جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] شوالیه‌های سپید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1391 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حال که همه مشغول تقسیم کار بودن هری ،رون وهرمیون در حال صحبت درباره کاری که باید انجام میدادند بودند.
آن ها به حرف های هری گوش میدادند که درباره وظیفه ای که دامبلدور بر عهده آن ها گذاشته بود برای رون و هرمیون تعریف میکرد.
پس از پایان حرف ها ، فرد و جورج که وظیفه پیدا کردن زندانیان بی گناه را بر عهده داشتند به کنار آن ها آمدند و جورج با ناراحتی گفت:
- ما دیگر نمیتوانیم به شغل خود ادامه بدهیم چون از این به بعد در حال سفر از این زندان به آن زندانیم.
فرد که به حرف های جورج گوش میکرد گفت:
- اتفاقا الان میتوانیم ابزارات شوخی خود را بهتر از قبل بفروشیم.الان در زندان ها همه منتظر همچین وسایلی هستند تا بتوانند از کار های زندان جیم بشوند.
جورج به حرف های فرد گوش کرد و گفت:
- تو چه ذهن خلاقی داری فرد.
و هردو با خوشحالی از آنجا رفتند تا وسایل سفر را آماده کنند.
رون ناگهان از هری پرسید:
- حالا کجا باید یرویم؟
- نمیدانم دامبلدور فقط به من گفته که در زمانی که محفلی ها حواسشان به تو نیست باید دنبال چیز های بگردی که متعلق به ولدمورت است.حتی به من نگفت که آن ها چی هستند یا حتی چند تا هستند.
هرسه در فکر فرو رفتند که منظور دامبلدور را بفهمند که ناگهان......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1391 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
موقعی که محفلی ها از کف زدن دست میکشن . جیمز صداشو صاف میکنه ومیگه :
خب دوستان چرا منتظرید برید و یاران وفاداری برای محفل جمع کنید ، غول های غارنشین را بکشید طرف خودمون و در نهایت هر کاری از دستتون بر میاد برای دفاع از محفل بکنید و لرد خبیث رو به سزای اعمالش برسونید .
محفلی ها چند لحظه هاج و واج جیمز را نگاه میکنن .که ناگهان هاگرید از جاش بلند میشه و میگه :
غول ها با من.
جیمز لبخندی میزنه و میگه:
آفرین هاگرید .بله همه ی محفلی ها باید دست به دست هم بدن وروحیه ی اتحادمون را دوباره زنده کنن و اون موقعه است که می تونیم لرد ولدمورت را شکست دهیم.
جیمز که در پوست خودش نمی گنجه به محفلی ها نگاه میکنه و میگه:
ما میتونیم.
محفلی ها که تحت تاثیر قرار گرفته بودند برای جیمز کف مفسلی می زن و سپس شروع به تقسیم کار میکنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1391 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیا یه مدتی این ریختی به جایی که نور مدتی پیش اونجا بود خیره میشن، تا این که یویوی جیمز مث پتکی رو سر اونا فرود میاد و از خواب و خیال خارجشون میکنه.

- پاشو بانو! مالی غذا بپز! گودی نقشه بکش! استر تجهیزاتو آماده کن! سیریوس ملتو جمع کن! ریموس ملتو آموزش بده! تدی عضو جمع کن! چو برول... چیز یعنی فکرتو به کار بنداز!

جیمز با هر یه جمله ای که میگفت، یکی با یویو میزد تو سر طرف. بالاخره بعد از اتمام تمام محفلیا، میره روی یه صندلی وایمیسه تا بلندتر به نظر بیاد و حرفاش بیشتر خریدار داشته باشه.

- اهم اهم ... امتحان میکنیم، 1 2 3، 1 2 3!

بعد از اطمینان از اینکه میکروفون جادوییش به درستی عمل میکنه شروع به سخنرانی میکنه:

- همونطور که همگی شاهد بودین، مدتی پیش روح دامبلدور، پروف دوست داشتنی و پر قدرت همه ی ما، روحش شاد باد ...

در این لحظه جیمز سکوت میکنه تا محفلیا که هنوز تو شک هستن توجهشون بهش جلب بشه. جیمز که از این همه بی توجهی محفلیا خسته شده، جیغ زنان میگه:

- ما باید به جنبش در بیایم! 40 روزم بیشتر وخ نداریم! دیر بجنبیم دنیامون پر میشه از سیاه سوخته های ولدک دوست! حالا سراتونو بیارین جلو که من یه نقشه خفن دارم!

ملت محفلی با تعجب اول یه نگاه به هم میندازن و بعد جلو میان و سراشونو به جیمز نزدیک میکنن. جیمز اول با شور و حرارت جلو میره، اما بلافاصله نچ نچ کنان به سر جای اولیه ش برمیگرده و میگه:

- خجالت بکشین! از یه بچه انتظار چی دارین؟ خودتون باید نقشه بکشین. مثلا کافه محفل ققنوسو آبادتر از کافه تفریحات سیاه کنیم. پادگان نظامیو پر از افراد جدید کنیم و اونارو سفیدانه آموزش بدیم. بریم غولای غارنشینو دوباره به سمت خودمون جذب کنیم. زندانیای بی گناه رو به آغوش گرم محفل برگردونیم. اعضای فراموش شده رو دوباره برگردونیم، آدمای بیشتری رو جذب کنیم و در نهایت ...

جیمز با انرژی بیشتر اضافه میکنه: و در نهایت اسم محفل رو بعنوان گروهی قدرتمند بر سر زبونا بندازیم!!

جیمز که حسابی از تیریپ رهبرانه ش خوشش اومده، با شنیدن فریادای شادی ملت محفلی که مث این جنجگوها تو فیلما که فرمانده شون نطق میکنه و بعد همه ذوق مرگ میشن، احساس خفنی بهش دست میده و یقه شو صاف میکنه و وسط جمعیت محفلی که دارن کف دست هورا میکشن قدم میذاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1391 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



همه محفلی ها دور میز غذا خوری نشسته بودند و داشتند با تمام میل غذا می خوردند.

رون: « هوی هری! اون گوشته مال من بود! »

رون به طرف بشقاب هری حمله ور شد و هری نیز سپر دفاعی گرفت و جنگی سخت بین آن دو رخ داد و در همین بین نیز بانو ویولت بشقاب هری و رون و جمع کرد و گفت: « شما لیاقت شام رو ندارین! »

و به طرف اشپزخونه رفت اما هری و رون دنبالش رفتن تا غذا ها را پس بگیرند اما ویولت به همین سادگی تسلیم نمی شد و آنجا نیز جنگی رخ داده بود.

در همین بین نیز گودریک بشقاب ویولت رو خالی می کرد تو بشقاب خودش!

خلاصه محفلی کلا با خود مشغول بودند و مثل همیشه بر سر غذا در حال دعوا بودند تا اینکه در حالی که ویولت زمین افتاده بود و تسلیم شده و حالا هری و رون با هم دعوا می کردند و گودریک هم تکی می خورد غذا ها رو و بقیه ی محفلی ها هم نوش جان غذا می خوردند ، ناگهان نوری به وجود آمد.

همه محفلی ها دست از خوردن و دعوا سر خوردن برداشتند و به نور نگاه کردند که ناگهان چهره ی پیز دامبلدور نمایان شد.

دامبلدور سرفه ای کرد و گفت: « مرگخوار ها خیلی قدرتمند شدن ولی شما تنبل ها هیچ کاری نکردین »

بعد با عصبانیت بیشتر ادامه داد: « همتون باید 40 روز مهلت دارین تا ارادتون رو زیاد کنین و در این 40 روز محفل رو جونی دوباره ببخشین وگرنه توسط طلسم من به صحرای هپروت تبعید می شید! »

و نور در یک لحظه ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/4/11 13:04:14
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 30 آبان 1390 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در مقر تاریکی

- ارباب، میتونم داخل بشم؟

- بیا تو! اما اگه مزاحمتی برای ارباب ایجاد کنی...

مورفین با ناراحتی وارد شد و تعظیمی کرد و درحالی که به سختی سعی می کرد جلوی لرزشش را بگیرد گفت : « ارباب یه خواهشی ازتون دارم. ببینید شما گفتید تکنولوژی ممنوع قبول. اما این ها مواد دارویین. تکنولوژی نیستن که! میخواید همین الان براتون پرورشش بدم؟ خواهش میکنم ارباب. دارم تلف میشم!»

- نه! بار صد و یکمه که بهت میگم نه و از این به بعد اگه یه بار دیگه همچین حرفی جلوم بزنی خودم تلفت میکنم.

- اما ارباب... اوه بله چشم!

با نگاهی به چوبدستی اربابش که بار دیگر پایین می رفت آهی از سر آسودگی کشید هرچند به علت لرزش شدید صدایش آهش مانند اه شنیده شد و با تکان چوب در دست اربابش لرزشش دو چندان شد!

لرد سیاه درحالی که سعی می کرد ناراحتی خودش را پنهان کند لبخندی زد. اما پس از خروج مورفین آهی کشید. چقدر دلش برای تلویزیون و کارتون لاک پشت های نینجا تنگ شده بود!

در این هنگام

- آلبوس، پس کی میخوایم از این جا بریم؟ مگه قرار نشد فقط یه ماه اینجا بمونیم؟ منو حلق آویز میکردید بهتر بود! آخه من نمیفهمم کدوم ابلهی فکر میکنه یویو تکنولوژی به حساب میاد؟

آلبوس نگاهی از سر هم دردی با جیمز کرد و گفت : « جیمز، یویو هم تکنولوژی به حساب میاد. علت موندن ما در اینجا اینه که اون ماشین زمان موقع انتقال در زمان، یه خرابی کوچیک براش رخ داده که درست کردنش طول میکشه. ضمنا من هنوز دارم روی نقشه ی کشوندن مرگخوارا به زمان حال کار میکنم وگرنه خودمم دلم برای خوردن پشمک... اهم نه چیزه ... پشه کش تنگ شده

- باشه، بازم صبر میکنم. ولی بهت بگم، اگه 2 هفته ی دیگه هنوز اینجا بودیم کلا بیخیال محفل میشم میرم تو صحرا یویو بازیمو میکنما. مفهومه؟

در مخفیگاه شاه آرتور

- مامان ویوسا! بیا ببین پسرت برات چیکار کرده.

لبخندی به مادرش زد که از کنار هیزم به بخش اصلی غار می آمد و سپس به سرعت حرکات خاصی انجام داد.

دستان پسر، به سرعت به شکل یک نیم دایره از چپ به راست و از راست به چپ می رفتند و همزمان با آن شمشیر فرضی چوبی ای که در دست داشت نیز تکان میخورد. پسر با هر چند حرکت پرشی می کرد و این حرکت را با حرکت دیگری مانند ملق و ... همراه می کرد. در آخرین بخش از حرکتش گفت : و این گاردِ روز برای ویوساست! وین گاردِ یوم لِ ویوسا!
و سپس هنگامی که برای آخرین بار شمشیر را حرکت می داد گفت : وینگاردیوم لویوسا!

پس از چندین جهش به یک قدمی مادرش رسیده بود. لبخندی به او زد و سپس گفت : « حالا میشه برای شام امشب پلو گوشت داشته باشیم؟»

- ببین مرلین هزار بار بهت گفتم من کمر درد میگیرم. فقط برای مهمونی ها...

ولی با دیدن چشمان گرد شده ی پسرش که به عقب دوخته شده بود چرخید و با دیدن تخته سنگ غول پیکری در هوا که از آن به عنوان صندلی استفاده می کردند، بر زمین افتاد. اما مرلین همچنان با تعجب به آن سنگ خیره شده بود که لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شد.

اما آن سنگ هرگز به زمین نرسید بلکه در نزدیکی زمین براثر زمزمه ی دوباره ی آخرین جمله ی مرلین به هوا برگشت.

مرلین، برای اولین بار راز آن مردان عجیب را فهمیده بود. او یکی از وردهایشان را آموخته بود! اکنون او میتوانست انتقام پدرش آرتور را بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: جمعه 15 مهر 1390 03:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در سالیان دور، زمانی که هنوز جنگجویان با شمشیر و تیر و کمان میجنگیدند قملرو پادشاهی زیبایی وجود داشت که سرتاسر آن را دشت های سرسبز، جنگل های بی انتها و کوه های سر به فلک کشیده احاطه کرده بودند.

در این سرزمین شاه آرتور حکمرانی میکرد و مردم نیز او را دوست داشتند و به وجود آرتور عادل و مهربان افتخار میکردند. همه چیز آرام و خوب بود تا اینکه روزی از سرحدات سرزمین خبر آوردند گروهی که خود را شوالیه های سیاه می نامند به مردم حمله کرده اند و آن جا را آتش زده اند و مردمش را کشته اند. تنها فرد سالم مانده از آن حمله خود را به کاخ شاه آرتور رسانده بود.

آن فرد که لباس هایش پاره و سر و صورتش مملو از خون بود را نزد پادشاه آوردند و او جریان آن حمله را اینطور بازگو کرد:
_ داشتیم سر مزرعه مون کار میکردیم و محصولمونو برداشت میکردیم که یدفعه آسمون سیاه شد و خورشید غیب شد و همه جا بی اندازه سرد شد. همه یاد خاطرات وحشتناک زندگیمون افتاده بودیم و بعد یه عده سیاه پوش اسب سوار وارد دهکده شدن و همه جارو آتیش زدن و همه رو کشتن. خیلی عجیب بودن، شمشیراشون چوبی بود و موقع حمله یه چیزایی زیر لبشون زمزمه میکردن.

آن گروه سیاه پوش اسب سوار بوسیله همان شمشیرهای چوبی یا در واقع چوبدستی هایشان و البته زمزمه های زیر لبشان موفق شدند شاه آرتور را ساقط کنند و یک نفر از بین خودشان را که همه او را "ارباب" خطاب میکردند به کرسی قدرت بنشانند.

سال ها گذشت و آن سرزمین در هاله ای از سیاهی مطلق فرو رفته بود که روزی از سرحدات سرزمین خبر آوردند گروهی سپید پوش اسب سوار که خود را شوالیه های سپید می نامند به سرحدات سرزمین حمله کرده اند و تعدادی از شوالیه های سیاه را کشته اند و در حال پیشروی به سمت کاخ ارباب شوالیه های سیاه هستند. جاسوسان خبر آوردند در پیشاپیش آن گروه یک پیرمرد سپید روی و سپید موی بوده است و همه آن ها چوبدستی در دست داشته اند و هنگام حمله چیزهایی زیر لب زمزمه میکرده اند.

اما شوالیه های سیاه و اربابشان در طی این سال ها فوق العاده قوی شده بودند و تصمیم نداشتند باین راحتی کاخ پادشاهی و حکمرانی آن سرزمین را تسلیم کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/23 0:08:38
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1405/2/20 19:16:22
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما