تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
100 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
95
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
دفترچه خاطرات هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

با درود
برگی از دفترچه خاطرات کینگزلی شکلبوت :
وقتی به یاد می اورم شاید این بعد از چندی از خاطرات هاگوارتز و زدگی ام بهترین خاطره ام باشد.
این روز را همانگونه که بود به یاد می اورم؛
دوستم پرسی که تقریبا به عنوان شاید عموش بودم با عجله وارد دفترم شد، هیچ وقت چهره خوشحال و شاد اش رو فراموش نمی کنم که چگونه به من تبریک گفت.
وقتی حماقت خودم را به یاد می اورم که چگونه موضوع به ان مهمی را نفهمیدم، روحم شاد می شود.
اصلا اینگونه نمیشود بگذارید حال که این سر رسید جای بسیار دارد کامل برایتان شرحش دهد ؛
روز 11 دسامبر تولد 32 سالگیم بود.
پرسی با شتاب و نفس نفس زنتان وارد شد و با خوشحالی و فریادی که از او بعید بود به من گفت که در امتحانات کاراگاه ارشد و به رای اکثریت داوران و حتی با تاییدیه وزیر قبول شده ام.
می دانید انگونه که باید خوشحال نشدم، دوست نداشتم وزیر به خاطر پسر برادر وزیر جادوی امریکای جنوبی بودن مرا قبول کندف اما این فرصتی بود که نباید از دستش می دادم؛ پس برای اینکه به همگان بفهمانم که من استعدادش را دارم، سخت کار کردم تمام ماموریت ها را با تمام سختی و دشواری انجام دادم. و در روز کریسمس به سخت ترین ماموریت ام بر خوردم، مبارزه با دیو های شما بریتانیا!!
به انجا با کمک 100 نفر از بهترین نیرو ها اعزام شدم و با کمک بقیه نیرو ها شورش ها را ساکت کردم و دیو ها را تسلیم به شخص وزیر تحویل دادم و با این ماموریت من به عنوان فرماندهی ماموران مخفی و کاراگاه ارشد ارتقا یافتم.
* در ان لحظه بود که معنای واقعی ارتقای درجه و خوش حالی اش را درک کردم، دسترنج خودم و بس.*
پایان
با سپاس
کینگزلی شکلبوت
در پناه او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
6 از ده
برگی از دفترچه خاطرات کینگزلی شکلبوت :
وقتی به یاد می اورم شاید این بعد از چندی از خاطرات هاگوارتز و زدگی ام بهترین خاطره ام باشد.
این روز را همانگونه که بود به یاد می اورم؛
دوستم پرسی که تقریبا به عنوان شاید عموش بودم با عجله وارد دفترم شد، هیچ وقت چهره خوشحال و شاد اش رو فراموش نمی کنم که چگونه به من تبریک گفت.
وقتی حماقت خودم را به یاد می اورم که چگونه موضوع به ان مهمی را نفهمیدم، روحم شاد می شود.
اصلا اینگونه نمیشود بگذارید حال که این سر رسید جای بسیار دارد کامل برایتان شرحش دهد ؛
روز 11 دسامبر تولد 32 سالگیم بود.
پرسی با شتاب و نفس نفس زنتان وارد شد و با خوشحالی و فریادی که از او بعید بود به من گفت که در امتحانات کاراگاه ارشد و به رای اکثریت داوران و حتی با تاییدیه وزیر قبول شده ام.
می دانید انگونه که باید خوشحال نشدم، دوست نداشتم وزیر به خاطر پسر برادر وزیر جادوی امریکای جنوبی بودن مرا قبول کندف اما این فرصتی بود که نباید از دستش می دادم؛ پس برای اینکه به همگان بفهمانم که من استعدادش را دارم، سخت کار کردم تمام ماموریت ها را با تمام سختی و دشواری انجام دادم. و در روز کریسمس به سخت ترین ماموریت ام بر خوردم، مبارزه با دیو های شما بریتانیا!!
به انجا با کمک 100 نفر از بهترین نیرو ها اعزام شدم و با کمک بقیه نیرو ها شورش ها را ساکت کردم و دیو ها را تسلیم به شخص وزیر تحویل دادم و با این ماموریت من به عنوان فرماندهی ماموران مخفی و کاراگاه ارشد ارتقا یافتم.
* در ان لحظه بود که معنای واقعی ارتقای درجه و خوش حالی اش را درک کردم، دسترنج خودم و بس.*
پایان
با سپاس
کینگزلی شکلبوت
در پناه او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
6 از ده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/26 21:08:35
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.
اما...
بر می گردم؛
از همه بچه ها عذر میخوام.
اما...
بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/27
تولد نقش: 1391/03/09
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 23:06
از: آغازی که پایانم بود...
پستها:
509

برگی از خاطرات پروتی پاتیل.
سال هفتم بودیم . چند روز به پایان ترم نمونده بود قلعه هنوز به خاطر جنگ چند روز پیش خراب بود. منو لاوندر زیر درخت تو محوطه نشسته بودیم و داشتیم به دریاچه نگاه می کردیم.تمام روزهایی که در هاگوارتز گذرونده بودیم به یادمون می یومد.از همون روز اول که با هاگریدو قایقا اومده بودیم تا شام های با شکوه اول ترم ها ،سال چهارم و جشن کریسمس مخصوصا که اونروز من با هری رقصیدم تمام اون خاطرات زشت و زیبا به یادمون می اومد و ما حالا باید با هاگوارتز عزیزمون خدافظی می کردیم.هاگوارتزی که زیباترین خاطراتمون اونجا بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5 از 10
سال هفتم بودیم . چند روز به پایان ترم نمونده بود قلعه هنوز به خاطر جنگ چند روز پیش خراب بود. منو لاوندر زیر درخت تو محوطه نشسته بودیم و داشتیم به دریاچه نگاه می کردیم.تمام روزهایی که در هاگوارتز گذرونده بودیم به یادمون می یومد.از همون روز اول که با هاگریدو قایقا اومده بودیم تا شام های با شکوه اول ترم ها ،سال چهارم و جشن کریسمس مخصوصا که اونروز من با هری رقصیدم تمام اون خاطرات زشت و زیبا به یادمون می اومد و ما حالا باید با هاگوارتز عزیزمون خدافظی می کردیم.هاگوارتزی که زیباترین خاطراتمون اونجا بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5 از 10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/12 17:43:06
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
جزئیات کاربر

برگی از دفتر خاطرات جینی ویزلی:
تو سال چهارم با دین توماس دوست بودم.
هری اونموقع عاشق چو بود.منم کمی ناراحت بودم.
تو همون سال بود که برای اینکه کتاب شاهزاده ی دورگه که ذهن هری رو به کلی مشغول کرده بود را ازش دور کنم بردمش تو همونجا که کمد دراکو بود.
اونجا بود که فهمیدم هری هم من را دوست دارد.
در سال پنجم هری برای اینکه چو هنوز عاشق سدیریک بود باهاش بهم زد.
تو سال ششم یادم نیست تو سال هفتم هم یادم نیست ولی نوزده سال بعد از سال هفتم با هری ازدواج کردم الانم چند تا بچه داریم!
پایان.
جان من چیزی فهمیدید؟؟؟
تو سال چهارم با دین توماس دوست بودم.
هری اونموقع عاشق چو بود.منم کمی ناراحت بودم.
تو همون سال بود که برای اینکه کتاب شاهزاده ی دورگه که ذهن هری رو به کلی مشغول کرده بود را ازش دور کنم بردمش تو همونجا که کمد دراکو بود.
اونجا بود که فهمیدم هری هم من را دوست دارد.
در سال پنجم هری برای اینکه چو هنوز عاشق سدیریک بود باهاش بهم زد.
تو سال ششم یادم نیست تو سال هفتم هم یادم نیست ولی نوزده سال بعد از سال هفتم با هری ازدواج کردم الانم چند تا بچه داریم!
پایان.
جان من چیزی فهمیدید؟؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/17
آخرین ورود: شنبه 23 اسفند 1393 16:12
از: عقلت استفاده کن، لعنتی!
پستها:
513

برگی از دفترچه خاطرات گلرت گریندلوالد:
بهارها و تابستان های زیادی جای خود را به پاییزها و زمستان ها داده اند،دیگر روز و ماه را به یاد نمی آورم تنها میدانم که دیگر چیزی به شروع قرن جدید نمانده.
این زندان سالهاست که مرا اسیر خود ساخته و روح سرکش مرا به با اقیانوس بی پایان حبس ابد سرکوب نموده ولی این چیزی نیست که به خاطر آن شروع به نوشتن کردم،دیروز جادوگر سیاهی که از او بوی تعفن مرگ و نفرین به مشام میرسید اینجا بود و خوشبختانه هنوز برای کلک زدن به یک جوانک نیروی فکری و جادویی کافی داشتم.
هنگامی که در قسمت دیگر زندان طلسم مخفی شدنی که همراه دامبلدور از یک گابلین آموخته بودیم را تمرین میکردم حظور او را احساس کردم،ایلوژنی که در روزهای اول اسارت از خود برای فریفتن دامبلدور ساخته بودم در زیر پتو خوابیده بود و جوانک او را به جای من اشتباه گرفت.
من در حالت مخفی به سمت او رفتم که شاید بتوانم چوبش را بدزدم ولی جادوگر جوان بسیار عصبانی بود و چوبش را در دستش می فشرد؛ تنها چیزی که توانستم از او بردارم یک قطعه از چوب جادویی شکسته ای بود که در جیب ردایش پیدا کردم و برای این که حواسش را به جای دیگری معطوف کنم ایلوژن را وادار کردم که بر سر جادوگر فریاد بزند و پس از سرقت چوب شکسته(یا بهتر است بگویم متلاشی شده) از جادوگر دور شدم و نقشه ی مرگ شجاعانه ی اسمم رو در برابر آزادی جسمم را به اجرا گذاشتم.
با قدرت کمی که این چوب متلاشی شده از نیروی من را به بیرون انتقال میدهد امیدوارم که تا سال آینده موفق به شکستن قفل جادویی دامبلدور شده و پاهایم چمن های حوالی نورمنگارد را لمس کنند
بهارها و تابستان های زیادی جای خود را به پاییزها و زمستان ها داده اند،دیگر روز و ماه را به یاد نمی آورم تنها میدانم که دیگر چیزی به شروع قرن جدید نمانده.
این زندان سالهاست که مرا اسیر خود ساخته و روح سرکش مرا به با اقیانوس بی پایان حبس ابد سرکوب نموده ولی این چیزی نیست که به خاطر آن شروع به نوشتن کردم،دیروز جادوگر سیاهی که از او بوی تعفن مرگ و نفرین به مشام میرسید اینجا بود و خوشبختانه هنوز برای کلک زدن به یک جوانک نیروی فکری و جادویی کافی داشتم.
هنگامی که در قسمت دیگر زندان طلسم مخفی شدنی که همراه دامبلدور از یک گابلین آموخته بودیم را تمرین میکردم حظور او را احساس کردم،ایلوژنی که در روزهای اول اسارت از خود برای فریفتن دامبلدور ساخته بودم در زیر پتو خوابیده بود و جوانک او را به جای من اشتباه گرفت.
من در حالت مخفی به سمت او رفتم که شاید بتوانم چوبش را بدزدم ولی جادوگر جوان بسیار عصبانی بود و چوبش را در دستش می فشرد؛ تنها چیزی که توانستم از او بردارم یک قطعه از چوب جادویی شکسته ای بود که در جیب ردایش پیدا کردم و برای این که حواسش را به جای دیگری معطوف کنم ایلوژن را وادار کردم که بر سر جادوگر فریاد بزند و پس از سرقت چوب شکسته(یا بهتر است بگویم متلاشی شده) از جادوگر دور شدم و نقشه ی مرگ شجاعانه ی اسمم رو در برابر آزادی جسمم را به اجرا گذاشتم.
با قدرت کمی که این چوب متلاشی شده از نیروی من را به بیرون انتقال میدهد امیدوارم که تا سال آینده موفق به شکستن قفل جادویی دامبلدور شده و پاهایم چمن های حوالی نورمنگارد را لمس کنند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

تاپیک باز شد، به توضیحات گابریل دلاکور در پست قبلی مراجعه شود.
اجباری نیست که پست ها حتما مربوط به موضوع انجمن باشه، تاپیک به صورت کاملا آزاد خواهد بود.
موفق باشید.
اجباری نیست که پست ها حتما مربوط به موضوع انجمن باشه، تاپیک به صورت کاملا آزاد خواهد بود.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

آغاز مسابقه ی خاطره نویسی هاگوارتز
سلام به همگی
مسابقه خاطره نویسی هاگوارتز از امروز تا چهاردهم تیرماه برقرار خواهد و نیاز به ثبت نام ندارد.
برای شرکت در مسابقه کافی است یه پست در اینجا بزنید.
برای اطلاعات بیشتر از قوانین و مطالب مسابقه به تاپیک صدای جادویی مراجعه نمایید.
با تشکر
ناظر انجمن
سلام به همگی
مسابقه خاطره نویسی هاگوارتز از امروز تا چهاردهم تیرماه برقرار خواهد و نیاز به ثبت نام ندارد.
برای شرکت در مسابقه کافی است یه پست در اینجا بزنید.
برای اطلاعات بیشتر از قوانین و مطالب مسابقه به تاپیک صدای جادویی مراجعه نمایید.
با تشکر
ناظر انجمن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

برگی از دفترچه خاطرات ویلهلمنا گرابلی پلنک
امروز 31 خرداد، بذارید سالش رو ننویسم چون بعد که میخونم میبینم که چقدر پیر شدم. روز خوبی برام بود و اتفاقات عجیبی برام افتاد.
من به مراقبت از موجودات جادویی خیلی علاقه مندم.راستش پارسال که امتحانت سمج رو دادم بالاترین نمره ام هم همین بود و دو روز پیش کلاس مورد علاقه من برگزار شد. استادمون حرفای جالبی رو در مورد مردمان دریایی میزد و ازشون تعریف میکرد.
درباره ی زبونشون در باره ی فرهنگشون و خیلی چیزای دیگه، برام خیلی جالب بود که در موردشون تحقیق کنم و ببینم که چه اتفاقی اون زیر آب میفته.
باید از مدیر مدرسه اجازه میگرفتم. مدیر خیلی داریم مطمئنم بودم که اون بهم اجازه میده برای همین خیلی سریع پیشش رفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم. اونم خیلی زود موافقت کرد، فقط گفت باید با یکی از معلمای مدرسه بری.
اون زمان معلم خاصی رو نمیشناختم برای همین بهش گفتم که اگه اجازه بده با یکی از سال هفتمی هایی که خیلی وارده برم. اون کمی فکر کرد و بعد چشمکی زد. خیلی ذوق کردم. اون کلاس هفتمی یکی از دوستای من بود که البته توی گروه ریونکلاو درس میخوند. اسمش جرجه قبلن هم در موردش نوشتم. اون به گیاه شناسی خیلی علاقه داره. رفتم و باهاش صحبت کردم.
مخالفتی نکرد فقط در مورد نفس کشیدن زیر آب و موندن بیشتر اون زیر گفت باید تحقیق کنه. برای همین دو روز بعد یعنی امروز با اون قرار گذاشتم. وقتی اومدم با خودش یه سری علف مثل جلبک آورده بود که اونا رو خوب میشناختم ولی اصن به ذهنم نمیرسید. اونا علف های آبشش زا بودن.
هر دومون خیلی سریع اونا رو خوردیم و مزه مزخرفش رو احساس کردیم خیلی زود نمیتونستیم توی خشکی نفس بکشیم برای همین به سرعت وارد آب شدیم و به اماق آب شنا کردیم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم من در مورد مردمان دریایی تحقیق میکردم و جرج در مورد گیاهان زیر دریا. بعد از یکی دو ساعت هم بر گشتیم.
این بود ماجرای امروز من
-------------------------------------
2- گیاهان ساده، تزئینی، دارویی، درنده، معمولی و سمی
گیاهان ساده: گیاهانی هستن که فقط ساقه و برگ و گل و اینجوری چیزا دارن و چیزی واسه کشتن و خوردن و اینا ندارن.
گیاهان تزیینی:گیاهان خوشگلی هستن که به خاطر همین صفتشون میذاریمشون تو حیاط یا روی طاقچه.
گیاهان دارویی:عموما وقتی مریض میشیم به کار میان، به صورتهای جوشونده، بخور و ... قابل استفاده اند و از فوت فرد جلو گیری میکنن.
درنده:گیاهانی که همیشه گرسنه اند و هر چی دم دستشون باشه میخورن و عموما گوشت رو ترجیح میدن. میتونی یک بار به یکیشون نزدیک بشی تا ببینی چی میشه.
گیاهان سمی:کلن نمیخوان سر به تنت باشه هر جوری که بهشون دست بزنی میخوان بکشنت. میشه گیاهان قاتل هم بهشون گفت.
گیاهان معمولی:گیاهانی هستند که...که....که هیچی هر چی تو اون بالایا نبود هل بده تو این دسته
امروز 31 خرداد، بذارید سالش رو ننویسم چون بعد که میخونم میبینم که چقدر پیر شدم. روز خوبی برام بود و اتفاقات عجیبی برام افتاد.
من به مراقبت از موجودات جادویی خیلی علاقه مندم.راستش پارسال که امتحانت سمج رو دادم بالاترین نمره ام هم همین بود و دو روز پیش کلاس مورد علاقه من برگزار شد. استادمون حرفای جالبی رو در مورد مردمان دریایی میزد و ازشون تعریف میکرد.
درباره ی زبونشون در باره ی فرهنگشون و خیلی چیزای دیگه، برام خیلی جالب بود که در موردشون تحقیق کنم و ببینم که چه اتفاقی اون زیر آب میفته.
باید از مدیر مدرسه اجازه میگرفتم. مدیر خیلی داریم مطمئنم بودم که اون بهم اجازه میده برای همین خیلی سریع پیشش رفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم. اونم خیلی زود موافقت کرد، فقط گفت باید با یکی از معلمای مدرسه بری.
اون زمان معلم خاصی رو نمیشناختم برای همین بهش گفتم که اگه اجازه بده با یکی از سال هفتمی هایی که خیلی وارده برم. اون کمی فکر کرد و بعد چشمکی زد. خیلی ذوق کردم. اون کلاس هفتمی یکی از دوستای من بود که البته توی گروه ریونکلاو درس میخوند. اسمش جرجه قبلن هم در موردش نوشتم. اون به گیاه شناسی خیلی علاقه داره. رفتم و باهاش صحبت کردم.
مخالفتی نکرد فقط در مورد نفس کشیدن زیر آب و موندن بیشتر اون زیر گفت باید تحقیق کنه. برای همین دو روز بعد یعنی امروز با اون قرار گذاشتم. وقتی اومدم با خودش یه سری علف مثل جلبک آورده بود که اونا رو خوب میشناختم ولی اصن به ذهنم نمیرسید. اونا علف های آبشش زا بودن.
هر دومون خیلی سریع اونا رو خوردیم و مزه مزخرفش رو احساس کردیم خیلی زود نمیتونستیم توی خشکی نفس بکشیم برای همین به سرعت وارد آب شدیم و به اماق آب شنا کردیم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم من در مورد مردمان دریایی تحقیق میکردم و جرج در مورد گیاهان زیر دریا. بعد از یکی دو ساعت هم بر گشتیم.
این بود ماجرای امروز من
-------------------------------------
2- گیاهان ساده، تزئینی، دارویی، درنده، معمولی و سمی
گیاهان ساده: گیاهانی هستن که فقط ساقه و برگ و گل و اینجوری چیزا دارن و چیزی واسه کشتن و خوردن و اینا ندارن.
گیاهان تزیینی:گیاهان خوشگلی هستن که به خاطر همین صفتشون میذاریمشون تو حیاط یا روی طاقچه.
گیاهان دارویی:عموما وقتی مریض میشیم به کار میان، به صورتهای جوشونده، بخور و ... قابل استفاده اند و از فوت فرد جلو گیری میکنن.
درنده:گیاهانی که همیشه گرسنه اند و هر چی دم دستشون باشه میخورن و عموما گوشت رو ترجیح میدن. میتونی یک بار به یکیشون نزدیک بشی تا ببینی چی میشه.
گیاهان سمی:کلن نمیخوان سر به تنت باشه هر جوری که بهشون دست بزنی میخوان بکشنت. میشه گیاهان قاتل هم بهشون گفت.
گیاهان معمولی:گیاهانی هستند که...که....که هیچی هر چی تو اون بالایا نبود هل بده تو این دسته
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/14
آخرین ورود: سهشنبه 24 آبان 1390 13:45
از: آواتارم خوشم میاد !!!
پستها:
350

«برگی از دفترچه ی خاطرات زاخاریاس اسمیت»
امروز روز عجیبی بود!نمیدونم چرا ولی احساس میکردم با روز های عادی دیگه فرق میکنه!بچه ها میگفتن خرافاتی شدی ولی کی به اونا اهمیت میده؟!من برام ثابت شد که اون روز روز نحضیه!
مثل روز های عادی ساعت 8 از خواب بیدار شدم و برای بچه های هافلپاف صبحانه درست کردم!(طبق روال عادی!) بعد بلند شدم و با ارنی یه کم کویدیچ بازی کردم و به پرنده ها دونه دادم!وضعیت داشت خوب پیش میرفت که ناگهان با خبر جدیدی که از ارنی شنیدم،شوکه شدم و خشکم زد!
باورم نمیشد که دارم چی میشنوم!!هانا ازدواج کرده بود!به همین زودی!خدا میدونه که من و اون چه قدر با هم دوست بودیم!!از اول صبح با هم پیاده روی میکردیم،با همدیگه غذا میخوردیم،به همدیگه درس یاد میدادیم و...
از اون موقع تازه بد شانسی هام شروع شده بود!وسط کویدیچ با کله خوردم زمین و راهی سنت مانگو شدم!از قرار معلوم مادام پامفری هم رفته بود مسافرت و من بیچاره تا سه ساعت اونجا موندم!
دستم شکسته بود،سرم گیج میرفت،پاهام وا رفته بودن و دیگه نایی برای حرکت کردن نداشتم!ازدواج هانا مثل تیری توی قلب من بود!هی سعی میکردم خودم رو بفراموشونم ولی نمیشد!
با افکاری مغشوش وارد تالار شدم.هانا و نامزدش سدریک روی تخت نشسته بودن و داشتن برای مراسم عروسیشون تصمیم گیری میکردن!دلم به لرزه افتاد!من ایمان داشتم که هانا منو دوست داره!اینو حتی قبل نامزدیش هم قبول داشتم!
دیگه نتونستم طاقت بیارم!به آرومی سرمو گذاشتم و خوابیدم ولی اصلا خوابم نمیبرد!با این حال بیهوش شدم!هیچی رو حس نمیکردم!تبدیل شده بودم به یه آدم ضعیف!
صبح روز بعد:
امروز صبح دوباره زود تر از همه بیدار شدم!از دردم خیلی کم شده بود ولی هنوز توی دلم احساس تنهایی میکردم!!خلاصه رفتم و صورتم رو شستم!ناگهان حس کردم که یکی داره میاد طرف من!مطمئن بودم که هانائه!
بله!!این هانا بود!در اون لحظه دل تو دلم نبود!هر چه زودتر میخواستم حرف دلم رو بهش بگم...
-ا....سلام هانا!
-سلام زاخی!صبح بخیر!
-صبح تو هم بخیر!هانا...یه چیزی هست که باید بهت بگم...
هانا ناگهان جلوی دهن منو گرفت!انگار که میدونست میخوام چی بهش بگم!لبخند قشنگی روی صورت اون ظاهر شد و ناگهان پرید بغل من!!!!!
...
امروز روز عجیبی بود!نمیدونم چرا ولی احساس میکردم با روز های عادی دیگه فرق میکنه!بچه ها میگفتن خرافاتی شدی ولی کی به اونا اهمیت میده؟!من برام ثابت شد که اون روز روز نحضیه!
مثل روز های عادی ساعت 8 از خواب بیدار شدم و برای بچه های هافلپاف صبحانه درست کردم!(طبق روال عادی!) بعد بلند شدم و با ارنی یه کم کویدیچ بازی کردم و به پرنده ها دونه دادم!وضعیت داشت خوب پیش میرفت که ناگهان با خبر جدیدی که از ارنی شنیدم،شوکه شدم و خشکم زد!
باورم نمیشد که دارم چی میشنوم!!هانا ازدواج کرده بود!به همین زودی!خدا میدونه که من و اون چه قدر با هم دوست بودیم!!از اول صبح با هم پیاده روی میکردیم،با همدیگه غذا میخوردیم،به همدیگه درس یاد میدادیم و...
از اون موقع تازه بد شانسی هام شروع شده بود!وسط کویدیچ با کله خوردم زمین و راهی سنت مانگو شدم!از قرار معلوم مادام پامفری هم رفته بود مسافرت و من بیچاره تا سه ساعت اونجا موندم!
دستم شکسته بود،سرم گیج میرفت،پاهام وا رفته بودن و دیگه نایی برای حرکت کردن نداشتم!ازدواج هانا مثل تیری توی قلب من بود!هی سعی میکردم خودم رو بفراموشونم ولی نمیشد!
با افکاری مغشوش وارد تالار شدم.هانا و نامزدش سدریک روی تخت نشسته بودن و داشتن برای مراسم عروسیشون تصمیم گیری میکردن!دلم به لرزه افتاد!من ایمان داشتم که هانا منو دوست داره!اینو حتی قبل نامزدیش هم قبول داشتم!
دیگه نتونستم طاقت بیارم!به آرومی سرمو گذاشتم و خوابیدم ولی اصلا خوابم نمیبرد!با این حال بیهوش شدم!هیچی رو حس نمیکردم!تبدیل شده بودم به یه آدم ضعیف!
صبح روز بعد:
امروز صبح دوباره زود تر از همه بیدار شدم!از دردم خیلی کم شده بود ولی هنوز توی دلم احساس تنهایی میکردم!!خلاصه رفتم و صورتم رو شستم!ناگهان حس کردم که یکی داره میاد طرف من!مطمئن بودم که هانائه!
بله!!این هانا بود!در اون لحظه دل تو دلم نبود!هر چه زودتر میخواستم حرف دلم رو بهش بگم...
-ا....سلام هانا!
-سلام زاخی!صبح بخیر!
-صبح تو هم بخیر!هانا...یه چیزی هست که باید بهت بگم...
هانا ناگهان جلوی دهن منو گرفت!انگار که میدونست میخوام چی بهش بگم!لبخند قشنگی روی صورت اون ظاهر شد و ناگهان پرید بغل من!!!!!
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
جزئیات کاربر

یک برگ از دفترخاطرات من...
__________________________________________
_رومیلدا... رومیلدا...
_چیه؟ چته؟ هان؟
_پروفسور ویکتور کارت داره!
_کی؟؟؟
بابا پروفسور ویییکتور! مگه کری؟!
_هوووم! خوب باشه بعدا میرم...
بعد رفتم دم پنجره و به آسمون نگاه کردم. داشتم به پسر برگزیده فکر میکردم. به کسی که همه جا صحبت از اونه! به کسی که با اولین نگاه...
یه دفعه سارا عصبانی بهم گفت: به من چه اصلا! منو بگو که میخواستم سورپریز بشی. دختر تو نمره کامل ریاضیات جادویی شدی...
_دروووووغ میگی... وای!!!
بعد باعجله دوییدم بیرون. سارا گفت بابا صبر کن منم بهت برسم! ای بابا!!!
یه دفعه دیدم پله ها تبدیل به سرسره شدن. با خنده از سرسره سر خوردم پایین و گفتم این کی بود که سعی داشت بیاد خوابگاه دخترا؟؟؟
همه زدن زیر خنده...
سارا بهم رسید تا با هم بریم پیش پروفسور ویکتور که چشمم به هری و دوستش دون ویزلی افتاد که از سرسره افتاده بودن پایین و هی دارن یه زمان و زمین فحش میدن! که چرا دخترا میتونن بیان خوابگاه ما ولی ما نمیتونیم؟؟؟
من زل زده بودم به هری و بهش یه لبخند ملیح(!) زدم که سارا منو با خودش کشید و برد...
پ.ن من نفر اول کلاس ریاضیات جادویی شدمممم!
پ.ن 2 هری بهم نیگاه کرد بالاخره!
______
الآن چند سال بعده! امیدوارم جینی اینو نخونه!!!
__________________________________________
_رومیلدا... رومیلدا...
_چیه؟ چته؟ هان؟
_پروفسور ویکتور کارت داره!
_کی؟؟؟
بابا پروفسور ویییکتور! مگه کری؟!
_هوووم! خوب باشه بعدا میرم...
بعد رفتم دم پنجره و به آسمون نگاه کردم. داشتم به پسر برگزیده فکر میکردم. به کسی که همه جا صحبت از اونه! به کسی که با اولین نگاه...
یه دفعه سارا عصبانی بهم گفت: به من چه اصلا! منو بگو که میخواستم سورپریز بشی. دختر تو نمره کامل ریاضیات جادویی شدی...
_دروووووغ میگی... وای!!!
بعد باعجله دوییدم بیرون. سارا گفت بابا صبر کن منم بهت برسم! ای بابا!!!
یه دفعه دیدم پله ها تبدیل به سرسره شدن. با خنده از سرسره سر خوردم پایین و گفتم این کی بود که سعی داشت بیاد خوابگاه دخترا؟؟؟
همه زدن زیر خنده...
سارا بهم رسید تا با هم بریم پیش پروفسور ویکتور که چشمم به هری و دوستش دون ویزلی افتاد که از سرسره افتاده بودن پایین و هی دارن یه زمان و زمین فحش میدن! که چرا دخترا میتونن بیان خوابگاه ما ولی ما نمیتونیم؟؟؟
من زل زده بودم به هری و بهش یه لبخند ملیح(!) زدم که سارا منو با خودش کشید و برد...
پ.ن من نفر اول کلاس ریاضیات جادویی شدمممم!
پ.ن 2 هری بهم نیگاه کرد بالاخره!
______
الآن چند سال بعده! امیدوارم جینی اینو نخونه!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
