جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

170 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
170 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1392 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
چند وقتی بود که لیلی مثل همیشه توی خانواده محبوب نبود و مثل همیشه توی خانواده حرفاش تاثری نداشت ماجرام از یک روز سرشام شروع شد که لیلی هنوز از قدرت جادوییش خبری نداشت,سر شام بود که پدرومادر لیلی و پتونیا مشغول مشاجره بودند,لیلی هرچه درخواست یک لیوان آب کرد کسی نبود که بهش آب بده لیلی افسوس خورد:کاش میتوانستم یک لیوان آب داشته باشم!!!سرانجام یک لیوان به طرز نامعلومی بین دست لیلی قرار گرفت. وقتی سه عضو درحال مشاجره ی خانواده متوجه ماجرا شدند علاوه بر برخورد تند بالیلی اورا از انجام کارهای مورد علاقش منع کردند. سه هفته بعد

لیلی پارک نزدیک خونشون رو خیلی دوست داشت حاضر بود به خاطرش هرکاری بکنه,به همین خاطر به دست و پای پتونیا افتاد و پتونیا ضامن شد که خانوادش با لیلی آشتی کردن,پس از درخواستای مکرر لیلی مادر لیلی اجازه داد که لیلی به پارک بره البته با پتونیا.توی راه پتونیا خیلی غرزداما لیلی همه ی اینا رو به جون خرید ارزششوداشت
چون با اولین قدمی که لیلی به پارک گذاشت چشمش به پسر کوچکی افتاد که گوشه ای توی فکرش خودش بود.
لیلی:پتونیا میشه چند لحظه تنهام بذاری؟؟
پتونیا:فقط حدود5دقیقه بعد زود بر میگردیم خونه.
لیلی:باشه,خیلی خیلی ممنون پتونیا
پتونیا:خواهش ولی زیاد پرو نشو!!من میرم :tab:
لیلی:باشه,مرسی
پتونیا رفت و لیلی با تبسمی از شادی و قدم های شمرده به پسرک نزدیک شد وبا لحن دلسوزانه ای گفت:ببخشید مزاحم شدم آقا دیدم تنهایید گفتم بیا پیشتون من لیلی اونز هستم
پسرک سرش رو گرفت با وتو چشمای لیلی نگاه کرد چشماشون برقی زد
پسرک واقعا زیبایی بود با موهای مشکی و اون نگاه آرامش بخشش دستش رو به سمت لیلی دراز کرد:خوشبختم منم سوروس هستم. بعد صحبت و نگاه های طولانی......
لیلی به اطراف نگاهی کرد:
پتونیا:
اسنیپ: :hyp:
وقتی به پارک نگاه کرد اولین چیزی بود که دید,با تمام وجود به نگاه کرد..اونو توی دست های خودش دید با نگاهی مملو از عشق به سوروس تقدیمش کردو اسنیپ هم با تمام وجود اونو پذیرفت,
در همه ی حالات پتونیا با حسادت تمام به این صحنه نگاه میکرد:عجب غلطی کردم این دختر رو آدم حساب کردم بعدا تلافیشو سرش در میارم
لیلی متوجه پتونیا شد ولی چهره ی اسنیپ ارزش تنبیه رو داشت.
اسنیپ:لیلی خونمون رو به روی همین پارکه شما کجایید؟
لیلی به خونشون اشاره کرد:ما اینجاییم,چه جالب ما درهمسایگی همیم.
اسنیپ:خوشبختانه!!!!!!!!!
پتونیا با گام های تندو عصبی به آنها نزدیک شد:لیلی فک کنم دیگه کافیه تا اینجاشم خیلی زیاده روی کردی زود باش.
لیلی:امیدوارم بعدا ببینمت!!
اسنیپ:با تمام وجودم من هم امیدوارم!!!
پتونیا:فک نکنم بتونید همو ببینید.
پتونیا دست لیلی رو گرفت واونو باخودش برد.اسنیپ با نگاهی خیره به آنها اشک درچشمانش حلقه زد .پتونیا وقتی به خانه رسید تمام ماجرا را برای مادرش تعریف کردو لیلی به خاطر حسادت خواهرش مجبور شد کل تعطیلات تابستان را در اتاق زیر شیروانی بماند.اسنیپ هم هروقت به پارک میرفت اشک در چشمانش حلقه میزد! درطی این ماجرا دامبلدور همه رو تماشا میکرد و وقتی به هگوارتز رسید اولین دعوت نامه رو برای لیلی اونز و سوروس اسنیپ نوشت.اونها قبلا نام هاگوارتز رو شنیده بودن و از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند اما هیچ کدام نفهمیدند چه وقایع شومی در انتظار آنهاست


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظر میرسید که قصد داشتید طنزی رو به پستتون بدید و سعی داشتید با استفاده از شکلک ها به این موضوع کمک کنید. اما خب چندان جالب توجه نبود. نوشته معمولی بود. به نظر من بهتره به جای اینکه با توصیف های زیاد طول نمایشنامه رو زیاد کنید، روی در آوردن سوژه طنز از اون تلاش کنید. دقیقاً مسئله این نیست که عین اتفاق افتاده در کتاب نوشته بشه. اصلا می تونید عوض کنید کل داستان و محوریت سوژه رو. دست شما آزاده. ولی با این وجود، بدون در نظر گرفتن مواردی مثل خلاقیت که زمان بره و تدریجاً با حضور در ایفای نقش تکمیل میشه، میشه گفت نوشته تقریباً خوب و مناسبی بود. ولی جای کار داشت به عنوان یک نمایشنامه طنز.

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/9 12:27:57
تا توانی وردی به دست اور ورد اشتباه گفتن هنری نمیباشد
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1392 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خب این اولین نمایشنامه منه امیدوارم مورد تایید قرار بگیره

لیلی در حالی که از خانه بیرون می آمد هوای گرم و مطبوع بهاری را که مملو از گرده های گل ها بود را به درون ریه هایش کشاندهمانطور که با سنگریزه های کف جاده بازی میکردبه سمت زمین بازی حرکت کرد هنگامی که به زمین بازی رسید پتونیا خواهر ده ساله اش را دیدکه روی تاب نشسته است وقسمتی از زمین بازی را زیر نظر گرفته است نگاهش را دنبال کرد و پسرکی رسید که زیر درختی نشسته بود بادیدن پسرک لبخندی زد...
لیلی:هی سورس...
برایش دست تکان داد و به طرفش دویید سورس نیز در جوابش برایش دست تکان داد.
سورس پسرکی نه سالهدرست هم سن و سال لیلی بود ودوسن جدید او به حساب می آمد
وقتی لیلی به سورس رسید گفت:
آه سورس از دیدنت خوشحالم چطوری پسر؟
سورس:من بد نیستم لیلی تو خوبی؟
لیلی:من عالیم به نظرت هوای خوبی نیست؟؟
سورس:فکر نمیکنی هوا زیادی گرمه؟
لیلی:من عاشق هوای گرمم توی هوای گرم احساس شادابی بیشتری میکنم
سورس:گرما زیاد کلافه ام میکنه
لیلی:به نظر بی حوصله می آیی؟
سورس:بی حوصله رو نمیدونم ولی میدونم حوصله ام سر رفته
لیلی:می خوایی یه کاری کنم که سرگرم شی؟هان؟
سورس با کنجکاوی به لیلی نگاه کرد و گفت:
چه کاری؟
لیلی:صبر کن
به سمت بوته ایی از گل رفت و گلی کوچک و صورتی رنگ را چید و دوباره به سمت سورس برگشت
لیلی:نگاه کن
سورس:ایم فقط یه گله با این میخواستی سرگرمم کنی؟
لیلی چیزی نگفت و لبخند زد. چند دقدقه بعد گل درخشان شد وبه پرواز درآمد
لیلی:نگاه کن مثل یک گل شیشه ایی شده! با مزه نیست؟ من میتونم یه گلو به پرواز در بیارم نمیدونم چطوری ولی میدونم که میتونم
سورس:جالبه...بامزه اس!
لیلی:خب الان چی؟بازم حوصله نداری؟
سورس:ته الان بهتر شد
یه دفعه صدای افتادن چیزی نگاه آن دورا به آنطرف زمین بازی کشاندپتونیا از روی تاب افتاده بود ودر حالی که سعی میکرد از روی زمین بلند شود داد زد:
شما دوتا دو موجود عجیب و غریب ومرموزید که یه تختتون کمه
سورس:تو هم یه موجود دیوونه و بی مصرفیکه هیچکدوم از اتفاقایی که در اطرافش میوفته رو درک نمیکنه
پتونیا:برید به جنهم
بعدم به سمت خروجی زمین بازی دویید
سورس:انگار خواهرت از اینکارات میترسه
لیلی:نمیدونم...بیخیال سورس پتونیا رو ولش کن بیا از امروزمون لذت ببریم
بعدم به سورس لبخند زد و کنار سورس زیر درخت نشست...



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه زیاد طولانی نوشتن و وفاداری مطلق به سبک کتاب و جدی نویسی الان چندان در ایفای نقش سایت رایج نیست و نمایشنامه هایی که اعضا از هم ادامه میدن در ایفای نقش، سعی میشه کوتاه باشه و بیشتر طنز محوره اما خب با این وجود نسبتاً خوب بود.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/9 12:18:26
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1392 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی وپتونیا در حالی که راه میرفتند پتونیا ایستاد و به لیلی گفت : تو چطوری اینکارو میکنی؟
لیلی در جواب گفت :نمیدونم ............

او دوباره مشت خود را باز کرد و غنچه گل بسته را در دست بود
به طورناگهانی بازشد
پتونیا گفت : تو عجیب الخلقه ای ! من به مامان و بابا میگم.

لیلی با ناراحتی: تو نباید اینطور منوصدا کنی ....
پتونیا: عجیب الخلقه! ......... عجیب الخلقه! ......... من رفتم......

و لیلی را درحالی که اشکی برچشم داشت تنها گذاشت.
ناگهان ازمیان سوراخ درخت کهنسال کنارش پسری با موهای سیاه و روغنی بیرون امد . لیلی که جا خورده بود گفت :
کی ..........؟
پسرک زود گفت : او به تو حسودی می کنه , تو خاصی و اون معمولیه .........
پسرک یکی از علف های ساعت های روی زمین را برداشت و جلوی لیلی گرفت ناگهان ان بصورت بال زنان به پرواز دراورد .

لیلی لبخندی زد و دستش را بالاتر اورد و دست خود را باز کرد..................


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا اینقدر زیاد نقطه رو پشت سر هم میزنید؟ سه تا نقطه کافیه !
رول شما در سبک جدی نوشته شد و می تونست خلاقیت بیشتر رو سوارش کرد، اما متاسفانه هیچ چیز خاصی از شما ندیدیم. انگار خود متن کتاب هفتم رو پیاده کردید و توجهی هم به نکات ذکر شده در پست حاوی تصویر نکردید که باید بر اساس خلاقیتتون نمایشنامه ای جدید بنویسید.
به هر حال، امیدوارم با ورود به ایفای نقش در بحث خلاقیت پیشرفت کنید.
حداقل های نگارشی رو داشتید. مشکلی نبود.

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/2 20:15:11
If You Smell What I'm Cooking











پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 27 اردیبهشت 1392 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دو خواهر در حال تاب بازي بودند كه ناكهان جشم هاي سبز ليلي متوجه دو جشم سياه در بشت بوته ها شد! :
tab:
ليلي:بتونيا!دقت كردي هر جا ميريم دو تا جشم سياه دنبالمونه؟
بتونيا:اره منم ديدم عجيب الخلقه!فكر كنم بشت اون بوته هاست،درسته؟برو ببين جي كار داره.
ليلي با قدم هاي شق و رق خود را به ان بسر رساند.
ليلي:عذر ميخوام،شما؟اصلًا جرا هي منو و خواهرمو دنبال ميكني؟
 بسر:سلام،اون خواهرته؟بكذريم،اسم من الكساندر رايته.
ليلي:مكه قرارنبود تو سوروس باشي؟من ديالوكامو حفظ كردم!
الكساندر:اين جيزارو برو به نويسنده بكو!راستي،منو يه يارويي به اسم جيمز فرستاده تا بهت بكم خيلي خرابته!
ليلي حرف الكساندر را قطع كرد و كفت:جيمز كجاست؟قيافش خوبه؟
الكساندر:الان خونه شونه،جون حال نداشت منو فرستاد.قيافش هم بدك نيست.خب اكه بيغامي نداري من برم و بهش بكم ماموريت انجام شد.
ليلي:فقط يه جيزي رو بهش بده.
سبس دستش را مشت كرد و باز كرد واز كف دستش يك كل رز زيبا و براق برداشت!سبس با الكساندر خداحافظي كرد و با ارزوي ديدار جيمز به طرف بتونيا راهي شد.

The
End

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیز خاص و جالب توجهی نداشت نمایشنامه تون. جز اینکه مثلا پشت پرده ایفای نقشی خواستید بنویسید مثل نفرات قبی که مثلا فلان چیز اشتباه شد یا در دیالوگ نبود و این حرفا ولی موفق نشدید چیز خوبو جذابی از آب در بیارید.
غلط املایی هم که نمیشه گفت، در اصل مشکل از اینجا بود که از فونت عربی استفاده کردید جای فارسی. "پ" رو "ب" نوشتید یا "گ" رو مثلا "ک". اینا به هر حال اشکال به حساب میان.
مسئله سر سوژه ست. بازی با سوژه به شکل طنز آمیز یا جدی یا وحشتناک و ... !
به هر حال سخت گیری نمیکنم. به نظرم برگرد پست های قبلی این تاپیک رو تا دو صفحه قبل هم بخون. ویرایش زیر پست ها رو در اصل. نکات نسبتاً خوبی نوشتم برای راهنمایی در رول نویسی.
میشه گفت یه حداقل برای تایید داشتید. ققط حداقل. امیدوارم با ورود به ایفای نقش پیشرفت کنه نوشته هاتون.
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/27 20:42:16
اصالت و قدرت برای لحظه اوج! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 27 اردیبهشت 1392 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی: پتونیا انقدر تاب نخور حالم بد شد.

پتونیا:همه که مثل تو بلد نیستن با جادو جنبل خودشونو سرگرم کنن. مجبورن برن دنبال تفریحات سالم.
مثل این . . .

و با شتاب بیشتری تاب خورد.

لیلی ابروهایش را در هم کشید و دست به سینه به او پشت کرد. ناگهان متوجه یه جفت چشم سیاه
پشت بوته ها شد.

بعد با هیجان به خواهرش گفت: پتونیا . . . پتونیا . . . نگاه کن! این همون پسرست که هر جا میریم تعقیبمون میکنه. فکر کنم دنبال منه ولی نیست همش تو دم من میشی، بنده ی خدا روش نمیشه بیاد جلو.

بعد یکم از حالت ذوق زدگی دراومد و کمی جدی گفت: البته من که ازش خوشم نمیاد. بزار برم رک و راست بهش بگم دوست ندارم دور و برم بپلکه.

اینو گفت و آسته آسته با قدم های خرامان به پسرک نزدیک شد. پسرک روی زمین زانو زده بود و دنبال چیزی میگشت.

لیلی با ناز گفت: سلام من لیلی ام. میشه بپرسم اینجا داری چیکار میکنی؟

پسرک پاسخ داد: دارم دنبال چیزی می گردم.

ناگهان لیلی مشتش را جلوی صورت پسرک گرفت تا توجه او را به خودش جلب کند. و مشتش را باز کرد در دستش یک گل بود. گفت: دنبال این میگردی؟

پسرک با اخم نگاهش کرد و گفت: درسته خودشه.

خواست آن را از لیلی بگیرد که لیلی دستش را عقب کشید و گفت: اول باید باهات صحبت کنم. . . . میدونم که مدتیه دنبال ما راه رو دنبال میکنی . . .

اما پسرک حرفش را قطع کرد و گفت: آه درسته. . . من یه سوال داشتم ازتون. اون خواهر شماست؟ اسمش چیه؟؟

و با دست پتونیا را نشان داد.ََ

لیلی گفت: آره. خواهرمه. چطور مگه؟

پسرک با حالتی که قند تو دل آدم آب میکنه گفت: وای . . . چه اسم قشنگی!!!!!

لیلی با تعجب گفت: چی؟ . . . یعنی چی که "چه اسم قشنگی!"؟ مگه تو سورس نیستس؟ مگه تو نباید عاشق من میشدی؟

پسرک با تکبر گفت: آه. . . سوء تفاهم پیش اومده. من ورنون هستم. در ضمن من عاشق شما بشم؟محاله من با عجیب الخلقه ها وصلت کنم. همه بچه محلامون میدونن تو جادوگری. مسئله اینه که کسی مثل پتونیا چه طوری میتونه خواهر تو باشه؟

اینو گفت و گل رو از دست لیلی قاپید. سپس درحالی که چپ چپ لیلی رو نگاه میکرد به او پشت کرد و به سمت پتونیا رفت. لیلی آن دو را از دور نگاه میکرد و دید که ورنون گل را به پتونیا میدهد.

سپس با حال عصبی شروع به گشتن لا به لای بوته ها کرد. و با خود میگفت: مگه میشه؟
بعد با صدای بلند داد زد: سورس؟ . . . سورس؟ کوشی؟ . . . قول میدم اگه بیای زنت شم. فقط بدو بیا که بدجور ضایع شدم. . . . سورس؟ ای بابا، مطمئنم الآن باید سر و کلش پیدا بشه. توی کتاب که اینطوری بود. سورس؟ . . .



__________________
خوبه. با مزه بود.
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/27 10:19:37
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
من بعد 7 ،8 سال که نیومدم سایت،یهو هوس کردم که بنویسم...اگه بده به خفنی خودتون ببخشین):


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(صحنه اول:تاب خوردن دو دختر نوجوان در خلاف جهت یکدیگر از نیم رخ/بسیار مفهومی!!اصن یه وضضیی!!)
:tab:
(قیییییژژژژ قییییییژژ قییییییژ قققققیییییژ)
- هی لیلی!اون پسره رو میبینی ته پارک!خیلی وقته تو نخشم!
-اون کله روغنیه رو میگی؟!!(تصویر کلوز آپ روی اسنیپ در حالیکه قطره های روغن بر روی صورتش غلطیده و به آرامی وارد دهانش میشه)اون که خیلی داغونه!!
-تو هنوز بچه ای،نمیفهمی!!الان دیگه شوهر پیدا نمیشه!اینم که به نظر گاگول میاد.راحت میشه مخش رو زد!!
-من بچه ام؟!!حالا خوب نگاه کن...(و در حالیکه کش سرش را باز میکنه بعد از چند حرکت چرخشی سر و پریشان کردن گیسوان،خرامان و جفتک اندازان و عشوه شتری کنان به سمت پسرک روانه میشه.)


-سلللللللام!
-(پسرک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد/به سردی):سلام
-ببین چی اینجاس!!(و با ظرافت گل رزی را از بوته ای در نزدیکی پسرک میچینه...
پتونیا با دهان باز از دور شاهد ماجراست.در همین حین که لیلی مشغول هنرنمایی بود،جیمز از طرف دیگر پارک نزدیک میشه.درست در یک قدمی اونها:
-ااااککککهههیی!!بند کفشم چرا بازه!!(و زانو میزنه تا بند کفشش را ببنده،که ناگهان با صدای جیغی از جا میپره!)
-اووووه!شما دارید ار من خواستگاری میکنید؟خب اگه من زنت بشم،وصله تنت بشم...وقتی دعوامون بشه،بگو منو با چی میزنی؟
-م م من...ب ب بند کفشم...
-بند کفش؟؟!(خنده ای دلبرانه):اوووووه جیم جیم!از دست توووو!حالا این حرفا رو ول کن!اسم بچمون رو چی بذاریم؟
-من...من...ه...ههر...
-هری؟!!وااااااای چه اسم قشنگی!!حالا بیا به خواهرم معرفیت کنم!!(و بازو در بازوی هم به سمت پتونیا میرن)
(صچنه آخر:زوم در دهان باز پتونیا تا توی حلق و زبون کوچیکه)
فوفع ما وقع


______________
خوب بود !
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/27 10:14:34
اون کسی باش که هستی یا اون کسی که هستی باش
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر جدید

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

تصویر تغییر اندازه داده شده

نکات تصویر:

داستان این تصویر به دوره کودکی سوروس اسنیپ و لیلی اوانز باز می گردد. لیلی و سوروس در زمین بازی یا شاید هم پارک محدوده بن بست اسپینر آشنا می شوند و لیلی با وجود ماگل زاده بودن، بُعد کوچکی از قدرت جادویی خود را با به پرواز در آوردن گل و درخشیدن آن به سوروس نشان می دهد.
پتونیا اوانز، خواهر لیلی که بر خلاف عقیده خود، آن دو را عجیب و غریب می داند، دور از آنها در آنسوی زمین بازی در حال تاب خوردن است !

شما می توانید این داستان را دستکاری کنید و به شکل دیگه ای بنویسید یا حتی شخصیت های دیگری نیز به آن اضافه کنید. از خلاقیت و تخیل خودتان استفاده کنید !

شخصیت ها: سوروس اسنیپ (9 ساله) - لیلی اوانز (9 ساله) - پتونیا اوانز (10 ساله)
مکان: زمین بازی یا شاید هم پارک بین بن بست اسپینر و محل زندگی خانواده اوانز، واقع در شهر کوک ورث انگلستان.
اشیا: درخت - بوته - گل - تاب - خانه
چهره ها:
سوروس= معمولی و نسبتاً کنجکاو
لیلی= با لبخند
پتونیا= نا معلوم

٭ داستان این صحنه از نظر زمانی در سال 1969 و پیش از تولد هری پاتر و دوران، او رخ داده است، اما شما آزاد و البته ملزم هستید که محتوای این تصویر را بر اساس خلاقیت خود در ژانرهای طنز، جدی، وحشت و ...، تغییر دهید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/23 21:43:25
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/23 21:46:24
No Country for Old Men


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه
این نمایشنامه (تغریبا داستان) رو از روی عکس ننوشتم و ایمد وارم خوشتون بیاد


سرمای هوا نفس هارا سخت می کرد
هرمیون هیچ وقت فکر نمی کرد در همچین موقعیتی قرار گیرد.هری و رون هر دو می لرزیدند و صدای به هم خوردن دندان هایشان هرمیون را نگران تر می کرد.
هری که عینکش را گم کرده بود و به سختی میدید رو به هرمیون کرد و گفت :
به نظرت تا کی قراره اینجا بمونیم؟
رون هم که از شدت یخ زدگی توان حرکت نداشت همانطور پشت به هرمیون با صدایی لرزان اضافه کرد:
بالاخره برای نجات ما میان مه نه؟
هرمیون که از شدت نگرانی اصلا نمی توانست فکر کند داد زد:
ساکت نمی دونم . هیچی نمی دونم
سکوتی سرد میان سه نفر برقرار شد
هرمیون آنقدر از دست خودش عصبانی بود که اصلا نمی توانست موقعیت را سبک سنگین کند
با خودش فکر کرد آیا به دست آوردن یک پیشگویی ، ارزشش را داشت که این گونه در این تنگنا گیر کنند؟
وقتی فمید که شاید دیگر هیچ وقت پدر و مادرش را نبیند با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد و با دستش کوبید روی برف ها
هری آرام دستش را روی شانه هرمیون گذاشت و گفت:
نگران نباش بالاخره نجات پیدا می کنیم . اون فقط یه اتفاق بود
هرمیون که همچنان گریه می کرد گفت:نه باید می دونستم که یواشکی و غیر قانونی وارد شدن به وزارت جادو اونم بخش اسرار با سن زیر هفده سال و در دوران شومی مثل الان چقدر خطرناکه ولی اونقدر وسوسه شده بودم که اصلا توجه نکردم
رون که دیگر داشت وارد حالت توهم می شد به هری کفت:
هری چوبتو بده میخوام آتیش درست کنم
هری عصبانی شد و فریاد زد:
آقای ویزلی اگه داشتم که الان اینجا نبودم
هرمیون با حسرت به تکه های خرد شده پیشگویی اش نگاه کرد و یک تکه از آن را گرفت و پرت کرد و گفت:
هری میتونی داد بزنی؟
هری که این کار را بار ها کرده بود ولی فایده نداشت ، به خاطر هرمیون بار دیگر تا آخرین حد توانش داد زد ولی بی فایده بود .ناگهان باد و بوران شروع شد و هرسه مجبور شدند به هم بچسبند تا حداقل باد آن هارا با خود نبرد
هری گفت: پروفسور اسنیپ از کار و قصد ما خبر داشت نه؟
رون گفت :ولی فکر نکنم بدونه که امروز و اسن ساعت اومدیم و حتی اگه بدونه فکر نکنم احتمال بده که ما اتفاقی برامون افتاده و به جای در قبلی یه در دیگه رو باز کردیمو اگه باز هم یه همچین احتالی بده حداقل فرصت راحت شدن از شر مارو هرگز از دست نمیده نه؟
هرمیون هم موافق بود و سری تکان داد
...
آن ها دیگر نا امید شده بودند
هری ناگهان سرش را بالا آورد و با اینکه درست نمی دید احساس کرد حاله ای سیاه می بیند
توجه هرمیون هم جلب شد و نگاه کرد
از دور یک انسان نمایان شد. هرمیون از خوشحالی دستش را جلوی دهانش آورد ولی وقتی انسان کمی دیگر جلو آمد هرمیون جیغ زد و خواست که بلند شود ولی قدرت نداشت
یک مرگخوار با ماسک معروف مرگخوار ها داشت به آن ها نزدیک می شد
هری که هیچ راهی نداشت گفت:خواهش می کنم کاری با اون ها نداشته باش و اگه منو می خوای باهات میام ولی بذار این دوتا برن
مرگ خاور آرام نزدیک شد و هری را روی دو دستش گذاشت
هری که انگار فلج شده بود ، سرش رو به کنار افتاده بود و در بغل آن مرگخاور فقط می توانست زمین را با وضوح کم ببیند
هری دید که ماسک مرگخوار به زمین افتاد و همان هنگام چشمانش بسته شد
...
چشمانش را که باز کرد متوجه شد که بر روی تختی در درمانگاه هاگوارتز است
پروفسور مک گونگال را دید که خیلی عصبانی است و به او نگاه می کند
پروفسور شروع کرد:به به سلام پاتر می بینم که بازم جون سالم به در بردی!
البته از این بابت خوشحالم ولی می دونی که اگه پروفسور اسنیپ شما رو لو نمی داد من الان سکته کرده بودم؟
یعنی رسوندن خبر مریضی جینی به آقای ویزلی اینقدر مهم بود؟
آخرش هم سر از قسمت اسرار در آوردین و چون راه رو بلد نبودین توی اون در یخ زده افتادین؟
سانش آوردی پاتر. اگه پروفسور اسنیپ شما رو نجات نمی داد الان اینجا نبودی
و بلند شد و رفت
هری گیج شده بود . باورش نمی شد
با خودش گفت : یعنی اسنیپ آن هارا لو نداده بود و برای بقیه یک سری دروغ سر هم کرده بود؟
یعنی آن مرگخوار اسنیپ بود؟
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1392 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که وارد مغازه شدند هری و رون نفس راحتی کشیدند
هری که انگار یه بار سنگین رو از رو دوشش برداشته بودن گفت : اون بیرون جای نفس کشیدن هم نیست ،اینجا چقدر خوبه ،چقدر ساکته
ولی همین که همین حرف رو زد محو نگاه کردن به حیوانات اونجا شد چون هری تابحال به اون مغازه نرفته بود
حتی جغد خودش رو هم هاگرید براش خریده بود
رون داشت موشش رو ناز می کرد تا گازش نگیره
هرمیون که داشت با دقت به حیوونای مغازه نگاه می کرد چشمش به گربه نارنجی و پشمالو افتاد و با ذوق گفت:
واااااای این خیلی با نمکه ، خیلی قشنگه من همینو می خوام !

متصدی فروشگاه که قیافش نگران به نظر می رسید با یه حالت ترس گفت:
انتخابتون خیلی خوبه خانم جوان ولی باید نسبت به این گربه بهتون هشدار بدم که...
هرمیون که خیلی هیجان زده بود زد توی حرفش و با هیجان گفت:
هشدار واسه چی؟گربه به این نازی و آرومی . اندازه صدتا جغد می ارزه!

در همین حال رون که دیگه فکر می کرد موشش آروم شده اونو دست متصدی فروشگاه داد و گفت : تازگیا خیلی تنبل شده ، می خواستم بهش یه تقویت کننده ای چیزی بدین

در طرف دیگه ، هرمیون گربه رو بغل کرده بود و داشت باهاش حرف می زد :
می دونستی که خیلی نازی؟

ولی همین که چشم گربه به رون افتاد مثل جرقه پرید روی سرش و بهش چنگ می انداخت
رون جیغ می کشید و داد میزد : کمک،کمک، وااااااااای موهامو ول کن گربه کثیف ،نه نه نه ولم کن هرررررررررررری کمک یه کاری بکن ...

هری از خنده غش کرده بود و با سختی صداش در اومد: رون قیافت از دور زار می زنه !
هرمیون که ترسیده بود و به شدت نگران گربه اش بود گفت :
رون ولش کن ، موهاشو نکن. داری چنگش میندازی ولش کن ...

متصدی هم که حسابی ترسیده بود با داد و فریاد گفت:
خانم جوان ، من که هشدار داده بودم
هرمیون که سعی می کرد گربه رو از رون جدا کنه گفت:
نه شما چیزی نگفتید! البته من فکر می کنم مشکل از رونه نه از گربه من

هری هم که همچنان می خندید به خودش اومد و رفت که به رون و هرمیون کمک کنه ولی گربه خودشو روی متصدی انداخت
این دفعه صدای رون در اومد :وای نه هری چیکار کردی ؟ موشم موشمو پس بدین الان می کشتش

متصدی هم که داد و فریاد می کرد ،سعی می کرد موش رو دور نگه داره که موش فرار کرد...
هرمیون رفت و گربه رو گرفت و شروع کرد به ناز کردنش و گفت:
وای خدا موهاش ریخته ، رون من تورو نمی بخشم !
رون که داشت می دوید :
برو بابا با اون گربه ی با نمکت . مو واسم نذاشته اون وقت تو به فکر اونی؟ ... هری هری اون موشو بگیر بدو الان در می ره

هری شیرجه رفت و موشو گرفت .لباساش همه خاکی شده بود و با نارضایتی کامل گفت :
هرمیون این گربه نحسه ، عمرا بذارم بیاریش
هرمیون که اصلا اهمیت نمی داد با ناز گفت:
اشتباه می کنی همین الان براش اسم هم انتخاب کردم،کج پا !!!
رون از بدبختی توی سر خودش کوبید و روی زمین ولو شد ...

هرمیون پول رو روی میز متصدی گذاشت ( متصدی هنوز هم داشت از ترس می لرزید)و با گربه اش رفت و جلوی در گفت:
بدویین دیگه عجله کنین !!!
و همین طور که می رفت گربه اش رو ناز می کرد و می گفت:تو بهترین هدیه تولد منی عزیزم

رون و هری نگاهی از روی بدبختی به هم کردند ...


ـــــــــــــــــــــــــ
نسبتاً خوب بود.
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/2/21 11:53:52

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
در فروشگاه باز شد و ه.ر.ه ریختن تو.

هرمیون گفت: سلام خانوم. بی زحمت دو متر پارچه چادری بدین!
صاحب فروشگاه یک ابرویش را بالا برد: اینجا که پارچه فروشی نیست دختر عزیزم.
رون یکی زد پس کله ی هرمیون: مگه عقلت کمه زن؟ نمی بینی اینجا حیوون فروشیه؟! اومدیم اسکاور رو ریکاور کنیما. یادت رفت؟

هرمیون در حالیکه بغض کرده و اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: اوا! دست رو من بلند می کنی؟... مگه خودت نگفتی برات پارچه چادری می خرم. از همونا که هری واسه جینی خریده.
رون دو دستی زد تو سر خودش: ای داد! ای هوار! آخه زن! چجور بگم؟! ندارم! ندارم! ایهاالناس! ندارم! از کجا بیارم هم شکم تو و بچه هاتو سیر کنم هم برات لباس بخرم؟ تورمه! گرونیه! پدرم دراومده! مگه چقدر به من حقوق میدن؟
هرمیون هق هق کنان گفت: همونقدر که به هری میدن! چطور اون پول داره، تو نداری؟
رون: آخه ناقص عقل! وزارتخونه منو با سهمیه ی بابام استخدام کرد. مگه به مدرک فوق دیپلم معدل 12 هاگوارتز چقدر حقوق میدن؟
هرمیون: خب تو هم ادامه میدادی مث هری فوق دکترا می گرفتی. (لازم به ذکر است که هری در اثنای این مکالمه هی به خودش مغرور شده و باد می کرد.)
رون داد زد: من میگم نره تو میگی بدوش؟! بابا! پول ندارم! ن دا رم! از سر قبر بابام بیارم شهریه ی دانشگاه آزاد بدم؟
هرمیون:بشین بخون دولتی قبول شی!
رون:دولتی سخته! باید سهمیه و پارتی داشته باشی. اصلا اینا هر کیو بخوان قبول می کنن. به استعدادایی مثل من بها نمیدن که.
هرمیون:بگو خنگم! تو مخم نمیره! چرا آسمون ریسمون میبافی؟
رون دست برد و کمربندش را باز کرد: نه! تو زبون آدم حالیت نمیشه. باید کتک بخوری تا خر فهم شی!

هرمیون جیغ کشید و فرار کرد و رون هم دنبالش. همه ی مغازه به هم ریخت و قفس ها شکست و انواع و اقسام جک و جانور ریخت توی مغازه. صاحب فروشگاه داد زد:چیکار می کنید؟ اینجا محل کسبه! برید بیرون! اوه... اون زخم روی پیشونی... شما باید آقای پاتر باشید! پسر برگزیده! The boy who lived! پسری که زندگی می کرد! جناب پاتر! خواهش می کنم جلوشونو بگیرید التماس می کنم. مغازم داغون شد!

هری دست برد یقه ی ردایش را تا پایین پاره کرد و لباس آبی و قرمز سوپرمنی اش آشکار شد که رویش حرف H زرد رنگی نقش بسته بود و بعد داد زد: پسر برگزیده در خدمت شماست!
بعد هم چوبدستیش را درآورد و دنبال رون و هرمیون گذاشت: اکسپلیارموس! اکسپلیارموس!

قفس ها همچنان می شکست و انواع جانوران بر سر و روی ه.ر.ه می بارید از جمله یک گربه ی حنایی که روی سر رون افتاد و جلوی دیدش را مسدود کرد که همین مساله باعث شد رون به مدت 10 دقیقه صاحب مغازه را به اشتباه به جای هرمیون زیر مشت و لگد و کمربند، سیاه و کبود کند.

بعد از اینکه رون متوجه اشتباهش شد چارچشمی دنبال هرمیون گشت ولی چون اکسپلیارموس هری باعث شکستن قفس میمون های مووزوزی شده بود و همه جای مغازه پر از میمون مووزوزی بود، پیدا کردن هرمیون کار سختی بود. رون تصمیم گرفت از نزدیک ترین میمون شروع کند به کتک زدن تا به هرمیون برسد ولی ناگهان اکسپلیارموس هری به قفس یک ابوالهول که از سقف آویزان بود خورد و ابوالهول گارامپی افتاد جلوی رون.

ابوالهول: من یک معما دارم که تو باید بهش جواب درست بدی تا بتونی رد بشی و اگه غلط جواب بدی من تو رو میخورم. هوی... هوی... کجا داری میری؟ این غیرقانونیه. از مسابقه ی جام آتش حذف میشی ها! وایسا معما رو جواب بده. هوی... به جان خودم آسونه. قول میدم راهنماییت کنم. ببین... اون چیه که صبح 4تا پا داره، ظهر که میشه...

و به این ترتیب ابوالهول عظیم الجثه هم دوید دنبال رون که معما برایش بخواند. از آن طرف صاحب مغازه که بعد از کتک های رون تازه به هوش آمده بود یک مشت پودر پاشید توی شومینه و از 110 کمک خواست که بلافاصله و از طریق همان شومینه ارتش وزارت وارد عمل شد و نیروهای S.W.A.T کل مغازه را پر کردند و صاحب مغازه زیر دست و پای نیروهای ویژه کاملا له شد و دل و روده اش پخش زمین شد.

هری همچنان اکسپلیارموس میزد که ناگهان پایش به یک میمون مووزوزی یا شاید هم یک هرمیون که از رون کتک خورده بود، گیر کرد و افتاد زمین و زخمش درد گرفت:آخ زخمم! رون فک کنم ولدمورت همین نزدیکیاست. الانه که حمله کنه.

ناگهان در مغازه باز شد و لرد سیاه به همراه نجینی و یک کپه مرگخوار ریختند توی مغازه:ببخشید، شربت سوءهاضمه مخصوص مارهای تبدیل به هورکراکس شده رسید بالاخره؟! این دالاهوف خیلی بدهضم بود سیستم گوارشی نجینی عزیزمو مختل کرده... اینجا چه خبره؟!... افراد! اون یارو قرمز-آبیه که دستش به پیشونیشه کله زخمیه! بکشیدش!

- کجایی زن؟! قیمه قیمه ات می کنم!
- کروشیو!
- ... بعدش شب که میشه 3 تا پا داره!
- خششششش... دشمن در موقعیت ساعت 7 شماست فرمانده! خششش... نه... یه شاخدم مجارستانی به ما حمله کرد. خشششش... نیروی پشتیبانی برامون بفرستید... خششش... خواهش... خرچ خرچ خرچ قورت!
- اکسپلیارموس!
- آواداکداورا! هنوزم نمی تونم بفهمم چطور یه بچه ی یک ساله تونست بزرگ ترین جادوگر قرنو... برو کنار بوزینه!
- بوزینه جد و آبادته! هوی خانوم! کجا رفتی؟ بیا این پارچه چادری ما رو بده تا شوهرم پیدام نکرده.
- آخ! جای زخمم خیلی درد می کنه رون. حس می کنم ولدمورت تصمیم گرفته یه کار بد انجام بده.

و جنگ و دعوا همچنان ادامه داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/2/15 0:25:40

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.