هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#59

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
تالار ریون:

دقایقی به مشاهده ی خاطره ی آن روز پرداختند و سرانجام بیدل گفت: هی نگاه کنین آرنولد و آلفرد دارن از ما دور میشن.

همگی به دنبال آن ها به راه افتادند و در کمال تعجب دیدند که آن ها به هیچ وجه از یکدیگر جدا نشدند و تا آخر با یکدیگر بودند تا اینکه آلفرد ایستاد و گفت: یه چیزی اونجاس!

آرنولد به انگشت آلفرد نگاهی انداخت و راه آن را دنبال کرد و به گرگی رسید که یکراست به سمت ریونیا میرفت.

آلفرد با نگرانی گفت: اون داره میرن طرف ریونیا درسته؟

آرنولد آب دهانش را قورت داد و گفت: باید بریم جلوشو بگیریم.

- اما چه طوری؟

- با من بیا!

آلفرد به دنبال آرنولد به دنبال گرگ رفتند. درست حدس زده بودند و گرگ هر لحظه به ریونیا نزدیک تر میشد.

آرنولد بلافاصله سنگی را از روی زمین برداشت و به طرف گرگ پرتاب کرد و بلافاصله پشت درخت پنهان شد.

گرگ رویش را از سمت ریونیا برگرداند و یکراست به سمت آن دو آمد.

آلفرد و آرنولد ، هر دو دستپاچه نگاهی به هم کردند و با بیشترین سرعتی که میتوانستند دویدند و خود را از گرگ دور کردند.

بلافاصله همه ی آن ها از خاطره خارج شدند و در تالار ریون نمایان شدند.

- چون خاطره ی من بود و فاصله ی اونا ازمون زیاد بود نتونستیم ببینیمشون که کجا میرن.

لونا دستی به چانه اش کشید و گفت: پس اگه اونا نبودن کی بوده؟

زنوف دستش را بالا برد و گفت: اون اصلا گرگ نبود ، من به بدنش با دقت نگاه کردم اون یه گرگ واقعی بود نه گرگینه!

- پس چه طور آرنولد و آلفرد زخمی برگشتن؟

- اهمیتی داره؟

در همان لحظه در تالار باز شد و پروفسور مک گونگال و پروفسور دامبلدور وارد تالار شدند.

اعضای ریون متعجب به آن ها خیره شدند.

آلبوس دامبلدور دستانش را باز کرد و گفت: تبریک میگم! شما تونستین خیلی خوب نقشتونو بازی کنین! اصلا فکر نمیکردیم به این خوبی بتونین کارتونو انجام بدین. شما تونستین ماجرارو بدون اینکه خودتونم بدونین درست انجام بدین ، به همه ی قسمت های ماجرا دقت کردین و عاقلانه ترین راه رو کردین. بحق با پروفسور مک گونگال بود ، ریونیا به دلیل باهوش بودن در این موارد خیلی مورد نیازن!

سپس با مشاهده ی قیافه ی متعجب ریونیا اضافه کرد: در ضمن اون قدح من رو هم پس بدین متشکر میشم!

* پایان سوژه *




Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#58

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۱۴ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 706
آفلاین
اهم...چند بار قدح برداشته میشه؟خب من از پست بیدل شروع میکنم،مثلا قدحه یه بار برداشته شده
________

- بچه ها بادراد اومد پاشید قدحم تو دستشه!

بچه های ریونی با شوق و ذوق فراوانی دم در منتظر بادراد شدن و بعد از چند ثانیه بادراد با صورتی خندان همراه با قدح وارد شد.

میز گرد خرخونا:

کاساندرا و لیسا به سرعت میزگرد را از درون انباری بیرون کشیدند و بادراد قدح را روی میز گذاشت.

- یه سوال!ما باید همگی برین تو خاطره؟!
- آره،ینی خب نه!کی داوطلبه بیرون منتظر باشه؟
-من!

گابر این پیشنهاد را داد و در حالی که داشت به سمت در میرفت گفت:من مواظبم تا کسی نیاد تو تالار و شماها هم زود برید و بیاید.

بعد از رفتن گابریل همگی چوبدستی هایشان را برداشتند و آن را به آرامی وارد قدح کردند!ناگهان دنیا در مقابل همه تیره و تار شد و بالاخره آن ها در دفتر دامبلدور خود را یافتند!

دامبلدور در حال پاک کردن عینکش بود و ظاهرا در حال صحبت کردن با شخصی بود،ریونی ها رویشان را برگرداندن و پروفسور مک گونگال را دیدند.

- کار نمایش به کجا پیش میره؟
- عالیه!بچه ها کارشون حرف نداره!

هیچ کدوم از ریونی ها نمیدانستند دامبلدور و مک گونگال در حال صحبت کردن در مورد چه هستند، اهمیتی هم به این موضوع نمیدادند که زنوف دست بیدل را گرفت و گفت:همگی به سمت گرگه!

پس همگی دویدند تا شاید وقت از دستشان نگریزد و سپس در همان محل پنهان شدند و خود را دیدند که در حال صحبت کردن هستند....


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#57

بیدل آوازخوانold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۹ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۱۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸
از همین دو رو برا
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
تالار ریون

لونا:ما با ید تو این مدت که دامبلدور نیست کاری بکنیم.
کاندریسا:بادراد تو باید بازم بری و قده بیاری
بادراد:کاره سختیه
بیدل:ولی ممکنه

و همه به فکر فرو رفتن ...پس از چند دقیقه بادراد گفت:باشه من فردا می رم ویا با قده بر می گردم یا خودمم بر نمی گردم.
بکس ریون:
لیلی:نمی خواد گریه کنین برین بخوابین دیر وقته، لطفا.
بیدل وبادراد نفرات اول دست در گردن هم به سوی رخت خواب رفتند و پشت سر انها بقیه بکس کم کم رفتند بخوابند.

فردا

بادراد صبح پاشد و به سمت دفتر دامبلدور به راه افتاد به در اتاق رسید وگفت :گوسفند پشگل خور
در باصدای غیژی باز شد بادراد به دا خل رفت به سرعت به سمت قده رفت و انرا برداشت که نا گهان فهمید کسی داره به سمت در می یاد تمام استخوان هایش شروع به لرزه کرد ولی به سرعت جستی زدو رفت زیر میز دانبلدور که دید دانبلدور با خستگی وارد اتاق شد و شروع کرد به عوض کردن لباسهایش بادراد از این صحنه چشم برداشت وبه در نگرست باید کاری می کرد به قده که در کنارش بود نگاه کرد و فکری به ذهنش رسید چوبش را در اورد به سمت مدیر گرفت واو را بی هوش کرد و قتی مدیر روی زمین بیهوش افتاده بود حافظه اش را تغییر داد که مدیر فکر کند از شدت خستگی روی زمین افتاده.
بادراد قده را بر داشت واز دفتر خوارج شد و به سمت تالار به حرکت در امد.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

برای اولین بار همشو جدی نوشتم


ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�


Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#56

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۵ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 389
آفلاین
دوستان تکرار میکنم! این تاپیک جدی نویسیه و جدی رو معمولا به زبان کتابی مینویسن و از شوخی توش پرهیز میکنن!

^^^^^^^^

بادراد به همراه کاساندرا دو روز تمام را جلوی مجسمه ی دفتر دامبلدور قائم شدند تا بالاخره توانستند رمز را پیدا کنند.

تالار ریون:

- این طور که معلومه دامبلدور تلپ شده مدرسه. باو نمیخواد یعنی بره بیرون از مدرسه یکم بگرده؟

در همان لحظه در تالار باز شد و لیسا با عجله داخل شد و گفت: همین الان از یکی از اساتید شنیدم که دامبلدور امروز عصر برای کاری داره به مدت سه روز میره میتونیم فردا صبح نقشه رو عملی کنیم!

صبح روز بعد ، جلوی در دفتر دامبلدور:

بادراد رو به آیدن گفت: من و کاساندرا میریم که قدح رو کش بریم تو هم اینجا نگهبانی بده مواظب باش کسی نیاد. اگه کسی اومد سوت بزن. ببینم تو سوت زدن بلدی؟

آیدن دستشو بالا برد و گفت: آره آره مطمئن باش.

درون دفتر:

- بذار ببینم ، ما اصلا نمیدونیم دامبلدور ممکنه کجا گذاشته باشه. ولی احتمالا توی یکی از کمداس ، بپر بریم بگردیم.

هر دو مشغول شدند و در تک تک کمدها را باز کردند و نگاهی درون آن انداختند.

- ســـــــــــــــــوت

کاساندرا بلافاصله ایستاد و گفت: صدای سوت بود ، وای این یعنی یکی داره میاد.

هر دو بلافاصله پریدند درون کمدی که پر از پرونده بود و به زور در را روی خود بستند و منتظر ماندند.

مک گونگال وارد دفتر شد و نگاهی به اطراف انداخت.

- اه حالا این دامبلدورم وقتش پاییده بره با دوستای قدیمیش جشن بگیره. پرونده ها به چه دردش میخوره؟

مک گونگال کمی فکر کرد و بعد به سمت کمدی که دقیقا کنار کمد بادراد و کاساندرا قرار داشت رفت و آن را باز کرد.

- پــــــــــــــــق!

بلافاصله با باز شدن در کمد یک خروار پرونده از درون کمد به بیرون ریخت و مک گونگال در زیر آن ها مدفون شد!

بادراد و کاساندرا که از لای در شاهد ماجرا بودند با تکان سری به یکدیگر فهماندند که الان وقتش است.

هردو با عجله از کمد خارج شدند و به سمت در رفتند.

در همان لحظه مک گونگال توانست از زیر پرونده ها خودش را نجات دهد.

بادراد و کاساندرا آب دهانشان را قورت دادند و به او خیره شدند. اما مک گونگال که پشتش به آن ها بود خم شد تا بقیه ی کتاب ها را بردارد و بدینوسیله بادراد و کاساندرا از دفتر خارج شدند و همراه آیدن به تالار برگشتند!

****

من بلد نیستم جدی این طوری بنویسم پیلیز عق نزنین!



Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#55

بیدل آوازخوانold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۹ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۱۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸
از همین دو رو برا
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
بیدل:این کارا چیزی رو ثابت نمی کنه
بکس ریون: پس چی کار کنیم
بیدل:یه فکر بی برو بر گرد دارم که دقیقا همه چیز رو مشخص میکنه
بادراد:ایول بیدل تو سالی یک بار فکر تو به کار می ندازی ازش یه چیزایی در می یاد.
بیدل:
لونا:بگو تا نکشتمت
بیدل با دست پاچگی از عواقب کارش:... خوب ما با ید ... چیزه قده تو دفتر داملدور و کشبریم.
بکس ریون:
لیلی:خوب جناب اقای متفکر بگو واسه چی همچین کاری بکنیم
بیدل:ها ما می ریم تو خاطره اون شب و بادقت همه جارو نگا می کنیم و از همه چیزو میفهمیم
لونا:پسر تو مهشرش
بادراد:می خامت
بکس ریون:
لیلی:یه دونه ای
ولیلی می پره بقل بیدل وبچه ها بادرادو مامور می کنن بره قده
دانبلدور و کش بره شانسشون دانبلدورم مدرسه نیست.


پشت صحنه:
بیدل و لیلی همچنان::banana:
لونا:


ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�


Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#54

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۵ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 389
آفلاین
- حالا لولوخورخوره از کجا گیر بیاریم؟

-

- اممم خب شاید بتونیم از پروفسور مک گونگال کمک بگیریم. لیسا پروفسور مک گونگال تورو خیلی دوس داره این وظیفه به عهده توئه که بری و باهاش صحبت کنی.

لیسا با خوش حالی از روی مبل پایین پرید و گفت: نگران نباشین ، من کارمو خوب بلدم.

دفتر اساتید:

لیسا جلوی دفتر اساتید ایستاده بود و مرتب حرفی را که قرار بود به پروفسور بگوید را در ذهن با خود تکرار میکرد.

در دفتر باز شد و پروفسور مک گونگال با قدم هایی کشیده از دفتر خارج شد. نگاهی به لیسا انداخت و گفت:

- عزیزم کاری داشتی که اومدی اینجا؟

لیسا گلویش را صاف کرد و آماده ی گفتن شد: اممم پروفسور راستشو بخواین من میخوام بر روی مسئله ی مهمی یه تحقیق انجام بدم و برای این کار به یه لولوخورخوره احتیاج دارم. شما میتونین به من یه لولوخورخوره قرض بدین؟

پروفسور مک گونگال با دستش عینکش را صاف کرد و گفت: قرض بدم؟ مگه لولوخورخوره دارم که بخوام قرض بدم؟

لیسا که گیج شده بود گفت: نمیتونین برام تهیه کنین؟ آخه من باید حتما در این مورد تحقیق کـ...

- دوشیزه تورپین لولوخورخوره دم دست ما که نریخته. پیدا کردن اون خیلی مشکله ، متاسفم از دست من کاری بر نمیاد.

لیسا که کاملا نا امید شده بود گفت: باشه ممنونم.

و سرش را پایین انداخت و به سمت تالار ریون حرکت کرد. در راه به این موضوع فکر میکرد که حالا باید چه کنند که ...

- هی کی اونجاست؟

کمدی که جاروهای مدرسه درون آن قرار داشت به طرز عجیبی در حال حرکت بود. لیسا کمی فکر کرد و بعد با حالت به کمد نزدیک شد.

تالار ریون:

اعضای ریون با خوش حالی در گوشه ای نشسته بودند و آلفرد و آرنولد هم در میان آن ها بودند.

لیلی جلوی همه ایستاد و گفت: به لطف لیسا تونستیم یه لولوخورخوره پیدا کنیم و گفتیم الان که تعطیلاته میتونیم یه سرگرمی برای خودمون داشته باشیم.

لونا هم به پبروی از لیلی اضافه کرد: یکم با لولوخورخوره کار میکنیم ، جالبه نه؟ تازه بابای من میگفتش که شامپیتون هایی (!) درون سلول های لولوخورخوره وجود داره که بسیار معدنی و با ارزش هستن.

- ایول دختر خودمه ، خب حالا که بحث به اینجا کشیده شد میخوام بیشتر توضیح بدم در این مورد.

زنوف خواست بلند شود و توضیح دهد که لیلی گفت: من کاملا درک میکنم که اعضای ریون مشتاق شنیدن در مورد شامکولی ...

- شامپیتون!

- خیله خب همونی که تو میگی. اما الان فرصت استفاده از لولوخور خوره س من اول میرم!

زنوف و لونا با ناراحتی برای جلوگیری از شکوفا شدن مخشان به دیگران پیوستند که با لولوخورخوره کار کنند.

دقایقی بعد:

همه در حالی که خنده ای بر لبانشان بود عقب رفتند تا اینبار آرنولد جلو برود.

آرنولد جلوی لولوخورخوره ایستاد و بلافاصله لولوخورخوره تبدیل به ماری کبری شد و ...

چند دیقه بعدتر:

همه مطمئن بودند که اینبار لولوخورخوره در مقابل آلفرد تبدیل به قرص کامل ماه میشود. آلفرد یک قدم جلو رفت و بلافاصله لولوخورخوره دور خود چرخید و تبدیل به یک ... ( خب به ذهنم نمیرسه! )

همان شب:

لیلی قدم زنان گفت: باید یکی از اونا باشه اما احتمالا اون چیزی که امروز لولوخورخوره هه تبدیل بهش شد چیزی بود که اونا بیشتر از گرگینه شدن براشون وحشت زا بوده با این وجود باید چی کار کنیم؟

آیدن هیزمی درون شومینه انداخت و گفت: باید راه دیگه ای رو امتحان کنیم.

- مثلا چی؟

- میگیم میخوایم نمایشی برگزار کنیم. حالا یه نمایشنامه مینویسیم ، مهم ترین چیز اینه که توش نقش گرگ وجود داشته باشه و اون دو تا رو برای این نقش انتخاب میکنیم!

- اونی که گرگینه س از این کار خودداری میکنه چون اصلا گرگ بودن رو دوست نداره!

- عالیه!



Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۰:۴۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#53

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
مـاگـل
پیام: 388
آفلاین
و رفت که بخوابد و فرصت طلایی برای نقشه کشیدن برای ریونیا بوجود آمد ...

لونا: خب الان چیکار کنیم؟

لیسا: بوقی خب باید نقشه بکشیم دیگه.

بادراد: اممم خب، از گفته های لیسا و لونا چنین بر می آید که باید نقشه ای درباره ی شناسایی آلفرد و آرنولد برای مشخص کردن پرتاب کننده سنگ و گرگینه بکشیم.

لونا: بوقی مگه من هزار بار به تو نگفتم تلویزیون مشنگی ممنوعه؟ خب حالا بیخیال بعدا در این مورد باهم صحبت میکنیم

و همزمان این قضیه را در دفتر مخصوصش یادداشت کرد.

لونا بلافاصله ادامه داد: امممم، ببینید یکی از راه های ما اینه که تا ماه دیگه صبر کنیم تا قرص ماه کامل بشه و بعدش اونا رو جداگانه تعقیب کنیم

- ایول لونا، عجب نقشه ای کشیدی. این نقشه به عقل جنم نمیرسه. زود برو توی سازمان ثبت نقشه (!!!) ثبتش کن

لیسا: بسه، بسه مسخره بازی بسه. لونا خب اینو که همه ما میدونستیم. اما ممکنه اون روز اتفاقات خاصی بیفته. اومدیم و اونا تو خود تالار گرگ شدن اونوقت چی؟ هیچ راه فراری نخواهیم داشت. باید زمانی که هنوز گرگ نیستن بفهمیم که واقعا چی هستن. گرگینه یا انسان!!!

- باشه بابا، باشه فهمیدم.

لیلی یهویی به صورت انتحاری از کنار شومینه پرید : اورکا اورکا، یافتم ، یافتم....

در این حین ملت برای جلوگیری از بیدار شدن آرنولد به سمت لیلی حمله کردند.

چند دقیقه بعد

لیلی به صورت بسیار توجیه شده( )از زیر دست و پای ملت بیرون اومد.و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: بیشترین ترس گرگینه ها از چیه؟

لونا: از اینکه لو برن؟

لیسا: نه باو، از اینکه دوستاشونو از دست بدن

گابر: بوقی جات نخیر. از اینه که لو برن و دوستاشونو از دست بدن

لیلی: نخیر، از اینه که گرگ بشن.

ملت:

بادراد: خب باشه. حالا چیکار کنیم. به ما چه ترسشون چیه.

لیلی: خب میتونیم از یه دستگاه نمایش دهنده ترس استفاده کنیم

لونا: نه نه نه، هزار بار گفتم استفاده از وسایل غیرجادویی ممنوعه تو خودت مثلا ناظریا!!

لیلی: آخه بوقی، این دستگاه جادوییه. اصلا دستگاه نیست که. لولو خورخوره است!!!

-----
یکم طنز قاطیش کردم



Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
#52

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۱۴ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 706
آفلاین
چند روز دیگر هم به همین ترتیب گذشت و آن ها فرصتی برای این کار نیافتند.

لیلی دست به سینه روی مبلی جلوی شومینه ولو شد و با عصبانیت به آرامی به لونا گفت: این طوری که نمیتونیم نقشه بکشیم ، باید یه راهی برای دور کردن اون از خودمون پیدا کنیم.

لیسا از پشت روی مبل پرید و با حالتی هشدارگونه گفت: یکم آروم تر! من که همه حرفاتونو شنیدم!

جرقه ای در ذهن لونا زد و گفت: لیسا ، تو میتونی این مشکلو حل کنی.

لونا با دیدن قیافه ی متحیر لیسا گفت: گوشتو بیار جلو تا بگم!

- هیس پیس میس شیش پیش میش اوش کیش ( افکت درگوشی صحبت کردن! )

شب همان روز:

آرنولد در میان دیگر اعضای ریون نشسته بود و با یکدیگر در مورد مسائل مختلف صحبت می کردند.

طبق برنامه لیسا همان وقت با سینی پر از نوشیدنی کره ای وارد تالار شد و گفت: بچه ها بیاین یکم نوشیدنی بخوریم شاد شیم!

همه با شور و ذوق از این کار استقبال کردند. لیسا چشمانش را به نوشیدنی که محلول خواب آور درونش بود دوخت تا مبادا با یکی دیگر قاطی شود و یکی یکی جلوی ریونیا گرفت.

بادراد چشم در چشم لیسا دوخت و گفت: عجب دختر خوش فکری هستی تو عزیزم!

و دستش را دراز کرد و دقیقا می خواست نوشیدنی را بردارد که درونش محلول بود.

- ااا ... بادراد مواظب باش کدومو بـ...

گابر برای جلوگیری از خراب شدن نقشه گفت: راست میگه دیگه ، بادراد مواظب باش به کی خیره نگاه میکنی!

لیسا جلوی دیگر اعضای ریون نیز گرفت و تنها دو نوشیدنی برای آرنولد و لیسا باقی ماند. آرنولد دستش را دراز کرد تا نوشیدنی را بردارد که سالم بود ...

- آرنولد ، اون چیه روی شلوارت ریخته؟

آرنولد خم شد که نگاهی به شلوارش بیاندازد و لیسا سریع جای لیوان ها را عوض کرد.

آرنولد سرش را بلند کرد و گفت: تمیزه که ، ولش نوشیدنی رو بده بیاد.

با برداشتن نوشیدنی لبخندی بر لب اعضای ریون نشست.

- همه به افتخار ریون ، بنوشید!

همه نوشیدنی هایشان را خوردند جز آرنولد.

- مشکلی پیش اومده آرنولد؟
- الان که فکرشو میکنم میبینم اگه بخورم شب WC م میگیره!
- آرنولد لوس بازی در نیار دیگه ، یه امشبو بخور دیگه!
- نمیشه آخه.
- اه واقعا که داری لذت خوردن نوشیدنی رو از بین میبـ...
- باشه باشه! میخورم.

آرنولد نوشیدنی را تا ته نوشید و طبق نقشه ی قبل همه برای رفتن و خوابیدن آماده شدند.

آرنولد خمیازه ای کشید و گفت: نوشیدنی خوبی بود ، چسبید بهم. حالا یه خواب آسوده نیاز دارم.

و رفت که بخوابد و فرصت طلایی برای نقشه کشیدن برای ریونیا بوجود آمد ...


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
#51

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۵ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 389
آفلاین
شب فرا رسید و همه غافل از اینکه قرص ماه دیگر کامل نیست با چشمانی بسته و به ظاهر خواب منتظر آلفرد و آرنولد بودند که از جایشان برخیزند و آن ها برای کشف جرم به دنبالشان بروند.

بیدل مرتب در حالی که زیر پتو فرو رفته بود به ساعتش نگاه میکرد ، دیگر چیزی تا نیمه شب باقی نمانده بود.

زنوف در تخت خودش مقابل آلفرد نشسته بود و چشمانش از زیر پتو به دنبال آلفرد بود.

چند دقیقه ای گذشت اما نه آرنولد و نه آلفرد هیچ حرکتی نکردند. بالاخره نیمه شب شد و در همان لحظه زنوف بلافاصله متوجه اشتباهشان شد.

دستش را به پیشانیش زد و بلند گفت: امشب که قرص ماه کامل نیست!

بلافاصله بادراد گفت: هی مگه مرض داری داد میزنی؟ خب الان لو میریم!

با این حرف چشمان همه ی پسران به سمت آلفرد و آرنولد دوخته شد.

هر دو مثل قبل در خواب بودند. بیدل رو به زنوف آهسته گفت: یعنی باید تا ماه دیگه صبر کنیم؟

زنوف هم چشمشو از آلفرد برداشت و گفت: چاره ی دیگه ای نداریم!

بنابراین همه به تخت خواب هایشان برگشتند تا دوباره بخوابند و این خبر را فردا به بقیه دهند.

بادراد پتو را روی خودش کشید ، چشمانش را بست و به فکر فرو رفت.

چند دقیقه به همین منوال گذشت و بادراد از فکر و خیال خود خارج شد ، رویش را برگرداند و به مهتاب بیرون خیره شد. در همان لحظه ، لحظه ای چشمانش به آرنولد افتاد و احساس کرد که چشمانش را در یک ثانیه باز دیده است.

صبح روز بعد:

آرنولد که متوجه موضوع شده بود مرتب در بین دیگر اعضای ریون بود تا آن ها فرصتی برای یافتن حقیقت نیابند!

بنابراین آن ها فرصتی برای صحبت نداشتند جز در کلاس ها.

لیلی سرش را به لیسا نزدیک کرد و گفت: آرنولد همش پیش مائه. من که فکر میکنم آلفرد گرگینه س!

لیسا سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و گفت: اون روز آرنولد بیشتر لباسش پاره پوره بود!

و لونا اضافه کرد: اما باید به فکر اینم باشیم که ممکنه از ماجرا بویی برده باشه و از قصد این کارو میکنه!

هر سه به هم نگاهی کردند و با ورود اسنیپ به کلاس ساکت شدند.



Re: زير نور ماه!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۸
#50

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۱۴ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 706
آفلاین
همه با تعجب و خیره به آن دو مینگریستند، هیچ یک جرات حرف زدن با او را نداشت، چگونه ممکن بود؟آیا گرگینه های دیشب همان آلفرد و آرنولد بودند؟

پس از این که دو پسر به سمت خوابگاه هایشان رفتند، هم همه ای در تالار برپا شد، تنها به یک چیز فکر میکردند:گرگینه که بود؟و پرتاب کننده ی سنگ که بود؟

بالاخره گابریل سر حرف را باز کرد:نمیتونیم بفهمیم کدومشون گرگینس!

بادراد که ترس در صورتش به وضوح دیده میشد گفت:خب معلومه که اون دو تا خود گرگینن، اون شلوار خاکی و صورتای زخمی و لباس پارشونو ندیدین؟

لیلی که تا آن موقع حرفی نزده بود گفت:نه!ما فقط یه گرگ دیدیم، پس ینی اون دو تا نبودن!

لیسا حرف لیلی را کامل کرد:یا شایدم...یکیشون گرگینست و اون یکی پرتاب کننده ی سنگه؟

-اما ما باید از کجا بفهمیم؟
- باید امشب مراقبشون باشیم!
-در ضمن طوری وانمود کنید، که هیچی از ماجرا نمیدونید!

پس تصمیمی خطرناک هر یک مشغول کار های خود شدند.

غروب!

همه مشغول انجام تکالیفشان بودند، اما هنوز آلفرد و آرنولد از خوابگاه بیرون نیامده بودند؛ بالاخره آرنولد با قیافه ای خسته از خوابگاه بیرون آمد و بالافاصله بدون اینکه بخواهد حتی یک نگاه به آن ها بیندازد از تالار خارج شد!

شب!

اکنون تمام ریونی ها در خواب بودند و اینبار نوبت لونا بود تا بیدار بماند که ناگهان صدایی از داخل خوابگاه پسران شنید، از سوراخ در به خوابگاه روبرو یی نگاهی انداخت و آلفرد را دید که با لباس هایی عوض کرده از تالار خارج شد!


صبح!

- نتیجه ای نداشت!ما باید تعقیبشون کنیم!آره تنها راهمون همینه!تعقیب!

- اما ممکنه خطرناک باشه!

-لسا ما مجبوریم!امشب چند نفرمون میره دنبال آرنولد و چند نفرمون میرن دنبال آلفرد!

.....


Only Raven !


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.