- ما یک پلن بی داریم.

لرد منتظر بود تا مثل همیشه اطرافیانش آن چه در ذهن او میگذرد را در مقام حدس بیان کنند. اما در اطرافش تنها یک تیغ تیز بود که هر لحظه نزدیکتر میشد. بنابراین از پلن بی منصرف شد و به یاد جملهی «در هاگوارتز همیشه کمک به کسی به آن نیاز داشته باشد میرسد.» افتاد.
- ما نیاز به ... نه! چطور جرات کردید چنین جملهای را از دهان ما بشنوید؟

منظورمان این است که یک نفر نیاز به کمک کردن به ما دارد.

لرد منتظر ماند. اما خبری نشد؛ نوک چاقو به بدنش فرو رفت. شاید چون او به دامبلدور وفادار نبود. شاید هم چون دامبلدور از اساس چرت گفته بود.
- در هاگوارتز همیشه کمپینی برای حمایت از کسی که به حقوقش تجاوز شود تشکیل میشود!

خانم فیگ به سان هوخشتره وارد صحنه شد و پیش از آنی که پوست لرد تمام و کمال کنده شود او را از چمگ مادرش درآورد.
- چته چرا همچین میکنی سیرترشی هشتاد سالهی مامان؟

- هیچ معلومه داشتی چی کار میکردی؟ اصلا حواست به منشور حقوق گلابیها هست؟
- حقوق گلابیها؟ غایت زندگی هر میوهای خورده شدنه. چه بهتر که در این مسیر برای تعالی و نیل به کمال، توسط من کمپوت بشه و خورندش کنسانترهی هفت میوهی مامان باشه؟ بد کردم این همه بهش لطف دارم؟
- همش تابو! همش کلیشه! همش استریوتایپ! گلابی رو محکوم به خوره شدن میکنید و میگید خودش دوست داره. کی میدونه اگه از روز اولی که از درخت درمیاد شما آدما تو مخش فرو نکرده باشین که تو باید خورده بشی، بازم آرزوی کمپوت شدن داره یا نه؟ این آرزو رو شما بهش تحمیل کردین!
لرد برای اولین بار احساس کرد میتواند از خانم فیگ خوشش بیاید.
- چرا انقدر عصبانیت گوجه گیلاسی مامان؟ چرا یکم در کنار گلابیهای این دنیا، به فکر خودت نیستی؟ این طوری حرص بخوری پوست لطیفتر از شفتالو و عطر هلو و لبای به رنگ آلبالو و اندام هندونهایتو از دست میدیا!
- وای عسیسم!

نه من که چیزی نگفتم ... فقط میگم لااقل حیوونی رو پوست نکن. شاید خجالتی باشه نخواد جلو جیگری مثل تو لخت بشه.

مروپ خانم فیگ را شناخته بود و به خوبی میدانست باید از چه دری وارد شود. لرد از خانم فیگ بیشتر از تمام شخصیتهایش در زندگیهای قبلی متنفر شد.
- با وجود این که من توی آشپزی همیشه به اصول پایبندم، این دفعه رو چشم! به خاطر تو با پوست میپزمش عرق خارخاسکم.

خانم فیگ رفت تا لرد با مادرش تنها شود و از درون قابلمه او را تماشا کند.