شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد سیاه شروع کرد به فکر کردن. بسیار هم جدی این کار را انجام داد؛ ولی وقتی گلابی باشی، مغزت هم در حد یک گلابی کار می کند. برای همین اولین فکری که به ذهنش رسید، فتوسنتز بود. دومین فکر افزایش میزان فیبر درونش و سومی تلاش برای سرخ شدن لپ هایش جهت دلبری بیشتر!
لرد گلابی اصلا فکر های خودش را نپسندید. هیچکدام هم به درد نجات از بچه لوس و بی تربیت رابستن نمی خوردند.
بچه به لرد نزدیک شد.
-جلو نیا...عجیب الخلقه بی سرو پا!
بچه در حالی که جلوتر می رفت، لبخندش عریض تر می شد. تا حدی که لبخند، از دو طرف صورتش بیرون زد.
-بسیار زشت و کریه المنظر شدی. به جای گلابی خوردن یا بازی با گلابی، برو قیافه ات را سرو سامان ببخش.
بچه گوش نکرد. دستش را به طرف گلابی دراز کرد... ولی دستی بزرگتر گلابی را برداشت. -نه عزیزم. نمی شه. این آلوده اس. باید کاملا میکروب زدایی بشه! اینجوری نمی تونی بهش دست بزنی.
لرد سیاه نمی دانست بازیچه بچه شدن بهتر است یا میکروب زدایی شدن.
گابریل لرد را به طرف ظرفی حاوی مایعی عجیب برد. -خب... مرحله اول... مایع ضدعفونی کننده ساده اس. این کمک می کنه میکروب های ساده از بین برن. آماده ای؟
سطل وایتکس گابریل وحشتناکتر از همیشه روبروی لرد سیاه تکان میخورد. - ما جدی هستیم.
و همانطور که انتظار میرفت، کسی متوجه او نبود.
- خب، پس بانو من این گلابی رو میبرم و ضد عفونیش میکنم، بعد که تمیز شد میارم خدمتتون. - ممنونم گابریل مامان، منم میرم بقیهی مواد مربا رو آماده کنم.
و لبخند دندان نمایی به لردِ گلابی که ترس از تک تک اسکروئید هایش شره میکرد، زد و آن را با خودش به اتاقش برد. - میدونی گلابی جان، من میدونم که تقصیر تو نبوده که مگس روت نشسته، ولی خب چه میشه کرد؟ تو الان واقعا کثیفی و من... راهی جز این ندارم.
لرد گلابی سعی کرد کمی خودش را تکان بدهد و بفهمد راهی گابریل دقیقا چیست؛ و با پی بردن به این مسئله که تا دقایقی بعد در مخلوطی از وایتکس و اسید فروخواهد رفت، تمام نیرویش را برای قل خوردن به کار گرفت که ناگهان یک بچهی آبی رنگ وارد اتاق گابریل شد.
هکتور بدون اینکه بدونه، قلم پری اختراع کرده که حرف میزنه و هرکی بهش دست بزنه تبدیل به چیزی میشه. لرد سیاه به این قلم دست زده و تبدیل به گلابی ای شده که حرفاشو کسی نمی شنوه. مروپ می خواد لرد گلابی رو تبدیل به مربا کنه اما متوجه میشه عسل نداره و تصمیم میگیره از لرد به عنوان طعمه برای جذب زنبور های عسل استفاده کنه و بعدش با تعقیبشون از کندوشون برای پختن مربای گلابی، عسل برداره. اما بجای زنبور، مگس روی لرد نشسته. حالا لرد گلابی آلوده و پر میکروب شده!
* * *
-ما را دور نندازید! ما آنقدر ها هم به درد نخور نشدیم!
مروپ که صدای فرزندش را نمی شنید، گلابی را بیشتر به سطل زباله نزدیک کرد. -نه نه...گلابی مامان حیفه! فوتش می کنم تمیز می شه. فوت...فوت... -در گوش مبارکمان فوت ننمایید. -فوت...فـــــوت... -ناشنوا گشتیم.
مادر فداکار نگاهی با رضایت به گلابی انداخت. با فوت های مروپ کاملا آنتی باکتریال به نظر می رسید! قصد داشت با خیال راحت گلابی را به ظرف برگرداند تا به جذب زنبور ها ادامه دهد که کسی که نباید سر می رسید سر رسید! -بانو مروپ؟ درست می بینم؟ شما قصد داشتین یه گلابی که روش مگس نشسته رو به ظرف برگردونین؟
گابریل سطل وایتکسش را از جیبش در آورد و نگاه تهدید آمیزی به گلابی انداخت.
-ما را دور بیندازید! ما مگسی شده و بسیار به درد نخور می باشیم!
لرد گلابی، با دیدن هر حشره ای که به سمتش جذب می شد، این جملات را تکرار می کرد. چند زنبور با شنیدن حرف های لرد، مسیرشان را کج کردند و لرد سیاه خوشحال شد. -زشتیم! بدطعم و بدمزه! بسیار بدبو!
برخلاف تصورش زنبور جدید، متوقف نشد. حتی بسیار مشتاق تر به نظر رسید. پرواز کنان جلو رفت و روی قسمتی از گلابی که لرد سیاه مطمئن بود بینی اش است نشست. -زشتیم! بد طعم و بد مزه! بسیار بدبو! و هم اکنون دارای خارش!
زنبور زشت روی لرد نشسته بود و دست هایش را به هم می مالید. بسیار هم دارای میکروب به نظر می رسید. لرد سیاه سعی کرد توجه مادرش را جلب کند، ولی موفق نشد. -همین الان گورتو گم می کنی یا خرطوم درازت رو دور گردنت گره بزنیم؟
انتخاب زنبور زشت، گزینه دوم بود. چرا که گورش را گم نکرد.
درست در همین لحظه فریاد مروپ به گوش رسید. -مگس! روی گلابی پرخاصیت مامان مگس نشسته. برو گم شو.
و مگس را کیش نمود!
لرد داشت خوشحال می شد که مروپ او را از ساقه اش گرفت و بلند کرد. -تو آلوده شدی گلابی مامان... بسیار آلوده و پر از میکروب!
مروپ که اصلا اعتقادی به شکر به دلیل عدم سلامت تغذیه ای آن نداشت و تصمیم داشت مربایش را با عسل طبیعی درست کند، با ناامیدی به ظرف خالی عسل چشم دوخته بود.
اما تسلیم شدن در کار مروپ نبود! -باید گلابی مامان رو توی هوای آزاد بذارم تا یه زنبور عسل مامان به بوی خوشش جذب بشه. اینطوری بعدش من می تونم تعقیبش کنم و کندوشو پیدا کنم و ازش عسل بردارم.
او لرد گلابی را در کاسه ای گذاشت و در هوای آزاد قرار داد. -گلابی مامان...سعی کن خوش بو و خوشمزه به نظر برسی. -
اما لرد سیاه نه دلش می خواست خوشبو به نظر برسد و نه خوشمزه!
لرد منتظر بود تا مثل همیشه اطرافیانش آن چه در ذهن او میگذرد را در مقام حدس بیان کنند. اما در اطرافش تنها یک تیغ تیز بود که هر لحظه نزدیکتر میشد. بنابراین از پلن بی منصرف شد و به یاد جملهی «در هاگوارتز همیشه کمک به کسی به آن نیاز داشته باشد میرسد.» افتاد.
- ما نیاز به ... نه! چطور جرات کردید چنین جملهای را از دهان ما بشنوید؟ منظورمان این است که یک نفر نیاز به کمک کردن به ما دارد.
لرد منتظر ماند. اما خبری نشد؛ نوک چاقو به بدنش فرو رفت. شاید چون او به دامبلدور وفادار نبود. شاید هم چون دامبلدور از اساس چرت گفته بود.
- در هاگوارتز همیشه کمپینی برای حمایت از کسی که به حقوقش تجاوز شود تشکیل میشود!
خانم فیگ به سان هوخشتره وارد صحنه شد و پیش از آنی که پوست لرد تمام و کمال کنده شود او را از چمگ مادرش درآورد.
- هیچ معلومه داشتی چی کار میکردی؟ اصلا حواست به منشور حقوق گلابیها هست؟
- حقوق گلابیها؟ غایت زندگی هر میوهای خورده شدنه. چه بهتر که در این مسیر برای تعالی و نیل به کمال، توسط من کمپوت بشه و خورندش کنسانترهی هفت میوهی مامان باشه؟ بد کردم این همه بهش لطف دارم؟
- همش تابو! همش کلیشه! همش استریوتایپ! گلابی رو محکوم به خوره شدن میکنید و میگید خودش دوست داره. کی میدونه اگه از روز اولی که از درخت درمیاد شما آدما تو مخش فرو نکرده باشین که تو باید خورده بشی، بازم آرزوی کمپوت شدن داره یا نه؟ این آرزو رو شما بهش تحمیل کردین!
لرد برای اولین بار احساس کرد میتواند از خانم فیگ خوشش بیاید.
- چرا انقدر عصبانیت گوجه گیلاسی مامان؟ چرا یکم در کنار گلابیهای این دنیا، به فکر خودت نیستی؟ این طوری حرص بخوری پوست لطیفتر از شفتالو و عطر هلو و لبای به رنگ آلبالو و اندام هندونهایتو از دست میدیا!
- وای عسیسم! نه من که چیزی نگفتم ... فقط میگم لااقل حیوونی رو پوست نکن. شاید خجالتی باشه نخواد جلو جیگری مثل تو لخت بشه.
مروپ خانم فیگ را شناخته بود و به خوبی میدانست باید از چه دری وارد شود. لرد از خانم فیگ بیشتر از تمام شخصیتهایش در زندگیهای قبلی متنفر شد.
- با وجود این که من توی آشپزی همیشه به اصول پایبندم، این دفعه رو چشم! به خاطر تو با پوست میپزمش عرق خارخاسکم.
خانم فیگ رفت تا لرد با مادرش تنها شود و از درون قابلمه او را تماشا کند.
شاید اگر مروپ می توانست صدای فرزند گلابی اش را بشنود می گفت: -نه گلابی مامان...اول می خوام پوستتو بکنم! میوه رو که با پوست مربا نمی کنن.
اما از آنجایی که صدای لرد گلابی به گوش مروپ نمی رسید مروپ نیز نتوانست این حقیقت تلخ را به گوش فرزندش برساند.
-الان یه کارد میوه خوری تیز پیدا می کنم.
لرد اصلا علاقه ای به کارد میوه خوری تیز نداشت. به سرعت مشغول فکر کردن به راهی برای نجات شد. به یاد جمله ای افتاد که می گفت: مادران با نگاه کردن به چشم های فرزندشان حقایق را در می یابند. پس با تمام قوا به مادرش زل زد! -
مروپ با چاقویی در دستش به سمت او آمد. به زل زدنش ادامه داد. -
مادر دلسوز و مهربان، چاقو را به پوست فرزندش نزدیک تر کرد. در همان هنگام لرد به این رسید که نگاه کردن مادر به چشمان فرزند یک مشت اراجیف است و باید هر چه زودتر استراتژی دوم را اجرا کند!
بلاتریکس کلاه شنایی را پیدا و سرش کرده بود. کلاه به علت فر های متععدی که موهای بلاتریکس داشت حالتی مانند کوهان شتر پیدا کرده و تداعی کننده یک مد ماگلی قدیمی بود! او در حال رد شدن بود که چشمانش بر روی فنجان هافلپاف قفل شد.
- جان پیچ ارباب روی میز چیکار میکنه؟ - بابای من رو دیدن نکردی؟
بلاتریکس به سرعت فنجان را درون ردایش پنهان کرد تا در اسرع وقت او را به لرد تحویل دهد. اما با یادآوری آنکه لرد تبدیل به گلابی شده دوباره بغض کرد و تصمیم گرفت که فنجان را تا برگشت دوباره لرد در جای مطمئنی قایم کند.
- نه! حالا برو به تمریناتت برس بچه. و به سمت محل امن رفت.
آشپزخانه
- به به عجب گلابی تر و تازه ای! - مادر؟
متاسفانه صدای لرد به جایی نمیرسید. مروپ قابلمه ای را روی گاز گذاشت و درون آن شکر ریخت.
- مامانی درست میکنه یه مربای شیرین برای گلابی مامان! - مادر ما خودمان گلابی هستیم... ما واقعا خودمان گلابی مامان هستیم.
مروپ شعر را زیر لب زمزمه میکرد و همزمان دستش به سمت چاقوی تیزی میرفت!
رابستن در حال فکر به جملات نامه خود برای بچه بود. هرچه نامه اش حس و حال "فدایت شوم" بیشتری داشت، احتمال نجات یافتنش از ضربات نانچیکو هم بیشتر بود؛ پس تصمیم گرفت سنگ تمام بگذارد! -بچه عزیزم...آمدن شدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتن شدم. به کوچه گفتن شدم: غم بچه داشتن میشم و گفتا شدن غمت سر آید میشه! غرض از مزاحمت با این نامه خواستن شدم که گفتن بشم توپت مربا شدن شد! اصلا ناراحت شدن نشی ها بابایی! خودم توپت شدن میشم...فقط جون بابات یکم آروم تر پرتم کردن بشو.
سپس در حالی که مطمئن بود با این جملات ضربات نانچیکو را به حداقل رسانده است، به سمت میزی که قلم پری بر روی آن قرار داشت به راه افتاد. -الان با این قلم پر مطالبی که توی ذهنم بودن میشه رو به رشته تحریر در آوردن میشم.
لرد گلابی قل خورد و قل خورد و قل خورد تا این که دو دست همزمان او را گرفتند!
-این توپِ بچه بودن می شه! -نه رابستن مامان. این یه گلابی پر از مواد مغذیه. از همین الان هیجان زده شدم که باهاش چی درست کنم!
رابستن از مادر لرد حساب می برد...ولی از بچه هم خیلی می ترسید. برای همین، شانسش را دوباره امتحان کرد. -ببینین مادر ارباب، این گلابی الان یه ساعته داره پرتاب شدن می شه. پر از میکروب شده. شما بی خیالش شدن بشین.
مروپ گلابی را محکم گرفته بود و قصد رها کردنش را نداشت. -همین پرتاب ها باعث شده آبدارتر و شیرین تر باشه. این گلابی مال منه. روشنه رابستن مامان؟
صورت مروپ زیادی به رابستن نزدیک شده بود و درشتی چشمانش بسیار تهدید کننده به نظر می رسید.
رابستن ترجیح داد تسلیم شود. شاید اگر به بچه پیشنهاد می داد که از خودش به عنوان توپ استفاده کند، قبول می کرد. حتی شاید با اولین قلم پری که پیدا می کرد، یک نامه عذرخواهی برای بچه می نوشت.