جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مهر 1392 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ی سوژه ی رز

رز که همچنان تحت تاثیر جو کارآگاهی بود، با حرکت سریع سرش به چپ و راست نگاه کرد و انگشتش رو به نشونه ی سکوت روی بینی اش گذاشت: اینجا نه! بریم یه جای خلوت تر!

راهب چاق مشخصا گیج شده بود، چون در اون ساعت و زمان، تمام ملت هافلپاف در حال انجام کارهای بیناموسی در خوابگاه مختلط بودند و مطبخ کاملا خلوت بود! در هرصورت رز ویزلی، دست چاق راهب چاق رو گرفت و کشون کشون به گوشه ی دیگه ای از مطبخ برد. با تکرار همون حرکت سریع گردن به چپ و راست، گفت: خب همینجا خوبه!

راهب چاق گفت: الان اینجا با اونجا چه فرقی داشت؟

رز اخم کرد و گفت: من اینجا قدیمی ترم یا تو؟ کاریت نباشه. خب ببین...

رز یک بطری کوچک شیشه ای از داخل جیب ردایش در آورد و با دقت و حساسیت تمام جلوی راهب گرفت و گفت: ببین! این بطری رو، باید بریزی تو ظرف غذای گروه های دیگه... هر شب یه قطره که میشه یه نون خامه ای! فهمیدی؟

بخش فیلچی مغز راهب: نــــــــه ! این کار رو نکن.
بخش شکمجات مغز راهب یا به عبارتی بخش شکم راهب: اوهوم اوهوم!

در نهایت راهب با شدت زیادی سر تکان داد.

بخش مربوط به غیرت هافلی رز: اینجوری حتما قهرمان هاگوارتز میشیم!
بخش کوچک فعال مغز رز: اگه بقیه گروه ها کلا فلج هم بشن، باز امیدی نیست.
وجدان نداشته ی رز: خب من که وجود ندارم چی بگم آخه؟
بخش مربوط به افکار روزمره ی رز: در هر صورت باید رو بچه های هافل هم این معجون رو آزمایش کنم و اثراتش رو هر روز با دقت ببینم... چی کنم و چه کار کنم؟

رز، راهب چاق رو با زور از درگاه مطبخ خارج کرد و در امتداد دیدش ، یخچال رو دید و فکر پلیدی به ذهنش رسید. با سرعت به سمت یخچال پرید و باقیمانده ی مرغ رو تو ظرفی دید. بطری دوم معجونش رو بیرون آورد و مقداری روی مرغ مونده ریخت. درحالیکه با خنده ی شیطانی از مطبخ خارج میشد، صدای پای کسی رو شنید. به سرعت زیر میز قائم شد.

تلق تولوق. تلق تولوق . قیــــــژ. تق!

در یخچال باز شده بود و ظرف مرغ روی میز گذاشته شده بود.

_ اگه اینها میدونستن که یه روح هیچوقت سیر نمیشه، مرغ مونده رو همینجوری ول نمیکردن به امون مرلین.

رز صدای پیوز رو تشخیص داد و با خودش فکر کرد که آخه یه روح که رو زمین راه نمیره که بخواد صدای پاش رو آدم بشنوه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمانی که نا امید شدی به یاد بیار که تاریک ترین ساعت شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید هست
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1392 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مطبخ
هافلی ها که خوردن غذاشونو به نحو احسن انجام داده بودن آروغ زنان به سمت خوابگار می رفتن که با صدای رز توجهشون جلب شد:
- آی ملت آزاده و همیشه در صحنه هافلپاف! امروز اینجا دور هم جمع شدیم تا...
ارنی: اووووغ!... شرمنده غیر ارادی بود! بس که تو این دوغای هاگوارتز گاز قاطی میکنن دیگه ادم اختیار معده و رودش که هیچ؛ اختیار خودشم از دستش میره!
رز: بله داشتم میگفتم. اینجانب بعد از تلاش های بسیار یه معجونی اختراع کردم که مدتهاست همه ی هافلی ها من جمله بی ناموساش دنبالشن!

قیافه اعضا هافل :
رز: بله دوستان داشتم میگفتم. معرفی میکنم! شاهکار اینجانب رز ویزلی... شربت تقویت قوای جـ...
ارنی: من میخوام!
النور: پس من چی؟
دعوا داشت بالا میگرفت و دو سه تا کف گرگی هم رده بدل شده بود. دخترای هافل هم از شدت خوشحالی کف سالن هلیکوپتری میزدن که دوباره صدای رز بلند شد:
- شربت تقویت قوای جادویی!!!
جماعت هافلپاف:
تختای خوابگاه مختلط:
رز:
------
یک ساعت بعد

رز افسرده و ناراحت روی یکی از صندلی های مطبخ نشسته بود و داشت زور میزد اشک بریزه.
گریه اش نیومد...
دوباره زور زد؛
اشکی نیومد هیچ، قیافش مثه قوطی کنسروی شد که از پله های هاگوارتز پرت شده باشه پایین. که ناگهان...

سکوت حاکم بر مطبخ: ناگهان چی؟

که ناگهان متوجه یه جسم عریض و سیاه شد که از دور میومد...

سکوت حاکم بر مطبخ:
- چیو نگاه میکنی دختره ی ندید بدید؟ هیکل منو دید میزنی؟
رز که سعی میکرد دور کمر جسم روبرو شو حدس بزنه با حواس پرتی گفت:
هان؟ چی؟ شما کی هستی؟

جسم عریض: راهب چاق! جر و بحثتو با هافلی ها دیدم. امیدوارم اینجا نخوای دلقک بازی راه بندازی چون من نماینده ی قانونی و رسمی فیلچ توی هافلم!
رز: پس چرا تا حالا اینجا ندیده بودمت؟!
راهب چاق: چون بقیه گروها به خاطر سر و صدای شبانه ازتون شکایت کردن!
قسمت فعال مغز رز: با این معجون من تا چند وقت دیگه همشون میرن هپروت! .
راهب: میتونی منو راهی صدا کنی. راستی، تو نمیدونی شیرینی خامه ای ها کجان؟!
رز: میدونم!
راهی: خب کجان؟
رز: نمیدونم!
افکار پلید رز:باید یه جوری معجونمو به خورد یکی بدم... اینم که شبحه و روش تاثیری نداره؛ پس باید از این یارو کمک بگیرم!
رز: راستشو بخوای من میدونم شیرینی خامه ای ها کجان! بهت میگم ولی یه شرط داره!
راهب: چرا یکی؟
رز: پس چند تا؟
راهب : دوتا!
رز: چرا دو تا؟
راهب: پس چند تا؟

افکار نویسنده: زهر مار! انگار اومدن مهد کودک! فقط مونده اینجا رو بگیرن به مسخره و شعرای بچه های پنج شیش ساله رو هم بخونن مثه عمو زنجیر باف!
رز و راهب همصدا: بـــــــــــــــله؟
نویسنده این متن:
------
چند دقیقه بعد:
راهب: باشه رز! من کمکت میکنم ولی روزی یه شیرینی خامه ای میگیرم!
رز: قبوله!
راهب: خب باید از کجا شروع کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مادرم همیشه میگفت :
خدا بزرگ است ،
خیلی بزرگ!
و من همیشه ،
در فکر مورچه هائی که ندیده زیر پا له می کردم ،
من هم بزرگ بودم ،
خیلی بزرگ ...
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1392 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- به چه بوی غذایی میاد. ایول ایول. کاش زودتر النور رو میذاشتیم تو مطبخ. این ناظرا باید زودتر به این فکر می افتادن. واقعا که.

- بله؟ ناظرا چی؟!

مرلین در واکنش به حرف هانا از حالت لم داده روی مبل راحتی به حالت سیخ در اومد.

- گفتم که خیلی آدمای خفنی هستین که النور رو کشف کردید! ایول ایول. چه ناظرای هوشیاری

بوی غذا مثل یه گاز رنگی از لای در مطبخ وارد تالار عمومی می شد. یه سری از ملت هم مثل جِری که با بوی پنیر می رفت هوا توی هوا با بو داشتن پرواز میکردن. خلاصه اینکه دهن همه آب افتاده بود و همه به شدت منتظر غذا بودن که رز همون طور که آهنگ جمعه رو با سوت میزد اومد از خوابگاه بیرون! روی راه پله بود که یه جمله ی قصار به ذهنش رسید که خیلی سریع اعلام کرد.

- چه بوی غذایی میاد.

ارنی که همون لحظه داشت از کنار رز رد می شد با شنیدن این حرف قیافه ش دو نقطه خط شد.

- رز، نکنه این مدت که نبودی علف میخوردی که قیافه ت با شنیدن بوی ماهی اینطوری شده؟!

و با انگشتش به جعبه ی ماهی که نزدیک راه پله بود اشاره کرد.

-علف که نه... برگ توت و سپیدارو ترجیح میدادم.

- اینا رو آوردن واسه ناهار پس فردا ظهر. فعلا بوشون خوابگاه رو کنده. ولی برو پایین ببین چه بوی محشری میاد. احتمالا مرغ بریان با سیب زمینی کبابی باشه ناهار امروز.

- ئه؟ دست آشپزش درد نکنه!

ارنی رفت خوابگاه، رز هم تند اومد تو تالار و با حالت شبه دو سریع رفت توی مطبخ.
همون لحظه، النور برگشت تا سس خوشمزه ای که واسه ی مرغ درست کرده بود رو بریزه توی دیس. رز که جو فیلم های کارآگاهی و اینا گرفته بودش سریع چسبید به دیوار. بعد پاورچین پاورچین پیچید پشت یه میز که به صورت کج گذاشته بودن کنج دیوار.
اینور میز، النور دیس رو پر کرد و تزیین کرد و برداشت برد توی تالار و میز رو چید. ملت که مدت ها بود همچین ناهار خفنی ندیده بودن حمله ور شدن به سمت میز. که خب البته در این امر مهم پیوز از همه موفق تر بود، چون روح بود و توی جمعیت از بین همه رد می شد. کسیم نبود بگه این که روحه غذا میخواد چیکار که اینجوری هل میزنه
خلاصه اینکه با به به و چه چه های فراوان ملت نشستن سر میز و صدای قاشق چنگال بلند شد.

10 مین بعد

- النور انصافا دستت درد نکنه. خیلی باحالی.

- دمت گرم النور یه دونه باشی.

- خواهش میکنم... خواهش میکنم. کسی نمیخوره دیگه؟ جمع کنم بساطو ببرم توی مطبخ؟

ملت یه نگاهی به مرغ باقی مونده کردن، بعد با احساس گناه یه نگاهی به شکم برآمدشون. بعد تصمیم گرفتن که با سر جواب منفی بدن تا النور پاشه ظرفا رو ببره. که یهو ارنی در اومد که:

- ببینم، این رز کو که از گشنگی به ماهی می گفت به به؟

صدای زمزمه ی ملت زیادی فیلم بین هافل بلند شد.
- یعنی کجا میتونه باشه؟

مطبخ، پشت میز کج قرار داده شده در کنج دیوار!

بخش مربوط به افکار روزمره ی رز: یه کار خفنی بکنم... حال همه ی گروها گرفته شه.
وجدان رز: هی هی هی. یه دقیقه صبر کن. چیکار میخوای بکنی؟
بخش بسیار کوچک فعال مغز رز: آره. باز نری خرابکاری کنی.

بخش مربوط به افکار روزمره ی رز: نخیر... میخوام یه معجونی اختراع کنم که همشون داغون شن. بعد نتونن توی هاگوارتز شرکت کنن. بعد ما قهرمان شیم.
وجدان رز: من از این به بعد سکوت میکنم
بخش فعال مغز رز: کار پسندیده ایه.

رز یه معجون آبی رو ریخت روی یه معجون بنفش، یه معجون زرد درست شد.

بخش فعال مغز رز: چه معجونی هست؟
بخش مربوط به افکار روزمره ی رز: نمیدونم که. باید اول رو خود ملت هافل امتحانش کنم. اونوخ می فهمم چه اثری داره و به اندازه ی کافی قوی هست واسه ی اینکه غذای بقیه گروها رو باش مسموم کنم یا نه!

بخش فعال مغز رز: منم سکوت کنم؟

بخش مربوط به افکار روزمره ی رز: احمق خودتی، کسی که فکر نمیکنه خودتی، ناتوان در اجرای طرح مفید خودتی، کسی که با نیت خیر به همه چی گند میزنه هم خودتی. کلا خودتی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1390 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

همه متفکرانه به سقف خیره شدن و همزمان با چکیدن هر قطره قرمز رنگ سرهاشون در امتداد محور سقف-قالیچه بالا پایین میشه. (یکی نیست بگه اصن مگه کسی کف آشپزخونه قالیچه پهن میکنن!)

برتی و ریتا دست های همدیگرو گرفتن و با نگرانی خاصی همین حرکت بالا رو انجام میدن!

برتی: یعنی چی میتونه باشه؟
ریتا: یعنی یه چیزی میتونه باشه دیگه!
برتی: مثلا چی؟
ریتا: قطره خون!

با شنیدن خون، مگان رو تشنج میگیره و میفته کف زمین. پسرها در کمال نامردی هر هر میخندن اما ویکی و ریتا میرن دست و پاش رو میگیرن، بلندش میکنن میزارن رو میز و آب میپاشن تو صورتش. مگان حالش سر جاش میاد و نگاهی به اطرافش میکنه و با لودو فیس تو فیس میشه.

لودو: خون

مگان رو دوباره تشنج میگیره و بدنش به رعشه میفته. پسرها در حرکتی نمادین دوباره هر هر میخندن که ویکی سرشو میاره بالا و با چهره ای خوفناک به همشون نگاه میکنه و غیر مستقیم میگه دوباره بخندین تا ... بدم!

پسرها:

وندلین که بسیار شگفت انگیز بوده و کارهای شگفت انگیز میکرده همیشه و اصن از بچگی هم شگفتی می آفریده و از این چیزا ... در نهایت درایت یه کاسه بر میداره میزاره همون جا که قطره ها میچکیده تا وقتی کاسه پر شد کاوش به عمل بیاد این قطره مرموز چی میتونه باشه.

در همون لحظه در باز میشه و رز سرشو میکنه تو:
-این پسر از قطار جا مونده واسه همین تعطیلات رو پیشمون میمونه.

پسری به شدت خوشکل ... یعنی اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنفید ... به شدددددددت خوشکل!!! (با تشکر از کمپین هواداران رابرت پاتینسون) وارد مطبخ میشه.

ریتا و ویکی:

دقایقی بعد ...

هافلیون دارن در و دیوار مطبخ رو میسابن که سدریک رو به ویکی میگه:
-به نظرم دستمال رو به صورت دورانی تکون بدی بهتر پاک میکنه.

ویکی صورتش سرخ میشه!!‌ و دستمال رو دورانی تکون میده ... دیوار شروع میکنه به برق زدن!

ویکی: اوه سدریک ... تو فوق العاده ای. ممنون از راهنماییت!

پسرها چپ چپ به سدریک نگاه میکنن و دوباره همه به کارشون ادامه میدن. چند لحظه بعد سدریک رو به ریتا میکنه:
-واسه تمیز کردن اون لکه دستمال کافی نیست. باید از ورد اورئو مارئو استفاده کنی.

ریتا گوشه لبشو گاز میگیره و چوبدستیشو به سمت لکه روی دیوار میگیره:
-اورئو مارئو!

لکه پاک میشه و دیوار به سبک این تبلیغات تلویزیونی مشنگ ها شروع میکنه به درخشیدن ...

ریتا: وای سدریک تو بی نظیری ...

پسرها دوباره چپ چپ به سدریک نگاه میکنن (نگاه برتی هم که اصن یه وضعی!) دوباره همه مشغول کارشون میشن. یه تیکه از دیوار کنده شده بوده و لودو تلاش میکرده با آب دهنشو و خمیر نون اون حفره رو پر کنه. سدریک به طرفش میره و مودبانه میگه:
-این روش درست نیست. اگه از ورد...

لودو: بکش بیرون بابا، بکش بیرون! هی ما هیچی نمیگیم پسره فکر کرده همه چیز بلده! اصن خودم وردشو میدونم اما حال میکنم اینطوری پرش کنم! حرفیه؟

سدریک: اما آخه ...

برتی: آخه بی آخه! تو سرت به کار خودت باشه ما خودمون بلدیم چیکار کنیم!

سدریک: ولی ...

وندلین: باز داره حرف میزنه! باب کار خودتو بکن دیگه! ای بابا! گرفتار شدیم به خدا! این دیگه از کجا اومد!

ریتا و ویکی با نگرانی به هم نگاه میکنن و واسه اینکه حواس پسرها رو پرت کنن ویکی به کف زمین اشاره میکنه و میگه:
-اِ ... کاسه ای که وندلین اونجا گذاشته پر شده!

همه یهو برمیگردن و به سمت کاسه میرن که پر از قطرات قرمز رنگی شده که همچنان از سقف در حال چکیدن بودنه.

برتی: یعنی چی میتونه باشه؟
ریتا: یعنی یه چیزی میتونه باشه دیگه!
لودو: من فکر میکنم خونه!
هیییییییع هاااااع هوووع (افکت به تشنج رفتن مگان)
وندلین: خون که اینقدر چندش نیست. فکر کنم چیز دیگه ای هست!
ویکی: شاید گریفی ها تالارشون نشت کرده داره میریزه تو تالار ما!

سدریک: من میدونم این چیه!

همه بر میگردن و با کنجکاوی به سدریک خیره میشن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برتی بات در 1390/10/15 2:40:14
Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1390 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو نگاهی به اطرافش می کنه و می گه: حالا این بابانوئل می خواد بیاد اینجا چیکار؟!
برتی: نکته ی مهم تر اینه که رز چرا این همه مشتاق اومدنشه؟!
مگان در حالیکه نگاهش به دودکش خیره مونده بود گفت خب حتما یه چیزی از بابانوئل می خواد دیگه!یعنی چی می تونه بخواد؟! مشکوک می زنه ها!

ریتا: بچه ها بسه. اخلاق رز رو که می شناسین! بعضی وقتا شبیه یه چیزی می شه که خیلی خطرناکه(!) و ممکنه آدمو مریض کنه. بیاین تمیز کنیم اینجارو...

- از کی تا حالا اینقدر حرق رز رو گوش می دی تو؟!
- از وقتی فهمیدم بابانوئل می خواد بیاد! بلاخره یکی باید بفهمه رز از بابانوئل چی می خواد دیگه!!

برتی: من می گم بیاین یه کاری کنیم! این بابانوئل که اومد همه بپریم سرش و جشن پتو بگیریم! تا آرزوهامونم برآورده نکرده ولش نکنیم.
ویکی: خب ممکنه عصبانی بشه. می گم این بابانوئله پیره یا جووووون؟! شب کجا می ره می خوابه؟!
-بلاخره یه جایی پیدا می شه ویکی!
- خب هر جایی که نمی شه....
- مهم نیته...
- اصلا ویکی به تو چه مربوط که کجا می خواد بره! باید بذاریم خودش انتخاب کنه!
- این چه طرز حرف زدنه!
- معلومه که کیو انتخاب می کنه...
- بوووووووووق!

مگان که تا این لحظه ساکت مونده بود و به دودکش نگان می کرد داد زد: می شه تمومش کنیییییییییییین؟!!

سر و صداهای توی آشپرخونه خوابید. موهای ریتا توی دست ویکی مونده بود و ریتا داشت شست ویکی رو گاز می گرفت
نگاه همه به انگشت مگان مونده بود. چند قطره ی قرمز از سقف سرازیر می شد و روی قالیچه ی کف آشپزخونه می ریخت....
*******

(((( ملت هافلی! من فعلا با اخلاق بچه ها آشنا نیستما! همینجوری با سوژه حال کردم پست زدم!)))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 9 دی 1390 07:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



- چیه چرا اینجوری نگاه میکنید؟

- آخه گفتی یه پا، موجود یه پا عجیبه دیگه نه؟

ملت: بله درسته، عجیبه!

وبکتوریا دوباره کلشو میکنه تو لوله و بعد چند لحظه میکشه بیرون و میگه: درسته، بیشتر که دقت کردم پای دومش رو هم دیدم.

- یکم بیشتر دقت کن شاید پای سومی هم دیدی

-

- منظور خاصّی نداشتم خواستم شوخی کنم فضا عوض شه

- خوب بچه ها به لطف مرلین مشکل این موجود یپا هم که حل شد، بریم سر ادامه ی آموزشمون ... در این مرحله کلّ مواد رو میریزیم تو ماهیتابه و تقت میدیم. دقت کنید که هر چی روغن کمتری استفاده کنید بدن خوش استیل تری خواهید داشت.

- استاد خوش استیل به چه معناست؟

دوفش

- بیا این جا تا بهت بگم به چه معناست ... مگه من نگفتم باید مطبخ رو مرتب کنید و سر و سامون بدید؟ منو بگو اومدم بگم اگه کارتون تموم شده بریم سر خوابگاه! نگو هنوز شروع به کار هم نکردید. اگه بابانوئل برسه چه خاکی میخواید به سرتون بریزید آخه

- صبر کن ببینم رز، آخه ما برای چی باید این جا رو برای بابانوئل تمیز کنیم؟ بابانوئل که یه موجود سیاه و زشته، من یه بار دیدمش خیلی کثیفه حتما جای کثیف هم دوست داره دیگه

- مرلینا گیر چه احمق هایی افتادم اونی که تو میگی حاجی فیروزه و تا سه ماه دیگه نمیاد برتی!

- حاجی فیروز؟ اون که اصلا نامرئیه، به زنای حامله حمله میکنه و بچشونو میبره ...

- یکی این احمقو خفه کنه، تا 5 دقیقه ی دیگه که من میام مطبخ برق افتاده فهمیدین؟

رز این را گفت و از مطبخ خارج شد.

- بچه ها یه سوال، اگه اون سیاهه بابانوئل نیست پس بابانوئل کدومه؟

ملّت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/10/9 9:37:32
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 8 دی 1390 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


رز بعد از خروج از آشپزخونه وارد دفترش میشه و پاشو روی پاش میندازه و شروع میکنه به خوردن آب میوه ش تا بقیه همه جا رو تمیز کنن... غافل از اینکه توی آشپزخونه چه خبره!

همه خیره به برتی نگاه میکردن و منتظر بودن بپرسه بابانوئل یعنی چی. اما برتی نپرسید. با حالت رویایی به هواکش اجاق نگاه کرد و گفت:

- ممکنه بابانوئل همین الان بیاد؟ اگه بیاد چی میخواین ازش؟

ویکی که هنوز کنار میز وایساده اما با این تفاوت که سرتاپاش کثیف شده مثل برتی به هواکش خیره میشه.

- من ازش یه رنگ موی دائمی میخوام... میخوام موهام مشکی پرکلاغی بشه!

لودو از آثارات زهره ترک شدن هنوز بیرون نیومده و فقط میتونه بگه:

- ای ی ی ی ی .... آ آ آ آ ....

مگان هیچ کار خاصی نمیکنه. شاید چون نمیدونه چی میخواد. شایدم چیزی میخواد که مسخره س ملت مسخره ش میکنن. شایدم چیزی میخواد که نمیتونه توی جمع بگه. پس به سراغ اجاق میره و میگه:

- اول درسو ادامه میدیم... بعد همه جا رو برای بابانوئل تمیز میکنیم!

همه دوباره جمع میشن و ریتا یه بار دیگه کاغذاشو در میاره و برای نوشتن خیز میگیره.

- خب... پس نمک نخورین... به جاش میتونین از فلفل استفاده کنین...

ویکتوریا سری تکون میده.

- درسته من خیلی کم نمک میخورم نمک نخورین. بشینم دیگه مگان؟

مگان یه لحظه دودل میشه. بعد تصمیمشو میگیره.

- لودو تو بشین. ولی ویکتوریا تو میتونی همین جا وایسی!

مگان اجاقو راه میندازه و هواکشو روشن میکنه... اما کلی دودو آت و آشغال میریزه بیرون. ویکتوریا بعد از اینکه به میزان کافی سرفه کرد جلو میره و سرش رو میکنه توی لوله ی هواکش و این فرصت رو به پسرا میده که حسابی معنای نمک نخوردن و خوش اندام بودن رو از نمای جدیدی درک کنن. ینی در حدی که برتی زیر لب به ریتا میگه:

- یاد بگیر... دیگه تو غذامون نمک نمیریزی! باشه؟

- ولی غذا بدون نمک بد مزه...

- باشه؟

-

ویکتوریا سرشو از توی لوله در میاره و نوای آه و افسوس توی آشپزخونه میپیچه.

- چیزی نمیبینم... جز یه پا که توی چکمه ی مشکیه و به یه تنه ی قرمز وصله و نمیتونه تکون بخوره!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/10/8 23:16:35
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/10/8 23:20:05

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 8 دی 1390 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

تصویر تغییر اندازه داده شده

-هویج ها رو رنده می کنیم ... خرچ خرچ خرچ ... مقداری نمک اضافه می کنیم ... عزیزان توجه داشته باشن مقدار اضافی نمک باعث شور شدن غذاتون میشه و از طرفی اندام شما رو نا متناسب می کنه ...
-نا متناسب یعنی چی؟

برتی اینو میپرسه و با دقت به مگان نگاه میکنه که با پیشبند سفید گلدار و یه کلاه آشپزی نارنجی رنگ در حال تدریس آشپزی به ملت هنرجو و هنر دوست هافلپافه.

-خب نامتناسب ... چیزه ... یعنی نا متناسب دیگه. یعنی نا فرم. بد ترکیب!

برتی سرشو سریع به سمت ریتا که کنارش نشسته بر میگردونه و با اشتیاق میگه:
-بنویس بنویس ... یعنی نافرم و بد ترکیب. باید جزومون کامل باشه.

ریتا قلم پر جادوییشو با حرص رو کاغذ پوستی تکون میده و میگه:
-آخه معنی کلمه به چه دردمون میخوره. دستور آشپزی فقط مهمه ... هیش ... اصن من نمیدونم چرا این چیزا رو باید بنویسیم!
-تا وقتی رفتیم تو خونمون واسمون غذا درست کنی بخوریم
-

ویکی که با حرارت و شوق خاصی به مگان خیره شده یکم سرشو عشوه کنان تکون میده و با لوس ترین حالت ممکن میپرسه:
-عذر میخوام ... (لودو و برتی و وندلین نا خود آگاه زیر زیرکی به ویکی نگاه میکنن) نامتناسب و بدترکیب دقیقا منظورتون چیه؟ یعنی یک هیکل دقیقا چطوری میشه با خوردن نمک؟

مگان (و البته لودو و برتی و وندلین) که از نحوه سوال و موضوع سوال و ادا اطوارهای ویکی به وجد اومده میگه:
-خب بهتره عملی بهتون پاسخ میدم. میشه ازتون خواهش کنم تشریف بیارید اینجا کنار من؟ لودو تو هم بیا!

ویکی و لودو از جاشون بلند میشن و دو طرف مگان می ایستن.

-خب دوستان الان ویکی نمونه یک فرد خوش اندام و رو فرمه. (دوستان دارن با دقت بدن ویکی رو دید میزنن تا معنی خوش اندامی و رو فرمی رو بفهمن) حالا اگه نمک بخورید میشید مثه لودو که نمونه یه فرد بد ترکیب و نا متناسبه. (بقیه همچنان دارن به ویکی نگاه میکنن تا معنی خوش اندامی در ذهنشون تثبیت بشه!) خلاصه کلوم اینکه نمک نخورید و ...

-ریداکتو!

کلیه ظروف جلوی مگان منفجر میشه و بقیه که انگار برق گرفتتشون بالاخره نگاهشون رو از ویکی بر میدارن و عین این وحشت زده ها به اطرافشون نگاه میکنن و می بینن رز چوبدستی به دست و با یه حالت عصبی ترسناکی (اصن یه وضعی!) داره به منظره مقابلش نگاه میکنه.

-شماها دارید چه غلطی می کنید اینجا؟

مگان اولین کسیه که به خودش میاد و میگه:
-اممم ... من داشتم دستور پخت یک سری غذاهای مشنگی رو به بقیه آموزش میدادم تا بتونن ...
-تو خیلی بی جا کردی آموزش میدادی. تو خیلی غلط کردی. مگه اینجا آموزشگاه آشپزی مشنگیه؟ مگه بقیه بیکارن که دور خودت جمعشون کردی؟ (در حین گفتن این جملات رز داره چوبدستی به دست و قدم قدم به مگان نزدیک میشه) آخه تو هم آدمی؟ آدم که از اولش هم نبودی! تو اصن انسانی؟

لودو میزنه زیر خنده:
-آدم و انسان که فرقی با هم ندارن!‌

رز در میونه های مسیرش به سمت مگان تغییر جهت میده و به سمت لودو میره:
-کسی گفت تو نظر بدی؟ کسی گفت حرف بزنی؟! تو خجالت نمی کشی با این هیکلت داری به اراجیف این مگان گوش میدی؟

هعععع هععع هععع (افکت زهره ترک شدن لودو)

-این بساطو زود جمعش کنید. همین الان آشپزخونه رو تمیز میکنید و همه جاشو برق میندازید و بعدش هم میرید سراغ قسمت های دیگه ی تالار!

سپس چوبدستیشو تهدید کنان به سمت تک تک هافلی ها تکون میده و چشم هاشو باریک میکنه (یعنی ته ِ جذبه ناظرو میرسونه!):
-مرلین رحمتون کنه اگه فقط کم کاری کنید ... اگه آبروی هافلو ببرید من میدونم و شما!
ریتا: آبروی هافل؟! منظورت چیه؟
-بابا نوئل واسه این کریسمس داره میاد تالار هافل!

رز اینو میگه و از آشپزخونه خارج میشه. اعضای هافل هاج و واج به هم نگاه میکنن. بابا نوئل داره میاد تالار هافل؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مهر 1390 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سری درگیری ها رخ میده و رز که اعصاب معصاب نداشته با استفاده ناجوانمردانه از هنرهای رزمی، ریتا و برتی رو میندازه بیرون تا دیگه در جلوی عموم از این کارهای بیناموسی نکنن و این کارها رو توی همون خوابگاه یا تو محوطه هاگ پشت درخت ها و لای بوته ها انجام بدن.

چند دقیقه بعد ...

درک که رو مبل ایستاده بوده و یک کلاه خود هم از مجسمه های هاگ کش رفته گذاشته سرش مشتشو میگیره هوا و با لحنی قاطعانه میگه:
-برادران و خواهران همیشه در صحنه، امروز در لحظه ای تاریخی هستیم. امروز، ناظر روز، ساحره ی دل افروز، رز ویزلی ثروت اندوز که همواره نیمی از بودجه هافلپاف رو به حساب خودش واریز میکنه در صدده که میراث گران بهای لودو بگمن بزرگ رو تبدیل به بیمارستان بکنه!

برتی به سبک هرمیون انگشت اشارشو تا جا داره میبره هوا!
-حاچی اجازه؟ در صدد یعنی چی؟
ریتا با آرنج میزنه تو شکم برتی و به آرومی میگه:
-آبرو ریزی نکن دیگه! واقعا معنیشو نمیدونی؟ درصدد یعنی همون درصد. مثلا ده درصد، بیست درصد ... صد در صد هم مخفشش میشه همون درصدد.
برتی: آها. آره، یادم اومد!

درک:

اِما میزنه زیر خنده و در جهت جلوگیری از استفاده بی رویه از شکلک کف تالار از اینور قل میخوره به اونور، از اونور قل میخوره به اینور و الان جای اینه که بیدل بیاد به راوی بگه به جای این چرت و پرت گفتن ها از شکلک خنده غلطان استفاده کن اما به طرز عجیبی سر و کله بیدل تو رول پیدا نمیشه.

برتی و ریتا هاج و واج دارن به هم نگاه میکنن که اِما به چی میخنده و چرا هل قل میخوره که درک یقه اِما رو میگیره و از زمین بلندش میکنه.

-بله ... داشتم حرف میزدم مثلا! تو مثلا روابط نزدیکی با لودو داشتی! میراث لودو، اون پایگاه گران بها داره به دستور رز ویزلی و حمایت چند تا از اعضا نابود میشه. ما نیازی به درمانگاه نداریم! یکی نیست بگه مادام پامفری این وسط سر پیازه یا ته پیازه که هیچکی بهش توجه نمیکنه!
ریتا: مادام پامفری پوست ِ پیازه

با نگاه خوفناک درک خنده ها از حلق بیرون نیومده خورده میشه. درک چوبدستیشو از رداش میکشه بیرون و به سمت سقف میگیره:
-به نام لودو بگمن بزرگ، به حاچ درک کمک کنید تا پایگاه رو پس بگیریم. ما حاضریم بمیریم ولی پایگاهمون تبدیل به درمانگاه نشه. ما رز و ویکی و گلرت و تمام مزدوران دامبلدور رو قلم خرد خواهیم کرد تا دور پایگاه رو واسه همیشه قلم بکشن! مقاومت خواهیم کرد تا فتح پایگاه مقاومت ...

اِما و ریتا و برتی به سبک قبیله های ده هزار سال قبل میلاد عربده میکشن و با مشت هایی گره کرده به دنبال درک سمت پایگاه میرن که ناگهان درک سر جاش می ایسته.
-فراموش نکنید اول از همه رز رو بیهوش کنید وگرنه همه رو معلق می کنه. متوجه شدید؟
هر سه سرشون رو تکون میدن که یعنی آره فهمیدیمو حالیمونه و اینا!
-بیدل تو هم موضعت رو مشخص کن!
هیچ صدایی به گوش نمیرسه...
-بیدل؟ بیدل؟! جواب بده. تو با مایی یا اونا؟
بازم صدایی به گوش نمیرسه...

حاچ درک اخماشو تو هم میکنه و بدون توجه به مشکوک بودن اوضاع به سمت پایگاه حمله ور میشه و بقیه هم دنبالش میرن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مهر 1390 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه من زیر بار این ننگ نمیرم! اصلا چرا دفتر ناظرین رو اصلا فکرشو نکنیم؟

رز گلویش را صاف کرد.

- بالاخره ناظرجماعت این همه زحمت میکشه باید یه فرقی هم داشته باشه با بقیه.


- میبینین ملت؟ میبینین چطوری بین انسان ها فرق گذاشته میشه توی این دنیای بی رحم؟ میبینین؟

ملت عظیم هافلپاف بدون توجه به نطق های تاریخی درک از او دور میشدند و این درک بود که همچنان برای خود حرف ها میزد و نقشه ها می ریخت...

یک ساعت بعد

- خب... 46 تا تخت بیمارستان... تیک! 84 تا صندلی چرخ دار... تیک! فقط دارو ها مونده و درست کردن دیوار ها و این تابلو های این دختره که انگشتش روی لبشه میگه هیس.

رز در پایگاه مقاومت بسیج که با استفاده از نیرو های فوق العاده قدرتمند و هوشمندانه ی جادوگریش ( ) بزرگ تر از حد معمول شده بود قدم میزد و به همه دستور میداد.

- گلرت اون تخته رو هل بده اون طرف. درک برای بار هزارم میگم فعلا اینجا اومدن برات ممنوعه. دفعه بعدی معلق میشی. مرلین یه لطفی بکن این دیوارا رو سفیدشون کن که حس بیمارستان بده قشنگ. بیدل یه فوت کن این گرد و خاک ها بره کنار. برتی، تو و ریتا اون گوشه دارین چیکار میکنین؟

از اونجایی که سن نویسنده زیر 18 که هیچ زیر 15 ساله و وجدانش اجازه نمیده که حرف مثبت 18 بزنه همین جا پستو تموم میکنه و جواب برتی و بقیه ی تدارکات رو به نفر بعد میسپاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!