جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

67 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1386 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا با عجله از روی اجساد پلیس که در اطراف خیابان پراکنده شده بودند رد شد و به طرف چوبش که دقیقا دو متر آن طرف تر بود دوید.
باید به خونه عله می رسید. هر چه زود تر بهتر.
سوار جارویش شد و شروع به حرکت کرد...
خیلی زود صدای آژیر ماشین پلیس هایی که تازه به محل جرم رسیده بودند را از پشت سر شنید.
خیلی زود به ترافیکی حجیم رسید ولی دیگر نه فحشی به شهرستانی ها بود ، نه بی ناموسی ، نه لگد زدن و نه ضرب و شتم.
گویی امروز زیگزاگ ، سرعت و لایی کشی دست به دست هم داده بودند که به آنیتا کمک کنند.
چراغ هایی که بدون هیچ چیزی کار می کردند از خود نوری زرد رنگ طراوش می کردند شاهد بادی بسی خوف سریع بودند که حتی در آن هوای سرد نیز قابل حس بود.( آرایه ی جان بخشی )
آنیتا همچنان به مسیر خود ادامه می داد و از بین جارو هایی که به اصطلاح قدم می زدند لایی می کشید.
هر از گاهی که به چراغ قرمزی بر میخورد اعتنایی به آن نمی کرد و به راهش ادامه می داد.
دیگر چیزی به خانه ی عله نمانده بود و تابلویی که رویش نوشته شده بود " خانه عله پاتر ، پاتر اعظم ، 20 مایل " حاوی همین مطلب بود.
آنیتا همچنان که به راه خود ادامه می داد عذاب وجدانش هم چون پتکی بر دلش کوبیده می شد و با هر بار خوردن پتک ، گویی هزاران متلکی که در همین اواخر به عله پرانده بود در ذهنش پدیدار می شد.
باد سرد صورتش را آزار می داد و قطره ای اشک از گونه اش پایین غلطید و تا جایی که می توانست گونه اش را خیس کرد.
داخل خانه ( خوابگاه مدیران ) عله...
پاتر در حالی که سعی می کرد دردی را که ناشی از فرو ریختن آوار بر سرش بود با چنگ زدن به آجر ها و کاه گل ها بکاهد آهی از سر درد کشید.
دیگر چشمانش خوب نمی دید . همه جا تار شده بود و گویی که تونلی را میدید که انتهایش با نوری سفید آذین گشته بود.
این دیگر آخر کاره!
این جمله را با خود تکرار کرد تا این که توانست یک هیکل سیاه پوش را که حتی چشمانش را با شنلی سیاه پوشانده و داسی بسیار بزرگ و برنده را در دست داشت و در تاریکی خرابه به سختی دیده می شد را ببیند.
آری!او عزرائیل بود! فرشته مرگ!کسی که قرار بود جانش را بگیرد.
عزرائیل با صدایی که خس خس می کرد شروع به حرف زدن کرد:خوب پاتر!بالاخره به هم رسیدیم!خیلی وقته که منتظر همچین وقتی بودم. نه تنها مردن تو من را خوشحال می کند ، بلکه افراد ، مظلوم ، یتیم ، بی سرپرست ، ستم دیدگان ، بی نوایان ، مستضعفان ، و بدبخت ترین بدبخت ها نیز از رفتن تو لبریز از سرور و خوشحالی خواهند شد.
عله در حالی که سعی می کرد آخرین قدرت های باقی مانده اش را جمع کند ، شروع به حرف زدن کرد.
_ ببین ! اسرفیل!
_ عزرائیل!
_ حالا ... حالا هرچی... فقط کافیه ... که تو سا... سایتم ... یک شناسه باز کنی ... عضو شی ... و اون وقته که من ... بهترین لقب و ... و ... عنوان رو بهت می دم.
نیرویش در حال تحلیل بود ، پس دیگر کاری نکرد ، دهانش خشک شده بود ، پس حرفی نزد و چشم هایش به سختی می دید ، پس فقط به یک نقطه خیره شد.
کمی بعد متوجه شد فرد سیاه پوش بر روی او خم شده است!
روحش در حال جدا شدن از جسمش بود...
کمی بعد آنیتا دامبلدور ، دختر خوانده آلبوس دامبلدور ، در حالی که صورتش از اشک خیس شده بود ، به وحشت نگاهی به خرابه های خوابگاه کرد.
خوابش به واقعیت پیوسته بود!
دوید!
کمی بعد که دختری گریان ، در آستانه ی در خوابگاه ایستاده و به پیکر بی جان عله پاتر چشم دوخته بود...
-0-0-0-0-0-0-0-0
معذرت از اینکه خیلی رومانتیک و دراماتیک و جدی شد.
غیر این صورت نمی شد.
با تشکر.
بورگین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1385 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
عله : آنیتا ما رو ببخش ! نمی خوام برم اون تو ...نه آنیتا تورو خدا ...نه ...
آنیتا :
عله : می گن اون جا هی آدمو می سوزونن دوباره زنده می کنن , می سوزونن , زنده می کنن ، می سوزونن , زنده می کنن ...نمی خوام برم ...
ــ بیا ببینم !
شیطان این را بگفت و عله را هل داد به سوی دروازه ای آتشین که در ورایش آتش عظیمی دیده می شد .صدای جیغ و داد عله کم و کم تر می شد...
ــ هههههههههههه.
آنیتا از خواب بیدار شد .نصفه شب بود و از خوابی که دیده بود در شگفت بود ، هم می ترسید ، هم خرسند بود ، هم گریه می کرد وهم می خندید . ، می خندید برای این که دیده بود عله به جهان باقی پیوسته و به جهنم رفته و گریه می کرد به خاطر عذاب وجدانی که به خاطر رفتارش در اون دنیا با عله داشت ....اون دنیا ؟ عله مرده بود ؟
آنیتا تا این فکر به ذهنش خطور کردد رو هوا پرید و در حالی که حس فداکاریش برای نجات عله گل کرده بود جاروش رو ورداشت و از خونه زد بیرون .
در جاده ی هوایی :
آنیتا 220 تا سرعت می رفت ، سبقت غیر مجاز می گرفت ، چراغ قرمز رد می کرد ، چند مورد زد آینه بغل جاروهای ملت رو شکست و آن طور که در شان یک بانوی مشهدی اصیل بود رانندگی نمود اما ککش هم نگزید و هنوز هم گواهی نامه شو نگرفته بود و این جاروی پدر خونده ش اسکاور بود که ورداشته بود .
آنیتا : ای بابا باز ترافیک شد که !
سپس به اطرافش نگاه کرد و پلاک جاروی بغلیشو که راننده ی مذکر به رویش سوار بود دید و فهمید که از شهرستان اومده و شروع کرده به داد و قال : اه...همه ش شما شهرستانی اومدین این جا که شلوغ شده دیگه . تو ولایت خودذتون کار پیدا نمی کنین میاین این جا ؟ بوووووووووووق ! برو جلو دیگه این چه مملکتیه ؟
بیبو بیبو بیبو بیبو بیبو بیبو ( لطفا با صدای آژیر آمبولانش اشتباه گرفته نشود که صدای جاروی پلیس است )
آنیتا : آخیش بالاخره ترافیک باز شد .
آنیتا اومد دوباره به حرکات انتحاریش ادامه بده که صدایی ارزشی همانند بلندگوی پلیس به گوشش میخوره : برو جلو ! وایستا ! برو اون ور ! نه برو این ور !
پلیس ها :
آنیتا :
آنیتا از جاروش پایین اومد اما به دلیل وجود جاده ی نامرئی به پایین پرت نشد .
درووووپس شترق ترققق بوق .
آنیتا در جاده ی هوایی نامرئی شروع به راه رفتن میکنه و از دست یکی از اجساد پلیس ها کاغذی بیرون می کشه و شماره ی پلاک و اسم جاروش رو توش میبینه و پایینش به جرم هاش نگاه میکنه :
سبقت غیر مجاز .
سرعت غیر مجاز .
رد شدن از چراغ قرمز .
بی ناموسی .
صحبت با مرد نامحرم .
چشمک زدن به مرد نامحرم .
بوووووووووووووق .
آنیتا :
و در همین لحظه متوجه می شه که تعداد زیادی از ملت در حال نگریستن به او و اجساد پلیس های مفقود الاثر شده هستند .
ــ شما تحت محاصره هستید وهیچ راه فراری ندارید یا مثل بچه آدم خودتونو تسلیم می کنین یا شپلخ !
اما آنیتا سوار جاروش شد ورفت به سمت خوابگاه مدیران و از اون سمت عله در حال جان دادن بود وهیچ کمکی به وی نرسیده بود .
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/22 16:43:26
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/23 14:32:02
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/23 14:41:00
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1385 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نام پست: خانه تکانی!
هدف: اذیت کردن راجر، بی باک! و مونالیزا! و اگه دلتون خواست کریچر، بارون!

مکان: همین تاپیک!
زمان: دیشب!


آنیتا(!) مدیر آینده* با پروکسی زنگ میزنه به عله و میگه:
_ ببخشیدا! شزمنده مزاحم شدم! خیلی عذر میخوام!
عله که اعصابش خورد شده:
_ بنال!
_ ببخشیدا، ولی این خوابگاه دیگه خیلی قدیمی شده! تمام سقفش خرابه و داره می یاد پایین. شیشه هاش کثیفه! هیچوقت جارو نمیشه و کلی بنایی میخواد!
_ خب به شما چه؟!
_ هن؟!.. خب من مدیر آیندم! میخواستم بگم حالا که دم عیده، یه دستی به سر و روی این خوابگاه بکشید!
_ هر وقت مدیر شدی، اظهار نظر کن!
_ هن؟!
_ آهن!
_
_

آنیتا خیلی عصبانی میشه؛ اما خب دیگه! بخشش از بزرگ دلان هست! بنابراین با قلبی اندوهگین میره لالا!

مکان: همین تاپیک!
زمان: امشب، نیمه های نصف شب!

چرق... چییییرق... قژژژ... شاتالاپ!
_ آآآآهههو!
تق!
_ یا ریش مرلین!

توضیحات اصوات بالا:
صدای کنده شدن گوشه ای از سقف به ابعاد 42*36 متر مربع!
فریاد دردناک عله!
صدای زدن کلید برق و روشن شدن خوابگاه!
صدای تعجب راجر!

ادامه ی پست:
عله که فقط کلش از زیر آوار معلوم بود و داشت جون میداد(!) داد زد:
_ راجر! نکن منو جر و واجر!... بیا اینا رو از رو من بردار! زود باش{ ...} !
اما راجر همونجوری مثل بلانسبت شما، بلانسبت شما، مثل دسته کلنگ همونجوری واستاد بود و داشت ناخوناش رو می جوید!
عله کم کم داشت نفسای آخر رو میکشید! باید یکی به دادش میرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
پايان !
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
كريچر كه ميخواد خودي نشون بده به سمت ادي حركت ميكنه و در يك قدميه ادي ميپره هوا ...
- هااااااااااا .. هاهاهاهاااااااااااا (حمله ي تارزاني!)
آوريل كه اين صدارو از كريچر ميشنوه و به اينجور حركات انتحاري آشنايي داشته، كله ادي رو ميگيره پايين و كريچر از بالاي سر اون رد ميشه و از اون طرف ميخوره به پنجره، شيشه ميشكنه و كريچ ميفته بيرون!
- هااااااااااا .. هاهاهاهاااااااااااا (اينيكي صداي پرت شدن به پايين بود!)

ادی:
آوريل:


كريچر كه خيلي بهش برخورده بود، بدو بدو ميره به طرف در حذب تا ايندفعه حال آوي و ادي رو با هم بگيره! دم در كه ميرسه يه يارويي جلوش رو ميگيره ...
كريچر: ولم كن
-اربابه گفتن شما حق ورود ندارين!
كريچر: چي؟ ادي؟ ... تو مگه الان بالا نبودي؟
ادي: تو خودت مگه الان بالا نبودي؟!
كريچ: ... اربابه؟ ... اربابه ديگه كدوم خريه؟!
ادي يكي ميزنه پس كله ي كريچ و ميگه: خودتي ...
كريچ: خب اگه منم پس بهت دستور ميدم بري كنار
ادي: منظورم اين بود خر خودتي!! (چقده اين ادي بي ادب و بي فرهنگ و بيشعوره!! )
كريچر: اربابه كيه؟
ادي: شووهر من ... آوريل
كريچر: غلط كردين همتون ... اربابتون منم!!
ادي: چه توهمي هستي تو ... ديگه حق ورورد به حذب رو نداري، حتي براي شستن دستشويي ... حالا بدو برو خوابگاهتون پيش بقيه مديرا !

كريچر كه واقعاً ميبينه نميتونه كاري بكنه ميشينه زمين و ميزنه زير گريه بلكه ادي دلش بسوزه!
- (كريچ:) حذب ... من حذب رو ميخوام!!
ادي: وينكيــــــــــــــــــــــــــي ... وينكيـــــــــــــــــــــــي ...
كريچ: نه نه ... غلط كردم
كريچ بلند ميشه و بدو بدو ميره!

ادي: آهاي كجا ميري؟!
كريچر: آخيش!! ... من ميدونستم همه اينا شوخيه! خب حالا برو اونور من ميخوام شب اول رو با همسرم سپري كنم ...
ادي با تمام زورش ميزنه تو سر كريچ و ميگه: اول پول شيشه اي رو كه شكستي بده ... بعد برو!!


سالها از اون ماجرا گذشت و كريچر قصه ي ما مثل هميشه مفلوك و بدبخت و بيچاره مشغول شستن دستشويي مديرا بود! و به خودش لعنت ميفرستاد كه كاش اون قديما بيخيال شوهر ادي شده بود و هنوز همونجور رئيس حذب ميموند!!
ادي و آوريل هم با خوبي و خوشي و لاوي، مثل هميشه كنار هم زندگي ميكردن و حالي به حولي!! با اين تفاوت كه از اين به بعد هر كسي كه به شوهر زيبارو، هنرمند و محبوب ادي نگاه ميكرد، كوچيكترين فكري رو به ذهن خودش راه نميداد ... چون داستان كريچر همه جا پخش شده بود تا عبرتي براي همه باشه!!
(مامانبزرگا هم براي خوابوندن نوه هاشون از اين داستان استفاده ميكردن و لالايي ميخوندن ... خلاصه شده بود افسانه ي جديد!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادی ماكای در 1385/12/19 22:32:42
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
كريچر : ببين وينكي اينا همش زير سر همين حذبياس ... ميخوان زندگي خانوادگي من رو به هم بريزن ... تو كه نميخواي بازيچه ي دست اونا بشي هان؟! ... اينا همش نقشست... من بي گناهم
وينكي با شدت عمل تمام يكي از صندلي هاي حذب رو بر ميداره و در حالي كه سعي ميكنه پرتش كنه به طرف كريچر داد ميزنه :‌نه ... نميخوام ... نه ( و همچنان در حال سعي كردنه كه صندلي حذب نشان رو به طرف كريچر پرتاب كنه )... اين كوژان چيش از من بيشتره؟! ... من به اين خوشگلي ... من به اين نازي ... يه تار موم مي ارزه به ده تا گيتار كوژان! ( و باز هم سعي ميكنه كه صندلي رو پرتاب كنه )... اون وقت تو ... تو قدر من رو نمي دوني ... بووووووووووووووووق
كريچر در حالي كه حركات عاجزانه ي وينيكي رو نگاه ميكنه كه در تلاش پرتاب كردن صندلي حذب نشانه به سختي جلوي خندش رو ميگيره و بعد با حالتي شديدا مصنوعي جواب ميده :‌ نه وينكي فقط و فقط تو زن مني ... كوژان كيلو چنده ( وينكي هنوز هم در حال سعي كردنه )‌... دارم بهت ميگم اينا همش نقشـه ....
ناگهان هدويگ كه پرواز كنان توي ساختمون حذب براي خودش در حال پياده روي بوده از راه ميرسه و با صحنه اي رقت بار مواجه ميشه :‌ وينكي در حال سعي كردنه كه يكي از صندلي هاي حذب رو برداره و به طرف كريچر كه با هيجان در حال توصيف كردن داستاني مهيجه پرتاب كنه! آهسته آهسته بال بال ميزنه و جلو ميره ... تا اين كه بالاخره چشماي ورقلمبيده ي كريچر متوجه جغد ميشه و در حالي كه آخرين راه نجات خودش رو توي ذهنش مرور ميكنه به سمت هدويگ هجوم ميبره! ... دست استخونيش رو دور گرن هدويگ چفت ميكنه و بدون توجه به جيغاي طولاني وينكي چوبدستيش رو روي شقيقه ي هدويگ ميذاره و با تمام خشانتي كه يك مدير ميتونه از خودش نشون بده ميگه : يالا ... زود باش به وينكي بوگو كه كوژان رو شما به زور زن من كردين ... بگو كه شناسنامه ي جنيم رو دزديدين بردين محضر عقدمون كردين ... بگو من از همه جا بيخبرم!
هدويگ : هوووم ... وينكي كريچ راست ميگه ... خودش دست كوژان رو گرفت برد محضر عقدش كرد .. اونم به زور ... فكر ميكردي يه حذبي حاضره به همين راحتيا زن يه مدير بشه؟! ... همين كريچي كه ميبيني چوبدستيش رو گذاشت روي شقيقه ي آوريل و مجبورش كرد! ... بعدش هم اون مدتي كه اصلا نميديديش با آوريل رفته بودن ماه عسل!
وينكي كه ديگه صندلي حذب رو روي يكي از انگشتاش نگه داشته بود با حالتي تهديد آميز به كريچ نيگا ميكنه و آماده ي پرتاب ميشه كه در همين لحظه ... مغز هدويگ به كار ميفته(!!!) و ميبينه كه اگه صندلي به طرف كريچ پرتاب بشه جون خودش هم در خطره پس زود اصافه ميكنه :‌ وينكي من يه راه حل بهتر از پرت كردن صندلي برات سراغ دارم!
وينكي كه ديگه داشته كنترل خودش رو از دست ميداده و هميشه هم از ايده هاي نو در اين باب استقبال فوق العاده اي ميكرده مشتاقانه ميپرسه : هان ... كوش؟ ... بگو؟ ... كجاست؟ ... ايده ميخوام يالا!
هدويگ در حالي كه هنوز ميون دستاي كريچ دست و پا ميزده به سختي دو تا از پر هاش رو توي دهنش ميبره و به طرز خفني سوت ميزنه! ... در همين لحظه ناگهان لونا به طرز مخوفي از پنجره به داخل مياد!
وينكي و كريچ : مااااااااااا
هدويگ :‌ ...
وينكي : اين بود راه حل فوق العادت؟! ... من كه ميخواستم لونا رو توي تالارمون هم ميديدم!
هدويگ : نه ميخواستم شاهد عيني باشه! ... وقتي ميشه قضايا رو با صلح و دوستي حل كرد چرا جنگ و دعوا؟! ... لونا بهشون بگو!
لونا :‌ هان؟! ... چي رو بگم؟!
هدويگ :‌ همين كه الان بايد بگي!
لونا : اوممم ... چي رو بايد بگم؟!
هدويگ : دوباره ديالوگت رو نخوندي اومدي سر صحنه؟!
لونا : چرا بابا خونده بودمش يادم رفته ... وايسا .... آهان! ... اين بود فكر كنم :‌وينكي عزيز مگر نميداني شوهر بنده با آگاهي من 4 تا زن و 4 عدد شوهر ديگر نيز دارد؟! ... و من از اين وضعيت رضايت كامل دارم! ... تازه هر هفته آخر هفته ميريم پيك نيك با هوو هام! ( اين تيكه ش توي ديالوگ نبود ) ...
وينكي كه به شدت تحت تاثير اين ديالوگ قرار گرفته بود در حالي كه اشك هاش رو پاك ميكرد ( وينكي هميشه تحت تاثير چيزاي بدون تاثير قرار ميگيره )‌ گفت : كريچر جــون من واقعا متاثر ميشم اين جوونا رو ميبينم اين قدر با هم تفاهم دارن ولي ...
در همين لحظه آوريل دست در دست ادي از اتاق پشتي حذب خارج ميشه و كريچ بدون اين كه خودش بفهمه به اين حالت در مياد :‌ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي نفس كـــــــــــــــــَش ...
وينكي ( با خودش ) :‌ اين چرا اين جوري شد؟! ...
اما كريچر از همه جا بيخبر در پي عمليات ضربتي ايه كه قربانيش ادي خواهد بود ... ادي اي كه با آوريل در حال تركاندن بادكنكي صورتي رنگ به نام لاو بود! ... آيا ادي جان سالم به در خواهد برد؟... آيا كريچر نيز مقتول خواهد بود؟ ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1385/12/19 16:14:45
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1385/12/19 16:29:21
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر با ایما و اشاره بهشون حالی میکنه خفه شن
وینکی یک نگاه به کریچر میکنه: اینا چی میگن؟
کریچر یکی میزنه پشت وینکی: شوخی میکنن بیا بریم تو
ققی و ادی با قیافه های شاد و نیشهای باز کریچر رو نگاه میکنن

داخل مقر آوریل نشسته و آنیتا داره بادش میزنه( زن کریچر از قدرت سیاسی و نفوذ بالا برخورداره)
کریچر همچنان که داره وینکی رو به داخل هدایت میکنه داره براش حرف میزنه
کریچر: تو میدونی تو رو با هیچ کس عوض نمیکنم , ولدمورت یکی عشق یکی, عشق یکی همسر یکی, همسر یکی وینکی یکی
در این لحظه آوریل کریچر رو میبینه و از دور براش دست تکون میده
وینکی به کریچر زل میزنه : این برای چی برای تو دست تکون داد
کریچر: واسه تو تکون داد , من که کاره ای نیستم , بابا بی خیال
آنیتا که چشمش به کریچر میافته: کریچر اعظم شما چرا خون ما رو تو شیشه کردی , من چرا باید زن شما رو باد بزنم ؟
این دفعه دیگه وینکی به کریچر نگاه نمیکنه و یکی میزنه در گوش کریچر
ققی و ادی هم که فرصت گیر آوردن میان بالای سر وینکی و شروع میکنن به حرف زدن: شما باید اینو زودتر از این حرفا میشناختین , اون یک بیجه اس , تازه قرا بود شما رو طلاق بده
( ادی چون همسرش رو گرفتن دست به این کار میزنه چون زندگی خانوادگی برای ادی خیلی مهم تر از فعالیت های کاریه و ققی هم به تقلید از ادی این کارو میکنه و خیلی تقلید کاره مِیمونه)
کریچر رو به انیتا: این کوژان رو ببر توی اتاقش
ادی ققی شما برین عکسای تبلیغاتی منو تو خیابونا پخش کنین
وینکی شما هم بیا باید با هم صحبت کنیم
و دست وینکی رو میگیره و میبره یک گوشه تا باهاش حرف بزنه

( یکی نیست بگه سوژه نداری مجبوری رزرو کنی , البته من از سوی برخی در تنگا قرار گرفته بودم و فشارهای مزدوران و عوامل دست نشانده سهم به سزایی در چرت شدن این پست داشت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1385 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی نگاهی به یک متر جلوتر از خودش میندازه و کریچر رو نمیبینه!
در حالی که سرش رو به این سمت و اون سمت تکون میده ،و دستش توی تاریکی نیمه شب سر در حال حرکته ، ترق با کریچر برخورد میکنه!
کریچر:هی...وینکی خوبی؟جون ماردت ...من هیچ کاری نکردم!
وینکی:این کیه؟این چیه؟
یه ربع بعد:
وینکی:کریچر تویی؟!کی فکرشو میکرد! نامرد رفتی زن گرفتی؟
کریچر: واییییییی!چه روشن فکر!
وینکی: کم کم دارم شب تاب میشم از روشن فکری!
شق...شق...
کریچر دست وینکی رو میگیره و میگه: احمق چرا خودتو میزنی؟!
وینکی:ا؟میگم چرا دردم میاد!من داشتم تو رو میزدم به خیالم!
کریچر:آهان!
شق ..شق...
کریچر در حال گریه:چرا میزنی؟
وینکی:چون رفتی زن گرفتی! این دو تا گوش من چقدر درازه مگه؟هان؟هان؟
کریچر: حالا صلوات بفرست! بیا بریم حذب ،اونا بهت میگن که من زن نگرفتم! همه میدونن!نمیدونن؟
ملت پشت صحنه:مااااا میدونیم!
کریچر:جهنم!
و وینکی رو کشون کشون به طرف حذب میبره!
-------
دم در حذب:

ادی جلوی در ایستاده و ققی هم سمت راست در منتظره!
کریچر:خوب..
ادی:جانم؟
ققی:جون؟
کریچر: به این یه چیزی بگین!
ادی:سلام! وینکی چه طور جرات کردی با وجود آوریل بیای پاتو بذاری توی حذب؟؟؟؟؟
...
-------------------------
عجب پست بیخودی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1385/12/18 23:33:32
همه چیز همینه...
Only Raven
هاهاها ... !
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1385 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
كريچر ميدوه و تلويزيون رو برميداره از پنجره ميندازه بيرون!
كوئيرل: اي جن بي فرهنگ ... چرا همچين كردي؟
كريچر كه داغ كرده بود: مگه نشنيدي چي گفت؟! ميخواست بره دستشويي ...
هري: خب ميرفت كه ميرفت ... تلويزيون رو چرا پرت كردي بيرون؟
كريچر حالت مظلومي به خودش ميگيره: ارباب ... تو رو خدا! هر چي بگين انجام ميدم ... ولي زن من رو بيخيال شين ...
هري: چي؟ ... زنت؟!
كريچر سرخ ميشه!
هري: كرشيو ... (جون من هري پاتري رو حال كردي؟!)

بعد از انجام اون حركات ارزشي شكنجه و اينا، كريچر همونجوري كه خوابيده: ارباب ... ببخشيد ...
هري: يالا ... ميدوي ميري طلاقش ميدي!!
كريچر پا ميشه سرشو ميزنه به ديوار: نه ارباب ... نه ...
هري: تو با چه حقي از حذب زن گرفتي؟ اومديم و فردا گفت منوي مديريتتو بده ... اونوقت چه غلطي ميكني؟!
كريچر پاهاشو ميكوبونه به زمين و ميزنه زير گريه!
هري: تو اصلاً با اجازه ي كي زن گرفتي؟!

كريچر ميدوه طرف پنجره كه خودش رو بندازه بيرون!
هري: وايسا ...
كريچر: واي ارباب ... چقده شما مهربونيد ... ملچ و مولوچ و ماچ و موچ !!
هري: اول پول تلويزيوني كه انداختي پايين بده ... دوم برو زنتو طلاق بده ... بعدش هر غلطي كه خواستي بكن !!


... كريچر با تيپا پرت ميشه بيرون و گريه كنون به سمت ساختمون حذب حركت ميكنه! همينجور داشته ميرفته و غصه ميخورده كه چرا حتي يه شب هم از ازدواجشون نگذشته كه يهو وينكي جلوش ظاهر ميشه ... !!

(آش نخورده و دهن سوخته ... !)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1385 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در " ستاد مرکزی حذب لیبرات دمکرات جادوگریالیستی " خواندید که کریچر خودش رو به آوریل انداخت و به همین سادگی به همین خوشمزگی !!!!

اینک ادامه ماجرا :

در ستاد مرکزی حذب همه در حال دعوان که چه کسی مربی شنا بشه در حالیکه هیچکس خبر نداره که کریچر مکار و حیله گر از این فرصت استفاده کرده و در حال رفتن از اونجاست و الخ !

کریچر که ماموریت اربابشو به خوبی انجام داده شاد و شنگول داره بر می گرده خوابگاه مدیران !!! ( ارباب منظور هری پاتره ولی نه این هری اون یکی هری؛ اینم ببخاطر هری پاتری شدنش !! ) !

در خوابگاه ../
تق .. تق .. تق !
هری : بیا تو .../
کوئیرل که در حال باد زدنه هریه لب به سخن باز می کنه :
- قربان ، صدای در نیست ، بیل داره تابلوی مرد نقاش مصری قرن پنجم رو روی دیوار نصب می کنه !!
هری : اووووه .. اکسلنت !! ... تابلوی مورد علاقه ما !!! :x
در باز میشه و خیلی محکم به بارون خون آلود می خوره و بارون پرت میشه رو باک بیک، باک بیکم جو جانور بودنش می گیره و شروع می کنه یورتمه رفتن وسط خوابگاه ... بر اثر این حرکت باک بیک همه تابلوهای سایت اعم از مونالیزا و غیره خراب میشن بجز تابلوی مرد نقاش مصری قرن پنجم !!!

کریچر : قربان قربان ماموریت با موفقیت انجام شد !! mission is completed !!!
هری : هووومک به حذب نفوذ کردی ؟!!
کریچر : بله قربان !! تازه یه دوربینم کار گذاشتم ... ایناهاش .. اگه تلویزیون رو روشن کنین می بینن !!! B-)

چترق !!

وووووووووووووووووووو ..... بیل سریعا تابلوی مرد مصری قرن پنجم رو میگیره جلوی تی وی تا بروبچ خوب و جییگر مدیریت این تصاویر بد رو نبینن !! ( تصویر یک استخر خالی ! ) !
کوئیرل : کریچر تو دوربین رو کجا وصل کردی ؟!
کریچر : ها.. چیز .. به جون مادرم همونجوری که ارباب دستور داده بود با یه تراشه الکترونیکی توی انگشت شست دست راستش قرار دادم !!
بیل : دست کی ؟!!
کریچر : خب دست آوریل !!!!!


صدای آوریل سکوتی که چند لحظه خوابگاه رو در برگرفته بود می شکونه !!!

" بچه ها ، من میخام برم دستشویی !!!!!!!!!!!!! " !! :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1385 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
و باز هم از در مذکور پرنده ای وارد می شه !
هدویگ : ققی سرژ کارت داره ... مثل اینکه یه خبرایی شده .
آلبوس : هدی ... جون هری ... جون لونا ... جون هدنا ... منو آزاد کن ... قول می دم توی محفل فعالیت کنم ! ... قول می دم آلبوس خوبی باشم !
هدویگ : پیرمرد ارزشی ! ... فکر می کنی واسه چی معاونت شدم ؟ ... حذب توی همه جا جاسوس داره ... حتی بین مدیران !

ققی از اتاق مذکور خارج می شه و اینبار یک سگ ، ملقب به توله سگ ! ، وارد می شه .

آلبوس : چقدر جک و جونور !!!
فنگ : واق ... هاپ هاپ هاپ !
هدویگ : فنگ می گه از اون استخونی که به ریشت آویزونه خوشش اومده !
آلبوس : نه ... این یادگار ماگوندا بانا ست ! ... وقتی رفته بودم جزیره گومبا گومبا ! ... یادش بخیر عجب زن خوبی بود !... نه ! ... بزار بمونه !
هدویگ با نوکش استخون رو از ریشای آلبوس جدا می کنه و اونو به گوشه ای می اندازه . فنگ با سرعت به سمت استخون می ره و اونو برمیداره و دمشو تکون می ده .
آلبوس : آخی چه سگ نازی !
هدویگ : ناز ؟ ... هنوز یه چشمه از کاراشو هم ندیدی !!!

سرژ وارد اتاق می شه .
سرژ : ژوهاها موهاها ... آلبوس رفیقات برای نجاتت هیچ کاری نکردن !
آلبوس : نه من باور نمی کنم ... من یه مدیرم ... اونا هوامو دارن !
سرژ : اشتباه می کنی ... اونا حاضر نشدن حتی یه گالیون هم برا آزادیت پرداخت کنن ! ... و در ضمن گفتن که می خوان به جای تو آنیتا رو مدیر کنن !
آلبوس : این غیر ممکنه !
سرژ : مگر اینکه ...
آلبوس : چی ؟ ... هر کار بگید می کنم ! ... من مدیریتمو می خوام !
سرژ : رمز ورود به خوابگاه مدیران ... ما باید خودمون برای نجات آنیتا دست به کار شیم .
آلبوس : امکان نداره ! ... من دوستامو نمی فروشم !
سرژ : فنگ
فنگ : وااااااااق ... خررررررررررررررر !
آلبوس : باشه باشه ... رمزش اینه : "بیل بیلک کار بلد" !
سرژ : هدویگ برو بقیه رو خبر کن میریم خوابگاه مدیران .
هدویگ پارچه سیاهی که اون گوشه کنار تخت بود رو برمیداره و روی سر آلبوس می کشه ... تنها چیزی که آلبوس می بینه سیاهی مطلقه ...

حذبیا به سمت خوابگاه مدیران روانه می شن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!