- اما کی بلده روح احضار کنه؟
- من تو یه دوره ای یاد گرفتم!
ویولت این را گفت و سپس سریع به سمت کنار شومینه که آتش آن در حال خاموشی بود رفت و بقیه دنبالش به راه افتادند.
حالا همه کنار شومینه گرد نشسته بودند با لباس های مخصوصی که ویولت به آن ها داده بود.
- ویولت ما باید چی کار کنیم؟
نفس عمیقی کشید و آرام گفت:فقط بشینید و هیچ حرفی نزنید؛ چشماتونو ببندید و تنها به روونا فکر کنید، فکر کنید که روونا کنارتونو و دارید به او نگاه میکنید!هر اتفاقی که افتاد نترسید و صبر کنید...حچشاتونو ببندید...شروع میکنم...
چشمان ریونی ها بسته شد و ویولت کلماتی را دیوانه وار تکرار میکرد بدون اینکه حتی بخواد لحظه ای نفسی تازه کند.
چند دقیقه ای میشد که ویولت همچنان طلسم را زمزمه میکرد، ناگهان مانند سب قبل شیشه ها لرزیدند، آتش شومینه رو به خاموشی رفت و ابر ها آسمان را پوشاندند و روح ظاهر شد.
روونا سرتاسر تالار را شبح گونه دور میزد و میگفت:از من چه میخواهید که به سراغم آمدید؟
کاساندرا با بهترین لحنی که میتوانست گفت:فقط میخواســ...یکی بهش بگه...
لینی این کار را به عهده گرفت:تو باید بهمون کمک کنی و لیسا و گابر رو بفهمونی که واقعی هستی!
روح سر جای خود متوقف شد، هیچ چیز نمیگفت و نگاهش را از یکی به دیگری می دوخت و ناگهان گفت...
>>>این داستان ادامه دارد<<<
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] زير نور ماه! (ریونکلاو)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: امروز ساعت 14:09
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پستها:
705

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

لینی به آرامی به سمت لونا چرخید : ما باید باهاشون صحبت کنیم . ممکنه یه بلایی سرشون بیاد .
لونا متفکرانه پیشانیش را مالید و اخم هایش را در هم کشید : ولی چطوری میشه حالیشون کرد ؟
لینی به شدت به فکر فرو رفت . اوضاع در ریونکلاو وحشتناک بود و از همه بدتر دیگر گابریل و لیسا به آندو اعتماد نداشتند . اگر .. فقط اگر میفهمیدند که مشکل گابر و لیسا بر سر چیست همه چیز حل میشد .
ناگهان لونا بشکنی زد و باعث شد لینی از جایش بپرد : فهمیدم !
لینی با دلخوری گفت : اه چته . ترسوندیم !
لونا با خنده به سمت در حرکت کرد : ما باید همه رو اینجا جمع کنیم . شاید بقیه یه فکری داشته باشن . هان ؟
لینی با تردید گفت : ولی لونا .. لونا صبر کن ای بابا !
تا به خودش بیاید لونا از در بیرون رفته بود . چرا هیچوقت سعی نمیکرد کمی صبر کند ؟
دقایقی بعد ، کنار شومینه . اعضای ریونکلاو به جز گابر و لیسا .
همه چهره ها خواب آلود بود و به وضوح همه ترجیح میدادند به جای لم دادن روی مبل های کنار شومینه در رختخوابشان باشند ولی وقتی لونا تصمیم به انجام میگیرد ، مقاومت در برابر اراده اش و تغییر دادن ِ آن کاری محال است .
بادراد که خمیازه میکشید و در تلاش بود که نگذارد ریش هایش وارد دهانش شود غر غر کنان گفت : الان چه وقته شورا گذاشتنه آآآآ خه لونـــــــــا !
لونا چشم غره ای به بادراد رفت و با عصبانیت گفت : انگار هیچکدومتون حرفای منو جدی نگرفتید . واقعا دلتون میخواد هم بازی پیوز شید !؟
زنوف با بد خلقی گفت : نه ولی الان وقتش ...
لینی به میان حرف او پرید : دقیقا الان وقتشه . ما باید هرچه سریعتر اونا رو قانع کنیم که روونا میخواد ما رو با خودش ببره .
کاساندرا با اخم هایی در هم گفت : نظرتون چیه که روونا رو راضی کنیم تا بره باهاشون صحبت کنه ؟
ویولت به خود لرزید : من ترجیح میدم با یک مامان بزرگ عصبانی صحبت نکنم . پیشنهاد بعدی لطفا !
لونا مشتش را به کف دست دیگرش کوبید : نه . حق با کاسیه . این تنها راه ممکنه . بیاید بریم با روونا صحبت کنیم .
ویولت زیر لب نالید : اوه نه .
ولی چاره ای نبود ، آنها باید با روونا صحبت میکردند ...
-_________________________________--
امیدوارم خیلی افتضاح نبوده باشه !
لونا متفکرانه پیشانیش را مالید و اخم هایش را در هم کشید : ولی چطوری میشه حالیشون کرد ؟
لینی به شدت به فکر فرو رفت . اوضاع در ریونکلاو وحشتناک بود و از همه بدتر دیگر گابریل و لیسا به آندو اعتماد نداشتند . اگر .. فقط اگر میفهمیدند که مشکل گابر و لیسا بر سر چیست همه چیز حل میشد .
ناگهان لونا بشکنی زد و باعث شد لینی از جایش بپرد : فهمیدم !
لینی با دلخوری گفت : اه چته . ترسوندیم !
لونا با خنده به سمت در حرکت کرد : ما باید همه رو اینجا جمع کنیم . شاید بقیه یه فکری داشته باشن . هان ؟
لینی با تردید گفت : ولی لونا .. لونا صبر کن ای بابا !
تا به خودش بیاید لونا از در بیرون رفته بود . چرا هیچوقت سعی نمیکرد کمی صبر کند ؟
دقایقی بعد ، کنار شومینه . اعضای ریونکلاو به جز گابر و لیسا .
همه چهره ها خواب آلود بود و به وضوح همه ترجیح میدادند به جای لم دادن روی مبل های کنار شومینه در رختخوابشان باشند ولی وقتی لونا تصمیم به انجام میگیرد ، مقاومت در برابر اراده اش و تغییر دادن ِ آن کاری محال است .
بادراد که خمیازه میکشید و در تلاش بود که نگذارد ریش هایش وارد دهانش شود غر غر کنان گفت : الان چه وقته شورا گذاشتنه آآآآ خه لونـــــــــا !
لونا چشم غره ای به بادراد رفت و با عصبانیت گفت : انگار هیچکدومتون حرفای منو جدی نگرفتید . واقعا دلتون میخواد هم بازی پیوز شید !؟
زنوف با بد خلقی گفت : نه ولی الان وقتش ...
لینی به میان حرف او پرید : دقیقا الان وقتشه . ما باید هرچه سریعتر اونا رو قانع کنیم که روونا میخواد ما رو با خودش ببره .
کاساندرا با اخم هایی در هم گفت : نظرتون چیه که روونا رو راضی کنیم تا بره باهاشون صحبت کنه ؟
ویولت به خود لرزید : من ترجیح میدم با یک مامان بزرگ عصبانی صحبت نکنم . پیشنهاد بعدی لطفا !
لونا مشتش را به کف دست دیگرش کوبید : نه . حق با کاسیه . این تنها راه ممکنه . بیاید بریم با روونا صحبت کنیم .
ویولت زیر لب نالید : اوه نه .
ولی چاره ای نبود ، آنها باید با روونا صحبت میکردند ...
-_________________________________--
امیدوارم خیلی افتضاح نبوده باشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: امروز ساعت 14:09
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پستها:
705

**سوژه ی جدید**
شب هنگام بود، ستاره ای در آسمان دیده نمیشد، جغد ها با هو هو هایشان باعث ایجاد ترس و وحشت میشدند، بالاترین نقطه ی برج هاگوارتز بچه های ریونکلاو در تالار خود نشسته بودند بدون هیچ حرف و سخنی؛ گویی هیچکدام هم دیگر را نمیشناختند یا شاید هم میل به سخن نداشتند.روابط مانند یک لیوان آب یخ سرد بود.
لینی در کنار شومینه نشسته بود و آهسته با لونا صحبت میکرد:چطوری میتونیم اونا رو با هم آشتی بدیم؟
- وقتی اونا با خود ما هم قهرن میخوای با هم دیگه آشتیشون بدیم؟
- پس چی کار کنیم؟اگه وضع همین جوری پیش بره نابود میشیم!
لونا بدون هیچ حرفی فقط با ناراحتی سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.لینی نگاهی به تالار انداخت و یاد روز هایی افتاد که چه قدر شاد و پر حرف بودند که حتی تا صبح بیدارز میماندند و حرف میزدند.اما حالا به خاطر مسئله ای نه چندان ساده از هم پاشیده اند.
شب ، خوابگاه دختران:
بالاخره شب فرا رسید و همه به خوابی عمیق فرو رفتند، تا نیمه های شب هیچ خبری نبود و همه چیز طبق روال قبلی پیش میرفت که ناگهان در و پنجره ی خوابگاه دختران به شدت باز شد، پرده ها دیوانه وار از این سو به آن سو در اهتزاز بودند ، گویی دستانی قدرتمند و نامرئی در ها را باز کرد و در این هنگام دختران از خواب پریدند.
گابر: باز کدوم دیوونه ای تو صورت من تف کرد؟
- این تف نبود بارون بود احمق!
آسمان غرشی کرد و ابر های سیاه و تیره سراسر آسمان را فرا گرفت، همه با حیرت به پنجره ی بزرگ خیره نگاه میکردند که ناگهان هیکلی سفید رنگ از پنجره وارد خوابگاه شد.صورتی آشنا داشت و همگی دانستند که او کسی نیست جز روونا ریونکلاو!
- روونا؟!خواب میبینم؟
روح شروع به صحبت کردن کرد:روح روونا از نوه هایش دلگیر و خشمگین است!اگر تا چند روز دیگر همه چیز به شکل خود در نیاید همه ی شما را همراه خود خواهم برد!
روح رفت و در همین هنگام لینی و لونا وارد خوابگاه شدند.
- پس کار شماها بود این کار مسخره؟
لینی با خواب آلودگی گفت:چی کار ما بود؟
- همین جریان روح روونا دیگه!
لونا:نه ما داشتیم نقشه ای میکشیدیم تا شماها رو آشتی بدیم روح روونا چیه؟
لیسا با یه جهش از تختش بیرون اومد و گفت:واقعا کارتون مسخرس اصلا حوصله ی این کارا رو ندارم و میخوام بخوابم!
لینی که قضیه را فهمیده بود سراسیمه گفت:اون به شما چی گفت؟!
گابر با عصبانیت: در واقع شما به ما گفتید اگه با هم آشتی نکنیم روونا ما رو با خودش میبره!
لینی و لونا با وحشت به یکدیگر نگاه کردند ، چه بر سر آن ها می آمد؟
شب هنگام بود، ستاره ای در آسمان دیده نمیشد، جغد ها با هو هو هایشان باعث ایجاد ترس و وحشت میشدند، بالاترین نقطه ی برج هاگوارتز بچه های ریونکلاو در تالار خود نشسته بودند بدون هیچ حرف و سخنی؛ گویی هیچکدام هم دیگر را نمیشناختند یا شاید هم میل به سخن نداشتند.روابط مانند یک لیوان آب یخ سرد بود.
لینی در کنار شومینه نشسته بود و آهسته با لونا صحبت میکرد:چطوری میتونیم اونا رو با هم آشتی بدیم؟
- وقتی اونا با خود ما هم قهرن میخوای با هم دیگه آشتیشون بدیم؟
- پس چی کار کنیم؟اگه وضع همین جوری پیش بره نابود میشیم!
لونا بدون هیچ حرفی فقط با ناراحتی سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.لینی نگاهی به تالار انداخت و یاد روز هایی افتاد که چه قدر شاد و پر حرف بودند که حتی تا صبح بیدارز میماندند و حرف میزدند.اما حالا به خاطر مسئله ای نه چندان ساده از هم پاشیده اند.
شب ، خوابگاه دختران:
بالاخره شب فرا رسید و همه به خوابی عمیق فرو رفتند، تا نیمه های شب هیچ خبری نبود و همه چیز طبق روال قبلی پیش میرفت که ناگهان در و پنجره ی خوابگاه دختران به شدت باز شد، پرده ها دیوانه وار از این سو به آن سو در اهتزاز بودند ، گویی دستانی قدرتمند و نامرئی در ها را باز کرد و در این هنگام دختران از خواب پریدند.
گابر: باز کدوم دیوونه ای تو صورت من تف کرد؟
- این تف نبود بارون بود احمق!
آسمان غرشی کرد و ابر های سیاه و تیره سراسر آسمان را فرا گرفت، همه با حیرت به پنجره ی بزرگ خیره نگاه میکردند که ناگهان هیکلی سفید رنگ از پنجره وارد خوابگاه شد.صورتی آشنا داشت و همگی دانستند که او کسی نیست جز روونا ریونکلاو!
- روونا؟!خواب میبینم؟
روح شروع به صحبت کردن کرد:روح روونا از نوه هایش دلگیر و خشمگین است!اگر تا چند روز دیگر همه چیز به شکل خود در نیاید همه ی شما را همراه خود خواهم برد!
روح رفت و در همین هنگام لینی و لونا وارد خوابگاه شدند.
- پس کار شماها بود این کار مسخره؟
لینی با خواب آلودگی گفت:چی کار ما بود؟
- همین جریان روح روونا دیگه!
لونا:نه ما داشتیم نقشه ای میکشیدیم تا شماها رو آشتی بدیم روح روونا چیه؟
لیسا با یه جهش از تختش بیرون اومد و گفت:واقعا کارتون مسخرس اصلا حوصله ی این کارا رو ندارم و میخوام بخوابم!
لینی که قضیه را فهمیده بود سراسیمه گفت:اون به شما چی گفت؟!
گابر با عصبانیت: در واقع شما به ما گفتید اگه با هم آشتی نکنیم روونا ما رو با خودش میبره!
لینی و لونا با وحشت به یکدیگر نگاه کردند ، چه بر سر آن ها می آمد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

تالار ریون:
دقایقی به مشاهده ی خاطره ی آن روز پرداختند و سرانجام بیدل گفت: هی نگاه کنین آرنولد و آلفرد دارن از ما دور میشن.
همگی به دنبال آن ها به راه افتادند و در کمال تعجب دیدند که آن ها به هیچ وجه از یکدیگر جدا نشدند و تا آخر با یکدیگر بودند تا اینکه آلفرد ایستاد و گفت: یه چیزی اونجاس!
آرنولد به انگشت آلفرد نگاهی انداخت و راه آن را دنبال کرد و به گرگی رسید که یکراست به سمت ریونیا میرفت.
آلفرد با نگرانی گفت: اون داره میرن طرف ریونیا درسته؟
آرنولد آب دهانش را قورت داد و گفت: باید بریم جلوشو بگیریم.
- اما چه طوری؟
- با من بیا!
آلفرد به دنبال آرنولد به دنبال گرگ رفتند. درست حدس زده بودند و گرگ هر لحظه به ریونیا نزدیک تر میشد.
آرنولد بلافاصله سنگی را از روی زمین برداشت و به طرف گرگ پرتاب کرد و بلافاصله پشت درخت پنهان شد.
گرگ رویش را از سمت ریونیا برگرداند و یکراست به سمت آن دو آمد.
آلفرد و آرنولد ، هر دو دستپاچه نگاهی به هم کردند و با بیشترین سرعتی که میتوانستند دویدند و خود را از گرگ دور کردند.
بلافاصله همه ی آن ها از خاطره خارج شدند و در تالار ریون نمایان شدند.
- چون خاطره ی من بود و فاصله ی اونا ازمون زیاد بود نتونستیم ببینیمشون که کجا میرن.
لونا دستی به چانه اش کشید و گفت: پس اگه اونا نبودن کی بوده؟
زنوف دستش را بالا برد و گفت: اون اصلا گرگ نبود ، من به بدنش با دقت نگاه کردم اون یه گرگ واقعی بود نه گرگینه!
- پس چه طور آرنولد و آلفرد زخمی برگشتن؟
- اهمیتی داره؟
در همان لحظه در تالار باز شد و پروفسور مک گونگال و پروفسور دامبلدور وارد تالار شدند.
اعضای ریون متعجب به آن ها خیره شدند.
آلبوس دامبلدور دستانش را باز کرد و گفت: تبریک میگم! شما تونستین خیلی خوب نقشتونو بازی کنین! اصلا فکر نمیکردیم به این خوبی بتونین کارتونو انجام بدین. شما تونستین ماجرارو بدون اینکه خودتونم بدونین درست انجام بدین ، به همه ی قسمت های ماجرا دقت کردین و عاقلانه ترین راه رو کردین. بحق با پروفسور مک گونگال بود ، ریونیا به دلیل باهوش بودن در این موارد خیلی مورد نیازن!
سپس با مشاهده ی قیافه ی متعجب ریونیا اضافه کرد: در ضمن اون قدح من رو هم پس بدین متشکر میشم!
* پایان سوژه *
دقایقی به مشاهده ی خاطره ی آن روز پرداختند و سرانجام بیدل گفت: هی نگاه کنین آرنولد و آلفرد دارن از ما دور میشن.
همگی به دنبال آن ها به راه افتادند و در کمال تعجب دیدند که آن ها به هیچ وجه از یکدیگر جدا نشدند و تا آخر با یکدیگر بودند تا اینکه آلفرد ایستاد و گفت: یه چیزی اونجاس!
آرنولد به انگشت آلفرد نگاهی انداخت و راه آن را دنبال کرد و به گرگی رسید که یکراست به سمت ریونیا میرفت.
آلفرد با نگرانی گفت: اون داره میرن طرف ریونیا درسته؟
آرنولد آب دهانش را قورت داد و گفت: باید بریم جلوشو بگیریم.
- اما چه طوری؟
- با من بیا!
آلفرد به دنبال آرنولد به دنبال گرگ رفتند. درست حدس زده بودند و گرگ هر لحظه به ریونیا نزدیک تر میشد.
آرنولد بلافاصله سنگی را از روی زمین برداشت و به طرف گرگ پرتاب کرد و بلافاصله پشت درخت پنهان شد.
گرگ رویش را از سمت ریونیا برگرداند و یکراست به سمت آن دو آمد.
آلفرد و آرنولد ، هر دو دستپاچه نگاهی به هم کردند و با بیشترین سرعتی که میتوانستند دویدند و خود را از گرگ دور کردند.
بلافاصله همه ی آن ها از خاطره خارج شدند و در تالار ریون نمایان شدند.
- چون خاطره ی من بود و فاصله ی اونا ازمون زیاد بود نتونستیم ببینیمشون که کجا میرن.
لونا دستی به چانه اش کشید و گفت: پس اگه اونا نبودن کی بوده؟
زنوف دستش را بالا برد و گفت: اون اصلا گرگ نبود ، من به بدنش با دقت نگاه کردم اون یه گرگ واقعی بود نه گرگینه!
- پس چه طور آرنولد و آلفرد زخمی برگشتن؟
- اهمیتی داره؟
در همان لحظه در تالار باز شد و پروفسور مک گونگال و پروفسور دامبلدور وارد تالار شدند.
اعضای ریون متعجب به آن ها خیره شدند.
آلبوس دامبلدور دستانش را باز کرد و گفت: تبریک میگم! شما تونستین خیلی خوب نقشتونو بازی کنین! اصلا فکر نمیکردیم به این خوبی بتونین کارتونو انجام بدین. شما تونستین ماجرارو بدون اینکه خودتونم بدونین درست انجام بدین ، به همه ی قسمت های ماجرا دقت کردین و عاقلانه ترین راه رو کردین. بحق با پروفسور مک گونگال بود ، ریونیا به دلیل باهوش بودن در این موارد خیلی مورد نیازن!
سپس با مشاهده ی قیافه ی متعجب ریونیا اضافه کرد: در ضمن اون قدح من رو هم پس بدین متشکر میشم!
* پایان سوژه *
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: امروز ساعت 14:09
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پستها:
705

اهم...چند بار قدح برداشته میشه؟خب من از پست بیدل شروع میکنم،مثلا قدحه یه بار برداشته شده
________
- بچه ها بادراد اومد پاشید قدحم تو دستشه!
بچه های ریونی با شوق و ذوق فراوانی دم در منتظر بادراد شدن و بعد از چند ثانیه بادراد با صورتی خندان همراه با قدح وارد شد.
میز گرد خرخونا:
کاساندرا و لیسا به سرعت میزگرد را از درون انباری بیرون کشیدند و بادراد قدح را روی میز گذاشت.
- یه سوال!ما باید همگی برین تو خاطره؟!
- آره،ینی خب نه!کی داوطلبه بیرون منتظر باشه؟
-من!
گابر این پیشنهاد را داد و در حالی که داشت به سمت در میرفت گفت:من مواظبم تا کسی نیاد تو تالار و شماها هم زود برید و بیاید.
بعد از رفتن گابریل همگی چوبدستی هایشان را برداشتند و آن را به آرامی وارد قدح کردند!ناگهان دنیا در مقابل همه تیره و تار شد و بالاخره آن ها در دفتر دامبلدور خود را یافتند!
دامبلدور در حال پاک کردن عینکش بود و ظاهرا در حال صحبت کردن با شخصی بود،ریونی ها رویشان را برگرداندن و پروفسور مک گونگال را دیدند.
- کار نمایش به کجا پیش میره؟
- عالیه!بچه ها کارشون حرف نداره!
هیچ کدوم از ریونی ها نمیدانستند دامبلدور و مک گونگال در حال صحبت کردن در مورد چه هستند، اهمیتی هم به این موضوع نمیدادند که زنوف دست بیدل را گرفت و گفت:همگی به سمت گرگه!
پس همگی دویدند تا شاید وقت از دستشان نگریزد و سپس در همان محل پنهان شدند و خود را دیدند که در حال صحبت کردن هستند....

________
- بچه ها بادراد اومد پاشید قدحم تو دستشه!
بچه های ریونی با شوق و ذوق فراوانی دم در منتظر بادراد شدن و بعد از چند ثانیه بادراد با صورتی خندان همراه با قدح وارد شد.
میز گرد خرخونا:
کاساندرا و لیسا به سرعت میزگرد را از درون انباری بیرون کشیدند و بادراد قدح را روی میز گذاشت.
- یه سوال!ما باید همگی برین تو خاطره؟!
- آره،ینی خب نه!کی داوطلبه بیرون منتظر باشه؟
-من!
گابر این پیشنهاد را داد و در حالی که داشت به سمت در میرفت گفت:من مواظبم تا کسی نیاد تو تالار و شماها هم زود برید و بیاید.
بعد از رفتن گابریل همگی چوبدستی هایشان را برداشتند و آن را به آرامی وارد قدح کردند!ناگهان دنیا در مقابل همه تیره و تار شد و بالاخره آن ها در دفتر دامبلدور خود را یافتند!
دامبلدور در حال پاک کردن عینکش بود و ظاهرا در حال صحبت کردن با شخصی بود،ریونی ها رویشان را برگرداندن و پروفسور مک گونگال را دیدند.
- کار نمایش به کجا پیش میره؟
- عالیه!بچه ها کارشون حرف نداره!
هیچ کدوم از ریونی ها نمیدانستند دامبلدور و مک گونگال در حال صحبت کردن در مورد چه هستند، اهمیتی هم به این موضوع نمیدادند که زنوف دست بیدل را گرفت و گفت:همگی به سمت گرگه!
پس همگی دویدند تا شاید وقت از دستشان نگریزد و سپس در همان محل پنهان شدند و خود را دیدند که در حال صحبت کردن هستند....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !
جزئیات کاربر

تالار ریون
لونا:ما با ید تو این مدت که دامبلدور نیست کاری بکنیم.
کاندریسا:بادراد تو باید بازم بری و قده بیاری
بادراد:کاره سختیه
بیدل:ولی ممکنه
و همه به فکر فرو رفتن ...پس از چند دقیقه بادراد گفت:باشه من فردا می رم ویا با قده بر می گردم یا خودمم بر نمی گردم.
بکس ریون:
لیلی:نمی خواد گریه کنین برین بخوابین دیر وقته، لطفا.
بیدل وبادراد نفرات اول دست در گردن هم به سوی رخت خواب رفتند و پشت سر انها بقیه بکس کم کم رفتند بخوابند.
فردا
بادراد صبح پاشد و به سمت دفتر دامبلدور به راه افتاد به در اتاق رسید وگفت :گوسفند پشگل خور
در باصدای غیژی باز شد بادراد به دا خل رفت به سرعت به سمت قده رفت و انرا برداشت که نا گهان فهمید کسی داره به سمت در می یاد تمام استخوان هایش شروع به لرزه کرد ولی به سرعت جستی زدو رفت زیر میز دانبلدور که دید دانبلدور با خستگی وارد اتاق شد و شروع کرد به عوض کردن لباسهایش بادراد از این صحنه چشم برداشت وبه در نگرست باید کاری می کرد به قده که در کنارش بود نگاه کرد و فکری به ذهنش رسید چوبش را در اورد به سمت مدیر گرفت واو را بی هوش کرد و قتی مدیر روی زمین بیهوش افتاده بود حافظه اش را تغییر داد که مدیر فکر کند از شدت خستگی روی زمین افتاده.
بادراد قده را بر داشت واز دفتر خوارج شد و به سمت تالار به حرکت در امد.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
برای اولین بار همشو جدی نوشتم
لونا:ما با ید تو این مدت که دامبلدور نیست کاری بکنیم.
کاندریسا:بادراد تو باید بازم بری و قده بیاری
بادراد:کاره سختیه
بیدل:ولی ممکنه
و همه به فکر فرو رفتن ...پس از چند دقیقه بادراد گفت:باشه من فردا می رم ویا با قده بر می گردم یا خودمم بر نمی گردم.
بکس ریون:

لیلی:نمی خواد گریه کنین برین بخوابین دیر وقته، لطفا.
بیدل وبادراد نفرات اول دست در گردن هم به سوی رخت خواب رفتند و پشت سر انها بقیه بکس کم کم رفتند بخوابند.
فردا
بادراد صبح پاشد و به سمت دفتر دامبلدور به راه افتاد به در اتاق رسید وگفت :گوسفند پشگل خور
در باصدای غیژی باز شد بادراد به دا خل رفت به سرعت به سمت قده رفت و انرا برداشت که نا گهان فهمید کسی داره به سمت در می یاد تمام استخوان هایش شروع به لرزه کرد ولی به سرعت جستی زدو رفت زیر میز دانبلدور که دید دانبلدور با خستگی وارد اتاق شد و شروع کرد به عوض کردن لباسهایش بادراد از این صحنه چشم برداشت وبه در نگرست باید کاری می کرد به قده که در کنارش بود نگاه کرد و فکری به ذهنش رسید چوبش را در اورد به سمت مدیر گرفت واو را بی هوش کرد و قتی مدیر روی زمین بیهوش افتاده بود حافظه اش را تغییر داد که مدیر فکر کند از شدت خستگی روی زمین افتاده.
بادراد قده را بر داشت واز دفتر خوارج شد و به سمت تالار به حرکت در امد.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
برای اولین بار همشو جدی نوشتم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
دست خود ز جان شس�
جزئیات کاربر

دوستان تکرار میکنم! این تاپیک جدی نویسیه و جدی رو معمولا به زبان کتابی مینویسن و از شوخی توش پرهیز میکنن!
^^^^^^^^
بادراد به همراه کاساندرا دو روز تمام را جلوی مجسمه ی دفتر دامبلدور قائم شدند تا بالاخره توانستند رمز را پیدا کنند.
تالار ریون:
- این طور که معلومه دامبلدور تلپ شده مدرسه. باو نمیخواد یعنی بره بیرون از مدرسه یکم بگرده؟
در همان لحظه در تالار باز شد و لیسا با عجله داخل شد و گفت: همین الان از یکی از اساتید شنیدم که دامبلدور امروز عصر برای کاری داره به مدت سه روز میره میتونیم فردا صبح نقشه رو عملی کنیم!
صبح روز بعد ، جلوی در دفتر دامبلدور:
بادراد رو به آیدن گفت: من و کاساندرا میریم که قدح رو کش بریم تو هم اینجا نگهبانی بده مواظب باش کسی نیاد. اگه کسی اومد سوت بزن. ببینم تو سوت زدن بلدی؟
آیدن دستشو بالا برد و گفت: آره آره مطمئن باش.
درون دفتر:
- بذار ببینم ، ما اصلا نمیدونیم دامبلدور ممکنه کجا گذاشته باشه. ولی احتمالا توی یکی از کمداس ، بپر بریم بگردیم.
هر دو مشغول شدند و در تک تک کمدها را باز کردند و نگاهی درون آن انداختند.
- ســـــــــــــــــوت
کاساندرا بلافاصله ایستاد و گفت: صدای سوت بود ، وای این یعنی یکی داره میاد.
هر دو بلافاصله پریدند درون کمدی که پر از پرونده بود و به زور در را روی خود بستند و منتظر ماندند.
مک گونگال وارد دفتر شد و نگاهی به اطراف انداخت.
- اه حالا این دامبلدورم وقتش پاییده بره با دوستای قدیمیش جشن بگیره. پرونده ها به چه دردش میخوره؟
مک گونگال کمی فکر کرد و بعد به سمت کمدی که دقیقا کنار کمد بادراد و کاساندرا قرار داشت رفت و آن را باز کرد.
- پــــــــــــــــق!
بلافاصله با باز شدن در کمد یک خروار پرونده از درون کمد به بیرون ریخت و مک گونگال در زیر آن ها مدفون شد!
بادراد و کاساندرا که از لای در شاهد ماجرا بودند با تکان سری به یکدیگر فهماندند که الان وقتش است.
هردو با عجله از کمد خارج شدند و به سمت در رفتند.
در همان لحظه مک گونگال توانست از زیر پرونده ها خودش را نجات دهد.
بادراد و کاساندرا آب دهانشان را قورت دادند و به او خیره شدند. اما مک گونگال که پشتش به آن ها بود خم شد تا بقیه ی کتاب ها را بردارد و بدینوسیله بادراد و کاساندرا از دفتر خارج شدند و همراه آیدن به تالار برگشتند!
****
من بلد نیستم جدی این طوری بنویسم پیلیز عق نزنین!
^^^^^^^^
بادراد به همراه کاساندرا دو روز تمام را جلوی مجسمه ی دفتر دامبلدور قائم شدند تا بالاخره توانستند رمز را پیدا کنند.
تالار ریون:
- این طور که معلومه دامبلدور تلپ شده مدرسه. باو نمیخواد یعنی بره بیرون از مدرسه یکم بگرده؟
در همان لحظه در تالار باز شد و لیسا با عجله داخل شد و گفت: همین الان از یکی از اساتید شنیدم که دامبلدور امروز عصر برای کاری داره به مدت سه روز میره میتونیم فردا صبح نقشه رو عملی کنیم!
صبح روز بعد ، جلوی در دفتر دامبلدور:
بادراد رو به آیدن گفت: من و کاساندرا میریم که قدح رو کش بریم تو هم اینجا نگهبانی بده مواظب باش کسی نیاد. اگه کسی اومد سوت بزن. ببینم تو سوت زدن بلدی؟
آیدن دستشو بالا برد و گفت: آره آره مطمئن باش.
درون دفتر:
- بذار ببینم ، ما اصلا نمیدونیم دامبلدور ممکنه کجا گذاشته باشه. ولی احتمالا توی یکی از کمداس ، بپر بریم بگردیم.
هر دو مشغول شدند و در تک تک کمدها را باز کردند و نگاهی درون آن انداختند.
- ســـــــــــــــــوت
کاساندرا بلافاصله ایستاد و گفت: صدای سوت بود ، وای این یعنی یکی داره میاد.
هر دو بلافاصله پریدند درون کمدی که پر از پرونده بود و به زور در را روی خود بستند و منتظر ماندند.
مک گونگال وارد دفتر شد و نگاهی به اطراف انداخت.
- اه حالا این دامبلدورم وقتش پاییده بره با دوستای قدیمیش جشن بگیره. پرونده ها به چه دردش میخوره؟
مک گونگال کمی فکر کرد و بعد به سمت کمدی که دقیقا کنار کمد بادراد و کاساندرا قرار داشت رفت و آن را باز کرد.
- پــــــــــــــــق!
بلافاصله با باز شدن در کمد یک خروار پرونده از درون کمد به بیرون ریخت و مک گونگال در زیر آن ها مدفون شد!
بادراد و کاساندرا که از لای در شاهد ماجرا بودند با تکان سری به یکدیگر فهماندند که الان وقتش است.
هردو با عجله از کمد خارج شدند و به سمت در رفتند.
در همان لحظه مک گونگال توانست از زیر پرونده ها خودش را نجات دهد.
بادراد و کاساندرا آب دهانشان را قورت دادند و به او خیره شدند. اما مک گونگال که پشتش به آن ها بود خم شد تا بقیه ی کتاب ها را بردارد و بدینوسیله بادراد و کاساندرا از دفتر خارج شدند و همراه آیدن به تالار برگشتند!
****
من بلد نیستم جدی این طوری بنویسم پیلیز عق نزنین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بیدل:این کارا چیزی رو ثابت نمی کنه
بکس ریون:
پس چی کار کنیم
بیدل:یه فکر بی برو بر گرد دارم که دقیقا همه چیز رو مشخص میکنه
بادراد:ایول بیدل تو سالی یک بار فکر تو به کار می ندازی ازش یه چیزایی در می یاد.
بیدل:
لونا:بگو تا نکشتمت
بیدل با دست پاچگی از عواقب کارش:... خوب ما با ید ... چیزه قده تو دفتر داملدور و کشبریم.
بکس ریون:
لیلی:خوب جناب اقای متفکر بگو واسه چی همچین کاری بکنیم
بیدل:ها ما می ریم تو خاطره اون شب و بادقت همه جارو نگا می کنیم و از همه چیزو میفهمیم
لونا:پسر تو مهشرش
بادراد:می خامت
بکس ریون:
لیلی:یه دونه ای
ولیلی می پره بقل بیدل وبچه ها بادرادو مامور می کنن بره قده
دانبلدور و کش بره شانسشون دانبلدورم مدرسه نیست.
پشت صحنه:
بیدل و لیلی همچنان::banana:
لونا:
بکس ریون:
پس چی کار کنیمبیدل:یه فکر بی برو بر گرد دارم که دقیقا همه چیز رو مشخص میکنه
بادراد:ایول بیدل تو سالی یک بار فکر تو به کار می ندازی ازش یه چیزایی در می یاد.
بیدل:

لونا:بگو تا نکشتمت
بیدل با دست پاچگی از عواقب کارش:... خوب ما با ید ... چیزه قده تو دفتر داملدور و کشبریم.
بکس ریون:

لیلی:خوب جناب اقای متفکر بگو واسه چی همچین کاری بکنیم
بیدل:ها ما می ریم تو خاطره اون شب و بادقت همه جارو نگا می کنیم و از همه چیزو میفهمیم
لونا:پسر تو مهشرش
بادراد:می خامت

بکس ریون:

لیلی:یه دونه ای
ولیلی می پره بقل بیدل وبچه ها بادرادو مامور می کنن بره قده
دانبلدور و کش بره شانسشون دانبلدورم مدرسه نیست.
پشت صحنه:
بیدل و لیلی همچنان::banana:
لونا:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
دست خود ز جان شس�
جزئیات کاربر

- حالا لولوخورخوره از کجا گیر بیاریم؟
-
- اممم خب شاید بتونیم از پروفسور مک گونگال کمک بگیریم. لیسا پروفسور مک گونگال تورو خیلی دوس داره این وظیفه به عهده توئه که بری و باهاش صحبت کنی.
لیسا با خوش حالی از روی مبل پایین پرید و گفت: نگران نباشین ، من کارمو خوب بلدم.
دفتر اساتید:
لیسا جلوی دفتر اساتید ایستاده بود و مرتب حرفی را که قرار بود به پروفسور بگوید را در ذهن با خود تکرار میکرد.
در دفتر باز شد و پروفسور مک گونگال با قدم هایی کشیده از دفتر خارج شد. نگاهی به لیسا انداخت و گفت:
- عزیزم کاری داشتی که اومدی اینجا؟
لیسا گلویش را صاف کرد و آماده ی گفتن شد: اممم پروفسور راستشو بخواین من میخوام بر روی مسئله ی مهمی یه تحقیق انجام بدم و برای این کار به یه لولوخورخوره احتیاج دارم. شما میتونین به من یه لولوخورخوره قرض بدین؟
پروفسور مک گونگال با دستش عینکش را صاف کرد و گفت: قرض بدم؟ مگه لولوخورخوره دارم که بخوام قرض بدم؟
لیسا که گیج شده بود گفت: نمیتونین برام تهیه کنین؟ آخه من باید حتما در این مورد تحقیق کـ...
- دوشیزه تورپین لولوخورخوره دم دست ما که نریخته. پیدا کردن اون خیلی مشکله ، متاسفم از دست من کاری بر نمیاد.
لیسا که کاملا نا امید شده بود گفت: باشه ممنونم.
و سرش را پایین انداخت و به سمت تالار ریون حرکت کرد. در راه به این موضوع فکر میکرد که حالا باید چه کنند که ...
- هی کی اونجاست؟
کمدی که جاروهای مدرسه درون آن قرار داشت به طرز عجیبی در حال حرکت بود. لیسا کمی فکر کرد و بعد با حالت
به کمد نزدیک شد.
تالار ریون:
اعضای ریون با خوش حالی در گوشه ای نشسته بودند و آلفرد و آرنولد هم در میان آن ها بودند.
لیلی جلوی همه ایستاد و گفت: به لطف لیسا تونستیم یه لولوخورخوره پیدا کنیم و گفتیم الان که تعطیلاته میتونیم یه سرگرمی برای خودمون داشته باشیم.
لونا هم به پبروی از لیلی اضافه کرد: یکم با لولوخورخوره کار میکنیم ، جالبه نه؟ تازه بابای من میگفتش که شامپیتون هایی (!) درون سلول های لولوخورخوره وجود داره که بسیار معدنی و با ارزش هستن.
- ایول دختر خودمه ، خب حالا که بحث به اینجا کشیده شد میخوام بیشتر توضیح بدم در این مورد.
زنوف خواست بلند شود و توضیح دهد که لیلی گفت: من کاملا درک میکنم که اعضای ریون مشتاق شنیدن در مورد شامکولی ...
- شامپیتون!
- خیله خب همونی که تو میگی. اما الان فرصت استفاده از لولوخور خوره س من اول میرم!
زنوف و لونا با ناراحتی برای جلوگیری از شکوفا شدن مخشان به دیگران پیوستند که با لولوخورخوره کار کنند.
دقایقی بعد:
همه در حالی که خنده ای بر لبانشان بود عقب رفتند تا اینبار آرنولد جلو برود.
آرنولد جلوی لولوخورخوره ایستاد و بلافاصله لولوخورخوره تبدیل به ماری کبری شد و ...
چند دیقه بعدتر:
همه مطمئن بودند که اینبار لولوخورخوره در مقابل آلفرد تبدیل به قرص کامل ماه میشود. آلفرد یک قدم جلو رفت و بلافاصله لولوخورخوره دور خود چرخید و تبدیل به یک ... ( خب به ذهنم نمیرسه! )
همان شب:
لیلی قدم زنان گفت: باید یکی از اونا باشه اما احتمالا اون چیزی که امروز لولوخورخوره هه تبدیل بهش شد چیزی بود که اونا بیشتر از گرگینه شدن براشون وحشت زا بوده با این وجود باید چی کار کنیم؟
آیدن هیزمی درون شومینه انداخت و گفت: باید راه دیگه ای رو امتحان کنیم.
- مثلا چی؟
- میگیم میخوایم نمایشی برگزار کنیم. حالا یه نمایشنامه مینویسیم ، مهم ترین چیز اینه که توش نقش گرگ وجود داشته باشه و اون دو تا رو برای این نقش انتخاب میکنیم!
- اونی که گرگینه س از این کار خودداری میکنه چون اصلا گرگ بودن رو دوست نداره!
- عالیه!
-

- اممم خب شاید بتونیم از پروفسور مک گونگال کمک بگیریم. لیسا پروفسور مک گونگال تورو خیلی دوس داره این وظیفه به عهده توئه که بری و باهاش صحبت کنی.
لیسا با خوش حالی از روی مبل پایین پرید و گفت: نگران نباشین ، من کارمو خوب بلدم.

دفتر اساتید:
لیسا جلوی دفتر اساتید ایستاده بود و مرتب حرفی را که قرار بود به پروفسور بگوید را در ذهن با خود تکرار میکرد.
در دفتر باز شد و پروفسور مک گونگال با قدم هایی کشیده از دفتر خارج شد. نگاهی به لیسا انداخت و گفت:
- عزیزم کاری داشتی که اومدی اینجا؟
لیسا گلویش را صاف کرد و آماده ی گفتن شد: اممم پروفسور راستشو بخواین من میخوام بر روی مسئله ی مهمی یه تحقیق انجام بدم و برای این کار به یه لولوخورخوره احتیاج دارم. شما میتونین به من یه لولوخورخوره قرض بدین؟
پروفسور مک گونگال با دستش عینکش را صاف کرد و گفت: قرض بدم؟ مگه لولوخورخوره دارم که بخوام قرض بدم؟
لیسا که گیج شده بود گفت: نمیتونین برام تهیه کنین؟ آخه من باید حتما در این مورد تحقیق کـ...
- دوشیزه تورپین لولوخورخوره دم دست ما که نریخته. پیدا کردن اون خیلی مشکله ، متاسفم از دست من کاری بر نمیاد.
لیسا که کاملا نا امید شده بود گفت: باشه ممنونم.
و سرش را پایین انداخت و به سمت تالار ریون حرکت کرد. در راه به این موضوع فکر میکرد که حالا باید چه کنند که ...
- هی کی اونجاست؟
کمدی که جاروهای مدرسه درون آن قرار داشت به طرز عجیبی در حال حرکت بود. لیسا کمی فکر کرد و بعد با حالت
به کمد نزدیک شد.تالار ریون:
اعضای ریون با خوش حالی در گوشه ای نشسته بودند و آلفرد و آرنولد هم در میان آن ها بودند.
لیلی جلوی همه ایستاد و گفت: به لطف لیسا تونستیم یه لولوخورخوره پیدا کنیم و گفتیم الان که تعطیلاته میتونیم یه سرگرمی برای خودمون داشته باشیم.
لونا هم به پبروی از لیلی اضافه کرد: یکم با لولوخورخوره کار میکنیم ، جالبه نه؟ تازه بابای من میگفتش که شامپیتون هایی (!) درون سلول های لولوخورخوره وجود داره که بسیار معدنی و با ارزش هستن.

- ایول دختر خودمه ، خب حالا که بحث به اینجا کشیده شد میخوام بیشتر توضیح بدم در این مورد.
زنوف خواست بلند شود و توضیح دهد که لیلی گفت: من کاملا درک میکنم که اعضای ریون مشتاق شنیدن در مورد شامکولی ...
- شامپیتون!
- خیله خب همونی که تو میگی. اما الان فرصت استفاده از لولوخور خوره س من اول میرم!
زنوف و لونا با ناراحتی برای جلوگیری از شکوفا شدن مخشان به دیگران پیوستند که با لولوخورخوره کار کنند.
دقایقی بعد:
همه در حالی که خنده ای بر لبانشان بود عقب رفتند تا اینبار آرنولد جلو برود.
آرنولد جلوی لولوخورخوره ایستاد و بلافاصله لولوخورخوره تبدیل به ماری کبری شد و ...
چند دیقه بعدتر:
همه مطمئن بودند که اینبار لولوخورخوره در مقابل آلفرد تبدیل به قرص کامل ماه میشود. آلفرد یک قدم جلو رفت و بلافاصله لولوخورخوره دور خود چرخید و تبدیل به یک ... ( خب به ذهنم نمیرسه! )
همان شب:
لیلی قدم زنان گفت: باید یکی از اونا باشه اما احتمالا اون چیزی که امروز لولوخورخوره هه تبدیل بهش شد چیزی بود که اونا بیشتر از گرگینه شدن براشون وحشت زا بوده با این وجود باید چی کار کنیم؟
آیدن هیزمی درون شومینه انداخت و گفت: باید راه دیگه ای رو امتحان کنیم.
- مثلا چی؟

- میگیم میخوایم نمایشی برگزار کنیم. حالا یه نمایشنامه مینویسیم ، مهم ترین چیز اینه که توش نقش گرگ وجود داشته باشه و اون دو تا رو برای این نقش انتخاب میکنیم!
- اونی که گرگینه س از این کار خودداری میکنه چون اصلا گرگ بودن رو دوست نداره!
- عالیه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/21
تولد نقش: 1395/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1400 04:38
از: لرد سیاه اطاعت میکنم
پستها:
388

و رفت که بخوابد و فرصت طلایی برای نقشه کشیدن برای ریونیا بوجود آمد ...
لونا: خب الان چیکار کنیم؟
لیسا: بوقی خب باید نقشه بکشیم دیگه.
بادراد: اممم خب، از گفته های لیسا و لونا چنین بر می آید که باید نقشه ای درباره ی شناسایی آلفرد و آرنولد برای مشخص کردن پرتاب کننده سنگ و گرگینه بکشیم.
لونا: بوقی مگه من هزار بار به تو نگفتم تلویزیون مشنگی ممنوعه؟
خب حالا بیخیال بعدا در این مورد باهم صحبت میکنیم
و همزمان این قضیه را در دفتر مخصوصش یادداشت کرد.
لونا بلافاصله ادامه داد:
امممم، ببینید یکی از راه های ما اینه که تا ماه دیگه صبر کنیم تا قرص ماه کامل بشه و بعدش اونا رو جداگانه تعقیب کنیم
- ایول لونا، عجب نقشه ای کشیدی. این نقشه به عقل جنم نمیرسه. زود برو توی سازمان ثبت نقشه (!!!) ثبتش کن
لیسا: بسه، بسه مسخره بازی بسه. لونا خب اینو که همه ما میدونستیم. اما ممکنه اون روز اتفاقات خاصی بیفته. اومدیم و اونا تو خود تالار گرگ شدن اونوقت چی؟ هیچ راه فراری نخواهیم داشت. باید زمانی که هنوز گرگ نیستن بفهمیم که واقعا چی هستن. گرگینه یا انسان!!!
- باشه بابا، باشه فهمیدم.
لیلی یهویی به صورت انتحاری از کنار شومینه پرید : اورکا اورکا، یافتم ، یافتم....
در این حین ملت برای جلوگیری از بیدار شدن آرنولد به سمت لیلی حمله کردند.
چند دقیقه بعد
لیلی به صورت بسیار توجیه شده(
)از زیر دست و پای ملت بیرون اومد.و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: بیشترین ترس گرگینه ها از چیه؟
لونا: از اینکه لو برن؟
لیسا: نه باو، از اینکه دوستاشونو از دست بدن
گابر: بوقی جات نخیر. از اینه که لو برن و دوستاشونو از دست بدن
لیلی:
نخیر، از اینه که گرگ بشن.
ملت:
بادراد: خب باشه. حالا چیکار کنیم. به ما چه ترسشون چیه.
لیلی: خب میتونیم از یه دستگاه نمایش دهنده ترس استفاده کنیم
لونا: نه نه نه، هزار بار گفتم استفاده از وسایل غیرجادویی ممنوعه تو خودت مثلا ناظریا!!
لیلی: آخه بوقی، این دستگاه جادوییه. اصلا دستگاه نیست که. لولو خورخوره است!!!
-----
یکم طنز قاطیش کردم
لونا: خب الان چیکار کنیم؟
لیسا: بوقی خب باید نقشه بکشیم دیگه.
بادراد: اممم خب، از گفته های لیسا و لونا چنین بر می آید که باید نقشه ای درباره ی شناسایی آلفرد و آرنولد برای مشخص کردن پرتاب کننده سنگ و گرگینه بکشیم.

لونا: بوقی مگه من هزار بار به تو نگفتم تلویزیون مشنگی ممنوعه؟
خب حالا بیخیال بعدا در این مورد باهم صحبت میکنیمو همزمان این قضیه را در دفتر مخصوصش یادداشت کرد.
لونا بلافاصله ادامه داد:
امممم، ببینید یکی از راه های ما اینه که تا ماه دیگه صبر کنیم تا قرص ماه کامل بشه و بعدش اونا رو جداگانه تعقیب کنیم- ایول لونا، عجب نقشه ای کشیدی. این نقشه به عقل جنم نمیرسه. زود برو توی سازمان ثبت نقشه (!!!) ثبتش کن

لیسا: بسه، بسه مسخره بازی بسه. لونا خب اینو که همه ما میدونستیم. اما ممکنه اون روز اتفاقات خاصی بیفته. اومدیم و اونا تو خود تالار گرگ شدن اونوقت چی؟ هیچ راه فراری نخواهیم داشت. باید زمانی که هنوز گرگ نیستن بفهمیم که واقعا چی هستن. گرگینه یا انسان!!!
- باشه بابا، باشه فهمیدم.
لیلی یهویی به صورت انتحاری از کنار شومینه پرید : اورکا اورکا، یافتم ، یافتم....
در این حین ملت برای جلوگیری از بیدار شدن آرنولد به سمت لیلی حمله کردند.
چند دقیقه بعد
لیلی به صورت بسیار توجیه شده(
)از زیر دست و پای ملت بیرون اومد.و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: بیشترین ترس گرگینه ها از چیه؟لونا: از اینکه لو برن؟

لیسا: نه باو، از اینکه دوستاشونو از دست بدن
گابر: بوقی جات نخیر. از اینه که لو برن و دوستاشونو از دست بدن

لیلی:
نخیر، از اینه که گرگ بشن.ملت:

بادراد: خب باشه. حالا چیکار کنیم. به ما چه ترسشون چیه.
لیلی: خب میتونیم از یه دستگاه نمایش دهنده ترس استفاده کنیم
لونا: نه نه نه، هزار بار گفتم استفاده از وسایل غیرجادویی ممنوعه تو خودت مثلا ناظریا!!

لیلی: آخه بوقی، این دستگاه جادوییه. اصلا دستگاه نیست که. لولو خورخوره است!!!
-----
یکم طنز قاطیش کردم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
