همه ملت عین گوسپند وایسادن دارن همو نگاه میکنن. یهو یه نور عجیبی از آسمون پدیدار میشه. این نور همین طور پایین تر و پایین تر میاد تا به شکل یه آدم در میاد. این آدمه یه لباس دو رنگ پوشیده که از وسط گردن به سمت چپش زرده و بقیه ش سیاهه. قیافه ش به شدت آشنا میزنه و در همون لحظه که پدیدار میشه همه ی دخترای موجود در صحنه غش و ضعف میکنن. اون شخص جدید به موهای خوش حالتش حرکتی میده و به عنوان بچه خرخون و مغز متفکر گروه شروع به صحبت میکنه:
- خب من از اون بالا داشتم به کاراتون نگاه میکردم. الانم دیدم که با وجود زحماتی که ناظرتون براتون کشیده حالشو گرفتین. الان فقط یه راه داریم. اونم اینکه تالارو تمیز کنیم تا خوشحال بشه!
ویکتوریا: درسته!درسته!

ریتا: منم موافقم!

برتی:
- نه! من موافق نیستم. به نظر من باید تالارو تمیز کنیم تا خوشحال بشه رز.
ویکتوریا: نه من با حرف سدریک بیشتر موافقم! اما همین کارو میکنیم!
بیرون تالار
رز می دوه تا به محوطه ی هاگوارتز میرسه. زیر یه درخت میشینه و زار زار گریه میکنه. وندلین که دیگه مثل گذشته ها جوون نیس و دستاشو گذاشته روی زانوهاش و نفس نفس میزنه میرسه بهش.
- رز.... ههههههن ( افکت نفس کم آوردن)... گریه نکن .
- نمیتونم! بعد از اون همه زحمت که کشیدم برای تالار! بعد از اون همه کارا که کردم. نمیگن که همه ناظرا تا ناظر شدن رفتن من هنوز موندم؟ نمیگن چقدر زحمت کشیدم من؟
وندلین یه دستمال شگفت انگیز از تو جیبش در میاره و به رز میده.
- بسه .... ههههههههن ( افکت نفس کم آوردن).... بیا بریم تو تالار. همشو تمیز میکنیم.
رز یه نگاه به چپ و راست میکنه و به طرز عجیبی تغییر عقیده میده و میگه:
- بریم! نشونشون میدم!
چند مین میگذره و رز و وندلین به در تالار میرسن که تعمیر شده و برق میزنه.
-

وندلین رمزو میگه و در گشوده میشه. رز میره تو تالار و یه نگاه به اطراف میندازه. همه جا عین نقره ی تازه پولیش شده برق میزنه. ریتا و ویکتوریا دارن جارو می کشن و لودو داره بالای شومینه رو گردگیری میکنه. همین که رز میاد یه لبخند ناشی از رضایت بزنه...
بوم دوفش دارق
تمام فنر های مبل ها و تخت های خوابگاه میپره بالا. در کمد ها باز میشه. و تمام آشغال هایی که ملت هافل توشون جا داده بودن بیرون میریزه.
- من میدونم و شماااااااااااااااا!

پایان سوژه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج













چطوره من و تو با هم برقصیم؟





سنگ پاماله که می دونی چیه؟

آخه چرا نمی فهمی؟ چرا من رو توی این موقعیت قرار میدی؟ مگه... 

