جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  53 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  283 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ضمن عرض تسلیت بابت درگذشت ناگهانی پروفسور بونز. هرچی عمر اونه خاک شما باشه یا بالعکس.

بارناباس در تالار خصوصی گریفیندور نشسته بود. مطابق معمول شب های بعد از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بلند شد و از درون بانوی چاق عبور کرد و به سرسرای بزرگ رفت تا به تکلیف این جلسه فکر کند. هرچه سعی می کرد بر روی تکلیفی که پروفسور بلک داده بود تمرکز کند کمتر موفق می شد. هنوز هم سقف جادویی او را مجذوب خود می کرد و شمع هایی که به آسمان آویخته شده بودند درست مثل اولین شبی که آن ها را مشاهده کرده بود برایش جالب انگیز بودند.
علاوه بر سقف جادویی، فاکتورهای دیگری نیز در این پریشانی ذهنی نقش داشتند. یکی این که حسی جادویی به او می گفت که نیازی به انجام این تکلیف نیست و هرگز او جلسه ی بعد را نخواهد دید! و دیگر این که خاطره ی دوئل دیروز در جنگل ممنوعه هنوز بخش اعظم فکر او را مشغول کرده بود.

فلش بک به جنگل ممنوعه:

ملت گریفیندور در برابر ملت اسلیترین صف آرایی کرده بودند. بارناباس یک گام جلوتر از گریفیندورها، و دراکو مالفوی یک گام جلوتر از اسلیترین‌ها چوبدستی هایشان را به سمت هم نشانه رفته بودند. و دیگر اعضای دو گروه نیز دست ها را در جیب ردایشان برده و آماده ی بیرون کشیدن چوبدستی ها بودند.
- اکسپلیارموس!

همزمان با به پرواز درآمدن چوبدستی دراکو، کراب چوبدستی خود را از یک جایش بیرون کشید و فریاد زد:
- لوموس!

ملت گریفیندور پوزخند زنان گفتند:
- الان دقیقا چیکار میخواستی بکنی؟
- نمیدونم فقط دیده بودم تو دوئل اینو هم میگن!

پایان فلش بک

همان طور که قدم می زد، از دور چند نفر را دید که به طرف او می آمدند و از راه رفتنشان اصیل زادگی می بارید! با نزدیک تر شدن آن ها دانست که دراکو مالفوی جلوتر از همه، و به دنبال او کراب، گویل و پانسی پارکینسون حضور داشتند.
- چطوری کاف؟ بچه ها میدونین که باید چیکار کنین؟ برنامه ی آخرمون رو خراب نکنیدا. زنده میخوامش!

بارناباس با خود اندیشید:
- برنامه ی آخر چیه؟ پیژامه ی مرلین!

پس از دستور مالفوی، سه عضو دیگر گروه به شیوه ی ماگلی به سمت بارناباس حمله کرده و حالا نزن و کی بزن! پس از دقایقی، مالفوی که به شکل عجیب و غریبی می توانست پوزخند خود را برای دقایق طولانی حفظ کند، گفت:
- خب پانسی، سرشو بگیر! کراب تو دستاشو بگیر. گویل تو هم پاهاشو بگیر. دنبالم بیاین.

مالفوی با چرخشی صد و هشتاد درجه ای از همان راهی که آمده بودند به سمت دخمه های اسلیترین بازگشت و دار و دسته اش هم به دنبال او راهی شدند. با گفتن کلمه ی عبور، وارد شدند و به سمت یکی از دخمه های خالی از سکنه رفتند و مالفوی شروع به روشن کردن شومینه کرد.
- با شمارش من، یک دو سه!

دار و دسته، بارناباس را با بی رحمی به درون آتش پرتاب نمودند و با لبخندی کریه به تماشا نشستند. بارناباس ماجرای عجیبی را تجربه می کرد. گویی این صحنه را بارها و بارها دیده بود. دفعات متعدد در خواب و حتی بیداری، لحظات پایانی را مقابل چشمانش دیده بود. اما با تمام این تجربه ها، حالا برای اینکه بیشتر از این درد را تحمل نکند، هیچ راهی به ذهنش نمی رسید. فقط متوجه می شد که پوستش در حال کنده شدن است و بوی گوشت سوخته ی خود را حس می کرد. پس از تحمل درد و رنج بسیار در مقابل چشمان مالفوی و یارانش، نهایتا روح بارناباس از تن خارج شد و در قلعه به پرواز در آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 09:38
نمایش جزئیات
آفلاین
«مرگ تنها از دو شخص دور می ماند یکی از مرلین دیگری از خودش»
مرلین نامه-ص 116


همونطور که خوندین مرگ برای همه پیش میاد به قول معروف تسترالیه که دم در خونه ی هر جادوگر و ساحره ای میشینه حالا برای یکی بعد از 200سال یا برای یکی مثل من بعد 2000 سال ! اما مرگ منم بالاخره اومد و تسترال گونه دم در خونم نشست و هر کاری کردم نرفت که نرفت. ما رو هم اسیر خود کرد!
میدونم تعجب کردین که من با این همه ابهت حالا دیگه مردم ! اما چه میشه کرد دیگه بازی کثیف روزگاره !

دارم خودمو میبینم که مردم راستش آدم بعد مرگ اصلا شبیه مرده های تو ی فیلما به نظر نمیرسه . حالا خودتون که مردین میفهمین منظورم چیه!
انگار نه انگار که مردین. انگار خوابیده بودین و داشتین خواب های شیرین میدیدین که یهو یه مگس مزاحم به شکل ادوارد بونز میاد سراغتون و رویای شیرینتون رو از هم میپاشونه. و شما هم در خواب کمی اخم می کنید به این مزاحم! یعنی در همون حد اخمام رفته بود تو هم موقع مرگم که البته بعدشم دیگه همونجوری موندم با ابرو هایی که یا زاویه ای با زاویه ی یکم بیشتر از 22.2 و یکم کمتر از 22.3 درجه خم شده بودن.

راستشو بخواین خودمو که بعد از مرگ دیدم کیف کردم. اخمم یه ابهت خاصی داشت میدونین انگار که از همه چیز ناراضی ای اما با صلابت و با نهایت توانای که داری، وارد یه موضوعی بشی که تا حالا نشدی ! نمی دونم متوجه منظورم شدین یا نه . اگر نشدید هم زیاد مهم نیست.
اخم روی صورتم از اون اخمایی بود که موقعی که به کسی شک میکنین یه لحظه روی صورتتون میشینه یعنی حتی موقع مرگمم داشتم میگفتم که بهتون شک دارم و می دونم که می دونین که می دونم که نباید اونکارو می کردین اما کردین و فکر کردین که نمی دونم اما می دونستم و خواستم بهتون بفهمونم که بدونین که می دونم که می دونین که من می دونم! حالا دیگه گذشت...!

مرگ من مرگ شگفت آوری بود. نه اینکه اتفاق خیلی خاص و قهرمانه ای افتاد که مرگ منو با ابهت نشون بده بلکه شگفتیش در اون بود که من مردم! این یعنی اینکه دیگه جسمم پیشتون نیست اما روحم هنوز هست و حواسمم بهت هست مگس ادوارد.

کلا که حواسم به همتون هستو میدونم که حواستون هست که حواسم هست یه حواسای پرتتون. ابهت منو هم زیر سوال نبرید و یه چیز دیگه هم هست و اونم اینه که خودتونو هم بکشین نمیتونین ملکه ای به ابهت من پیدا کنین پس فقط یاد منو گرامی بدارید و رو حرفمم حرف نزنین.

پ.ن: در تابوتمم خوب ببندین سوز میاد.

از طرف ملکه ی مرحومه
سلینا ساپورثی بزرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در بالای بلند ترین ساختمان شهر آپارات کردم. آرام گوشه‌ای نشستم و به شهر نیو یورک زیر پایم خیره شدم. با اینکه ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما هنوز تک و توک مشنگ ها از میخانه ها و سینماها بیرون می آمدند و تا‌کسی ها گه گداری سکوت خیابان را می شکستند.


اگر فردا موفق می شدم، هیچ کدام از این مشنگ های ابله نمی توانستند با این آسودگی این شهر را آلوده کنند. من، گلرت گریندل والد، بزرگترین جادوگر قرن، فرمانروای کل دنیا می شدم. همه ی مشنگ ها تحت کنترل من و طرفدارانم در می آمدند. همه ی جادوگر ها به من خدمت می کردند. فقط باید آخرین مانع را فردا از سر راه بر می داشتم. 


دستم را در جیب ردایم کردم و نامه ای را که امروز صبح جغد برایم آورده بود را برای صدمین بار خواندم.


گلرت، رفیق قدیمی، دشمن امروز

آرزو می کردم هیچ گاه مجبور به نوشتن این نامه نمی شدم. انگار همین دیروز بود که من و تو با یکدیگر در حیاط خانه ی عمه ات باتیلدا جادو تمرین می کردیم. اگر راه حل دیگری برایم باقی مانده بود، هرگز این کار را نمی کردم. اما تو امروز جنایات وحشتناکی انجام داده ای که باید به سزای آنها برسی. برای همین من این نامه را نوشتم تا تو را به دوئل دعوت کنم. فردا ساعت دو نیمه شب به مقابل ساختمان یاکوزا بیا و سرانجام خود را ببین

آلبوس دامبلدور


ساعت داشت به دو نیمه شب نزدیک میشد. یک بار دیگر آپارات کردم و مقابل دفتر یاکوزا ظاهر شدم. هیچ کس آنجا نبود ولی اندکی بعد صدای قدم های پیوسته ای از انتهای کوچه امد و در نهایت هیکل کشیده ی آلبوس پدیدار شد.


- سلام گلرت.

- هنوز هم عجیب و غریب لباس می پوشی آلبوس.

- من و تو توی خیلی چیزها تفاوت سلیقه داریم گلرت. ای کاش که این طور نبود. ای کاش که عشق رو به قلبت راه میدادی.

- آلبوس، کاش می فهمیدی که قدرت همه چیزه. دنیا باید توسط افراد قدرتمند تر اداره بشه و مشنگ ها هم باید به خدمت جادوگرها در بیان!



آلبوس آه کشید. چهره اش غمگین شد ولی بلافاصله خودش را جمع کرد و گفت:

- ظاهرا هیچ امیدی به تغییر نظر تو نمانده. برای دوئل آماده شو!


قبل از اینکه جمله اش را تمام کند چوب دستی ام را کشیدم:

- سکتوم سمپرا!


آلبوس همیشه فرز بود. جاخالی داد و فریاد زد:

-پتریفیکوس توتالوس!


جادوگرهایی که برای شیفت شب در یاکوزا بودند بیرون آمده بودند و با بهت و حیرت به دوئلی که جلوی چشمشان اتفاق می افتاد خیره شده بودند. ساعت ها می گذشتند و ما عرق ریزان طلسم ها را روانه همدیگر می کردیم بدون آنکه خراشی برداریم. برای یک لحظه نگاهم به چشمان آلبوس افتاد. خاطره ای قدیمی در ذهنم زنده شد. خاطره آن روزها که هر دو جوان بودیم، دنیایمان کوچکتر بود و بله، من هنوز ذره ای عشق در وجودم داشتم. ناگهان قلبم گرم شد. شاید آلبوس راست میگفت. شاید باید این نبرد را تمام می کردیم. گیج و مبهم دستم را پایین آوردم و صدای نعره آلبوس را شنیدم.

- آورا کدورا


و آخرین چیزی که دیدم نور سبز رنگی بود که به سویم می آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1397 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور بونز

_ برگرد دورا.
با جدیت در حال متقاعد کردن من بود.

_ انقدر زد حال نباش مامان. این فقط ی پل چوبی مطمئنه.
رودخانه ی زیر پایم خروشان و در عین حال رنگ آبی زیبایی داشت.

سری تکان داد.
_ خیلی خب من سهم تو از کیک رو می زارم اینجا.
برگشت و به طرف در کلبه حرکت کرد.

کیک شکلاتی با گیلاس رویش برایم چشمک می زد و می گفت:
_ بیا منو بخور نیمفادورا، میدونم چقدر کیک دوست داری.
نتوانستم تحمل کنم و زیر درخت تنومند و سبزی نشستم و شروع به خوردن کیک کردم.

ساحره و جادوگران جوان از هاگوارتز پیش خانواده هایشان برگشته و درحال استراحت کردن بودند.
من و پدر و مادرم هم دل به جنگل زده بودیم.

دستی بر روی دلم کشیدم. کیک خوشمزه ای بود.
نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. انگار رودخانه من را به خود جذب می کرد.

نرم نرمک به طرف پل رفتم.
قدم بر روی سطح چوبیش گذاشتم.
به راحتی می توانستم از بین شیار ها، رودخانه ی آبی رنگ را تماشا کنم.

قدم بعدی را که برداشتم احساس کردم چوب های زیر پایم در حال فرو رفتن هستند.
ثانیه ی بعد صدای شکستن چوب ها بر تمام جنگل تنین انداخت.

آسمان آبی بود، پرندگان جیک جیک می کردند و رودخانه خروشان تر از همیشه بود. شاید هم من آن طور فکر می کردم.

انگار زمان ایستاده بود. من هم داشتم از کنار، به دختری با موهای صورتی رنگ که بین زمین و آسمان ایستاده بود نگاه می کردم.

خرده های چوب دور و برش پراکنده شده بود.
صورتش هم وحشت زده بود. انگار اتفاقی افتاده.
همان که این فکر را کردم زمان به حالت اولش باز گشت.
من دیگر از کنار به این واقعه نگاه نمی کردم، من همان دختر بودم.

پایین و پایین تر می رفتم. صدای شالاپ بلندی به پا شد.

در چند روز بعد مردم می گفتند: دختری در این رودخانه غرق شده است، جسدش هم پیدا نشده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1397 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
قلب پنی تندتر از حالت عادی می تپید درحالی که خودش هیچ ایده ای برای ترس کنونیش نداشت. خوابگاه ریونکلاو آرام تر از همیشه بود و سکوت دلگیر کننده ای اتاق را فرا گرفته بود.
تعطیلات کریسمس امسال در خوابگاه تنها مانده بود. بااینکه خیلی دلش برای خانه تنگ شده بود اما پدرومادرش برای انجام کاری به مسافرت رفته بودند و او شرایطی برای رفتن به خانه نداشت.
دوستانش تلاش زیادی برای بردن او با خودشان یا ماندن با او کرده بودند اما پنی راضی نشده بود؛ نمی دانست چرا اما حس می کرد باید کمی تنها باشد و برای امتحانات آماده شود.
خبر مرگ پروفسور بونز تمام هاگوارتز را شوکه کرده بود. بااینکه همه می دانستند باید انتظار این اتفاق را داشته باشند ولی باز هم اتفاقات مشکوک نهفته در پس مرگ او ترس را بر هاگوارتز چیره کرده بودند.

_ چقدر تنهایی وحشتناکه! اصلا نمی دونم باید چیکار کنم!

روی تخت دراز کشید و نگاهش را به سقف دوخت؛ احساس عجیبی داشت. نمی توانست تشخیص دهد چه حسی در وجودش قوی تر است؛ ترس، یا تنهایی.
اخم هایش را در هم کشید و به مرگ پروفسور بونز فکر کرد؛ به تمام لحظاتی که او با تمام مسخره بازی هایش پروفسور محبوبشان محسوب می شد، و آنها را برای مقابله آموزش می داد.
مرگ... تنها چیزی که پنی را بیشتر از هر مسئله ای می ترساند. یعنی پروفسور بونز هم موقع مرگ نابودشدن تمام آرزوهایش را دیده؟ تمام زندگیش، تمام احساساتش؟
غلتی زد و سعی کرد جلوی جاری شدن اشکش را بگیرد؛ هنوز نتوانسته بوداتفاق وحشتناکی که برای پروفسور بونز افتاده را باور کند. در واقع تمام دانش آموزان هاگوارتز چنین حالتی داشتند: ناباوری و غم.

_ کاش می شد دروغ باشه!
_ دروغ؟

صدای نازکی و زیری در اتاق پیچید و پنی با وحشت بلند شد.

_ توی تریس؟ ترسوندیم!
_ می دونی... این هیچوقت نمی تونه دروغ باشه! هیچوقت! هاگوارتز کم کم خالی از آدم می شه و از بین می ره! نابود می شه!

پنی اخمی کرد و با تحیر به او خیره شد.
_ حالت خوبه تریس؟ چرا چشمات اینجوریه؟
_ چشمام؟
_ سرخه... نامتمرکز... و گیج! اتفاقی افتاده؟

تریس به او نگاه کرد. انگار در تمام وجودش جنگی برپا باشد... جنگی تمام عیار.
چوبدستیش را بالا و به سمت پنی گرفت. نگاه بی احساسش به پنی می فهماند باید بترسد و بلند شود.
_ تریس؟ تو.. حالت خوبه؟
_ من... من خوبم... الان...
نگاهش را مستقیم به پنی دوخت و با بغضی خاموش چوبدستیش را محکمتر گرفت.
_ آ... آوادا کداورا!

درست در آن کوتاه ترین لحظاتی که پنی نور سبزرنگ و مرگ آور را درحال نزدیک شدن به خودش می دید، با تمام ترس هایی که از یاد رفته بودند، تنها به این فکر کرد که این اتفاق نزدیکتر از هر چیزی به او بوده... با وجود همه ترسش، مرگ می توانست در کوتاه ترین لحظات و در ناممکن ترین زمان اتفاق بیفتد، بدون دادن حتی یک فرصت .
طلسم با سرعت پیش آمد و به سینه پنی برخورد کرد. تمام صداها در یک لحظه قطع شدند و رنگ های شاد خوابگاه ریونکلاو به سیاه تبدیل شدند. توان زانوهایش به صفر رسیدند و قطره اشک گوشه چشمش زودتر از او به زمین خورد.
بدون هیچ دردی، بدون هیچ احساسی. چشم هایش روی هم افتادند و مرگ به او سلام کرد؛ دستش را به دست گرفت و پنه لوپه کلیرواتر نیز به بزرگترین ترس زندگیش سلام کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1397 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
یه صحنه‌ی مرگ برای شخصیت‌تون تعریف و توصیف کنید. در هنگام مرگ‌تون چه اتفاقی می‌افته؟ به چه شکلی می‌میرید؟ توجه داشته‌باشید که باید راجع به خودتون باشه. (۲۰ نمره)

من سلانه سلانه به سمت جنگل ممنوع رفتم. اما از اون سمت بوی خون می اومد. سرعتمو بیشتر کردم و هر دقیقه بوی خون بیشتری به دماغم می رسید. تو جنگل ممنوع یک سری جادوگر پست داشتن دوستای منو میکشتن. من تو حالت اصلی خودم بودم و اونا امکان نداشت منو بشناسن. زوزه بلندی کشیدم و با اینکار توجه اونارو به خودم جلب کردم تونستم جون یه سری از دوستامو نجات بدم. اینکار از نظرم شجاعت محض بود. در کسری از ثانیه انسان ها دو رمو گرفتن و به قصد کشتنم نزدیک شدند. میدونستم تنها راهم اینه که آدمارو بکشم و خودمو از مهلکه نجات بدم. در این صورت هم انتقام خوانوادمو میگرفتم هم خودمو نجات میدادم. اما اینکار خالی از خطر هم نبود. اول اینکه آدما همشون چوب دستی دستشون بود و دوم اینکه خیال رحم کردن هم نداشتند. پس یا شانس یا اقبال. تونستم سه تاشونو بکشم و به سمت جنگل ممنوعه برم. اما اونا چیز دیگه ای جز چوب دستی هم دستشون بود. یکیشون فریاد کشید:
-الان می کشمت!

و یک چاقو به سمتم پرتاب کرد اما از شانس خوب من چاقو به بال چپم خورد و آسیب زیادی بهش نرسید. خوش بختانه تونستم به پروازم ادامه بدم و یه گوشه امن برای خودم پیدا کنم.
پیش خودم گفتم:
-احمقا بالم خیلی درد میکنه. خوبه که نمردم.

و از اونجایی که خیلی خسته بودم خیلی زود خوابم برد.
.........................
صبح فردا با صدای عجیبی که از سمت راستم می اومد بیدار شدم. خون زیادی ازم رفته بود چشمام تار میدید ولی تونستم صدای آدما که داشتن حرف میزدنو بشنوم. با خودم گفتم:
-چرا این همه خون ازم رفته؟ دیشب که هیچ مشکلی نبود.

اما این الان اصلا اهمیت نداشت. طولی نکشید که آدما دور تا دور مو گرفتن. دیگه شانسی برای بقا نبود. و همون طور انتظار میرفت شروع کردند به حمله و این پایان کار من بود.

نکته:مخم دیگه نکشید ادامش بدم. پس دیگه ببخشید دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.

آه از اين رنج و عذاب
ريشه كرده در نژاد
آه از اين فرياد مرگ
دلخراش و جان گداز
آه از عصيان جوش خون
بر در و ديوار رگ
خون و خونبارش كجاست
آنكه باشد سد آن
درد و غم نفرين عذاب
كو كه دارد تاب آن
ليك باشد چاره اي
چاره ها اندر سراست
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1397 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین


سلام به استاد جدید خودم. برای مرگ استاد بونزم، متاسفم!


تکلیف:
یه صحنه ی مرگ برای شخصیتتون تعریف و توصیف کنین. در همگام مرگتون چه اتفاقی میفته؟ به چه شکلی میمیرید؟ توجه داشته باشین که راجع به خودتون باشه( ۲۰ نمره)

شب بود و طبق انتظار، تاریک. ماتیلدا در خیابان ناکرتن به تنهایی قدم میزد در حالی که همه ی مغازه ها هم بسته بودند. همه جا را از جمله آسمان نگاه می کرد و لذت میبرد. به نظر او، شب زیباترین هدیه در دنیا است و واقعا آن را تحسین می کرد. او ستاره هایی را تماشا می کرد که مثل پولک، لباس دنیا را تزئین می کرد.

حتی فکر می کرد که آملیا، بسیار کار خوبی می کند که درباره ی ستاره ها تحقیق می کند و از عمق وجود آنها پی میبرد. او بر این اعتقاد داشت که گاهی لازم است که با ستاره ها حرف بزنیم. بخاطر اینکه آنها تنها دوستان ما بعد از خورشید و ماه هستند و دوستانی هستند که با مهربانی، به ما چشمک می زنند. در این فکر ها فرو رفته بود که صدایی از پشت سرش گفت:
- پس تو اینجایی!

ماتیلدا به آرامی به سایه ی پشت سرش برگشت.
- توام اومدی با من قدم بزنی لاتیشا رندل؟
- من تموم این مدتو دنبال تو می گشتم. پس وقتی هم که تو رو پیدا کردم، چرا با هم حرف نزنیم؟
-چرا دنبال من می گشتی؟
- چون... چون می خواستم باهات حرف بزنم. جایی رو می شناسم که اونجا خیلی بهتر می تونی ستاره ها رو ببینی. پس دنبالم بیا.

ماتیلدا با خرسندی، دنبال لاتیشا رندل ریونکلاوی که از او جلوتر بود، راه می رفت. اما در این فکر بود که ا. چه می خواست بگوید؟ ماتیلدا و لاتیشا، از دو قطب متفاوت بودند و زیاد هم دیگر را نمی شناختند. فقط دو تا هم کلاسی غریبه بودند. پس موضوع چه بود؟

- رسیدیم!
- پس جایی که انقدر تعریفشو می کردی اینجاست!

آنجا بالاترین و تاریک ترین جای حاضر در خیابان ناکرتن بود و البته خطرناکترین! صندلی ای آن جا وجود داشت که خیلی بزرگ نبود، اما دو نفر می توانستند آنجا بنشیند . پس آن دو راحت در آنجا نشستند. از اینجا هیچ آسمان خراشی دیده نمی شد. پس ماتیلدا آسمان را واضح تر از قبل دید.

دورشان چمن های مرتب شده وجود داشت. اما بخاطر آبیاری، خیس بودند. اینجا در واقع کنار خیابان بود ولی نمیشد چه بالا و چه پایین خیابان را دید. که این موضوع برای ماتیلدا باعث نگرانی بود ولی تصمیم گرفت با صحبت، سرخود را گرم کند و نگران هیچ موضوعی نباشد.

- خب؟
-می دونم که ما دو تا همکلاسی که خیلی هم دیگه رو نمی شناسیم، هستیم. ولی باید با تو حرف بزنم.
- درباره ی؟
- درباره ی مشق کلاس بلک. یادت که هست؟
- البته! چجوری میشه اون مشق رو که داره به طور مستقیم بهمون اشاره می کنه که بمیریم رو فراموش کنم؟!
- میخوام کمکت کنم که بیست بگیری!
- چی؟؟ داری درباره ی چی حرف می زنی؟
- مسخره بازی در نیار ماتیلدا! من خودم برات مشقتو می نوسیم و تحویل میدم و البته برعکس. خب می ذارم که از جات پاشی. وگرنه جزغاله میشی.

ماتیلدا کاملا گیج و گنگ مونده بود و در این لحظه حرفی نزد. اما او آدمی نبود که بخاطر متعجب موندنش، باهوشیش را یادش بره. پس حرف نزدنش دلیلی داشت. هر دو از هم چهار متر فاصله گرفتند و چوبدستی هایشان را آماده کردند. با اولین حرف لاتیشا که پتریفیکوس توتالوس بود، دوئل شورع شد و ماتیلدا به سرعت خود را پشت صندلی پنهان کرد و شروع به حرف زدن کرد.
-برای چی می خوای اینکارو بکنی؟
-از کسی دستور گرفتم.
- از کی؟
- من اینو بهت میگم چون وقتی بمیری، دیگه چیزایی که می دونی به درد نمی خوره. من از...
- کروشیو!

ماتیلدا از حرف زدن بخاطر همین موقع ها استفاده می کرد. او واقعا نمی خواست که آن شخصی که به لاتیشا دستور داده بود را بشناسد. چون نمی خواست انقدر بدجنس باشد که وقتی لاتیشا جان خود را از دست داد، بقیه از او خاطره ی بد داشته باشند.

دقایقی بسیار خطرناک گذشت و هر دو زنده بودند و مشتاقانه به دوئل ادامه می دادند. قطره های عرق از روی پیشانی هر دو بر زمین جاری میشد که این باعث میشد، چمن ها بیشتر آب بخورند!
ماتیلدا دوباره اعتماد به نفس خود را به دست آورد و گفت:
- تو اینطوری نبودی لاتیشا!
- تغییر شخصیت بعضی وقتا خوبه ماتیلدا!
- می دونی؟ اگه من بمیرم، روحم به هاگوارتز بر می گرده و همه چیزو برملا می کند. و تو اعتبارتو پیش ریونکلاو و کل هاگوارتز از دست میدی.

لاتیشا دیگر حرفی نزد و ماتیلدا می دانست که او شوکه شده است. پس از این فرصت به خوبی استفاده کرد و خطاب به لاتیشا گفت:
- کروشیو.

صدای نفس نفس لاتیشا را شنید اما صدای افتادنش را نشنید. اما وقتی از پشت صندلی بیرون آمد، دید که لاتیشا پخش بر زمین شده است. به طرفش رفت و گفت:
- فکر کردی من همونطوری الکی می میرم؟ من می مونم که کنار دامبلدور با دشمنا بجنگم.
- اما تو کاملا ساده لوحی! من بخاطر طلسم تو زمین نخوردم. آواکداورا!

ماتیلدا بر اثر این طلسم، دو متر پرت شد و با صدای مهیبی بر زمین افتاد. فکر نمی کرد که اینطوری بمیرد.رندل بالای سر او آمد و با لحن پیروزمندانه ای، گفت:
- و در ضمن، طلسمو یادت نبود. خداحافظ بازنده.

ماتیلدا به او نگاهی کرد و در ذهنش از هاگوارتز خداحافظی کرد و بعد، بی حرکت شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 19 مرداد 1397 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه‌ی آخر دفاع در برابر جادوی سیاه

دانش‌آموزان منتظر ورود پروفسور بونز با اون کوه عظیم نِمِک وجودی و خُنُک‌بازیای دامبل‌گونه‌اش بودند و از طرفی هم نگاهشون به ساعت بود که اگه پنج برابر تعداد واحد درس گذشت و استاد نیومد، پاشن برن سر خونه زندگی‌شون. برای جو دادن به فضا و متشنج کردن کلاس و این کارایی که دانش‌آموزا خوب بلدن! شروع کردن به بلند بلند شمردن هر ثانیه‌ای از دقیقه‌ی آخر که به آزادی نزدیک می‌شدن.. همچین که اومدن یک رو بگن یه خانم باوقار و متشخصی با لباس مشکی و چهره‌ای غمگین وارد کلاس شد و مستقیم به طرف جا استادی رفت و وسایلش رو روی میز گذاشت.

دانش‌آموزا با فک‌هایی افتاده و قیافه‌هایی ماتم‌زده به هم‌دیگه نگاه می‌کردن. باورش غیرممکن بود! درست همون لحظه‌ای که داشتن به آزادی می‌رسیدن، یکی در رو وا کرده بود اومده بود تو و رفته بود ایستاده بود پشت جا استادی! بدشانسی از این بالاتر؟ لعنت به این شانس تسترال! لعنت!
همین‌طوری که هاج و واج داشتن به هم‌دیگه نگاه می‌کردن، اون بانوی متشخص تصمیم گرفت لب به سخن بگشایه و اون چشمای گرد و قلمبه رو از گردی و قلمبگی در بیاره.
-من آندرومدا بلک هستم، قلمه‌ی سوم از شاخه‌ی پنجم باب‌بزرگ. دیشب جنازه‌ش وسط میدون گریمولد پیدا شد، در حالی‌که یه تیکه چوب خشک شده بود. هیچ ردی هم از قاتل پیدا نشد!

آندرومدا حلقه‌ی اشکی که تو چشاش جمع شده بود رو با انگشت پاک کرد و ادامه داد:
-همیشه آرزو داشت بعد از مرگش تو جنگل دفن بشه که تبدیل به کود شه و بقیه گیاها بتونن از وجودش استفاده کنن. البته ما برگاشو تو جنگل دفن کردیم که خاک برگ شه، ولی چون ذخیره‌ی سوخت‌مون کم شده‌بود تو کنار شومینه، از تنه‌ش زغال درست کردیم. این‌طوری هروقت کباب درست کنیم هم مزه‌ی باب‌بزرگو می‌ده...

یه لحظه رو به تخته برگشت تا بتونه به احساساتش تسلط پیدا کنه، بعد دوباره رو کرد به دانش‌آموزان و گفت:
-می‌دونید چرا هیچ ردی از قاتل پیدا نشد؟ چون با آواکداورا کشته بودنش.. نفرین سیاهی که هر موجود زنده‌ای رو در جا می‌کشه!

دانش‌آموزی که آندرومدا به چشماش خیره شده‌بود از ترس به خودش لرزید و هر آن احتمال داشت وضعیت از سفید به زرد تغییر رنگ پیدا کنه. چندتا صندلی اون‌طرف‌تر یه دانش‌آموز اسلیترینی مغرورانه روی صندلیش نشست و پوزخندزنان به آندرومدا نگاه کرد.

آندرومدا طلسمی روونه‌ی اون دانش‌آموز اسلیترینی کرد، بعد بهش رو کرد و گفت:
-علی‌الحساب تو نیشتو ببند فعلا تا بقیه‌ی حرفمو بزنم...

دانش‌آموز بدبخت سری از ترس تکون داد.
-ببینید، نوگلان باغ هاگوارتز... از اون‌جایی که کلاس ما کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهه و باس در برابر هر نوع خطری خودمون رو آماده کنیم، این جلسه که جلسه‌ی آخر باشه قراره آواداکداورا یاد بگیرین و برید سر خونه زندگی‌تون. فقط دست به کبریت نزنید که خطر داره!
-مگه.. ممنوعه.. نننننن

دانش‌آموز بدبخت دچار از هم‌گسیختگی عصبی شد و دو نفر بردن از در کلاس پرتش کردن بیرون و برگشتن.
-تو هاگوارتزی که یه مرگخوار اداره‌ش می‌کنه هیچ‌چیز ممنوع نیست بچه‌ها! حالا تکلیف‌تون رو از تخته یادداشت کنید و بعد چوبدستی‌هاتونو آماده کنید که کلی کار داریم!

تکلیف جلسه‌ی آخر:
یه صحنه‌ی مرگ برای شخصیت‌تون تعریف و توصیف کنید. در هنگام مرگ‌تون چه اتفاقی می‌افته؟ به چه شکلی می‌میرید؟ توجه داشته‌باشید که باید راجع به خودتون باشه. (۲۰ نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

هر کسی به اصل خود باز می‌گردد...
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 19 مرداد 1397 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین

نمرات جلسه ی sوم دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


نیمفادورا تانکس: 20 + 1 تشویقی

سلام تانکس! خسته نباشی تانکس عزیز! :دی
خیلی عالی بود.. روان و ساده و کامل!
پیشرفت فوق العاده ای داشتی و من براش یک نمره ی اضافه در نظر می گیرم!

موفق باشی تانکس!


ماتیلدا استیونز: 18

ماتیلدا خوش برگشتی!

من واقعا شیفته ی تلاش و پشت کارت بابت تمرین روی زاویه دید اول شخصت هستم و این که هر طور شده می خوای اولین و بهترین اول شخص نویس جادوگران باشی! واقعا خوبه و من این تلاشت رو تحسین می کنم..

اما قبلا هم گفتم الان هم می گم. نباید بذاری اول شخصت فقط به یه شاهد که صحنه رو از بیرون می بینه تبدیل شه. راوی ای که خودت هستی باید عمیق تر ببینه و چیزهایی رو که شاهد ها نمی بینن رو هم بازگو کنه!

سر جلسه امتحان می بینمت ماتیلدا!


گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 19 +1

می دونی که پستت خیلی عالی بود و به عمیق ترین نقطه های وجود یک هرمیون که ما تا به حال ندیده بودیم رفته بودی من برای این پیشرفت در شخصیت پردازی (که هدف من از این جلسه بود) یک نمره تشویقی بهت می دم و درسته که پستت عالی بود ولی باز حرف منو گوش ندادی.. چرا شکلک می زنی وسط پست جدی!؟ :| مگه من قبلا سر این قضیه بهت تذکر نداده بودم؟ جلسه ی اولمون.. واسه همین یه امتیاز کم کردم.. ولی واقعا پست عالی ای بود!

خانوم گرنجر عزیز واقعا خسته نباشید!


ادوارد خان دست قیچی: 19

من واقعا طرفدار این قضیه ام که با همین موقعیت های ساده داستان شخصیتتون رو برای ما تعریف می کنین.. البته اینها موقعیت ساده نبود. همه ش کارهایی بود که تو ویزنگاموت هستن و کسی سراغشون نمیره. منم با کمال میل این ها رو آوردم وسط که همه تازه واردها ازشون به اجبار استفاده کنن!

طنزت خوب بود. نوشتنت از چیزایی که قبلا دیدم ازت بهتر بود و تنها ایراد این بود که اون قسمت که به یه خاطره ی خوب باید فکر کنین رو بازگو نکرده بودی هرچند که من خودم این تقصیر رو به گردن می گیرم و بابتش بهتون تخفیف می دم چون تو متن تکلیف ذکر نشده بود. فکر کردم همه می دونن که باید به یه خاطره ی خوب فکر کنن تا طلسم اجرا بشه ولی خب انگار اینطور نبود.

با این وجود پست خوبی بود.


ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 19

خوش برگشتی شاگرد نمونه!

هیجان انگیز بود..
پنی تو نوشتن و داستان تعریف کردنت همیشه خوبه و حتی با اون آرایه های ادبی که همیشه یه چندتایی ازش رو توی پستهات داریمشون می تونم بگم که یه سایه ای از امضای خاص خودت رو هم تو نوشتن داری ولی هنوز همه چیز کامل نیست و ما باید تلاش و تمرین بیشتری برای بهتر شدن داشته باشیم ازت.

تنها چیزی که ازت می خوام اینه که حقیقتا برای ظاهر پستت با توجه به قضیه ی استفاده از موبایل و این حرفا به راهی پیدا کنی!

توی تالار ریون می بینمت!

آندریا کگورت: 17
همینطور نویسنده ی اول شخصه که داره اضافه میشه یعنی!
برای یه تازه وارد خیلی خوب بود.خیلی طولانی نوشتی این همه داستان لازم نداشتیم. باید روی حذف کردن قسمت های اضافه و نا لازم کار کنی که اینقدر نوشته ت کش نیاد.

یه کمی هم روی پاراگراف بندی و ظاهر پست باید حساس تر باشی وقتی پستت طولانیه تا خسته کننده نشه خوندنش.. به هر حال.. راه زیادی هست.

امیدوارم پست های خوب بیشتری ازت بخونم!


اسلیترین:

همچنان هیچکس از نوع غیر سروشش!


پ.ن:
1* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1397 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر دیوانه ساز رو انتخاب کردید باید بگید که چه خاطرات تلخی به یاد آوردید و باید سپر مدافعی که ساختید رو واضح شرح بدید.


-اون میتونه این کارو بکنه؟! میتونه دیوانه ساز بیاره تو کلاس؟

هرماینی که سعی می کرد روی برگ و شاخه هایی که از دانش آموزان به زمین ریخته بود پا نگذارد، با حواس پرتی جواب داد:
-استادای این ترم همه یه چیزیشون میشه! آره رون. بااینکه منصفانه نیست، ولی اون میتونه هرکاری دلش میخواد بکنه!

-خانوم گرنجر؟

صدای استاد بونز دقیقا از پشت سر هرماینی بلند شد و او را از جا پراند.

-بله استاد؟
-نظری درمورد کلاس من داشتید؟
-نه استاد! تقصیر این شاخ و برگ ها بود!

هرماینی با به یاد آوردن اینکه استاد بونز به برگ و درخت علاقه ی زیادی دارد، فهمید اوضاع بدتر شده است.
-نه... یعنی... .
-خوبه خانوم گرنجر، به نظرم بهتره شما اول با اون دیوانه ساز مبارزه کنید. بقیه کلاس از مبارزه ی شما یاد میگیرند.
-باور کنید بهتر نیست!
-انتهای کلاس کمد دوم.

هرماینی لبش را گاز گرفت و به تمام تجربه های ناموفقش هنگام رویارویی با دیوانه ساز ها فکرکرد. او در تمام تلاش هایش هیچوقت نتوانسته بود خاطره ای خالی از ناامیدی و حسرت پیدا کند. همیشه رون یا هری بودند که در این مورد کمکش می کردند.

اما این دفعه خودش تنها باید این کار را انجام می داد. به آرامی از جایش بلند شد، نگاه گناهکارانه ی رون را بی جواب گذاشت و با چند نفس عمیق خودش را آرام کرد. سپس با قدم های کوتاه به سمت انتهای کلاس به راه افتاد.

کمد دوم برخللاف کمد اول که تکان های شدیدی می خورد، کاملا آرام و مرگبار به نظر می رسید. هرماینی سعی کرد به سرمایی که از کمد حس می کرد توجهی نکند. یک خاطره ی خوب، یک حس عالی... سعی کرد دنبالش بگردد. خاطراتش با پدر و مادرش... آنها آلوده به دلتنگی و اضطراب بودند. خاطره ی جادوگر بودن اش هم آلوده به نگاه های تحقیرآمیز... پوستش مورمور شد. از همین حالا می توانست شکست را احساس کند.

-ما تمرین های دیگه ای هم داریم خانوم گرنجر. لطفا سریعتر.

هرماینی چشمانش را بست و در ذهنش فکر کرد.
-فکرکن... دوستات... بردن جام گروه ها... حس جالبی که بین کتابا داری... نه. عالی بودنت توی درسا و تشویقا؟ فکر کنم با همین بتونیم انجامش بدیم.

با اکراه چشمانش را باز کرد و طلسمی را زمزمه کرد.
-آلوهومورا.

در کمد با قژ قژی باز شد. برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. سپس... دستی استخوانی با انگشتانی کبره بسته و کثیف در را گرفت و به بیرون هل داد. دیوانه سازی با قامتی متوسط حالا روبه روی او ایستاده بود. هرماینی دو قدم به عقب برگشت. شنل خاکستریِ پاره پوره ی دیوانه ساز در اطرافش موج بر می داشت. دما در اطراف آنها ده درجه کاهش یافته بود. هرماینی دوباره چشمانش را بست. می دانست که اگر به حفره ی صورت دیوانه ساز نگاه کند، همان شجاعت اندکش را هم از دست می دهد.

همانطور که چشمانش را بسته بود و دستانش می لرزید، به دنبال خاطره اش گشت.

-تو عالی ای هرمیون!... کارت درسته واقعا. خیلی زود پیشرفت میکنی.
-نه توی تازه واردا، که توی کل دانش آموزا جزو خوبایی!
-ممکنه سخت باشه ولی اون میتونه. اون یه چیز دیگه ست. من مطمئنم تو میتونی...


-اکسپکتو... پاترونوم!

نور سفید بی شکلی از چوبدستی هرماینی به بیرون آمد و به سرعت محو شد. هرماینی چشمانش را باز کرد. به نظرش رسید که دیوانه ساز پوزخند می زند.

-اشکال نداره، بیخیال. کاریه که شده... تو تلاشتو کردی.
-نکردم... میتونست بهتر باشه. من باختم!
-بهت که گفتم باید بیشتر تلاش کنی.

-وقت خداحافظیه مگه نه؟


-نه!

حرف های بدتری در ذهنش مرور می شدند. سرزنش هایی که در ذهنش دفن کرده بود. ناامیدی هایی که جوابی برایشان نداشت.خداحافظی با عزیزانش... چیزهایی که مجبور شده بود تحمل کند. متوجه شد که انگار زندگی هیچ معنایی ندارد. دلش می خواست به آرامی بخوابد و هیچوقت بیدار نشود.

-ما بهت نیاز داریم. خیلی هم نیاز داریم. نکن!
-چیزی که من میدونم اینه که تو لیاقت هرچیزی رو داری جز سرزنش شدن!
-تو یکی از بهترین و باهوش ترین جادوگرایی هستی که تاحالا دیدم!


هرماینی سعی کرد افکارش را کنترل کند. هنوز چیزهای زیادی برای تجربه کردن پیش رو داشت، چیزهای زیادی برای جبران کردن... . زندگی نمیتوانست با چند شکست، بی ارزش شود. روی زانوهایش فرود آمد و قبل از اینکه دیوانه ساز نزدیک تر شود تمام نیروی باقیمانده اش را جمع کرد.
-اکسپکتو پاترونوم!

این دفعه نور سفید غلیظ تری از چوبدستی خارج شد و شکل سمور خوشحالی را گرفت که سعی می کرد خودش را از چوبدستی آزاد کند.

-بهش بگو بره گم شه!

سمور به طرف دیوانه ساز جست زد. دور او چرخید و او را به طرف کمد به عقب فرستاد. دیوانه ساز با اکراه به عقب برگشت، به داخل کمد رفت و در آن بسته شد.

هرماینی هنوز روی زمین نشسته بود. دستانش عرق کرده بودند و رد اشک بر روی گونه هایش بود. کم کم صدای قدم هانزدیک تر شدند. حس کرد که کسی پشتش را گرفت. استاد بونز به آرامی در جلویش نشست.
-جنگیدنت عالی بود. میتونستم کمکت کنم اما اونوقت چنین پیروزی ای به دست نمی آوردی. بیا!

هرماینی با بیحالی به شکلاتی که در دست استادش بود نگاه کرد. او پیروز شده بود... ولی هیچ حس خوشحالی ای نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams