تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
84 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
83
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
او از سایه ها برمی خیزد.
دست هایش را از هم باز و احساس می کند که جریان هوا او را از زمین بالا می برد. (شنل نامرئی )اش از هم باز می شود و همچون 2 (چنگال) بزرگ هوا را جا به جا می کند . شهر در زیر پایش (گسترده )شده . هوای سرد گونه ها و(گوش)هایش را یخ زده کرده است. (کالاه) iاش را پایین می اورد . از فراز ساختمان های خالی وخیابان های فرورفته در سایه به سرعت عبور می کند . از ان بالا به نظر می رسد که اتومبیل ها به وسیله ی دو باریکه نور چراغ هایشان به جلو کشیده می شوند. رودخانه هم چون نور سیاه به رنگ قیر به ارامی در بستر خود جاری است .
او یک پرنده ی شب است . او فقط شب ها پرواز میکند . زیرا دنیای او دنیای( مبهم) و اسرار امیز است . رازی که تا کنون به خوبی حفظ شده است . او از قیافه ی (بهت) زده وحیرانی که هنگام فرود او از اسمان می بیند لذت می برد . با صدای بلند فرود می اید . در حالی که شنلش همچون بالهای پرنده ای بزرگ در دو طرف او جمع می شود.
(هفت) مرد خبیث و (وقیح) امیز به همراه( مدیر) بد ذات و اهریمنی خود که در طلب ایجاد ترس در دیگران وهیجان برای خودشان هستند . با دیدن فرود او از اسمان فریاد حیرت و شگفتی سر می دهند . قبل از اینکه (فرصت) صحبت کردن ویا حرکتی داشته باشند از شدت ترس به روی زمین افتادند.
اما او نیز میترسد . همواره در ترس و وحشت به سر می برد نمی توانید او را سرزنش کنید.......ایا میتوانید؟
او فقط 8 سال دارد.
فرصتفرصتشنل نامرئی چنگال گسترده گوش کلاه مبهم هفت وقیح فرصت
آفرين، عالي بود! بهت تبريک ميگم و بدون هيچ حرفي ميگم که تاييد شدي!
دست هایش را از هم باز و احساس می کند که جریان هوا او را از زمین بالا می برد. (شنل نامرئی )اش از هم باز می شود و همچون 2 (چنگال) بزرگ هوا را جا به جا می کند . شهر در زیر پایش (گسترده )شده . هوای سرد گونه ها و(گوش)هایش را یخ زده کرده است. (کالاه) iاش را پایین می اورد . از فراز ساختمان های خالی وخیابان های فرورفته در سایه به سرعت عبور می کند . از ان بالا به نظر می رسد که اتومبیل ها به وسیله ی دو باریکه نور چراغ هایشان به جلو کشیده می شوند. رودخانه هم چون نور سیاه به رنگ قیر به ارامی در بستر خود جاری است .
او یک پرنده ی شب است . او فقط شب ها پرواز میکند . زیرا دنیای او دنیای( مبهم) و اسرار امیز است . رازی که تا کنون به خوبی حفظ شده است . او از قیافه ی (بهت) زده وحیرانی که هنگام فرود او از اسمان می بیند لذت می برد . با صدای بلند فرود می اید . در حالی که شنلش همچون بالهای پرنده ای بزرگ در دو طرف او جمع می شود.
(هفت) مرد خبیث و (وقیح) امیز به همراه( مدیر) بد ذات و اهریمنی خود که در طلب ایجاد ترس در دیگران وهیجان برای خودشان هستند . با دیدن فرود او از اسمان فریاد حیرت و شگفتی سر می دهند . قبل از اینکه (فرصت) صحبت کردن ویا حرکتی داشته باشند از شدت ترس به روی زمین افتادند.
اما او نیز میترسد . همواره در ترس و وحشت به سر می برد نمی توانید او را سرزنش کنید.......ایا میتوانید؟
او فقط 8 سال دارد.
فرصتفرصتشنل نامرئی چنگال گسترده گوش کلاه مبهم هفت وقیح فرصت
آفرين، عالي بود! بهت تبريک ميگم و بدون هيچ حرفي ميگم که تاييد شدي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط farane riddle در 1385/12/6 23:53:25
ویرایش شده توسط farane riddle در 1385/12/7 0:08:14
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/7 0:42:07
ویرایش شده توسط farane riddle در 1385/12/7 0:08:14
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/7 0:42:07
جزئیات کاربر

توی نامه ای که هرمیون به هری نوشته بود:هری اتفاقات مبهم وعجیبی توی مدرسه افتاده هرطوری متونی خودت به اونجابرسون.
هری:چه اتفاقی افتاده؟هارگرید.
هارگرید:مثل اینکه هفت روزه ازداروخونه ی اسنیب چیزهایی گم شده وباعث نگرانی مدیرودبیران بایکدیگربسیج شده اندتادزدراپیداوراه حلی برای آن پیداکننداگرنتونی کمکی کنی لطفاًزودتر.
هری:هرمیون هرچه فکرمی کنم نمی تونم به نتیجه برسم.
هرمیون:من توی کتاب خوانده ام که تومی تونی باکمک کلاه سخنگو راه حل پیداکنی امادسترسی به اون خیلی سخته،اما نگران نباش که من فکراونجاروکردم تومتونی باشنل نامرئی بری.
هرمیون:من باتومیام هری.
رون:این کاردخترونه نیست وتوهمین جابمون.
رفتندوکلاه گفت:بایدبرین به گوشه ی جنگل تاریک توی محوطه گسترده درکلبه باشکوه.دوتایی باهم رفتند به محل مشخص شده.
به وردی که درداخل خوانده می شد گوش کردند:چنگال و... همراه باکارهای وقیح،رون ترسیده بود.
اون کراواچ پسربود چیزی احساس میکرد که می پایدش ،بچه ها برای اینکه کراواچ نفهمه دراولین فرصت فرار کردند.
همه چیز رابه مدرسه گفتند ودامبلدور برا جلوگیری ازفاجعه به سرعت اونو دستگیر کردند.
سوژه ی بدی نبود، اما متاسفانه به طرز فجیعی سر و تهش رو به هم رسونده بودی و خیلی هم نامفهوم بود! لطفا یا همین سوژه رو زیبا تر بکن و بفرست، یا کلا یک داستانک دیگه بنویس. سعی هم بکن که دقیقا نکات نویشتن رو داخلش رعایت بکنی. تایید نشد.
هری:چه اتفاقی افتاده؟هارگرید.
هارگرید:مثل اینکه هفت روزه ازداروخونه ی اسنیب چیزهایی گم شده وباعث نگرانی مدیرودبیران بایکدیگربسیج شده اندتادزدراپیداوراه حلی برای آن پیداکننداگرنتونی کمکی کنی لطفاًزودتر.
هری:هرمیون هرچه فکرمی کنم نمی تونم به نتیجه برسم.
هرمیون:من توی کتاب خوانده ام که تومی تونی باکمک کلاه سخنگو راه حل پیداکنی امادسترسی به اون خیلی سخته،اما نگران نباش که من فکراونجاروکردم تومتونی باشنل نامرئی بری.
هرمیون:من باتومیام هری.
رون:این کاردخترونه نیست وتوهمین جابمون.
رفتندوکلاه گفت:بایدبرین به گوشه ی جنگل تاریک توی محوطه گسترده درکلبه باشکوه.دوتایی باهم رفتند به محل مشخص شده.
به وردی که درداخل خوانده می شد گوش کردند:چنگال و... همراه باکارهای وقیح،رون ترسیده بود.
اون کراواچ پسربود چیزی احساس میکرد که می پایدش ،بچه ها برای اینکه کراواچ نفهمه دراولین فرصت فرار کردند.
همه چیز رابه مدرسه گفتند ودامبلدور برا جلوگیری ازفاجعه به سرعت اونو دستگیر کردند.
سوژه ی بدی نبود، اما متاسفانه به طرز فجیعی سر و تهش رو به هم رسونده بودی و خیلی هم نامفهوم بود! لطفا یا همین سوژه رو زیبا تر بکن و بفرست، یا کلا یک داستانک دیگه بنویس. سعی هم بکن که دقیقا نکات نویشتن رو داخلش رعایت بکنی. تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/7 0:24:19
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
جزئیات کاربر

گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئ
آخر تابستان بود،فقط هفت روز به شروع مدرسه مانده بود و هری شنل نامریی را در چمدانش می گذاشت تا برای رفتن به هاگوارتز آماده شود.هوا بارانی بود.دوران مدرسه برای هری فرصت خوبی بود تا از تا از خانه ی خاله پتونیا یا بهتر بگوییم زندان فاصله بگیرد.هر چه بیشتر به هاگوارتز و دوستانش فکر میکرد بیشتر مشتاق می شد .کنار پنجره رفت و به آسمان گسترده نگاهی انداخت گوش هایش خیس شد و خودش را از کنار پنجره دور کرد ولی ناگهان صدایی مبهم مانند صدای جغد از بیرون محوطه آمد هری سریع به بیرون نگاه کرد و جغد سیاهی را دید که چنگال هایش را به دور توماری حلقه کرده نامه از طرف مدیر مدرسه دامبلدور بود،هری خوش حال شد و چهره ی دامبلدور را با کلاه مخروطی شکلش تصوّر کرد که به او لبخند می زند نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد هرچه بیشتر می خواند لبخندش بیشتر می شکفت .آن روز روز شانس هری بود چون او به مخفی گاه فرقه که همه ی دوستانش در آن جا بودند دعوت شده بود .حالا او مجبور نبود هفت روز دیگر در خانه خاله اش بماند و انتظار بکشد.
خوب بود! تایید شدی!
آخر تابستان بود،فقط هفت روز به شروع مدرسه مانده بود و هری شنل نامریی را در چمدانش می گذاشت تا برای رفتن به هاگوارتز آماده شود.هوا بارانی بود.دوران مدرسه برای هری فرصت خوبی بود تا از تا از خانه ی خاله پتونیا یا بهتر بگوییم زندان فاصله بگیرد.هر چه بیشتر به هاگوارتز و دوستانش فکر میکرد بیشتر مشتاق می شد .کنار پنجره رفت و به آسمان گسترده نگاهی انداخت گوش هایش خیس شد و خودش را از کنار پنجره دور کرد ولی ناگهان صدایی مبهم مانند صدای جغد از بیرون محوطه آمد هری سریع به بیرون نگاه کرد و جغد سیاهی را دید که چنگال هایش را به دور توماری حلقه کرده نامه از طرف مدیر مدرسه دامبلدور بود،هری خوش حال شد و چهره ی دامبلدور را با کلاه مخروطی شکلش تصوّر کرد که به او لبخند می زند نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد هرچه بیشتر می خواند لبخندش بیشتر می شکفت .آن روز روز شانس هری بود چون او به مخفی گاه فرقه که همه ی دوستانش در آن جا بودند دعوت شده بود .حالا او مجبور نبود هفت روز دیگر در خانه خاله اش بماند و انتظار بکشد.
خوب بود! تایید شدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/7 0:21:56
draco dormiens nancouam titilandus
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
عکس توسط مدیر برداشته شد.
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
عکس توسط مدیر برداشته شد.
جزئیات کاربر

گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئی
جریان های (مبهم) و (وقیحی) در مدرسه داشت اتفاق می افتاد تا به حال (هفت) نفر در هاگوارتز کشته شده بودند .
قرار بر این شده بود که (مدیر) مدرسه یعنی دامبلدور مدرسه را برای مدتی تعطیل اعلام کند .هاری برای فهمیدن جریان (شنل نامرئی) کننده ی خود را بر تن کرد و بسوی دفتر رفت و به حرف های معلمین و دیگران( گوش) کرد.
پروفسور مک گن آگل:تا به حال در هاگوارتز قتلهایی به این (گستردگی) رخ نداده (هفت) نفر، این برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز است! ما (فرصت) چندانی نداریم که این موجود عجیب و وحشتناکو نابود کنیم .
پروفسور اسنیپ:آیا شما روش کشتن این جانور را می دانید؟
دابلدور:بله اون به شکلی غیر قابل وصف مقتولین خودشو به وحشیانه ترین شکل کشته و سپس خون آنها را می خورد.
همه خشکشان زده بود . دامبلدور چوبدستی شو چرخوند و یک گوشی موبایل نوکیا 3250 رو ساخت و زنگ زد به پلیس 110
الو جناب سربان اگه میشه هر چه زودتر کاری کنید ما اینجا نیازمند نیروهای دیوونه سازو پلیس های واقعا ماهر هستیم کاری کنید بعدم گوشیشو خاموش کرد و گذاشت تو جیبش.
هری گفت که اینطور من باید (گوش) این موجودو ببرم و بزارم کف دستش . پرید رو جارو همین و طور که داشت میرفت دید یه موجود عجیب داره به یکی از بچه ها حمله می کنه این موجود شباهت به چیزی نداشت که به صورت عادی در طبیعت وجود داشته باشه یچیزی بین مارو تمساحو اژدها بود هری گفت لوموس مکسیما ییهو یه نوری برخورد کرد به اون موجود که تا یمدت اونو رو زمین ولو کرد و حسابی گیج شده بود هری پرید پایین ییهو یدونه ققنوس اومد و یه کلاه برای هاری اوورد هاری شمشیریو که توی کلاه بودو بیرون اووردو کردش تو دهن اون موجود و درجا نجاتش داد پسری هم که از (چنگال) اون جونور ترسناک جون سالم بدر برده بود از هاری تشکر کردو قول داد هر شب مسواک بزنه و سر موقع بخوابه هاریم به عنوان پاداش 100 امتیاز گرفت.
و دوباره گریفندور به عنوان بهترین تیم جادوگری سال انتخاب شد هووووووووووورا
چه تناقضات زیبایی بود! واقعا آفرین! تایید شدی!!
جریان های (مبهم) و (وقیحی) در مدرسه داشت اتفاق می افتاد تا به حال (هفت) نفر در هاگوارتز کشته شده بودند .
قرار بر این شده بود که (مدیر) مدرسه یعنی دامبلدور مدرسه را برای مدتی تعطیل اعلام کند .هاری برای فهمیدن جریان (شنل نامرئی) کننده ی خود را بر تن کرد و بسوی دفتر رفت و به حرف های معلمین و دیگران( گوش) کرد.
پروفسور مک گن آگل:تا به حال در هاگوارتز قتلهایی به این (گستردگی) رخ نداده (هفت) نفر، این برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز است! ما (فرصت) چندانی نداریم که این موجود عجیب و وحشتناکو نابود کنیم .
پروفسور اسنیپ:آیا شما روش کشتن این جانور را می دانید؟
دابلدور:بله اون به شکلی غیر قابل وصف مقتولین خودشو به وحشیانه ترین شکل کشته و سپس خون آنها را می خورد.
همه خشکشان زده بود . دامبلدور چوبدستی شو چرخوند و یک گوشی موبایل نوکیا 3250 رو ساخت و زنگ زد به پلیس 110
الو جناب سربان اگه میشه هر چه زودتر کاری کنید ما اینجا نیازمند نیروهای دیوونه سازو پلیس های واقعا ماهر هستیم کاری کنید بعدم گوشیشو خاموش کرد و گذاشت تو جیبش.
هری گفت که اینطور من باید (گوش) این موجودو ببرم و بزارم کف دستش . پرید رو جارو همین و طور که داشت میرفت دید یه موجود عجیب داره به یکی از بچه ها حمله می کنه این موجود شباهت به چیزی نداشت که به صورت عادی در طبیعت وجود داشته باشه یچیزی بین مارو تمساحو اژدها بود هری گفت لوموس مکسیما ییهو یه نوری برخورد کرد به اون موجود که تا یمدت اونو رو زمین ولو کرد و حسابی گیج شده بود هری پرید پایین ییهو یدونه ققنوس اومد و یه کلاه برای هاری اوورد هاری شمشیریو که توی کلاه بودو بیرون اووردو کردش تو دهن اون موجود و درجا نجاتش داد پسری هم که از (چنگال) اون جونور ترسناک جون سالم بدر برده بود از هاری تشکر کردو قول داد هر شب مسواک بزنه و سر موقع بخوابه هاریم به عنوان پاداش 100 امتیاز گرفت.
و دوباره گریفندور به عنوان بهترین تیم جادوگری سال انتخاب شد هووووووووووورا
چه تناقضات زیبایی بود! واقعا آفرین! تایید شدی!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hooman_derby در 1385/12/5 0:52:29
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/7 0:20:10
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/7 0:20:10
پاینده باشید
جزئیات کاربر

گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئی
چشمانم و بیابانی( گستره )به رویم باز شد!
نمیدودنم واقعا نمیدونم اینجا کجاست و نمیدونم که چطوری اینجا آمد.
آخرین بار کجا بودم؟
صدایی (مبهم )در (گوش)هایم می پیچید اما هیچ چیز آنجا نبود! کف دسته چپم به شدت می سوخت دستم را بالا آوردم و با ترس به چیزی که روی دستم بود خیره شدم، یک (هفت) یک هفته بزرگ روی دستم خالکوبی شده بود! این چه معنی داشت؟
به بیابان نگاه انداختم هیچ چیز! هیچ چیز و هیچ کسی بجزخودم اینجا نیست، ناگهان فکر کردم مردی را دیدم .
او (مدیره) هاگوارتز بود یه (کلاه) مسخره با ردای آبی آسمونی تنش کرده بود .
او به اطراف نگاه میکرد انگار من رو نمیدید! داد زدم:
- هی آقا
او به اینطرف و آن طرف نگاه کرد بعد داد زد:
- اون (شنل نامرئی) رو در بیار لعنتی!
و بعد زیر لب غرغر کرد :
-کدوم احمقی روی این شنل کشیده؟
شنل ؟اره شنل، شنله نامرئی روی من کشیده شده بود، شنل را برداشتم و با خودم فکر کردم چقدر( وقیح) صحبت میکنه این واقعا غیر طبیعیه اونم برای مردی به بزرگی اون.
اون منو دید به طرف اومد و گفت :
- سلام ، وقت برای مقدمه چینی نیست تو به خاطر گناهی که- احتمالا الان یادت نیست چیه به اینجا تبعید شدی و باید مجازات بشی من این وظیفه رو به عهده گرفتم که بیام اینجا و بهت بگم که اگه تونستی از اینجا فرار کنی آزادی وگر نه ...
من هم ترسیدم هم عصبانی شدم :
تو میخوای منو اینجا ول کنی تا بمیرم ؟ من هیچ گناهی مرتکب نشدم . -
ناگهان صدای مرموز از پشت مرد آمد او برگشت تا ببیند چه شده.
(فرصت) را غنیمت شمردم و فکر کردم اگر به طرفه او حمله کنم و با (چنگال) هایم او را خفه کنم می تونم چوبش روابردارم و از انجا فرار کنم.
اما او قبل از اینکه من بهش برسم از نقشه ام خبر دار شده بود و ناپدید شده بود.
حالا من تنهای تنهایم
یک داستان کاملا متفاوت و تقریبا جالب! فقط گاهی وقتا در مورد افعال و شیوه ی نگارش ایراد داشتی که خب مسلما رفعه میشه. تایید شدی.
چشمانم و بیابانی( گستره )به رویم باز شد!
نمیدودنم واقعا نمیدونم اینجا کجاست و نمیدونم که چطوری اینجا آمد.
آخرین بار کجا بودم؟
صدایی (مبهم )در (گوش)هایم می پیچید اما هیچ چیز آنجا نبود! کف دسته چپم به شدت می سوخت دستم را بالا آوردم و با ترس به چیزی که روی دستم بود خیره شدم، یک (هفت) یک هفته بزرگ روی دستم خالکوبی شده بود! این چه معنی داشت؟
به بیابان نگاه انداختم هیچ چیز! هیچ چیز و هیچ کسی بجزخودم اینجا نیست، ناگهان فکر کردم مردی را دیدم .
او (مدیره) هاگوارتز بود یه (کلاه) مسخره با ردای آبی آسمونی تنش کرده بود .
او به اطراف نگاه میکرد انگار من رو نمیدید! داد زدم:
- هی آقا
او به اینطرف و آن طرف نگاه کرد بعد داد زد:
- اون (شنل نامرئی) رو در بیار لعنتی!
و بعد زیر لب غرغر کرد :
-کدوم احمقی روی این شنل کشیده؟
شنل ؟اره شنل، شنله نامرئی روی من کشیده شده بود، شنل را برداشتم و با خودم فکر کردم چقدر( وقیح) صحبت میکنه این واقعا غیر طبیعیه اونم برای مردی به بزرگی اون.
اون منو دید به طرف اومد و گفت :
- سلام ، وقت برای مقدمه چینی نیست تو به خاطر گناهی که- احتمالا الان یادت نیست چیه به اینجا تبعید شدی و باید مجازات بشی من این وظیفه رو به عهده گرفتم که بیام اینجا و بهت بگم که اگه تونستی از اینجا فرار کنی آزادی وگر نه ...
من هم ترسیدم هم عصبانی شدم :
تو میخوای منو اینجا ول کنی تا بمیرم ؟ من هیچ گناهی مرتکب نشدم . -
ناگهان صدای مرموز از پشت مرد آمد او برگشت تا ببیند چه شده.
(فرصت) را غنیمت شمردم و فکر کردم اگر به طرفه او حمله کنم و با (چنگال) هایم او را خفه کنم می تونم چوبش روابردارم و از انجا فرار کنم.
اما او قبل از اینکه من بهش برسم از نقشه ام خبر دار شده بود و ناپدید شده بود.
حالا من تنهای تنهایم
یک داستان کاملا متفاوت و تقریبا جالب! فقط گاهی وقتا در مورد افعال و شیوه ی نگارش ایراد داشتی که خب مسلما رفعه میشه. تایید شدی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور در 1385/12/4 21:30:09
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/6 16:48:42
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/6 16:48:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/23
تولد نقش: 1394/05/16
آخرین ورود: دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پستها:
509

پرفسور کوییرل اگه اجازه بدید من داستا رو می فرستم پس با اجازه
گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئی
آقای مدیر یه لحظه صبر کنید .
آلبوس: چی شده میروندا
مگ گونگال: کلاه گروه بندی گم شده من نمی دونم کجاست سال اولی ها دارن میان ما هیچ فرصتی نداریم
آلبوس : این خیلی کار وقیحهانه ای است
برو هری رو صدا کن و بهش بگو با شنل نامرئیخودش بیاد اینجا.
مگ گونگال به دنبال هری به برج گریف رفت. ملت گریف همه داشتند آماده می شدند برای شروع جشن شروع سال تحصیلی آماده می شدند
مگ گونگال: هری پاتر بیا اینجا
هری که داشت طلسم جدید رون رو نگاه می کرد که یک فنجان رو به یک چنگال تغییر داده بود
هرمیون: هری پرفسور مگ گونگال صداته برو
هری : بله پرفسور .
میروندا: پرفسور دامبلدور می خواد ببینت. گفته شنلت رو هم بیار
هری به همرا مگ گونگال به دفتر دامبل رفتند.
آلبوس : هری تو یادته ما آخرین بار اینجا گذاشتیمش ولی حالا نیست. من فکر می کنم کار بچه های سال هفتم باشه بچه های اسلیترین. تو با شنلت برو و این مسئله مبهم رو رسدگی کن.
هری در زیر شنل رفت و به هفت طبقه پایینتر در جایی که خوابگاه اسلیترین بود رفت و در این حین گوشهایش را تیز کرد تا به همه چیز گوش کند
وارد خوابگاه شد و به سمت دارکو رفت و دید که کلاه را برداشته و در گنجه ای بسیار گسترده و بزرگ پنهان کرده.
هری کلاه را برداشت و به سمت دفتر دامبلدور فرار کرد و آنرا به مدیر تحویل داد.
گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئی
آقای مدیر یه لحظه صبر کنید .
آلبوس: چی شده میروندا
مگ گونگال: کلاه گروه بندی گم شده من نمی دونم کجاست سال اولی ها دارن میان ما هیچ فرصتی نداریم
آلبوس : این خیلی کار وقیحهانه ای است
برو هری رو صدا کن و بهش بگو با شنل نامرئیخودش بیاد اینجا.
مگ گونگال به دنبال هری به برج گریف رفت. ملت گریف همه داشتند آماده می شدند برای شروع جشن شروع سال تحصیلی آماده می شدند
مگ گونگال: هری پاتر بیا اینجا
هری که داشت طلسم جدید رون رو نگاه می کرد که یک فنجان رو به یک چنگال تغییر داده بود
هرمیون: هری پرفسور مگ گونگال صداته برو
هری : بله پرفسور .
میروندا: پرفسور دامبلدور می خواد ببینت. گفته شنلت رو هم بیار
هری به همرا مگ گونگال به دفتر دامبل رفتند.
آلبوس : هری تو یادته ما آخرین بار اینجا گذاشتیمش ولی حالا نیست. من فکر می کنم کار بچه های سال هفتم باشه بچه های اسلیترین. تو با شنلت برو و این مسئله مبهم رو رسدگی کن.
هری در زیر شنل رفت و به هفت طبقه پایینتر در جایی که خوابگاه اسلیترین بود رفت و در این حین گوشهایش را تیز کرد تا به همه چیز گوش کند
وارد خوابگاه شد و به سمت دارکو رفت و دید که کلاه را برداشته و در گنجه ای بسیار گسترده و بزرگ پنهان کرده.
هری کلاه را برداشت و به سمت دفتر دامبلدور فرار کرد و آنرا به مدیر تحویل داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

کلمات جدید:
گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئی
هری به همراه مدیر مدرسه بار دیگر وارد قدح شدند تا بخشی از صحبتهای وقیح لرد را در زمان جوانیش گوش دهند. آنها داخل دفتر اسلاگهورن شدند. هوریس در آن لحظه با چنگالش مشغول خوردن شیرینی هایی بود که دوستانش برایش فرستاده بودند. تام از این فرصت استفاده کرد و مبحث گسترده و مبهمی را مطرح کرد که در مورد ساخت هفت هوراکراس بود.
گسترده - مبهم - هفت - چنگال - فرصت - کلاه - مدیر - وقیح - گوش - شنل نامرئی
هری به همراه مدیر مدرسه بار دیگر وارد قدح شدند تا بخشی از صحبتهای وقیح لرد را در زمان جوانیش گوش دهند. آنها داخل دفتر اسلاگهورن شدند. هوریس در آن لحظه با چنگالش مشغول خوردن شیرینی هایی بود که دوستانش برایش فرستاده بودند. تام از این فرصت استفاده کرد و مبحث گسترده و مبهمی را مطرح کرد که در مورد ساخت هفت هوراکراس بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر
گروهی از مرگخواران در خانه ای قدیمی کنار شعله ی گرم شومینه می خندیدند و برای کشتن فردی که به دستور ولدمورت تعیین شده بود، لحظه شماری میکردند.
یکی از آنان یک قورت نوشیدنی خورد و بعد گفت:قطار کی میرسه،می خواهم برم یه جایی؟
دیگری که ظاهری زشت داشت گفت:ظاهراً ساعت 10 تا 11این جاست؟
-چه دقیق!
بعد وقتی آنان صدای قطار را از انتهای تونل شنیدند ،از خانه بیرون رفتند و با جاروی پرنده روی قطار فرود آمدند.بعد وارد قطار شدند؛چند لحظه بعد صدای جیغ دختری آمد و بعد مرگخواران واگن را از ماگل ها خالی کردندو قبل از رسیدن به تونل بعدی به پرواز در آمدند و در نور مهتاب ماه کامل ،ناپدید شدند.
این ها خاطرات یک مرد گرگ نما است که در آن شب گرگ بود و دنبال شکار میگشت و حرف های مرگخواران را در حالی که در کمین آنان بود از پشت تابلوی مار که روی دیوار بود شنید.ابتدا او نمی دانست که آن مردها مرگخوارند امّا پس از ناپدید شدن آن ها ،علامت شوم ظاهر شد که نشانه ی مرگخواران است.
باید با کلمات مخصوص هر هفته بنویسی. تایید نشد.
گروهی از مرگخواران در خانه ای قدیمی کنار شعله ی گرم شومینه می خندیدند و برای کشتن فردی که به دستور ولدمورت تعیین شده بود، لحظه شماری میکردند.
یکی از آنان یک قورت نوشیدنی خورد و بعد گفت:قطار کی میرسه،می خواهم برم یه جایی؟
دیگری که ظاهری زشت داشت گفت:ظاهراً ساعت 10 تا 11این جاست؟
-چه دقیق!
بعد وقتی آنان صدای قطار را از انتهای تونل شنیدند ،از خانه بیرون رفتند و با جاروی پرنده روی قطار فرود آمدند.بعد وارد قطار شدند؛چند لحظه بعد صدای جیغ دختری آمد و بعد مرگخواران واگن را از ماگل ها خالی کردندو قبل از رسیدن به تونل بعدی به پرواز در آمدند و در نور مهتاب ماه کامل ،ناپدید شدند.
این ها خاطرات یک مرد گرگ نما است که در آن شب گرگ بود و دنبال شکار میگشت و حرف های مرگخواران را در حالی که در کمین آنان بود از پشت تابلوی مار که روی دیوار بود شنید.ابتدا او نمی دانست که آن مردها مرگخوارند امّا پس از ناپدید شدن آن ها ،علامت شوم ظاهر شد که نشانه ی مرگخواران است.
باید با کلمات مخصوص هر هفته بنویسی. تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/4 20:41:12
draco dormiens nancouam titilandus
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
عکس توسط مدیر برداشته شد.
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
عکس توسط مدیر برداشته شد.
جزئیات کاربر

افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز – عقب
هاری از خواب پرید کابوس وحشتناکی دیده بود رون و هرمیون در بالای سرش بودند او را بیدار کردند و گفتند چه طور شده آیا خواب میدیدی؟ هاری پاسخ داد خیر فقط کمی گرمم شده بود رون و هرمیون به او لبخندی زده و رفتند که بخوابند هری دسته اش را تکان داد و لیوانی پر از شربت را سرکشید و دوباره درحالی که به آسمان سیاه خیره شده بود خوابید دو باره کابوسی دید ولدومورت با آن چهرهی چرک آلود و زشت خود در حال خواندن وردی بود تا او و دوستانش را بکشد. هاری قدمی به عقب برداشت و همین که خواست چوب خود را بیرون بیاورد بر روی زمین افتاد و مرد . این بار صدای جغد او را از خواب پراند جغدش از قفس آزاد شده و پرواز کرده تا بر روی شانه ی هری بنشیند.
هاری صبح روز بعد کنجکاوانه به پیش دامبلدور رفته بود و میخواست تعبیر خوابش را بداند
امیدوارم تاییدم کنید بای
باید بیشتر از اینها تلاش کنی. تایید نشد.
هاری از خواب پرید کابوس وحشتناکی دیده بود رون و هرمیون در بالای سرش بودند او را بیدار کردند و گفتند چه طور شده آیا خواب میدیدی؟ هاری پاسخ داد خیر فقط کمی گرمم شده بود رون و هرمیون به او لبخندی زده و رفتند که بخوابند هری دسته اش را تکان داد و لیوانی پر از شربت را سرکشید و دوباره درحالی که به آسمان سیاه خیره شده بود خوابید دو باره کابوسی دید ولدومورت با آن چهرهی چرک آلود و زشت خود در حال خواندن وردی بود تا او و دوستانش را بکشد. هاری قدمی به عقب برداشت و همین که خواست چوب خود را بیرون بیاورد بر روی زمین افتاد و مرد . این بار صدای جغد او را از خواب پراند جغدش از قفس آزاد شده و پرواز کرده تا بر روی شانه ی هری بنشیند.
هاری صبح روز بعد کنجکاوانه به پیش دامبلدور رفته بود و میخواست تعبیر خوابش را بداند
امیدوارم تاییدم کنید بای
باید بیشتر از اینها تلاش کنی. تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hooman_derby در 1385/12/3 17:04:45
ویرایش شده توسط hooman_derby در 1385/12/3 17:09:15
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/4 20:40:43
ویرایش شده توسط hooman_derby در 1385/12/3 17:09:15
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/4 20:40:43
پاینده باشید
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز – عقب
دخترك با افكاري پريشان به آسمان آبي بالاي سرش نگاه مي كرد. او هم اكنون سيزده سال داشت و در اوقات فراغت خويش در تابستان بسر مي برد و براي رسيدن جغد هاگوارتز لحظه شماري مي كرد.
لي لي و ايمي ، دوستانش ، كه در مدرسه با انها آشنا شده بود، به اين مدرسه بزرگ جادوگري دعوت شده بودند و او هميشه از اين كه او از طرف مدرسه بابوتون ، دعوت شود وهاگوارتز او را دعوت نكند بشدت مي ترسيد به طوري كه ترسش هميشه در نگاهش خودنمايي مي كرد.
آن روز هم خبري نشد و او مانند چهار روز پيش ، با گريه در رخت خواب كثيف و چرك خود خوابيد.
صداي هوهوي بلندي شنيد. از خواب بيدار شد. از ترس به عقب پريد. سايه اي كه متعلق به صاحب آن صداي خوف انگيز بود،بر روي پنجره اتاقش ديده مي شد. چراغ را روشن كرد. لبخند ملايمي بر لبانش نشست. آن پرنده ، يك جغد بود كه با خود دعوت نامه اي به همراه داشت. ناگهان هراسي تمام وجودش را فراگرفت . نمي دانست آن دعوت نامه متعلق به بابوتون است يا هاگوارتز؟ با شجاعت و كنجكاوي نامه را گشود. لبخندي بر لبانش نشست.او حالا خود را در اتاق مربع شكل گريفندور مي ديد.
تایید شدید! آفرین!
دخترك با افكاري پريشان به آسمان آبي بالاي سرش نگاه مي كرد. او هم اكنون سيزده سال داشت و در اوقات فراغت خويش در تابستان بسر مي برد و براي رسيدن جغد هاگوارتز لحظه شماري مي كرد.
لي لي و ايمي ، دوستانش ، كه در مدرسه با انها آشنا شده بود، به اين مدرسه بزرگ جادوگري دعوت شده بودند و او هميشه از اين كه او از طرف مدرسه بابوتون ، دعوت شود وهاگوارتز او را دعوت نكند بشدت مي ترسيد به طوري كه ترسش هميشه در نگاهش خودنمايي مي كرد.
آن روز هم خبري نشد و او مانند چهار روز پيش ، با گريه در رخت خواب كثيف و چرك خود خوابيد.
صداي هوهوي بلندي شنيد. از خواب بيدار شد. از ترس به عقب پريد. سايه اي كه متعلق به صاحب آن صداي خوف انگيز بود،بر روي پنجره اتاقش ديده مي شد. چراغ را روشن كرد. لبخند ملايمي بر لبانش نشست. آن پرنده ، يك جغد بود كه با خود دعوت نامه اي به همراه داشت. ناگهان هراسي تمام وجودش را فراگرفت . نمي دانست آن دعوت نامه متعلق به بابوتون است يا هاگوارتز؟ با شجاعت و كنجكاوي نامه را گشود. لبخندي بر لبانش نشست.او حالا خود را در اتاق مربع شكل گريفندور مي ديد.
تایید شدید! آفرین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/3 23:36:06
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
