تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
34 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
هری و رون و هرمیون داشتند در کوچه ای خلوت وتاریک و سرد قدم می زدند که ناگهان نور سبز رنگی از کنار گوش هرمیون رد شد.
رون گفت:چه بود؟
هری جواب داد :سریع پناه بگیرید .
هنگامی که رویشان را برگرداندند کراب را دیدند که ایستاده بود.
رون با تعجب گفت:مگر تو نمرده بودی؟
-من هنوز برعکس اربابم هورکراکسی سالم دارم.
جنگ شروع شد و از هر طرف طلسم فرستاده می شد.
پاسخ هر طلسم قرمزی سبز بود ولی در ظرف یک دقیقه صدای ناله ای شنیده شد و دیدیدند که کراب با طلسم اتش شیطان خود مرده است.
صدای دیگری نیز از جیبش می امد که پس از گشتن فهمیدند که هورکراکس کراب است که از بین رفته.
وقتي كه توي بازي با كلمات تاييد شديد، اينجا پست بزنيد. تاييد نشد. در ضمن، يه نگاهي به داستانك هاي قبلي بندازيد تا نوشتن دستتون بياد. موفق باشيد.
رون گفت:چه بود؟
هری جواب داد :سریع پناه بگیرید .
هنگامی که رویشان را برگرداندند کراب را دیدند که ایستاده بود.
رون با تعجب گفت:مگر تو نمرده بودی؟
-من هنوز برعکس اربابم هورکراکسی سالم دارم.
جنگ شروع شد و از هر طرف طلسم فرستاده می شد.
پاسخ هر طلسم قرمزی سبز بود ولی در ظرف یک دقیقه صدای ناله ای شنیده شد و دیدیدند که کراب با طلسم اتش شیطان خود مرده است.
صدای دیگری نیز از جیبش می امد که پس از گشتن فهمیدند که هورکراکس کراب است که از بین رفته.
وقتي كه توي بازي با كلمات تاييد شديد، اينجا پست بزنيد. تاييد نشد. در ضمن، يه نگاهي به داستانك هاي قبلي بندازيد تا نوشتن دستتون بياد. موفق باشيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/15 19:44:42
جزئیات کاربر

. هنوز نمی دانست چه اتفاقی برایش افتادهتنها چیزی که می دانست این بود که مایع غلیظ و قرمز رنگی دست هایش را فرا گرفته و وسط خوابگاه نشسته است.نمی دانست چطور می شود که از ساعت ها ویا شاید لحظه ای پیش چیزی به یاد نمی اورد نمی توانست درک کند که در خوابگاه چه می کند تنها چیزی که به یاد داشت این بود که در سرسرای عمومی نهار را خورده است ودیگر هیچ....
. (صبح روز 17 فوریه)نویل تازه از تختش بیرون امده بود و به شختی به دنبال کرواتش می گشت(البته کار همیشگیش به دنبال تره-ول گشتن را نیز فراموش نکرده بود)سال دومی بود که در هاگوارتز اقامت داشت و بیش از اندازه خرفت به نظر می رسید.سیموس ودین در باره ی فوتبال صحبت می کردندبه نظر سیموس این دیوانگی بود که بیست و دو نفرادم(مشنگ)بالغ به دونبال یک توپ بدوند فقط وفقط یه توپ و در اخر با هم به جنگ و دعوا بپردازند ولی دین با حرارت خاصتی می گفت:
-<<سیموس تو نمیدونی چه هیجانی تو این بازی هست حتی به جرعت میتونم بگم از کوییدیچ جذاب تره رفیق>>
سیموس جوری به دین نگاه میکرد که گویی حرف رکیکی زده است سپس با پرخاشگری گفت:
-<<برو گم شو دین هیچ چیز تو دنیا به جذابیت کوییدیچ نمی رشه حاظرم روش صد تا شکلات قورباغه ای شرت ببندم>>
وبا نارحتی برای خوردن صبحانه از خوابگاه بیرون رفتدین نیز پشت سرش دوان دوان از خوابگاه خارج شد و هنوز سعی داشت او را متقاعد کند که فوتبال ورزش جذابی است.
نویل کرواتش را از زیر تخت رون پیدا کرد ردادای چروکیده اش را پوشیدتا برای صرف صبحانه به سرسرای عمومی برود.
وقتی به سرسرا رسید دین و سیموس را دید که در یک طرف میز گریفیندور نشسته اند وکماکان در حال جر و بحث هستندو در طرف دیگر رون و هری را دید کهبا هرماینی در حال صحبت هستند خود را به انها رساند و در کنار رون نشست سلام کرد ولی مثل اینکه انها از امدنش به انجا اصلا خوشحال نشدند حتی نویل به صراحت شنید که رون زیر لب به او فحشی داد.هری صدایش را به صورت غیر عادی پایین اورد تا نویل نتواند ان را بشنودولی نویل شنید که هری میگوید:
-<<من وقتی توی دفتر لاگهارت بودم اون صدا رو شنیدم داشت می گفت:میکشمشون>>
رون و هرماینی به شدت رنگ پریده به نظر می رسیدند.رون در حالی که چند ژانبون را یک جا میبلعید گفت:
-<<پس چرا من چیزی نشنیدم رفیق؟؟>>
هری که از کوره در رفته بودبا عصبانیت گفت:
-<<من نمی دونم چرا>>
نویل دیگر علاقه ای به شنیدن حرفهای انها نداشت چون فکر می کرد هری که عملا دیوانه شده بعد از ان کاری که با ان مار در در اتاق دوئل کرده بودرون وهرماینی هم که از قیافیشان معلوم بود چه کاره هستند
نویل سعی کرد که خودش را با اطرافش سر گرم کند تا دیگر صدای انها را نشود البته او از هری بدش نمی امد بر عکس خیلی هم خوشش می امدو به این افتخار می کرد که با هری در یک خوابگاه می خوابند و هری با مانند یک دوست بر خورد می کنداما بعد از ان اتفاقات کمی از هری می ترسید
بای خود چند ککتل و کمی خاگینه برداشت و مشغول خوردن انهاشدکمی انطرف تر چند کلاس اولی نشسته و در حال صحبت بودندوقتی نویل صبحانه اش را تمام کردهری ورون به همراه هرماینی از انجا رفته بودند دین و سیموس کماکان در حال جرو بحث بودند و میز گریفیندور تقریبا خالی شده بود چشم نویل روی میز به دنبال یک تکه ژانبون مرغ میگشت چون هنوز احساس گرسنگی می کردولی به جای ژانبون چیزی را همان جایی که کلاس اولی ها نشسته بودند کشف کردبه نظر یک دفترچه بودخود را به ان طرف میز کشاند وان را بر داشت روی جلد دفترچه نوشته بود <دفترچه ی خاطرات شخصی>نویل هیچ بدش نمی امد خاطرات شخصی دیگران رابخواند ودر انها فضولی کند پس بی صبرانه دفترچه را باز کردولی چیزی در ان ندید جز صفحه ی سفید کاغذ چند با ر دفتر چه را بر انداز کرد تا شاید چیزی از ان نسیبش شود ولی هیچ چیزی در ان نوشته نشده بودبا خود فکر کرد
-<<شاید صاحب این دفتر چه وقت نکرده در ان چیزی بنویسد>>
دفترچه انقدرکهنه و رنگ و رو رفته بود که نویل با هوش سر شارش تشخیس داد احتمال اینکه یکی از کلاس اولی ها صاحب ان باشد تقریبا صفر است.
در حال بررسی دفترچه بود که ناگهان چیزی روی دفترچه افتاد بعد ازبررسی مو شکافانه به این نتیجه رسید که ان شیئ چیزی نیست به جز شیشه ی جوهر سیموس که با عصبانیت به طرف دین پرتاب کرده البته به دین هیچ اسیبی نرسیده بود چون به موقع جا خالی داده بود وتنها ضرر ان متوجه نویل و دفتر چه ی خاطرات شده بود سیموس با حالتی متواضعانه رو به نویل کرد وگفت:
-<<ببخشید چیزیت که نشد رفیق>>
نویل با ناامیدی گفت:
-<<نه اشگالی نداره>>
خیلی دلش می خواست خرخره ی سیموس را بجود ولی پس از حساب دودوتا چهارتایی که کرد به این نتیجه رسید که شاید خرخره ی خودش جویده شود و به طور کلی بیخیال این قضیه شد
سیموس با عصبانیت به دین گفت:
-<<ولم کن دیوونه داری منم مث خودت دیونه می کنی دست از سرم بردار کلاسم دیر شد>>
سپس رو به نول کرد و گفت:
-<<تو نمی یای نویل داره دیر میشه ها!!>>
نویل با کم رویی گفت شما برید من خودمو می رسونم>>
-<<با شه هر جور مایلی بلند شو بریم دین>>
نول خودش را جمع و جور کرد تا اماده ی رفتن شودوقتی میخولست دفتر چه را ببندد چیز عجیبی دید که با ور کردنی نبود دفتر چه سفید سفید بود انگار هیچ جوهری رویش نریخته است.
نویل با خود فکر کرد:
-<شاید این دفترچه جادویی باشد؟؟؟؟>
بعد از ان فکر به خود تشری زد و با صدای بلند گفت:
-<<من عجب دانشمندی هستم معلومه که جادوییه اینو تو هاگوارتز پیدا کردم>>
چند نفر از دانش اموزان ریونکلاو و اسلسترین به او نگاه کردند و با حالتی شاد مانه لبخند زدند.
برای نول این اصلا مهم نبود که دیگرا ن به او بخندند به سرعت قلمش رااز کیفش در اورد و یک قطره جوهر روی صفحه سفید دفترچه ریختدفترچه لکه ی جوهر را در خود محو کرد جوری که هیچ اثری از ان باقی نماند نویل خیلی خوشحال به نظر می رسید گویی بزرگترین کشف قرن را انجام داده است دلس را به دریا زد وروی کاغذ شفید دفترچه نوشت<من نویل لونگ باتم هستم>کلمات بلا فاصله محو شد و سپس چیزی روی صفحه ی سفید کاغذحرکت کرد ونوشته ای نمایان شد<من هم تام ریدل هستم>نویل سر جایش خشگش زد یعنی چه!!! این چه می توانست باشد؟!!!بادستی لرزان نوشت<تو کجایی؟؟>
<من جایی نیستم این دفترچه ی خاطرات منه که دست تو>نویل به طور کلی کلاس گیاه شناسی را فراموش کرده بود و با دفترچه شروع به صحبت کرد.
تقریبا ظهر بود که هری رون وهرماینی با هم وارد سرسرا شدند نویل هنوز همانجا نشسته بود وگویی داشت از خودش شکلک در می اورد و می خندیدرون که تعجب کرده بود جاو رفت و گفت:
-<<نویل داری چکار می کنی؟؟؟چرا سر کلاس نیومدی پرفسوراسپروت خیلی ناراحت شد>>
نویل در حالی که اصلا به حرفهای او توجهی نمی کرد گفت:
<<این یارو خیلی بهاله همش جک میگه>>
در همین لحظه بود که ذهن نویل خالی شد دیگر هیچ چیز را به خاطر نیا ورد و خود را وسط خوابگاه یافت هنوز می خندید و مایع قرمزرنگ غلیظی از دستانش می چکید احساس گرما می کرد رون دین و سیموس که تازه به اتاق امده بودند به او خیره شده بودندنویل وحشت زدگی را از چشمان انها خواندرون با عصبانیت پرسید:
-<<نویل داری چه غلطی میکنی>>
نویل سراسیمه پاسخ داد:<< نمی دونم>>
دین فریاد زد:
-<<اینجا چه خبره؟؟>>
سیموس گفت:
-<<من نمیدونم از نویل بپرس>>
نویل هنوز شکه بود نمی دانست در چند ساعت گذشته چه کارهایی را انجام داده است یا اینکه چرا کل خوابگاه را با رنگ قرمز به کثافت کشیده است.
فرد و جرج ویزلی که خودشان را به در خوابگاه رسانده بودند از خنده ریسه می رفتند خودشان را به هر طرفی میزدند
به هر حال ان شب با غرغر های دین سیموس رون و هری گذشت و نویل دیگر ان دفترچه ی قدیمی را ندید ولی یک بار به نظرش رسید که در دستان جنی ویزلی دفترچه ای نظیر ان را دیده است.
خب! مثل اينكه با يك نويسنده ي موفق طرف هستم! بسيار متن خوبي بود، اما هيچ ربطي كه به عكس نداشت!! خب، پست از همه لحاظ واقعا خوب بود، اما : غلط هاي املائي زيادي داشت!: حاضر- شرط- نصيب - تشخيص ! و اينكه، ديالوگ ها رو فقط با علامت _ مشخص كن. و اينكه، سعي كن بين پاراگراف هاي مختلف، 2 تا اينتر بزن تا پستت شكيل تر بشه. ولي خب، اينقدر خوب نوشتيد كه نميشه تاييدتون نكرد! اين بار رو استثنا قائل مييشم! موفق باشيد! تاييد شد!!!
. (صبح روز 17 فوریه)نویل تازه از تختش بیرون امده بود و به شختی به دنبال کرواتش می گشت(البته کار همیشگیش به دنبال تره-ول گشتن را نیز فراموش نکرده بود)سال دومی بود که در هاگوارتز اقامت داشت و بیش از اندازه خرفت به نظر می رسید.سیموس ودین در باره ی فوتبال صحبت می کردندبه نظر سیموس این دیوانگی بود که بیست و دو نفرادم(مشنگ)بالغ به دونبال یک توپ بدوند فقط وفقط یه توپ و در اخر با هم به جنگ و دعوا بپردازند ولی دین با حرارت خاصتی می گفت:
-<<سیموس تو نمیدونی چه هیجانی تو این بازی هست حتی به جرعت میتونم بگم از کوییدیچ جذاب تره رفیق>>
سیموس جوری به دین نگاه میکرد که گویی حرف رکیکی زده است سپس با پرخاشگری گفت:
-<<برو گم شو دین هیچ چیز تو دنیا به جذابیت کوییدیچ نمی رشه حاظرم روش صد تا شکلات قورباغه ای شرت ببندم>>
وبا نارحتی برای خوردن صبحانه از خوابگاه بیرون رفتدین نیز پشت سرش دوان دوان از خوابگاه خارج شد و هنوز سعی داشت او را متقاعد کند که فوتبال ورزش جذابی است.
نویل کرواتش را از زیر تخت رون پیدا کرد ردادای چروکیده اش را پوشیدتا برای صرف صبحانه به سرسرای عمومی برود.
وقتی به سرسرا رسید دین و سیموس را دید که در یک طرف میز گریفیندور نشسته اند وکماکان در حال جر و بحث هستندو در طرف دیگر رون و هری را دید کهبا هرماینی در حال صحبت هستند خود را به انها رساند و در کنار رون نشست سلام کرد ولی مثل اینکه انها از امدنش به انجا اصلا خوشحال نشدند حتی نویل به صراحت شنید که رون زیر لب به او فحشی داد.هری صدایش را به صورت غیر عادی پایین اورد تا نویل نتواند ان را بشنودولی نویل شنید که هری میگوید:
-<<من وقتی توی دفتر لاگهارت بودم اون صدا رو شنیدم داشت می گفت:میکشمشون>>
رون و هرماینی به شدت رنگ پریده به نظر می رسیدند.رون در حالی که چند ژانبون را یک جا میبلعید گفت:
-<<پس چرا من چیزی نشنیدم رفیق؟؟>>
هری که از کوره در رفته بودبا عصبانیت گفت:
-<<من نمی دونم چرا>>
نویل دیگر علاقه ای به شنیدن حرفهای انها نداشت چون فکر می کرد هری که عملا دیوانه شده بعد از ان کاری که با ان مار در در اتاق دوئل کرده بودرون وهرماینی هم که از قیافیشان معلوم بود چه کاره هستند
نویل سعی کرد که خودش را با اطرافش سر گرم کند تا دیگر صدای انها را نشود البته او از هری بدش نمی امد بر عکس خیلی هم خوشش می امدو به این افتخار می کرد که با هری در یک خوابگاه می خوابند و هری با مانند یک دوست بر خورد می کنداما بعد از ان اتفاقات کمی از هری می ترسید
بای خود چند ککتل و کمی خاگینه برداشت و مشغول خوردن انهاشدکمی انطرف تر چند کلاس اولی نشسته و در حال صحبت بودندوقتی نویل صبحانه اش را تمام کردهری ورون به همراه هرماینی از انجا رفته بودند دین و سیموس کماکان در حال جرو بحث بودند و میز گریفیندور تقریبا خالی شده بود چشم نویل روی میز به دنبال یک تکه ژانبون مرغ میگشت چون هنوز احساس گرسنگی می کردولی به جای ژانبون چیزی را همان جایی که کلاس اولی ها نشسته بودند کشف کردبه نظر یک دفترچه بودخود را به ان طرف میز کشاند وان را بر داشت روی جلد دفترچه نوشته بود <دفترچه ی خاطرات شخصی>نویل هیچ بدش نمی امد خاطرات شخصی دیگران رابخواند ودر انها فضولی کند پس بی صبرانه دفترچه را باز کردولی چیزی در ان ندید جز صفحه ی سفید کاغذ چند با ر دفتر چه را بر انداز کرد تا شاید چیزی از ان نسیبش شود ولی هیچ چیزی در ان نوشته نشده بودبا خود فکر کرد
-<<شاید صاحب این دفتر چه وقت نکرده در ان چیزی بنویسد>>
دفترچه انقدرکهنه و رنگ و رو رفته بود که نویل با هوش سر شارش تشخیس داد احتمال اینکه یکی از کلاس اولی ها صاحب ان باشد تقریبا صفر است.
در حال بررسی دفترچه بود که ناگهان چیزی روی دفترچه افتاد بعد ازبررسی مو شکافانه به این نتیجه رسید که ان شیئ چیزی نیست به جز شیشه ی جوهر سیموس که با عصبانیت به طرف دین پرتاب کرده البته به دین هیچ اسیبی نرسیده بود چون به موقع جا خالی داده بود وتنها ضرر ان متوجه نویل و دفتر چه ی خاطرات شده بود سیموس با حالتی متواضعانه رو به نویل کرد وگفت:
-<<ببخشید چیزیت که نشد رفیق>>
نویل با ناامیدی گفت:
-<<نه اشگالی نداره>>
خیلی دلش می خواست خرخره ی سیموس را بجود ولی پس از حساب دودوتا چهارتایی که کرد به این نتیجه رسید که شاید خرخره ی خودش جویده شود و به طور کلی بیخیال این قضیه شد
سیموس با عصبانیت به دین گفت:
-<<ولم کن دیوونه داری منم مث خودت دیونه می کنی دست از سرم بردار کلاسم دیر شد>>
سپس رو به نول کرد و گفت:
-<<تو نمی یای نویل داره دیر میشه ها!!>>
نویل با کم رویی گفت شما برید من خودمو می رسونم>>
-<<با شه هر جور مایلی بلند شو بریم دین>>
نول خودش را جمع و جور کرد تا اماده ی رفتن شودوقتی میخولست دفتر چه را ببندد چیز عجیبی دید که با ور کردنی نبود دفتر چه سفید سفید بود انگار هیچ جوهری رویش نریخته است.
نویل با خود فکر کرد:
-<شاید این دفترچه جادویی باشد؟؟؟؟>
بعد از ان فکر به خود تشری زد و با صدای بلند گفت:
-<<من عجب دانشمندی هستم معلومه که جادوییه اینو تو هاگوارتز پیدا کردم>>
چند نفر از دانش اموزان ریونکلاو و اسلسترین به او نگاه کردند و با حالتی شاد مانه لبخند زدند.
برای نول این اصلا مهم نبود که دیگرا ن به او بخندند به سرعت قلمش رااز کیفش در اورد و یک قطره جوهر روی صفحه سفید دفترچه ریختدفترچه لکه ی جوهر را در خود محو کرد جوری که هیچ اثری از ان باقی نماند نویل خیلی خوشحال به نظر می رسید گویی بزرگترین کشف قرن را انجام داده است دلس را به دریا زد وروی کاغذ شفید دفترچه نوشت<من نویل لونگ باتم هستم>کلمات بلا فاصله محو شد و سپس چیزی روی صفحه ی سفید کاغذحرکت کرد ونوشته ای نمایان شد<من هم تام ریدل هستم>نویل سر جایش خشگش زد یعنی چه!!! این چه می توانست باشد؟!!!بادستی لرزان نوشت<تو کجایی؟؟>
<من جایی نیستم این دفترچه ی خاطرات منه که دست تو>نویل به طور کلی کلاس گیاه شناسی را فراموش کرده بود و با دفترچه شروع به صحبت کرد.
تقریبا ظهر بود که هری رون وهرماینی با هم وارد سرسرا شدند نویل هنوز همانجا نشسته بود وگویی داشت از خودش شکلک در می اورد و می خندیدرون که تعجب کرده بود جاو رفت و گفت:
-<<نویل داری چکار می کنی؟؟؟چرا سر کلاس نیومدی پرفسوراسپروت خیلی ناراحت شد>>
نویل در حالی که اصلا به حرفهای او توجهی نمی کرد گفت:
<<این یارو خیلی بهاله همش جک میگه>>
در همین لحظه بود که ذهن نویل خالی شد دیگر هیچ چیز را به خاطر نیا ورد و خود را وسط خوابگاه یافت هنوز می خندید و مایع قرمزرنگ غلیظی از دستانش می چکید احساس گرما می کرد رون دین و سیموس که تازه به اتاق امده بودند به او خیره شده بودندنویل وحشت زدگی را از چشمان انها خواندرون با عصبانیت پرسید:
-<<نویل داری چه غلطی میکنی>>
نویل سراسیمه پاسخ داد:<< نمی دونم>>
دین فریاد زد:
-<<اینجا چه خبره؟؟>>
سیموس گفت:
-<<من نمیدونم از نویل بپرس>>
نویل هنوز شکه بود نمی دانست در چند ساعت گذشته چه کارهایی را انجام داده است یا اینکه چرا کل خوابگاه را با رنگ قرمز به کثافت کشیده است.
فرد و جرج ویزلی که خودشان را به در خوابگاه رسانده بودند از خنده ریسه می رفتند خودشان را به هر طرفی میزدند
به هر حال ان شب با غرغر های دین سیموس رون و هری گذشت و نویل دیگر ان دفترچه ی قدیمی را ندید ولی یک بار به نظرش رسید که در دستان جنی ویزلی دفترچه ای نظیر ان را دیده است.
خب! مثل اينكه با يك نويسنده ي موفق طرف هستم! بسيار متن خوبي بود، اما هيچ ربطي كه به عكس نداشت!! خب، پست از همه لحاظ واقعا خوب بود، اما : غلط هاي املائي زيادي داشت!: حاضر- شرط- نصيب - تشخيص ! و اينكه، ديالوگ ها رو فقط با علامت _ مشخص كن. و اينكه، سعي كن بين پاراگراف هاي مختلف، 2 تا اينتر بزن تا پستت شكيل تر بشه. ولي خب، اينقدر خوب نوشتيد كه نميشه تاييدتون نكرد! اين بار رو استثنا قائل مييشم! موفق باشيد! تاييد شد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/13 8:50:58
کسی قورباغه منو ندیده
:oops: :oops:
:oops: :oops:
جزئیات کاربر

سرما تا مغز استخوانش پیشروی کرده بود. تمام اجزای درونی و بیرونی بدنش بی حس شده بودند و نمی توانست هیچکدام را تکان دهد. به سختی چشمانش را باز کرد تا از تاریکی و ظلمتی که در آن قرار داشت بیرون آید، غافل از اینکه بیرون تاریکتر از درون بود.
منبع لرزانِ نوری هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. به سختی بدن یخ زده اش را از میان تل عظیمی از برف که بر روی آن افتاده بود بلند کرد و با کنجکاوی به اطرافش نگریست.
قبرهای زیادی در اطرافش قرار داشت و همین خاطره ای قدیمی را در ذهنش پیدار می کرد... منبع نور جلو و جلوتر آمد و پیکره ی سیاه پوشی در پشت آن پیدیدار شد.
جای زخمی که روی پیشانیش از سالها پیش قرار داشت گز گز می کرد. پیکره ی سیاه پوش لحظه به لحظه به او نزدیک و نزدیکتر می شد. توانی در خود نمیافت... پیکره نزدیک و نزدیکتر شد تا به او رسید . دستهای سفید و سردش را بر روی صورت هری گذاشت. دیگر چیزی احساس نمی کرد.
... با ترس از جایش بلند شد و به راه افتاد. به اولین نفری که جلویش قرار داشت حمله ور شد و گردنش را مورد هجوم قرار داد. عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود و هیچ چیز را درک نمی کرد.
در خوابگاه به سرعت باز شد. رون و هرمیون به سرعت وارد شدند و دستان هری را از پشت گرفتند و به عقب کشیدند. رون با قدرت بیشتری او را عقب تر کشید و با صدای بلندی گفت: هری! چت شده؟! چیکار داری می کنی؟!
- بذار بکشمش. اون می خواد منو نابود کنه...
رون دستش را بالا آورد و با تمام قدرت سیلی محکمی بر صورت هری نواخت و به سرعت گفت: هری حواست نیست داری چیکار می کنی. می فهمی چی می گم؟؟
- واسه چی منو می زنی رون؟
- هری تـ... تو به نویل حمله کردی!
هری باورش نمی شد. لحظه ای به خوابی که دیده بود بازگشت و همه چیز را به یاد آورد. خیلی دردناک بود. لرد ولدمورت هنوز هم به ذهن او می آمد.
تاييد شد.
منبع لرزانِ نوری هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. به سختی بدن یخ زده اش را از میان تل عظیمی از برف که بر روی آن افتاده بود بلند کرد و با کنجکاوی به اطرافش نگریست.
قبرهای زیادی در اطرافش قرار داشت و همین خاطره ای قدیمی را در ذهنش پیدار می کرد... منبع نور جلو و جلوتر آمد و پیکره ی سیاه پوشی در پشت آن پیدیدار شد.
جای زخمی که روی پیشانیش از سالها پیش قرار داشت گز گز می کرد. پیکره ی سیاه پوش لحظه به لحظه به او نزدیک و نزدیکتر می شد. توانی در خود نمیافت... پیکره نزدیک و نزدیکتر شد تا به او رسید . دستهای سفید و سردش را بر روی صورت هری گذاشت. دیگر چیزی احساس نمی کرد.
... با ترس از جایش بلند شد و به راه افتاد. به اولین نفری که جلویش قرار داشت حمله ور شد و گردنش را مورد هجوم قرار داد. عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود و هیچ چیز را درک نمی کرد.
در خوابگاه به سرعت باز شد. رون و هرمیون به سرعت وارد شدند و دستان هری را از پشت گرفتند و به عقب کشیدند. رون با قدرت بیشتری او را عقب تر کشید و با صدای بلندی گفت: هری! چت شده؟! چیکار داری می کنی؟!
- بذار بکشمش. اون می خواد منو نابود کنه...
رون دستش را بالا آورد و با تمام قدرت سیلی محکمی بر صورت هری نواخت و به سرعت گفت: هری حواست نیست داری چیکار می کنی. می فهمی چی می گم؟؟
- واسه چی منو می زنی رون؟
- هری تـ... تو به نویل حمله کردی!
هری باورش نمی شد. لحظه ای به خوابی که دیده بود بازگشت و همه چیز را به یاد آورد. خیلی دردناک بود. لرد ولدمورت هنوز هم به ذهن او می آمد.
تاييد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/10 11:16:31
جزئیات کاربر

تالار گریفندور آرام و ساکت بود . افراد کمی در سالن عمومی به سر می بردند و همه مشغول انجام کاری بودند . جینی به آرامی بدنش را از روی مبل تکی و قرمز رنگی که در مجاورت شومینه قرار داشت بلند کرد و به سمت دین توماس رفت .
پس از چند دقیقه صحبت کردن دوباره به سمت مبلی که لحظاتی قبل روی آن قرار داشت رفت و با چشمان بر افروخته ی هری مواجه شد .
- چی شده هری ؟
- دیگه می خواستی چی بشه ؟
هری با خشم این را گفت و از جایش بلند شد . به سرعت ادامه داد : تو باز با دین می گردی ؟ بزنم شل و پلت کنم ؟ خجالت نمی کشی ؟
خود را به سمت جینی سوق داد . اما دستان محکم رون و هرمیون که به شانه هایش چسبیده بودند مانع از جلو رفتنش می شدند . به عقب بازگشت و با صدای بلندی گفت : رون ببین خواهرت چیکار می کنه . یه ذره انسانیت نداره . نمی دونه باید با یه نفر بمونه ...
از چنگال باز شده ی رون و هرمیون استفاده کرد و به سمت جینی که با تعجب روبرویش ایستاده بود حمله ور شد و سیلی بر صورتش نواخت .
جینی : اوهو ... اوهو ... اوهو
من یه لحظه هم اینجا نمی مونم !
جینی به سرعت به سمت پله هایی که در نزدیکیش قرار داشت هجوم برد و آنها را دو تا یکی بالا رفت . پس از چند لحظه در حالیکه کلاهش را بر سرش می گذاشت از پله ها پایین آمد و به سمت خروجی تالار شتافت و از تالار خارج شد .
هری : عجب غلطی کردما
متاسفانه پستتون زياد خوب نبود. نبود يك سوژه و يك پايان معقول، ديالوگ هاي نامناسب با شخصيت هاي كتاب و به قولي" سر و ته داستان را هم آوردن" از نكات منفي پست شما بود. اميدوارم در تلاش بعديتون، بهتر از اينها بنويسيد.( كمي توصيف هم چيز خوبيه!) تاييد نشد.
پس از چند دقیقه صحبت کردن دوباره به سمت مبلی که لحظاتی قبل روی آن قرار داشت رفت و با چشمان بر افروخته ی هری مواجه شد .
- چی شده هری ؟
- دیگه می خواستی چی بشه ؟

هری با خشم این را گفت و از جایش بلند شد . به سرعت ادامه داد : تو باز با دین می گردی ؟ بزنم شل و پلت کنم ؟ خجالت نمی کشی ؟
خود را به سمت جینی سوق داد . اما دستان محکم رون و هرمیون که به شانه هایش چسبیده بودند مانع از جلو رفتنش می شدند . به عقب بازگشت و با صدای بلندی گفت : رون ببین خواهرت چیکار می کنه . یه ذره انسانیت نداره . نمی دونه باید با یه نفر بمونه ...
از چنگال باز شده ی رون و هرمیون استفاده کرد و به سمت جینی که با تعجب روبرویش ایستاده بود حمله ور شد و سیلی بر صورتش نواخت .
جینی : اوهو ... اوهو ... اوهو
من یه لحظه هم اینجا نمی مونم !جینی به سرعت به سمت پله هایی که در نزدیکیش قرار داشت هجوم برد و آنها را دو تا یکی بالا رفت . پس از چند لحظه در حالیکه کلاهش را بر سرش می گذاشت از پله ها پایین آمد و به سمت خروجی تالار شتافت و از تالار خارج شد .
هری : عجب غلطی کردما

متاسفانه پستتون زياد خوب نبود. نبود يك سوژه و يك پايان معقول، ديالوگ هاي نامناسب با شخصيت هاي كتاب و به قولي" سر و ته داستان را هم آوردن" از نكات منفي پست شما بود. اميدوارم در تلاش بعديتون، بهتر از اينها بنويسيد.( كمي توصيف هم چيز خوبيه!) تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/9 18:24:08
جزئیات کاربر

صدای گریه دختری از گوشه اتاق پذیرایی میومد که تیک تاک ساعت یه جوری شده بود موسیقی متنش !
البته اگه کمی گوش ها رو تیز می کرد میشد صدای پج پچ و گه گاه هواری رو شنید !
هرمیون : هری ! تو باید خونسردی خودتو حفظ کنی . میدونی که اگه اینطور پیش بره و با هر بادی بلرزی عمرت خیلی کوتاه میشه !؟
هری : به درک ! عمرم کوتاه بشه ! بهتر از این زندگی نکبتی که دارم ! گذشته ازینا ! تو به این میگی یه باد !؟ فقط یه باد !؟
رون : پس چی بگه همسرم !؟ فکر میکنی خیلی شبیه بارونه !؟ حالا حتما میگی رعد و برقه اما باور کن این موضوع از یه نسیم ملایم هم آروم تره !
هری که دوباره جوش آورده بود با استفاده از تمام اجزای بدنش حتی بینی بلند شد و طی این عملیات بسی مشکل چند گلدان و قوری سماور تزیینی هم شهید شدند .
با صدای شکسته شدن گلدون ها جینی که اونور اتاق پذیرایی گریه ...
جینی: نخیر ! اصلا گریه نمیکنم ! این گریه کردن نداره ! دارم تمرین میکنم صدای زنبور در آرم جناب راوی !
بله ... گریه نه ... تمرین درآوردن صدای زنبور میکرد ، ناگه چون تارزان به طرف هری یورتمه رفت !
-حالا وسایلای منو میشکونی !؟ جهازمو !؟ میخوای بیام بشکونمت !؟
- کدوم جهاز !؟ این جهاز !؟
بعد دستشو نشون میده سمت یکی از لیوانا
هری : این !؟
جینی : نه اون !
هری : آها !
یعد یهو جام طلایی رو میندازه زمین و بعدش یه لبخند ناز تحویل میده !
جینی : خیلی بیشوری هری !
هری : از تو شعورم بیشتره ! حد اقل توی چاییت شیر زیادی نمیریزم !
جینی : کاری نکن که برم لاحه شکایت کنم میخواستی تو نوشابه ام مرگ موش بریزی !
هری : باشه برم شکایت کن ! حق داری ! اگه از سم کشنده مورچه استفاده میکردم کافی بود ! مرگ موش واقعا زیادی بود !
جینی : ...
رون و هرمیون هم روی مبل نشسته بودن و داشتن دعوا رو تماشام میکردن .
رون : هرمی عزیزم ! اون تخمه رو از بغل دستت بده !
هرمیون : باشه عسلم صبر کن ! تا من بدم تخمه رو واسم یه لیوان آب انبه بریز !
رون : باشه فدات شم !
البته اگه کمی گوش ها رو تیز می کرد میشد صدای پج پچ و گه گاه هواری رو شنید !
هرمیون : هری ! تو باید خونسردی خودتو حفظ کنی . میدونی که اگه اینطور پیش بره و با هر بادی بلرزی عمرت خیلی کوتاه میشه !؟
هری : به درک ! عمرم کوتاه بشه ! بهتر از این زندگی نکبتی که دارم ! گذشته ازینا ! تو به این میگی یه باد !؟ فقط یه باد !؟
رون : پس چی بگه همسرم !؟ فکر میکنی خیلی شبیه بارونه !؟ حالا حتما میگی رعد و برقه اما باور کن این موضوع از یه نسیم ملایم هم آروم تره !
هری که دوباره جوش آورده بود با استفاده از تمام اجزای بدنش حتی بینی بلند شد و طی این عملیات بسی مشکل چند گلدان و قوری سماور تزیینی هم شهید شدند .
با صدای شکسته شدن گلدون ها جینی که اونور اتاق پذیرایی گریه ...
جینی: نخیر ! اصلا گریه نمیکنم ! این گریه کردن نداره ! دارم تمرین میکنم صدای زنبور در آرم جناب راوی !
بله ... گریه نه ... تمرین درآوردن صدای زنبور میکرد ، ناگه چون تارزان به طرف هری یورتمه رفت !
-حالا وسایلای منو میشکونی !؟ جهازمو !؟ میخوای بیام بشکونمت !؟
- کدوم جهاز !؟ این جهاز !؟
بعد دستشو نشون میده سمت یکی از لیوانا
هری : این !؟
جینی : نه اون !
هری : آها !
یعد یهو جام طلایی رو میندازه زمین و بعدش یه لبخند ناز تحویل میده !
جینی : خیلی بیشوری هری !
هری : از تو شعورم بیشتره ! حد اقل توی چاییت شیر زیادی نمیریزم !
جینی : کاری نکن که برم لاحه شکایت کنم میخواستی تو نوشابه ام مرگ موش بریزی !
هری : باشه برم شکایت کن ! حق داری ! اگه از سم کشنده مورچه استفاده میکردم کافی بود ! مرگ موش واقعا زیادی بود !
جینی : ...
رون و هرمیون هم روی مبل نشسته بودن و داشتن دعوا رو تماشام میکردن .
رون : هرمی عزیزم ! اون تخمه رو از بغل دستت بده !
هرمیون : باشه عسلم صبر کن ! تا من بدم تخمه رو واسم یه لیوان آب انبه بریز !
رون : باشه فدات شم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/10/5 14:32:47
جزئیات کاربر

باران به شدت مي باريد
آبرفورث كه حالا ديگر شايد از هر كس ديگري بي پناه تر بود در خيابان خلوت راه مي رفت و دنبال خانه ي شماره 12 گريمولد مي گشت او وارد كوچه اي شد و جلوي دري ايستاد انگار با خود چيزي زمزمه مي كرد ناگهان ديوار شكافته شد و دري ميان دو خانه ي مجاور پديدار شد آبرفورث محطاتانه وارد شد راهرويي بود تاريك و خوفناك كه گويي پايان ندارد او چوب دستيش را در آورد و آرام گفت : لوموس
نوك چوبدستيش روشن شد و همه جا روشن شد همه جا را روشن كرد انجا خالي نبود روي ديوار مملو از سر جن هاي خانگي بود و تابلويي كه
مردي بسرعت از آن رد شد و رفت. آبرفورث لحظه اي كل راهرو را بر انداز كزد و به راه افتاد
هنوز چند قدمي جلو تر نرفته بود كه كسي از پشت سرش فرياد زد : آهاي...
آبرفورث به سرعت برگشت و كسي را نديد
- آهاي من تو تابلو ام تو خونه ي من چه كار مي كني؟...آبرفورث....
مرد با تعجب اين را گفت و جيغ كوتاهي كشيد
آبرفورث:سلام فينياس
فينياس : اوه سلام تو .. اينجا
آبرفورث: آره فينياس من لو رفتم جايي امن تر از اينجا پيدا نكردم
فينياس : چي؟ لو رفتي واي اگه دامبلدور
او با عجله حرفش را قورت داد و با تعجب ديد كه آبرفورث گريه مي كند
فينياس : اوه متاسفم ما همه اونو دوست داشتيم و مرگش برامون سخت بود حالا چرا نمي ياي تو محفلي ها همه تو اند
آبرفورث: ولي اونا كه منو نمي شناسند
فينياس : حالا ديگه ميشناسنت بعد مرگ آلبوس من بهشون گفتم
آبرفورث سرش را پايين انداخت و به راه افتاد راهرو خيلي دراز بود او پس از مدتي نوري پديدار شد و از سوراخ كليد دري در انتهاي راهرو مي آمد
او به سمت در رفت و دستگيره ي آن را به آرامي چرخاند
و داخل شد جايي بود بيشتر شبيه كاخ پله هاي بلند و پيچ درپيچ و در آنسوي پله ها دري بو كه انگار افراد زيادي در ان مشغول گفتمان هستند
به سمت در رفت ناگهان در باز شد و تعداد زيادي جدوگر بيرون امدند يكي ز انها كه مو هايي صورتي داشت فرياد زد : مرگ خوارا مرگ خوارا
آبرفورث به سرعت چوبدستيش را در آورد و فرياد زد : اكسپلياموس
10 12 چوب دستي به پرواز در آمدند و پراكنده روي زمين آفتادند
آبرفورث كه ترسيده بود در چشم يكي از ساحره ها خيره شد و گفت : مالي؟
زن خود را عقب كشيد و پشت يكي از مردان پنهان شد
مرد با قلدري جلو آمد و گفت اگه بخاي اونو بكشي بايد منم بكشي
آبرفورث: آرتور؟
مرد : تو كي هستي؟
- من آبرفورثم
مالي جيغي زد و به سرعت او را در اغوش كشيد
- واي معزرت مي خوايم آبرفورث ما اصلا فكرشم نمي كرديم تو باشي مخصوصا كه رداي مرگ واري هم پوشيدي
مردي از آن طرف فرياد زد : نه مالي شايد آبرفورث نباشه سپر مدافت چيه مرد؟
- يه ببر نقره اي
- خانم ویزلی با عصبانیت گفت : بس کن آرتور خودشه دیگه
اما به نظر میرسید این حرف ذره ای از شک آقای ویزلی کم نکرد
خانم ویزلی لگد محکمی به پای آقای ویزلی زد و آبرفورث را به آشپزخانه راهنمایی کرد.
در طول 15 دقیقه حتی 1کلمه هم گفته نشد.
در آن میان تنها یک نفر بود که تمام مدت او را زیر چشمی نگاه میکرد
-آی!!!!
صدای هری نماشی از نیشکون محکمی کهاز او گرفته بود بلند شد
-چیه بابا؟
-چرا انقدر اینجوری نگاش میکنی؟تو که همیشه از اینجور آدما خوشت می اومد؟
هری که میدانست اگر کوتاه بیاید این بحث هرمیون به این زودی پایان نخواهد پذیرفت به تندی گفت
-میشه دست از سرم برداری؟
- خ.....وب آره.
و با ناراحتی سرش را پایین انداخت
آن شب تقریبا به آرامی و سکوت گذشت.بعد از صرف شام خانم ویزلی اتاقی را که برای آبرفورث آماده کرده بود به او نشان داد.وارد اتاق که شد چشمش به تختی که در کنج اتق بود افتاد و بی درنگ به آغوش گرم رختخواب شتافتاما افکار آشفته اش مانع خوابیدنش میشدند.
بمدت 13 سال نقابی را به چهره زده بود که تمام عمر به او آموخته بودند از آن متنفر باشد.با شخصیتی زندگی کرده بود که تماما از آن متنفر بود.و اکنون که سر گردان و بیکس به آنجا آمده بود افق زندگی اش را چیزی جز تاریکی و زوال نمیدید.تنها امیدش ئو تنها راهنما و مربیش را در نبود او کشته بودند.تنها کسی که میتوانست مانع باران نگاه های شک آمیز اعضای محفل به او شود. اما افسوس نبود دامبلدور در قلبش آتش به پا میکرد.در تمام زندگی اش آموخته بود که درد و رنج باید جزئی از زندگیش باشد اما انگار آموزنده ی این نکته با رفتنش از این دنیا بار سنگید واهمه از گذشته را برای او به یادگار گذاشته بود.با انبوه این افکار بالاخره به خواب رفت.
-صصصصصصبح بخیییییییییییییییییر.
جینی با صورتی خندان این را گفت و پرده های اتاق را کنار زد.آبرفورث که از این رفتار جینی احساس تعجبی آمیخته با ذوق زدگی پیدا کرده بود بریده بریده گفت:
- ص...ص...بح بخیر
-همه پایین منتظرن زود تر بیاین لطفا
و با گفتن این جمله به سرعت از اتاق بیرون رفت آبرفورث با بی رمقی از روی تخت بلند شد و پس از اندکی تامل راهی آشپز خانه شد.چند قدم به در آشپزخانه نمانده بود که ناگهان فکری به ذهنش هجوم آورد.ممکن بود وجودش در قرارگاه محفل خطر جدی برای دیگر اعضا بوجود آورد.ضربان قلبش آشکارا رفته رفته تند تر میشد.اما شاید وجودش حتی مفید هم بود.هم برای کشاندن ولدمورت به آنجا و هم حفاظت از اعضای محفل.ذهنیت جدیدش قدری خاطرش را تسکین دادو به آرامی گام برداشت و وارد آشپزخانه شد.
در و دیوار آشپزخانه را با چراغ های سفیدی مزین کرده بودندو میز سفید و طویلی در وسط فضای اصلی آشپز خانه قرار داشت.تقریبا نیمی از میز به طرز در هم ریخته ای چیده شده بود که از نان تست و عسل و مربا و بطری های متعدد نوشیدنی کره ای بود.با وردش تنها کسی که برای خوش آمد گویی بلند شد خانم ویزلی بود.
- آه... صبح بخیر.معلومه که خیلی گرسنه ای بیا بشین
- صبح بخیر بله خیلی به طرف صندلی خالی که در گوشه میز بود رفت.با عبورش از کنار فرد و جرج صدای خنده ی ریزی به گوشش خورد که بدون شک بخاطر ردای مندرس و سوراخش بود.
- چی برات بیارم؟
- یه کم نون و یکم هم از هر چیزی که بشه باهاش خورد
خانم ویزلی که از شنیدن این جواب شوکه شده بود چند ثانیه ای با نگاهی ترحم آمیز به او نگریست و این وضعیت تا حدی پیش رفت که وقتی به خود امد باعث شد دو تا از بطری های نوشیدنی به زمین بیفتند.
آقای ویزلی غرولند کنان با یک حرکت چوبدستی نوشیدنی ها را به داخل بطری برگرداند.و خانم ویزلی که با شوق خاصی مشغول آماده کردن صبحانه ی آبرفورث بود متوجه غرولند همسرش نشد.هنوز لقمه ی دوم به دهان آمایکیوس نرسیده بود ناگهان صدای هری از آن سر میز بلند شد.
- ولم کنین بابا.از کجا معلوم که اون راست بگه؟
و با گفتن این حرف سعی کرد خودش را از دست رون و هرمیون که دو بازویش را گرفته بودند برهاند.حرف هری داغ آبرفورث را تازه کرد.آه اگر دامبلدور بود به همه ی آنان میگفت اگر محفل الان پا برجاست بدون شک آبرفورث در وضع فعلی آن نقشی انکار نشدنی داشت.اگر دامبلدور زنده بود به هری پاتر میگفت که او از همان زمان تولدش,دامبلدور آبرفورث را از آن پیشگویی با خبر ساخته بود.اگر دامبلدور بود به هری میگفت که آبرفورث تمام مدت برای حفاظت جان او از پیشگویی حفاظت می کرده است.به او میگفت که پدر و مادرش دو نفر از گزوه سه نفره ای بودند که از وجود آبرفورث به عنوان جاسوس با خبر بودند.به او میگفت که ابرفورث تنها کسی بود که غیر از پدر و مادرش شاهد تولدش بوده اما افسوس که دامبلدور دیگر باز نمیگشت آبرفورث به آرامی قطره ی نوشیدنی که به ریش نیمه بلندش پاشیده بود را پاک کرد و از روی صندلی بلند شد و با گفتن مرسی کوچکی به سمت در رفت اما صدای هری بار دیگر قلبش را شکافت.
- وایسا,کجا میری,خوب بیا بهمون ثابت کن چرا از زیرش در میری بزدل؟
آبرفورث ایستادچرخش نرمی به سمت هری کرد و با نگاهی حزن آمیز به او نگریست.می توانست موج خشم و کینه ی کودکانه ی هری را در چشمانش ببیندحرف های بر دلش بودند که بسیر به گفتن آنها مایل بود اما از بیان آنها خودداری کرد.بازهم چرخشا به طرف در کرد اما اینبار دیگر صدای هری کاملا حالتی تهاجمی به خود گرفته بود تا حدی که آبرفورث دسته ی چوبدستی هری را در دستش دید.
- هیچ کدوممون نمی دونیم یعنی مطمئن نیستیم که تو کی هستس.اگرم تا الان چیزی نگفتیم نکمی دونم واقا واسه چیه.در حالی که حتی اگر کوچک ترین احتمالی به ای موضوع بدیم باید حتی او حرف زدن با تو ام اجتناب کنیم.از کجا معلوم شاید یه دروغگوی جنایتکار مثل ولدمورت نباشی.کی میخواد جواب اینارو بده ها؟
حرف های هری تمام حاضرین را مبهوت کرده بود.آن حرف ها چنان دل آبرفورث را خورد کرده بود که دیگر رمق بیرون رفتن نداشت دلش میخواست با ورودش آغوش های گرم محفلی ها پذیرایش باشند اما الآن دیگر امیدی برایش نگذاشته بودند.ناگهان یاد حرفی از دامبلدور افتاد:هری تو رو دیده آبرفورث
بی اختیار شروع به حرف زدن کرد
- دیگه نمیتونم آلبوس.دیگه طاقتشو ندارم.نگران پسر جیمزم.میترسم اتفاقی بیفته و من نباشم.حس میکنم اگه پیشش باشم بهتر میتونم ازش حفاظت کنم.اون بهم گفت: تو باید طاقت بیاری.بخاطر جیمز,بخاطر پسرش.
با گفتن این حرف ها چشمان هری رفته رفته گرد تر میشد.یاد صحنه ای افتاد که بار آخر در قدح اندیشه دیده بود.دامبلدور در دفترش مقابل مرد شنل پوشی شسته بود.چهره ی مرد زیرکلاه شنل پنهان بود اما نشان اژدهای روی دست راستش مشخص بود.او نیز همین جملات را گفته بود و دامبلدور هم گفته بود که باید طاقت بیارد.هری این موضوع را برای رون و هرمیون هم گفته بود.
در میان این افکار هری,آبرفورث به آرامی دستش را از زیر ردایش بیرون آرود و نشان اژدهای سیاهرنگ را به او نشان داد و پس از لحظه ای از اتاق بیرون رفت.هری که دیگر از شرمندگی نمیتوانس بایستد با بهت زدگی روی صندلی نشست و سرش را روی میز گذاشت. و هرمیون که قطره ی اشکی روی گونه اش سرازیر شده بود همچنان به در خیره ماند.
آفرين... آفرين... بسيار سوژه ي خوبي بود، و در واقع داستان خوبي! توصيف ها و ديالوگ ها هم واقعا جاي تبريك دارند! آفرين... البته بعضي جاها از دستتون در رفته بود كه با يكي دو دور خوندن، اون اشكالات تايپي و ظاهري هم رفع مي شدند. البته خيلي طولاني بود، اما واقعا پست ارزشمندي بود كه فقط ميتونم بگم تاييد شد!... در ضمن، اگه ميخواين شخصيت ابرفورث رو معرفي كنين، با يه شناسه ديگه بايد عضو سايت بشيد. موفق باشيد.
آبرفورث كه حالا ديگر شايد از هر كس ديگري بي پناه تر بود در خيابان خلوت راه مي رفت و دنبال خانه ي شماره 12 گريمولد مي گشت او وارد كوچه اي شد و جلوي دري ايستاد انگار با خود چيزي زمزمه مي كرد ناگهان ديوار شكافته شد و دري ميان دو خانه ي مجاور پديدار شد آبرفورث محطاتانه وارد شد راهرويي بود تاريك و خوفناك كه گويي پايان ندارد او چوب دستيش را در آورد و آرام گفت : لوموس
نوك چوبدستيش روشن شد و همه جا روشن شد همه جا را روشن كرد انجا خالي نبود روي ديوار مملو از سر جن هاي خانگي بود و تابلويي كه
مردي بسرعت از آن رد شد و رفت. آبرفورث لحظه اي كل راهرو را بر انداز كزد و به راه افتاد
هنوز چند قدمي جلو تر نرفته بود كه كسي از پشت سرش فرياد زد : آهاي...
آبرفورث به سرعت برگشت و كسي را نديد
- آهاي من تو تابلو ام تو خونه ي من چه كار مي كني؟...آبرفورث....
مرد با تعجب اين را گفت و جيغ كوتاهي كشيد
آبرفورث:سلام فينياس
فينياس : اوه سلام تو .. اينجا
آبرفورث: آره فينياس من لو رفتم جايي امن تر از اينجا پيدا نكردم
فينياس : چي؟ لو رفتي واي اگه دامبلدور
او با عجله حرفش را قورت داد و با تعجب ديد كه آبرفورث گريه مي كند
فينياس : اوه متاسفم ما همه اونو دوست داشتيم و مرگش برامون سخت بود حالا چرا نمي ياي تو محفلي ها همه تو اند
آبرفورث: ولي اونا كه منو نمي شناسند
فينياس : حالا ديگه ميشناسنت بعد مرگ آلبوس من بهشون گفتم
آبرفورث سرش را پايين انداخت و به راه افتاد راهرو خيلي دراز بود او پس از مدتي نوري پديدار شد و از سوراخ كليد دري در انتهاي راهرو مي آمد
او به سمت در رفت و دستگيره ي آن را به آرامي چرخاند
و داخل شد جايي بود بيشتر شبيه كاخ پله هاي بلند و پيچ درپيچ و در آنسوي پله ها دري بو كه انگار افراد زيادي در ان مشغول گفتمان هستند
به سمت در رفت ناگهان در باز شد و تعداد زيادي جدوگر بيرون امدند يكي ز انها كه مو هايي صورتي داشت فرياد زد : مرگ خوارا مرگ خوارا
آبرفورث به سرعت چوبدستيش را در آورد و فرياد زد : اكسپلياموس
10 12 چوب دستي به پرواز در آمدند و پراكنده روي زمين آفتادند
آبرفورث كه ترسيده بود در چشم يكي از ساحره ها خيره شد و گفت : مالي؟
زن خود را عقب كشيد و پشت يكي از مردان پنهان شد
مرد با قلدري جلو آمد و گفت اگه بخاي اونو بكشي بايد منم بكشي
آبرفورث: آرتور؟
مرد : تو كي هستي؟
- من آبرفورثم
مالي جيغي زد و به سرعت او را در اغوش كشيد
- واي معزرت مي خوايم آبرفورث ما اصلا فكرشم نمي كرديم تو باشي مخصوصا كه رداي مرگ واري هم پوشيدي
مردي از آن طرف فرياد زد : نه مالي شايد آبرفورث نباشه سپر مدافت چيه مرد؟
- يه ببر نقره اي
- خانم ویزلی با عصبانیت گفت : بس کن آرتور خودشه دیگه
اما به نظر میرسید این حرف ذره ای از شک آقای ویزلی کم نکرد
خانم ویزلی لگد محکمی به پای آقای ویزلی زد و آبرفورث را به آشپزخانه راهنمایی کرد.
در طول 15 دقیقه حتی 1کلمه هم گفته نشد.
در آن میان تنها یک نفر بود که تمام مدت او را زیر چشمی نگاه میکرد
-آی!!!!
صدای هری نماشی از نیشکون محکمی کهاز او گرفته بود بلند شد
-چیه بابا؟
-چرا انقدر اینجوری نگاش میکنی؟تو که همیشه از اینجور آدما خوشت می اومد؟
هری که میدانست اگر کوتاه بیاید این بحث هرمیون به این زودی پایان نخواهد پذیرفت به تندی گفت
-میشه دست از سرم برداری؟
- خ.....وب آره.
و با ناراحتی سرش را پایین انداخت
آن شب تقریبا به آرامی و سکوت گذشت.بعد از صرف شام خانم ویزلی اتاقی را که برای آبرفورث آماده کرده بود به او نشان داد.وارد اتاق که شد چشمش به تختی که در کنج اتق بود افتاد و بی درنگ به آغوش گرم رختخواب شتافتاما افکار آشفته اش مانع خوابیدنش میشدند.
بمدت 13 سال نقابی را به چهره زده بود که تمام عمر به او آموخته بودند از آن متنفر باشد.با شخصیتی زندگی کرده بود که تماما از آن متنفر بود.و اکنون که سر گردان و بیکس به آنجا آمده بود افق زندگی اش را چیزی جز تاریکی و زوال نمیدید.تنها امیدش ئو تنها راهنما و مربیش را در نبود او کشته بودند.تنها کسی که میتوانست مانع باران نگاه های شک آمیز اعضای محفل به او شود. اما افسوس نبود دامبلدور در قلبش آتش به پا میکرد.در تمام زندگی اش آموخته بود که درد و رنج باید جزئی از زندگیش باشد اما انگار آموزنده ی این نکته با رفتنش از این دنیا بار سنگید واهمه از گذشته را برای او به یادگار گذاشته بود.با انبوه این افکار بالاخره به خواب رفت.
-صصصصصصبح بخیییییییییییییییییر.
جینی با صورتی خندان این را گفت و پرده های اتاق را کنار زد.آبرفورث که از این رفتار جینی احساس تعجبی آمیخته با ذوق زدگی پیدا کرده بود بریده بریده گفت:
- ص...ص...بح بخیر
-همه پایین منتظرن زود تر بیاین لطفا
و با گفتن این جمله به سرعت از اتاق بیرون رفت آبرفورث با بی رمقی از روی تخت بلند شد و پس از اندکی تامل راهی آشپز خانه شد.چند قدم به در آشپزخانه نمانده بود که ناگهان فکری به ذهنش هجوم آورد.ممکن بود وجودش در قرارگاه محفل خطر جدی برای دیگر اعضا بوجود آورد.ضربان قلبش آشکارا رفته رفته تند تر میشد.اما شاید وجودش حتی مفید هم بود.هم برای کشاندن ولدمورت به آنجا و هم حفاظت از اعضای محفل.ذهنیت جدیدش قدری خاطرش را تسکین دادو به آرامی گام برداشت و وارد آشپزخانه شد.
در و دیوار آشپزخانه را با چراغ های سفیدی مزین کرده بودندو میز سفید و طویلی در وسط فضای اصلی آشپز خانه قرار داشت.تقریبا نیمی از میز به طرز در هم ریخته ای چیده شده بود که از نان تست و عسل و مربا و بطری های متعدد نوشیدنی کره ای بود.با وردش تنها کسی که برای خوش آمد گویی بلند شد خانم ویزلی بود.
- آه... صبح بخیر.معلومه که خیلی گرسنه ای بیا بشین
- صبح بخیر بله خیلی به طرف صندلی خالی که در گوشه میز بود رفت.با عبورش از کنار فرد و جرج صدای خنده ی ریزی به گوشش خورد که بدون شک بخاطر ردای مندرس و سوراخش بود.
- چی برات بیارم؟
- یه کم نون و یکم هم از هر چیزی که بشه باهاش خورد
خانم ویزلی که از شنیدن این جواب شوکه شده بود چند ثانیه ای با نگاهی ترحم آمیز به او نگریست و این وضعیت تا حدی پیش رفت که وقتی به خود امد باعث شد دو تا از بطری های نوشیدنی به زمین بیفتند.
آقای ویزلی غرولند کنان با یک حرکت چوبدستی نوشیدنی ها را به داخل بطری برگرداند.و خانم ویزلی که با شوق خاصی مشغول آماده کردن صبحانه ی آبرفورث بود متوجه غرولند همسرش نشد.هنوز لقمه ی دوم به دهان آمایکیوس نرسیده بود ناگهان صدای هری از آن سر میز بلند شد.
- ولم کنین بابا.از کجا معلوم که اون راست بگه؟
و با گفتن این حرف سعی کرد خودش را از دست رون و هرمیون که دو بازویش را گرفته بودند برهاند.حرف هری داغ آبرفورث را تازه کرد.آه اگر دامبلدور بود به همه ی آنان میگفت اگر محفل الان پا برجاست بدون شک آبرفورث در وضع فعلی آن نقشی انکار نشدنی داشت.اگر دامبلدور زنده بود به هری پاتر میگفت که او از همان زمان تولدش,دامبلدور آبرفورث را از آن پیشگویی با خبر ساخته بود.اگر دامبلدور بود به هری میگفت که آبرفورث تمام مدت برای حفاظت جان او از پیشگویی حفاظت می کرده است.به او میگفت که پدر و مادرش دو نفر از گزوه سه نفره ای بودند که از وجود آبرفورث به عنوان جاسوس با خبر بودند.به او میگفت که ابرفورث تنها کسی بود که غیر از پدر و مادرش شاهد تولدش بوده اما افسوس که دامبلدور دیگر باز نمیگشت آبرفورث به آرامی قطره ی نوشیدنی که به ریش نیمه بلندش پاشیده بود را پاک کرد و از روی صندلی بلند شد و با گفتن مرسی کوچکی به سمت در رفت اما صدای هری بار دیگر قلبش را شکافت.
- وایسا,کجا میری,خوب بیا بهمون ثابت کن چرا از زیرش در میری بزدل؟
آبرفورث ایستادچرخش نرمی به سمت هری کرد و با نگاهی حزن آمیز به او نگریست.می توانست موج خشم و کینه ی کودکانه ی هری را در چشمانش ببیندحرف های بر دلش بودند که بسیر به گفتن آنها مایل بود اما از بیان آنها خودداری کرد.بازهم چرخشا به طرف در کرد اما اینبار دیگر صدای هری کاملا حالتی تهاجمی به خود گرفته بود تا حدی که آبرفورث دسته ی چوبدستی هری را در دستش دید.
- هیچ کدوممون نمی دونیم یعنی مطمئن نیستیم که تو کی هستس.اگرم تا الان چیزی نگفتیم نکمی دونم واقا واسه چیه.در حالی که حتی اگر کوچک ترین احتمالی به ای موضوع بدیم باید حتی او حرف زدن با تو ام اجتناب کنیم.از کجا معلوم شاید یه دروغگوی جنایتکار مثل ولدمورت نباشی.کی میخواد جواب اینارو بده ها؟
حرف های هری تمام حاضرین را مبهوت کرده بود.آن حرف ها چنان دل آبرفورث را خورد کرده بود که دیگر رمق بیرون رفتن نداشت دلش میخواست با ورودش آغوش های گرم محفلی ها پذیرایش باشند اما الآن دیگر امیدی برایش نگذاشته بودند.ناگهان یاد حرفی از دامبلدور افتاد:هری تو رو دیده آبرفورث
بی اختیار شروع به حرف زدن کرد
- دیگه نمیتونم آلبوس.دیگه طاقتشو ندارم.نگران پسر جیمزم.میترسم اتفاقی بیفته و من نباشم.حس میکنم اگه پیشش باشم بهتر میتونم ازش حفاظت کنم.اون بهم گفت: تو باید طاقت بیاری.بخاطر جیمز,بخاطر پسرش.
با گفتن این حرف ها چشمان هری رفته رفته گرد تر میشد.یاد صحنه ای افتاد که بار آخر در قدح اندیشه دیده بود.دامبلدور در دفترش مقابل مرد شنل پوشی شسته بود.چهره ی مرد زیرکلاه شنل پنهان بود اما نشان اژدهای روی دست راستش مشخص بود.او نیز همین جملات را گفته بود و دامبلدور هم گفته بود که باید طاقت بیارد.هری این موضوع را برای رون و هرمیون هم گفته بود.
در میان این افکار هری,آبرفورث به آرامی دستش را از زیر ردایش بیرون آرود و نشان اژدهای سیاهرنگ را به او نشان داد و پس از لحظه ای از اتاق بیرون رفت.هری که دیگر از شرمندگی نمیتوانس بایستد با بهت زدگی روی صندلی نشست و سرش را روی میز گذاشت. و هرمیون که قطره ی اشکی روی گونه اش سرازیر شده بود همچنان به در خیره ماند.
آفرين... آفرين... بسيار سوژه ي خوبي بود، و در واقع داستان خوبي! توصيف ها و ديالوگ ها هم واقعا جاي تبريك دارند! آفرين... البته بعضي جاها از دستتون در رفته بود كه با يكي دو دور خوندن، اون اشكالات تايپي و ظاهري هم رفع مي شدند. البته خيلي طولاني بود، اما واقعا پست ارزشمندي بود كه فقط ميتونم بگم تاييد شد!... در ضمن، اگه ميخواين شخصيت ابرفورث رو معرفي كنين، با يه شناسه ديگه بايد عضو سايت بشيد. موفق باشيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمایکیوس در 1387/10/4 20:50:38
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/5 18:29:53
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/5 18:29:53
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جزئیات کاربر

رز ، آلبوس و جیمز ( فرزندان هری و رون ) در محوطه ی هاگوارتز قدم می زدند. جیمز می خواست آنها را بیشتر با هاگوارتز آشنا کند. در راه خود به اسکورپیوس مالفوی ( پسر دراکو مالفوی ) بر خوردند.
آلبوس گفت: اون همونیه که توی ایستگاه بود ؛ دایی (رون ) زیاد از او خوشش نمی آمد.
جیمز گفت: درسته ولی باهاش در نیفت. نذار اول سالی از گروهت امتیاز کم بشه.
قبل از اینکه آلبوس جواب جیمز را بدهد اسکورپیوس گفت:سلام. دو تا پاتر ، یک ویزلی. چه جالب. پس درسته که امسال همه میگفتند فرزندان هری پاتر و رونالد ویزلی به هاگوارتز اومدند. آلبوس گفت: تو با این موضوع مشکلی داری؟ اسکورپیوس گفت: نه ولی پدرم برام گفت باباهاتون چقدر خراب کاری میکردند. می ترسم امسال آبروی هاگوارتز رو ببرید.
در چشمان رز نگرانی موج می زد. آلبوس می خواست مشتی نثار اسکورپیوس کند. ولی جیمز بازوی آلبوس را گرفت. رز گفت : آلبوس.. خواهش می کنم. اسکورپیوس گفت: ترسو.
طاقت آلبوس تمام شده بود و مشتش را بالا برده بود. که ناگهان پرفسور لانگ باتم از راه رسید:
- چی کار می کنی پاتر؟ همگی زود برید به سرسرای بزرگ. مدیر کارتون داره.
آلبوس با حسرت از آنجا دور شد و نگاه سرزنش آمیزی به پرفسور لانگ باتم انداخت. در دل خود گفت: بعدا حساب مالفوی رو میرسم . نمی تونه از دستم در بره...

خب اين 3 نفر كاملا مشخصه كه هري، رون و هرميون هستند و كلا سوژه پردازيتون غلط بود. ثانيا عدم توجهتون به شخصيت ها بود! توي 19 سال بعد ديديم كه آلبوس پسر بچه اي اروم و جيمز يك پسر خرابكار بود( مثل پدربزرگش!) اين از سوژه پردازي. ثانيا، ديالوگ ها رو سعي كنيد در يك سطر جداگانه بنويسيد. ثالثا، معرفي اشخاص در پرانتز كار چندان جالبي نيست! سعي كنيد از اين شيوه استفاده نكنيد و ايراد چهارم، عدم توصيف نسبي وقايع بود. اميدوارم در پست بعديتون، هم به اصل پست بپردازيد و هم به ظاهر اون. موفق باشيد و باپشتكار. تاييد نشد.
آلبوس گفت: اون همونیه که توی ایستگاه بود ؛ دایی (رون ) زیاد از او خوشش نمی آمد.
جیمز گفت: درسته ولی باهاش در نیفت. نذار اول سالی از گروهت امتیاز کم بشه.
قبل از اینکه آلبوس جواب جیمز را بدهد اسکورپیوس گفت:سلام. دو تا پاتر ، یک ویزلی. چه جالب. پس درسته که امسال همه میگفتند فرزندان هری پاتر و رونالد ویزلی به هاگوارتز اومدند. آلبوس گفت: تو با این موضوع مشکلی داری؟ اسکورپیوس گفت: نه ولی پدرم برام گفت باباهاتون چقدر خراب کاری میکردند. می ترسم امسال آبروی هاگوارتز رو ببرید.
در چشمان رز نگرانی موج می زد. آلبوس می خواست مشتی نثار اسکورپیوس کند. ولی جیمز بازوی آلبوس را گرفت. رز گفت : آلبوس.. خواهش می کنم. اسکورپیوس گفت: ترسو.
طاقت آلبوس تمام شده بود و مشتش را بالا برده بود. که ناگهان پرفسور لانگ باتم از راه رسید:
- چی کار می کنی پاتر؟ همگی زود برید به سرسرای بزرگ. مدیر کارتون داره.
آلبوس با حسرت از آنجا دور شد و نگاه سرزنش آمیزی به پرفسور لانگ باتم انداخت. در دل خود گفت: بعدا حساب مالفوی رو میرسم . نمی تونه از دستم در بره...

خب اين 3 نفر كاملا مشخصه كه هري، رون و هرميون هستند و كلا سوژه پردازيتون غلط بود. ثانيا عدم توجهتون به شخصيت ها بود! توي 19 سال بعد ديديم كه آلبوس پسر بچه اي اروم و جيمز يك پسر خرابكار بود( مثل پدربزرگش!) اين از سوژه پردازي. ثانيا، ديالوگ ها رو سعي كنيد در يك سطر جداگانه بنويسيد. ثالثا، معرفي اشخاص در پرانتز كار چندان جالبي نيست! سعي كنيد از اين شيوه استفاده نكنيد و ايراد چهارم، عدم توصيف نسبي وقايع بود. اميدوارم در پست بعديتون، هم به اصل پست بپردازيد و هم به ظاهر اون. موفق باشيد و باپشتكار. تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی اوانز. در 1387/10/2 11:14:24
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:00
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:00
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
تقريبا نيمه شب بود و برج گريفيندور در تاريكي و سكوت فرو رفته بود هري روي تختش دراز كشيده بود و به سقف خيره شده بود . . .
امشب وقتش بود . بايد ميفهميد ، تا دو ساعت ديگر قاتل دوستش را پيدا ميكرد ، خيلي انتظار كشيده بود، تنها موقعي كه مي توانست قاتل را تنها گير بياورد هر شب دو ساعت پس از نيمه شب بود! هري تازه امروز اين را از يكي از بچه هاي اسليتريني شنيده بود و همان موقع تصميمش را گرفته بود ، با خودش كلنجار رفته بود كه چيزي به رون و هرميون نگويد اما در آخر وقتي هرميون از او پرسيد چرا انقدر رنگت پريده هري ؟ هري به ناگاه سفره دلش را باز كرد ياداوري خاطره دلخراش مرگ هم گروهيشان آنهم در دوئلي نا برابر و متاسفانه قانوني با يكي از شاگردان اسليترين هرميون را برخود لرزاند ؛ هرميون كمي لرزيد اما باز خودش را كنترل كرده بود و هري را نصيحت ميكرد كه نرود ! اما هري گوش نكرده بود حالا يك ساعت و نيم مانده بود ، هري از جايش برخاست و به تالار اجتماعات رفت ، چند دقيقه اي جلوي آتش نشسته بود كه صداي پايي شنيد ، و سايه ي شخصي كوتا قد بر ديوار افتاد ، هري سريع خودش را روي كاناپه جلوي شومينه پرت كرد و چشمانش را بست ؛ صداي پا نزديك و نزديك تر شد تا از هري گذشت هري از ميان پلكانش نيم نگاهي انداخت با آنكه شخص را از پشت سر ميديد حدس زد او كالين كريوي باشد ! برايش حيلي ناراحت بود اما ميدانست كه امشب انتقام برادر كريوي را خواهد گرفت . . . .!
ساعت به دو نزديك شد هري از جايش برخواست به طبقه بالا رفت ردايش را برداشت و پوشيد سپس برگشت و به تالار اجتماعات رفت تا از حفره اي كه بانوي چاق نگهبانش بود خارج شود ، در پله ها از تالا صداهايي به گوش رسيد و قتي پيچ پلكان را رد كرد متوجه رون هر ميون شد كه ايستاده اند و به او نگاه ميكنند سري تكان داد و با صداي گرفته اي گفت :
- نمي توانيد مانعم شويد
رون و هرميون در سكوت هري را نگاه كردن و سپس قدمي برداشتند و از جلوي در كنار رفتند ، هري به راه افتاد و از ميان آنان گذشت ؛ رون و هرميون بعد از عبور هري چرخيدند و پشت سرش به راه افتادند ! هري نيم نگاهي به آنان انداخت سري تكان داد و به راهش ادامه داد! در راه تالار دوئل قوانين دوئل شبانگاه اسليترين را با خود مرور ميكرد :
هر فرد ميتواند دوهمراه داشته باشد اما آنان در دوئل نبايد دخالت كنند
هر فرد به خواست خود در اين دوئل شركت ميكند و در صورت آسيب ديدن يا حتي كشته شدن مسئول خود اوست
استفاده از هر توع طلسمي به غير از طلسم مرگ آزاد است
هركس كه در دوئل دونفر وقفه يا اختلال ايجاد كند بايد در دوئل خود از چوبدستي صرف نظر كند!!!!
اين دوئل مخدوديت سني ندارد و كاملا به خواست افراد وابسته است
ساعت دوئل ها هميشه بين 00:30 تا 4:00 بامداد است
و . . . .
اين دوئل يكي از معدود رازهايي بود كه سالازار اسليترين بزرگ در زمان خودش در اين قلعه به جاي گذاشته بود و هيچ كدام از معلمين نميتوانستند از اين مسئله جلو گيري كنند چرا كه در آن ساعت ها تالار دوئل فقط براي كساني كه با تمام وجود ميخواستند دوئل كنند باز ميشد . . . .!
هري به همراه رون و هرميون به تالار دوئل رسيد ، بعد از كمي مكث در تالار به روي آنها باز شد آنها وارد شدند و در با سر و صداي زيادي پشت سرشان بسته شد!
صداي خنده اي بلند شد بعد از آن كسي با صداي سردي گفت :
- كريوي بزرگ! هاه دلت براي برادرت تنگ شده كوچولو
اين صداي همان دانش آموز جديد اسليترين بود كه از دورم اشترانگ به هاگوارتز امده بود ! كسي كه برارد كريوي را به قتل رسانده بود
ناگهان صداي لرزان كالين بلند شد و در سالن پيچيد
- تو امشب تقاسشو پس ميدي
هري به سكوي دوئل نگاه كرد با اينكه حتي صداي كالين را شنيده بود باور نميكرد
كالين در مقابل دانش آموز اسليتريني كه بلند قد و چهار شانه بود دقيقا مثال فيل و فنجان را به ياد هري مي آورد . هري در همين فكر بود كه ناگهان كسي فرياد زد
- دوئل آزاد ! به درخواست طرفين حتي طلسم مرگ آزاد است
دوئل آغاز مي شود
با صداي زنگ آغاز دوئل پرتوي سبز رنگي به سمت كالين پرواز كرد
هري با ديدن اين صحنه داشت با تمام قدرت به سمت دانش اموز اسليتريني مي رفت كه در آخرين لحظه دستي محكم اورا نگه داشت
هرميون آروم زير گوشش گفت
- ديگه دير شده ! اگر دخالت كني مجبوري بدون چوب
دستي باهاش مبارزه كني !
رون در حالي كه لبش را گاز گرفته بود مبهوت به سكوي دوئل خيره مانده بود . . . .
خيلي رقت انگيز بود، عالي و زيبا. همه چيز به جاي خودش بود و ميشه بدون ترديد گفت تاييد شديد!
امشب وقتش بود . بايد ميفهميد ، تا دو ساعت ديگر قاتل دوستش را پيدا ميكرد ، خيلي انتظار كشيده بود، تنها موقعي كه مي توانست قاتل را تنها گير بياورد هر شب دو ساعت پس از نيمه شب بود! هري تازه امروز اين را از يكي از بچه هاي اسليتريني شنيده بود و همان موقع تصميمش را گرفته بود ، با خودش كلنجار رفته بود كه چيزي به رون و هرميون نگويد اما در آخر وقتي هرميون از او پرسيد چرا انقدر رنگت پريده هري ؟ هري به ناگاه سفره دلش را باز كرد ياداوري خاطره دلخراش مرگ هم گروهيشان آنهم در دوئلي نا برابر و متاسفانه قانوني با يكي از شاگردان اسليترين هرميون را برخود لرزاند ؛ هرميون كمي لرزيد اما باز خودش را كنترل كرده بود و هري را نصيحت ميكرد كه نرود ! اما هري گوش نكرده بود حالا يك ساعت و نيم مانده بود ، هري از جايش برخاست و به تالار اجتماعات رفت ، چند دقيقه اي جلوي آتش نشسته بود كه صداي پايي شنيد ، و سايه ي شخصي كوتا قد بر ديوار افتاد ، هري سريع خودش را روي كاناپه جلوي شومينه پرت كرد و چشمانش را بست ؛ صداي پا نزديك و نزديك تر شد تا از هري گذشت هري از ميان پلكانش نيم نگاهي انداخت با آنكه شخص را از پشت سر ميديد حدس زد او كالين كريوي باشد ! برايش حيلي ناراحت بود اما ميدانست كه امشب انتقام برادر كريوي را خواهد گرفت . . . .!
ساعت به دو نزديك شد هري از جايش برخواست به طبقه بالا رفت ردايش را برداشت و پوشيد سپس برگشت و به تالار اجتماعات رفت تا از حفره اي كه بانوي چاق نگهبانش بود خارج شود ، در پله ها از تالا صداهايي به گوش رسيد و قتي پيچ پلكان را رد كرد متوجه رون هر ميون شد كه ايستاده اند و به او نگاه ميكنند سري تكان داد و با صداي گرفته اي گفت :
- نمي توانيد مانعم شويد
رون و هرميون در سكوت هري را نگاه كردن و سپس قدمي برداشتند و از جلوي در كنار رفتند ، هري به راه افتاد و از ميان آنان گذشت ؛ رون و هرميون بعد از عبور هري چرخيدند و پشت سرش به راه افتادند ! هري نيم نگاهي به آنان انداخت سري تكان داد و به راهش ادامه داد! در راه تالار دوئل قوانين دوئل شبانگاه اسليترين را با خود مرور ميكرد :
هر فرد ميتواند دوهمراه داشته باشد اما آنان در دوئل نبايد دخالت كنند
هر فرد به خواست خود در اين دوئل شركت ميكند و در صورت آسيب ديدن يا حتي كشته شدن مسئول خود اوست
استفاده از هر توع طلسمي به غير از طلسم مرگ آزاد است
هركس كه در دوئل دونفر وقفه يا اختلال ايجاد كند بايد در دوئل خود از چوبدستي صرف نظر كند!!!!
اين دوئل مخدوديت سني ندارد و كاملا به خواست افراد وابسته است
ساعت دوئل ها هميشه بين 00:30 تا 4:00 بامداد است
و . . . .
اين دوئل يكي از معدود رازهايي بود كه سالازار اسليترين بزرگ در زمان خودش در اين قلعه به جاي گذاشته بود و هيچ كدام از معلمين نميتوانستند از اين مسئله جلو گيري كنند چرا كه در آن ساعت ها تالار دوئل فقط براي كساني كه با تمام وجود ميخواستند دوئل كنند باز ميشد . . . .!
هري به همراه رون و هرميون به تالار دوئل رسيد ، بعد از كمي مكث در تالار به روي آنها باز شد آنها وارد شدند و در با سر و صداي زيادي پشت سرشان بسته شد!
صداي خنده اي بلند شد بعد از آن كسي با صداي سردي گفت :
- كريوي بزرگ! هاه دلت براي برادرت تنگ شده كوچولو
اين صداي همان دانش آموز جديد اسليترين بود كه از دورم اشترانگ به هاگوارتز امده بود ! كسي كه برارد كريوي را به قتل رسانده بود
ناگهان صداي لرزان كالين بلند شد و در سالن پيچيد
- تو امشب تقاسشو پس ميدي
هري به سكوي دوئل نگاه كرد با اينكه حتي صداي كالين را شنيده بود باور نميكرد
كالين در مقابل دانش آموز اسليتريني كه بلند قد و چهار شانه بود دقيقا مثال فيل و فنجان را به ياد هري مي آورد . هري در همين فكر بود كه ناگهان كسي فرياد زد
- دوئل آزاد ! به درخواست طرفين حتي طلسم مرگ آزاد است
دوئل آغاز مي شود
با صداي زنگ آغاز دوئل پرتوي سبز رنگي به سمت كالين پرواز كرد
هري با ديدن اين صحنه داشت با تمام قدرت به سمت دانش اموز اسليتريني مي رفت كه در آخرين لحظه دستي محكم اورا نگه داشت
هرميون آروم زير گوشش گفت
- ديگه دير شده ! اگر دخالت كني مجبوري بدون چوب
دستي باهاش مبارزه كني !
رون در حالي كه لبش را گاز گرفته بود مبهوت به سكوي دوئل خيره مانده بود . . . .
خيلي رقت انگيز بود، عالي و زيبا. همه چيز به جاي خودش بود و ميشه بدون ترديد گفت تاييد شديد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:23
جزئیات کاربر

هرمیون از شدت ترس پشت سر هری مخفی شد (چون رون یه کم دورتر از هری بود و در ضمن حس کرد اون هم هرلحظه ممکنه به طرف هاگرید حمله کنه و خودش بی دفاع بمونه .)
هری در حالیکه از شدت عصبانت دندانهایش به هم قفل شده بود همینطوری زیر لبی فحش و فضیحت نثار هاگرید میکرد .
رون بازوی هری را گرفت و گفت:
_هری تو ولش کن خودم حسابشو میرسم ، اون از اون عنکبوتهای نفرت انگیزش ....
هرمیون جمله اش را ادامه داد و با لکنت گفت :
_موجودات دم انفجاری رو نگفتی .
هری هم همانطور زیر لب گفت :
_گراوپ ... گراوپ ..
رون هم که تیک عصبیش عود کرده بود و پلکش دائم می پرید ادامه داد :
_آره ... آره... امکان نداره بذاریم یه مرگ پوشه بیاری توی کلاس.
هرمیون جیغی کشید و بازوی هری را محکم تر گرفت و با تحکم به رون گفت:
_اسمشو هم نیار.
رون با تعجب برگشت به هرمیون نگاه کرد و گفت :
_ فکر میکردم فقط اسم اسمشو نبر رو نباید ببرم!!
هرمیون صورتش را کج و معوج کرد و نگاه عاقل اندر سفیهی به رون انداخت و گفت:
_ اسم اسمشو نبر رو که دیگه میتونی بیاری ، مگه یادت نیست هری پارسال اونو کشت؟؟؟؟
رون سرشو پایین انداخت و در حالیکه سرخ و سفید میشد گفت :
_ اون آره یادم نبود
هری با عصبانیت چشم غره ای به رون رفت و سرش داد زد:
_واقعا یادت نبود؟؟ ای خوک زگیلی بی چشم و رو من این همه فداکاری به خرج دادم تا تو آبله اژدهایی و بقیه مردم از شر اون راحت بشین اونوقت جلوی من وایستادی و میگی یادت نبود؟؟؟؟؟؟
رون که از ترش چمشاش گشاد شده بود بازوی هری رو ول کرد و عقب عقب رفت و با تته پته گفت :
_اونو ..اونو..که.. یادم بود فقط.. فقط ... اسمشو یادم رفته بود... اهه ..اووه.... راستی... ها.. هاگرید میخواست چی بیاره سر کلاس؟؟
هاگرید که از این نامردی رون لجش گرفته بود گفت :
_باشه باشه هری جون من مرگ پوشه نمیارم سرکلاس الان که فکرشو میکنم می بینم یه موجود جالب تر سراغ دارم و لبته خیلی بی آزارتر اصلا نگران نباشید .
هری ، رون و هرمیون هرسه باهم پرسیدند :
_چه نوع موجودی؟؟
هاگرید با لبخند معصومانه ای هرسه آنها را نگاه کرد و با ذوق پرسید :
_شماها تا حالا یه باسیلیسک تازه از تخم دراومده رو دیدین؟؟؟؟
خوب بود الينا! واقعا متن طنز جالبي بود! غير قابل پيش بيني، و با رعايت همه چيز!!... واقعا از پستت خوشم اومد! تاييد شدي!!!
هری در حالیکه از شدت عصبانت دندانهایش به هم قفل شده بود همینطوری زیر لبی فحش و فضیحت نثار هاگرید میکرد .
رون بازوی هری را گرفت و گفت:
_هری تو ولش کن خودم حسابشو میرسم ، اون از اون عنکبوتهای نفرت انگیزش ....
هرمیون جمله اش را ادامه داد و با لکنت گفت :
_موجودات دم انفجاری رو نگفتی .
هری هم همانطور زیر لب گفت :
_گراوپ ... گراوپ ..
رون هم که تیک عصبیش عود کرده بود و پلکش دائم می پرید ادامه داد :
_آره ... آره... امکان نداره بذاریم یه مرگ پوشه بیاری توی کلاس.
هرمیون جیغی کشید و بازوی هری را محکم تر گرفت و با تحکم به رون گفت:
_اسمشو هم نیار.
رون با تعجب برگشت به هرمیون نگاه کرد و گفت :
_ فکر میکردم فقط اسم اسمشو نبر رو نباید ببرم!!
هرمیون صورتش را کج و معوج کرد و نگاه عاقل اندر سفیهی به رون انداخت و گفت:
_ اسم اسمشو نبر رو که دیگه میتونی بیاری ، مگه یادت نیست هری پارسال اونو کشت؟؟؟؟
رون سرشو پایین انداخت و در حالیکه سرخ و سفید میشد گفت :
_ اون آره یادم نبود
هری با عصبانیت چشم غره ای به رون رفت و سرش داد زد:
_واقعا یادت نبود؟؟ ای خوک زگیلی بی چشم و رو من این همه فداکاری به خرج دادم تا تو آبله اژدهایی و بقیه مردم از شر اون راحت بشین اونوقت جلوی من وایستادی و میگی یادت نبود؟؟؟؟؟؟
رون که از ترش چمشاش گشاد شده بود بازوی هری رو ول کرد و عقب عقب رفت و با تته پته گفت :
_اونو ..اونو..که.. یادم بود فقط.. فقط ... اسمشو یادم رفته بود... اهه ..اووه.... راستی... ها.. هاگرید میخواست چی بیاره سر کلاس؟؟
هاگرید که از این نامردی رون لجش گرفته بود گفت :
_باشه باشه هری جون من مرگ پوشه نمیارم سرکلاس الان که فکرشو میکنم می بینم یه موجود جالب تر سراغ دارم و لبته خیلی بی آزارتر اصلا نگران نباشید .
هری ، رون و هرمیون هرسه باهم پرسیدند :
_چه نوع موجودی؟؟
هاگرید با لبخند معصومانه ای هرسه آنها را نگاه کرد و با ذوق پرسید :
_شماها تا حالا یه باسیلیسک تازه از تخم دراومده رو دیدین؟؟؟؟
خوب بود الينا! واقعا متن طنز جالبي بود! غير قابل پيش بيني، و با رعايت همه چيز!!... واقعا از پستت خوشم اومد! تاييد شدي!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:17
بادها چون به خروش آيند ابرها دير نمي پايند
اشكها لذت امروزند يادها شادي فردايند
اشكها لذت امروزند يادها شادي فردايند
جزئیات کاربر

هرمیون فریاد زد:
_هری , نه !
اما دست هرمیون سست شده بود و هری که خود را آزاد کرده بود فریاد زد:
_خودم می کشمش
_دیگه خیلی دیره هری...
صدای هرمیون و فریاد رون در پشت دیوار گم شد, او به سرعت از پله های سنگی بالا می رفت , دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد باید اورا می گرفت , لبه ی ردای مالفوی از نظر ناپدید شد ..
بر روی کف راهرو خون ریخته بود و با این که سر می خورد به سوی در انتهای سالن دوید . پیکره های بیهوشی بر روی زمین افتاده بود, امیدوار بود که هنوز زنده باشند ...
هری دوید اما مالفوی در را پشت سرش بست ...
_بازشو دیگه لعنتی , آلوهومورا !
صدای چرخش کلید توی قفل را شنید و در باز و اتاق در برابرش نمایان شد.
شعله ی مشعل ها اتاق خالی را روشن کرده بودند. پنجره باز بود.
سروصدایی از بیرون قلعه به گوش رسید ... به سمت پنجره رفت.
_نه ..
مالفوی در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود با بقیه مرگ خوار ها فرار می کرد ..صدای فریاد لرزان مالفوی در محوطه قلعه منعکس می شد.
_پاتر حالا من از وفا دارترین خادم های لرد سیاه هستم,دیگه نمیتونی منو شکست بدی ..
چنان نفرتی در وجود هری جوشیدن گرفت که تا پیش از آن تجربه نکرده بود, به سمت در ورودی سرسرا دوید .. امیدوار بود بازهم بتواند مالفوی را تعقیب کند , اما همانطور که به در نزدیک می شد فهمید که دیگر خیلی دیر شده و زمانی که سرانجام به بیرون قلعه رسید اثری از او ندید آن ها توانسته بودند درست بیرون مرز های مدرسه خود را نا پدید کنند ...
عالي بود! آفرين! همه چيز به تناسب رعايت شده بود! البته يك نكته رو بهتون ميگم، اينكه بهتر بود در شروع، نمي نوشتيد كه " هرميون فرياد زد" ، بهتر بود با همون ديالوگ" هري، نه " شروع ميشد و جمله ي بعدش اينطور تغييير مي كرد:" فرياد هرميون را نمي شنيد... " و اينطوري شما خواننده رو غافلگير ميكنيد، طوري كه اون علاقه پيدا ميكنه كه چه اتفاقي افتاده بوده، چه كسي فرياد ميكشه؟؟ اميدوارم يادتون بمونه كه يك شروع عالي، ميتونه خيلي به پيشرفت پستهاتون كمك كنه! تاييد شديد دوست عزيز.
_هری , نه !
اما دست هرمیون سست شده بود و هری که خود را آزاد کرده بود فریاد زد:
_خودم می کشمش
_دیگه خیلی دیره هری...
صدای هرمیون و فریاد رون در پشت دیوار گم شد, او به سرعت از پله های سنگی بالا می رفت , دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد باید اورا می گرفت , لبه ی ردای مالفوی از نظر ناپدید شد ..
بر روی کف راهرو خون ریخته بود و با این که سر می خورد به سوی در انتهای سالن دوید . پیکره های بیهوشی بر روی زمین افتاده بود, امیدوار بود که هنوز زنده باشند ...
هری دوید اما مالفوی در را پشت سرش بست ...
_بازشو دیگه لعنتی , آلوهومورا !
صدای چرخش کلید توی قفل را شنید و در باز و اتاق در برابرش نمایان شد.
شعله ی مشعل ها اتاق خالی را روشن کرده بودند. پنجره باز بود.
سروصدایی از بیرون قلعه به گوش رسید ... به سمت پنجره رفت.
_نه ..
مالفوی در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود با بقیه مرگ خوار ها فرار می کرد ..صدای فریاد لرزان مالفوی در محوطه قلعه منعکس می شد.
_پاتر حالا من از وفا دارترین خادم های لرد سیاه هستم,دیگه نمیتونی منو شکست بدی ..
چنان نفرتی در وجود هری جوشیدن گرفت که تا پیش از آن تجربه نکرده بود, به سمت در ورودی سرسرا دوید .. امیدوار بود بازهم بتواند مالفوی را تعقیب کند , اما همانطور که به در نزدیک می شد فهمید که دیگر خیلی دیر شده و زمانی که سرانجام به بیرون قلعه رسید اثری از او ندید آن ها توانسته بودند درست بیرون مرز های مدرسه خود را نا پدید کنند ...
عالي بود! آفرين! همه چيز به تناسب رعايت شده بود! البته يك نكته رو بهتون ميگم، اينكه بهتر بود در شروع، نمي نوشتيد كه " هرميون فرياد زد" ، بهتر بود با همون ديالوگ" هري، نه " شروع ميشد و جمله ي بعدش اينطور تغييير مي كرد:" فرياد هرميون را نمي شنيد... " و اينطوري شما خواننده رو غافلگير ميكنيد، طوري كه اون علاقه پيدا ميكنه كه چه اتفاقي افتاده بوده، چه كسي فرياد ميكشه؟؟ اميدوارم يادتون بمونه كه يك شروع عالي، ميتونه خيلي به پيشرفت پستهاتون كمك كنه! تاييد شديد دوست عزيز.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lilbonnie در 1387/9/26 14:10:33
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:32
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:32
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج