جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1392 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی می مانیم !


بلاتریکس لسترنج خنده ای شیطانی سر داد. این خنده به قهقهه ای بلند تر و در عین حال سیاه تر تبدیل شد. کمی بعد نارسیسا، خواهرِ خاسکتریِ متمایل به سیاهش، با لبخندی شیطانی به او ملحق شد.

بالاخره چند دقیقه بعد، ماموریتشان را به یاد آوردند و ضمن تجسم کردن چهره اربابشان هنگام شکست آن ها، سریع تر وسایل آماده سازی معجون تغییر شکل مرکب را آماده کردند.

در خانه آیلین همه چیز بود؛ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در آن خانه پیدا می شد. اما انبار تمام مواد معجون سازی، اتاق قدیمی سوروس اسنیپ بود. نارسیسا برای برداشتن چند ماده که در کمدِ دخمه ی مخصوص اسنیپ پیدا نکرده بود، به اتاق سوروس رفت.

به محض ورود به اتاق، بوی آزار دهنده او را عقب راند. آن بو باعث شد دست نارسیسا به سمت بینی اش برود و عطسه بلندی کند.

گویی تمام بوهای بد دنیا را در آن تاق جمع کرده بودند. از بوی فاضلاب بد تر بود. یکی از آن بوها را شناخت، روغن موی سرِ اسنیپ! اما باقی آن ها برایش، ناآشنا بود.

پس از چند دقیقۀ بد بو، بینی نارسیسا به بوها عادت کرد و نارسیسا وارد اتاق کوچک اسنیپ شد.

اتاق مربع شکل بود. در هر گوشه ای از اتاق چیز خاصی دیده می شد. طبقه ها پر از کتاب بودند. او به محض ورود یک کمد چوبی و بسیار کهنه از چوب گردو را دید که چشمش را گرفت.

دیوار سمت چپ اصلا دیده نمی شد. زیرا با یک کتابخانه عظیم پر از کتاب های معجون سازی و افسون، پوشیده شده بود.

چند قدم برداشت و چرخی در اتاق زد تا کمی با اتاق و در پی آن شخصیت مرمور اسنیپ بیشتر اشنا شود. حس عجیبی در آن اتاق داشت.

پشت به دیوار سمت چپ قرار گرفت. دیوار سمت راست، تنها چند تابلوی کوچک و بزرگ در آن قرار داشت و یک میز تحریر ساده جلوی دایوار رها شده بود. تابلو ها میزبان کسی جز اسنیپ و چهره ی منزوی و موهای روغن زده اش نبودند. رنگ دیوار ها خاکستری بود و فضای دلگیری را برای یک مرد جوان ساخته بودند.

- به نظر می آد زیاد اهلِ چیزایی که جوونای دیگه اهل ـشن نبوده ... بیچاره ...!

نارسیسا زیر لب با خودش حرف می زد و در اتاق گردش می کرد. چهره های اسنیپ را در طول سالها نگاه می کرد و یا دفترچه خاطرات قدیمی اش را که در کشوی میز تحریرش را بود ورق می زد و می خواند.

تقریبا ماموریتش را فراموش کرده بود. نیم ساعت یا بیشتر در آن اتاق بود که با صدای قدم های بلاتریکس به خود آمد و دست از کنجکاوی برداشت.

سریع چند قدم برداشت تا زودتر کمد را بازکند و هنگام آمدن خواهرش خود را مشغول پیدا کردن مواد مورد نیاز در کمد نشان دهد. درب کمد را که باز کرد، خاکی را که روی آن نشسته بود به حلقِ نارسیسا فرستاد تا حدی که به سرفه و نفس نفس افتاد.

گرد و غبار در هوا پراکنده شد ولی شیشه های کوچک و بزرگِ مواد اولیه معجون سازی قابل مشاهده بود. نارسیسا دستش را تکان داد تا گرد و غبار را پس بزند. از بودن در آن اتاق خسته شده بود اما از خواندن خاطرات اسنیپ نه! بعدا باید دفترچه را بر می داشت.

سریع مواد مورد نیازش را برداشت. چند شیشه کوچک را در جیب ردایش قرار داد و چند ریشه گیاه را نیز در دستش گرفت. از روی میز فلزی و کهنه اسنیپ، دفترچه جیبی و قدیمی را برداشت و به توجه به بلاتریکس که موهای وزوزی اش در هوا تکان می خورد، از در اتاق بیرون آمد.

- آه ... بلا، چرا اومدی بالا من ...

بلاتریکس، حرف خواهرش را نادیده گرفت و خود به سخن گفتن ادامه داد:

- من؟ من چی؟ داشتی توی خانه ریدل قدم می زدی که این قدر طول کشید؟

چهره اش برافروخته بود. بلاتریکس با خشم و سریع حرفش را زد، ریشه های گیاهان را از خواهرش گرفت و با ردایی مشکی رنگ که انتهای آن روی زمین کشیده می شد و کفش هایی که صدای پاشنه شان همچون میخی در سر نارسیسا فرو می رفت به طبقه پایین رفت.

نارسیسا نیز به آرامی به دنبال خواهرش رفت. در حالی که دفترچه را در جیب ردایش پنهان می کرد و پله ها را می پیمود، صدای قدم های شخص سومی که از حیاط خانه می آمد، دستش را بر روی چوبدستی اش قفل کرد.

آن شخص هر که بود، تازه وارد شده بود!





زنده باد محفل



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1392/9/1 13:25:15
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1392 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
این اولین رول مو در قالب یک مرگخوار هستش پس این پست تقدیم به لرد سیاه♥



نُوِوُ تِمَ (سوژه جدید)

باران بت شدت میبارید هوا سرد بود نفس هایش به صورت بخاری نمایان بود باید هر چه زودتر از دروازه رد میشد آپارات میکرد هرچه توان داشت در پاهایش گذاشت و شروع به دویدن کرد باران ازارش میداد فقط به دروازه نگاه میکرد تا به محض رد شدن از ان برود.
ناگهان دستی شانه اش را گرفت و او را به عقب کشید

-هوی آباجی آروم!

-بلا! چرا کار رو خراب میکنی؟؟؟

-کار چی رو خراب میکنم؟چی چی میگی واسه خودت؟

-بلا سوژه جدی بو چرا خرابش کردی؟؟

-عِ جدی بود ببخشید نمیدونستم:|....های مستر پشت صحنه بریم فلش بک

-نمیشه بلا خانوم!

-چرا نمیشه؟؟؟

-فیلم بردارری زندس اخه همین طوری مجبوریم ادامه بدیم.

-ببین من زنده مرده حالیم نیست حالا اگه زده بودنش مشکله دوربینو بیار جلو تا بکشمش.

-نه نه اخه توجه کنید

-ای بابا نکنه میخوای بری پیش لانگ باتم ها؟

-ها؟ من نه من غلط بکنم بچه ها آماده واسه فلش بک.
......................................................................................................

ناگهان دستی شانه اش را گرفت و او را به عقب کشید و همین که نارسیسا برای شناسایی ان فرد صورتش را به عقب برگرداند کشیده ی محکمی به کوشش اصابت کرد.

بلا بر سر خواهرش فریاد زد:

-احمق میفهمی داری غلطی میکنی؟؟

- خو چرا میزنی؟؟ دیوونه پس چته امشب؟

-اها ببین این سری تو خراب کردی! من نقشم رو درست رفتم!

-چی میگی اصلا نباید میزدی تو گوشم:|

-واقعا بابا توی خود فیلم نامه نوشته بودن...

-نخیر اون کشیده محترمی که زدید مال فیلم نامه فردا شبه:|

-عِ راست میگی خوب وقتی چند تا متن به ادم میدین همین طوری میشه دیگه!

مستر پشت صحنه: فقط لطفا کتابی حرف بزنید خانم بلاتریکس! چه غلطی کلمه زشتیه...

- ببین اصلا من نمیتونم کتابی حرف بزم اگه قراره فیلم نامه جدی باشه من و باید از برنامه خارج کنید!

- خوب باشه شما از فیلم خارجید یکی دیگه رو میاریم!

-الان دقیقا چی گفتی؟؟؟

-ببخشید بچه ها یه بار دیگه فلش بک میریم

..........................................................................

ناگهان دستی شانه اش را گرفت و او را به عقب کشید

-نارسیسا وایسا باهم میریم اول باید بریم خونه ی ایلین کلید خونشون رو از گرفتم

-چرا؟؟بهترین وسایل معجون سازی رو که ما داریم

-عقل کل مواد معجون خونه ی آیلین هستش مثلا پسرش استاد معجون سازیه !

چد دقیقه بعد خونه ی ایلین:

نارسیسا تلگری به یکی از پاتیل ها میزنه و بعد میگه:

-حلا معجون رو که اماده کردیم باید شبیه کی بشیم اصلا کیا میرن داخل هاگ؟؟

بلا در حالی که سعی میکرد یک کیسه رو از روی قفسه برداره جواب داد.

- راستش توی همون چند لحظه ایب که نبودی یه تصمیمایی گرفته شد البته قطعی نیست....کسایی که شبیهشون میشیم ادمای مورد اطمینانی باشن چون ممکنه سری لو برم خرابکاری توی هاگ کار اسونی نیست و از اون جایی که سه نفر باید برن داخل هاگ سه تا ادم رو بری این که شبیهشون بشیم در نظرمون هست.

-خوب کیا؟؟؟

-هری،رون و هرمیون!

......................................................................................

اگه کسی قصد داره سوژه قبلی رو ادامه بده بهم پی. ام بده سوژه رو ببرم یه جای دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1391 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- خجالت بکش نارس (مخفف نارسیسا) داری جلوی چشم من دروغ میگی!؟ مگه همین دیروز به لوسیوس نمیگفتی که برای آخر هفته نصف شقه اژدهای شاخ دم مجارستانی بخره، میخوای باهاش پودینگ اژدها درست کنی!؟

نارسیسا به لکنت افتاد اما لحظه ای بعد چیزی توجهش رو جلب کرد و گفت:

- نه آخه اون چیز بود...صبر کن ببینم؟؟؟!اصلا تو چطوری این جمله رو شنیدی؟

ساحران دیگه که ترجیح میدادن بحث به جای پرداخت پول، در مورد دعوا نارسیسا و بلاتریکس ادامه پیدا کنه حرف نارسیسا رو تایید کردن و به صورت کاملا هماهنگ با هم پرسیدن:

- راست میگه؟ تو از کجا شنیدی!؟

بلاتریکس که متوجه شد سوتی بدی داده لبخند مصنوعی ای تحویل خواهرش نارسیسا داد و گفت:

- خواهر جون! میدونی که همیشه، از گذشته تا حالا من صلاحت رو میخوام و میخواستم. به هر حال یکی باید مراقبت باشه دیگه. تو خواهر کوچیک من هستی و من وظیفه دارم که مراقبت باشم. برای همین همیشه خونه ات رو چک میکنم و حرفاتون رو گوش میدم تا یه وقت خطری تو رو تهدید نکنه...

نارسیسا با عصبانیت از جاش بلند شد، لیوان نوشیدنی رو با دستش به کناری انداخت و با حالت پرخاشجویانه و کشدار گفت:

- تو چــــــی کار کردی؟!

- بسه دیگه!

فلور که حوصله اش از یکی به دو کردن نارسیسا و بلاتریکس سر رفته بود میدون اونها قرار گرفت و سعی کرد بحث رو به روند اصلیش برگردونه:

- دعواهاتون رو بذارین برای بعد! الان باید حساب کنیم که هر نفر چه مقدار پول میتونه برای خرید هدیه ارباب و برگزاری جشن بذاره کنار تا روی اون برنامه ریزی کنیم.

بلاتریکس هیچ وقت در مسائل مربوط به لرد از زیر کار شونه خالی نمیکرد. اما این بار هیچ پولی توی دست و بالش نبود و نمیخواست بقیه بفهمن که اون پولی نداره که برای ارباب خرج کنه. برای همین تصمیم گرفت مسیر صحبت رو دوباره عوض کنه و به نارسیسا گفت:

- گوش وایسادم، خوب کاری هم کردم! حرف حسابت چیه!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1391 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یک هفته به تولد لرد سیاه باقی مونده.لرد از فلور میخواد برنامه جالبی براش ترتیب بده.جادوگرا و ساحره ها دو گروه میشن و هر کدوم ادعا میکنن که میتونن برنامه جالب تری تدارک ببینن.جادوگرا تصمیم میگیرن چند مشنگ بکشن و بپزن و به لرد بدن.ساحره ها سرگرم مشورت هستن!

_________________________

به محض اینکه فلور درباره پول صحبت کرد صدای چندین سوت همزمان به گوش رسید.

ساحره اول:
ساحره دوم:
ساحره سوم:

فلور جیغی کشید و صدایش به سختی از لابلای صدای سوت به گوش رسید.
-چتونه شماها؟چرا سوت میزنین همتون؟پرسیدم برای تهیه کادوی ارباب کسی پول همراهش هست؟

نارسیسا که دید همه نگاهها به سمت او برگشته جلو رفت و با چهره ای غمگین شروع به صحبت کرد.
-میدونین که خیلی دلم میخواست در این پروژه عظیم مشارکت داشته باشم.ولی خودتون میدونین که ما چه وضعی داریم و شبا چطوری و کجا میخوابیم.

دافنه:اوهوم....با آرامش،تو قصرتون!

نارسیسا با دستپاچگی ادامه داد:
-نه خب.اون مال گذشته های بسیار دور بود.لوسیوس تازگیا ورشکست شده.به صندوق گرینگوتزمون دستبرد زدن.شهریه هاگوارتز دراکو رو نمیتونیم پرداخت کنیم.من الان سه روزه هیچی نخوردم.از شدت گرسنگی رنگم زرد شده...نشده؟...شده ها...کمی دقت کنین.حداقل موهام که شده!پول نداریم خب ما.باور کنین؟نمیکنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1391 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی فش فشی کرد و لرد سیاه ادامه داد:انقدر سیاه که حتی اگه دامبلدور هم ببیندتش طوسی بشه!اینقدر سیاه که حتی اگه ارباب ببیندتش سفید بشه!(منفی در منفی=مثبت!)اینقدر سیاه که حتی اگه ...نجینی،کمک کن.ایده بده.

نجینی فش فشی کرد و لرد گفت:مرسی نجینی!بابا قربون اون قیافه ی نداشته ات بره.اینقدر سیاه که حتی از نجینی هم سیاه تر باشه!

لرد دستی به سر صاف و صیقلی اش کشید و گفت:این روز،روزی سیاه خواهد بود!

خانه ریدل،محل تجمع مرگخواران:

بلاتریکس نگاهی تحقیر آمیز به همسرش انداخت و گفت:حیف که نخواستی با ما باشی.شما ها هر سال همین کادو رو میدین!مثل همیشه.با یه کارت پستال که روش نوشته "ارباب،روزتان پر از سیاهی باد!".الحق که بی سلیقه و بی خلاقیتین.ما امسال هم کادویی متفاوت خواهیم داشت.
رودولف گفت:باشه!باشه!تو بهتری!

بلاتریکس فریاد گشید:مرگخوار های خشن! ساحره های جادوگر! یاران وفادار لرد سیاه! جمع شید که وقت تصمیم گیری برای کادوی امسال لرد سیاه فرا رسیده است.
ساحره ها جمع شدند و پس از چند ثانیه پر هیاهو با کمک چوبدستی کروشیو پران بلاتریکس همه ساکت شدند و فلور،عضو متفکر گروه گفت:خب،اگه امسال هم نخوایم کادوی تکراری بگیریم...
فلور لیستی پر محتوا را باز کرد و گفت:خب،تخم مار آفریقایی قدیمیه.ماساژور سیاه شاندرمن هم که پارسسال گرفتیم.فکر نکنم ارباب بخواد که دوباره براش چوب گلف ققنوس پران بخریم.پس با این حساب فکر کنم انتخاب های زیادی برای کادو خریدن برامون نمونده.راستی،کسی پول همراهش داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1391 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین

حیاط خانه ی ریدل


ساحره های مرگخوار در قسمت چپ حیاط تجمع کرده بودند و در حال حرف زدن بودند. فلور خنده ای شیطانی کرد و گفت: « من میگم باید کاری کنیم تا ارباب کلی از سوپرایز ما کیف کنه! »

بلاتریکس نیز خنده ای کرد و گفت: « اره! ارباب باید بفهمه چه ساحره های خوش اندام و خوشگلی داره!:aros: »

در همین لحظه نوری سفید رنگ ظاهر شد و از درون نور ، چهره ی عله کبیر ظاهر شد که یک تابلو ی نشانگر ممنوع بر دست داشت. عله با صدایی بلند و خفه گفت: « حاشیه ممنوع!! وگرنه سایت باز میشه! » و نور ناپدید شد.

بلتریکس ادامه داد: « خب پی این نمیشه! باید یه فکر دیگه بکنیم! »

در قسمت راست حیاط نیز برادر های مرگخوار ایستاده بودند و دایره ای ایجاد کرده بودند. همه ی انها در فکر فرو رفته بودند تا راهی برای جلب رضایت ارباب بکنند. در همین حین سالازار گفت: « من میگم بهتره چندتا مشنگ بیاریم و بکشیمشون و بپزیم و بعدش ه عنوان شما به ارباب بدیم! چطوره؟ »

مرگخواران برادر دیگر کمی فکر کردند و با حرکت سر تایید کردند. اینک مرد های مرگخوار سوپرایز خود را پیدا کرده بودند اما هنوز ساحره ها بدون تصمیم مانده بودند.


اتاق لرد



لرد در حالی که نجینی را نوازش می کرد ، گفت: « اینبار از مرگخوار ها انتظار دارم سوپرایز متفاوتی داشته باشن! خیلی متفوات و سیاه! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1391 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل

سقف خانه ریدل با قهقهه ی مرگخواران می لرزید. آنتونین فریاد زد: بیا هاپو! یه استخون خوشمزه ی دیگه!
سپس استخوان ران ایوان را برای سگ مشتاقی که وسط اتاق ایستاده بود پرتاب کرد!

بار دیگر صدای خنده ی مرگخواران بلند شد! ناگهان با صدای تق بلندی فلور و دافنه بر روی سگ بدبخت ظاهر شدند و او را شهید کردند.

آنتونین فریاد زد: چی کار کردی؟!

فلور بی توجه به چشم غره ی مرگخواران و فریاد های آنتون گفت:هیــسسس،هفته ی دیگه تولد اربابه! ارباب ازمون یه برنامه ی سیاه و شگفت انگیز انتظار داره.

بلاتریکس گفت: خب چی کار کنیم؟ یه کار عالی باید بکنیم که لرد هم ازش خوشش بیاد!

دافنه خندید و گفت: ساحره ها مثل همیشه گل می کارن!

آنتونین پرسید: منظورت چیه؟ یعنی ما جادوگرا بلد نیستیم یه سورپرایزو دو سه تا هدیه آماده کنیم؟

فلور با لبخندی از روی شیطنت جواب داد: معلومه که نیستین!

ایوان که استخوان هایش را سرهم کرده بود جواب داد: خیلی خوبم بلدیم، اصلا بیا اگه ارباب از سورپرایز ساحره ها بیشتر خوشش اومد جادوگرا تا یه ماه مجبورن ظرفارو بشورن اگه اگه از سورپرای جادوگرا بیشتر خوشش اومد ساحره ها ظرفارو می شورن.

فلور محکم جواب داد: قبوله!

کمی آن طرف تر اتاق لرد


لرد دستی بر سر نجینی کشید و با خود فکر کرد که این دفعه سورپرایز مرگخواران چه خواهد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1391 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

قطار از داخل تونل بیرون میاد ولی همه مسافرانش دارن داد و فریاد میکنن و به خودشون از درد میپیچن
مسئول های اونجا نمیدونن چی کار کنن و تا حالا فقط به امبولانس زنگ زدن که ناگهان
همه مسافرا حالشون خوب میشه و به حالت عادی برمیگردن و بلافاصله دوصدا ( تق) پشت سر هم شنیده میشه

خیلی گرم متر! اونورتر!

لرد جلوی کامپیوتر نشسته و میخنده که فلور و دافنه جلوش حاظر میشن
لرد: افرین افرین کا خیلی باحالی بود این چند روزه خیلی حال کردم خیلی ایده ی باحالی فکر نکنم تا به حال تونل وحشتی رفته باشن که انقدر وحشت کرده باشن! فقط چرا اخر سر کریشیو رو از روشون برداشتین میزاشتین باشه فوقش دیونه میشدن!

دافنه: اخه لرد گنا داشتن مشنگای بدبخت

لرد قر مز شد و داد زد : تو چی گفتی؟؟

فلور : هیچی لرد بچه یه مزه ای پروند شما ببخشیدش!

لرد :کریشیو!مرگخوار مگه دل رحم میشه ها؟ من اخه با شما چی کار کنم؟؟؟؟

فلور : ارباب گناه داره یه کریشیو دیگه نثارش کنید ادب میشه!

لرد: همین کریشیو هم حیفه که حروم شما کنم ولی فعلا کریشیو..
و در حالی که دافنه اون وسط از درد دات تکنو میزد رو به فلور کرد و گفت :
فلور من دیگه از این کار خسته شدم یه برنامه شاد جدید درست کن و چون کریشیو هام حیف میشه که به شما بزنم بهت میگم که یاداوری شه هفتهی دیگه تولدمه برنامه تا روز قبل تولدم اماده کن که دو روز شاد داشته باشم.
بعد اخماش میره توی هم و میگه: تو که تولدم یادت بود مگه نه؟؟؟
- ای بابا ارباب معلومه که یادم بود تازه میخواستیم با بقیه سوپرایزتون کنیم !
- خوبه برید و طلسم کیشیو دافنه رو از بین میبره

و دافنه و فلور میرن تا این خبر شار که تولد لرده و روز قبلشم یه برنامه ی سیاه خیلی عالی میخواد رو به همه بدن...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1391/10/15 19:53:27
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 30 اردیبهشت 1391 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
‏««« پست پایانی»»»‏
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ ارباب،‏ ارباب،‏ بلند شین!‏
ـ چی شده جینی؟ چرا نمی ذاری بخوابم؟ خودت می دونی که عواقب بیدارکردن لرد چیه؟ ‏
-‏ ارباب شرمنده،‏ ولی مجبورم،‏ الفیاس الان به من خبر داد که تونسته همه محفلی ها رو تو میدان گریمولد جمع کنه،‏ و الان به بهانه اینکه جشن تولد صدوهفتادوشش سالگیش امروزه،‏ اونا رو مشغول جشن و اینجور قرتی بازی ها کرده و به من گفت که به شما بگم که الان بهترین موقعیت واسه زدن ریشه محفل و محفلی هاست،‏ چه دستوری صادر می کنین،‏ اربــــــــاب؟ :pretty:

لرد که دیگه خواب از سرش پریده بود،‏ بلند میشه و میره رو صندلی مخصوصش میشینه و راجع به حرف های جینی فکر میکنه.

در همین زمان،‏ در جایی در آنسوی سوژه خانه گریمولد:

-‏ د زود باشین دیگه،‏ الان اونا میرسن،‏ یه نیم ساعتی میشه واسه جینی پیام فرستادم،‏ دیگه لرد و مرگخوارا می ریزن اینجا!‏
-‏ آه پسرم،‏ چرا اینگونه عجله میکنی؟ در این گونه مواقع خیطی(؟) خطی(؟) خطری دیگه! باید رئیس محفل محفل که من باشم،‏ دستور صادر کنم.‏ فهمیدی؟
-‏ باشه،‏ ولی سریعتر بمب ها رو نصب کنین و آماده بشین تا بریم!‏
-‏ آفرین پسرم،‏ من هم میخواستم همینارو بگم،‏ چه خوب ذهن منو میخونی! محفلی ها همه چی رو آماده کنین بریم.

در اینسوی سوژه،‏ خانه ریدل ها:

-‏ خب نوکرهای ارباب،‏ زود آماده بشین می خواییم بریم محفلی ها رو برای همیشه به تاریخ ملحق کنیم.

مدتی بعد:

تمام مرگخواران به انضمام جینی و لرد آماده آپارات به میدان گریمولد هستند.

-‏ خب مرگخوارا،‏ غیب شین!‏

میدان گریمولد:

امشب میدان گریمولد اصلا همانند شب های دیگر نبود،‏ حتی ماگل هایی که از خیابان می گذشتند نیز همین احساس را داشتند،‏ شبی سرد،‏ ولی لبالب از شور و حرارت نبرد،‏ نبردی بین نیکی و بدی.

در خانه گریمولد باز میشه و الفیاس هن هن کنان میاد پیش لرد و بقیه مرگخوارا:
-‏ سلام...‏ ارباب...‏ خوبین...‏ همه چیز آمادست می تونین برین و حالشونو بگیرین،‏ می بینین چه کارا می کنن؟

حق با الفیاس بود،‏ خانه گریمولد همانند اکس پارتی های مشنگی بود،‏ انواع نور ها و صداها در محوطه میدان با باز شدن در پخش شده بود.

لرد:‏ آفرین به هردوی شما،‏ کار خیلی خوبی کردین،‏ با اینکه من هنوز به این مسئله یکمی مشکوکم ولی بعد از اینکه محفلی ها رو کشتیم و اومدیم بیرون،‏ به هردوتون نشان سیاه رو میدم،‏ تا واقعا به مرگخواران بپیوندین!‏
جینی و الفیاس:‏ « ‏ »

-‏ مرگخواران پیش به سوی پیروزی،‏ حمله کنید!‏
-‏ یااااااااااااااا !!!!!‏

بعد از اینکه تمام مرگخواران و لرد به جز جینی و الفیاس وارد خانه شدند،‏ آلبوس و بقیه محفلی ها ناگهان ظاهر شدند.

لرد پس از جست و جوی تمام خانه و بعد از اینکه فهمید کلک خورده،‏ به سرعت به طرف در خانه میره ولی با دیدن آلبوس و محفلی ها سرجاش خشک میشه.

-‏ ای خائنا،‏ پس شما نقشتون این بود آره؟ عیبی نداره بعد از اینکه حساب اینارو رسیدم،‏ بهتون می فهمونم که کلک زدن به لرد چه عاقبتی داره!‏
-‏ ولی تام تو نمی تونی از اونجا خارج بشی،‏ اینون نگاه کن،‏ وقتی این دکمه قرمزه رو فشار بدم تو و بقیه این سیاه سوخته ها میرین پیش سالازار.
-‏ نه ،‏ تو دروغ می گی،‏ همیشه دروغ میگی،‏ من نمیمیرم هیشکی نمیتونه منو شکست بده،‏ اوهوی صبر کن داری چی کار میکنی؟
-‏ خداحافظ تام.‏ خوش بگذره.

بوووووووووووووووم!!‏

لرد و مرگخواران به همراه خانه گریمولد به سمت مریخ پرتاب میشن و محفلی ها بعد از بدرقه اونا،‏ به سمت خانه ریدل که الفیاس در مدتی که در آنجا بودند،‏ از کلید قفل ضد آلوهومورا چند تایی درست کرده بود،‏ رفتند و در آنجا ساکن شدند و سالهای سال یه خوبی و خوشی زندگی کردند.

محفل همیشه پیروز است.
------------------------------

ببخشبد اگه بد شد،‏ چون واقعا باید این ماموریت تموم میشد،‏ و نصفه رهاکردنش بد بود،‏ با تشکر از تمام دوستانی که ما را در پیشبرد این ماموریت یاری کردند.
با تشکر از خانواده محترم ریدل.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی که در تازه حالش به جا آمده بود با زدن یک مقدار حرف های بوووووووقی به بلا خودشو خالی می کنه و لی بعد از دیدن الفیاس و سورس صورتش سرخ میشه و سرشو پایین میندازه و از صحنه خارج میشه.
و اینک.................. اعتراض ملت از اون کار بلا و خارج شدن جینی از صحنه بلند میشه و الفیاس در سبب ارام کردن آنها میگه:
- ای ملت . ساکت باشید الان میگم جینی بیاد.
الفیاس صدایش را بلند میکند و با ناز میگه: جینی،جینی بابا. همه دلشون تنگ شده نمیایی؟جینی جان،جینی.
ناگهان.....جینی عین این ژانگولرا میاد تو صحنه و بعد از انجام مقداری حرکات کاراته ای یک گوشه میشینه و میگه :
- الفیاس و سورس عزیز ، با بنده کاری داشتید ؟
الفیاس با تعجب نگاهی به جینی انداخت.
سورس دستش رو جلوی الفیاس چرخوند تا بلکه به خودش بیاد.
الفیاس چند بار چشماشو باز و بسته میکنه و بعد از اطمینان از اینکه خواب نیست میگه:
ـ اممم جینی دخترم . خوب شد که اومدی. همه داشتم از رفتم تو اعتراض میکردن.
خوب حلا حدس بزنید لرد داشت چکار میکرد.
لرد:
بلا پشت صحنه:
جینی:
الفیاس:
سورس:
ملت:
کارگردان:
راوی :
ـ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.