باید به خونه عله می رسید. هر چه زود تر بهتر.
سوار جارویش شد و شروع به حرکت کرد...
خیلی زود صدای آژیر ماشین پلیس هایی که تازه به محل جرم رسیده بودند را از پشت سر شنید.
خیلی زود به ترافیکی حجیم رسید ولی دیگر نه فحشی به شهرستانی ها بود ، نه بی ناموسی ، نه لگد زدن و نه ضرب و شتم.
گویی امروز زیگزاگ ، سرعت و لایی کشی دست به دست هم داده بودند که به آنیتا کمک کنند.
چراغ هایی که بدون هیچ چیزی کار می کردند از خود نوری زرد رنگ طراوش می کردند شاهد بادی بسی خوف سریع بودند که حتی در آن هوای سرد نیز قابل حس بود.( آرایه ی جان بخشی
)آنیتا همچنان به مسیر خود ادامه می داد و از بین جارو هایی که به اصطلاح قدم می زدند لایی می کشید.
هر از گاهی که به چراغ قرمزی بر میخورد اعتنایی به آن نمی کرد و به راهش ادامه می داد.
دیگر چیزی به خانه ی عله نمانده بود و تابلویی که رویش نوشته شده بود " خانه عله پاتر ، پاتر اعظم ، 20 مایل " حاوی همین مطلب بود.
آنیتا همچنان که به راه خود ادامه می داد عذاب وجدانش هم چون پتکی بر دلش کوبیده می شد و با هر بار خوردن پتک ، گویی هزاران متلکی که در همین اواخر به عله پرانده بود در ذهنش پدیدار می شد.
باد سرد صورتش را آزار می داد و قطره ای اشک از گونه اش پایین غلطید و تا جایی که می توانست گونه اش را خیس کرد.
داخل خانه ( خوابگاه مدیران ) عله...
پاتر در حالی که سعی می کرد دردی را که ناشی از فرو ریختن آوار بر سرش بود با چنگ زدن به آجر ها و کاه گل ها بکاهد آهی از سر درد کشید.
دیگر چشمانش خوب نمی دید . همه جا تار شده بود و گویی که تونلی را میدید که انتهایش با نوری سفید آذین گشته بود.
این دیگر آخر کاره!
این جمله را با خود تکرار کرد تا این که توانست یک هیکل سیاه پوش را که حتی چشمانش را با شنلی سیاه پوشانده و داسی بسیار بزرگ و برنده را در دست داشت و در تاریکی خرابه به سختی دیده می شد را ببیند.
آری!او عزرائیل بود! فرشته مرگ!کسی که قرار بود جانش را بگیرد.
عزرائیل با صدایی که خس خس می کرد شروع به حرف زدن کرد:خوب پاتر!بالاخره به هم رسیدیم!خیلی وقته که منتظر همچین وقتی بودم. نه تنها مردن تو من را خوشحال می کند ، بلکه افراد ، مظلوم ، یتیم ، بی سرپرست ، ستم دیدگان ، بی نوایان ، مستضعفان ، و بدبخت ترین بدبخت ها نیز از رفتن تو لبریز از سرور و خوشحالی خواهند شد.
عله در حالی که سعی می کرد آخرین قدرت های باقی مانده اش را جمع کند ، شروع به حرف زدن کرد.
_ ببین ! اسرفیل!
_ عزرائیل!
_ حالا ... حالا هرچی... فقط کافیه ... که تو سا... سایتم ... یک شناسه باز کنی ... عضو شی ... و اون وقته که من ... بهترین لقب و ... و ... عنوان رو بهت می دم.
نیرویش در حال تحلیل بود ، پس دیگر کاری نکرد ، دهانش خشک شده بود ، پس حرفی نزد و چشم هایش به سختی می دید ، پس فقط به یک نقطه خیره شد.
کمی بعد متوجه شد فرد سیاه پوش بر روی او خم شده است!
روحش در حال جدا شدن از جسمش بود...
کمی بعد آنیتا دامبلدور ، دختر خوانده آلبوس دامبلدور ، در حالی که صورتش از اشک خیس شده بود ، به وحشت نگاهی به خرابه های خوابگاه کرد.
خوابش به واقعیت پیوسته بود!
دوید!
کمی بعد که دختری گریان ، در آستانه ی در خوابگاه ایستاده و به پیکر بی جان عله پاتر چشم دوخته بود...
-0-0-0-0-0-0-0-0
معذرت از اینکه خیلی رومانتیک و دراماتیک و جدی شد.
غیر این صورت نمی شد.
با تشکر.
بورگین
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




... 

!