جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 دی 1394 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
عالم دو طبقه پایین تر

- خوب، هکتور می تونی معجونتو بسازی. عواقب کارت پای خودته و اگرم لرد بفهمه گیبن نیستی... زنده زنده میدیم وینکی امشب برامون جیگر زلیخا سولاخ سولاخ شده درس کنه.

آرسینوس این را گفت و سپس روی صندلی ای، دست به سینه نشست. به همراه او دیگر مرگخواران نیز در گوشه و کناری خود را مشغول کردند و منتظر ماندند تا معجون آدم کش که هیچ، مرلین کش هکتور آماده شود.
- بدو بابا... نشسته اینهو هیپوگریف به ما نگا می کنه!

هکتور ابتدا کمی در افکار لرزانش سرچ و سپس شروع به درست کردن معجون کرد.

عالم دو طبقه بالاتر

گیبن آرام از جلوی در کنار رفت و وارد راهروی نیمه تاریک شد. هنوز قدم اول را بر نداشته بود که پایش به چیزی گیر کرد و با صورت به آغوش زمین شتافت! همزمان با افتادن وی و صدای ترکیدن گیبن، صدای لرد در راهرو پیچید.
- آه نجینی عزیزمان، فکر کنیم مهاجم کلا از بیخ ترکید!
- هکتور می کشمت، این بار نوبت توئه!

پس بلند شد و با دماغی فرو رفته به حرکتش ادامه داد...

عالم دو طبقه پایین

هکتور در حال ریختن اسید سیتریک درون معجون کف مانند صورتی رنگش بود. دستش از شدت ویبره اش می لرزید و نمی توانست یک قطره اسید را که در دستور العمل بود، در پاتیل بریزد.
- آرسی... نمی خوای بیای به من کمک کنی؟ به مرلین دیگه پیر شدم. نمی تونم ببینم یه قطره چقدره! چشام سوشو از دست داده!

آرسی نقابش را بالاتر کرد و گفت:
- خودم کردم که لعنت بر خودم باد! عمرا... اصلا... هرگز!
- کلا کسی نی به منه عاجز کمک کنه!

در این هنگام بود که وینکی دست در جیبش کرد و یک سکه یک گالیونی در آورد.
- بیا!
- بابا اون کمک نه که! کمک تو ساخت معجونشو میگه!
- آها... وینکی جن سخاوتمند... هکتور عجله کرد وگرنه وینکی، هکتور سولاخ سولاخ درست کرد!

هکتور که می دید، بدجور ضایع شده، بر روح خود درود هایی پس بسیار فرستاد و به ادامه کارش پرداخت.

ربعی بعد...

هکتور با وجود تمام لرزه های ۲ ریشترش، چشم های بی سویش و دستورالعمل پیچیده معجون، سرانجام آن را به پایان رساند!
- خوب، اون تار رو بده!

آرسی هنوز قدم اول را برای دادن تار بر نداشته بود که در به طور ناگهانی باز شد و همه به فضای خالی و تاریک پشت در خیره شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 دی 1394 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار همچنان که زمین و زمان دور و برشان میلرزید، شروع کردند به افتخار کردن به وینکی.
وینکی که تا به حال این حجم از افتخار و تشویق را ندیده بود، دچار تشنج شد. چشمانش سفید شدند و کف از دهانش بیرون زد و روی زمین افتاد. روحش از بدن خارج شد و به عالم بالا رفت تا در جوار حوری های مرلین به آرامش برسد.

حوری ها به محض دیدن جن خانگی به پیشواز او آمدند و آنها نیز شروع به ترانه سرایی در وصف جن خانگی کردند، وینکی دوباره قاطی کرد. وینکی دوباره محو شد. وینکی تحمل این میزان از افتخار را نداشت. پس نعره زنان و اشک ریزان به عالم پایین بازگشت و مستقیما با یک اردنگی که به دلیل بی لیاقتی اش از سوی عالم بالا نوش جان کرده بود، به داخل بدنش بازگشت.

وینکی که دوباره زنده شده بود، چشمانش را باز کرد و گفت:
- نه... وینکی تحمل این میزان افتخار نداشت. وینکی جن خانگی خیلی خوووب بود.
- عه... زنده شد. بهتر... جمع کنید بریم تا سقف نیومده پایین!

ریگولوس در حالی که میکوشید تار صوتی را از میان انگشتان وینکی خارج سازد این جمله را بر زبان آورد.

- ملت مرگخوار خودشونو نجات داد. ملت نباید به خاطر وینکی کشته شد. وینکی جن خانگی جان فشان بود؟
- خب... پس باش اینجا... مزاحم نمیشیم!

ملت مرگخوار که تار صوتی را برداشته بودند، به سرعت از اتاق که دچار لرزش شده بود، خارج شدند و به اتاق پذیرایی در طبقه پایین رفتند.
وینکی که دید ملت در کار خود بسیار جدی هستند و آسمان هم به زمین بیاید برای او صبر نمی‌کنند، با فرمت از جای خود بلند شد و به دنبال آنها رفت.

دو طبقه بالاتر از پذیرایی، اتاق لرد سیاه:

لرد همچنان که روی صندلی نشسته بود، به سرعت افسون های مرگبارش را روانه میکرد.
گیبن به آرامی، خود را به حالت سینه خیز به سمت درِ بسته اتاق کشاند که البته در نیز همان وقت توسط یک افسون منفجر شد و مستقیم روی او افتاد و او را تبدیل به کتلتِ گیبن کرد. گیبن که در زیر در کاملا صاف شده بود، خود را به سختی از زیر در نیز بیرون کشید و از اتاق خارج شد.

- پرنسس ما، فکر کنیم کارشو ساختیم... هر جانداری هم بود، تا الان باید تبدیل به ذرات تشکیل دهنده هوا تبدیل شده باشد.

گیبن نفس راحتی کشید، خود را که کاملا صاف شده بود بلند کرد، سپس نفس عمیقی کشید و کم کم دوباره باد کرد و به حالت قبلی در آمد.
- حالا اول برم سراغ کی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 دی 1394 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
گیبن باید راه جدیدی را آغاز میکرد،پس به سوی کتابخانه لرد رفت، کتابی را برداشت و با مهارت خاصی به سمت لرد پرتاب کرد.او میتوانست از این نامرئی بودن برای آزار و اذیت مرگخواران استفاده کند

آزار و اذیت مرگخواران! و نه لرد! متاسفانه اشتباهی که گیبن از شدت هیجان مرتکب آن شده بود، پرتاب کتاب به سمت لرد و آزار و اذیت او بود.

لرد که شوکه شده بود، با عصبانیت به کتابی که درست بغل گوشش برخورد کرده و بر زمین افتاده بود می‌نگرد. لرد با دیدن این صحنه، با احتیاط نجینی را در آغوش می‌کشد.
- پرنسس ما، فک کنم مورد حمله قرار گرفتیم.

نجینی فش‌فشی از سر نارضایتی می‌کند و پیچشش به دور گردن لرد را تنگ‌تر می‌کند.
- نجینی به حالت آماده‌باش قرار بگیر. چوبدستی ما کو؟

نگاه نجینی و لرد بر روی چوبدستی‌ای که روی میزی با فاصله‌ی دو متری از آن‌ها جا خوش کرده بود قفل می‌شود. گیبن که سعی در جبران خطایش داشت، اینبار اشتباه بزرگ‌تری را مرتکب می‌شود. او با جهشی خود را به چوبدستی رسانده و به آرامی آن را جلوی لرد تکان می‌دهد.

لرد که از پرواز کردن چوبدستی در آسمان و وول خوردن آن در جلوی دو چشم بینایش هراسان شده بود، در یک حرکت سریع چوبدستی را می‌قاپد و سریع در کنج صندلی‌اش فرو می‌رود و بدنش را جمع می‌کند.

حرکت بعدی لرد فرستادن طلسم‌های بی‌امانی است که گیبن به سختی از آن‌ها جا خالی داده و سعی می‌کند گوشه‌ای پناه گیرد.

سمت مرگخواران:

سقف شروع به لرزیدن می‌کند و دست سلسیتنا در میانه‌ی ورود به دهانش، و خیل عظیم مرگخواران که در تلاش برای قاپیدن تارصوتی گیبن بودند، در میان زمین و هوا متوقف می‌شوند.

- ویبره نرو هکتور!

سلسیتنا فریاد زنان این را بر زبان می‌راند، اما با دیدن هکتور که آرام کنارش ایستاده بود ساکت می‌شود. سر مرگخواران با تعجب آمیخته به ترس، به سمت گوشه‌ای از سقف که کفِ اتاقِ لرد محسوب می‌شد برمی‌گردد.

در این میان وینکی که تمام تمرکزش را به کش رفتن تار صوتی معطوف کرده بود، با خوش‌حالی آن را از دست سلسیتنا می‌قاپد.
- وینکی جن خوب! وینکی تار صوتی رو گیر آورد. وینکی مرگخواران رو نجات داد. همه باید به وینکی افتخار کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 7 دی 1394 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
بر اثر معجون هکتور،گیبن نامرئی شده.لردسیاه درباره این موضوع اطلاعی نداره و از اونجایی که مرگخوارا از تنبیه لرد هراس دارن، چیزی به لرد نگفتن و سعی دارند خودشون گیبن رو پیدا و مرئی کنند.در این میان لرد گیبنو احضار کرده و مرگخوارا به دنبال پیدا کردن کسی برای تغییر شکل به شکل گیبن هستند تا نزد لرد بفرستن، در نهایت قرعه به نام هکتور افتاد.

________________________________


-نه مطمئنا اشتباهی صورت گرفته...آخه کجای هکتور شبیه گیبنه!

وینکی در حالی که بخاطر آلودگی هوا بر اثر دود مداوم سیوروس ماسک و کپسول اکسیژن همراه داشت،گفت:
-این نکته اصلی ماجرا بود...هکتور باید شبیه گیبن شد وگرنه با مسلسل به جیگر زلیخا تبدیل شد!وینکی جن تبدیل کننده به جیگر زلیخا بود.

آرسینوس جیگر چشم غره ای وزیرانه نثار وینکی کرد.
-جیگر با گاف مکسور...با گاف مکسور...با گاف مکسور!
-گفته بودم من به مونثاتی که اسمشون زلیخاست علاقه خاص دارم مخصوصا از نوعه جیگرشون؟

ملت مرگخوار:

-میتونیم رو سر هکتور یه پاتیل رنگ خالی کنیم به ارباب بگیم گیبن اشتباهی رنگی شده.
-نه فایده نداره...همه مشکلات با اره حل میشه...ما به یک برش طولی،عرضی،فرقی،مغزی،ماهیچه ای،گوارشی،استخوانی و...

فلیت ویک سریع خود را به اره ورونیکا رساند و گفت:
-خب عالیه...یک دیلاق کمتر،زندگی بهتر!

هکتور از اینهمه لطف و محبت مرگخواران اشک شوق از چشمهایش می چکید! مطمئن بود دیگر جان سالم به در نمی برد،باخودش فکر میکرد چقدر دلش برای ویبره هایش تنگ می شود و چقدر معجون ها باقی مانده که میتوانست روی مردم آزمایش کند،اما شاید هنوز راهی مانده بود که آن هم به معجون خودش بستگی داشت.
-من یه پیشنهاد بدم؟
-نخیر...دیلاقا که پیشنهاد نمی دن!

آرسینوس در حالی که داشت به رنگ کرواتش فکر میکرد و تصمیم میگرفت که آن را عوض کند،گفت:
-بذارید آخرین تلاششو برای زندگی بکنه.
-من یه معجون مرکب دارم...میتونیم با اون...
-اون اره من کجاست؟پیشنهادت عالیه هکتور فقط یه مشکلی داره... اگر تازه معجونت درست عمل کنه که بعید میدونم!ما قسمتی از بدن گیبن رو از کجا بیاریم؟
-شاید من ازش یه تارصوتی داشته باشم.

سلستینا دستش را در جیب ردایش برد و شیشه ای که در آن تار باریکی بود را در آورد، در چوب پنبه ای شیشه را باز کرد و تار باریک را بر کف دستش انداخت.
-البته عمرا اگراین تار نازنینو بدم بهتون... با کلی زحمت ازش گرفتم و الانم گشنمه!

ملت مرگخوار به سمت سلستینا که دستش را به سمت دهانش میبرد هجوم بردن تا مانع خوردن آخرین راه توسط سلستینا شوند!

در همان هنگام اتاق لردسیاه

لرد که بر روی صندلی نشسته بود به آرامی نجینی را نوازش میکرد.
گیبن گوشه ای از اتاق ایستاده بود و به لرد نگاه میکرد،شاید اولین باری بود که گیبن میتوانست بدون خشم لرد و بدون آنکه او متوجه باشد به او چشم بدوزد.

گیبن با خود فکر کرد و فکر کرد و به این نتیجه رسید،حالا که مجبور است به خاطر اشتباه هکتور نامرئی بماند چرا نباید از این فرصت استفاده کند و کمی لذت ببرد.

گیبن باید راه جدیدی را آغاز میکرد،پس به سوی کتابخانه لرد رفت، کتابی را برداشت و با مهارت خاصی به سمت لرد پرتاب کرد.او میتوانست از این نامرئی بودن برای آزار و اذیت مرگخواران استفاده کند،میتوانست از هکتور انتقام بگیرد یا با نقطه ضعف هایی که از مرگخواران سراغ داشت به شدید ترین حالت شرارت کند.

گیبن سو استفاده از موقعیت هارا دوست داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 23 آذر 1394 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- هری پاتر!
- چی؟
- همینه که هست.
- بده من اون برگه رو!

سیوروس برگه را از دست مورگانا قاپید و اسم روی برگه را خواند. چهره اش زرد شد؛ و همچنان زرد شد؛ و اگر ارباب فریاد کنان گیبن را صدا نمی کرد، هم چنان به زرد شدن ادامه می داد.

- خب بخون اون اسمو! :vay:
- وینکی!

مرگخواران
وینکی
اسنیپ
مورگانا

- وینکی لباس گیبن رو نپوشید. وینکی قرعه کشی رو قبول نداشت.

وینکی برگه را به هوا پرتاب کرده آن را در کمال خونسردی با مسلسل تررررر می کند.
لحظات سختی در خانه ریدل سپری می شود. هر لحظه ممکن است کروشیوی ارباب نصیب همه شود. مورگانا بار دیگر قرعه کشی را انجام می دهد. کاغذ های تا شده در جعبه دوباره شروع به چرخش کردند.
همچنان چرخیدند...
و چرخیدند...
و چرخیدند...
و باز هم تکه کاغذی با همان صدا از جعبه بیرون پرید و مستقیم در دستان مورگانا قرار گرفت. مورگانا کاغذ را باز کرد. سرخ شد. سفید شد. ویبره زد. تب کرد. لرز کرد. آنفلوانزا ی نوع " آ " گرفت. مرد. زنده شد. سرش را به دیوار کوبید. در زمین فرو رفت. ریش مرلین را یاد کرد. از همه دور شد. خانه ریدل را به گل رز کشید.

در همان حال، مرگخواران :

و در آخر، گلویش را صاف کرد، آب دهانش را قورت داد، و خود را برای لحظات آخر آماده کرد. می دانست که با چه واکنش هایی رو به رو خواهد شد. بعد از شنیدن این اسم، روغن مو های اسنیپ می ریخت، آرایش کراب می ریخت، مسلسل وینکی منفجر می شد، لاکرتیا به سگ ها پناه می برد ، ریگولوس خود را معرفی می کرد و رودولف از علاقه به ساحرگان دست می کشید. اسمی که روی آن کاغذ نوشته شده بود، کل خانه ریدل را بر هم می زد.

- خب، امممم، کسی نیست جز... ... هکتور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
کی گفته من پیرم؟ من فقط ۲۰ و خورده ای‌-۳۴۳۸ سال- سالمه
باسیلیسک سوارااااااان
دلاوران
نام آوران
حالا بقیش
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 22 آذر 1394 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن که از این پیشنهاد همچین بدش هم نیامده بود با لبخندی از زیر نقاب ملت را نظر گذراند و گفت:
خب ملت!کی چنین افتخاری رو قبول میکنه؟
از انجایی که چیز هایی که در ذهن ملت میگذشت کاملا با تصورات گیبن درباره خودش از نظر ملت تفاوت داشت،هر یک از ملت توجه خود را به نقطه ی جالب توجهی از در و دیوار معطوف کردند و شروع به سوت زدن کردند.
و برای فضا سازی بیشتر تنها صدایی که شنیده میشد صدای جیرجیرکی بود که در ان سوی اتاق برروی پنجره در حال خروپف بود.
جمعیت همچنان در سکوت بود که ارسینوس باری دیگر در را گشود و با تشویش وارد شد:
ای وای من!
ـ چی شده ارسی؟
ـ چی میخواستی بشه؟ارباب عصبانی شده!هر لحظه ممکنه با یک کروشیو تو ال همه رو با خاک یکسان کنه. :worry:
مرگخواران عمق فاجعه را احساس میکردند پس هرچه سریع تر باید یک گیبن انتخاب میکردند به جز خود گیبن.
ـ من یه فکری دارم! :zogh:
سر همه به سمت پیغمبره بزرگ بر گشت که همانند همیشه هنگام احساس خطر به کمک مرگخواران شتافته و یهووکی اپارات کرده بود و البته اعصاب روونا را هم که مانند همیشه یک فکری داشت سرویس کرده بود.
ـ ای یاران تاریکی! بدانید و اگاه باشید که...
مورگانا حرف خود را قطع کرد،توماری را از جیب در اورد و انرا باز کرد و با صدای خفن و اکو داری خواند:
ـ ...هرگاه میان شما اختلافی افتاد و در سردرگمی ماندید،مورگانا شما را به قرعه کشی فرا میخواند!همان عملی که در ان دماغ هیچ بنی جادوگری نخواهد سوخت.پس بدان عمل کنید که مورگانا با قرعه کشی کنندگان است.
سپس تومار را بست.
در همین لحظه تیله ای از پشت جمعیت مرگخوار با سرعت هرچه تمام تر به دیوار بغل سر مورگانا برخورد کرد،از بغل گوش گیبن گذشته و از دوسانتی متری مژه هکتور عبور کرده، سپس به دیوار برخورد کرد و پس از ان با سرعت در حلق ان جیرجیرک بخت برگشته خفته فرو رفت و اورا به دیار مرلین فرستاد.
در حالی که چشم همگان با وَق زدگی به سمت پشت خیره شده بود،ایلین از میان جمعیت بیرون امد و گفت:
ـ عه وا...مورا تو بودی؟من فکر کردم مرلـ ...اهم اهم!
ایلین لبخند حجیمی زد و از انجایی که امکان شک،سوء تفاهم،درگیری و جنگ میان مرگخواران وجود داشت مصمم شد که دیگر ادامه ندهد.پس تیله ی خود را از حلق جیرجیرک بیرون کشیده و در حالی که با مابقی تیله ها بازی میکرد با بی خیالی گفت:
ـ منظورم اینه که...عجب تصمیم به جایی!به به!به به!
ـ خب!مادر موافقت خودش رو اعلام کرد.کس دیگه ای نبود؟
سیوروس اینرا گفت و به جمعیت خیره شد.اما هیچ واکنشی ندید.
ـ نه!مثل اینکه باید یکیو انتخاب کنیم!نکنه شما اینو میخواین؟
ملت عمق فاجعه را بیشتر دریافتند،پس دست خود را به نشانه موافقت بالا بردند.
ـ معجون قرعه کشی بدم؟؟
هکتور اینرا گفت اما پیش از انکه ویبره اش به 8 ریشتری برسد،مورگانا جعبه قرعه کشی را ظاحر کرد. و خوشبختانه همگان از پیامد های ناشی از معجون هکتور در امان ماندند.
مورگانا چوبدستی را به طرف جعبه گرفت.
اسامی کاغذی تا شده در جعبه شروع به چرخش کردند.
همچنان چرخیدند...
و چرخیدند...
و چرخیدند...
تا انکه یک کاغذ اسمی با صدای(پالف)از جعبه بیرون پرید.
مورگانا انرا در هوا قاپید و انرا باز کرد.
ـ این شخص کسی نیست جز...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/22 20:31:06
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

وینکی جن خووب؟ :biganeh:
ارسال شده در: شنبه 21 آذر 1394 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین

شترق!


- آخ! اینور؟

شترق!


- آخ! اونور؟

شترق!

مرگخواران به وینکی نگاه میکردند و وینکی، مگس کش به دست، هوا را چپ و راست میکرد! هرچند امید ابلهانه ای به نظر می رسد که بتوانید با مگس کش، موجودی نامرئی را هدف قرار دهید؛ اما بالاخره تلاش جن خانگی میوه داد و میوه اش را هم به شکل یک ضربه محکم مگس کش انداخت روی کله ی گیبن.

شترقـــــــــــیوژ!

در اتاق لرد با صدای ـــــیوژ روی پاشنه چرخید و پس از آن، آرسینوس هراسان و گریزان به میان جمع مرگخواران پرید.

ریگولوس از زیر هیکل وزیر گفت:
-چی شد؟ چی شد؟ ارباب چی گفت؟ تو چی گفتی؟

آرسینوس سرش را میان ریش انبوه مرلین که به تازگی میتوانست ریش دامبلدور را در جیب شلوارش بگذارد، بلند کرد و جواب داد:
-گفتم گیبن مشکل رودَوی (!) پیدا کرده رفته مرلینگاه! طول میکشه بیاد. ارباب هم گفت «سریع بیارینش. کارش داریم.»
-چطوری حالا باید گیبنو واسه ارباب ببریم؟
-
-جا داره بگم: «داداش؛ گند زدی!»

کراب دست توی چشمش کرد و از آن تو، یکی از مژه های ریمل خورده اش را که برای مدتی گم شده بود را بیرون کشید. آن را فوت کرد، گذاشت توی دهانش و قورتش داد. کراب میخواست بلند قد شود. و چه راهی بهتر از خوردن مژه ی بلند شده؟
هکتور که شاهد این ماجرا بود و خیلی ذهن درخشانی داشت و بارها جایزه بی خاصیت ترین معجون ساز را برده بود، هر چه را که دید در ذهنش پردازش کرد و روی نتایج پردازشش فکر کرد.

مغز هکتور: تصویر تغییر اندازه داده شده


سرانجام، لامپی بالای سر هکتور روشن شد و مغزش را از موج مکزیکی اضافه نجات داد. گاهی وقت ها، لامپ ها موجودات وقت شناسی هستند. می گویند لامپ اضافه را خاموش کنید ولی شما باور نکنید! لامپ، موجود نجیبی است! لامپ همیشه در تاریخ نشان مردانگی و پهلوانی بوده است. رستم با لامپ سهراب را کشت؛ روس ها لامپ کردند توی دماغ هیتلر؛ افلاطون در نور لامپ درس می خواند؛ ادیسون بخاطر لامپ در تانزانیا کمپانی تشت سازی ساخت؛ معادله شرودینگر را لامپ کشف کرد؛ ابن سینا به عنوان دارو لامپ به بیمارانش می داد و تازه! فکر کردید پول هزاران جایزه بانک ملی از کجا تامین می شود؟ بله! از جیب لامپ!
معجون ساز، لامپ پرمنفعتش را از روی هوا قاپید و آن را به مرگخواران نشان داد.
-فهمیدم! باید یکی رو شکل گیبن در آریم و به لرد بدیم.


رودولف گفت:
-کی داوطلبه لباس گیبنو بپوشه و ماسکِ گیبنی بزنه؟

گیبن:
لامپ:
مغز هکتورِ خوشحال: تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/9/21 22:01:41

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 آذر 1394 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت بدون سوال دیگری به سمت اتاقش حرکت کرد.همانطور که راه میرفت زیر چشمی مرگخواران را می پایید.
به سمت درب اتاقش رفت و با دستش اشاره ای به در کرد، در با اشاره ی دست باز شد. روی میز اتاقش چند دست ورق بود . نزدیک تر که می شدی، چند دست ورق شبیه سند منگوله دار یک راهرو در قیطریه بود.
لرد یک نگاه زیرچشمی به سند منگوله دار کرد و به صاحبش فکر کرد، بدون ان راهرو چه می کرد؟ شب ها کجا میخوابید؟ بی خانمانی مرگخوارش را نتوانست تحمل کند. صدایش را کمی بلند کرد و صدا زد:
- گـیـبـن؟

از ان طرف هم مرگخواران در اتاق اصلی پاتیل چه کنم چه کنم را در دست گرفته بودند و هر از گاهی ان را دست به دست میکردند که صدای لرد بلند شد:
-مگه نمیگم گیبن بیاد اینجا؟ مجبورم نکنید من بیام اونجا.

ارسینوس و ریگولوس به سمت اتاق لرد به راه افتادند تا قصه را ماسمالی کنند.این طرف هم رودولف با قمه دنبال نویسنده گذاشته بود:
-چرا هر دفعه یکی به مشکل میخوره لرد دقیقا همون شخص رو احضار میکنه ؟ چرا؟ :vay:
-نویسنده هم از ترس جانش با ماکسیمم سرعت به طرفین فرار میکرد و جیغ میکشید :
-من چمیدونم . این حرکت نمادینه حتما باید اتفاق بیوفته تقصیر من که نیست.
و به سرعت از کادر بیرون رفت.

ارسینوس به اتاق لرد رسید. در زد و وارد شد، ریگولوس هم پشت سرش وارد شد.
-درود ارباب. ارباب امروز بسیار برازنده شدین.
-درسته ارباب. بانو نجینی هم امروز بسیار بهتر به نظر میان.

لرد انقدری تجربه داشت که بفهمد وقتی یکی از مرگخوارانش جواب نمیدهد حتما اتفاقی افتاده. لرد نجینی رو برداشت و به دستان اوتو بگمن داد:
-اوتو، ببرش بیرون نمیخوایم دختر همایونی مان چیزای خشن ببینه. در ضمن از هر کدوم از مرگخوارا هم که خوشش اومد همونو براش پوست کن بذار بخوره سیر شه.

ارسینوس و ریگولوس با شنیدن این دو جمله از لرد دو بار اب دهنشان را قورت دادند.
لرد از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت همان طور که بسیار شیک و مجلسی از پنجره به بیرون نگاه میکرد شروع به صحبت کرد:
-آرسینوس جیگر. حس میکنیم چیزی هست که ما ازش بی خبریم و حس میکنیم تو قراره اون چیز رو به ما بگی.

با گفتن این حرف لرد خنده ی شیطانی کرد و با اشاره ی دستش در سریعا بسته شد و از پشت قفل شد.

در ان طرف ماجرا هنوز کسی کاری از پیش نبرده بود، ملت مرگخوار با خستگی در گوشه ای نشسته بودند و فکر می کردند، تنها صدای اتاق صدای پس گردنی زدن های گیبن به وینکی بود که هر چند دقیقه شنیده میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/3 20:06:32
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/3 20:08:16
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/3 20:09:13
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/3 20:10:41
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/3 20:11:59
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 29 آبان 1394 09:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگ خوار بی خیال توضیح دادن دوباره به بانز شدند . مرگ خوارها میدانستند، قرار نیست دور همی با ارباب شیر موز و کیک بخورند و متمدنانه در مورد گم شدن گیبن صحبت کنند.

_ارسینوس تو یه دو دیقه بیخیال کشتن ریگلوس شو ؛ برو حواس ارباب رو پرت کن


-کی؟من؟

_نخیر .بانز رو میفرستیم با ارباب قایم موشک بازی کنه.اتفاقا استعدادشم داره.

_آره آره رودولف ....من خیلی استعداد دارم.

ارسینوس بدون توجه به جواب بانز کراواتش را مرتب کرد. و با عجله به سمت در ورودی عمارت دوید.

جلوی در :
ارباب با همان وقار همیشگی در حال وارد شدن بودند ، که ناگهان ارسینوس با شتاب جلوی ارباب ظاهر شد :

_سلام ارباب خوبید ؟

_بله سینوس .کنار بروید می خواهیم وارد شویم

_نهههه...یعنی....ارباب میدونستید چقدر کراوات به شما میاد و چقدر به ابهت شما اضافه میکنه

_همین که کراوات به ابهت شما اضافه کرده کافیه سینوس.کنار بروید

_چیزه....ارباب ....

_سینوس اگر در پشت سرتان را مشاهده میکنید و تمایلی ندارید که باهاش یکی شید کنار برید.

ارسینوس که تهدید اخر را جدی دید کنار رفت و در را باز کرد.داخل عمارت ملت مرگخوار جلوی میز سوراخ سوراخ ایستاده بودند و لبخند میزدند.ارباب به مرگخوار ها و سالن ابکش شده نگاهی انداخت :


_دوباره کسی تو صندلی ما گیر کرده ؟

_ فکر نکنیم ارباب


_دوباره کسی از خانواده پشمک میخاد مرگخوار شه ؟

_

_باز پارک درون عمارتی درست کردید؟

_ نه ارباب جون

ملت مرگ خوار فقط در این فکر بودند که ارباب متوجه کمبود گیبن نشوند. مر گ خوار ها می دانستند که اگر ارباب متوجه شوند دوباره یکی از مرگخوارها نامرئی شده . سرنوشت خوبی در انتظارشان نیست.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آبان 1394 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف کمی به اطراف نگاه کرد. بیشتر مرگخواران در حال رجزخوانی برای یک دیگر بودند. شاید بهتر بود که فقط خودش با یکی از مرگخواران دنبال گیبن می رفت، اینگونه حداقل امکان از بین رفتن بقیه مرگخواران کم تر می شد.
- روونا، میای بریم دنبال گیبن؟
- که چی بشه؟
- گیبن گم شده. ارباب میکشتمون اگه پیداش نکنیم.
- می ندازیم تقصیر خودش، امروز از عمارت رفته بیرون دیگه هم برنگشته.
- می دونستی من به ساحره های باهوش علاقه ی خاصی دارم؟
- می دونستی من از جادوگرای که به بقیه ساحره ها ابراز علاقه می کنن چقدر بدم میاد؟
- اوه سلام بلاتریکس. همین الان داشتم به روونا می گفتم که تو چقدر باهوشی.
ناگهان، در خانه ریدل ها با شدت باز شد و یک ممد مرگخوار هراسان وارد سالن شد.
- ارباب داره میاد.
به یک باره سکوتی همه سالن را در بر گرفت حتی اره ورونیکا هم که از اول سوژه در حال خرخر کردن بود انقدر شعور داشت که الان خاموش باشد. اما ریگولس شعور که هیچ، مغز هم نداشت.
- حالا به ارباب چی بگیم؟
- چه اتفاقی افتاده که نمی خواین ارباب بفهمه؟
سکوت دوباره به راه افتاد همه مرگخواران با افکت به گوینده مجهول این جمله خیره شده بودند. حتی ریگولس هم این بار انقدر مغز داشت که فقط خیره شود.اما خب گوینده ای وجود نداشت.
- بازم باید برات توضیح بدم بانز؟ :vay:
- من این ورم رودولف.
-----------------------------
ببخشید اگه به کسی توهین شده من هیچ منظور خاصی نداشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده