جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جاچ درک در حالی که مرلین بیچاره رو با لگد و صلوات از در بیرون میندازه داد میزنه : نفر بعدی!!

کمی بعد ...
حاچ : به به ... آسلام عنکبوت را نیز پذیرا می باشد. بفرمایید عنکبوت خان آراگوگ عزیز! بفرمایید بشینید من چندتایی از شما سوال بکنم تا شما رو به آغوش باز اسلام هدایت کنم!بفرمایید خواهش میکنم!

آراگوگ به این صورت تصویر تغییر اندازه داده شده در مقابل میز درک مینشیند.

حاچ : خب بفرمایید شما در عرصه آسلام چه خدمت هایی کرده اید؟
آراگوگ : عرضم به حضورتون من 5 تا صیغه محجبه دارم ... 7 تا زن که سه تاشون ویارن و ...

درک : تصویر تغییر اندازه داده شده گویا درک نکردید من چه عرض نمودم! من گفتم که چه خدمت هایی کرده اید شما دارید بیوگرافی میگویید؟!؟

آراگوگ : آها ... راستش من یک زمانی تو قزوین و رشت مشغول اعمال آسلامیوس بودم که در اونجا جونم رو در خطر دیدم و سریع برگشتم حوزه استحفاظی جادوگران!

درک : تصویر تغییر اندازه داده شده آفرین!آفرین!

صدای زنانه ناگهان شنیده شد ...
_ آیییییی... لودوووووووووووو.....!

درک :

و سپس با عجله پاشد و رفت ببینه این صدا از کجاست و ناگهان برگشت و رو به آراگوگ گفت : حاج آقا شما در محضر آسلام قبول نشدی چون باسنت بزرگه بدرد آسلام نمیخوری!!! حالا برو بیرون بقیه رو هم مرخص کن امشب میام براتون دعای کمیل میخونم!!

همین که آراگوگ در رو پشت سرش بست ، درک پرید اونور میز و درست افتاد روی اما!

چند دقیقه بعد :

جییییییییییییییغ آیییییییییییییییییییی واییییییییییییییییییی ایییییییییییییی جییییییییییییغ عرعرعرعرعر (این اخرین جمله مال لودو بودبیچاره تحت فشار بود )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1387 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
حاچ درک هنوز به پشت سرش نگاه نکرده بود که لودو واما که انگار از ورد چسبلیوس رازیوس :bigkiss: استفاد کرده بودن با همون حالت به پایین میز خزیدنند.

حاجی که هنوز گردن مرلین چسبیده بود با او گفت:آخر برادر من چند بار به شما بگوییم که در نبود من که نباید این کارها مرلینگاهی را انجام بدهبد.ازمن نمی ترسی از ...درهمین اثنا بود که صدایی از زیر میز بلند شدولی مرلین با درایت خاص خود تونست حاجی با سوالی فلسفی ،دینی اون رو گمراه کندکه :آیامرغ ابتدا به وجود آمدیاتخم مرغ؟

ملت:

حاچ درک:اهم،اهم(صدای صاف کردن گلو)این سوال بس جای تفسیر وتفحص دارد که اگر تخم مرغ زودتر به وجود آمده باشدپس باید مرغی درکار باشدواگرمرغ زودت پس باید تخم مرغی درکار باشد.

مرلین:

حاچی:ازسواتان خوشمان آمد پس شما بدون گزینش ثبت نام هستید.

مرلین:

حاچ درک:چرا ناراحت هستید امروز باید جشن بگیرید.

مرلین ریش حاچی رو گرفت، گفت جون اون ریشات،جون اریکا بی خیال من شو،من اصلاغلط کردم فکر کردم صف غذای که اومدم وایستادم.

حاچ درک در حال قدم زدن :اولا خواهر اریکا دوما آسلام به جوانان بسیجی می نازد.سومازودتر از اتاق برو بیرون وبرادر بعدی صدا بزنیدوناگهان ازگوش افرادی را بیرون کشید.(شفاف سازی: لودو با اما رو بادست پشونده شده با عبا بیرون کشید)

وبا صدای رسا :به به،به به در را باز کرد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانا آبوت در 1387/1/17 15:22:46
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1387 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
توي اتاق
شونصد ساعت قبل!

لودو: خوب خواهر جان سلام!
اما: ا لودو. اين چه جور حرف زدنه؟ خوبه ديشب با هم بوديم.
لودو: خير خواهر اما. ديشب از صدقه سري حاچ درك گرام نتوانستيم در خدمت يكديگر باشيم. پريشب بود. خوش گذشت نه؟
اما: اينجوري حرف نزن خوشم نمياد.

لودو دور و برشو نگاه مي كنه. سرشو نزديك تر مي بره و مي گه: آخه اما جون تو كه نمي دوني اين حاچ درك چه مارمولكيه. شايد همين حالا پشت در اتاق وايساده باشه.
اما:
لودو: ولي تو نگران نباش. تو فرق داري. عضوت مي كنم حسابي!

چهارصد ساعت قبل!:
ملت هافلي:
همه گوشاشونو چسبوندن به در. از پشت در داره صداهايي مياد!
آل: اين صداي كشيدن سيفون نبود؟ ()
اريكا: يه كم بكش كنارتر دابي. حاچ بياد ما رو اينجوري ببينه چي مي گه؟
دابي: بايد بشنوم ديگه!
اسكورپيوس: هيس! اين اماست كه داره مي خنده؟
ريتا: آره. فك كنم اما باشه. انگاري يكي داره قلقلكش مي ده!
رز كه چادرشو از سرش دراورده و نشسته روي زمين مي گه: بچه ها چرا شما اينجوري وايسادين؟ حالا كه نه حاچي هست و نه لودو. بايد حداكثر استفاده رو ببرين! آل....

آل يه نگاه به در ميندازه.
آل:
رز: با توام آل.
آل:
رز:
دابي: رز. بس كن ديگه. شايد نمي خواد بياد.
رز: نمي خواد؟
اسكورپيوس: خوب خواهر رز. اين يه جورايي براي همه مون سابقه حساب مي شه. مخصوصا آل كه حاچي هم اونجوري باش رفتار كرد.
اريكا: خوب اين پسر هم آرزو داره. مي خواد معاف شه از سربازي.
آل: خواهر رز. من متاسفم. بعدا از دلت در ميارم. اما تا اين حاچ درك اينجاست كاري نمي شه كرد. بعدش هم تو مي خواي من برم سربازي؟
افففففففففففففف ( صداي بالا كشيدن دماغ رز )
دنيس كه توي اين مدت از كنار در جم نخورده داد مي زنه: هي ملت! بياين اينجا. ببينين برادر لودو چي داره مي گه....
ملت هافل حمله مي كنن به طرف در اتاق. مرلين كه جلوتر از همه اس مي ره كنار در و در همين حين دنيس رو هل مي ده كه جاي خودش باز بشه و دتش به يه جاهايي! () برخورد مي كنه.
- اهم اهم...
اين صداي حاچ دركه كه از خواب زمستونيش بلند شده و داره به سمت مرلين مياد.
مرلين:
بامب.. بامب... بامب...(صداي برخورد كفش هاي حاچي به كف سالن)

صدا از چيز! درمياد ولي از هافليها هيچ صدايي! ( ) خارج نمي شه.
مرلين و دنيس متوقف شدن و دست مرلين روي همون جا ثابت مونده! ( )
- به به. به به! مي بينم كه در نبود ما كارهايي مرتكب مي شويد. خوب است.
كم كم ولوم صداي حاچي از حد طبيعي خارج مي شه:
مرتيكه ي زبان نفهم بي ناموس ... (بوووووووووووووق! سانسور با مجوز از وزارت ارشاد).
مرلين:
ملت:
حاچي آستيناشو بالا مي زنه.
اريكا به ريتا: الان وقت نمازه؟
حاچي پس گردن مرلين را مي گيره و اسلو موشن! در اتاق رو باز مي كنه.
قسمتي از فضاي اتاق:
:banana:
و حاچي همونطوري مرلينو مي كشونه و بعد هلش مي ده توي اتاق. هنوز پشت سرشو نگاه نكرده.

در اسلوموشن بسته مي شود!

صداي فرياد حاچي: ( گفتم شايد كر بشين نذاشتم! D: )

اسكورپيوس و دنيس با هم دستشون رو روي پيشونيشون مي كوبن.
شترق...
اسكورپيوس: اما !
دنيس: لودو!
ملت هافل: واااااي!
---------------------------------------------------
پ.ن: ببخشين جميعا! آخه زوركي هم مگه مي شه رول نوشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اين كه من تو رو مي خوام معلومه غيرمستقيم!
-----------
من قول شرف مي دم يك هافلپافي واقعي باشم.... به خون اصيلم سوگند!
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح

ملت در دو صف جداگانه كه ساحره و جادوگر رو از هم ديگه تفكيك ميكرد ايستاده بودند.

لودو:به نام آسلام شروع ميكنيم ، از اينكه اين همه جوانان مشتاق آسلام و شريعت مرلين مابين برو بچز هافلي ميبينم به خودم ميبالم ، دستم درد نكنه چه گروه آسلام پروري تربيت كردم ، حاچ اقا وقت زيادي ندارن به ترتيب به ايشون رجوع كنيد ، البوس سورس برو تو ..

درون دفتر حاچ اقا

حاچ اقا نگاهي به قد و بالاي البوس ميندازه.

حاچ آقا: به به .. به به!!
البوس:آفرين .. آفرين

_فرزندم كنترل خودتو به دست بگير ، همه اش تاثير اين سريال هاي مستهجن است كه اين شبكه هاي تلويزيوني پخش ميكنند و فرهنگ اين مرز و بوم رو زير سوال ميبرند.اسم شما چيست؟

_آلبوس سورس پاتر
_شما فرزندم سابقه اي در رابطه با خدمت به آسلام داريد؟
_بعله !! بنده مدتي در قزوين فعاليت داشتم.
_افرين ، افرين قزوين اين شهر آسلامي ، ميشه از جزئيات فعاليتتون منو آگاه كنيد.
_ البته فعاليت من در قزوين در حدود دو سه ساعت بود اما واقعا لذت زندگي رو در همين مدت كوتاه به من فهموند:

درون خاطرات البوس-->:

البوس از طرف محفل ماموريتي درون قزوين بهش محول شده و در تلاشه كه اون رو انجام بده ، با وجود اينكه خورشيد با تمام قوا در حال تابشه اما درون خونه قزوينا به شدت تاريك و خالي است () و اين براي البوس مشكل ايجاد كرده البوس به خونه اي كه مورد نظر محفل بوده ميرسه و چند تقه به در ميزنه ، يه سري اشعه به بدن البوس تابيده ميشه و بعد يه صداي كامپيوتري شروع به صحبت ميكنه:مورد شناسايي شد يك عدد پسر سفيد مفيد !!!
در به ناگاه باز ميشه دستي پشمالو بيرون مياد و البوسو به درون تاريكي ميكشه.

_آييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

يكي از اهالي قزوين: هووم يه تازه وارد ديگه

چند ساعت بعد

البوس در حالي كه نشيمن گاهش باند پيچي شده سر خورده و سر شكسته در حالي كه لبخندي به لب دار از قزوين دور ميشه.

بيرون از خاطرات البوس<--:

البوس:حاچ اقا بنده قبولم ديگه؟؟؟
حاچ اقا:

بيرون از دفتر عضويت

صدهاي عجيبي از دال به گوش ملت ميرسه.

بنگ .. پوف .. اخ .. يا مرلين .. كروشيو .. بوق ... ديش .. دنگ.

البوس در حال كه شبيه يه كدو حلوايي له شدست و جوراب بو گندويه حاچ اقا تا ته توي حلقش فرو رفته از دفتر عضويتت به بيرون شوت ميشه.

حاچ اقا:نفر بعدي(در اينجا حاچ اقا داد عظيمي ميزنه و حروف اين نوشته خوف ميكنن و به حالت كج در ميان)

لودو:اوه اوه .. اريكا اين دفعه تو برو تو.

در درون دفتر عضويت

حاچ اقا مشغول نوش جان كردن اب قند هستند زيرا از دست البوس قند خونشون به سمت پايين ميل كرده.

حاچ اقا:خواهر اسمتون چيه؟!
اريكا:
حاچ اقا:خواهر چشماتو به اين حالت تكون نده لطفا اسمتو بگو.
_اسمم اريكاست ، حــــــــــــاچ اقـــــــا (افكت كشيده شدن صدا براي توليد اشوه و زدن مخ پسران)
_خواهر شما تجربه اي هم در ضمينه آسلام داريد.
_خير حاچ اقا انشالله زير سايه شما اونم بدست مياريم
_خواهر شما تاييد ميباشي فقط خواهشا تا ما رو به معصيت دچار نكردي از اينجا خارج شويد.
_
_عرض كردم شما تاييد شديد لطفا خارج شيد ، آسلاميوس هميشه بيدار است.
_حاچ اقا
_ده خواهر من پاشو برو بيرون تا نزدم ناكارت كنم ، عجب رويي داره ها
_اوه چه خشن!!!

و بدين ترتيب اريكا نيز با سر به بيرون شوت شد و حاج اقا نيز به همراه اون از دفتر به بيرون اومد.

حاچ اقا:لودو من قند خونم اومد پايين ميرم استراحت كنم بقيه رو خودت گزينش كن.
لودو صبر ميكنه تا حاچ اقا بره بعد از وسط صف ساحران اما دابز رو صدا ميكنه:اما تو اول بيا ، ميخوام تو رو گزينش كنم.

ملت:بابا ما شش ساعته تو نوبتيم چرا اول اون بايد بياد.
لودو:حرف نباشه آسلام اين رو ميگه.اما سريعتر بيا

شونصد هزار ساعت بعد

ملت همچنان پشت در دفتر عضويت وايسادن و لودو نيز همچنان داره اما دابز رو گزينش ميكنه.

____

ملت من خوابم ميومد بد شد ببخشيد ، ديگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1387/1/11 16:40:25
ویرایش شده توسط دابی در 1387/1/11 16:51:47
ویرایش شده توسط دابی در 1387/1/11 16:56:49
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ان شب حاج درک، حدودا ده يا بيست نفر بنا به تالار اورد که يک خوابگاه مخصوص پسرا کنار مرلينگاه تالار درست کنن وشبانه هم کار تموم شد! وسط دستشويي و حمام رو هم فرش اويزون کرد(!) و به همه گفت که حموم ها و دستشويي هاي سمت راست مخصوص خواهران و چپي ها مال برادران است!!

ان شب خوابگاه دخترها:

ماتيلدا به سمت کمد ميره که لباس خوابشو از تو کمد دربیاره و واسه خوابيدن اماده بشه... (اين صحنه ها به دلايلي حذف شد)
اما که تو تختش دراز کشيده دستش رو روي بالشت ميزاره و ميگه: بابا اين درک پاک قاطي کرده؛ ببين مارو تو چه بد مخمصه اي انداخت ها!
اريکا کتاب درسيشو ميزاره کناره و ميگه: اين جور چيزا امکانات هم داره. اگه ببينم کاري واسمون ميکنن من عضو ميشم.
ريتا که مثل هميشه اون شب هم خيلي خوشگل شده بود(چراش به شما مربوط نيست) ميگه: حاج لودو گفت يکي از مزاياي عضويت، قبولي تو دانشگاه ((مرلین خوانده)) بدون کنکوره.
در کمتر از يک صدم ثانيه، اما و اريکا يک چادر مشکي کلفت و يک روبند از جيبشون درميارن و ميرن که برگه عضويت بگيرن!
ماتيلدا گفت: تازه شوهر هم برامون گير ميارن!
دخترهاي هافل با سردرگمي همديگرو نگاه ميکنن و ميرن بخوابن.

خوابگاه پسرها

دنیس: حاجي تروخدا پرده رو بکش کنار، اون پنجره رو هم باز کن داريم خفه ميشيم.
حاج درک با ابهت به البوس نگاه کرد و يه دست به ريش خفنش کشيد و گفت: پسر شما ادم نميشيد؟! چقدر گناه؟ چقدر معصيت؟ ميخواي خوابگاه دختراي ريون رو ديد بزني؟؟ نکن! از اون دنيات بترس. من شما رو ادم ميکنم... هر روز صبح که واسه اقامه نماز بيدار بشين، يک کم ياد ميگيرين رفتار اسلامی یعنی چی!!
بعد روشو کرد به لودو و ادامه داد: فردا يه زنگ بزن حاج اقا شيرين سخن؛() واسه اين دخترا چادر سفارش بده، بهش بگو چادر دم دستیشون عربی و چادر نمازا حتما سفيد باشن، روشون هم گلاي زرد و قرمز با هاله بنفش باشه! بگو واسه پسرها هم عمامه های زرد(چه رو مد) با از همین شلوارای خودت و پیرهن های سفید و گشاد اماده کنه که من برم تحویل بگیرم!( )
پسرهای هافل که هم از طرفی خنده شان گرفته بود و از طرفی گریه، بعد از دقایقی فکر کردن و مشورت درباره اینکه بخنندن یا گریه کنند، نتوانستند به هیچ نتیجه ای برسند و تصمیم گرفتند که بخوابند!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/1/11 2:25:15
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/1/11 2:29:41
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
امشب(!!!)؛ خوابگاه مختلط

هافل جماعت به جز حاچ درک و برادر لودو مثل همیشه نشستن وسط خوابگاه. دخترا در مورد آخرین فشن های روز بحث می کنن و پسرا سعی می کنن زاویه چششون رو طوری تنظیم کنن که تعداد دخترای بیشتری رو پوشش بدن.
لودو یهو می پره تو تالار و نگاهی به دور و بر می اندازه بعد در حالی که داره یه صندلی می ذاره جلو خوابگاه، اما رو ورانداز می کنه.
سپس ناگهان لودو چوبدستشو می کشه و میره وسط جمعیت.
(فریاد های لودو ... فریادهای ملت... بوق ممتد... خط صاف... پرستار! اون شوک الکتریکی رو بیار!!! نه ببخشید خط رو خط شد)
جماعت هافل این دفعه به صورت تفکیک شده می شینن. به این صورت که مجردها سمت چپ نشستن و مزدوج ها سمت راست نشستن.
- یا الله ... یا الله ...
حاچ درک در حالی که یه چرتکه بزرگ در دست داره، وارد میشه. نگاهی به وضعیت میندازه و یکی میزنه پس گردن لودو، نگاهی به ساعتش میندازه که یه ساعت عادی نیست و می فهمه که پرداختن به این موضوع طول پست رو زیاد می کنه و در نتیجه میره رو صندلی میشه.
حاچ درک شروع میکنه به ور رفتن با چرتکه اش و میگه: "اوهوم اوهوم (صدای صاف کردن گلو) برادران و خواهران، امروز جمع شده ایم تا در مورد اصول ابتدایی آسلام سخن به ميان آورده كنيم. چرا که اثری از آسلام در این تالار دیده نتوان شد."
برادر لودو در گوش حاچ درک میگه: "حاچ آقا بهتر نیست اول خدا رو یاد کنید؟"
حاچ درک یکی میزنه پس گردن لودو و در گوشش میگه: "شما ساکت باش برادر. خودم بهتر می دانم چه چيز را اول یاد بدهم. شما بايد متوجه باشيد كه طول پست زیاد میشود."
لودو دستشو میذاره جای سیلی و حاچ درک به حرفش ادامه میده.
"خب حرفای من تمام شد. کسی سوالی نداره؟" ()
اریکا: "درک جدیدا تیک گرفتی؟ چرا این قد با اون چرتکه ور میری؟"
لودو: "ساکت شو! حاچ آقا دارن ذکراشون رو می شمارن."
دنیس: "آخه حاچ آقا موقع حرف زدن هم داشتن با چرتکه شون ور می رفتن."
لودو: "حاچ آقا می تونن موقع خواب هم ذکر بگن. به تو چه بچه! "
حاچ درک: "بچه جان، شما اول از بغل اون خواهر محترم که به چشم خواهر آسلامی خیلی هم به حوری ها شبیه هستند، كه ان شا الله خداوند قسمت همه بكند، بلند شو. بعد بیا فضولی کن."
اریکا دنیس رو کنار خودش نگه میداره و میگه: "به تو چه. ناظر تالار ایراد نمی گیره تو ایراد می گیری؟"
حاچ درک عصبانی میشه و میگه: "نظارت؟ من تو دهن نظارت نمی زنم چون تکراریه ولی من چوب می کنم تو () آسین نظارت که البته اینم تکراریه ولی من از این تکه خوشم میاد "
لودو در حالی که چک می کنه که مطمئن شه سر آسین هاش بستس، یکم میره عقب تر. درک یکی می زنه تو گوش لودو و میگه: "به جای این کارا برويد و اون پیام بازرگانی رو بیاوريد نشان دهيد."
لودو یه پارچه بزرگ ور میداره و میگیره جلو ملت هافل که روش نوشته:
نقل قول:
پايگاه مقاومت بسيج – حوضه يِ هافلپاف؛
>عضو گيري از برادران و خواهران ِ علاقه مند از فردا آغاز خواهد شد.<

برای عضویت از همین حالا اقدام نکنید، صب کنین فردا صبح به تاپیک مربوطه مراجعه کنین.
فواید عضویت در بسیج: تبدیل شدن به یک برادر یا خواهر آسلامی، فیض بردن از هم نشینی با حاچ آقا درک، کم شدن دوره انتظار برای یافتن شوهر مناسب (مخصوص خواهران)، کم شدن دوره سربازی (مخصوص برادران) و ...

حاچ آقا: "خب دیگر پاشید و بروید. من جایی کار دارم انشالله جلسات بعد بیشتر در مورد آسلام صحبت می کنیم."
بعد در حالی که چرتکه اش رو بر میداره زیر لب با خودش می گه: "اه! این حساب لعنتی هم جور نمی شود. هنوز یك صد گالئونی کم دارم. یادم باشد برای عضویت در بسیج ورودی هم تعیین کنيم."
ده دقیقه بعد همه دارن پشت سر حاچ آقا صحبت می کنن به جز دنیس که عبارت " کم شدن دوره سربازی (مخصوص برادران)" هنوز جلوی چشمش باله می رقصه! (که البته باید اضافه کنم صرفا عمل باله رقصیدن اصلا خلاف آسلام نیست و اینکه بعضی از برادران و خواهران با هم باله برقصن ایراد دارد!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1387 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- به نام خدا... ديدار فينال اين دوره از مسابقات رو واستون گزارش ميكنم. مسابقه ي بين تيم "لودو يونايتد" و "دنيس دراگونز"! اول از همه بازيكنان دو گروه رو معرفي ميكنيم... تيم لودو يونايتد رو لودو بگمن، اما دابز، هلگا هافلپاف و آلبوس سوروس تشكيل دادن و در تيم دنيس دراگو... اوه! اولين بازيكن تيم دراگونز در همين لحظه با بالشتي كه لودو پرتاب ميكنه از دور مسابقه خارج ميشه. بالش اونقدر محكم كوبيده شد كه يه راست ميره تو حلق ريتا!
دابي در حالي كه از لوستر سقف خوابگاه آويزونه فينال مسابقات ِ درون تالاري ِ جنگ ِ بالشتي رو با شور و هيجان گزارش ميكنه!
- بله! بايد بگم كه دراگونز براي رسيدن به فينال از تيم هاي " منpyooz نیستم! Peevesم!" و تيم "آيشواريا" به رهبري ماتيلدا استيونز عبور كردن و در طرف ديگه تيم يونايتد در يك بازي سنگين تيم "يادواره ي ماندانگاس" رو... اوه... بله! دنيس با بالشت دو تا از دندوناي آلبوس رو ميشكونه!
در حالي كه بقاياي بالشت پاره و پَر سراسر خوابگاه رو دربرگرفته بازيكنان دوتيم پشت تخت ها سنگر گرفتن و مشغول جنگ بالشتي هستند.
- در حالي كه بازيكنان لودو يونايتد حلقه ي شادي نسبتآ بيناموسي تشكيل دادن، بازيكنان تيم "مرلينيو" در قالب تماشاگرا از لجشون دارن به اين تيم فحاشي ميكنن! واقعآ زشته!! من به عنوان يه جن خونگي اين حركت رو...

- ياالله... ياالله... ياالله...
فردي پوشيده! در حالي كه سرش رو انداخته پايين و يه چرتکه بين انگشتاش ميچرخونه(!!!) وارد خوابگاه ميشه و به نرمي سرش رو بالا مياره.
- استغفرالله... استغفرال...

لودو: حاچ درك؟!!!
تصوير روي صورت معمم ِ وي قفل ميشه و با صداي ماشين نويس هاي قديمي اطلاعاتي روي تصوير نوشته ميشه:
"حاچ درك"
علاقه مندي ها: آسلام، چرخاندان چرتكه (به جاي تسبيح؟!) و آسلام.
مكان پيدايش: رول هاي خوابگاه مختلط
زمان پيدايش: قديم!
"اين فرد بُعد ديگري از شخصيت درك ميباشد.

حاچي: لودو! اعوذ بالله...!!!

لودو به آرامي اِما رو از آغوشش خارج ميكنه و به سمت حاچي ميره!
:slap:
لودو: e؟! چرا ميزني بوقي؟!!!
حاچ: برادر بي نزاكت بايستي كتك بخورد! اين چه رفتاريست كه در خوابگاه ِ تالار مُعَظّم برپا نهاده ايد؟ مگر بنده در دوران غيابم آسلام را به دست جناب عالي نسپارده بودم؟ اين چگونه وضعيست؟ اين كلمات ركيك! اين پوشش هاي مخالف عرف!
- تصویر تغییر اندازه داده شده درك جون بيخيال... برگرد به اون بُعد ديگت جون مادرت الان وسط مسابقه! اين لباسا رو درار. بيا بريم خودم واست ريشات رو بزنم حالت خوب شه.
- شترق(صداي تو گوشي ) دفعه ي آخرت باشد به لباس آسلام توهين ميكني... من با تو شوخي ندارم عزيز دل برادر...
درك عمامش رو درست ميكنه و دستي به ريش ميكشه و ادامه ميده:
- شما بايستي اين ملت را ارشاد كني... من نيز شما برادر را ياري خواهم كرد...


فردا روز... صبح ِ كله ي سحر!

- خواهرا... برادرا... بلند شيد... خواهر... برادر بلند شو، به بوق شما ميتوانم لگد بزنم ها!... وقت نماز است... ()... بلند شويد ديگر...
لودو پيراهن سفيد رنگ بلندي به تن كرده و آن را روي شلوار پارچه اي ِ خمره اي ِ قهوه اي رنگ خود انداخته و لازم به ذكر است كه (نزديك بود اين نكته ي مهم يادم بره) بالايي ترين دكمه ي پيراهن، در نزديكي ِ خرخره را نيز بسته است. موهارا به فرق كنار شانه كشيده و به كف سر چسبانده. ته ريشي نيز بر صورتش ديده ميشود كه ان شاالله در روزهاي آينده بلندتر خواهد شد.

بالاخره ملت هافلي به هر ضرب و زوري كه بود توسط ارشادهاي لودو از خواب بيدار ميشن...
- چي ميگي تو؟
- خواهر عزيز هنگام نماز است... وضوخانه شلوغ ميشود ها!
- لودو خودتي؟؟؟؟ الان حالت خوبه؟
- خواهرم عرض كردم كه اذان در حال اقامست... لطفآ عجله كنيد.

نيم ساعت بعد...

تمام ملت تالار در گوشه اي از سالن عمومي جمع شدند و لودو جلو روشون در حالي كه دست راستش را پس از پیچاندن به دور گردنش و همزمان با نگه داشتن دکمه بالای پیراهنش، بر روي گوش راستش قرار دارده، ايستاده و مشغول اذان گفتن ميباشه...

پس از اتمام اذان، حاچ درك دستي به ريش ِ پرمايه اش ميكشه:
- به به... متشكرم برادر... جميعآ صلواتي ختم كنيد!
ملت:
حاچي: نشنيديد... صلواااااات...!
ملت:
لودو: چتونه؟ صلوات بلد نيستيد؟
ملت به صورت كاملآ هماهنگ: :no:
حاچ درك براي يك صحنه داغ ميكنه و از رو منبر بلند ميشه: واقعآ كه! پناه بر خدا... هيچ اثري از آسلام در اين تالار به چشم نميخورد... حتمآ قرائت نماز را نيز بلد نيستيد؟؟؟
ملت ِ خواهر و برادر دست جمع: :no:
حاچ درك كمي آروم ميشه و رو ميكنه به لودو: به به... به به... اين از شكرانه ي نظارت ِ بي آسلام اين نابرادر است! ايرادي ندارد... خواهران و برادران من... آغوش آسلام براي همگان نزد من باز است. من خود همگي شما ملت ِ آسلام دوست را تعليم خواهم داد.
ملت با حالت "اين الان چي داره ميگه" به يكديگر نگاه ميكنند!

بعد از ظهر آن روز...

ملت همگي گرد اطلاعيه اي بر روي تابلوي اعلانات تالار جمع شده بودند:
نقل قول:
اولين جلسه ي آموزش اصول آسلام؛
امشب؛ خوابگاه مختلط

كمي پايين تر اعلاميه ي ديگري به چشم ميخورد:
نقل قول:
بسيج ِ هافلپاف؛
عضو گيري از برادران و خواهران ِ علاقه مند از فردا آغاز خواهد شد.


-------------------------------------------------------------------------
چند نكته ي آسلامي!:
1. پستهاي توهين آميز كلآ پاك خواهند شد.
2. چون اوايل كار تاپيكه يه توضيح بدم و اون اين كه روي قضيه ي جلسات آموزشي هم ميشه كار كرد. اما موضوع اصلي همين "بسيج هافلپاف" باشه... عضو شدن و نشدن و اين چيزا و مشكلاتي كه پيش مياد. (بهتره يه جوري باشه كه همه عضو نشن يا مثلآ بعضي ها نتونن عضو شن و قبول نشن يا هر چي فكر ميكنيد بهتره!)
3. بعد كه يكم رفتيم جلو يه سري قضايا واسه بسيج درست ميشه.
4. مدير بسيج لودو هست و حاچ درك هم فرمانده بسيج ميباشه!
5. *بياييد ارزشي بازي درنيارويم و سوژه هاي خوب دهيم.*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [en]Ludo Bagman[/en][fa]لودو بگمن[/fa] در 1387/1/10 14:37:35
ویرایش شده توسط پیوز در 1396/8/11 21:12:10
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/9/28 2:03:23
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:07:11
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]