جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/19
تولد نقش: 1393/05/28
آخرین ورود: یکشنبه 29 شهریور 1394 17:24
از: شهر سالوادور ایران
پستها:
46

بوی چمن تازه می اومد
ترس تمام وجودم را گرفت امروز باید با ارشد گریفندور به خاطر کاری که کرده بودم دوئل میکردم
خوب شروع کنید این صدای دوستم مالفو بود(دراکو مالفوی)
به خودم اعتماد به نفس دادم و وارد شدم.
با ترسم غلبه کردم و بعد به هم احترام گذاشتیم و 10قدم عقب رفتیم و با گرفتن حالت مار افعی مبارزه را طلبیدم.
و تا او کاری کند وردی را که خودم ساختم را بر زبان اوردم اما اخرین کلمه را نگفتم چون نباید یک اصیل زاده یک اصیل زاده را بکشد حتی اگر ....
اما بعد گفتم استوپید فا و بعد ارشد گریفندور را ندیدم و مدیر مدرسه را دیدم به بعد از خلا سلاح شدن به دفتر رفتم و دیگه در بسته شد و و......
ترس تمام وجودم را گرفت امروز باید با ارشد گریفندور به خاطر کاری که کرده بودم دوئل میکردم
خوب شروع کنید این صدای دوستم مالفو بود(دراکو مالفوی)
به خودم اعتماد به نفس دادم و وارد شدم.
با ترسم غلبه کردم و بعد به هم احترام گذاشتیم و 10قدم عقب رفتیم و با گرفتن حالت مار افعی مبارزه را طلبیدم.
و تا او کاری کند وردی را که خودم ساختم را بر زبان اوردم اما اخرین کلمه را نگفتم چون نباید یک اصیل زاده یک اصیل زاده را بکشد حتی اگر ....
اما بعد گفتم استوپید فا و بعد ارشد گریفندور را ندیدم و مدیر مدرسه را دیدم به بعد از خلا سلاح شدن به دفتر رفتم و دیگه در بسته شد و و......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگی
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ارشد ریونکلاو
گذشته نویسیم نمیاد پروفسور. :|
*
لینی با دیدن خانهی متروکهای که مقابلش قرار دارد به سرعت به سمت آن میدود. نفسنفس میزد و مدام نگاهش به پشتش بود، گویا در حال فرار از کسی یا چیزی بود. با رسیدن به جلوی در خانه بیمعطلی دستش را دراز کرده و دستگیره را میگیرد. در کمال تعجب در صدای چیلیکی میدهد و به رویش باز میشود. فرصتی برای این نداشت که جویای علت شود و با این فکر که این خانه سالها دور افتاده است و چیز با ارزشی ندارد که به خاطرش بخواهد قفل باشد، به درون خانه قدم میگذارد.
هنوز دو قدم به جلو برنداشته بود که طلسمی از کنارش عبور میکند، به در پشت سرش برخورد میکند و صدای قفل شدنش در میان صدای غرش آسمان گم میشود. لینی که شوکه شده بود و نمیدانست باید چه کند، به محکمتر فشردن چوبدستی در دستش اکتفا میکند.
- انتظارشو نداشتی نه؟ خوشحالم که طبق نقشه جلو رفتی و در نهایت به اینجا... همونجایی که میخواستم... رسیدی. نظرت در مورد یه دوئل دوستانه چیه؟
لینی ناخودآگاه پوزخندی میزند. دوئل دوستانه؟ آن هم در حالی که مسافتی طولانی را از دست افراد ناشناسی گریخته بود؟ و به خیال رسیدن به سرپناه به "او" رسیده بود؟
لینی زیرلب ورد "لوموس" را بر زبان میراند و در تاریکی به دنبال منبع صدا میگردد. اما طلسم بعدیای که به سمتش میآید، جای مرد را لو میدهد. لینی از طلسم جاخالی میدهد و با پرشی خود را به پشت میزی میرساند. همان لحظه چراغهای خانه روشن میشود و چشمان لینی که به تاریکی عادت کرده بود برای چند لحظه از شدت تابش نور بسته میشود. چارهای جز قبول دوئل نداشت...
- اینسندیو!
لینی همزمان با بر زبان راندن این طلسم از پشت میز بیرون میآید. محل نشونهگیریاش جایی بود که آخرین بار طلسم مرد نمایان شده بود. اما حالا که میتوانست در روشنایی همهچیز را ببیند، آنجا را خالی از وجود هرشخصی میبیند و شعلههای آتشش با دیوار سنگی برخورد کرده و از بین میرود.
لینی در همان نقطهای که ایستاده بود شروع به چرخیدن میکند و چشمان جستجوگرش در میان نقاط مختلف خانه سوئیچ میشود. متاسفانه به جز چند میز و صندلی شکسته، چیز دیگری نبود که بتواند پشت آن پناه گیرد. این یک دوئل عادلانه نبود، او حتی نتوانسته بود در لحظهی شروع رقیبش را ببیند. پیش از آنکه او بخواهد مرد را پیدا کند، طلسمی از کنارش شلیک میشود و به او برخورد میکند.
دردی جانگداز سراسر وجودش را فرا میگیرد و او را مجبور به زانو زدن میکند. با وجود درد فراوانی که داشت و اعضای بدنش که از شدت درد فریاد میزدند، به سختی چشمانش را باز میکند و بالاخره او را میبیند که با غرور مقابلش ایستاده است. همچون شکارچیانی که طعمهی خود را به دام انداختهاند...
درد به همان سرعتی که بوجود آمده بود از بین میرود. لینی وقت را تلف نمیکند و فریاد میزند:
- دی پالسو!
مبلی که مقابلش قرار داشت به سرعت به جلو رانده شده و به سمت مرد حرکت میکند. این کار فرصتی چند ثانیهای برایش به وجود میآورد تا از جای برخیزد و مقابل رقیبش بایستد.
- ریداکتو.
مبل در میانهی راه منفجر شده و همچون بارانی بر سرشان فرو میریزد.
- پتریفیکوس توتالوس.
- سکتومسمپرا!
هر دو طلسم همزمان از چوبدستی صاحبشان خارج شده و به سمت حریف اوج میگیرند اما در میانهی راه با یکدیگر برخورد کرده و از راهشان منحرف میشوند. نه مرد و نه لینی، هیچکدام تعلل نمیکنند و به سراغ طلسم بعدی میروند. اما لینی سریعتر از او بود.
- آواداکداورا.
طلسم سبزرنگ از انتهای چوبدستی لینی خارج شده و مستقیم به سمت مرد نشانه میرود. مرد ساکت نمیشیند و با فریادی طلسم "پروتگو" را بر زبان میراند. آنقدر در انجام این طلسم قدرت و مهارت داشت که آن را به درستی اجرا کند. بنابراین طلسم لینی به سمت خودش باز گردانده میشود. طلسم مرد نقابپوش، در واقع طلسم خودش، موهایش را کنار زده و از چند سانتیمتری گوشش عبور میکند.
- پتریفیکوس توتالوس.
لینی بار دیگر مورد هجوم طلسم مرد نقابپوش قرار میگیرد. مغزش به او فرصتی برای جاخالی دادن یا خنثی کردن طلسم نمیدهد، تنها میتواند با طلسم "فیلیپندو" پاسخی به او بدهد. هردو طلسم به مقصد برخورد کرده و لینی با بدنی قفل شده بر زمین میافتد و تنها قادر به تکان دادن چشمهایش میشود. مرد نقابپوش نیز با برخورد طلسم لینی به عقب پرتاب میشود.
مرد که لینی را بی دفاع کرده بود، با آرامش از جای برمیخیزد و گرد و خاک روی ردایش را میتکاند. لینی در حالی که نمیتوانست کوچکترین تکانی به بدنش دهد آرامش موجود در حرکت مرد را با تنها عضو متحرک بدنش، یعنی چشمهایش میبیند.
این آرامشی که در حرکت مرد مشاهده میکرد برایش عجیب و وحشتآور بود. در حالی که کار خودش را تمام شده میدانست بدون آنکه حتی علتش را بداند، بدنش را آزاد مییابد. مرد طلسمش را خنثی کرده بود... اما چرا؟
- تبریک میگم. فکر میکنم شرایط لازم برای ورود به ارتش تاریکی رو داشته باشی. از به زبون آوردن طلسمای سیاه هم که واهمهای نداری. میتونی یکی از ما بشی... یه مرگخوار.
لینی که هم غافلگیر شده بود و هم هیجانزده، سعی میکند سرجایش بنشیند. آنچه را که شنیده بود باور نمیکرد. مدتها بود که به دنبال اثری از مرگخواران میگشت تا به لرد سیاه خدمت کند و حال... یکی از آنها مقابلش ایستاده بود.
دستهای مرد برای بلند کردن او به سویش دراز میشود. لینی دستش را بلند میکند، لحظهای تردید سراسر وجودش را فرا میگیرد، اما بعد دستش را درون دست مرد قرار داده و به کمک او از زمین بلند میشود. دیگر او نیز یک مرگخوار بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/5/4 22:29:23
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/29
آخرین ورود: جمعه 24 اردیبهشت 1395 16:42
از: (او) تا (او) با (او)...
پستها:
204

تکليف:
رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره!!
****************
نوع داستان:جدی
****************
شب بود.صدای پاهایش درراهرو تاریک میپیچید.
پسرجوان خوش قیافه درحالی که درچشمان خاکستری اش برق قرمزی دیده میشد درب دستشویی دخترانه را باز کرد وبی سر وصدا داخل شد.
ایلین از پشت ستون ها سایه به سایه در تعقیبش بود.مدت مدیدی بود که به ان پسر اسلایترینی شک کرده بود اما با مرگ ان دخترک گریفیندوری تردیدش تقریبا به یقین تبدیل شده بود.
درهرصورت کار ایلین ریسک بزرگی برایش بود.خودش بارها وبار ها شنیده بود که هیچکس به راحتی قادر نبوده که مچ (تام ریدل)رابگیرد.او پسر عجیبی بود،خیلی عجیب...ومرموز.و دقیقا همین علت نوعی علاقه راز امیز ایلین به تام بود.
ایلین وقتی مطمئن شد موقعیت امن است از پشت ستون خارج شد واز لای در دشتشویی محتاطانه داخل را دید زد.
چیز های عجیبی میدید.
تام ریدل درابتدا روبه روی صورتشویی سنگی ایستاد و به زبان مارها چیز هایی را زیر لب گفت که برای ایلین نامفهوم بودند.
انگاه سنگ مرمر بزرگ قسمت بالایی صورت شویی حرکتی کرد و از جای خود کنده شد ودر هوا معلق ماند.سپس ستون های صورتشویی ازهم باز شدند و پس ازانکه متوقف شدند از میان انها چاهی نمایان شد.
در ان لحظه چشمان خاکستری نقره فام پسر جوان اسلایترینی در نور ماه به طرز مرموزی میدرخشید.
او پس از لحظه ای باحالت بسیار خونسردی به داخل چاه پرید.
ایلین شکه شده بود.برایش عجیب بود و لحظه به لحظه نیز بیشتر کنجکاو میشد.
ایلین پس ازانکه دیگر عکس العملی ندید به ارامی داخل شد ودر را بست.
لحظه ای به صورتشویی که هنوز باز بود خیره شد.درذهنش باخود کلنجار میرفت واز طرفی کنجکاوی رهایش نمیکرد.
اما ناگان دوباره ستون ها شروع به حرکت کردند ولحظه به لحظه به یکدیگر نزدیک میشدند.
و در اخر کنجکاوی دختر اسلایترینی بر ترسش غالب شد و ایلین دل را به دریا زد و با سه شماره درون چاه پرید.
ـ1...2...3!
او جیغ کشان از میان سرسره سنگی پیچ درپیچ لحظه به لحظه بیشتر به سمت پایین کشیده میشد.
تاانکه سرانجام برروی زمین افتاد.
تمام بدنش درد گرفته بود.ناله ای کرد وبلند شد وایستاد وبه اطراف نگاه کرد.
در مقابلش مسیر تاریکی وجود داشت.
ایلین همانطور در مسیر پیش رفت تا انکه به درب دایره ای شکلی برروی دیوار رسید.
ابتدا فکر کرده بسته است اما وقتی جلو رفت وبه ارامی انرا هل داد در باز شد.
در مقابلش مکانی بس وسیع را دید که به شکل راهرویی عریض وطویل بود.کناره های راهرو را اب فرا گرفته بود در هر سمت ازمیان اب مار های افعی سنگی سر براورده بودند ودر مقابل هم ایستاده بودند ومجسمه سر بزرگی به شکل یک پیر مرد در انتهای راهرو دیده میشد.
چشمان ابی تیره اش از شوق میدرخشید.ایلین نمیدانست چه بگوید.نمیدانست ایا باید چیزی را که چشمش به او میگوید باور کند یانه.فقط به ارامی باخود زمزمه کرد:اینجا تالار اسراره مگه نه؟
شکوه ان مکان طوری وجودش را پر کرده بود که دوست داشت در مقابل ان مجسمه بزرگ زانو بزند.مجسمه باشکوه سالازار اسلیترین.
اما برخلاف تصور ایلین هیچ کس انجا نبود.
که ناگهان صدای وردی شنیده شد.
پیش از انکه ایلین بتواند عکس العملی نشان دهد چیزی مانند برق به پشتش برخورد کرد و اورا به زمین پرت کرد.
شک ناگهانی که به او وارد شده بود باعث شده بود به سختی بتواند بلند شود اما سرانجام برخواست وبه پشتش نگاه کرد...
نفسش در سینه حبس شد.
اجرا کننده افسون جز تام ریدل کسی نبود.
اما این بار چهره ارامش طوری عصبی به نظر میرسید که به او حالتی حیوانی داده بود.
تام درحالی که چوبدستی راباحالت خطرناکی به سمت ایلین نشانه رفته بود گفت:تعقیبم میکردی مگه نه؟
ایلین توان پاسخ دادن نداشت.وضعیت وخیم بود.میدانست اگر درنگ کند وضعیت وخیم تر خواهد شد.
دوراه بیشتر نداشت.
1.فرار
2.یک دوئل جانانه با تام ریدل.
وقت سبک سنگین کردن نداشت.پس بلاخره به نتیجه ای رسید وبه سرعت چوبدستی خود را کشید و فریاد زد:اکسپلیار موس!
اما تام ریدل به طرز عجیب وماهرانه ای جاخالی داد و پس از ثانیه ای نگاه تهدید امیز جواب ایلین را با افسون ریدوکتو داد.
اما ایلین نیز به موقع جاخالی داد وبلافاصله فریاد زد:استیوپفای!
تام به طرز ماهرانه ای اینبار افسون را خنثی کرد ولبخند شیطانی زد وگفت:ماهر نیستی،میدونستی؟
ایلین که از مهارت تام به حیرت امده بود حواس خود را بیشتر جمع کرد اما گویی تام سریع تر از انچه تصور میکرد بود.
ـ ایمپدیمنا!
اینبار ایلین موفق به دفع طلسم نشد.در نتیجه طلسم به او برخورد کرد واو را برای چند لحظه خشک کرد.
تام نیز ازاین فرصت استفاده کرد و با طلسم اکسپلیار موس اورا به عقب پرتاب کرد.
سرانجام ایلین به حالت طبیعی باز گشت اما به زودی با باران افسون ها مواجه شد.
ـ فیدلیوس چارم!
ـ اکسپلیار موس!
ـ ایمپدیمنتا!
ـ پروتگو!
ـ اسکورجیفای!
ایلین همچنان درحال مبارزه بود.اما این سخت ترین دوئلی بود که تابه عمرش انجام داده بود!گویی قصد کشت اوراداشت.
که ناگهان فکری به ذهنش زد و افسونی به ذهنش رسید که حالا میتوانست کاربردی باشد.باخود اندیشید که شاید اگر مقداری دود ایجاد کند بتواند فرار کند.پس فریاد زد:
ـ فومی!
و بزودی دودی غلیظی بین او و تام ریدل دیواری ساخت.
ایلین نیز ازاین فرصت استفاده کرد و باتمام سرعت شروع به دویدن کرد...
رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره!!
****************
نوع داستان:جدی
****************
شب بود.صدای پاهایش درراهرو تاریک میپیچید.
پسرجوان خوش قیافه درحالی که درچشمان خاکستری اش برق قرمزی دیده میشد درب دستشویی دخترانه را باز کرد وبی سر وصدا داخل شد.
ایلین از پشت ستون ها سایه به سایه در تعقیبش بود.مدت مدیدی بود که به ان پسر اسلایترینی شک کرده بود اما با مرگ ان دخترک گریفیندوری تردیدش تقریبا به یقین تبدیل شده بود.
درهرصورت کار ایلین ریسک بزرگی برایش بود.خودش بارها وبار ها شنیده بود که هیچکس به راحتی قادر نبوده که مچ (تام ریدل)رابگیرد.او پسر عجیبی بود،خیلی عجیب...ومرموز.و دقیقا همین علت نوعی علاقه راز امیز ایلین به تام بود.
ایلین وقتی مطمئن شد موقعیت امن است از پشت ستون خارج شد واز لای در دشتشویی محتاطانه داخل را دید زد.
چیز های عجیبی میدید.
تام ریدل درابتدا روبه روی صورتشویی سنگی ایستاد و به زبان مارها چیز هایی را زیر لب گفت که برای ایلین نامفهوم بودند.
انگاه سنگ مرمر بزرگ قسمت بالایی صورت شویی حرکتی کرد و از جای خود کنده شد ودر هوا معلق ماند.سپس ستون های صورتشویی ازهم باز شدند و پس ازانکه متوقف شدند از میان انها چاهی نمایان شد.
در ان لحظه چشمان خاکستری نقره فام پسر جوان اسلایترینی در نور ماه به طرز مرموزی میدرخشید.
او پس از لحظه ای باحالت بسیار خونسردی به داخل چاه پرید.
ایلین شکه شده بود.برایش عجیب بود و لحظه به لحظه نیز بیشتر کنجکاو میشد.
ایلین پس ازانکه دیگر عکس العملی ندید به ارامی داخل شد ودر را بست.
لحظه ای به صورتشویی که هنوز باز بود خیره شد.درذهنش باخود کلنجار میرفت واز طرفی کنجکاوی رهایش نمیکرد.
اما ناگان دوباره ستون ها شروع به حرکت کردند ولحظه به لحظه به یکدیگر نزدیک میشدند.
و در اخر کنجکاوی دختر اسلایترینی بر ترسش غالب شد و ایلین دل را به دریا زد و با سه شماره درون چاه پرید.
ـ1...2...3!
او جیغ کشان از میان سرسره سنگی پیچ درپیچ لحظه به لحظه بیشتر به سمت پایین کشیده میشد.
تاانکه سرانجام برروی زمین افتاد.
تمام بدنش درد گرفته بود.ناله ای کرد وبلند شد وایستاد وبه اطراف نگاه کرد.
در مقابلش مسیر تاریکی وجود داشت.
ایلین همانطور در مسیر پیش رفت تا انکه به درب دایره ای شکلی برروی دیوار رسید.
ابتدا فکر کرده بسته است اما وقتی جلو رفت وبه ارامی انرا هل داد در باز شد.
در مقابلش مکانی بس وسیع را دید که به شکل راهرویی عریض وطویل بود.کناره های راهرو را اب فرا گرفته بود در هر سمت ازمیان اب مار های افعی سنگی سر براورده بودند ودر مقابل هم ایستاده بودند ومجسمه سر بزرگی به شکل یک پیر مرد در انتهای راهرو دیده میشد.
چشمان ابی تیره اش از شوق میدرخشید.ایلین نمیدانست چه بگوید.نمیدانست ایا باید چیزی را که چشمش به او میگوید باور کند یانه.فقط به ارامی باخود زمزمه کرد:اینجا تالار اسراره مگه نه؟
شکوه ان مکان طوری وجودش را پر کرده بود که دوست داشت در مقابل ان مجسمه بزرگ زانو بزند.مجسمه باشکوه سالازار اسلیترین.
اما برخلاف تصور ایلین هیچ کس انجا نبود.
که ناگهان صدای وردی شنیده شد.
پیش از انکه ایلین بتواند عکس العملی نشان دهد چیزی مانند برق به پشتش برخورد کرد و اورا به زمین پرت کرد.
شک ناگهانی که به او وارد شده بود باعث شده بود به سختی بتواند بلند شود اما سرانجام برخواست وبه پشتش نگاه کرد...
نفسش در سینه حبس شد.
اجرا کننده افسون جز تام ریدل کسی نبود.
اما این بار چهره ارامش طوری عصبی به نظر میرسید که به او حالتی حیوانی داده بود.
تام درحالی که چوبدستی راباحالت خطرناکی به سمت ایلین نشانه رفته بود گفت:تعقیبم میکردی مگه نه؟
ایلین توان پاسخ دادن نداشت.وضعیت وخیم بود.میدانست اگر درنگ کند وضعیت وخیم تر خواهد شد.
دوراه بیشتر نداشت.
1.فرار
2.یک دوئل جانانه با تام ریدل.
وقت سبک سنگین کردن نداشت.پس بلاخره به نتیجه ای رسید وبه سرعت چوبدستی خود را کشید و فریاد زد:اکسپلیار موس!
اما تام ریدل به طرز عجیب وماهرانه ای جاخالی داد و پس از ثانیه ای نگاه تهدید امیز جواب ایلین را با افسون ریدوکتو داد.
اما ایلین نیز به موقع جاخالی داد وبلافاصله فریاد زد:استیوپفای!
تام به طرز ماهرانه ای اینبار افسون را خنثی کرد ولبخند شیطانی زد وگفت:ماهر نیستی،میدونستی؟
ایلین که از مهارت تام به حیرت امده بود حواس خود را بیشتر جمع کرد اما گویی تام سریع تر از انچه تصور میکرد بود.
ـ ایمپدیمنا!
اینبار ایلین موفق به دفع طلسم نشد.در نتیجه طلسم به او برخورد کرد واو را برای چند لحظه خشک کرد.
تام نیز ازاین فرصت استفاده کرد و با طلسم اکسپلیار موس اورا به عقب پرتاب کرد.
سرانجام ایلین به حالت طبیعی باز گشت اما به زودی با باران افسون ها مواجه شد.
ـ فیدلیوس چارم!
ـ اکسپلیار موس!
ـ ایمپدیمنتا!
ـ پروتگو!
ـ اسکورجیفای!
ایلین همچنان درحال مبارزه بود.اما این سخت ترین دوئلی بود که تابه عمرش انجام داده بود!گویی قصد کشت اوراداشت.
که ناگهان فکری به ذهنش زد و افسونی به ذهنش رسید که حالا میتوانست کاربردی باشد.باخود اندیشید که شاید اگر مقداری دود ایجاد کند بتواند فرار کند.پس فریاد زد:
ـ فومی!
و بزودی دودی غلیظی بین او و تام ریدل دیواری ساخت.
ایلین نیز ازاین فرصت استفاده کرد و باتمام سرعت شروع به دویدن کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تکلیف این جلسه:دوئل با یک شخصیت سیاه!
آفتاب تازه طلوع کرده بود و گرمای دلنشینش را از کرهی خاکی دریغ نمیکرد. آلتیدا مثل همیشه با تابش اولین اشعهی خورشید روی صورتش با لبخند بیدار شد و خمیازهای طولانی کشید. با همان لبخندی که بر لب داشت گفت:
-وای چقدر عالی! دوباره صبح شده.
دوستان آلتیدا همیشه از اینهمه سرزندگی وی متعجب میشدند. بعد از شنیدن این حرف آلتیدا، در گوشِ همدیگه زمزمه میکردند:
-باز این آلتیدای الکی خوش بیدار شد!
-یه جوری از اینکه صبح شده خوشحاله انگار که همین الان بهش خبر دادن برندهی جام امسالِ هاگوارتز، ریونکلاوه!
آلتیدا اهمیتی به این حرفها نمیداد. نمیخواست این صبحِ زیبایش را با اهمیت دادن به همچین حرفهای بیهودهای خراب کند. با عجله لباس پوشید و از پلههای خوابگاه ریونکلاو پایین دوید. به هرکسی که سر راهش بود لبخند میزد و روز خوشی را برایش آرزو میکرد.
سر میز صبحانه رسید، نشست و با ولع مشغول خوردن صبحانه شد. همینطور که داشت صبحانهاش را میجوید و به اینکه امروز قرار است چکار کند فکر میکرد، ناگهان صدای فریادی از سمت میز اسلیترین بلند شد.
به نظر میرسید که دعوایی صورت گرفته است. آلتیدا با عجله به طرف میز اسلیترین حرکت کرد. تعدادی از دانشآموزان دور دو نفر حلقه زده بودند. آلتیدا نزدیک شد تا ببیند دعوا سر چیست. دراکو مالفوی را دید که چوبدستی به دست و با چهرهای خشمگین بالای سر یکی از دانشآموزان ریونکلاو ایستاده بود.
یکی از دانشآموزان جدیدالورود ریونکلاو بود. افتاده بود روی زمین و با ترس به چهرهی مغرور و خشمگین مالفوی مینگریست.
دراکو رو به او فریاد زد:
-زود باش به پاهام بیوفت و ازم خواهش کن که ببخشمت.
آلتیدا از دانشآموزی که کنارش ایستاده بود پرسید:
-ماجرا چیه؟ چرا دارن دعوا میکنن؟
-این دانشآموزِ جدید رو میبینی؟ موقع رد شدن از بینِ میزها، خورده به صندلیِ مالفوی. واسه همین مالفوی عصبانی شده و دعوا راه انداخته. واقعاً که این پسره خیلی مغرور و ازخودراضیه!
آلتیدا یاد روزهایی افتاد که تازهوارد بود و برخی از دانشآموزان مسخرهاش میکردند. دیگر نتوانست تحمل کند. چوبدستیاش را کشید، جمعیت را کنار زد و روبهروی مالفوی ایستاد و با شجاعت رو به او فریاد زد:
-هی مالفوی، زورت به کوچیکتر از خودت رسیده؟! اگه خیلی ادعا داری چرا نمیای با یکی هم قد خودت در بیوفتی؟ من تو رو به دوئل دعوت میکنم.
مالفوی که غافلگیر شده بود روبه آلتیدا گفت:
-تو کی هستی که جرأت میکنی به من بیاحترامی کنی؟ هیچ میدونی من کی هستم؟
-واسم مهم نیست که کی هستی. من الان تو رو به عنوانِ دشمنی میبینم که باید شکستش بدم.
-باشه، دوئل رو قبول میکنم. فکر نمیکنم شکست دادنت کارِ سختی باشه.
چند دقیقه بعد، بیشتر اعضای گروهها در محوطهی هاگوارتز جمع شده بودند تا شاهد دوئلی باشند که فکرمیکردند نتیجهآن از قبل مشخص است. آلتیدا و دراکو چوبدستی به دست مقابل هم ایستاده بودند و آمادهی مبازه بودند. مالفوی چوبدستیاش را بلند کرد، تکانی مختصر به آن داد و فریاد زد:
-ریداکتور کارس
آلتیدا سریع جاخالی داد و طلسمِ نابخشودنیِ مالفوی به سنگی که پشتِ سرِ آلتیدا بود برخورد و آن را تکه تکه کرد.آلتیدا خشمگین شد و فریاد زد:
-دیفیندو
مالفوی به کناری پرید و با اینکه سعی کرد خود را از سرِ راهِ طلسم کنار بکشد، ولی طلسم به گوشه ای از ردایش برخورد و آن را پاره کرد. با عصبانیت و درحالی که دندان قروچه میکرد، فریاد زد:
-انگو...
آلتیدا قبل از آنکه طلسم به طور کامل توسط مالفوی تلفظ شود فریاد زد:
-جلی لگز جینکس
پاهای مالفوی لرزید و طلسم از نوک چوبدستیاش به هوا شلیک شد. دیگر صبرش تمام شده بود. باید درسی حسابی به این دختر میداد.فریاد زد:
-سربنسورتیا
و ماری از چوبدستیِ دراکو بیرون پرید و درست جلوی پای آلتیدا افتاد. مار با نگاهی تهدیدآمیز درحالی که هیس هیس میکرد، به سوی آلتیدا خزید. آلتیدا خود را نباخت و چوبدستی را به سوی مار گرفت و طلسمی بر زبان آورد.
- تارانتالگرا
مار جلوی چشمانِ بهت زده ی تماشاچیها، روی دم خود بلند شد و شروع به پیچ و تابی مضحک کرد. به نظر میرسید دارد میرقصد.
جمعیتی که در حالِ تماشای این صحنه بودند شروع کردند به خندیدن.
آلتیدا مار را به رقص واداشته بود. مالفوی که احساس میکرد موردِ توهینِ بزرگی قرار گرفته است خشمش چندین برابر شد. از غفلت آلتیدا استفاده کرد و فریاد زد:
-کروشیو
آلتیدا که انتظار این حرکتِ مالفوی را داشت فریاد زد:
-پروتهگو
طلسم مالفوی به سپر دفاعیِ آلتیدا برخورد کرد. از شدتِ برخورد طلسم با سپردفاعی، موجی ایجاد شد که مالفوی را به زمین پرت کرد. آلتیدا به سرعت بالایِ سر مالفوی ایستاد و با استفاده از افسونِ: اکسپلیارموس، مالفوی را خلع سلاح کرد. سپس افسونی دیگر بر زبان آورد:
-اینکارسروس
طنابهایی از سر چوبدستیاش خارج شدند و به دور مالفوی پیچیدند. حالا دیگر مالفوی کاملاً شکست خورده شده بود. مهمتر از همه اینکه غرور و ابهتش پیش دانشآموزان هاگوارتز از بین رفته بود. آلتیدا که پیروزمندانه لبخند میزد رو به مالفوی گفت:
-یادت باشه از این به بعد دیگه هیچ کدوم از دانشآموزا رو مسخره نکنی، وگرنه با من طرفی!
و سپس جلویِ چشمهای بهت زده ی جمعیت و تشویق های پرشورِ همگروهی هایش، به طرف قلعه و میز ناهار، به راه افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1394/4/30 11:56:22
تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

ولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره
ترورس روبروی شومینه ی کوچکی نشسته بود و چای می نوشید. تازه از ماموریتی که خودش هم نمی دانست دقیقا چیست برگشته بود. نارسیسا به دنبال چیزی بود که به او نمی گفت ولی به طور قطع نمی خواست لرد و افراد نزدیک به لرد از این موضوع بویی ببرند.
هنوز هم نمی دانست چه شد که تصمیم گرفت خواسته ی نارسیسا را بر آورده کند به احتمال زیاد تحت طلسم فرمان به چنین چیزی تن داده بود ولی حالا که اختیار خود را کاملا حس می کرد، باید به لرد چیزی می گفت؟
ذهنش به چند ساعت پیش پر کشید. هنگامی که به درخواست نامه ای بی نام،به جنگلی دور افتاده رفته بود و در کمال تعجب چیزی را دیده بود که فکرش را هم نمی کرد.درخواست های نارسیسا هیچ وقت خوشایند نبودند، این بار دیگر سنگ تمام گذاشته بود. کشتن دختربچه ای به خاطر مسائلی که به یک قرن پیش مربوط می شد؟ یا باز کردن زخمی که سده ی پیش بین جد نارسیسا و جد دخترک ایجاد شده بود؟
چند ساعت قبل
ترس سر تا پای دخترک نوجوان را فرا گرفته بود. نگاه نگرانش را به درختان اطرافش نثار می کرد. هر لحظه این امکان وجود داشت که نارسیسا از راه برسد. هر لحظه به مرگش نزدیک تر می شد. ولی نه، این حرف ها و فکر ها فایده ای نداشت باید محکم می بود.حتی اگر ذره ای احتمال زنده ماندنش وجود داشت باید روی همان هم حساب می کرد. تا آخرین لحظه باید طناب زندگی اش را محکم می گرفت.
صدای شکسته شدن خرده چوبی، خبر از آمدن کسی داد ولی برخلاف انتظار رز نارسیسا نبود.هر کسی که بود، رز هیچ آشنایی با او نداشت. یعنی قرار نبود نارسیسا بیاید؟ باید خوشحال می شد یا ناراحت؟ می دانست در مقابل نارسیسا شانس چندانی نداشت ولی جلوی این غریبه چطور؟
مرد جلوآمد و با لحنی رسمی که هیچ گونه هماهنگی با سر و وضع نامرتبش نداشت خود را معرفی کرد:
- ترورس هستم به جای نارسیسا با شما دوئل می کنم. آماده اید؟
رز با لحنی که آمیخته ی عجیبی از امیدواری و ترس را در خود داشت، پرسید:
- چرا خود نارسیسا نیامده؟
- این مسئله به نارسیسا ربط داره از خودشون بپرسین...با فرض اینکه زنده بمونید.
رز به جای اینکه حرفی بزند،چند قدم عقل رفت و خود را روبروی ترورس قرار داد. ترورس قد بلند بود، شاید دو برابر رز قد داشت و احتمالا در نظرش، دخترک خیلی بچه به نظر می آمد. به هم تعظیم کردند و با شماره ی سه دوئل شروع شد.
ابتدای دوئل هر دو طرف از طلسم های سبک استفاده می کردند. رز ترجیح می داد از طلسم های سفید استفاده کند ولی ترورس با طلسم های سیاه مبارزه می کرد.طلسم هایی که رز به درستی نمی شناخت.
کمی که از دوئل گذشت قدرت طلسم ها بیشتر شد. کم کم کار برای دخترک سخت شده بود. رز از طلسم ها جاخالی می داد و سعی می کرد با تمام قدرت طلسمی به سوی ترورس روانه کند ولی فایده ای نداشت. طلسمی سرخ رنگ درست از کنارش رد شد و با صدای مهیبی به تخته سنگی که در آن نزدیکی بود برخورد کرد.
رز خیلی زود به نفس نفس افتاد. گلویش از شدت ترس خشک شده بود و مرگ را پیش روی خود می دید. تلاشش برای فکر نکردن به این موضوع، فقط باعث می شد که تمرکزش را حتی بیشتر از دست بدهد.
نمی دانست چرا ولی خاطراتش از کودکی تا جوانی را در ذهنش جان می گرفتند و بعد... طلسم سبز رنگی پرواز کنان به طرفش آمد. حتی سعی نکرد طلسم را دفع کند یا از سر راه آن کنار برود.بی فایده بود. چوب دستی را انداخت و دستانش را از هم باز کرد و منتظر ماند؛ منتظر مرگ.
مرده بود چه به دست نارسیسا و چه به دست مرگ خواری کم اهمیت تر. شاید باید بیشتر صبر می کرد. کمی بیشتر مهارت هایش را صیقل میداد.شاید باید انتقامش را کمی دیرتر می گرفت اما اینها دیگر اهمیت نداشت. دیگر هیچ چیز اهمیتی نداشت.
ترورس روبروی شومینه ی کوچکی نشسته بود و چای می نوشید. تازه از ماموریتی که خودش هم نمی دانست دقیقا چیست برگشته بود. نارسیسا به دنبال چیزی بود که به او نمی گفت ولی به طور قطع نمی خواست لرد و افراد نزدیک به لرد از این موضوع بویی ببرند.
هنوز هم نمی دانست چه شد که تصمیم گرفت خواسته ی نارسیسا را بر آورده کند به احتمال زیاد تحت طلسم فرمان به چنین چیزی تن داده بود ولی حالا که اختیار خود را کاملا حس می کرد، باید به لرد چیزی می گفت؟
ذهنش به چند ساعت پیش پر کشید. هنگامی که به درخواست نامه ای بی نام،به جنگلی دور افتاده رفته بود و در کمال تعجب چیزی را دیده بود که فکرش را هم نمی کرد.درخواست های نارسیسا هیچ وقت خوشایند نبودند، این بار دیگر سنگ تمام گذاشته بود. کشتن دختربچه ای به خاطر مسائلی که به یک قرن پیش مربوط می شد؟ یا باز کردن زخمی که سده ی پیش بین جد نارسیسا و جد دخترک ایجاد شده بود؟
چند ساعت قبل
ترس سر تا پای دخترک نوجوان را فرا گرفته بود. نگاه نگرانش را به درختان اطرافش نثار می کرد. هر لحظه این امکان وجود داشت که نارسیسا از راه برسد. هر لحظه به مرگش نزدیک تر می شد. ولی نه، این حرف ها و فکر ها فایده ای نداشت باید محکم می بود.حتی اگر ذره ای احتمال زنده ماندنش وجود داشت باید روی همان هم حساب می کرد. تا آخرین لحظه باید طناب زندگی اش را محکم می گرفت.
صدای شکسته شدن خرده چوبی، خبر از آمدن کسی داد ولی برخلاف انتظار رز نارسیسا نبود.هر کسی که بود، رز هیچ آشنایی با او نداشت. یعنی قرار نبود نارسیسا بیاید؟ باید خوشحال می شد یا ناراحت؟ می دانست در مقابل نارسیسا شانس چندانی نداشت ولی جلوی این غریبه چطور؟
مرد جلوآمد و با لحنی رسمی که هیچ گونه هماهنگی با سر و وضع نامرتبش نداشت خود را معرفی کرد:
- ترورس هستم به جای نارسیسا با شما دوئل می کنم. آماده اید؟
رز با لحنی که آمیخته ی عجیبی از امیدواری و ترس را در خود داشت، پرسید:
- چرا خود نارسیسا نیامده؟
- این مسئله به نارسیسا ربط داره از خودشون بپرسین...با فرض اینکه زنده بمونید.
رز به جای اینکه حرفی بزند،چند قدم عقل رفت و خود را روبروی ترورس قرار داد. ترورس قد بلند بود، شاید دو برابر رز قد داشت و احتمالا در نظرش، دخترک خیلی بچه به نظر می آمد. به هم تعظیم کردند و با شماره ی سه دوئل شروع شد.
ابتدای دوئل هر دو طرف از طلسم های سبک استفاده می کردند. رز ترجیح می داد از طلسم های سفید استفاده کند ولی ترورس با طلسم های سیاه مبارزه می کرد.طلسم هایی که رز به درستی نمی شناخت.
کمی که از دوئل گذشت قدرت طلسم ها بیشتر شد. کم کم کار برای دخترک سخت شده بود. رز از طلسم ها جاخالی می داد و سعی می کرد با تمام قدرت طلسمی به سوی ترورس روانه کند ولی فایده ای نداشت. طلسمی سرخ رنگ درست از کنارش رد شد و با صدای مهیبی به تخته سنگی که در آن نزدیکی بود برخورد کرد.
رز خیلی زود به نفس نفس افتاد. گلویش از شدت ترس خشک شده بود و مرگ را پیش روی خود می دید. تلاشش برای فکر نکردن به این موضوع، فقط باعث می شد که تمرکزش را حتی بیشتر از دست بدهد.
نمی دانست چرا ولی خاطراتش از کودکی تا جوانی را در ذهنش جان می گرفتند و بعد... طلسم سبز رنگی پرواز کنان به طرفش آمد. حتی سعی نکرد طلسم را دفع کند یا از سر راه آن کنار برود.بی فایده بود. چوب دستی را انداخت و دستانش را از هم باز کرد و منتظر ماند؛ منتظر مرگ.
مرده بود چه به دست نارسیسا و چه به دست مرگ خواری کم اهمیت تر. شاید باید بیشتر صبر می کرد. کمی بیشتر مهارت هایش را صیقل میداد.شاید باید انتقامش را کمی دیرتر می گرفت اما اینها دیگر اهمیت نداشت. دیگر هیچ چیز اهمیتی نداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره
سکوت بود. سکوتی مطلق که فریاد میکشید. فریادی که تا اعماق روحت نفوذ میکرد و وجودت را به سخره میگرفت، اما سکوت هم دشمن داشت. دشمنی دوست داشتنی که ابرهای سیاه آسمان را با ردی براق شکافت. آذرخش، بعد از مکثی کوتاه از ته دل فریاد کشید و درست با لغزش اولین قطره اشک از چهره غمگین آسمان، زنی سیاه پوش، در خیابان طولانی و فرسوده ناکترن ظاهر شد.
موهای بسته اش همچون ماگمایی مذاب از روی شانه هایش روان بودند و حالا بارش باران آتش بی جان موهای براق و بلندش را به بازی میگرفت. قطره ای آرام روی گونه ی سفیدش چکید. بدون شک اگر چشمان زنده و براقش نبوند بی شباهت به یک خون آشام مونث نبود. لب های سیاهش را روی هم فشرد و با خود نمایی کردن مجدد آذخش وحشی سرش را به سمت آسمان خشمگین بلند کرد.
قطرات به چهره ی سرد و بی روحش حمله کردند. آرایش تیره اش از چشمان پایین لغزید و خطوط سیاهی را روی گونه هایش به جا گذاشت. لبخند تیره ای به آسمان زد و با صدایی آرام اما پر نفوذ نجوا کرد:
- تا آخرین نفس!
و صدایی در پاسخ با آرامش تمام تصدیق کرد:
- و تا آخرین قطره خون!
لی لی لونا پاتر لبخند شومی زد. اما پشت به بهترین دوستش که حالا بدترین دشمنش شده بود باقی ماند و صدا درست همزمان با فریاد دیگر آسمان نجوا کرد:
- برنمی گردی لی لیز؟!
دخترجوان سیاه پوش پوزخند زد و سرش را بالا گرفت تا به نجوا پاسخ دهد:
- هنوز بهت اعتماد دارم اسکورپیوس و میدونم از پشت حمله نمیکنی!
همچنان میتوانست لبخند تلخ و یکوری اسکورپیوس را درون صدایش مجسم کند.هنوز خاطراتش شفاف و زنده مقابل چشمانش می رقصیدند. اسکورپیوس یک انسان عادی برای لی لی لونا پاتر نبود.زمانی مستحکم ترین دوستی ها بین این دو شکل داشت. دوستی که رودخانه اعتماد و محبت از میانش عبور میکرد.
صدای اسکورپیوس آوایی بود که با گوش های لی لی آشنا بود. اسکورپیوس اینبار با صدایی قدرتمند تر سوال کرد:
- برای قدرت؟!
و آنگاه لی لی پاتر روی پاشنه بوت مشکی بند دارش چرخید و به چشمان سبز روشن اسکورپیوس مالفوی خیره شد. لبخند ترسناک لی لی به خنده ای وهم انگیز گرایید:
- تو که میدونی من چقدر جاه طلبم اسکور! نمیدونی؟!
اسکورپیوس با چشمان درشتش به لی لی لونا خیره شد و آرام قدمی کوتاه به جلو برداشت و صدای نجوایش با باران همراه شد:
- لی لی، ما میتونیم با هم ... دوباره با هم دوست باشیم! هنوز دیر نشده.
چوبدستی بلند دختر موسرخ که حالا یک جنازه بی روح و متحرک بود، فضا را شکافت. صدای فریادش در کوچه متروک طنین انداز شد:
- من دیگه تو رو نمیشناسم مالفوی! ما حالا مقابل هم می ایستیم!
پوزخندی زد و با خشمی که هر لحظه دو برابر از پیش ،شعله میکشید نجوا کرد:
- به خاطر لرد سیاه! من مقابلت می ایستم اسکور...و بعد از کشتن تو ...!
حرفش را ناتمام گذاشت و ناگهان پرتویی سبز رنگ از نوک چوبدستی بلندش بیرون جهید و مستقیما به سمت قلب اسکور پیوس حرکت کرد که طبیعتا پسر مو نقره ای جاخالی داد.
اسکورپیوس با حیرت به چشمان عسلی لی لی لونا که زمانی مهربانی و محبت در اعماق آنها جاری بود ،نگریست و آرام دخترک را صدا کرد:
- لی لی!
و لی لی لونا بدون توجه به اسکورپیوس، در حالی که شعله های خشونت در چشمانش شعله میکشیدند و هنگامی که شرارت روحش را تصاحب کرده بود، حرف ناتمامش را کامل کرد:
- جایگاه تو مال من خواهد بود و من...! لی لی لونا پاتر به لرد سیاه نزدیک تر میشم!
اسکورپیوس در کمال ناباوری فریاد کشید:
- تو به خاطر نزدیکی به لرد سیاه، قصد داری دوستی چندین ساله رو نا...!
لی لی بار دیگر اسکورپیوس را به اشعه مرگ دعوت کرد و پوزخند زنان پاسخ داد:
- من دیگه اون دختر کوچولوی قبلی نیستم اسکورپیوس مالفوی! من تغییر کردم!
و این تغییر درون لی لی حتی از پیش هم آشکار تر بود. خاطرات همچنان وجود اسکورپیوس را آزار میدادند و مانع از آن میشدند که اسکورپیوس با واقعیت رو به رو شود. واقعیتی که بسیار تلخ و وهم انگیز بود. لی لی پوزخند زد و نجوا کرد:
- اسکورپیوس تو دیگه دوست من نیستی. تو حالا بدترین "دشمن" منی!
چشمان سبز اسکورپیوس در نگاه بی روح لی لی قفل شدند. اسکورپیوس بی حرکت ماند. نمیتوانست باور کند. نمیتوانست آخرین جمله لی لی را هضم کند. درک آن برایش دشوار بود. اشک در چشمان اسکورپیوس حلقه زد و لی لی بی توجه به همه چیز چوبدستی اش را بالا برد...
برق سبز رنگ بار دیگر خیابان را روشن کرد و مرد مقابل دختر جوان، گویی که نخ هایش بریده شده باشند روی زمین زانو زد و برای ابد تسلیم شد.
لی لی آرام و بیروح با لبخندی شیطانی بر لب جلو رفت. با بوت مشکی رنگش جنازه بی جان را به پشت چرخاند و به چشمانی که همچنان باز بودند لبخند زد:
- بهترین دوستی ها هم به بدترین دشمنی ها تبدیل میشن اسکور. تو دیر اینو فهمیدی!
سرش را بالا گرفت. خیلی عادی و لبخند زنان روی جنازه پا نهاد. این نهایت تحقیر بود. باید تحقیر میشد. این کار باید انجام میشد تا پیروزی لی لی را به اثبات برساند. لی لی جوانی که حالا روحش نابود شده بود.
و لحظه ای بعد آتش رقصان جنازه را در آغوش کشید و آن را از نظر ها پنهان کرد. آتش به سمت آسمان سر بلند کرد و با تمام توان فریاد کشید. آتش خشم لی لی حالا اسکورپیوس را در بر گرفته بود. همچون همان آتشی که حالا قطرات باران را در آغوش میکشید.
این یک پایان بود.پایان یک مبارزه و مبارزه ای برای "قدرت".
سکوت بود. سکوتی مطلق که فریاد میکشید. فریادی که تا اعماق روحت نفوذ میکرد و وجودت را به سخره میگرفت، اما سکوت هم دشمن داشت. دشمنی دوست داشتنی که ابرهای سیاه آسمان را با ردی براق شکافت. آذرخش، بعد از مکثی کوتاه از ته دل فریاد کشید و درست با لغزش اولین قطره اشک از چهره غمگین آسمان، زنی سیاه پوش، در خیابان طولانی و فرسوده ناکترن ظاهر شد.
موهای بسته اش همچون ماگمایی مذاب از روی شانه هایش روان بودند و حالا بارش باران آتش بی جان موهای براق و بلندش را به بازی میگرفت. قطره ای آرام روی گونه ی سفیدش چکید. بدون شک اگر چشمان زنده و براقش نبوند بی شباهت به یک خون آشام مونث نبود. لب های سیاهش را روی هم فشرد و با خود نمایی کردن مجدد آذخش وحشی سرش را به سمت آسمان خشمگین بلند کرد.
قطرات به چهره ی سرد و بی روحش حمله کردند. آرایش تیره اش از چشمان پایین لغزید و خطوط سیاهی را روی گونه هایش به جا گذاشت. لبخند تیره ای به آسمان زد و با صدایی آرام اما پر نفوذ نجوا کرد:
- تا آخرین نفس!
و صدایی در پاسخ با آرامش تمام تصدیق کرد:
- و تا آخرین قطره خون!
لی لی لونا پاتر لبخند شومی زد. اما پشت به بهترین دوستش که حالا بدترین دشمنش شده بود باقی ماند و صدا درست همزمان با فریاد دیگر آسمان نجوا کرد:
- برنمی گردی لی لیز؟!
دخترجوان سیاه پوش پوزخند زد و سرش را بالا گرفت تا به نجوا پاسخ دهد:
- هنوز بهت اعتماد دارم اسکورپیوس و میدونم از پشت حمله نمیکنی!
همچنان میتوانست لبخند تلخ و یکوری اسکورپیوس را درون صدایش مجسم کند.هنوز خاطراتش شفاف و زنده مقابل چشمانش می رقصیدند. اسکورپیوس یک انسان عادی برای لی لی لونا پاتر نبود.زمانی مستحکم ترین دوستی ها بین این دو شکل داشت. دوستی که رودخانه اعتماد و محبت از میانش عبور میکرد.
صدای اسکورپیوس آوایی بود که با گوش های لی لی آشنا بود. اسکورپیوس اینبار با صدایی قدرتمند تر سوال کرد:
- برای قدرت؟!
و آنگاه لی لی پاتر روی پاشنه بوت مشکی بند دارش چرخید و به چشمان سبز روشن اسکورپیوس مالفوی خیره شد. لبخند ترسناک لی لی به خنده ای وهم انگیز گرایید:
- تو که میدونی من چقدر جاه طلبم اسکور! نمیدونی؟!
اسکورپیوس با چشمان درشتش به لی لی لونا خیره شد و آرام قدمی کوتاه به جلو برداشت و صدای نجوایش با باران همراه شد:
- لی لی، ما میتونیم با هم ... دوباره با هم دوست باشیم! هنوز دیر نشده.
چوبدستی بلند دختر موسرخ که حالا یک جنازه بی روح و متحرک بود، فضا را شکافت. صدای فریادش در کوچه متروک طنین انداز شد:
- من دیگه تو رو نمیشناسم مالفوی! ما حالا مقابل هم می ایستیم!
پوزخندی زد و با خشمی که هر لحظه دو برابر از پیش ،شعله میکشید نجوا کرد:
- به خاطر لرد سیاه! من مقابلت می ایستم اسکور...و بعد از کشتن تو ...!
حرفش را ناتمام گذاشت و ناگهان پرتویی سبز رنگ از نوک چوبدستی بلندش بیرون جهید و مستقیما به سمت قلب اسکور پیوس حرکت کرد که طبیعتا پسر مو نقره ای جاخالی داد.
اسکورپیوس با حیرت به چشمان عسلی لی لی لونا که زمانی مهربانی و محبت در اعماق آنها جاری بود ،نگریست و آرام دخترک را صدا کرد:
- لی لی!
و لی لی لونا بدون توجه به اسکورپیوس، در حالی که شعله های خشونت در چشمانش شعله میکشیدند و هنگامی که شرارت روحش را تصاحب کرده بود، حرف ناتمامش را کامل کرد:
- جایگاه تو مال من خواهد بود و من...! لی لی لونا پاتر به لرد سیاه نزدیک تر میشم!
اسکورپیوس در کمال ناباوری فریاد کشید:
- تو به خاطر نزدیکی به لرد سیاه، قصد داری دوستی چندین ساله رو نا...!
لی لی بار دیگر اسکورپیوس را به اشعه مرگ دعوت کرد و پوزخند زنان پاسخ داد:
- من دیگه اون دختر کوچولوی قبلی نیستم اسکورپیوس مالفوی! من تغییر کردم!
و این تغییر درون لی لی حتی از پیش هم آشکار تر بود. خاطرات همچنان وجود اسکورپیوس را آزار میدادند و مانع از آن میشدند که اسکورپیوس با واقعیت رو به رو شود. واقعیتی که بسیار تلخ و وهم انگیز بود. لی لی پوزخند زد و نجوا کرد:
- اسکورپیوس تو دیگه دوست من نیستی. تو حالا بدترین "دشمن" منی!
چشمان سبز اسکورپیوس در نگاه بی روح لی لی قفل شدند. اسکورپیوس بی حرکت ماند. نمیتوانست باور کند. نمیتوانست آخرین جمله لی لی را هضم کند. درک آن برایش دشوار بود. اشک در چشمان اسکورپیوس حلقه زد و لی لی بی توجه به همه چیز چوبدستی اش را بالا برد...
برق سبز رنگ بار دیگر خیابان را روشن کرد و مرد مقابل دختر جوان، گویی که نخ هایش بریده شده باشند روی زمین زانو زد و برای ابد تسلیم شد.
لی لی آرام و بیروح با لبخندی شیطانی بر لب جلو رفت. با بوت مشکی رنگش جنازه بی جان را به پشت چرخاند و به چشمانی که همچنان باز بودند لبخند زد:
- بهترین دوستی ها هم به بدترین دشمنی ها تبدیل میشن اسکور. تو دیر اینو فهمیدی!
سرش را بالا گرفت. خیلی عادی و لبخند زنان روی جنازه پا نهاد. این نهایت تحقیر بود. باید تحقیر میشد. این کار باید انجام میشد تا پیروزی لی لی را به اثبات برساند. لی لی جوانی که حالا روحش نابود شده بود.
و لحظه ای بعد آتش رقصان جنازه را در آغوش کشید و آن را از نظر ها پنهان کرد. آتش به سمت آسمان سر بلند کرد و با تمام توان فریاد کشید. آتش خشم لی لی حالا اسکورپیوس را در بر گرفته بود. همچون همان آتشی که حالا قطرات باران را در آغوش میکشید.
این یک پایان بود.پایان یک مبارزه و مبارزه ای برای "قدرت".
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوئل با يك شخصيت سياه!
رداي بلند و زرد رنگ با موهاى بورش خيلى خوب هماهنگ شده بود. اصیل زاده و با وقار، سينه جلو و شکم تو وارد ميدان شد. چوبدستى زيبا و بلندش در دستش بود. فخر فروشى اش خوب به چشم مى آمد، ذات زاخارياس اسميت اينطور بود و خوب آن را نشان مى داد. در گوشه ى ميدان، وندلين و لاکرتيا او را تشویق مى کردند. در مقابلش، در سمت ديگر ميدان، آريانا دامبلدور ماهيتابه در يک دست و چوبدستى اى که امیدوار بود به دردش بخورد در دست ديگر ايستاده بود. مثل همیشه لبخند مى زد و آرام بود. برادرش آلبوس به تنهايى، از گوشه ى ميدان با مهربانى نگاهش مى کرد.
ميدان دوئل، زمین خاکى اى بود که چندين تخته سنگ بزرگ در وسطش قرار داشت. وقتى صداى فریاد داور که کلمه ى شروع را گفت شنیده شد، زاخارياس طلسم هاى رنگارنگ را به سمت آريانا روانه کرد. آلبوس دامبلدور نمى توانست صحبت کند و فقط دستانش را به مانع بين آن ها و زمین دوئل فشار مى داد. به خاطر جمع شدن خون دستش قرمز شده بود. آرياناى فشفشه، چوبدستى را بالا برد و آرزو کرد بتواند از اندک نيروى جادويى اش استفاده کند و فریاد زد" اکسپليارموس!".
زاخارياس که انتظار عمل کردن طلسم را نداشت، دفاع نکرد و در مقابل چشمان حيران همگان، چوبدستى از دستانش جدا شد و به سمت آريانا پرواز کرد. چوب زاخارياس مقابل پاى آريانا افتاد. زاخارياس با وحشت به آن سمت چشم دوخت. آريانا حتى اگر آن را برمى داشت فشفشه بود و به دردش نمى خورد به همین علت چوبدستى پسر را رها کرد و به سمت يکى از تخته سنگ ها پناه برد. زخارياس پوزخندى زد و با آرامش به سمت چوبدستى اش رفت و آن را برداشت. صداى مغرورش در ميدان پيچيد.
- دخترک احمق! کارت تمومه.
و آرام به سمت تخته سنگ رفت. قلب آريانا مثل آونگ خودش را به قفسه ى سينه اش مى کوبيد. عرق سرد روى پيشانى اش نشسته بود. صداى پاى زاخارياس را مى شنيد و حالا سايه اش را هم مى ديد.
- آريانا نمى تونى از دست من فرار کنى! تسلیم شو!
زاخارياس چوبدستى را در دستش فشرد. طلسم آویزان کردن را اگر اجرا مى کرد بدترین شکست فقط براى آريانا نبود.. آلبوس دامبلدور هم مى شکست. در آن سمت تخته سنگ، آريانا از جا برخواست و سنگ را دور زد. زاخارياس را از پشت ديد که داشت جلو مى رفت.
افراد هافلپافى نمى توانستند حرفى بزنند و به زاخارياس خبر بدهند. آريانا دستانش را محکم دور دسته ى ماهيتابه اش حلقه کرد و بعد.. صداى فریاد زاخارياس که ناشى از درد بود به هوا برخاست. با افتادن پسرک، آريانا با ماهيتابه بالاى سر او ايستاد.
- تسليم مى شى يا بزنم؟
- ت..تسلیم.. مى شم.
آريانا از جا بلند شد و به برادرش لبخند زد. :)
رداي بلند و زرد رنگ با موهاى بورش خيلى خوب هماهنگ شده بود. اصیل زاده و با وقار، سينه جلو و شکم تو وارد ميدان شد. چوبدستى زيبا و بلندش در دستش بود. فخر فروشى اش خوب به چشم مى آمد، ذات زاخارياس اسميت اينطور بود و خوب آن را نشان مى داد. در گوشه ى ميدان، وندلين و لاکرتيا او را تشویق مى کردند. در مقابلش، در سمت ديگر ميدان، آريانا دامبلدور ماهيتابه در يک دست و چوبدستى اى که امیدوار بود به دردش بخورد در دست ديگر ايستاده بود. مثل همیشه لبخند مى زد و آرام بود. برادرش آلبوس به تنهايى، از گوشه ى ميدان با مهربانى نگاهش مى کرد.
ميدان دوئل، زمین خاکى اى بود که چندين تخته سنگ بزرگ در وسطش قرار داشت. وقتى صداى فریاد داور که کلمه ى شروع را گفت شنیده شد، زاخارياس طلسم هاى رنگارنگ را به سمت آريانا روانه کرد. آلبوس دامبلدور نمى توانست صحبت کند و فقط دستانش را به مانع بين آن ها و زمین دوئل فشار مى داد. به خاطر جمع شدن خون دستش قرمز شده بود. آرياناى فشفشه، چوبدستى را بالا برد و آرزو کرد بتواند از اندک نيروى جادويى اش استفاده کند و فریاد زد" اکسپليارموس!".
زاخارياس که انتظار عمل کردن طلسم را نداشت، دفاع نکرد و در مقابل چشمان حيران همگان، چوبدستى از دستانش جدا شد و به سمت آريانا پرواز کرد. چوب زاخارياس مقابل پاى آريانا افتاد. زاخارياس با وحشت به آن سمت چشم دوخت. آريانا حتى اگر آن را برمى داشت فشفشه بود و به دردش نمى خورد به همین علت چوبدستى پسر را رها کرد و به سمت يکى از تخته سنگ ها پناه برد. زخارياس پوزخندى زد و با آرامش به سمت چوبدستى اش رفت و آن را برداشت. صداى مغرورش در ميدان پيچيد.
- دخترک احمق! کارت تمومه.
و آرام به سمت تخته سنگ رفت. قلب آريانا مثل آونگ خودش را به قفسه ى سينه اش مى کوبيد. عرق سرد روى پيشانى اش نشسته بود. صداى پاى زاخارياس را مى شنيد و حالا سايه اش را هم مى ديد.
- آريانا نمى تونى از دست من فرار کنى! تسلیم شو!
زاخارياس چوبدستى را در دستش فشرد. طلسم آویزان کردن را اگر اجرا مى کرد بدترین شکست فقط براى آريانا نبود.. آلبوس دامبلدور هم مى شکست. در آن سمت تخته سنگ، آريانا از جا برخواست و سنگ را دور زد. زاخارياس را از پشت ديد که داشت جلو مى رفت.
افراد هافلپافى نمى توانستند حرفى بزنند و به زاخارياس خبر بدهند. آريانا دستانش را محکم دور دسته ى ماهيتابه اش حلقه کرد و بعد.. صداى فریاد زاخارياس که ناشى از درد بود به هوا برخاست. با افتادن پسرک، آريانا با ماهيتابه بالاى سر او ايستاد.
- تسليم مى شى يا بزنم؟
- ت..تسلیم.. مى شم.
آريانا از جا بلند شد و به برادرش لبخند زد. :)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

تازه وارد اسلیترین
نقل قول:
رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره
_بی شعورِ مرض...گوپش!(افکت برخورد ماهیتابه بر فرق سر!)
_برو خونه مامان بابات...شترق!(افکت شکسته شدن بشقاب!)
_فکر کردی میگم "مهرم حلاح جونم آزاد"؟!نه...تا آخرین قرون مهرم رو از تو حلقت درمیارم!خششششش!(افکت جر دادن پیرهن!)
_فردا که طلاقت دادم میفهمی یه من ماست چقدر کره داره!
_یا جای من اینجاس یا جای اون جارو!
بله...ما دیالوگ های بالا را در دعواهای زن شوهر ها زیاد میشنویم...ولی اینبار ما با دعوای زن شوهری عادی طرف نیستم...خوب به دیالوگ های زیر گوش کنید...
_آپوگنو!
_استوپفاي!
_اكسپليارموس!
_آواداکداورا!
_عه؟!آوادا چرا میفرستی؟!پتريفيكوس توتالوس!
_تارانتالگرا!
_ریداکتو!
_سرپنسورتيا!
_سکتوم سمپرا!
_ايمپندی منتا!
_له وي كورپوس!
_اصلا کروشیو!
تعجب نکنید...این همه دیالوگ یا بهتره بگم این طلسم در یک دعوای زن و شوهری به کار رفته...درست حدس زدین...این دعوای زن و شوهری بین بلاتریکس و رودولف بود!
حالا قسمتی از این دعوا را به روش فردوسی پوری گزارش میکنیم!
رودولف پشت مبلی پناه گرفته بود تا نفسی چاق کند...این در حالی بود که طلسم های رنگارنگی از طرف بلاتریکس به سمت او می آمد...رودولف میدانست که زیاد فرصت برای استراحت ندارد...چون به زودی بلاتریکس مبل را منفجر میکرد...مثل بقیه وسایل خانه!
و همینطور هم شد...مبلی که رودولف پشت آن پناه گرفته بود با برخورد طلسمی از طرف بلاتریکس به هوا رفت و تکه تکه شد!
رودولف هم سریع از جای خود بلند شد و این بار پشت دیواری پناه گرفت!
_ها؟!چرا قایم میشی رودولف؟!بیا نشون بده مردونگیت رو!
_من همیشه اونایی که با ماگل ها ازدواج میکردن رو سرزنش میکردم بلا...اما الان بهشون حق میدم...به این نتیجه رسیدم اگه با یه ماگل ازدواج کرده بودم،چقدر زندگی خوبی بود...آخه اون نمیتونه این همه طلسم بفرسته!
_تو واقعا لیاقتت همون ماگل ها هستن...نه من اصیل زاده ی زیبا که از هر انگشتم چهارتا طلسم میریزه!بیا بیرون از پشت دیوار!
_نمیام!
بلاتریکس سریعا طلسمی به سمت دیواری که رودولف پشت آن مخفی شده بود فرستاد و اینبار دیوار فرو ریخت...رودولف که چاره ای را رو به روی خود نمیدید چوب دستیش را سمت بلاتریکس گرفت و فریاد کشید:
_قمه یوس!
با این ورد اختراعی و اختصاصی رودولف قمه هایی از غیب به سمت بلاتریکس فرستاده شد...اما بلاتریکس سریعا با افسوی سپر آتشینی تشکیل داد که باعث شد قمه ها در آن ذوب شود!
رودولف دوباره طلسمی به سمت بلاتریکس فرستاد که بلاتریکس به سختی آن را دفع کرد...ولی قبل از اینکه رودولف طلسم سوم را بفرستد،بلاتریکس چوب دستیش را به سمت سمت رودولف نشانه گرفت و فریاد زد:
_کروشیو!
طلسم ساطع شده از چوبدستی بلاتریکس مستقیما به صورت رودولف برخورد کرد و رودولف را زمین انداخت!
طلسم شکنجه بلاتریکس همه را از پا می انداخت...هیچ کس از طلسم شنکجه او خاطره خوشی نداشت......با یک بار کروشیوای شدن توسط بلاتریکس،فرد طلسم شده تا چندین دقیقه نمیتوانست به حالت عادی خودش برگردد!
همینطور که رودولف بر روی زمین در حال درد کشیدن بود،بلاتریکس به او نزدیک تر شد...وقتی که بلاتریکس بالا سر رودولف رسید،ناگهان رودولف یک حرکت سریع طلسم بیهوشی ای به سمت بلاتریکس فرستاد...قبل از اینکه بلاتریکس بتواند کاری کند طلسم به او برخورد کرده و بلاتریکس بیهوش شد!
رودولف سریعا روی پاهای خود ایستاد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش و از قصر لسترنج ها به قصد دکه دربانی خودش در خانه ریدل خارج شد!
رودولف سالها بود با بلاتریکس زندگی میکرد...مدتها بود که رودولف به کروشیو خوردن عادت کرده و به اصطلاح پوستش کلفت شده بود...اما هنوز آنقدر پوستش کلفت نشده بود که بعد از طلسم کردن و بیهوش نمودن بلاتریکس،در قصر خودش بماند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/23
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: دوشنبه 30 مرداد 1396 22:29
از: اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
پستها:
382

ارشد مَشت و خفنِ هافلپاف!
رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره
وندلین در حالی که بخش قابل توجهی از موهاش کز خورده و صورتش از دوده پوشیده شده بود، از دوئل با اژدها بر می گشت. هنوز امتیازهای مرحله اول رو اعلام نکرده بودن؛ گفتن برین هفته دیگه بیاین. گروه هافلپاف هم کلا شیش هفت تا عضو داشت که برای استقبال از قهرمانی که معلوم نیست فاز اول جام آتش رو با موفقیت پشت سر گذاشته یا نه، به خودشون زحمت نمی دادن هلک هلک بیان استقبالش دم در قلعه! در نتیجه ارشد برشته شده ی هافلپاف به تنهایی از راهروهای هاگوارتز می گذشت و غرغر کنان به طرف تالار خصوصیشون حرکت می کرد.
وقتی وارد راهرویی شد که ورودی مخفی تالار هافلپاف توش قرار داشت، در کمال تعجب با رودولف لسترنج برخورد کرد. رودولف در حالی که قمه ی بلند و خمیده ای رو بالا مینداخت و تو هوا می گرفت، نیشخند کجی تحویلش داد.
-خسته نباشی خانوم ارشد!
وندلین با بدخلقی دست توی جیبش کرد و فندکش رو در آورد. با حالتی عصبی صدای آتش زنة فندک رو در آورد و گفت:
-تو واسه چی اومدی اینجا لسترنج؟!
رودولف نوک قمه رو روی زمین گذاشت و با ساعد بهش تکیه داد.
-منم یه موقعی هافلپافی بودم وندل...لازم دونستم بهت تبریک بگم بهرحال! میگن شانست واسه جام آتش خیلی بالاست!
صدای خرچ خرچ فندک همچنان نشون میداد که وندلین قانع نشده. با لحن خشکی گفت:
-تبریک با سلاح سرد؟
رودولف متفکرانه به نوک قمه نگاه کرد که سنگ مرمر کف راهرو رو خراش میداد. اگه فیلچ اونجا بود، احتمالا سر و ته آویزونش می کرد. خب...یعنی اگه زورش می رسید در واقع.
-امتیاز جام آتش خیلی مهمه دیگه ...نه؟ تاثیر مستقیم تو قهرمانی هاگ داره.
خرچ...خرچ...
-داشتم فکر می کردم رقابت با دو تا حریف خیلی راحت تر از سه تاست. نه؟
خرچ...خرچ...
-قهرمان اسلیترین هم که میدونی...کم تجربه تر از شما سه تای دیگه ست...
تق!
رودولف سرش رو بلند کرد. وندلین فندکش رو با شدت روی زمین پرتاب کرده بود.
-داری منو به دوئل فرامیخونی رودولف؟
رودولف صدای انگشت هاش رو در آورد.
-در واقع دارم ازت میخوام محترمانه خودت بکشی کنار. میدونی که خوش ندارم رو ساحره جماعت دست بلند کنم!
وندلین چوبدست نیم سوزش رو تکون داد.
-اتفاقا من علاقه شدیدی دارم رو جادوگر جماعت چوبدستی بلند کنم!
-خودت خواستی وندل...یادت باشه که من یه فرصت دیگه بهت دادم...!
-اینسندیو!
رودولف با چالاکی جا خالی داد و شعله های آتش وندلین به خطا رفت. چوبدستش رو بیرون کشید و طلسمی به طرف وندلین فرستاد. خدایان ایفای نقش شاهد باشن که این بشر هرقدر هم با قمه هاش فخر فروشی کنه وقت دوئل تیزی هاش به درد باز کردن در قوطی ردبول هم نمی خورن!
وندل طلسم رو با سپر دفاعی دفع کرد و قمه ای که رودولف روی زمین انداخته بود با افسونی به طرف صاحبش فرستاد.
-جا خالی بده لسترنج، نشونم بده چقدر گرگم به هوا بلدی!
رودی غرولندی کرد و با حرکت چوبدست تیغه ی فلزی رو به پارچه تبدیل کرد. سلاح بی مصرف از بالای سرش عبور کرد و روی زمین افتاد. فریاد کشید:
-لعنت بهت وندلین...اون قمه ی مورد علاقه م بود!
-بهت اطمینان میدم که من حتی دستم هم بهش نخورده...هاهاها!
رودولف وحشیانه چند طلسم پی در پی به طرف وندلین فرستاد. ارشد هافلپاف خودش رو روی زمین انداخت و طلسمی شلیک کرد که با فاصله زیادی از رودولف به دیوار پشت سرش برخورد کرد. رودولف قهقهه زد:
-هدفگیریت واقعا داغونه! اینو بگـ...
بوشومف!
تابلوی قدی بزرگ هلگا هافلپاف که بر حسب تصادف پشت سر اسلیترینی بخت برگشته قرار داشت، کاملا اتفاقی از میخش جدا شده و صاف روی رودولف افتاده بود. درسته که برای دوئل باید تعداد زیادی طلسم دفاعی و هجومی بلد باشید تا جون سالم در ببرید، ولی بیشتر از این دو تا بهتره از مغرتون و حیط اطراف الهام بگیرین!
وندل به سختی از جا بلند شد و رداش رو تکوند. [فیلچ واقعا اگه چشمش به اونجا می خورد، از وسط دو نیمش می کرد.] بی توجه به خاکستر و گرد و غباری که ازش میریخت قدم زنان به طرف حریفش رفت که روی زمین افتاده بود.
-خالکوبی دوس داری رودی؟
رودولف نیمه بی هوش جوابی نداد. وندل چوبدستش رو به طرف او گرفت و سرش رو کج کرد.
-بذار یه یادگاری برات خالکوبی کنم که خاطره ی این دوئل مهیج خوب یادت بمونه...
رودولف لسترنج رو در حالی که روی پیشونیش با حروف درشت قرمز رنگی عبارت «هرگز با یه هافلپافی در نیفت» حک شده بود، وسط راهرو رها کرد. به طرف در تالارش برگشت و قبل از اینکه پا به حفره ی ورودی بذاره، سرش رو به طرف تابلوی هلگا برگردوند.
-ببخشید بانوی بزرگ! فیلچ دوباره میخ رو براتون می کوبه!
رولی تک پسته در مورد دوئل خود با یک شخصیت سیاه بنویسید، هدف از این رول زنده ماندن شماست و لاغیر، طنز و جدی بودن رول کاملا دست خود شماست. برد یا باخت دوئل نیز بر عهده دانش آموزه، اما برد در برابر شخصیت لرد ولدمورت باعث کسر نمره خواهد شد (به علت غیرمحتمل بودن این موضوع! چه از نظر کتاب، و چه از این لحاظ که بالاخره لرده آقاجان!!!!) 30 نمره
وندلین در حالی که بخش قابل توجهی از موهاش کز خورده و صورتش از دوده پوشیده شده بود، از دوئل با اژدها بر می گشت. هنوز امتیازهای مرحله اول رو اعلام نکرده بودن؛ گفتن برین هفته دیگه بیاین. گروه هافلپاف هم کلا شیش هفت تا عضو داشت که برای استقبال از قهرمانی که معلوم نیست فاز اول جام آتش رو با موفقیت پشت سر گذاشته یا نه، به خودشون زحمت نمی دادن هلک هلک بیان استقبالش دم در قلعه! در نتیجه ارشد برشته شده ی هافلپاف به تنهایی از راهروهای هاگوارتز می گذشت و غرغر کنان به طرف تالار خصوصیشون حرکت می کرد.
وقتی وارد راهرویی شد که ورودی مخفی تالار هافلپاف توش قرار داشت، در کمال تعجب با رودولف لسترنج برخورد کرد. رودولف در حالی که قمه ی بلند و خمیده ای رو بالا مینداخت و تو هوا می گرفت، نیشخند کجی تحویلش داد.
-خسته نباشی خانوم ارشد!
وندلین با بدخلقی دست توی جیبش کرد و فندکش رو در آورد. با حالتی عصبی صدای آتش زنة فندک رو در آورد و گفت:
-تو واسه چی اومدی اینجا لسترنج؟!
رودولف نوک قمه رو روی زمین گذاشت و با ساعد بهش تکیه داد.
-منم یه موقعی هافلپافی بودم وندل...لازم دونستم بهت تبریک بگم بهرحال! میگن شانست واسه جام آتش خیلی بالاست!
صدای خرچ خرچ فندک همچنان نشون میداد که وندلین قانع نشده. با لحن خشکی گفت:
-تبریک با سلاح سرد؟
رودولف متفکرانه به نوک قمه نگاه کرد که سنگ مرمر کف راهرو رو خراش میداد. اگه فیلچ اونجا بود، احتمالا سر و ته آویزونش می کرد. خب...یعنی اگه زورش می رسید در واقع.
-امتیاز جام آتش خیلی مهمه دیگه ...نه؟ تاثیر مستقیم تو قهرمانی هاگ داره.
خرچ...خرچ...
-داشتم فکر می کردم رقابت با دو تا حریف خیلی راحت تر از سه تاست. نه؟
خرچ...خرچ...
-قهرمان اسلیترین هم که میدونی...کم تجربه تر از شما سه تای دیگه ست...
تق!
رودولف سرش رو بلند کرد. وندلین فندکش رو با شدت روی زمین پرتاب کرده بود.
-داری منو به دوئل فرامیخونی رودولف؟
رودولف صدای انگشت هاش رو در آورد.
-در واقع دارم ازت میخوام محترمانه خودت بکشی کنار. میدونی که خوش ندارم رو ساحره جماعت دست بلند کنم!
وندلین چوبدست نیم سوزش رو تکون داد.
-اتفاقا من علاقه شدیدی دارم رو جادوگر جماعت چوبدستی بلند کنم!
-خودت خواستی وندل...یادت باشه که من یه فرصت دیگه بهت دادم...!
-اینسندیو!
رودولف با چالاکی جا خالی داد و شعله های آتش وندلین به خطا رفت. چوبدستش رو بیرون کشید و طلسمی به طرف وندلین فرستاد. خدایان ایفای نقش شاهد باشن که این بشر هرقدر هم با قمه هاش فخر فروشی کنه وقت دوئل تیزی هاش به درد باز کردن در قوطی ردبول هم نمی خورن!
وندل طلسم رو با سپر دفاعی دفع کرد و قمه ای که رودولف روی زمین انداخته بود با افسونی به طرف صاحبش فرستاد.
-جا خالی بده لسترنج، نشونم بده چقدر گرگم به هوا بلدی!
رودی غرولندی کرد و با حرکت چوبدست تیغه ی فلزی رو به پارچه تبدیل کرد. سلاح بی مصرف از بالای سرش عبور کرد و روی زمین افتاد. فریاد کشید:
-لعنت بهت وندلین...اون قمه ی مورد علاقه م بود!
-بهت اطمینان میدم که من حتی دستم هم بهش نخورده...هاهاها!
رودولف وحشیانه چند طلسم پی در پی به طرف وندلین فرستاد. ارشد هافلپاف خودش رو روی زمین انداخت و طلسمی شلیک کرد که با فاصله زیادی از رودولف به دیوار پشت سرش برخورد کرد. رودولف قهقهه زد:
-هدفگیریت واقعا داغونه! اینو بگـ...
بوشومف!
تابلوی قدی بزرگ هلگا هافلپاف که بر حسب تصادف پشت سر اسلیترینی بخت برگشته قرار داشت، کاملا اتفاقی از میخش جدا شده و صاف روی رودولف افتاده بود. درسته که برای دوئل باید تعداد زیادی طلسم دفاعی و هجومی بلد باشید تا جون سالم در ببرید، ولی بیشتر از این دو تا بهتره از مغرتون و حیط اطراف الهام بگیرین!
وندل به سختی از جا بلند شد و رداش رو تکوند. [فیلچ واقعا اگه چشمش به اونجا می خورد، از وسط دو نیمش می کرد.] بی توجه به خاکستر و گرد و غباری که ازش میریخت قدم زنان به طرف حریفش رفت که روی زمین افتاده بود.
-خالکوبی دوس داری رودی؟
رودولف نیمه بی هوش جوابی نداد. وندل چوبدستش رو به طرف او گرفت و سرش رو کج کرد.
-بذار یه یادگاری برات خالکوبی کنم که خاطره ی این دوئل مهیج خوب یادت بمونه...
رودولف لسترنج رو در حالی که روی پیشونیش با حروف درشت قرمز رنگی عبارت «هرگز با یه هافلپافی در نیفت» حک شده بود، وسط راهرو رها کرد. به طرف در تالارش برگشت و قبل از اینکه پا به حفره ی ورودی بذاره، سرش رو به طرف تابلوی هلگا برگردوند.
-ببخشید بانوی بزرگ! فیلچ دوباره میخ رو براتون می کوبه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

1.
پرده تاریک شب بر زمین سایه انداخته بود و مه غلیظ،گویی که بخواهد مانع چیزی شود دیدگان هر جنبنده ای را تار میکرد.باد سرد از میان شاخه های درختان تنومند عبور میکرد و بر پیکر سرد زن تازیانه میزد.قدم هایش را تند تر کرد و زمزمه وار تکرار کرد:
-من نمی میرم..من نمی میرم...من...
پایش به کنده چوبی گیر کرد و به زمین افتاد و در گل فرو رفت.صدای قدم هایی که از پشت سر شنیده میشد قلبش را فرو ریخت...
-چشماتو باز کن و راه برو!
صدا خشن و مرموز بود،با این حال لرزشی ناشی از ترس در اعماق آن شنیده میشد و لاکرتیا بلک این را خوب میفهمید...مرد از رقیبش ترسیده بود.مرد دستش را گرفت و کمک کرد تا دوباره بایستد.
-ممنونم...دشمن عزیز!
کلمه آخر را طوری بیان کرد که وجود مرد را لرزاند..."دشمن عزیز"واژه ای ترسناک بنظر میرسید،مخصوصا اگر از زبان یک دشمن شنیده میشد.مرد چند قدمی عقب تر رفت و درحالی که چوبدستیش را آماده نگه داشته بود،پرسید:
-دوست داری تو همین منطقه دوئل کنیم؟یا به عبارت دیگه دوست داری همین جا دفنت کنم؟!
-اشتباه نکن جناب دالاهوف...کسی که امشب به خونه برمیگرده و شکلات داغ میل میکنه منم!
مرد خنده بلندی سر داد و فریاد زد:
-ما هردومون سیاهیم...میدونم که بهم حسودی میکنی، چون میدونی که من بهتـ...
-کروشیو!
-پروتگو!
طلسم زن کمانه کرد و به سوی خود او بازگشت اما خوشبختانه طلسم دفع شد.طلسم ها با رنگ های مختلف و درخشان و صداهای دلهره آورشان،یکی پس از دیگری،به سوی لاکرتیا و دالاهوف روان میشدند و مرگ هرلحظه دورتر و هر لحظه نزدیک تر میشد...
-کروشیو!
صدای لاکرتیا در اعماق جنگل پیچید و مرد مانند پروانه ای چرخید و به زمین افتاد.سپس با طلسمی دیگر دست و پایش بسته شد و کاملا بی دفاع با مرگ قدمی فاصله پیدا کرد.با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:
-تمومش کن لعنتی!
-میتونستیم دوستای خوبی باشیم ولی...
-تمومش کن!
وجدان زن عذابش میداد...قلبا نمی خواست که مرد را از بین ببرد اما میدانست که اگر این کار را نکند برای هردوی آن ها یک ننگ بزرگ به حساب خواهد آمد.سپس درحالی که اشک هایش مانند شبنم درخشان بر بوته های جنگلی میچکید زمزمه کرد:
-آواداکداورا!
و این پایان زندگی دشمنش بود... یک دشمن عزیز!
پرده تاریک شب بر زمین سایه انداخته بود و مه غلیظ،گویی که بخواهد مانع چیزی شود دیدگان هر جنبنده ای را تار میکرد.باد سرد از میان شاخه های درختان تنومند عبور میکرد و بر پیکر سرد زن تازیانه میزد.قدم هایش را تند تر کرد و زمزمه وار تکرار کرد:
-من نمی میرم..من نمی میرم...من...
پایش به کنده چوبی گیر کرد و به زمین افتاد و در گل فرو رفت.صدای قدم هایی که از پشت سر شنیده میشد قلبش را فرو ریخت...
-چشماتو باز کن و راه برو!
صدا خشن و مرموز بود،با این حال لرزشی ناشی از ترس در اعماق آن شنیده میشد و لاکرتیا بلک این را خوب میفهمید...مرد از رقیبش ترسیده بود.مرد دستش را گرفت و کمک کرد تا دوباره بایستد.
-ممنونم...دشمن عزیز!
کلمه آخر را طوری بیان کرد که وجود مرد را لرزاند..."دشمن عزیز"واژه ای ترسناک بنظر میرسید،مخصوصا اگر از زبان یک دشمن شنیده میشد.مرد چند قدمی عقب تر رفت و درحالی که چوبدستیش را آماده نگه داشته بود،پرسید:
-دوست داری تو همین منطقه دوئل کنیم؟یا به عبارت دیگه دوست داری همین جا دفنت کنم؟!
-اشتباه نکن جناب دالاهوف...کسی که امشب به خونه برمیگرده و شکلات داغ میل میکنه منم!
مرد خنده بلندی سر داد و فریاد زد:
-ما هردومون سیاهیم...میدونم که بهم حسودی میکنی، چون میدونی که من بهتـ...
-کروشیو!
-پروتگو!
طلسم زن کمانه کرد و به سوی خود او بازگشت اما خوشبختانه طلسم دفع شد.طلسم ها با رنگ های مختلف و درخشان و صداهای دلهره آورشان،یکی پس از دیگری،به سوی لاکرتیا و دالاهوف روان میشدند و مرگ هرلحظه دورتر و هر لحظه نزدیک تر میشد...
-کروشیو!
صدای لاکرتیا در اعماق جنگل پیچید و مرد مانند پروانه ای چرخید و به زمین افتاد.سپس با طلسمی دیگر دست و پایش بسته شد و کاملا بی دفاع با مرگ قدمی فاصله پیدا کرد.با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:
-تمومش کن لعنتی!
-میتونستیم دوستای خوبی باشیم ولی...
-تمومش کن!
وجدان زن عذابش میداد...قلبا نمی خواست که مرد را از بین ببرد اما میدانست که اگر این کار را نکند برای هردوی آن ها یک ننگ بزرگ به حساب خواهد آمد.سپس درحالی که اشک هایش مانند شبنم درخشان بر بوته های جنگلی میچکید زمزمه کرد:
-آواداکداورا!
و این پایان زندگی دشمنش بود... یک دشمن عزیز!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
