوارهایی پوشیده از یخ. سرما. بلاخره اندکی نور. چشمهایش را زد.به آرامی چشم های خویش را باز کرد. کم کم نور را پذیرفت. اتاقی از یخ.به بالای سرش نگاه کرد. یک نیزه یخی. و او دست و پا بسته درست زیر آن نیزه و در میان اتاق قرار گرفته بود. سعی کرد تکان بخورد اما..
نیزه به شکل وحشتناکی کمی پایین آمد و بار دیگر بازگشت.
صدای بسته شدن گودال.
با آخرین توان و نیرویش،پیش از بسته شدن در، خطاب به تمامی دوستانش در بیرون از گودال فریاد بر آورد:
همه برای یکی یکی برای همه
و آنگاه که صدای پوشانده شدن گودال را شنید با دلی پر از اندوه، وحشت و ترس چشمانش را بر هم نهاد و آرام آرام گریست. تنها کاری که در آن زمان میتوانست بکند.
------------------------------------------------------
- هاگرید! جسی کجا رفت؟؟؟ راهی برای نجاتش هست؟؟؟
- اون آسیب میبینه؟؟
کورا در حالی که به شدت در فکر بود گفت: به درون دهان اهریمن! اما آسیب نمیبینه. تنها راه نجاتش رفتن به قصر یخه.
- پس چرا سریعتر وارد نمیشیم؟؟؟
هاگرید پس از دقایقی گفت: چون نمیتونیم
- چرا؟؟؟ مگه اون پیمان رو یادتون نمیاد
- خوب به یاد میارم. جسی اولین نفری بود که اون رو قبول کرد و....
- و حالا تو براش کاری نمیکنی
هاگرید سکوت اختیار کرد و ادامه گفتگو را به کورا واگذار کرد.
کورا گفت: ما دلمون میخواد اما اگه بخوایم وارد بشیم باید خطرهای زیادی رو به جان بخریم.
- و شما این کار رو برای یکی از بهترین اعضا نمیکنید؟؟؟
کورا با صبر و بردباری پاسخ داد: چرا میکنیم اما بهتره که شما هم بدونین.
سپس با صدایی بلندتر گفت: برای راه یافتن به درون قصر یخ باید از موانعی عبور کنیم و اگر در هر یک از مراحل شکست بخوریم هم خودمون و هم جسیکا رو به کام مرگ میفرستیم.
- عیبی نداره
- دارن! صبر کن. تو تنها عضو این گروه نیستی. نظر دیگر اعضای گروه هم مهمه.
و سپس از حرکت ایستاد و به اعضای گروه چشم دوخت. اندکی ترس در چشمانشان دیده میشد اما آنها با شجاعت تمام و صدایی رسا اعلام داشتند:
همه برای یکی یکی برای همه
-------------------------------------------------------------------------------
اگه بد شد معذرت میخوام
یه پیشنهاد هم داشتم و اون اینکه اگه میشه مکان های اهریمنی هم منطقه نظامی باشه
نیزه به شکل وحشتناکی کمی پایین آمد و بار دیگر بازگشت.
صدای بسته شدن گودال.
با آخرین توان و نیرویش،پیش از بسته شدن در، خطاب به تمامی دوستانش در بیرون از گودال فریاد بر آورد:
همه برای یکی یکی برای همه
و آنگاه که صدای پوشانده شدن گودال را شنید با دلی پر از اندوه، وحشت و ترس چشمانش را بر هم نهاد و آرام آرام گریست. تنها کاری که در آن زمان میتوانست بکند.
------------------------------------------------------
- هاگرید! جسی کجا رفت؟؟؟ راهی برای نجاتش هست؟؟؟
- اون آسیب میبینه؟؟
کورا در حالی که به شدت در فکر بود گفت: به درون دهان اهریمن! اما آسیب نمیبینه. تنها راه نجاتش رفتن به قصر یخه.
- پس چرا سریعتر وارد نمیشیم؟؟؟
هاگرید پس از دقایقی گفت: چون نمیتونیم
- چرا؟؟؟ مگه اون پیمان رو یادتون نمیاد
- خوب به یاد میارم. جسی اولین نفری بود که اون رو قبول کرد و....
- و حالا تو براش کاری نمیکنی
هاگرید سکوت اختیار کرد و ادامه گفتگو را به کورا واگذار کرد.
کورا گفت: ما دلمون میخواد اما اگه بخوایم وارد بشیم باید خطرهای زیادی رو به جان بخریم.
- و شما این کار رو برای یکی از بهترین اعضا نمیکنید؟؟؟
کورا با صبر و بردباری پاسخ داد: چرا میکنیم اما بهتره که شما هم بدونین.
سپس با صدایی بلندتر گفت: برای راه یافتن به درون قصر یخ باید از موانعی عبور کنیم و اگر در هر یک از مراحل شکست بخوریم هم خودمون و هم جسیکا رو به کام مرگ میفرستیم.
- عیبی نداره
- دارن! صبر کن. تو تنها عضو این گروه نیستی. نظر دیگر اعضای گروه هم مهمه.
و سپس از حرکت ایستاد و به اعضای گروه چشم دوخت. اندکی ترس در چشمانشان دیده میشد اما آنها با شجاعت تمام و صدایی رسا اعلام داشتند:
همه برای یکی یکی برای همه
-------------------------------------------------------------------------------
اگه بد شد معذرت میخوام
یه پیشنهاد هم داشتم و اون اینکه اگه میشه مکان های اهریمنی هم منطقه نظامی باشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/02
آخرین ورود: جمعه 19 تیر 1388 18:23
از: يه ذره اون ور تر ! آها خوبه
پستها:
334

راهروي متغير ""به سوي جلگه "" :
" آخ " كالين دستش را به طرف جسي دراز كرد و اورا از روي زمين بلند كرد اين چندمين بار بود كه در اين جاده به زمين ميخوردند لجنزاري فرش زير پايشان بود .
هگريد رو به بچه ها كرد و گفت بهتره چكمه هامونو در آريم بيش از اندازه ليزن .
هدويگ : حالا مجبوريم تا اونجا پا برهنه بريم ديگه معلوم نيست چي بسرمون مياد .
كالين مدتي بود كه به آن ها ملحق شده بود حضور اون به بچه ها قوت قلب مي بخشيد به هر حال اون صاحب ارتش بزرگي بود كه در شرايطي خيلي كمك حال آنها مي شد .
نم نم باران كم كم به باراني شديد تبديل شد . صداي رعد و برق بر پيكرهايشان رعش مي افكند .
لارتن غرولندي كرد و با زهر خندي گفت : واقعآ بخت يار ماست .
باز هم احساس ميكردند كه آوازي اهريمني آنها را فرا ميخواند پس آنها داشتند نزديك مي شدند.
هاگريد فرياد خشمگيني سر داد : باز هم يه تابلوي ديگه لعنتي !
""راهروي متغير """
جسي به تابلو نزديك شد كه آنرا وارسي كند : اووه اينجا يه چيزي نوشته شده :
اهريمن آرميده گره گشوده امانت برداشته ""
حالا همه ساكت شده بودند .
جسي گره بر روي چوب تابلو را فشار داد .
آآآآه !
اين صداي فرياد جسي بود . جسي سقوط كرد . به ژرفاي اهريمن
هاگريد به گودال باز شده نزديك شد و حالا به تابلو نگاه ميكرد .
طلسمي از نوشته برداشته شده بود و حالا نوشته ي حقيقي مشخص بود :
گره گشوده تا اهريمن بيدار شود و چون امانتي اسر شوي !
___________________________________________
پي نوشت : شرمنده اگه بد شد خيلي وقت بود رول ننوشته بودم !
" آخ " كالين دستش را به طرف جسي دراز كرد و اورا از روي زمين بلند كرد اين چندمين بار بود كه در اين جاده به زمين ميخوردند لجنزاري فرش زير پايشان بود .
هگريد رو به بچه ها كرد و گفت بهتره چكمه هامونو در آريم بيش از اندازه ليزن .
هدويگ : حالا مجبوريم تا اونجا پا برهنه بريم ديگه معلوم نيست چي بسرمون مياد .
كالين مدتي بود كه به آن ها ملحق شده بود حضور اون به بچه ها قوت قلب مي بخشيد به هر حال اون صاحب ارتش بزرگي بود كه در شرايطي خيلي كمك حال آنها مي شد .
نم نم باران كم كم به باراني شديد تبديل شد . صداي رعد و برق بر پيكرهايشان رعش مي افكند .
لارتن غرولندي كرد و با زهر خندي گفت : واقعآ بخت يار ماست .
باز هم احساس ميكردند كه آوازي اهريمني آنها را فرا ميخواند پس آنها داشتند نزديك مي شدند.
هاگريد فرياد خشمگيني سر داد : باز هم يه تابلوي ديگه لعنتي !
""راهروي متغير """
جسي به تابلو نزديك شد كه آنرا وارسي كند : اووه اينجا يه چيزي نوشته شده :
اهريمن آرميده گره گشوده امانت برداشته ""
حالا همه ساكت شده بودند .
جسي گره بر روي چوب تابلو را فشار داد .
آآآآه !
اين صداي فرياد جسي بود . جسي سقوط كرد . به ژرفاي اهريمن
هاگريد به گودال باز شده نزديك شد و حالا به تابلو نگاه ميكرد .
طلسمي از نوشته برداشته شده بود و حالا نوشته ي حقيقي مشخص بود :
گره گشوده تا اهريمن بيدار شود و چون امانتي اسر شوي !
___________________________________________
پي نوشت : شرمنده اگه بد شد خيلي وقت بود رول ننوشته بودم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
جزئیات کاربر

خنده ای تلخ بر لبان کورا نقش بست.انگار با یادآوری خاطرات دشنه ای را بر قلب او فرو می بردند.پس از چند لحظه سکوت سرانجام لب به سخن گفتن گشود و گفت:
-تمامی تغییراتی که اینجا می بینید بعد از اینکه ارباب اهریمن الواردو رو کشت ایجاد شد.از اون زمان به بعد اینجا به یک مکان اهریمنی مخوف تبدیل شد. نمیتونین تصور کنین که از اتون زمان به بعد اینجا چه وضعیت تاسف باری داشت.جایی که پناهگاه عشق محسوب میشد یه مرتبه تبدیل به جایی شد که هیچ کدوم از حیوان های جنگل جرئت ندارن بهش نزدیک بشن.
جلگه عشق هم وقتی دید که دیگر هیچ موجودی حتی به اون نزدیک هم نمیشه هر روز کثیف تر و خشکیده تر از قبل شد.
در این لحظه هاگرید گویی فکر مهمی به ذهنش خطور کرده باشد به میانه حرف کورا دوید و گفت:
-اون کلبه که ما تو جنگل دیدیم ...؟اون چی بود؟ تو اونجا زندگی میکنی؟
کورا با تاسف سری تکان داد و گفت:
-اونی که شما دیدین در حقیقت کلبه نبود , یعنی به چشم شما کلبه اومده .اونجا در واقع دروازه قصر یخه.
-قصر یخ..؟
-مرکز قدرت اهریمن درست در کنار جلگه عشق
دارن با ناباوری سری تکان داد و گفت:
-یعنی اهریمن تا کنار جلگه عشق پیش اومده؟
-بله متاسفانه.
سکوتی حزن انگیز بر گروه چیره شد.دیگر هیچ چاره ای برایشان نمانده بود.مجبور بودند سریعتر اقدام کنند.هیچ فرصتی برای تفکر و چاره اندیشی برایشان باقی نمانده بود.هاگرید نمی دانست اگر اهریمن به درون جلگه نفوذ کند چه روی خواهد داد, ولی اصلا به این موضوع احساس خوبی نداشت.
کورا که انگار در همین حین فکر او را می خواند گفت:
-فکرت کاملا درسته هاگرید عزیز...بیاین !باید هر چه سریعتر به جلگه عشق کمک کنیم.
و اینگونه شد که گروه به همراه کورا به سوی جلگه عشق شتافتند.
-تمامی تغییراتی که اینجا می بینید بعد از اینکه ارباب اهریمن الواردو رو کشت ایجاد شد.از اون زمان به بعد اینجا به یک مکان اهریمنی مخوف تبدیل شد. نمیتونین تصور کنین که از اتون زمان به بعد اینجا چه وضعیت تاسف باری داشت.جایی که پناهگاه عشق محسوب میشد یه مرتبه تبدیل به جایی شد که هیچ کدوم از حیوان های جنگل جرئت ندارن بهش نزدیک بشن.
جلگه عشق هم وقتی دید که دیگر هیچ موجودی حتی به اون نزدیک هم نمیشه هر روز کثیف تر و خشکیده تر از قبل شد.
در این لحظه هاگرید گویی فکر مهمی به ذهنش خطور کرده باشد به میانه حرف کورا دوید و گفت:
-اون کلبه که ما تو جنگل دیدیم ...؟اون چی بود؟ تو اونجا زندگی میکنی؟
کورا با تاسف سری تکان داد و گفت:
-اونی که شما دیدین در حقیقت کلبه نبود , یعنی به چشم شما کلبه اومده .اونجا در واقع دروازه قصر یخه.
-قصر یخ..؟
-مرکز قدرت اهریمن درست در کنار جلگه عشق
دارن با ناباوری سری تکان داد و گفت:
-یعنی اهریمن تا کنار جلگه عشق پیش اومده؟
-بله متاسفانه.
سکوتی حزن انگیز بر گروه چیره شد.دیگر هیچ چاره ای برایشان نمانده بود.مجبور بودند سریعتر اقدام کنند.هیچ فرصتی برای تفکر و چاره اندیشی برایشان باقی نمانده بود.هاگرید نمی دانست اگر اهریمن به درون جلگه نفوذ کند چه روی خواهد داد, ولی اصلا به این موضوع احساس خوبی نداشت.
کورا که انگار در همین حین فکر او را می خواند گفت:
-فکرت کاملا درسته هاگرید عزیز...بیاین !باید هر چه سریعتر به جلگه عشق کمک کنیم.
و اینگونه شد که گروه به همراه کورا به سوی جلگه عشق شتافتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از پروفسور کوییرل و [url=
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

به نام دوست
خلاصه ی داستان جدید این تاپیک
هاگرید به طرز شگفت انگیزی از مرگ نجات پیدا می کند! در همان حین نیز بر جسد در حال از بین رفتن اژدهایی که بچه ها آن را کشته بودند تکه کاغذی حاوی نقشه ای پیدا می گردد! نقشه ایی که راه جلگه عشق را به آن نشان می داد . آن ها غار وحشت را ترک می کنند و به سوی جلگه رهسپار می شوند غافل از اینکه فرشته رنگین کمان در جنگل کمین گرفته است و تصمیم دارد درختان را که همه خدمتگزاران اهریمنن به جنگ با آن ها وا دارد! آن ها همان طور که در جنگل راه می رفتند کم کم متوجه تغییراتی می شوند و اینکه آنجا رفته رفته دست خوش تغییر شده و اهریمنی می گردد! در میانه راه نیز هاگرید ماجرای چگونه اهریمنی شدن جنگل را برای همراهانش بازگو می کند!
اعضاي گروه كنار هم به سوي جلگه حركت ميكردند . نور خورشيد تاريكي را با عبور از ميان شاخه ها در هم ميشكست . شادابي و طراوت محيط با نزديك شدن به جلگه افزون مي يافت.
هاگريد كه سلامت خود را به دست آؤرده بود در حالي كه نقشه در يك دستش بود به بچه ها اشاره كرد به آن طرف بروند : علائم جلگه همونطور كه تو نقشه نوشته شده خيلي نزديكه !
جسي در حال بوييدن رز سرخ رويش را به بچه ها ميكند :تا حالا كه هيچ علائمي از اهريمن نديديم .
اما حرف هاگريد باعث شد جسي رز زيبا را از دستش بندازد : اهريمن بيش از اين حرفا خطر ناكه و مخفي با ظاهري زيبا !
كمي بعد از انبوهي درختان كاسته شده بود و جانوران كمتري ديده مي شدند .
چند متر جلوتر تابلوي چوبي كهنه اي به چشم مي خورد.قسمتي از آن با حالتي زيگزاگي خورده شده بود و پايه ي خميده ي آن تا نيمه در زمين فرو رفته بود و كلمه ي (( جلگه ي عشق حك شده بود . افسوني اهرمني آنها را در بر گرفت خشم نفرت كينه . كم كم محيط رنگ و بوي شادتري به خود گرفته بود . بوي ياس ها فضا رو پر كرده بود. همه چيز نشان از عشق و محبت داشت مانند دوران اول حكومت الداردو *
با فرمان هاگريد به طرف كلبه اي كه ديده ميشد دويدند . اما شعشعه اي آبي رنگ چشمانش را پر كرد .
هاگريد كم كم چشمانش را باز كرد نور خورشيد چشمانش را ميزد .
سنگيني سايه اي را در كنارش حس كرد كمي بهتر نگاه كرد و فرياد خفه اي از گلويش بيرون آ«د :هي مرد كورا !
بقيه بچه هاي گروه زود تر به هوش امده بودند .
دارن :يادم مياد سالها قبل كه براي اولين بار اينجا اومده بودم كورا
در قصر نارسيسا زندگي ميكردي ! همينطور تو راه هيچ اثري از قصر نديدم ولي نخواستم بقيه رو هم نگران كنم و سكوت كردم .
كورا : درست است اما اول من يه سوال داشتم ازتون شما اينجا چكار ميكنيد ؟! براي چي به چنين جاي نفرين شده اي پا گذاشته ايد ؟! و همچنين شايعه هايي شنيدم كه ميخوام صحتش رو از زبون خودتون بشنوم ؟! قبل از اينجا كجا بوديد ؟!
هاگريد نيشخندي زد و گفت : كورا خيلي پري خب من بهت ميگم ! درست حدس زدي من دوباره گروه تجسس را راه انداختم فكر كنم هميشه ميدونستي چنين كاري رو ميكنم و به نظرم موقعش بود . قدرت اهريمن كم كم داشت به اوج مي رسيد . پس اول به غار وحشت رفتيم و با خوش شانسي محض اهريمن رو در اونجا شكست داديم . و همينطور اژدهاي اهريمني نابود شد . اما من نمي فهمم اينجا چرا اينجا مكان اهريمني شده ؟!
________________________________________________
پاورقي :
الداردو : پدر شاهزاده ادوارد پسر نارسيسا
نارسيسا : مادر بزرگ ادوارد كه پس از كشته شدن الواردو به دست ارباب اهريمن در مبارزه با آنها كشته شده بود درست از آن زمان اين مكان به مكان اهريمني تبديل شده بود .
====================================
این تاپیک به لطف سارا اوانز و هاگرید عزیز خلاصه شد ...
دوستانی که براشون سخته پست ها رو بخونن این یک پست رو بخونن ...و اونهایی که به فکر تالار هستند ...
ارادتمند
استرجس پادمور
خلاصه ی داستان جدید این تاپیک
هاگرید به طرز شگفت انگیزی از مرگ نجات پیدا می کند! در همان حین نیز بر جسد در حال از بین رفتن اژدهایی که بچه ها آن را کشته بودند تکه کاغذی حاوی نقشه ای پیدا می گردد! نقشه ایی که راه جلگه عشق را به آن نشان می داد . آن ها غار وحشت را ترک می کنند و به سوی جلگه رهسپار می شوند غافل از اینکه فرشته رنگین کمان در جنگل کمین گرفته است و تصمیم دارد درختان را که همه خدمتگزاران اهریمنن به جنگ با آن ها وا دارد! آن ها همان طور که در جنگل راه می رفتند کم کم متوجه تغییراتی می شوند و اینکه آنجا رفته رفته دست خوش تغییر شده و اهریمنی می گردد! در میانه راه نیز هاگرید ماجرای چگونه اهریمنی شدن جنگل را برای همراهانش بازگو می کند!
اعضاي گروه كنار هم به سوي جلگه حركت ميكردند . نور خورشيد تاريكي را با عبور از ميان شاخه ها در هم ميشكست . شادابي و طراوت محيط با نزديك شدن به جلگه افزون مي يافت.
هاگريد كه سلامت خود را به دست آؤرده بود در حالي كه نقشه در يك دستش بود به بچه ها اشاره كرد به آن طرف بروند : علائم جلگه همونطور كه تو نقشه نوشته شده خيلي نزديكه !
جسي در حال بوييدن رز سرخ رويش را به بچه ها ميكند :تا حالا كه هيچ علائمي از اهريمن نديديم .
اما حرف هاگريد باعث شد جسي رز زيبا را از دستش بندازد : اهريمن بيش از اين حرفا خطر ناكه و مخفي با ظاهري زيبا !
كمي بعد از انبوهي درختان كاسته شده بود و جانوران كمتري ديده مي شدند .
چند متر جلوتر تابلوي چوبي كهنه اي به چشم مي خورد.قسمتي از آن با حالتي زيگزاگي خورده شده بود و پايه ي خميده ي آن تا نيمه در زمين فرو رفته بود و كلمه ي (( جلگه ي عشق حك شده بود . افسوني اهرمني آنها را در بر گرفت خشم نفرت كينه . كم كم محيط رنگ و بوي شادتري به خود گرفته بود . بوي ياس ها فضا رو پر كرده بود. همه چيز نشان از عشق و محبت داشت مانند دوران اول حكومت الداردو *
با فرمان هاگريد به طرف كلبه اي كه ديده ميشد دويدند . اما شعشعه اي آبي رنگ چشمانش را پر كرد .
هاگريد كم كم چشمانش را باز كرد نور خورشيد چشمانش را ميزد .
سنگيني سايه اي را در كنارش حس كرد كمي بهتر نگاه كرد و فرياد خفه اي از گلويش بيرون آ«د :هي مرد كورا !
بقيه بچه هاي گروه زود تر به هوش امده بودند .
دارن :يادم مياد سالها قبل كه براي اولين بار اينجا اومده بودم كورا
در قصر نارسيسا زندگي ميكردي ! همينطور تو راه هيچ اثري از قصر نديدم ولي نخواستم بقيه رو هم نگران كنم و سكوت كردم .
كورا : درست است اما اول من يه سوال داشتم ازتون شما اينجا چكار ميكنيد ؟! براي چي به چنين جاي نفرين شده اي پا گذاشته ايد ؟! و همچنين شايعه هايي شنيدم كه ميخوام صحتش رو از زبون خودتون بشنوم ؟! قبل از اينجا كجا بوديد ؟!
هاگريد نيشخندي زد و گفت : كورا خيلي پري خب من بهت ميگم ! درست حدس زدي من دوباره گروه تجسس را راه انداختم فكر كنم هميشه ميدونستي چنين كاري رو ميكنم و به نظرم موقعش بود . قدرت اهريمن كم كم داشت به اوج مي رسيد . پس اول به غار وحشت رفتيم و با خوش شانسي محض اهريمن رو در اونجا شكست داديم . و همينطور اژدهاي اهريمني نابود شد . اما من نمي فهمم اينجا چرا اينجا مكان اهريمني شده ؟!
________________________________________________
پاورقي :
الداردو : پدر شاهزاده ادوارد پسر نارسيسا
نارسيسا : مادر بزرگ ادوارد كه پس از كشته شدن الواردو به دست ارباب اهريمن در مبارزه با آنها كشته شده بود درست از آن زمان اين مكان به مكان اهريمني تبديل شده بود .
====================================
این تاپیک به لطف سارا اوانز و هاگرید عزیز خلاصه شد ...
دوستانی که براشون سخته پست ها رو بخونن این یک پست رو بخونن ...و اونهایی که به فکر تالار هستند ...

ارادتمند
استرجس پادمور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

به نام دوست
با سلام
سارا اوانز شما پست های 72 و 73 رو خلاصه کنید و برام پیام شخصی کنید ...
هاگرید شما پست های 74 و 75 رو خلاصه کنید و برام پیام شخصی کنید...
خلاصه کردن این موضوع تمومه...
ارادتمند
استرجس پادمور
با سلام
سارا اوانز شما پست های 72 و 73 رو خلاصه کنید و برام پیام شخصی کنید ...
هاگرید شما پست های 74 و 75 رو خلاصه کنید و برام پیام شخصی کنید...
خلاصه کردن این موضوع تمومه...
ارادتمند
استرجس پادمور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/02
آخرین ورود: جمعه 19 تیر 1388 18:23
از: يه ذره اون ور تر ! آها خوبه
پستها:
334

رو منم حساب كن استر !
ولي وقتم خيلي محدوده !
ولي وقتم خيلي محدوده !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج