جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مهر 1398 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
انیو هاسه یو خانوم معلم!
تکلیفموانجام دادم.
چه دیانای خوبی هستم؟😻
اهم من سال اولیم یا ارشد؟

***
دیانا بلافاصله بعد از اینکه دروئلا کتابی را روی میزش گذاشت،کتابی که به او دهن کجی میکرد را برداشت و باز کرد.

کلمه ی اول کتاب را که خواند،دردی در بینی کوچکش پیچید.

در بدن دیانا

بوکات، خود را از دماغ دیانا بالا کشید اما زمانی که میخواست به سمت مغزش هجوم ببرد،پایش لیز خورد و به سمت نای و بعد از یک سری مخلفات، درون معده ی دیانا افتاد.
-اهه چه بوی شکلاتی میاد اینجا!

بوکات پس از اینکه این حرف را زد متوجه شد،در جایی قرار دارد که دو چهارمش را نوتلا ، یک چهارم را توت فرنگی و بقیه اش غذا های های گوناگون در حال هضم شدن هستند!

ناگهان احساس بدی به بوکات دست داد و کم کم شروع به خاریدن کرد!

بوکات بدن دیده بود،اما تا به حال در بدن هیچکس با این حجم از نوتلا مواجه نشده بود!
و احتمالا نمی دانست این خارش و از درون سوراخ شدن بخاطر حساسیتش به شکلات فندقی است!

چندی بعد،دیانایی در حال فرار از کلاس و بوکاتی سوراخ شده و درحال هضمی در معده اش به خوبی و خوشی زندگی کردند!

قصه ی ما به سر رسید بوکاتی به خونش نرسید.😸

استاد نمره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مهر 1398 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام بچه ها.
-سلام استاد.
-تکالیفتونو انجام دادین؟
-
-خب، حالا از یکیتون امتحان می گیرم. هاپکینز، بلند شو.

وین در حالی که هافل را محکم در دست هایش گرفته بود، ناگهان احساس کرد که به بینی اش ضربه وارد شد.

-طریقه فرمانروایی بر فلفل دلمه ای های زرد رو توضیح بده.
-فرمانروایی؟...هوم...
-مطمءنم می تونی جوابش بدی.
-چی؟ جواب؟
-بوکات!

دروءلا به دنبال وین که اکنون داشت از دستش فرار می کرد، دوید.
-وایسا ببینم! بوکات کثیف!
-بوکات؟...یعنی چی؟

بچه ها از در کلاس بیرون رفتند تا بتوانند بقیه ی ماجرا را ببینند.

-آخ!
-وایسا ببینم!

دقایقی بعد، بچه ها شاهد بمب های فلفل دلمه ای زرد و کتاب هایی بودند که به این طرف و آن طرف پرتاب می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/7/17 21:28:51
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/7/18 14:30:35
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 14 مهر 1398 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور روزیه اینم مشق اول من
2-جلسه دوم بود و من تو کلاس با آمادگی کامل برای پرسش کلاسی نشسته بودم که پروفسور روزیه وارد کلاس شد و روی صندلی نشست.
-خب الان میخوام درس بپرسم کی آماده است؟
هیچ کس دستش بالا نبود جز من. پروفسور با سر بهم جواب مثبت داد و منم بلند شدم.
-خب بگو ببینم بوکات چیه؟
تا اومدم جواب بدم دماغم شروع به وول خوردن کرد و همه درس یادم رفت و کیف مو برداشتم و جلوم گرفتم.
-چرا نوشابه هارو به اطراف پرتاب میکنی جواب سوال منو بده!
بعد شروع به جیغ زدن کردم.
-چرا جیغ میزنی؟
-چرا صندلی سفیده؟
-چی؟
-چرا من سفیدم؟ چرا در سفیده ؟
و دور کلاس دویدم و هر چی جلوم بود به اطراف پرت شد. در سیاهی دیدم و واردش شدم و یک گوشه اتاق نشستم. در باز شد و پروفسور در حالی که دستکش سفیدی دستش میکرد بهم نزدیک شد.
-خب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 13 مهر 1398 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
۱.
به به...آدم حال کردن می‌شه همچین استادی داشتن باشه!
اصلا استادی از شما باریدن کردن می‌شه!
چقدر زیبا در قامت یک استاد بودن می‌شین!
تکلیفی حقیرانه برای شما بزگروار آوردن کردم!

۲.
رابستن برای اولین بار قصد کرد تا یک کتاب رو شروع کنه به خوندن.
از کتابخونه ی دروئلا یه کتاب دزدید و رفت توی سفینه‌اش تا بشینه و بخونه!

کتاب رو باز کرد تا شروع کنه به خوندن!
-آخ! یعنی ئلا هر موقع کتاب خوندن می‌شد دماغش انقدر درد گرفتن می‌شده؟ فکر نکردن می‌شدم که کتاب خوندن انقدر درد داشتن بشه.

رابستن از موجودی به نام بوکات خبر نداشت.
بوکات موجود در کتاب دروئلا از راه بینی وارد بدن رابستن شد.
بوکارت قبلا زیاد داخل بدن انسان رفته بود ولی خب رابستن براش یه بدن جدید بود.
بوکارت رفت که مغز رابستن رو پیدا کنه تا کار همیشگیش رو اجرا کنه.
از راه بینی وارد قلب شد و از قلب به شش رسید و بعد وارد معده شد.

بوکات گیج شده بود. این راه ها به هم نمی‌خورد. ولی خب بوکارت وظیفه شناس بود و به گشتن ادامه داد.

معده رو رد کرد و به مری رسید. یکم توی مری نشست. بوکات هم خسته می‌شه خب.
-این چه وضع بدنه! تو آدمی؟ تو تسترالی! اگه تسترال کتاب می‌خوند من مغز نداشتشو پیدا می‌کردم...فکر کردی می‌تونی کاری کنی که من دست از زدن بردارم؟ تو منو نمی‌شناسی! به من میگن "بوکی مغز هنگ کن"...من پسر "بوکا مغز بترکون" بزرگم...تو یکی نمی‌تونی منو شکست بدی!

بوکی دست روی زانوش گذاشت و بلند شد. اون باید می‌رفت...می‌رفتو وظیفه‌ش رو به نحو احسن تموم می‌کرد.

بعد از نیم ساعت بالاخره مغز رابستن رو پیدا کرد.
-گفتم که پیدات می‌کنم!
-ینی چه که "گفتن"؟
-مگه مغزم حرف می‌زنه؟
-ینی چه که "مغز"؟
-مغز ندیدم انقد خنگ؟
-ینی چه که "دیدن" و "خنگ"؟

مغز رابستن آکبند بود.
بوکی هر حرفی می‌زد، مغز یه چیزی می‌پرسید. بوکی خیلی خسته شده بود.
-من غلط کردم که پسر بوکا مغز بترکون شدم...من می‌رم بابا!

و خب بوکی موند و یک بدن عجیب غریب که باید ازش میومد بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/7/13 22:00:41
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1398 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف آوردیم استاد!

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)

- خب، بچه ها، تکالیفتونو تحویل بدین.

رکسان بین بچه های کلاس قدم میزد و برگه هاشونو تحویل میگرفت. به دو برگه اولی نگاه کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون داد و نچ نچ کنان به مسیرش ادامه داد. با خودش فکر کرد که این بچه ها خیلی احمقن و از ستاره شناسی هیچی نمیفهمن و کل زندگیشون به فنا رفته، تا اینکه به برگه سوم رسید.

- تلسکوپ؟ تلسکوپ چی بود؟ ستاره یعنی چی؟ این چیه؟

اینقد درگیر فهمیدن چیزایی که روی برگه نوشته بود، شده بود که متوجه نشد بچه ها با تعجب نگاهش میکنن و زیر گوش همدیگه پچ پچ میکنن.
- استاد روزیه چی میگفت؟ اسم اون چیز چی بود؟
- بوگارت؟ نه بابا، اون یه چیز دیگه بود... آها! بوکات!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/7/12 21:19:01
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1398 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد؛
منم تکلیفمو انجام دادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1398 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام خانم معلم!
مشقمو نوشتم!
فقط لطفا بهش صفر ندید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1398 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دفاع در برابر جادوی سیاه! یکی از مهمترین و هیجان انگیز ترین درسا واسه دانش آموزای هاگوارتز.

- استاد جدیدو دیدی؟ دیشب موقع گروهبندی نبود.
- می گفتن کتابخونه بوده.
- شایعه ها رو شنیدی؟ مثل اینکه مرگخواره!
- چی؟ استاد دفاع در برابر جادوی سیاه مرگخواره؟

انگار امسال کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هیجان مضاعفی داشت. همونطور که دانش آموزا از ترس سکته ها می کردن و غش ها می کردن و پارچ آب قندو دست به دست تو کلاس می گردوندن، یه دسته کتاب به ارتفاع دو متر، پاورچین پاورچین وارد کلاس شد.

- سلام بچه ها!
صدا بود، ولی تصویر نبود.
- من دروئلا روزیه هستم. استاد دفاع در برابر جادوی سیاه این ترمتون.
- استاد؟ راسته که مرگخوارین؟
- استاد استاد... میشه علامت شومتونو ببینیم؟
_ شما مادر بلاتریکس لسترنج نیستین احیانا؟
به محض ادای جمله ی آخر، همه ی کلاس ساکت شدن. حتی آجرا و پله ها و تخته و نیمکتام از پچ پچ دست کشیدن و ساکت و آروم، منتظر جواب استاد موندن. دروئلا که اوضاعو مقداری وخیم می دید، با لبخند زورکی که از پشت کتابا معلوم نبود، سعی کرد بحثو عوض کنه و تو دلش قانون ممنوعیت استفاده از طلسمای ممنوعه تو هاگوارتزو مورد عنایت قرار می داد.

- خب بچه ها... این کتابا رو واسه شما آوردم... هدیه ن. لطفا همین الان فصل اولشو آروم و بی سر و صدا بخونین.
و با یه حرکت چوبدستی، کتابا رو بع پرواز در آورد و رو میز دانش آموزا گذاشت.
- ده دقیقه وقت دارین... همین الان زمانتون شروع شد.
با برخورد کف ساعت شنی با میز استاد، صدای ورق زدن، دست در دستِ صدای غر زدن بچه ها، شروع کردن به قدم زدن تو کلاس.


ده دقیقه بعد

- وقت تمومه! تو... پسر ریونی. آره خودت. پاشو ببینم. اسمت چیه؟
- تام جاگسن نابغه.
- خیله خب نابغه ... بگو ببینم چی از فصل اول فهمیدی.
- فصل اول... فصل اول چیز بود... خیلی خفن بودا! صب کن میگم الان.
-
- یه آقاهه بود... نه یه خانومه بود... یکی بود که اسمش جیلی بود...

دروئلا با آرامش تمام و قدمای بلند، به سمت تام رفت. تو یه حرکت با یه دست سر تامو گرفت و اون یکی دستشو تا آرنج تو بینی تام برد. بعد از کلی تقلای تام واسه نجات و خونریزی شدید، دروئلا موجودی رو از بینی تام بیرون آورد و سر تامو ول کرد تا بیوفته و خون مثل فواره از بینیش بزنه بیرون و مثل بادکنک پربادی که ولش کرده باشی، تو کلاس بگرده و بالا پایین بره و همه جا رو خونی کنه.

- این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه. بوکاتا از طریق گوش و بینی و چشم، وارد مغزتون می شن و نمی ذارن چیزیو که می خونین متوجه شین.
- خانوم اجازه؟ چجوری از شرشون خلاص شیم؟
- باید از طلسم...
با برخورد تام به دروئلا و برخورد سر دروئلا به گوشه ی میز و بعد کف کلاس، دانش آموزا به صورت خود مختار کلاسو تعطیل کردن و شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.

- ت... تکلیف... تکلیف ددا... دارین...


تکالیف:

1. هکتور یه معجون درست کرده و اسمشو گذاشته حلال مشکلات. ولی معجون به جای اینکه مشکلیو حل کنه، باعث میشه افراد بعد از خوردنش، شخصیتی کاملا مخالف با شخصیت اصلیشون پیدا کنن. تام که بشدت فرد درس خونیه، این معجونو خورده و الان تنبل و درس نخون شده. ولی دروئلا بعد از اتفاقی که تو کلاسش افتاد، معتقده که تو مغز تام هنوز بوکات هست.
اینجا در مورد تام و اتفاقایی که میوفته بنویسین. حواستون باشه که سوژه ادامه داره. پس پستای همو ادامه بدین. حتما هم لینک پستتونو اینجا بدین وگرنه تکلیف در نظر نمیشه و امتیازی نمی گیره. ( سال اولیا: 20 امتیاز - ارشدا: 15 امتیاز)

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در 1398/7/2 1:51:22
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1398 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز ترم 23 هاگوارتز


تدریس کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه تا پایان پاییز 98، بر عهده‌ی اساتید گروه ریونکلاو است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1397 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره پیامی از آن سوی دروازه:

نقل قول:

ادوارد بونز نوشته:

نمرات امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


ماتیلدا استیونز: 27 + 4 جلسه حضور در کلاس
سدریک دیگوری: 24 + 2 جلسه حضور در کلاس

گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 30 + 4 جلسه حضور در کلاس
فنریر گری بک: 29 بدون حضور
رون ویزلی: 27 + 1جلسه حضور در کلاس
ریموس لوپین: 25 + 1جلسه حضور در کلاس
آرتور ویزلی: 24 + بدون حضور
لیزا چارکس: 23 + بدون حضور


ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 29 + 3 جلسه حضور در کلاس


اسلیترین:

هیچی

پ.ن:
1* " راهنمایی ای که برای پست امتحانتون دارم اینه که توی داستان شما باید تحت امتحان عملی قرار بگیرید از طلسم ها و وردهایی که تا الان توی این کلاس یاد گرفتین، پس سعی کنین تا جایی که میشه مرتبط باشید و این که سوژه ی فرعی خوبی هم انتخاب کنین چون یه امتحان خشک و خالی، در نهایت سادگی جذابیتی به داستانتون اضافه نمی کنه!"
خیلی دوست داشتم به بخش اول این توجه بیشتری بشه اما خب نشد ولی سوژه های فرعیتون واقعا خوب بود.
خسته نباشید همگی!

2* اگه حضورها اشتباه شمرده شده با لینک به پیام شخصی مراجعه کنین!
3* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد بونز در 1397/6/14 0:09:49
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور