جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] خاطرات یاران ققنوس
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

تاریکی بر همهجا سایه افکنده بود. اگر تاریکی هم بتواند سایه بیفکند. اگر تاریکی هم بتواند چیزی خلق کند.. اگر تاریکی هم هرگز.. چیزی.. آفریده باشد!..
خانهی گریمولد در سکوتی ناآرام و هراسناک فرو رفته بود. در بحبوحهی جنگ سنگین با مرگخواران و این بار، نه از آن جنگهای همیشگی. نه از آن "ما میجنگیم، چون شما سیاهید و ما سفیدیم." ها. نه از آن جنگهایی که برای دفاع از فرد بیدفاعی سر میگرفت. در حقیقت.. این بار آنها از مشنگی ناشناس، یا ساحرهای غریب یا جادوگری از پا افتاده دفاع نمیکردند. آنها داشتند تاوان همسنگر بودن با یک احمق را میدادند. دندانهایش را بر هم فشرد و در میان تاریکی به خود تشر زد:
- یه احمق به تموم معنی!
دستانش مشت شدند. به چهرهی هم اتاقی نازنینش خیره شد. دوستی که تا چند روز دیگر، روانهی سنتمانگو میشد و البته، این اتاق برای مدتی طولانی خالی نمیماند. قرار بود دوست دیگری بیاید. به دعوت ِ خودش. قرار بود او بیاید و...
ویولت بودلر آنجا نخواهد بود تا به او خوشآمد بگوید!..
- چرا دست از سرم برنمیدارید؟!
دامبلدور با چشمان آبی خستهش به ویولت نگاه کرد. چشمانی که خیلی خسته بودند و باری گران را به دوش میکشیدند. نمیشد گفت او آشفتهتر است، یا دختر خشمگین و مستأصل پیش رویش. نمیشد گفت او بیشتر آسیب دیدهاست یا بودلر ارشد. نمیشد گفت دقیقاً کدامشان از ضربات مهلکی که بر پیکر عزیزانشان وارد میآمد؛ بیشتر عذاب میکشند. نمیشد گفت کدامشان مقصرترند!..
- خب، توقع خیلی بیجاییه دختر جون. به نظرم عضوی از محفل ققنوس هستی و من هم رئیسش، تا جایی که حافظهم یاری میکنه.
میتوانست برق خشم - یا شاید هم اشک؟ مطمئن نبود. - را در چشمان قهوهای ریونکلاوی سرسخت ببیند. یک عمر بود که با لجبازیها و کلهشقیهایش کارش را پیش برده بود. اما نه در این مورد.. نه! هرگز نه در این مورد!..
- بذارید برم پروفسور! اونا فقط اون زن رو میخوان! تا کِی میخوایم با چهارتا بچه از من دفاع کنید؟!
دامبلدور لبخندی زد:
- چهارتا بچه؟ به دوستات خیلی برمیخوره اگه اینو بشنون ویولت.
دستانش را مُشت کرد. چطور میتوانست سر به سرش بگذارد؟ از فریاد زدن خسته شده بود ولی خشمش آرام نمیگرفت. از شدت خشم و عصبانیت میلرزید و برافروخته، با چشمانی که میتوانستند آن پیرمرد ملایم ولی به طرز عجیبی، سرسخت را به آتش بکشند، میان اتاق ایستاده بود. دندانهایش را به سختی روی هم میفشرد. دوستانش زخمی میشدند و آسیب میدیدند و زجر میکشیدند، و او مثل ترسویی بی جربزه، پشت آنها پناه گرفته بود! بیزار بود! از این بزدلی خودش حالش بهم میخورد!
با صدایی که به زحمت آرام نگه داشته بود و بر اثر این تقلا، میلرزید، گفت:
- این.درست. نیست..!
روی پاشنهی پایش چرخید، از اتاق بیرون دوید و در را محکم پشت سرش به هم کوبید. صدای در چنان بلند بود که کسی صدای آه ِ آلبوس دامبلدور را نشنید..
چوبدستیش را در دستش فشرد. اگر کسی آنجا بود و او را میشناخت، از نگاهش میفهمید تصمیم خطرناکی گرفتهاست. دفعهی بعدی که پیش یک کولی فالگیر رفتید، از او بپرسید و به شما خواهد گفت: «از چشمهای آدمها میشود پیشبینیشان کرد.. میشود.. خواندشان!..»
دلش میخواست خم شود و پیشانی آلیس را ببوسد. دلش میخواست بنشیند به انتظار دوست ِ جدیدش. دلش میخواست.. ولی خب.. همهچیز که بر وفق مراد ما نیست همیشه!..
آخرین نگاهش را به اتاق مشترکشان انداخت. ردیف قرصهای آلیس، کنار تختش. ماهیتابهی محبوبش که در آغوشش بود. عکسی از خودش و ویولت، بالای تختش. همان عکسی که بینشان دعوایی پا گرفت و دست ِ آخر، با سنگ-شنل-اَبَرچوب ، آلیس عکس را بُرده بود.
تخت خودش.. تمام ِ[ به قول دوست و دشمن ] "جانور"هایش. آنجایی که میرفت، نمیتوانست آنها را با خود ببرد. "آن زن" از تمام حیوانات نفرت داشت. نمیتوانست اجازه دهد "خودش" به آنها آسیب بزند. گاهی.. گاهی فاصله میگیرید تا آسیب نزنید.. تا محافظت کنید.. تا مراقب باشید.. از تمام چیزهایی که برایتان عزیزند!..
به نرمی، در اتاق را پشت سرش بست. در پاگرد متوقف شد. دلش پَر میکشید برای دیدن آنها. برای دیدنشان که در خواب، معصوم و.. دستی سرد قلبش را فشرد.. جملهش را اینطور کامل کرد:
- آسیبدیده، با تشکر از تو!..
همین کافی بود. دیگر کافی بود! دیگر اجازه نمیداد!
شتابان از پلههای گریمولد به سمت پایین سرازیر شد. حتی لحظهای هم مکث نکرد چون میدانست این تصمیم را در کمال خونسردی و با عقلانیت مطلق گرفته است و میدانست که بیشتر از "عاقل" بودن، دختربچهای احساساتی بود. اگر لحظهای شرارههای احساس و شعلههای خودخواهش، سردی ِ عبوس ِ عقل را به عقب میراندند.. دستش را به سمت دستگیرهی در دراز کرد تا..
- آآآآخ!
دستی ناگهان از میان تاریکی بیرون آمد، یقهاش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید. قبل از این که در دفاع به این حملهی غافلگیرانه حرکتی کند، برق موهای فیروزهای رنگ مهاجم، هویتش را آشکار ساخت:
- تدی؟!
با ناباوری این را گفت و دستانش که در تقلا بودند تا دستان قدرتمند تدی را از گریبانش جدا کنند، بی حرکت ماندند.
- چیکار..
با دیدن چشمان کهربایی تدی، از حرف واماند. تا به حال چنین خشمی را در چشمان گرگمانند رفیقش ندیده بود. چشمانی مانند گرگ.. و غرّشی مانند گرگ هم!
- ترسو!!
فریاد نزد، ولی رنگ ویولت پرید. گرگها اینطوریاند دیگر. نیازی ندارند صدایشان را بالا ببرند تا بدانید گرگند. نیازی ندارند به غرّش. فقط کافیست خیره بشوند در چشمهایتان...
و شُما مُرده محسوب میشوید!..
- ترسوی بزدل!! داری فرار میکنی؟! آره؟!!
با هر یک کلمهای که میگفت، ویولت را تکان میداد. گویی میخواست مطمئن شود کلماتش راه خود را در میان ِ وجود او میگشایند.
- تسلیم شدی؟!! داری میری تسلیم بشی؟! ترسو!!
و با کلمهی آخر، بار دیگر ویولت را محکم به دیوار کوبید.
برای اولین بار در زندگیش، بودلر ارشد چیزی برای گفتن نداشت. این چشمان غضبآلود ِ گرگمانند برایش غریبه بودند. میترسید؟.. نمیدانست.. بیشتر.. انگار شرمنده بود..
- داری ولمون میکنی بری؟! به چه جرئتی؟! چطوری میتونی ما رو تنها بذاری؟! چطوری میتونی بودلر؟!
- چطوری نتونم.. تدی؟..
دو جفت چشم، به هم خیره شدند. در چشمان ویولت برق اشک میدرخشید و در چشمان تدی، عصبانیت.. ولی.. نه!.. درد را میشد دید.. دردی که تا آن لحظه گویی پشت خشم پناه گرفته بود و حالا با آن لحن آرام ویولت، سر بر میآورد.. مانند خورشیدی که به یکباره طلوع کند..
دستان تدی شُل شدند. نگاهش را از چشمان ویولت برنداشت. چیزی در چشمان قهوهای دخترک بود که..
- ویولت.. نه..
ویولت به نرمی دستان گرگینهی محبوبش را از خودش جدا کرد:
- تدی.. باید برم..
دیگر عصبانیت نبود. خروش نبود. خشم نبود.. چیزی در چشمان تدی میلرزید.. تدی آرام و منطقی و صبور.. تدی که هرگز چیزی را برای خودش نمیخواست.. باید در آغوشش میکشید.. ولی نمیتوانست.. باید میرفت.. و گویی رفیق قدیمیش، این ها را در چشمانش خواند که دیگر نتوانست نگاهش کند.. که سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد..
- هی.. رفیق!..
لبخندی زد ولی چهرهی همیشه گشودهی مخاطبش را، این بار لبخندی روشن نکرد.
از جلویش کنار رفت و راه را گشود:
- باشه.. باشه ویولت!..
ویولت به سمت در رفت. مگر این همان کاری نبود که با جدیت تمام میخواست انجام دهد؟ مگر عقلش به او فرمان نمیداد که برود؟ که تسلیم شود؟ که اشتباهات احمقانهی سریالیش را جبران کند؟ دستگیرهی در را گرفت تا بچرخاند که صدای تدی را شنید. صدایش محکم و عاری از هرگونه لرزشی بود. مصمم و آرام:
- ولی بدون.. بدون محفل ویولت رو میخواد!
مکثی کرد. باید آخرین حرفش را هم میزد:
- من ویولت رو میخوام!..
چهرهی ویولت در تاریکی قرار گرفته و چتریهای آشفتهش، توی صورتش ریخته بودند. نمیشد چشمانش را دید. نمیشد فهمید چرا مکث کرده. نمیشد فهمید در سرش چه میگذرد. بعد..
آرام آرام گوشهی لبهایش به سمت بالا حرکت کردند..!
و همان نیشخند معروفش:
- خب.. وختی تدی موقشنگ یه چی واس خودش میخواد..
برگشت به سمت ِ تدی. دستانش را در جیبش فرو کرد و یک لنگه از ابروهایش را بالا انداخت:
- من کی باشم که رو حرفش، حرف بزنم؟!
چیزی در چشمان شیطنتآمیزش برق میزد.
چیزی که با خنده میگفت:
خانهی گریمولد در سکوتی ناآرام و هراسناک فرو رفته بود. در بحبوحهی جنگ سنگین با مرگخواران و این بار، نه از آن جنگهای همیشگی. نه از آن "ما میجنگیم، چون شما سیاهید و ما سفیدیم." ها. نه از آن جنگهایی که برای دفاع از فرد بیدفاعی سر میگرفت. در حقیقت.. این بار آنها از مشنگی ناشناس، یا ساحرهای غریب یا جادوگری از پا افتاده دفاع نمیکردند. آنها داشتند تاوان همسنگر بودن با یک احمق را میدادند. دندانهایش را بر هم فشرد و در میان تاریکی به خود تشر زد:
- یه احمق به تموم معنی!
دستانش مشت شدند. به چهرهی هم اتاقی نازنینش خیره شد. دوستی که تا چند روز دیگر، روانهی سنتمانگو میشد و البته، این اتاق برای مدتی طولانی خالی نمیماند. قرار بود دوست دیگری بیاید. به دعوت ِ خودش. قرار بود او بیاید و...
ویولت بودلر آنجا نخواهد بود تا به او خوشآمد بگوید!..
فلشبک
- چرا دست از سرم برنمیدارید؟!
دامبلدور با چشمان آبی خستهش به ویولت نگاه کرد. چشمانی که خیلی خسته بودند و باری گران را به دوش میکشیدند. نمیشد گفت او آشفتهتر است، یا دختر خشمگین و مستأصل پیش رویش. نمیشد گفت او بیشتر آسیب دیدهاست یا بودلر ارشد. نمیشد گفت دقیقاً کدامشان از ضربات مهلکی که بر پیکر عزیزانشان وارد میآمد؛ بیشتر عذاب میکشند. نمیشد گفت کدامشان مقصرترند!..
- خب، توقع خیلی بیجاییه دختر جون. به نظرم عضوی از محفل ققنوس هستی و من هم رئیسش، تا جایی که حافظهم یاری میکنه.
میتوانست برق خشم - یا شاید هم اشک؟ مطمئن نبود. - را در چشمان قهوهای ریونکلاوی سرسخت ببیند. یک عمر بود که با لجبازیها و کلهشقیهایش کارش را پیش برده بود. اما نه در این مورد.. نه! هرگز نه در این مورد!..
- بذارید برم پروفسور! اونا فقط اون زن رو میخوان! تا کِی میخوایم با چهارتا بچه از من دفاع کنید؟!
دامبلدور لبخندی زد:
- چهارتا بچه؟ به دوستات خیلی برمیخوره اگه اینو بشنون ویولت.
دستانش را مُشت کرد. چطور میتوانست سر به سرش بگذارد؟ از فریاد زدن خسته شده بود ولی خشمش آرام نمیگرفت. از شدت خشم و عصبانیت میلرزید و برافروخته، با چشمانی که میتوانستند آن پیرمرد ملایم ولی به طرز عجیبی، سرسخت را به آتش بکشند، میان اتاق ایستاده بود. دندانهایش را به سختی روی هم میفشرد. دوستانش زخمی میشدند و آسیب میدیدند و زجر میکشیدند، و او مثل ترسویی بی جربزه، پشت آنها پناه گرفته بود! بیزار بود! از این بزدلی خودش حالش بهم میخورد!
با صدایی که به زحمت آرام نگه داشته بود و بر اثر این تقلا، میلرزید، گفت:
- این.درست. نیست..!
روی پاشنهی پایش چرخید، از اتاق بیرون دوید و در را محکم پشت سرش به هم کوبید. صدای در چنان بلند بود که کسی صدای آه ِ آلبوس دامبلدور را نشنید..
پایان فلشبک
چوبدستیش را در دستش فشرد. اگر کسی آنجا بود و او را میشناخت، از نگاهش میفهمید تصمیم خطرناکی گرفتهاست. دفعهی بعدی که پیش یک کولی فالگیر رفتید، از او بپرسید و به شما خواهد گفت: «از چشمهای آدمها میشود پیشبینیشان کرد.. میشود.. خواندشان!..»
دلش میخواست خم شود و پیشانی آلیس را ببوسد. دلش میخواست بنشیند به انتظار دوست ِ جدیدش. دلش میخواست.. ولی خب.. همهچیز که بر وفق مراد ما نیست همیشه!..
آخرین نگاهش را به اتاق مشترکشان انداخت. ردیف قرصهای آلیس، کنار تختش. ماهیتابهی محبوبش که در آغوشش بود. عکسی از خودش و ویولت، بالای تختش. همان عکسی که بینشان دعوایی پا گرفت و دست ِ آخر، با سنگ-شنل-اَبَرچوب ، آلیس عکس را بُرده بود.
تخت خودش.. تمام ِ[ به قول دوست و دشمن ] "جانور"هایش. آنجایی که میرفت، نمیتوانست آنها را با خود ببرد. "آن زن" از تمام حیوانات نفرت داشت. نمیتوانست اجازه دهد "خودش" به آنها آسیب بزند. گاهی.. گاهی فاصله میگیرید تا آسیب نزنید.. تا محافظت کنید.. تا مراقب باشید.. از تمام چیزهایی که برایتان عزیزند!..
به نرمی، در اتاق را پشت سرش بست. در پاگرد متوقف شد. دلش پَر میکشید برای دیدن آنها. برای دیدنشان که در خواب، معصوم و.. دستی سرد قلبش را فشرد.. جملهش را اینطور کامل کرد:
- آسیبدیده، با تشکر از تو!..
همین کافی بود. دیگر کافی بود! دیگر اجازه نمیداد!
شتابان از پلههای گریمولد به سمت پایین سرازیر شد. حتی لحظهای هم مکث نکرد چون میدانست این تصمیم را در کمال خونسردی و با عقلانیت مطلق گرفته است و میدانست که بیشتر از "عاقل" بودن، دختربچهای احساساتی بود. اگر لحظهای شرارههای احساس و شعلههای خودخواهش، سردی ِ عبوس ِ عقل را به عقب میراندند.. دستش را به سمت دستگیرهی در دراز کرد تا..
- آآآآخ!
دستی ناگهان از میان تاریکی بیرون آمد، یقهاش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید. قبل از این که در دفاع به این حملهی غافلگیرانه حرکتی کند، برق موهای فیروزهای رنگ مهاجم، هویتش را آشکار ساخت:
- تدی؟!
با ناباوری این را گفت و دستانش که در تقلا بودند تا دستان قدرتمند تدی را از گریبانش جدا کنند، بی حرکت ماندند.
- چیکار..
با دیدن چشمان کهربایی تدی، از حرف واماند. تا به حال چنین خشمی را در چشمان گرگمانند رفیقش ندیده بود. چشمانی مانند گرگ.. و غرّشی مانند گرگ هم!
- ترسو!!
فریاد نزد، ولی رنگ ویولت پرید. گرگها اینطوریاند دیگر. نیازی ندارند صدایشان را بالا ببرند تا بدانید گرگند. نیازی ندارند به غرّش. فقط کافیست خیره بشوند در چشمهایتان...
و شُما مُرده محسوب میشوید!..
- ترسوی بزدل!! داری فرار میکنی؟! آره؟!!
با هر یک کلمهای که میگفت، ویولت را تکان میداد. گویی میخواست مطمئن شود کلماتش راه خود را در میان ِ وجود او میگشایند.
- تسلیم شدی؟!! داری میری تسلیم بشی؟! ترسو!!
و با کلمهی آخر، بار دیگر ویولت را محکم به دیوار کوبید.
برای اولین بار در زندگیش، بودلر ارشد چیزی برای گفتن نداشت. این چشمان غضبآلود ِ گرگمانند برایش غریبه بودند. میترسید؟.. نمیدانست.. بیشتر.. انگار شرمنده بود..
- داری ولمون میکنی بری؟! به چه جرئتی؟! چطوری میتونی ما رو تنها بذاری؟! چطوری میتونی بودلر؟!
- چطوری نتونم.. تدی؟..
دو جفت چشم، به هم خیره شدند. در چشمان ویولت برق اشک میدرخشید و در چشمان تدی، عصبانیت.. ولی.. نه!.. درد را میشد دید.. دردی که تا آن لحظه گویی پشت خشم پناه گرفته بود و حالا با آن لحن آرام ویولت، سر بر میآورد.. مانند خورشیدی که به یکباره طلوع کند..
دستان تدی شُل شدند. نگاهش را از چشمان ویولت برنداشت. چیزی در چشمان قهوهای دخترک بود که..
- ویولت.. نه..
ویولت به نرمی دستان گرگینهی محبوبش را از خودش جدا کرد:
- تدی.. باید برم..
دیگر عصبانیت نبود. خروش نبود. خشم نبود.. چیزی در چشمان تدی میلرزید.. تدی آرام و منطقی و صبور.. تدی که هرگز چیزی را برای خودش نمیخواست.. باید در آغوشش میکشید.. ولی نمیتوانست.. باید میرفت.. و گویی رفیق قدیمیش، این ها را در چشمانش خواند که دیگر نتوانست نگاهش کند.. که سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد..
- هی.. رفیق!..
لبخندی زد ولی چهرهی همیشه گشودهی مخاطبش را، این بار لبخندی روشن نکرد.
از جلویش کنار رفت و راه را گشود:
- باشه.. باشه ویولت!..
ویولت به سمت در رفت. مگر این همان کاری نبود که با جدیت تمام میخواست انجام دهد؟ مگر عقلش به او فرمان نمیداد که برود؟ که تسلیم شود؟ که اشتباهات احمقانهی سریالیش را جبران کند؟ دستگیرهی در را گرفت تا بچرخاند که صدای تدی را شنید. صدایش محکم و عاری از هرگونه لرزشی بود. مصمم و آرام:
- ولی بدون.. بدون محفل ویولت رو میخواد!
مکثی کرد. باید آخرین حرفش را هم میزد:
- من ویولت رو میخوام!..
چهرهی ویولت در تاریکی قرار گرفته و چتریهای آشفتهش، توی صورتش ریخته بودند. نمیشد چشمانش را دید. نمیشد فهمید چرا مکث کرده. نمیشد فهمید در سرش چه میگذرد. بعد..
آرام آرام گوشهی لبهایش به سمت بالا حرکت کردند..!
و همان نیشخند معروفش:
- خب.. وختی تدی موقشنگ یه چی واس خودش میخواد..
برگشت به سمت ِ تدی. دستانش را در جیبش فرو کرد و یک لنگه از ابروهایش را بالا انداخت:
- من کی باشم که رو حرفش، حرف بزنم؟!
چیزی در چشمان شیطنتآمیزش برق میزد.
چیزی که با خنده میگفت:
«تدی لوپین.. بیشتر از اینا خودخواه باش گاهی!..»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/4/24 23:33:03
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/4/24 23:35:08
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/4/24 23:35:08
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/17
آخرین ورود: شنبه 23 اسفند 1393 16:12
از: عقلت استفاده کن، لعنتی!
پستها:
513

زمانی که از زندان قلعه ی خودم آزاد شدم، به سمت سرسرای قلعه رفتم؛ دهه ها بود که آنجا را ندیده بودم. تمام سرسرا را گرد و خاک فرا گرفته بود. کمی در سرسرا قدم زدم تا افکارم را منظم کنم ولی پس از مدتی در حالی که افکارم حسابی مغشوش بود، از سرسرا خارج شدم و به سمت اتاقم پیش رفتم.
اتاق خوابم بسیار در هم ریخته بود؛ نقاشی های بر روی دیوار پاره شده بودند و قاب هایشان شکسته؛ و مجسمه ی نیم تنه ام که از سنگ تراشیده شده بود خرد شده بود. بر روی دیوار نوشته ها ی مختلفی دیده میشد که به هرکدام نظر می انداختی میتوانستی حس نفرت را از آنها دریافت کنی. قلبم از این همه نفرت درد گرفت و اشک بر گونه هایم جاری شد.
باور نمیکردم که آزاد شده ام؛ نگاهی به کمد کتاب هایم انداختم که کاملا" به یغما رفته بود؛ به سمتش رفتم ولی با تمام تلاشی که کردم نتوانستم آن را از جایش تکان دهم. کمی به فکر فرو رفتم و پس از مدت کوتاهی آتش مشعل اتاق را به سمت کمد کتابها گرفتم تا کمد نیز مانند کتابهایی که دیگر نداشت، نیست بشود؛ پس از گذاشتن آن اسباب از اتاق را که میتوانستم جا به جا کنم به پشت در، بر روی تختم دراز کشیدم و به شعله هایی که کمد را در خود میگرفت چشم دوختم تا خوابم برد.
مدتها بود که اینگونه راحت نخوابیده بودم؛ زمانی که از خواب برخواستم همه چیز مانند یک خواب مینمود... پس از سالیان دراز دوباره بر روی تختم خوابیده بودم اما دیگر آن دوران گذشته بود و من خوب این را میدانستم...
از تخت که برخواستم برای اولین بار نگاهی به تخت انداختم؛ یک داکسی که دو برابر اندازه ی داکسی های معمولی بود، درست در پایین تخت نشسته بود و به من زل زده بود. نگاهم را از داکسی برگرفتم و به کمد کتابی خیره شدم؛ کمد هنوز کاملا" نسوخته بود و مقدار قابل توجهی از آن سالم باقی مانده بود.
به سمت کمد رفتم و تلاش کردم که کمد را تکان دهم ولی هنوز هم برای یک پیرمرد به سن من بسیار سنگین بود. در حالی که به نفس نفس افتاده بودم حرکتی را از داکسی بزرگ جثه احساس کردم و به سرعت خود را عقب کشیدم ولی برعکس چیزی که انتظار میرفت، داکسی به سمت کمد کتابی رفت وپس از محکم کردن چهار دستش بر کمد کتابی شروع به حل دادن کرد.
با این که از تعجب دهانم باز مانده بود به سرعت شروع به حل دادن کمد کردم و پس از مدت کوتاهی کمد به کلی کنار رفت. در پشت کمد یک اتاقک مخفی فرار داشت. مشعل را که هنوز مقداری نور در خود داشت را از جامشعلی برداشتم، در دست گرفتم و وارد اتاقک شدم که داکسی نیز مرا دنبال کرد. نگاهی به مشعل های اتاق انداختم و به سمت نزدیکترین آنها رفتم و آن را روشن کردم.
داکسی در برابرم قرار گرفت و دستانش را دور مشعل حلقه کرد؛ مقاومتی نکردم و مشعل را به داکسی سپردم. داکسی مشعلهای اتاق را روشن کرد و به سمتم بازگشت که مشعل را به من بازگرداند که برای اولین بار با داکسی سخن گفتم:"میتونی مشعل رو نگه داری." داکسی مشعل در دست به کناری رفت و مبهوت تماشای اتاق شد.
اتاقکی بود با مجسمه ی هفت سرباز که هرکدام از آنها تبرزین بلندی در دست داشتند. دو نگهبان در کناز در ورودی، چهار نگهبان در چهارگوشه ی اتاق و یک نگهبان در برابر دری که در سمت راست اتاق به سمت کتاب خانه ی مخفی من میرفت. در سمت چپ اتاق یک کمد لباسی قرار داشت. به سمت کمد لباسی رفتم و پس از تکاندن یکی از رداها که گرد و خاک گرفته بود، آن را پوشیدم، و پس از آن در یکی از کشو های آن دست کردم و چوب دستی قدیمیم را برداشتم.
چوب دستی 12.5 سانتیمتر از جنس چوب درخت شاه بلوط و ریسه ی قلب اژدها بود. پس از اینکه دستی به سر و رویش کشیدم متوجه شدم که هنوز به من وفادار است پس آن را در جیب ردایم گذاشتم و پس از برداشتن کتابی در مورد داکسی ها، به اتاق اصلی یازگشتم. در حالی که داکسی در کنارم پرواز میکرد، کمد کتاب خانه را به جای قبلیش بازگرداندم و با چوبدستی وسایل اتاق را تمیز کرده و اتاق را مرتب کردم تا به محل مناسبی برای زندگی تبدیل شود.
اتاق خوابم بسیار در هم ریخته بود؛ نقاشی های بر روی دیوار پاره شده بودند و قاب هایشان شکسته؛ و مجسمه ی نیم تنه ام که از سنگ تراشیده شده بود خرد شده بود. بر روی دیوار نوشته ها ی مختلفی دیده میشد که به هرکدام نظر می انداختی میتوانستی حس نفرت را از آنها دریافت کنی. قلبم از این همه نفرت درد گرفت و اشک بر گونه هایم جاری شد.
باور نمیکردم که آزاد شده ام؛ نگاهی به کمد کتاب هایم انداختم که کاملا" به یغما رفته بود؛ به سمتش رفتم ولی با تمام تلاشی که کردم نتوانستم آن را از جایش تکان دهم. کمی به فکر فرو رفتم و پس از مدت کوتاهی آتش مشعل اتاق را به سمت کمد کتابها گرفتم تا کمد نیز مانند کتابهایی که دیگر نداشت، نیست بشود؛ پس از گذاشتن آن اسباب از اتاق را که میتوانستم جا به جا کنم به پشت در، بر روی تختم دراز کشیدم و به شعله هایی که کمد را در خود میگرفت چشم دوختم تا خوابم برد.
مدتها بود که اینگونه راحت نخوابیده بودم؛ زمانی که از خواب برخواستم همه چیز مانند یک خواب مینمود... پس از سالیان دراز دوباره بر روی تختم خوابیده بودم اما دیگر آن دوران گذشته بود و من خوب این را میدانستم...
از تخت که برخواستم برای اولین بار نگاهی به تخت انداختم؛ یک داکسی که دو برابر اندازه ی داکسی های معمولی بود، درست در پایین تخت نشسته بود و به من زل زده بود. نگاهم را از داکسی برگرفتم و به کمد کتابی خیره شدم؛ کمد هنوز کاملا" نسوخته بود و مقدار قابل توجهی از آن سالم باقی مانده بود.
به سمت کمد رفتم و تلاش کردم که کمد را تکان دهم ولی هنوز هم برای یک پیرمرد به سن من بسیار سنگین بود. در حالی که به نفس نفس افتاده بودم حرکتی را از داکسی بزرگ جثه احساس کردم و به سرعت خود را عقب کشیدم ولی برعکس چیزی که انتظار میرفت، داکسی به سمت کمد کتابی رفت وپس از محکم کردن چهار دستش بر کمد کتابی شروع به حل دادن کرد.
با این که از تعجب دهانم باز مانده بود به سرعت شروع به حل دادن کمد کردم و پس از مدت کوتاهی کمد به کلی کنار رفت. در پشت کمد یک اتاقک مخفی فرار داشت. مشعل را که هنوز مقداری نور در خود داشت را از جامشعلی برداشتم، در دست گرفتم و وارد اتاقک شدم که داکسی نیز مرا دنبال کرد. نگاهی به مشعل های اتاق انداختم و به سمت نزدیکترین آنها رفتم و آن را روشن کردم.
داکسی در برابرم قرار گرفت و دستانش را دور مشعل حلقه کرد؛ مقاومتی نکردم و مشعل را به داکسی سپردم. داکسی مشعلهای اتاق را روشن کرد و به سمتم بازگشت که مشعل را به من بازگرداند که برای اولین بار با داکسی سخن گفتم:"میتونی مشعل رو نگه داری." داکسی مشعل در دست به کناری رفت و مبهوت تماشای اتاق شد.
اتاقکی بود با مجسمه ی هفت سرباز که هرکدام از آنها تبرزین بلندی در دست داشتند. دو نگهبان در کناز در ورودی، چهار نگهبان در چهارگوشه ی اتاق و یک نگهبان در برابر دری که در سمت راست اتاق به سمت کتاب خانه ی مخفی من میرفت. در سمت چپ اتاق یک کمد لباسی قرار داشت. به سمت کمد لباسی رفتم و پس از تکاندن یکی از رداها که گرد و خاک گرفته بود، آن را پوشیدم، و پس از آن در یکی از کشو های آن دست کردم و چوب دستی قدیمیم را برداشتم.
چوب دستی 12.5 سانتیمتر از جنس چوب درخت شاه بلوط و ریسه ی قلب اژدها بود. پس از اینکه دستی به سر و رویش کشیدم متوجه شدم که هنوز به من وفادار است پس آن را در جیب ردایم گذاشتم و پس از برداشتن کتابی در مورد داکسی ها، به اتاق اصلی یازگشتم. در حالی که داکسی در کنارم پرواز میکرد، کمد کتاب خانه را به جای قبلیش بازگرداندم و با چوبدستی وسایل اتاق را تمیز کرده و اتاق را مرتب کردم تا به محل مناسبی برای زندگی تبدیل شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

هیچوخ بهش نمیگم! هیچوخ بهش اینو نمیگم! عمرناش ینی!
دستخط عجیب غریب و خاص ویولت، با شتاب، کلمهها رو روی کاغذ پوستی دفترخاطراتش شکل میدادن. چیزهایی هست توی زندگی که هیچوقت نمیشه به زبون آوردشون.. ولی باید رها شن.. باید آزاد شن.. پس..
مینویسیشون!..
شروع کرد به نوشتن. لازم داشت یه جا بنویسیدشون. باید یه جا مینوشتشون..
« هیچوخ بهش نمیگم چون پررو میشه. نه که الانش پررو نباشه. نه که الانش رو اعصاب من نباشه و نخوام بزنم لهش کنم! اصن همینه! میخوام بزنم لهش کنم بیشتر وختا.. ولی.. هوف!.. روونای متفکر!.. چطوری میشه یه نفرو بخوای بزنی له کنی و در عین حال انقدر.. انقدر..
چطوری میتونه انقدر.. کلمهها از دستم در میرن. مثل یه گریفندوری کلهشق. مثل یه گریفندوری احمق. مثل یه گریفندوری شجاع! مثل یه گریفندوری محکم. مثل یه گریفندوری قابل اعتماد. مثل یه گریفندوری.. قابل اتکا..
هیچ ایدهای داره؟ گاهی وختا نگاش میکنم از دور که دارن با تدی حرف میزنن و دوتایی با هم خوشحالن. گاهی وختا میبینم چشمای سربههوا و همیشه پر از شرّ و شورش، نگران دنبال تدی میدوئن که کجا میره. چیکا میکنه. خوبه؟ سرحاله؟ خندههاش از ته دلن؟ فخط منم انگار که میبینم اینو. این که با کله میره تو شیکم هر بنی بشری که به تدی بگه بالا چِشت ابروئه، قبل ِ این که تدی حتی وخ کنه اخماشو بکشه تو هم. این مردونگیهای دیوونهوارش..!
هیچ ایدهای داره که چقدر مَرده؟ هیچ ایدهای داره که چقد روش میشه حساب وا کرد؟هیچ ایدهای داره که تجسم مطلق ِ یه گریفندوری ِ تموم عیاره؟ هیچ ایدهای داره که بودنش این دور و ورا دلگرمیه؟ هیچ ایدهای داره که چقدر عزیزه؟.. اونم نگاه نگران و مراقب تدی رو میبینه؟ اونم میدونه؟..
مثل آخرین سربازای باقیموندهی یه جنگ ِ لعنتی که پشت به پشت ِ هم میجنگن. تا وقتی یکی سقوط نکنه، اون یکی جاش امنه! مثل دو تا چوبی که بهم تکیه دادن. نمیشه گفت کدوم، کدوم رو نگه داشته. نمیشه گفت کدوم به کدوم تکیه کرده. نمیشه گفت.. نه! واقعاً نمیشه گفت..!
هیچ ایدهای داره؟ دستاشو باز میکنه از دو طرف و وامیسه بین تدی و هر خطری که گرگشو تهدید کنه، ولی هیچ ایدهای داره که گرگش از اون پشت چنگ و دندون نشون میده به هرکی که بخواد از پشت به این جوجه پاتر نزدیک بشه؟ هیچ ایدهای دارن هیچکدومشون؟..
میدونن؟ میدونن که یکی روی پشت بوم گریمولد نگاهشون میکنه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد حواسش بهشون هست؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد وختی میبینه کنار همن، لبخند میزنه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد چشاش دنبالشونه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد از همون فاصله، با همون فاصله، هدف میگیره هرچیو که بخواد بهشون نزدیک بشه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد اونا رو فخط واس همدیه میخواد؟ فخط کنار همدیه میخواد؟ میدونن؟ میدونن چقدر عزیزن؟.. میدونن؟.. »
قلم پرشو ول کرد روی کاغذ. دیگه نتونست ادامه بده. سرشو برگردوند سمت پنجرهی اتاقش و خیره شد به آسمون. دیگه نمیتونست بنویسه.. دیگه چیزی نداشت برای نوشتن..
گاهی بعضی چیزها حتی به قالب کلمات هم در نمیان..
فقط باید توی چشمای یه نفر نگاه کرد تا خوندشون!..
دستخط عجیب غریب و خاص ویولت، با شتاب، کلمهها رو روی کاغذ پوستی دفترخاطراتش شکل میدادن. چیزهایی هست توی زندگی که هیچوقت نمیشه به زبون آوردشون.. ولی باید رها شن.. باید آزاد شن.. پس..
مینویسیشون!..
شروع کرد به نوشتن. لازم داشت یه جا بنویسیدشون. باید یه جا مینوشتشون..
« هیچوخ بهش نمیگم چون پررو میشه. نه که الانش پررو نباشه. نه که الانش رو اعصاب من نباشه و نخوام بزنم لهش کنم! اصن همینه! میخوام بزنم لهش کنم بیشتر وختا.. ولی.. هوف!.. روونای متفکر!.. چطوری میشه یه نفرو بخوای بزنی له کنی و در عین حال انقدر.. انقدر..
چطوری میتونه انقدر.. کلمهها از دستم در میرن. مثل یه گریفندوری کلهشق. مثل یه گریفندوری احمق. مثل یه گریفندوری شجاع! مثل یه گریفندوری محکم. مثل یه گریفندوری قابل اعتماد. مثل یه گریفندوری.. قابل اتکا..
هیچ ایدهای داره؟ گاهی وختا نگاش میکنم از دور که دارن با تدی حرف میزنن و دوتایی با هم خوشحالن. گاهی وختا میبینم چشمای سربههوا و همیشه پر از شرّ و شورش، نگران دنبال تدی میدوئن که کجا میره. چیکا میکنه. خوبه؟ سرحاله؟ خندههاش از ته دلن؟ فخط منم انگار که میبینم اینو. این که با کله میره تو شیکم هر بنی بشری که به تدی بگه بالا چِشت ابروئه، قبل ِ این که تدی حتی وخ کنه اخماشو بکشه تو هم. این مردونگیهای دیوونهوارش..!
هیچ ایدهای داره که چقدر مَرده؟ هیچ ایدهای داره که چقد روش میشه حساب وا کرد؟هیچ ایدهای داره که تجسم مطلق ِ یه گریفندوری ِ تموم عیاره؟ هیچ ایدهای داره که بودنش این دور و ورا دلگرمیه؟ هیچ ایدهای داره که چقدر عزیزه؟.. اونم نگاه نگران و مراقب تدی رو میبینه؟ اونم میدونه؟..
مثل آخرین سربازای باقیموندهی یه جنگ ِ لعنتی که پشت به پشت ِ هم میجنگن. تا وقتی یکی سقوط نکنه، اون یکی جاش امنه! مثل دو تا چوبی که بهم تکیه دادن. نمیشه گفت کدوم، کدوم رو نگه داشته. نمیشه گفت کدوم به کدوم تکیه کرده. نمیشه گفت.. نه! واقعاً نمیشه گفت..!
هیچ ایدهای داره؟ دستاشو باز میکنه از دو طرف و وامیسه بین تدی و هر خطری که گرگشو تهدید کنه، ولی هیچ ایدهای داره که گرگش از اون پشت چنگ و دندون نشون میده به هرکی که بخواد از پشت به این جوجه پاتر نزدیک بشه؟ هیچ ایدهای دارن هیچکدومشون؟..
میدونن؟ میدونن که یکی روی پشت بوم گریمولد نگاهشون میکنه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد حواسش بهشون هست؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد وختی میبینه کنار همن، لبخند میزنه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد چشاش دنبالشونه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد از همون فاصله، با همون فاصله، هدف میگیره هرچیو که بخواد بهشون نزدیک بشه؟ میدونن یکی روی پشت بوم گریمولد اونا رو فخط واس همدیه میخواد؟ فخط کنار همدیه میخواد؟ میدونن؟ میدونن چقدر عزیزن؟.. میدونن؟.. »
قلم پرشو ول کرد روی کاغذ. دیگه نتونست ادامه بده. سرشو برگردوند سمت پنجرهی اتاقش و خیره شد به آسمون. دیگه نمیتونست بنویسه.. دیگه چیزی نداشت برای نوشتن..
گاهی بعضی چیزها حتی به قالب کلمات هم در نمیان..
فقط باید توی چشمای یه نفر نگاه کرد تا خوندشون!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/4/22 2:07:16
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/09/14
تولد نقش: 1396/09/11
آخرین ورود: چهارشنبه 12 شهریور 1399 03:53
از: ش دور بمون
پستها:
533

- چه قدر پیر شدم !
توی اتاقش در خانه ی شماره ی 12 گریمولد بود، مانند دوستان محفلی خود که بعد از خانواده برای اودر اولویت بودند. تصویرش را در آینه بر انداز کرد و دستی بر چهره اش کشید. گیدیون پریوت که تازه، وارد 30 سالگی شده بود این جمله را گفت. گیدیون از آن دسته آدم هایی بود که از پیر شدن وحشت داشت.
مرتب دندان هایش را تمیز می کرد که مجبور نباشد دندان مصنوعی بگذارد مو هایش را با شامپو های خوب و چندین چیز دیگر مرتب و تمیز نگه می داشت تا نریزد و هزاران چیز دیگر.
به ردایش نگاه کرد، آنچنان غرق کارهایش می شد که به ندرت وقت خرید به سرش می زد. کمی به خودش عطر زد و مو هایش را شانه کرد. سپس از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت. وقتی به در آشپزخانه رسید فریاد زد:
- سلام.
در جوابش همگی سلام دادند. فضای آنجا مثل هر صبح دیگر بود. تدی و جیمز مثل همیشه کنار هم نشسته بودند ودرباره ی مسائل مختلف حرف می زدند. ویولت و آلیس رو به روی آن دو نشسته بودند. بودلر ارشد همین طور که برگه های ویزنگاموت را می خواند صبحانه می خورد. آلیس با بقیه حرف می زد و ماهیتابه اش را برق می انداخت. کلاوس کنار ویولت بود و کتاب می خواند و یوآن سمت دیگر تدی نشسته بود و سخت مشغول فکربود. آلبوس دامبلدور سر میز نشسته بود و با هری درباره ی جان پیچ ها صحبت می کرد.
گیدیون کنار یوآن نشست که صدایی او را مخاطب قرار داد:
- سام گیدیون. وقت داری با ما بعد از ظهر کوییدیچ بزنی داداش؟
- سلام ویولت، با این مشکلات وزارتخونه فکر نکنم بتونم.
- بگو می ترسم پیر مرد.
گیدیون در جواب کری ویولت گفت:
- وقتی یک روز توی کوییدیچ شکستت دادم میفهمی کی پیره.
ویولت زبانش را در آورد و گفت:
- برو بابا.
بعد از پایان صبحانه از خانه ی گریمولد خارج شد و به سمت لندن رفت. در حقیقت گیدیون آن روز تعطیل بود و می خواست سری به جامعه مشنگ ها بزند. محل مورد علاقه او نبود اما برایش خسته کننده هم نبود. مغازه ی ماگل ها از جلوی چشمانش می گذشتند، قصابی، لباس فروشی، میوه فروشی، فروشگاه های ورزشی و ...
همینطور که از جلوی آن ها رد می شد یک دفعه چیزی توجه اش را جلب کرد. داخل مغازه شد و همچنان به آن وسیله ی عجیب نگاه می کرد.
- می تونم کمکتون کنم؟
فروشنده ی قد بلند در حالی که با تعجب به گیدیون نگاه می کرد این را گفت. وسیله برایش عجیب اما در عین حال جذاب بود. دستش را به طرف آن وسیله گرفت و از فروشنده پرسید:
- این چیه؟
- خب معلومه گیتاره آقا.
- و کاراییش چیه؟
- خب باهاش موسیقی می زنند !
گیدیون دیوانه ی موسیقی نبود، اما از آن بدش نمی آمد. به نظرش این جسم آشنا آمد. ناگهان به یاد آور که آن را در خانه ی ویزلی ها دیده بود و آرتور ویزلی شکل نواختن آن را نیز به وی آموخته بود.
- قیمتش چنده؟
- 200 دلار قربان.
چند دقیقه بعد
در حالی که گیتار را می نواخت به سمت کوچه دیاگون حرکت کرد. ذخیره ی پول های مشنگی اش با خریدن گیتار تمام شده بود. همیشه شیفته ی گیتار بود و از زدن آن بسیار لذت می برد. چند دقیقه بعد خود را در کوچه ی دیاگون یافت. گیتار باعث می شد جادوگران با تعجب به او نگاه کنند. وقتی به مغازه ی جارو فروشی رسید یک آذرخش خرید و به گریمولد آپارات کرد.
در گریمولد
واکنش ساکنان شماره ی 12 گریمولد نیز همانند جادوگران دیاگون بود. آلبوس دامبلدور با دیدن گیتار گفت:
- پسرم؟ این چیه؟
- پروفسور این گیتاره. یک وسیله ی موسیقی مشنگیه.
سپس با این حرف یک آهنگ کوتاه با آن نواخت. پس از تموم شدن آن، آلبوس کف کوتاهی زد و گفت:
-قشنگ بود گیدیون.
- متشکرم پروفسور.
به گیتارش نگاه کرد شاید آن می توانست همان چیزی گیدیون در چندسال اخیرش کم داشت را فراهم کند: سرگرمی !
توی اتاقش در خانه ی شماره ی 12 گریمولد بود، مانند دوستان محفلی خود که بعد از خانواده برای اودر اولویت بودند. تصویرش را در آینه بر انداز کرد و دستی بر چهره اش کشید. گیدیون پریوت که تازه، وارد 30 سالگی شده بود این جمله را گفت. گیدیون از آن دسته آدم هایی بود که از پیر شدن وحشت داشت.
مرتب دندان هایش را تمیز می کرد که مجبور نباشد دندان مصنوعی بگذارد مو هایش را با شامپو های خوب و چندین چیز دیگر مرتب و تمیز نگه می داشت تا نریزد و هزاران چیز دیگر.
به ردایش نگاه کرد، آنچنان غرق کارهایش می شد که به ندرت وقت خرید به سرش می زد. کمی به خودش عطر زد و مو هایش را شانه کرد. سپس از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت. وقتی به در آشپزخانه رسید فریاد زد:
- سلام.
در جوابش همگی سلام دادند. فضای آنجا مثل هر صبح دیگر بود. تدی و جیمز مثل همیشه کنار هم نشسته بودند ودرباره ی مسائل مختلف حرف می زدند. ویولت و آلیس رو به روی آن دو نشسته بودند. بودلر ارشد همین طور که برگه های ویزنگاموت را می خواند صبحانه می خورد. آلیس با بقیه حرف می زد و ماهیتابه اش را برق می انداخت. کلاوس کنار ویولت بود و کتاب می خواند و یوآن سمت دیگر تدی نشسته بود و سخت مشغول فکربود. آلبوس دامبلدور سر میز نشسته بود و با هری درباره ی جان پیچ ها صحبت می کرد.
گیدیون کنار یوآن نشست که صدایی او را مخاطب قرار داد:
- سام گیدیون. وقت داری با ما بعد از ظهر کوییدیچ بزنی داداش؟
- سلام ویولت، با این مشکلات وزارتخونه فکر نکنم بتونم.
- بگو می ترسم پیر مرد.
گیدیون در جواب کری ویولت گفت:
- وقتی یک روز توی کوییدیچ شکستت دادم میفهمی کی پیره.
ویولت زبانش را در آورد و گفت:
- برو بابا.
بعد از پایان صبحانه از خانه ی گریمولد خارج شد و به سمت لندن رفت. در حقیقت گیدیون آن روز تعطیل بود و می خواست سری به جامعه مشنگ ها بزند. محل مورد علاقه او نبود اما برایش خسته کننده هم نبود. مغازه ی ماگل ها از جلوی چشمانش می گذشتند، قصابی، لباس فروشی، میوه فروشی، فروشگاه های ورزشی و ...
همینطور که از جلوی آن ها رد می شد یک دفعه چیزی توجه اش را جلب کرد. داخل مغازه شد و همچنان به آن وسیله ی عجیب نگاه می کرد.
- می تونم کمکتون کنم؟
فروشنده ی قد بلند در حالی که با تعجب به گیدیون نگاه می کرد این را گفت. وسیله برایش عجیب اما در عین حال جذاب بود. دستش را به طرف آن وسیله گرفت و از فروشنده پرسید:
- این چیه؟
- خب معلومه گیتاره آقا.
- و کاراییش چیه؟
- خب باهاش موسیقی می زنند !
گیدیون دیوانه ی موسیقی نبود، اما از آن بدش نمی آمد. به نظرش این جسم آشنا آمد. ناگهان به یاد آور که آن را در خانه ی ویزلی ها دیده بود و آرتور ویزلی شکل نواختن آن را نیز به وی آموخته بود.
- قیمتش چنده؟
- 200 دلار قربان.
چند دقیقه بعد
در حالی که گیتار را می نواخت به سمت کوچه دیاگون حرکت کرد. ذخیره ی پول های مشنگی اش با خریدن گیتار تمام شده بود. همیشه شیفته ی گیتار بود و از زدن آن بسیار لذت می برد. چند دقیقه بعد خود را در کوچه ی دیاگون یافت. گیتار باعث می شد جادوگران با تعجب به او نگاه کنند. وقتی به مغازه ی جارو فروشی رسید یک آذرخش خرید و به گریمولد آپارات کرد.
در گریمولد
واکنش ساکنان شماره ی 12 گریمولد نیز همانند جادوگران دیاگون بود. آلبوس دامبلدور با دیدن گیتار گفت:
- پسرم؟ این چیه؟
- پروفسور این گیتاره. یک وسیله ی موسیقی مشنگیه.
سپس با این حرف یک آهنگ کوتاه با آن نواخت. پس از تموم شدن آن، آلبوس کف کوتاهی زد و گفت:
-قشنگ بود گیدیون.
- متشکرم پروفسور.
به گیتارش نگاه کرد شاید آن می توانست همان چیزی گیدیون در چندسال اخیرش کم داشت را فراهم کند: سرگرمی !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/05
آخرین ورود: دوشنبه 20 مرداد 1393 14:53
از: همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
پستها:
83

پسرک تنها ده سال داشت و کنار معلم مدرسه اش که فرزندی نداشت و سرپرستی او را بر عهده گرفته بود زندگی میکرد .
یک روز بسته ای به دست پسرک رسید که هیچ نشانی از فرستنده نداشت . درون بسته یه دفتر بود که جمله ی :
خاطرات من
با رنگ نقره ای درخشانی رویش حک شده بود . همراه با دفتر یک نامه هم بود .
پسرک قبل از باز کردن دفتر نامه را خواند :
هنگامی که پسرک نامه را تمام کرد ، فهمید که فرستنده در نامه هم نشانی از خودش باقی نذاشته .
پسرک به فرد ناشناس اعتماد کرد و برای نامه ای که قرار بود بدستش برسد انتظار کشید . او در حین انتظار کشیدن دفتر خاطرات مادرش را نیز میخواند .
چیزی که پسرک تا به حال فهمیده این بود که مادرش در یازده سالگی نامه ای از مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز دریافت کرده بود . او در دوران تحصیلی خود یکی از بهترین دانش آموزان هاگوارتز بود و صمیممی ترین دوستش " جو " نام داشت .
پسرک حالا میدانست که نامه ای که قرار است به دستش برسد ، نامه ای از هاگوارتز است .
همین طور که پسرک در خاطرات مادرش پیش میرفت به خاطره ای با نام " محفل ققنوس " بر خورد .شروع به خواندن کرد :
پسرک در حال فکر کردن به " جادوی سیاه " بود که چشمش به خاطره ی بعدی که " اولین مأموریت من دو محفل ققنوس " نام داشت خورد :
پسرک این خاطره را برای رسیدن به اطلاعات بیشتر خواند ولی نه تنها اطلاعاتش اضافه نشد بلکه به یک موضوع دیگر هم برخورد ؛ " مرگخواران " .
پسرک به مرگخواران فکر میکرد که بادی از پنجره ی باز وارد اتاق شد و برگه های دفتر خاطرات را ورق زد و در صفحه ای که خاطره ای با نام " پسرک من " در آن نوشته شده بود ، ایستاد .
پسرک چون میدانست آن خاطره مربوط به خودش است ، شروع به خواندن کرد :
پسرک در حالی که به مادرش فکر میکرد ، دفتر را ورق زد . عنولن خاطره " جدایی " بود :
پسرک بعد از تمام کردن نامه ، شوری اشک ها و لبان سردش را احساس کرد که ناگهان نامه ای که انتظارش را میکشید ، توسط جغدی که از پنجره ی باز وارد شده بود ، به دستش رسید .
در پاکت نامه به غیر از دعوتنامه و لیست خرید نامه ی دیگری هم بود :
یک روز بسته ای به دست پسرک رسید که هیچ نشانی از فرستنده نداشت . درون بسته یه دفتر بود که جمله ی :
خاطرات من
با رنگ نقره ای درخشانی رویش حک شده بود . همراه با دفتر یک نامه هم بود .
پسرک قبل از باز کردن دفتر نامه را خواند :
عزیزم ، میدانم که طی چند ماه دیگر یازده ساله میشوی .
هنگامی که یازده ساله شوی نامه ای به دستت خواهد رسید . به نامه دقت کن ، آن را جدی بگیر و به آن عمل کن .
دفتری که در بسته است دفتر خاطرات مادرت است . آن را حتما بخوان .
هنگامی که یازده ساله شوی نامه ای به دستت خواهد رسید . به نامه دقت کن ، آن را جدی بگیر و به آن عمل کن .
دفتری که در بسته است دفتر خاطرات مادرت است . آن را حتما بخوان .
هنگامی که پسرک نامه را تمام کرد ، فهمید که فرستنده در نامه هم نشانی از خودش باقی نذاشته .
پسرک به فرد ناشناس اعتماد کرد و برای نامه ای که قرار بود بدستش برسد انتظار کشید . او در حین انتظار کشیدن دفتر خاطرات مادرش را نیز میخواند .
چیزی که پسرک تا به حال فهمیده این بود که مادرش در یازده سالگی نامه ای از مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز دریافت کرده بود . او در دوران تحصیلی خود یکی از بهترین دانش آموزان هاگوارتز بود و صمیممی ترین دوستش " جو " نام داشت .
پسرک حالا میدانست که نامه ای که قرار است به دستش برسد ، نامه ای از هاگوارتز است .
همین طور که پسرک در خاطرات مادرش پیش میرفت به خاطره ای با نام " محفل ققنوس " بر خورد .شروع به خواندن کرد :
امروز یکی از بهترین روز های عمر من بود ، چرا که جو من را به گروهی که سال های بسیار در آن عضو آن بود برد .
در آنجا جو برای این که من را با خودش برده بود مجبور بود تحقیر های دوستانش را تحمل کند . جو بعد از پافشاری زیاد توانست من را به عضویت گروه " محفل ققنوس " که در برابر " جادوی سیاه " فعالیت میکرد ، درآورد .
در آنجا جو برای این که من را با خودش برده بود مجبور بود تحقیر های دوستانش را تحمل کند . جو بعد از پافشاری زیاد توانست من را به عضویت گروه " محفل ققنوس " که در برابر " جادوی سیاه " فعالیت میکرد ، درآورد .
پسرک در حال فکر کردن به " جادوی سیاه " بود که چشمش به خاطره ی بعدی که " اولین مأموریت من دو محفل ققنوس " نام داشت خورد :
تنها کلمه ای که میتواند حس خوب من را برای اتفاق امروز توصیف کند ، کلمه ی " فوق العاده " است .
من امروز همراه با جو و چند نفر از اعضای محفل برای پاکسازی یک منطقه از مرگخواران رفتیم و با پیروزی برگشتیم ، هرچند نزدیک بود من از دست برم .
من امروز همراه با جو و چند نفر از اعضای محفل برای پاکسازی یک منطقه از مرگخواران رفتیم و با پیروزی برگشتیم ، هرچند نزدیک بود من از دست برم .
پسرک این خاطره را برای رسیدن به اطلاعات بیشتر خواند ولی نه تنها اطلاعاتش اضافه نشد بلکه به یک موضوع دیگر هم برخورد ؛ " مرگخواران " .
پسرک به مرگخواران فکر میکرد که بادی از پنجره ی باز وارد اتاق شد و برگه های دفتر خاطرات را ورق زد و در صفحه ای که خاطره ای با نام " پسرک من " در آن نوشته شده بود ، ایستاد .
پسرک چون میدانست آن خاطره مربوط به خودش است ، شروع به خواندن کرد :
امروز هم مانند روزی که در محفل ققنوس عضو شدم یکی از بهترین روز های عمر من است ؛ روزی که پسرکم به دنیا آمود .
پسرکم بهترین دارایی من در دنیاست .
پسرکم بهترین دارایی من در دنیاست .
پسرک در حالی که به مادرش فکر میکرد ، دفتر را ورق زد . عنولن خاطره " جدایی " بود :
درست پنج ماه پیش در چنین روزی ، یک مرگخوار به زور وارد خانه شد . من طی یک دوئل طولانی توانستم مرگخوار را شکست بدم ولی سخت مجروح شدم .
برای این که جون خودم و پسرم را نجات بدهم ، پسرم را بغل کردم و از خانه خارج شدم . در راه دیگر توان ادامه دادن را نداشتم ، پس پسرم را به مشنگی که از خیابان رد میشد سپردم تا از او مراقبت .
بعد از سپردن پسرم به مشنگ بیهوش شدم . بعد از مدتی یکی از دوستانم که به طور اتفاقی از آنجا رد میشد مرا به سنت مانگو برد .
خالا در سلامت کاملل به سر میبرم ولی هیچ خبری از پسرم ندارم .
برای این که جون خودم و پسرم را نجات بدهم ، پسرم را بغل کردم و از خانه خارج شدم . در راه دیگر توان ادامه دادن را نداشتم ، پس پسرم را به مشنگی که از خیابان رد میشد سپردم تا از او مراقبت .
بعد از سپردن پسرم به مشنگ بیهوش شدم . بعد از مدتی یکی از دوستانم که به طور اتفاقی از آنجا رد میشد مرا به سنت مانگو برد .
خالا در سلامت کاملل به سر میبرم ولی هیچ خبری از پسرم ندارم .
پسرک بعد از تمام کردن نامه ، شوری اشک ها و لبان سردش را احساس کرد که ناگهان نامه ای که انتظارش را میکشید ، توسط جغدی که از پنجره ی باز وارد شده بود ، به دستش رسید .
در پاکت نامه به غیر از دعوتنامه و لیست خرید نامه ی دیگری هم بود :
پسرم ، در هاگوارتز منتظرت هستم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/14
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: دوشنبه 24 خرداد 1395 11:37
از: ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
پستها:
59

صدای ناله ی در کهنه گوش را اذیت می کرد وهمچنین صدای کلیدی که در سوراخ در تلق تولوق می کرد:
- نشد؟
تدی که مثل همیشه از عجول بودن ویکتوآر خنده اش گرفته بود نیم لبخندی بر لبش نشست :
- نه ویکی! صبور باش ! اگه خسته شدی برو تو اشپزخونه منم درو که باز کردم میام .
- نه! بهت گفتم که بعد از افتضاحی که تو ویلا بار اوردم... میدونم همش تقصیر من بود تدی.. هنوز جیمزو ندیدم و خب چیزایی بهم گف که برای عمل کردن بهشون باید با هم بریم پایین. من تو دلم بهش قول دادم!
صدای جیمز از ان روز هزار مرتبه در ذهنش تکرار شده بود :
«اون تا دلت بخواد مرده ویکتوآر. داداش من یه مرد واقعیه. یکی که بم نشون داد برای داشتن یه برادر واقعی لازم نیست هم خون و هم عقیده و هم سن باشیم!...اینجا بمون ویکی. خونه بمون که تدی چیزی برای برگشتن داشته باشه. تو خوب میدونی که باید کجا باشی که نگرانش نکنی. حتی اگه به معنی نگرانی خودت باشه. این معنی شجاعته دختردایی! تو خوب بلدیش !»
- اصن میخوام با تو برم پایین . نگاه ویولتو دیدی؟
لبخند تدی با ازین شاخه به ان شاخه پریدن ویکی گسترده تر شد. صدای "تلق" بلندی امد و در باز شد. تدی بلند شد و در حالی که ویکی مثل همیشه قد بلندش را در دل تحسین می کرد گفت:
- جیمز چی گفته بهت که هیشکدوم نمی گین؟! و تا حالا چند دفعه بهت گفتم ویکی؟ تقصیر تو نبود! اونا از نقطه ضعف افراد محفل استفاده می کنن و از بین کسایی که تو محفل نیستن تو نقطه ضعف منی ! و این که نباید از بابت ویولت نگران باشی. اون فقط رفیقمه. یه رفیق خوب.
ویکی که به خاطر نقطه ضعف بودن! لبخندی چهره اش را روشن کرده بود گفت:
- ولی تو نباید حسای یه پریزادو دست کم بگیری .سپس موهای بلوند بلندش را در یک طرف جمع کرد و ادامه داد:
-من میدونم که اون یه جور خاصی بت نگاه میکنه.
تدی اهی کشید . به سمت پنجره رفت و در حالی که با انگشت به چندین وجب خاک روی شیشه دست می کشید سعی کرد بحث را عوض کند:
- فک کنم این اتاق یه گردگیری حسابی نیاز داره ولی میدونی که با ماموریتای اخیر واقعا وقت نمیک...
ویکی حرفش را قطع کرد:
- تدی من وقتی اومدم اینجا وضعیتو می دونستم. من ازت انتظاری ندارم. دیدی که بهونه اوردم که نمی تونم با کسی هم اتاقی شم و ویولت رو برگردوندم طبقه اول پیش الیس. چون میدونم اونجا دسترسی بیشتری داره و اگه اتفاقی بیفته...( با بغض مکثی کرد)من..من.. من که کاری از دستم برنمیاد ولی اون جز اعضای محفله. من ادم خود خواهی نیستم تدی. فقط اومدم اینجا چون خبرا زودتر بهم می رسه...که از تو، بابام ، پسر عمه ی کله شقم، عموها و حتی رفیقت زودتر خبردار شم . بی خبری دیوونه م میکنه ، بزار تلاشمو بکنم. که حداقل اینجا باشم وقتی از ماموریتا برمیگردین و تو مدتی که نیستین تمرین می کنم. بهت قول میدم یه روز می رسه که منم بهتون ملحق میشم تدی .(ویکی سرفه ای زد تا صدایش را صاف کند و سعی کرد لحن بانشاطی داشته باشد) توام کمکم می کنی نه؟ هر چی نباشه من یکی از بالاترین نمره های سمجو تو درسای عملی اوردم!
سکوتی در اتاق برقرار شد.همیشه همین طور بود. ویکی برای حرفهایش از تدی انتظار جواب نداشت. این که ویکی حرف بزند و تدی سکوت کند قرارداد نا نوشته ای بود که از همان دوران کودکی تصویب شده بود. این که فقط در سکوت کنار هم باشند زیباترین حس ها و خاطرات را برایشان رقم زده بود! ان ها برای کنار هم بودن نیازی به صحبت نداشتند.
تدی برگشت و نگاهی به ویکتوآر انداخت که خودش را با زیپ ساکش مشغول نشان داده و مشغول ور رفتن با ان بود. شانه های نحیفش پایین افتاده بود ولی دستانش محکم و بدون لرزش بودند. تدی میتوانست نگرانی و در عین حال مصمم بودن او را حس کند. موهای اویزان از یک طرف که روی صورتش سایه انداخته بودند نشان دهنده ی این بود که نمی خواهد تدی حالش را بفهمد و با این حال تدی می فهمید :
«- شاهزاده خانوم داره به شاهزاده ی جنگجو تبدیل میشه...با این حال هنوز اسیب پذیره و "من" میتونم مراقبش باشم. »
با این فکرها همان نیم لبخند معروف همیشگی و حس غرور بر چهره ی تدی سایه انداخت . صدای ضربه ای به در سکوت را شکست :
- تق تق! من اومدم تو!
ابتدا یویویی صورتی رنگ و سپس جیمز در حال سوت زدن وارد اتاق شد و نگاه مشکوکش از چشمان ناراحت ویکی که به سمت او برگشته بود به سمت چهره ی همیشه مطمئن تدی رفت و چیزی را در نگاه برادرش دید که هیچکس جز او نمی توانست ببیند...نگرانی! به ذهنش سپرد که در اولین فرصتی که با هم تنها شدند دلیل نگرانی اش را بپرسد و با حالتی سرخوش که باعث لبخند زدن تدی و ویکی شد گفت:
- من نمیفهمم یه ساک گذاشتن توی اتاق چقدر کار داره مگه؟! باو مردیم از گرسنگی! کی جواب این چند گرم وزنی رو که من کم کردم میده؟ هان؟
تدی که با دیدن برادرش ارامش خیال به چهره اش بازگشته بود به سمت ویکی رفت. تعظیمی ساختگی کرد و گفت:
-اجازه هست؟
ویکی با لبخند سری تکان داد. تدی از جا برخاست و دست اورا به گرفت و به سمت در کشید، با هم ار اتاق بیرون امدند. دم در تدی موهای جیمزرا به سمت بالا کشید و داد جیمز درامد:
- نکن! دردم میاد!
- ا دردت میاد؟ تلافی کن!!
تدی پا به فرار گذاشت و جیمز به دنبال او . صدای داد و فریاد آن دو در راه پله ها تنش درون ویکی را کاهش داد. دم راه پله ها ایستاد ، نفسی عمیق کشید. لبخند را روی لبانش ثابت کرد و پایش را روی اولین پله گذاشت. زندگی در خانه ی شماره دوازده میدان گریمولد برای ویکی آغاز شده بود.
- نشد؟
تدی که مثل همیشه از عجول بودن ویکتوآر خنده اش گرفته بود نیم لبخندی بر لبش نشست :
- نه ویکی! صبور باش ! اگه خسته شدی برو تو اشپزخونه منم درو که باز کردم میام .
- نه! بهت گفتم که بعد از افتضاحی که تو ویلا بار اوردم... میدونم همش تقصیر من بود تدی.. هنوز جیمزو ندیدم و خب چیزایی بهم گف که برای عمل کردن بهشون باید با هم بریم پایین. من تو دلم بهش قول دادم!
صدای جیمز از ان روز هزار مرتبه در ذهنش تکرار شده بود :
«اون تا دلت بخواد مرده ویکتوآر. داداش من یه مرد واقعیه. یکی که بم نشون داد برای داشتن یه برادر واقعی لازم نیست هم خون و هم عقیده و هم سن باشیم!...اینجا بمون ویکی. خونه بمون که تدی چیزی برای برگشتن داشته باشه. تو خوب میدونی که باید کجا باشی که نگرانش نکنی. حتی اگه به معنی نگرانی خودت باشه. این معنی شجاعته دختردایی! تو خوب بلدیش !»
- اصن میخوام با تو برم پایین . نگاه ویولتو دیدی؟
لبخند تدی با ازین شاخه به ان شاخه پریدن ویکی گسترده تر شد. صدای "تلق" بلندی امد و در باز شد. تدی بلند شد و در حالی که ویکی مثل همیشه قد بلندش را در دل تحسین می کرد گفت:
- جیمز چی گفته بهت که هیشکدوم نمی گین؟! و تا حالا چند دفعه بهت گفتم ویکی؟ تقصیر تو نبود! اونا از نقطه ضعف افراد محفل استفاده می کنن و از بین کسایی که تو محفل نیستن تو نقطه ضعف منی ! و این که نباید از بابت ویولت نگران باشی. اون فقط رفیقمه. یه رفیق خوب.
ویکی که به خاطر نقطه ضعف بودن! لبخندی چهره اش را روشن کرده بود گفت:
- ولی تو نباید حسای یه پریزادو دست کم بگیری .سپس موهای بلوند بلندش را در یک طرف جمع کرد و ادامه داد:
-من میدونم که اون یه جور خاصی بت نگاه میکنه.
تدی اهی کشید . به سمت پنجره رفت و در حالی که با انگشت به چندین وجب خاک روی شیشه دست می کشید سعی کرد بحث را عوض کند:
- فک کنم این اتاق یه گردگیری حسابی نیاز داره ولی میدونی که با ماموریتای اخیر واقعا وقت نمیک...
ویکی حرفش را قطع کرد:
- تدی من وقتی اومدم اینجا وضعیتو می دونستم. من ازت انتظاری ندارم. دیدی که بهونه اوردم که نمی تونم با کسی هم اتاقی شم و ویولت رو برگردوندم طبقه اول پیش الیس. چون میدونم اونجا دسترسی بیشتری داره و اگه اتفاقی بیفته...( با بغض مکثی کرد)من..من.. من که کاری از دستم برنمیاد ولی اون جز اعضای محفله. من ادم خود خواهی نیستم تدی. فقط اومدم اینجا چون خبرا زودتر بهم می رسه...که از تو، بابام ، پسر عمه ی کله شقم، عموها و حتی رفیقت زودتر خبردار شم . بی خبری دیوونه م میکنه ، بزار تلاشمو بکنم. که حداقل اینجا باشم وقتی از ماموریتا برمیگردین و تو مدتی که نیستین تمرین می کنم. بهت قول میدم یه روز می رسه که منم بهتون ملحق میشم تدی .(ویکی سرفه ای زد تا صدایش را صاف کند و سعی کرد لحن بانشاطی داشته باشد) توام کمکم می کنی نه؟ هر چی نباشه من یکی از بالاترین نمره های سمجو تو درسای عملی اوردم!
سکوتی در اتاق برقرار شد.همیشه همین طور بود. ویکی برای حرفهایش از تدی انتظار جواب نداشت. این که ویکی حرف بزند و تدی سکوت کند قرارداد نا نوشته ای بود که از همان دوران کودکی تصویب شده بود. این که فقط در سکوت کنار هم باشند زیباترین حس ها و خاطرات را برایشان رقم زده بود! ان ها برای کنار هم بودن نیازی به صحبت نداشتند.
تدی برگشت و نگاهی به ویکتوآر انداخت که خودش را با زیپ ساکش مشغول نشان داده و مشغول ور رفتن با ان بود. شانه های نحیفش پایین افتاده بود ولی دستانش محکم و بدون لرزش بودند. تدی میتوانست نگرانی و در عین حال مصمم بودن او را حس کند. موهای اویزان از یک طرف که روی صورتش سایه انداخته بودند نشان دهنده ی این بود که نمی خواهد تدی حالش را بفهمد و با این حال تدی می فهمید :
«- شاهزاده خانوم داره به شاهزاده ی جنگجو تبدیل میشه...با این حال هنوز اسیب پذیره و "من" میتونم مراقبش باشم. »
با این فکرها همان نیم لبخند معروف همیشگی و حس غرور بر چهره ی تدی سایه انداخت . صدای ضربه ای به در سکوت را شکست :
- تق تق! من اومدم تو!
ابتدا یویویی صورتی رنگ و سپس جیمز در حال سوت زدن وارد اتاق شد و نگاه مشکوکش از چشمان ناراحت ویکی که به سمت او برگشته بود به سمت چهره ی همیشه مطمئن تدی رفت و چیزی را در نگاه برادرش دید که هیچکس جز او نمی توانست ببیند...نگرانی! به ذهنش سپرد که در اولین فرصتی که با هم تنها شدند دلیل نگرانی اش را بپرسد و با حالتی سرخوش که باعث لبخند زدن تدی و ویکی شد گفت:
- من نمیفهمم یه ساک گذاشتن توی اتاق چقدر کار داره مگه؟! باو مردیم از گرسنگی! کی جواب این چند گرم وزنی رو که من کم کردم میده؟ هان؟
تدی که با دیدن برادرش ارامش خیال به چهره اش بازگشته بود به سمت ویکی رفت. تعظیمی ساختگی کرد و گفت:
-اجازه هست؟
ویکی با لبخند سری تکان داد. تدی از جا برخاست و دست اورا به گرفت و به سمت در کشید، با هم ار اتاق بیرون امدند. دم در تدی موهای جیمزرا به سمت بالا کشید و داد جیمز درامد:
- نکن! دردم میاد!
- ا دردت میاد؟ تلافی کن!!
تدی پا به فرار گذاشت و جیمز به دنبال او . صدای داد و فریاد آن دو در راه پله ها تنش درون ویکی را کاهش داد. دم راه پله ها ایستاد ، نفسی عمیق کشید. لبخند را روی لبانش ثابت کرد و پایش را روی اولین پله گذاشت. زندگی در خانه ی شماره دوازده میدان گریمولد برای ویکی آغاز شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
جزئیات کاربر

- پدر! بلند شید باید معجون هاتونو بخورید.
پروفسور دامبلدور این روزها دیگر حوصله ی کمتری برای معجون ها و طلسم ها و وردهای دفاع در برابر جادوی سیاه داشت. اما اسنیپ دست بردار نبود و یکی پس از دیگری معجون های مختلف می ساخت و به حلق پیرمرد می ریخت.
برای کارهایش هم دست هایی هم پیدا کرده بود. به این ترتیب که هر روز یک بغل شیشه های معجون دست سازش را می آورد و تحویل آنیتا و جیمز و تدی می داد و تاکید می کرد که آلبوس باید معجون هایش را تمام و کمال و سر وقت بخورد.
این گونه بود که خواب و بیداری و کار و مطالعه و تحقیق هم برای پیرمرد معنایش را از دست داده بود و وقت و بی وقت یک شیشه معجون با حاملی که نمی شد دستش را رد کرد وارد اتاق می شد، با لبخندی به پهنای صورت که یقینا متعلق به تدی بود، یا چشمانی پر از شیطنت در میان خرمن موهای مشکی که جیمز بود یا حضور آشنای پر از احساس که متعلق به آنیتا بود.
این رویه چند ماهی ادامه داشت و اگر انصاف را ندیده نگیریم اوایلش دلچسب و رضایت بخش بود. این چیزی است که همه ی ما تقریبا در ابتدا دوستش داریم. کسانی که به فکر ما باشند، دلسوز و پر از محبت.. آدمهایی که همیشه جویای احوالت باشند. خوب و بد اوضاعت را با دقت رصد کنند. از کار و زندگی خودشان بگذرند و به دیگری برسند. مثل یک خانواده.
یک ماهی از کریسمس گذشته بود و برف بی امان در لندن می بارید. دامبلدور پشت میز کارش نشسته بود و به بررسی اوراق جادویی و تحقیقاتش می پرداخت. دست آسیب دیده اش روی صفحه ی کتاب مثل شی ای بی جان افتاده بود. معجون ها آن چنان که باید و شاید درمان نبودند، کنترل کننده ای بودند که آسیب جادوی سیاه را تا آخر عمر کند می کردند. زخم روزهای اول پیش روی سریعی داشت و از حد یک انگشت به سرحد مچ رسیده بود.
دورنمای نا امید کننده ای داشت ولی دامبلدور که به این حرفها اهمیت نمی داد. تدی و آنیتا امسال دیگر هاگوارتزی نبودند و هر دو در خانه ی گریمالد پیش دامبلدور بودند اما جیمز همچنان راه زیادی تا فارغ التحصیلی در پیش داشت. دامبلدور هم دوباره تصمیم گرفته بود محفل ققنوس را راه اندازی کند، کارهای زیادی داشت و بودن در کنار خانواده ی قدیمی محفل روحیه ای مبارز القا می کرد.
امروز آنیتا با شیشه های معجون وارد شد. ادای جیمز را در می آورد، شیشه ها را طلسم کرده بود که پرواز کنان در هوا چرخ بخورند و همراه قاشقی نقره ای که در هوا آفتاب بالانس می زد همراهش بیایند.
- احساس بدی دارم آنیتا!
- بد به دلت راه نده پاپا.. همه چی درست میشه، اول کدوم رنگ؟! زرد یا لاجوردی؟
- زرد.. اول پدر بعد دخترش!
پدر و دختر قاه قاه خندیدند!
***
دامبلدور بین میز کارش و پنجره ایستاده بود و نور ماه کامل ریش و موی سفیدش را نقره ای کرده بود. جدول ها و دست نوشته ها و کتاب های قدیمیش روی میز پخش بود و سر رسیدهایی که جیمز سالانه هدیه می داد برای امور مهمتر روی تخت خوابش پرت شده بودند.
از امروز کسی دیگر با شیشه های رنگارنگ وارد این اتاق نمی شد. دامبلدور کمی پیش جغدی برای جیمز و تدی فرستاده بود و دیگر از کنار پنجره تکان نخورده بود. زمان بی معنی می نمود.
سر و صدا و جیغ داد همیشگی از طبقه ی پایین خانه ی گریمالد به گوش می رسید. پیرمرد با وقار و آرامش سرش را به سمت در چرخاند، بچه ها هیچ وقت به فکر بزرگترها نبودند. دامبلدور به سمت چوبی که فاوکس رویش چرت می زد رفت. در حالی که پرنده ی طلایی با شکوهش را نوازش می کرد زمزمه کرد: "نه! از شب شکست نمی خورم!"
پروفسور دامبلدور این روزها دیگر حوصله ی کمتری برای معجون ها و طلسم ها و وردهای دفاع در برابر جادوی سیاه داشت. اما اسنیپ دست بردار نبود و یکی پس از دیگری معجون های مختلف می ساخت و به حلق پیرمرد می ریخت.
برای کارهایش هم دست هایی هم پیدا کرده بود. به این ترتیب که هر روز یک بغل شیشه های معجون دست سازش را می آورد و تحویل آنیتا و جیمز و تدی می داد و تاکید می کرد که آلبوس باید معجون هایش را تمام و کمال و سر وقت بخورد.
این گونه بود که خواب و بیداری و کار و مطالعه و تحقیق هم برای پیرمرد معنایش را از دست داده بود و وقت و بی وقت یک شیشه معجون با حاملی که نمی شد دستش را رد کرد وارد اتاق می شد، با لبخندی به پهنای صورت که یقینا متعلق به تدی بود، یا چشمانی پر از شیطنت در میان خرمن موهای مشکی که جیمز بود یا حضور آشنای پر از احساس که متعلق به آنیتا بود.
این رویه چند ماهی ادامه داشت و اگر انصاف را ندیده نگیریم اوایلش دلچسب و رضایت بخش بود. این چیزی است که همه ی ما تقریبا در ابتدا دوستش داریم. کسانی که به فکر ما باشند، دلسوز و پر از محبت.. آدمهایی که همیشه جویای احوالت باشند. خوب و بد اوضاعت را با دقت رصد کنند. از کار و زندگی خودشان بگذرند و به دیگری برسند. مثل یک خانواده.
یک ماهی از کریسمس گذشته بود و برف بی امان در لندن می بارید. دامبلدور پشت میز کارش نشسته بود و به بررسی اوراق جادویی و تحقیقاتش می پرداخت. دست آسیب دیده اش روی صفحه ی کتاب مثل شی ای بی جان افتاده بود. معجون ها آن چنان که باید و شاید درمان نبودند، کنترل کننده ای بودند که آسیب جادوی سیاه را تا آخر عمر کند می کردند. زخم روزهای اول پیش روی سریعی داشت و از حد یک انگشت به سرحد مچ رسیده بود.
دورنمای نا امید کننده ای داشت ولی دامبلدور که به این حرفها اهمیت نمی داد. تدی و آنیتا امسال دیگر هاگوارتزی نبودند و هر دو در خانه ی گریمالد پیش دامبلدور بودند اما جیمز همچنان راه زیادی تا فارغ التحصیلی در پیش داشت. دامبلدور هم دوباره تصمیم گرفته بود محفل ققنوس را راه اندازی کند، کارهای زیادی داشت و بودن در کنار خانواده ی قدیمی محفل روحیه ای مبارز القا می کرد.
امروز آنیتا با شیشه های معجون وارد شد. ادای جیمز را در می آورد، شیشه ها را طلسم کرده بود که پرواز کنان در هوا چرخ بخورند و همراه قاشقی نقره ای که در هوا آفتاب بالانس می زد همراهش بیایند.
- احساس بدی دارم آنیتا!
- بد به دلت راه نده پاپا.. همه چی درست میشه، اول کدوم رنگ؟! زرد یا لاجوردی؟
- زرد.. اول پدر بعد دخترش!
پدر و دختر قاه قاه خندیدند!
***
دامبلدور بین میز کارش و پنجره ایستاده بود و نور ماه کامل ریش و موی سفیدش را نقره ای کرده بود. جدول ها و دست نوشته ها و کتاب های قدیمیش روی میز پخش بود و سر رسیدهایی که جیمز سالانه هدیه می داد برای امور مهمتر روی تخت خوابش پرت شده بودند.
از امروز کسی دیگر با شیشه های رنگارنگ وارد این اتاق نمی شد. دامبلدور کمی پیش جغدی برای جیمز و تدی فرستاده بود و دیگر از کنار پنجره تکان نخورده بود. زمان بی معنی می نمود.
سر و صدا و جیغ داد همیشگی از طبقه ی پایین خانه ی گریمالد به گوش می رسید. پیرمرد با وقار و آرامش سرش را به سمت در چرخاند، بچه ها هیچ وقت به فکر بزرگترها نبودند. دامبلدور به سمت چوبی که فاوکس رویش چرت می زد رفت. در حالی که پرنده ی طلایی با شکوهش را نوازش می کرد زمزمه کرد: "نه! از شب شکست نمی خورم!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

این خاطره میتونست با جملهی "اصولاً اگر با جیمز سیریوس پاتر بزرگ شده باشید" شروع بشه، اگر خاطرهی ویولت بودلر نبود. اما، خب، از اونجا که داریم در مورد ویولت حرف میزنیم، حاضرجوابی و زبون ِ درازش، هیچ ربطی به بزرگ شدنش با جیمز نداشت. بودلر ریونکلاوی به صورت غریزی میتونست حتی توی اون حالت نیمهخواب نیمهبیدارش با لیلی لونا پاتر فسقلی کلکل کنه.
تازه از مأموریت محفل برگشته بود و باور کنین یا نه، ویولت بودلرها هم یه محدودیتی دارن برای انرژیشون. موهاشو با روبان بسته بود پشت سرش، پاهای پوتینپوشش رو گذاشته بود روی میز آشپزخونه و همینطوری که گزارشهای ویزنگاموت رو میخوند، یک سوم ذهنش چرت میزد، یک سوم ذهنش تحلیل میکرد و یک سوم ذهنش داشت جواب لیلی رو میداد.
شاید یه وقت ِ دیگه، با خنده و شوخی لیلی رو دس به سر میکرد؛ ولی الان که تدی و جیمز جفتشون مأموریت بودن، ویکی معلوم نبود کجاست [ و نمیخواست بدونه، دروغ چرا ! ] و آلیس و گیدیون رفته بودن سنتمانگو و خلاصه مقر محفل کلاً سوت و کور به نظر میرسید؛ ویولت دلش نمیومد لیلی رو بفرسته پی ِ کارش.
یه لحظه که سرشو آورد بالا، دید لیلی خیره مونده بهش. تونست ذهن پاتر تهتغاری رو بخونه: «نکنه مزاحمشم؟» و توی دلش به اون تربیت خانومانهی ویکتوریا غر زد. بچه که نباس با ملاحظه باشه آخه! دو روز این مو قرمزی رو از ویکی میکَند، میتونست یه آدمخوار مث خودش تحویل محفل بده!
یه لنگه از ابروهاشو انداخت بالا و با خنده گفت:
- بد نیگا میکنی ها بچه! اون که داوش بزرگترته، بش میگم جوجه پاتر، تو رو میام میخورما!
خطوط نگرانی و فکر از روی صورت لیلی محو شدن. اون قیافهی فرشتهگونی رو گرفت که فقط چند نفر معدود میدونستن پشتش شیطانی ترین نقشههاشه:
- من تو رو میخورم.
و تند تند پلکاش رو بهم زد.
ویکی خیلی جدی وقتی موهای لیلی رو میبافت یا با هم میرفتن خرید، مهربونطور بهش میگفت: «فرشته کوچولو.» ولی این لفظ واسه ویولت و جیمز و تدی که میدونستن "فرشته کوچولو" چیکارا ممکنه بکنه، یه شوخی بود بیشتر. واسه همین بودلر ارشد وقتی سرشو دوباره میکرد تو برگهها، نیشخند زد:
- برو فرشته کوچولو. برو هروخ به جیمز غلبه کردی بیا واس من کُرکُری بخون!
- قدرتامو دست ِ کم نگیرا ویول!
ویولت آخرین تیر ترکشش رو زد. با صدایی که میتونست مطمئن باشه ویکی نمیشنوه [ کجا بود این پرنسس خانوم حالا؟! ] ولی بلندتر از حالت عادی بود، گفت:
- ویکـــــی! بیا فرشته کوچولو رو ببر. وقت خوابشه!
یهو پاتر کوچولو از "لیلی ِ ویکی" تبدیل شد به "لیلی ِ ویولت" و این یکی از دوستداشتنیترین خصوصیات لیلی بود.
ویولت و ویکتوریا، مثل روز و شب بودن. یکی بیفکر و کلّهخر و عاشق دردسر، اون یکی دوراندیش و محتاط و مدبر. یکی خیلی بهش لطف میکردی، "معمولی" بود و اون یکی، نیمه پریزاد و در اوج زیبایی و لطافت. یکی با اون لاتی حرف زدناش میتونست خودشو پسر جا بزنه و اون یکی یه بانوی تمام عیار.
و لیلی؟ گرگ و میشی بین ویکتوریا و ویولت بود. بهترین ساعتهای شبانهروز.. یه ساعتایی نزدیک به اون یکی و یه ساعتایی، مثل الان، نزدیک به این یکی:
- نـــــــــــــــه! خوابم نمیااااااااد! منو ببر یه جای خفن ویو!!
و با اون چشمای روشنش، انقدر مشتاقانه و ملتمسانه زل زده بود توی چشمای ویولت که مخترع محفل خیلی به خودش فشار آورد تا نخنده. گور بابای ویزن و کاغذاش. پاهاشو از روی میز برداشت و با یه حرکت سریع، خم شد تا چشماش با چشمای لیلی همسطح شه:
- خـــــــــــــب.. بیا ببینم چقدر میتونی روی لبه پشت بوم گریمولد راه بری!
و قبل از این صدای جیغ و داد لیلی، ویکی رو بکشونه اونجا دستشو گذاشت روی دهن مو قرمزی:
- هیـــــس! آروم! ویکی بفهمه سر جفتمون بالای ِ داره!
چشمای لیلی، از هیجان و ناباوری و خوشحالی گرد شده بود. وقتی ویولت دستشو برداشت از روی دهنش، آروم گفت:
- منو میبری اونجا؟ منو میبری پشت ِ بوم ِ خودت؟
ویولت از جاش بلند شد و کش و قوس اومد. چقدر خسته بود! ولی حالا کم کم خستگیش در میرفت. حرکت کرد تا از در آشپزخونه بره بیرون، با یه لبخند رو کُنج لبش:
- خب.. میدونی.. باید یکی باشه که اگه من نبودم، تنهایی بیاد ستاره ها رو نگاه کنه. ستارهها عادت کردن به دیدن ِ یه نفر روی پشت بوم گریمولد.
و بعدش با خنده اضافه کرد:
- حالا فعلاً که از لبهی زیر شیروونی نمیتونی جلوتر بیای. ولی نگران نباش.
اگه کسی توی آشپزخونه مونده بود، میتونست صدای ویولت رو همونطوری که دور میشد، بشنوه:
- نمیفتی. من باهاتم! میگیرمت!
بعدش قشنگترین جملهای که میشه یه نفر به عمرش شنیده باشه:
- نگران نمیشم. حتی یه ثانیه!
و اگه اون موقع توی راهرو بود، میتونست عمیقترین و از تهدلترین لبخندی رو ببینه که میشه روی لبای یه نفر بشینه...!
ولی اون شب، هیچکس خونهی گریمولد نبود. اون شب، شب ِ ویولت و لیلی بود!..
تازه از مأموریت محفل برگشته بود و باور کنین یا نه، ویولت بودلرها هم یه محدودیتی دارن برای انرژیشون. موهاشو با روبان بسته بود پشت سرش، پاهای پوتینپوشش رو گذاشته بود روی میز آشپزخونه و همینطوری که گزارشهای ویزنگاموت رو میخوند، یک سوم ذهنش چرت میزد، یک سوم ذهنش تحلیل میکرد و یک سوم ذهنش داشت جواب لیلی رو میداد.
شاید یه وقت ِ دیگه، با خنده و شوخی لیلی رو دس به سر میکرد؛ ولی الان که تدی و جیمز جفتشون مأموریت بودن، ویکی معلوم نبود کجاست [ و نمیخواست بدونه، دروغ چرا ! ] و آلیس و گیدیون رفته بودن سنتمانگو و خلاصه مقر محفل کلاً سوت و کور به نظر میرسید؛ ویولت دلش نمیومد لیلی رو بفرسته پی ِ کارش.
یه لحظه که سرشو آورد بالا، دید لیلی خیره مونده بهش. تونست ذهن پاتر تهتغاری رو بخونه: «نکنه مزاحمشم؟» و توی دلش به اون تربیت خانومانهی ویکتوریا غر زد. بچه که نباس با ملاحظه باشه آخه! دو روز این مو قرمزی رو از ویکی میکَند، میتونست یه آدمخوار مث خودش تحویل محفل بده!
یه لنگه از ابروهاشو انداخت بالا و با خنده گفت:
- بد نیگا میکنی ها بچه! اون که داوش بزرگترته، بش میگم جوجه پاتر، تو رو میام میخورما!
خطوط نگرانی و فکر از روی صورت لیلی محو شدن. اون قیافهی فرشتهگونی رو گرفت که فقط چند نفر معدود میدونستن پشتش شیطانی ترین نقشههاشه:
- من تو رو میخورم.

و تند تند پلکاش رو بهم زد.
ویکی خیلی جدی وقتی موهای لیلی رو میبافت یا با هم میرفتن خرید، مهربونطور بهش میگفت: «فرشته کوچولو.» ولی این لفظ واسه ویولت و جیمز و تدی که میدونستن "فرشته کوچولو" چیکارا ممکنه بکنه، یه شوخی بود بیشتر. واسه همین بودلر ارشد وقتی سرشو دوباره میکرد تو برگهها، نیشخند زد:
- برو فرشته کوچولو. برو هروخ به جیمز غلبه کردی بیا واس من کُرکُری بخون!
- قدرتامو دست ِ کم نگیرا ویول!
ویولت آخرین تیر ترکشش رو زد. با صدایی که میتونست مطمئن باشه ویکی نمیشنوه [ کجا بود این پرنسس خانوم حالا؟! ] ولی بلندتر از حالت عادی بود، گفت:
- ویکـــــی! بیا فرشته کوچولو رو ببر. وقت خوابشه!
یهو پاتر کوچولو از "لیلی ِ ویکی" تبدیل شد به "لیلی ِ ویولت" و این یکی از دوستداشتنیترین خصوصیات لیلی بود.
ویولت و ویکتوریا، مثل روز و شب بودن. یکی بیفکر و کلّهخر و عاشق دردسر، اون یکی دوراندیش و محتاط و مدبر. یکی خیلی بهش لطف میکردی، "معمولی" بود و اون یکی، نیمه پریزاد و در اوج زیبایی و لطافت. یکی با اون لاتی حرف زدناش میتونست خودشو پسر جا بزنه و اون یکی یه بانوی تمام عیار.
و لیلی؟ گرگ و میشی بین ویکتوریا و ویولت بود. بهترین ساعتهای شبانهروز.. یه ساعتایی نزدیک به اون یکی و یه ساعتایی، مثل الان، نزدیک به این یکی:
- نـــــــــــــــه! خوابم نمیااااااااد! منو ببر یه جای خفن ویو!!
و با اون چشمای روشنش، انقدر مشتاقانه و ملتمسانه زل زده بود توی چشمای ویولت که مخترع محفل خیلی به خودش فشار آورد تا نخنده. گور بابای ویزن و کاغذاش. پاهاشو از روی میز برداشت و با یه حرکت سریع، خم شد تا چشماش با چشمای لیلی همسطح شه:
- خـــــــــــــب.. بیا ببینم چقدر میتونی روی لبه پشت بوم گریمولد راه بری!
و قبل از این صدای جیغ و داد لیلی، ویکی رو بکشونه اونجا دستشو گذاشت روی دهن مو قرمزی:
- هیـــــس! آروم! ویکی بفهمه سر جفتمون بالای ِ داره!
چشمای لیلی، از هیجان و ناباوری و خوشحالی گرد شده بود. وقتی ویولت دستشو برداشت از روی دهنش، آروم گفت:
- منو میبری اونجا؟ منو میبری پشت ِ بوم ِ خودت؟
ویولت از جاش بلند شد و کش و قوس اومد. چقدر خسته بود! ولی حالا کم کم خستگیش در میرفت. حرکت کرد تا از در آشپزخونه بره بیرون، با یه لبخند رو کُنج لبش:
- خب.. میدونی.. باید یکی باشه که اگه من نبودم، تنهایی بیاد ستاره ها رو نگاه کنه. ستارهها عادت کردن به دیدن ِ یه نفر روی پشت بوم گریمولد.
و بعدش با خنده اضافه کرد:
- حالا فعلاً که از لبهی زیر شیروونی نمیتونی جلوتر بیای. ولی نگران نباش.
اگه کسی توی آشپزخونه مونده بود، میتونست صدای ویولت رو همونطوری که دور میشد، بشنوه:
- نمیفتی. من باهاتم! میگیرمت!
بعدش قشنگترین جملهای که میشه یه نفر به عمرش شنیده باشه:
- نگران نمیشم. حتی یه ثانیه!
و اگه اون موقع توی راهرو بود، میتونست عمیقترین و از تهدلترین لبخندی رو ببینه که میشه روی لبای یه نفر بشینه...!
ولی اون شب، هیچکس خونهی گریمولد نبود. اون شب، شب ِ ویولت و لیلی بود!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/09/14
تولد نقش: 1396/09/11
آخرین ورود: چهارشنبه 12 شهریور 1399 03:53
از: ش دور بمون
پستها:
533

یک روز معمولی سال تحصیلی بود. در سرسرای بزرگ همه دانش آموزان می خندیدند و با یکدیگر شوخی میکردند. اما گیدیون برعکس همه بهت زده به میز روبه رویش خیره مانده بود. 1 ماه از مرگ پدر و مادرش به دست ولدمورت می گذشت اما خاطره ی آن حادثه هنوز در ذهنش باقی مانده بود.
1 ماه قبل در خانه ی پریوت ها
رو به رویش کتاب های سال تحصیلیه جدیدش باز بود. همیشه عادت داشت هر کتابی که دستش میومد رو می خوند. چه درسی و چه غیر درسی. گیدیون غرق خواندن کتاب بود و فابیان-برادر کوچکش- رو تخت خود خوابیده بود. و خروپفش، سکوت را می شکست.
ناگهان صدای در شنیده شد. گیدیون می خواست بلند شه و در و باز کنه که تا اومد به در اتاق برسه در باز شده بود. بلافاصله یک مرد طاس با چشمانی به رنگ قرمز وارد خانه شد و پشت سر او چند مرد و زن نقاب دار وارد خانه شدند.
پدر و مادرش سریعا" چوبدستی هایشان را برداشتند. مرد طاس شروع به صحبت کردن کرد:
- واقعا" فکر کردید شما دو نفر در برابر مرگخواران من کاری از پیش می برید؟
در این بین گیدیون متوجه شد که مرد طاس دماغ ندارد و به جای دماغ دو خط جای آن دارد. گیدیون همین طور که از لای در اتاقش شاهد این صحنه ها بود با خودش گفت:
- اگر آن ها بابا و مامانم را بکشن ممکنه منو برادرم رو هم بکشن.
سپس با این فکر بلافاصله برادرش را بغل کرد و زیر تخت خزید. با این حال چون تخت خواب به در نزدیک بود هنوز هم می توانست بیرون را ببیند. آقای پریوت در جواب مرد طاس جواب داد:
- حتی اگر پیروز نشیم با افتخار میمیریم.
- قابل تحسینه.
با این حرف به مرگخوارانش فرمان داد که حمله کنند. طلسم های سبز و قرمز فضای نشیمن را پر کرده بود. درگیری چند دقیقه بیش تر دوام نداشت و در پایان درگیری خانم و آقای پریوت به زمین افتاده بودند.
آن مرد رو به مرگخوارانش کرد و گفت:
- این سزای کسانیه که با لرد ولدمورت مخالفت کنن و براش دردسر درست کنن.
بغض گلوی گیدیون را فشرد. اشک هایش بی اختیار جاری شدند.بابا و مامانش را برای همیشه از دست داده بود. می خواست فریاد بزنه اما میدونست با این کار زندگیه خودش و برادرش به خطر می افتد.
ولدمورت فریاد زد:
- خونه رو بگردید.
گیدیون به سرعت چشمانش را بست و دستش رو رو دهن برادرش گرفت تا خروپفش مرگخواران را خبر نکند.
چند دقیقه بعد
مرگخواران رفته بودند. گیدیون با ترس و لرز از زیر تخت بیرون آمد و به طرف پدر و مادرش رفت. پدرش را تکان داد و گفت:
- بابا؟ بابا؟ بلند شو.
با این که می دانست او مرده اما می خواست این حقیقت نداشته باشه. وقتی دید تلاشش فایده ای ندارد سرش رو روی سینه ی پدرش گذاشت و گریه کرد.
زمان حال. هاگوارتز
- گیدیون حالت خوبه؟
سرش رو بلند کرد و گلوریا رو دید. گلوریا مو هایی بلند به رنگ قهوه ای داشت و چشمانش آبی بود. دختر ریونکلاوی کنار گیدیون نشست.
- از اینجا برو.
گلوریا اعتراض کرد:
- ولی...
- برو. خواهش می کنم. میخوام تنها باشم.
در یک ماه گذشته مدام به او دلداری داده بودند. نمی خواست دیگه کسی او را دلداری بدهد. از ترحم دیگران بدش میومد. این همه بچه در جهان بودند. چرا او باید یتیم شه؟ از طرفی می ترسید حرفی به او بزند که باعث ناراحتی دوست ریونکلاویش شود.
گلوریا برخاست و گفت:
- باشه. اما بزار یک چیزی بهت بگم. با مرگ پدر و مادرت دنیا به آخر نرسیده. زندگی فقط این نیست که شاد باشی و هیچ رنج و سختی نبینی. زندگی با همین غم ها و شادی ها، سختی و راحتی هاست که قشنگه.
برگشت تا برود اما صدایی متوقفش کرد:
- با شطرنج موافقی؟
برگشت و با دیدن گیدیون سرحال و تشنه رقابت شاد شد.
1 ماه قبل در خانه ی پریوت ها
رو به رویش کتاب های سال تحصیلیه جدیدش باز بود. همیشه عادت داشت هر کتابی که دستش میومد رو می خوند. چه درسی و چه غیر درسی. گیدیون غرق خواندن کتاب بود و فابیان-برادر کوچکش- رو تخت خود خوابیده بود. و خروپفش، سکوت را می شکست.
ناگهان صدای در شنیده شد. گیدیون می خواست بلند شه و در و باز کنه که تا اومد به در اتاق برسه در باز شده بود. بلافاصله یک مرد طاس با چشمانی به رنگ قرمز وارد خانه شد و پشت سر او چند مرد و زن نقاب دار وارد خانه شدند.
پدر و مادرش سریعا" چوبدستی هایشان را برداشتند. مرد طاس شروع به صحبت کردن کرد:
- واقعا" فکر کردید شما دو نفر در برابر مرگخواران من کاری از پیش می برید؟
در این بین گیدیون متوجه شد که مرد طاس دماغ ندارد و به جای دماغ دو خط جای آن دارد. گیدیون همین طور که از لای در اتاقش شاهد این صحنه ها بود با خودش گفت:
- اگر آن ها بابا و مامانم را بکشن ممکنه منو برادرم رو هم بکشن.
سپس با این فکر بلافاصله برادرش را بغل کرد و زیر تخت خزید. با این حال چون تخت خواب به در نزدیک بود هنوز هم می توانست بیرون را ببیند. آقای پریوت در جواب مرد طاس جواب داد:
- حتی اگر پیروز نشیم با افتخار میمیریم.
- قابل تحسینه.
با این حرف به مرگخوارانش فرمان داد که حمله کنند. طلسم های سبز و قرمز فضای نشیمن را پر کرده بود. درگیری چند دقیقه بیش تر دوام نداشت و در پایان درگیری خانم و آقای پریوت به زمین افتاده بودند.
آن مرد رو به مرگخوارانش کرد و گفت:
- این سزای کسانیه که با لرد ولدمورت مخالفت کنن و براش دردسر درست کنن.
بغض گلوی گیدیون را فشرد. اشک هایش بی اختیار جاری شدند.بابا و مامانش را برای همیشه از دست داده بود. می خواست فریاد بزنه اما میدونست با این کار زندگیه خودش و برادرش به خطر می افتد.
ولدمورت فریاد زد:
- خونه رو بگردید.
گیدیون به سرعت چشمانش را بست و دستش رو رو دهن برادرش گرفت تا خروپفش مرگخواران را خبر نکند.
چند دقیقه بعد
مرگخواران رفته بودند. گیدیون با ترس و لرز از زیر تخت بیرون آمد و به طرف پدر و مادرش رفت. پدرش را تکان داد و گفت:
- بابا؟ بابا؟ بلند شو.
با این که می دانست او مرده اما می خواست این حقیقت نداشته باشه. وقتی دید تلاشش فایده ای ندارد سرش رو روی سینه ی پدرش گذاشت و گریه کرد.
زمان حال. هاگوارتز
- گیدیون حالت خوبه؟
سرش رو بلند کرد و گلوریا رو دید. گلوریا مو هایی بلند به رنگ قهوه ای داشت و چشمانش آبی بود. دختر ریونکلاوی کنار گیدیون نشست.
- از اینجا برو.
گلوریا اعتراض کرد:
- ولی...
- برو. خواهش می کنم. میخوام تنها باشم.
در یک ماه گذشته مدام به او دلداری داده بودند. نمی خواست دیگه کسی او را دلداری بدهد. از ترحم دیگران بدش میومد. این همه بچه در جهان بودند. چرا او باید یتیم شه؟ از طرفی می ترسید حرفی به او بزند که باعث ناراحتی دوست ریونکلاویش شود.
گلوریا برخاست و گفت:
- باشه. اما بزار یک چیزی بهت بگم. با مرگ پدر و مادرت دنیا به آخر نرسیده. زندگی فقط این نیست که شاد باشی و هیچ رنج و سختی نبینی. زندگی با همین غم ها و شادی ها، سختی و راحتی هاست که قشنگه.
برگشت تا برود اما صدایی متوقفش کرد:
- با شطرنج موافقی؟
برگشت و با دیدن گیدیون سرحال و تشنه رقابت شاد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


جزئیات کاربر

- حاجیت خستست! کاری داری دآش؟
- عع! فک کنم اشتباه اومدم!
آلیس مکثی کرد و بقیه جمله اش را با خنده ادامه داد:
- ویولت واقعا اون چه طرز جواب دادنت بود؟ اگه اون موقع حواسم جمع بود، پا به فرار میذاشتم.
و ذهن هردو کشیده شد سمت چند ماه قبل.
فلش بک
نگاه بی هدفش به رو به رو خیره مانده بود.مطمئن نبود دیگر بتواند پلک بزند! منظره رو به رویش نفس گیر بود. مگر چند سال گذشته بود؟
انگشتانش را دور چوبدستی که در جیب ژاکتش پنهان شده بود، سفت تر کرد. اگر درمانگرها می گفتند این چوبدستی خودش است، حتما چوبدستی خودش بود. خیلی دوست داشت طلسمی را زمزمه کند، اما فعلا در آن خیابان شلوغ ِ پر از مشنگ وقتش نبود.
اولین قدمش را بعد از سال ها برداشت اما صدایی مانع ادامه اش شد.
صدا آشنا بود. یادآور چیزی! سرش را بلند کرد و نگاهی به درخت کنارش انداخت. جغدی کوچک از روی شاخه درخت بلند شد و بعد از طی مسیر کوتاهی روی شانه اش نشست. نگاهی به جغد انداخت. چشمانش چپ بودند. خنده اش گرفت. کشیده شدن عضلات صورتش باعث شد لبش را گاز بگیرد. جغد سرش را یک وری کج کرده بود و معصومانه به آلیس زل زده بود. دستش را دراز کرد و روی سر جغد کشید. جغد جیغ کوتاهی کشید و از روی شانه اش پرواز کرد. یک دور، دور سر آلیس پرواز کرد و دوباره روی شانه اش نشست. دوباره خندید و خطاب به جغد گفت:
- اسم که نداری، نه؟! اسمتو میزارم"روانی"!
اکنون که روانی همراهش بود، اعتماد به نفسش بیش تر شده بود.خیابان ها زیاد تغییر نکرده بودند اما آدم ها چرا! کم کم حس می کرد روحیه از دست رفته اش را باز می یابد. دست هایش با سرعت بیش تری در کنارش تاب می خوردند و باد در موهایش می پیچید. یک لحظه فکر کرد چه قدر زود فراموش کرد! اصلا انگار نه انگار یک دیوانه بیست سال دنیاندیده است! این اخلاقش هرچه بود، دوستش داشت. زود یادش می رفت، حالا هرچه که بود. شکست در دوئل یا ندیدن دنیا برای بیست سال!
به خود که آمد، جلوی دری ایستاده و دستش بی وقفه در را می کوبید. در توسط دختری موقهوه ای باز شد که گربه ی روی شانه اش و مارمولک داخل موهایش قابل توجه ترین چیزی بود که در ظاهرش به چشم می خورد
- سام علیک!
آلیس جواب سلامش را نداد. همین طور زل زده بود به صورت دختر!
- حاجیت خستست! کاری داری دآش؟
مسلما اشتباه اومده بود. نمی دانست چرا بعد از این همه راه از این جا سردرآورده و این خانه در گذشته چه حکمی برایش داشته، اما مسلما نقشی پررنگ در گذشته او داشته که ذهنش او را به این جا کشانده بود.
- عع! فک کنم اشتباه اومدم!
- دنبال کی می گردی دآش؟
جواب نداد. دنبال که می گشت؟ ناخودآگاه جواب داد:
- دامبلدور!
- درست اومدی، بیا تو!
دامبلدور! جرقه ای در ذهنش زده شد، محفل!
- یادم اومد!
فریادش دختر را از جا پراند.
- چی یادت اومد؟
درحالی که سعی در جمع و جور کردن خودش داشت، گفت:
- هیچی، بریم!
حتما این هم یکی از خصوصیاتش بود. زود هیجان زده می شد. کم کم داشت خودش را می شناخت. از چشم آلیس پنهان نماند که گربه روی شانه ی دختر خط و نشانی برای روانی کشید. دختر راهنمایی اش کرده و در اتاقی را برایش باز کرده بود.آلیس وارد اتاق شد. چه بوی آشنایی می داد! دوباره جیغ کشید:
- آشپزخونه!
دختر خندید و پرسید:
- تاحالا آشپزخونه ندیدی؟ مثل این که مخت تاب داره ها؟ حالا کی هستی؟
- آلیس لانگ باتم!
دختر چیزی نگفت. آلیس از وقتی وارد خانه گریمالد شده بود، ندیده بود او جدی باشد اما الان...
دختر عقب عقب رفت و از پله ها بالا دوید. در حین بالا رفتن از پله ها داد می زد:
- پــــــــــــــــروف!
و آلیس از خودش پرسیده بود:
- پروف کیه؟
پایان فلش بک
- فک نکن یادم رفته!
سرش را چرخاند و به چشمان ویولت که با شیطنت به او خیره شده بودند، زل زد و جواب داد:
- چیو؟
ویولت گوشه لبش را گاز گرفت و مانند کسی که از متهمی بازجویی می کند، پرسید:
- یعنی تو همه چی یادت اومد جز سنت؟
سرش را چرخاند. به روبه رویش زل زد و جواب همیشگی را داد:
- نمی دونم چرا هرکاری می کنم این یه نسخه یادم نمیاد! ولی نترس از هیجده بیش تر نمی شه!
و صدای خنده شان لرزه بر تن آشپزخانه انداخت.
- عع! فک کنم اشتباه اومدم!
آلیس مکثی کرد و بقیه جمله اش را با خنده ادامه داد:
- ویولت واقعا اون چه طرز جواب دادنت بود؟ اگه اون موقع حواسم جمع بود، پا به فرار میذاشتم.
و ذهن هردو کشیده شد سمت چند ماه قبل.
فلش بک
نگاه بی هدفش به رو به رو خیره مانده بود.مطمئن نبود دیگر بتواند پلک بزند! منظره رو به رویش نفس گیر بود. مگر چند سال گذشته بود؟
انگشتانش را دور چوبدستی که در جیب ژاکتش پنهان شده بود، سفت تر کرد. اگر درمانگرها می گفتند این چوبدستی خودش است، حتما چوبدستی خودش بود. خیلی دوست داشت طلسمی را زمزمه کند، اما فعلا در آن خیابان شلوغ ِ پر از مشنگ وقتش نبود.
اولین قدمش را بعد از سال ها برداشت اما صدایی مانع ادامه اش شد.
صدا آشنا بود. یادآور چیزی! سرش را بلند کرد و نگاهی به درخت کنارش انداخت. جغدی کوچک از روی شاخه درخت بلند شد و بعد از طی مسیر کوتاهی روی شانه اش نشست. نگاهی به جغد انداخت. چشمانش چپ بودند. خنده اش گرفت. کشیده شدن عضلات صورتش باعث شد لبش را گاز بگیرد. جغد سرش را یک وری کج کرده بود و معصومانه به آلیس زل زده بود. دستش را دراز کرد و روی سر جغد کشید. جغد جیغ کوتاهی کشید و از روی شانه اش پرواز کرد. یک دور، دور سر آلیس پرواز کرد و دوباره روی شانه اش نشست. دوباره خندید و خطاب به جغد گفت:
- اسم که نداری، نه؟! اسمتو میزارم"روانی"!
اکنون که روانی همراهش بود، اعتماد به نفسش بیش تر شده بود.خیابان ها زیاد تغییر نکرده بودند اما آدم ها چرا! کم کم حس می کرد روحیه از دست رفته اش را باز می یابد. دست هایش با سرعت بیش تری در کنارش تاب می خوردند و باد در موهایش می پیچید. یک لحظه فکر کرد چه قدر زود فراموش کرد! اصلا انگار نه انگار یک دیوانه بیست سال دنیاندیده است! این اخلاقش هرچه بود، دوستش داشت. زود یادش می رفت، حالا هرچه که بود. شکست در دوئل یا ندیدن دنیا برای بیست سال!
به خود که آمد، جلوی دری ایستاده و دستش بی وقفه در را می کوبید. در توسط دختری موقهوه ای باز شد که گربه ی روی شانه اش و مارمولک داخل موهایش قابل توجه ترین چیزی بود که در ظاهرش به چشم می خورد
- سام علیک!
آلیس جواب سلامش را نداد. همین طور زل زده بود به صورت دختر!
- حاجیت خستست! کاری داری دآش؟
مسلما اشتباه اومده بود. نمی دانست چرا بعد از این همه راه از این جا سردرآورده و این خانه در گذشته چه حکمی برایش داشته، اما مسلما نقشی پررنگ در گذشته او داشته که ذهنش او را به این جا کشانده بود.
- عع! فک کنم اشتباه اومدم!
- دنبال کی می گردی دآش؟
جواب نداد. دنبال که می گشت؟ ناخودآگاه جواب داد:
- دامبلدور!
- درست اومدی، بیا تو!
دامبلدور! جرقه ای در ذهنش زده شد، محفل!
- یادم اومد!
فریادش دختر را از جا پراند.
- چی یادت اومد؟
درحالی که سعی در جمع و جور کردن خودش داشت، گفت:
- هیچی، بریم!
حتما این هم یکی از خصوصیاتش بود. زود هیجان زده می شد. کم کم داشت خودش را می شناخت. از چشم آلیس پنهان نماند که گربه روی شانه ی دختر خط و نشانی برای روانی کشید. دختر راهنمایی اش کرده و در اتاقی را برایش باز کرده بود.آلیس وارد اتاق شد. چه بوی آشنایی می داد! دوباره جیغ کشید:
- آشپزخونه!
دختر خندید و پرسید:
- تاحالا آشپزخونه ندیدی؟ مثل این که مخت تاب داره ها؟ حالا کی هستی؟
- آلیس لانگ باتم!
دختر چیزی نگفت. آلیس از وقتی وارد خانه گریمالد شده بود، ندیده بود او جدی باشد اما الان...
دختر عقب عقب رفت و از پله ها بالا دوید. در حین بالا رفتن از پله ها داد می زد:
- پــــــــــــــــروف!
و آلیس از خودش پرسیده بود:
- پروف کیه؟
پایان فلش بک
- فک نکن یادم رفته!
سرش را چرخاند و به چشمان ویولت که با شیطنت به او خیره شده بودند، زل زد و جواب داد:
- چیو؟
ویولت گوشه لبش را گاز گرفت و مانند کسی که از متهمی بازجویی می کند، پرسید:
- یعنی تو همه چی یادت اومد جز سنت؟
سرش را چرخاند. به روبه رویش زل زد و جواب همیشگی را داد:
- نمی دونم چرا هرکاری می کنم این یه نسخه یادم نمیاد! ولی نترس از هیجده بیش تر نمی شه!
و صدای خنده شان لرزه بر تن آشپزخانه انداخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
