تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی

اسنیپ در راهروهای نمناک هاگوارتز قدم میگذاشت. ظاهراً از چیزی ناراضی بود. دامبلدور نتوانسته بود آن آینهٔ نفاقانگیز را جای خوبی قایم کند و بعضیها آنقدر به آن آینه نگاه کرده بودند که افسردگی گرفته بودند. بعضی از کارکنان برای دفاع از دامبلدور، کارش را گردن اسنیپ انداخته بودند.
پروفسور اسپروت گفته بود اسنیپ نمیتواند در اینجا درس بدهد و بچهها از او میترسند. البته خودش تا حدی قبول داشت که یک کم قیافهاش ترسناک است.
در همین فکر بود که از راهرویی گذشت که دانشآموزان با هم دربارهٔ چیزی پچپچ میکردند. ادوارد گماتی، پسر هافلپافی، به کناریاش تنه زد:
— دربارهٔ اسنیپ شنیدی؟
— نه، آن آینهٔ نفاقانگیز را دامبلدور خوب جایی قایم کرده.
صدای زمزمههای آنها آنقدر آرام بود که حتی یک کلمه هم نمیتوانست بشنود. بعضیها به اسنیپ میگفتند «پروفسور عقبمانده». بعضیها هم با تمسخر و حالت مسخره او را دلداری میدادند:
— اسنیپ بیچاره؛ باید از مدرسه بره.
— حتماً الان بچههای اسلیترین دارند گریه و زاری میکنند.
یاد خودش افتاد که آن جیمز مسخره را همراه سیریوس، لوپین و لیلی میدید و همیشهٔ خدا با لیلی دعوایش میشد که «چرا با اینا میگردی؟»
از راهرو گذشت و به سمت کلاس معجونسازی درون زیرزمینیاش راه افتاد. از راهرو که رد میشد، یک چیزی دید که شبیه آینهٔ بزرگی بود، رویش پارچهای هم کشیده شده بود. فقط یک کم از گوشهاش معلوم بود که چه چیزی است.
اسنیپ چوبدستیاش را درآورد: «آپارسیوم!»
پارچه کنار رفت. آینهٔ نفاقانگیز بود. اسنیپ با خودش گفت: «چرا این آینه اینجاست؟ مگر دانشآموزان آن را نمیبینند؟» شاید کسی دیده بود فقط یک تکه از چیزی معلوم است، پارچه را با چوبدستی کنار میکشید و دوباره دردسر میشد.
نگاهی به آینه انداخت؛ خشکش زده بود. لیلی آنجا کنارش بود. با صدایی آرام گفت: «لـ... لیلی، تویی؟» جوابی نشنید.
او فقط لیلی و خودش را میدید که هر دو با لبخند به هم نگاه میکردند. سالها تمسخر از جیمز، نبودن کنار عشقش. حالا الان کنار او بود و لیلی سرش را روی شانهٔ سوروس گذاشته بود. او حتی به این هم فکر نکرده بود که بتواند لیلی عزیزش را در این آینه ببیند.
سوروس بغض کرده بود و نگذاشت او را خفه کند. به آرامی دانههای اشک از روی گونههایش سرازیر شد. او حتی نمیدانست که چقدر ساعتها و روزها گذشته بود. میخواست تمام یک هفته با او حرف بزند. حداقل شانس این را داشت که تا دو هفته کلاس معجونسازی نداشت.
دلش نمیخواست از آنجا برود. شاید اگر از آنها در برابر حملهٔ ولدمورت دفاع میکرد، شاید این اتفاق نمیافتاد...
دو هفته گذشته بود. دانشآموزان به طرف کلاس معجونسازی میرفتند. وقت خداحافظی سوروس با لیلی بود. او با چشمانی آکنده از احساسات و سنگینی ناراحتی روی قلبش، پارچه را روی آینه کشید.
میتوانست این آینه را همانجا نگه دارد و خدا را شکر که پارچهاش نامرئی بود. آن وقت میتوانست هر روز با لیلی حرف بزند. با همین فکرها با شنل سیاهش به طرف کلاس معجونسازی به راه افتاد
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند

لونا در حال تماشای آن صحنه بود .چند جلد طفره زن در دست داشت و عینک صورتی و آبی خود را در دست داشت و مات مبهوت به دانش آموزان خوشحال و سرحال نگاه میکرد ، از شادی دیگران لذت میبرد ، دانش آموزان چوبدستی به دست با ردای سیاه و کروات هایی به رنگ قرمز-طلایی ، سبز-نقره ای ، آبی-برنزی و زرد-سیاه تازه شروع داستان دنیای جادوگران هستند و اصلا چیز عجیبی نیستند مگر اینکه شما هم مثل هری یا هرماینی تا قبل از رسیدن نامه پذیرش هاگوارتز خود ندانید که جادوگرید .
دانش آموزان اکثرا سوار درشکه میشدند و بعضی ها که عده خیلی کمی نسبت به کل دانش اموزان مدرسه بودند به حساب می امدن به موجودات اسب مانند لاغر و زشت و ترسناکی که درشکه ها را میکشند نگاه میکردند.
بعضی دانش آموزان یا بهتره بگوییم ارشد ها و پریفکت ها در حال مدیریت دانش اموزان بودند .
لونا نمیدانست سوار کدام درشکه بشود ولی میخواست آن صحنه را تا اخر ببیند .
هر فرد به گوشه ای میرفت ، شاید آنجا تنها جایی بود که می شد دید دو دانش اموز گیریفندوری و اسلیترینی که دشمن یکدیگر هستند را دید که با لبخند از کنار یکدیگر میگذرند چون اصلا حواسشان به یکدیگر نیست .
تقریبا همه درشکه ها حرکت کرده بودند به غیر از 3 یا 4 تا که مانده بودند لونا در حال نوازش آن موجودات زشت که ترسترال نام داشتند و درشکه ها را میکشیدند بود و در همین لحظه دانش آموزانی رو میدید که در حال مسخره کردن و نشان دادن او بودند ولی اصلا برای او اهمیتی نداشت زیرا آنها نمیداستند لونا و آن افراد کم میتوانستند چه موجودات شگفت انگیزی را ببینند ، کسانی میتوانستند ترسترال ها را ببینند که از نزدیک مرگ را دیده باشند .
لونا به سمت درشکه ای رفت که تمام دانش آموزانش رونکلاویی بودند . یک رونکلاویی با ذوق گفت :« سلام لونا من آملیا هستم میشه با هم دوست بشیم امممم خوب من یک سال ازت کوچیک ترم برای همین ممکنه منو نشناسی و...»
لونا با خوشحالی گفت :«اره حتما آملیا ، راستی شما چرا زودتر حرکت نکردید ؟»
آملیا با خجالت گفت :«خب فقط من نبودم که میخواستم باهات دوست بشم بعد از اینکه داستان تو و هری پاتر که به جنگ اسمشو نبر رفتین رو برای دوستام گفتم اونها هم خواستن با تو دوست بشن .»
و بعد آملیا به سه فرد دیگر در داخل درشکه اشاره کرد .
برای لونا عجیب بود ولی این عجیب بودن چیزی از خوشحالی لونا کم نمیکرد .
پایان.
*تمام اتفاقات این داستان تخیلی است و هیچ ربطی به کتاب و فیلم های هری پاتر ندارند*
---
از نحوهی توصیفت توی صحنه های مختلف خیلی خوشم اومد!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند

تصویر ۱۶: سه تفنگ چوبدستی دار!
سیریوس زودتر از همه رسیده و کوپه را برای رفقایش گرفته بود؛ بهرحال به بهانه ی <اشتیاق برای شروع جدی درس خواندن و جادوگر اصیل و توانایی شدن> توانسته بود زودتر از ریگولوس یا بلاتریکس از خانه ی شوم بلک ها بیرون بزند. بی صبرانه در کوپه قدم میزد و هر از گاهی هم سر به سر لیلی و مرلین و تانکس (پ.ن نویسنده: اینجا تانکس همکلاسیشونه) میگذاشت اما هر بار با لگد از کوپه بیرون انداخته میشد-از قرار معلوم بحث دخترانه بود.
لیال لوپین؛ پدر ریموس موفق شده بود سر راه به وزارت خانه ریموس را به ایستگاه برساند و برای بار آخر از او خداحافظی کند. نیم ساعتی ریموس در ماشین معطل شد تا نصیحت های پدرش راجب به اینکه تحت هیچ عوانی رازش را حتی با نزدیکترین دوستانش فاش نکند (و اصلا دوستی نداشته باشد) و زخم هایش را در نبود او و مادرش زود به زود تمیز کند تا عفونت نگیرد و دلباخته ی کسی نشود چون بهرحال ازدواجی برای او درکار نیست و به جای آن تمام تمرکزش را روی تحصیل بگذارد چون افراد مثل او چنین فضیلتی ندارند و هر سه روز یکبار نامه بنویسد و شب های نزدیک به ماه کامل خوب استراحت کند و... خلاصه! باید و نباید های دیگر تکرار شوند تا بتواند وارد قطار شود. تحت تاثیر گفته های پدر و مادرش در طول تعطیلات و احساس عذاب وجدان بخاطر بی اطلاعی و اعتماد والدینش نسبت به قضیه ی دوست و رفیق؛ کمی طول کشید تا دوباره با سیریوس گرم بگیرد.
سیریوس مثل همیشه با خنده و جوک های تلخش در مورد <خانه ی شوم> توانست حال ریموس را بهتر کند. میان خنده هایشان با تکان های قطار به خود آمدند؛ خبری از جیمز نبود. سیریوس از جا پرید تا راننده را متوقف کند اما ریموس پیشنهاد داد کوپه ها را بگردند-تجربه ی ۶ ساله نشان میداد راننده ی پکر برای پدر بابایش هم (پ.ن نویسنده: "بابەکەی بابیشی..." یه اصطلاح کوردیه
) قطار را نگه نمیدارد.
طبق انتظار شما خوانندگان محترم جیمز جایی نبود جز ور دل لیلی و کاری نمیکرد جز لاس زدن. ریموس از همانجا تن خسته اش را کوپه خودش کشانید تا خدای نکرده مرتکب گناهی نشود. سیریوس با پوف کلافه ای دست جیمز رامثل بچه های خطاکار گرفت و به کوپه برگرداند. سه رفیق برای بار هفتم در کوپه ی ۴۹ ام واگن هشتم قطار سریع السیر هاگوارتز جمع شدند و شکلات خوران از گرم صحبت و خنده شدند. آنها با حسرت و غبطه به تعطیلات جیمز گوش دادند. کمی بابت هندی بازی های ریموس با تانکس سر به سرش گذاشتند. تا جا داشتند به سیریوس در ناسزا گفتن به جد و آبادش کمک کردند و بالاخره به هاگوارتز رسیدند؛ و کاملا آماده بودند تا پروفسور مک گوناگال را ۱۰ سال دیگر پیرتر کنند
پ.ن: طبق درخواستتون پاراگراف بندی کردم
---
جالب بود! فقط اینو بگم که لازم نیست همه داستانت رو توی یه پاراگراف طولانی بنویسی. بلکه سعی کن با پاراگرافبندی (یعنی با اینتر فاصله انداختن بین بخشهای مختلف داستانت)، هم ظاهر پستت رو بهتر کنی و هم خوندن پستت رو برای خواننده راحتتر کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/7 2:08:17
(یوحنا ۲۴:۱۲)

فکر کنم دوباره توی دردسر افتادم.نصفه شب هرماینی از خواب بیدارم کرد و گفت که گربش رو گم کرده اون از ترس میلرزید و گفت نمیتونه تنها بره بیرون با اینکه خوابم میومد ولی بلند شدم و کمکش کردم لباس پوشیدیم و به سمت خوابگاه پسرا رفتیم آروم وارد شدیم اما من دم در منتظر موندم اصلا دلم نمیخواست با یه سال بالایی پسر اونم توی تخت خوابش ملاقات کنم هرماینی تنها رفت دنبال پسر ها و بعد چند دقیقه به همراه اونها برگشت تمام تالار رو دنبال اون گربه زشت گشتیم از هم جدا شده بودیم تا بتونیم جاهای بیشتری رو بگردیم البته ایم پیشنهاد هری بود داشتم به سمت تالار غذا خوری میرفتم که صدای پایی رو شنیدم وبعد رون رو دیدم که داره میدوئه طرفم :فرار کن زودباش...مک گوناگل پیدامون کرده.وقتی بهم رسید دوتامون با ترس به سمت خوابگاه دویدیم اما دقیقا قبل از رسیدن به خوابگاه یه گربه اومد جلومون.رون:ای وای!این گربه آقای فیلیچ عه.
دوباره به عقب برگشتیم و دیدیم مک گوناگل بهمون رسیده چند دقیقه بعد توی دفترش بودیم هر چهارتامون
پرفسور مک گوناگل:امیدوارم خطری که به جون خریدید رو درک کرده باشید...به خانواده هاتون خبر داده میشه و فکر کنم بتونید برای کمک به هاگرید و آقای فلیچ به جنگل ممنوعه برید .
همه سعی کردیم اعتراض کنیم اما فیلیچ مارو پیش هاگرید برد نمیفهمم مگه نباید از جنگل دور بمونیم هاگرید بهمون گفت که دنبال اسب تک شاخ بگردیم :هرماینی اصلا مگه اسب تک شاخ وجود داره؟
هرماینی : نمیدونم قبل از جنگ اونها همراه بودن اما خیلی وقته کسی اونا رو ندیده ....حداقل زنده.بعد به جلوش نگاه کرد و یه اسب تک شاخ مرده دید که خون نقره ای از گردنش میریخت هاگرید سریع بهمون رسید :آفرین یکی پیدا کردید...خب ما یه حیوون پیدا کردیم که راستش مطمئن نیستیم حیوون باشه اما هرچی که هست از این حیوون های بیچاره تغذیه میکنه .
رون :هاگرید پس چرا جلوش رو نمیگیریم؟.
هاگرید :اگر پیداش کردی جلوش رو بگیر آقای ویزلی.
تا نزدیک صبح گشتیم و دو جسد دیگه پیدا کردیم توی راه برگشت رون قسم میخورد که یه اسب تک شاخ بزرگ و زنده دیده کاملا سفید و درخشان میگفت توی اون تاریکی مثل یه مشعل روشن بوده اما جالبه چون هری هم با رون بوده اما همچین چیزی ندیده من هنوزم برام سواله اون موجود پلید توی جنگل چیه؟
---
مگه نباید از جنگل دور بمونیم رو خوب اومدی.

یکم داستانت رو سریع پیش برده بودی. بهتر بود یک یا دو از ماجراها رو با جزئیات بیشتری توضیح میدادی تا این که یه عالمه اتفاق رو با سرعت ازشون رد شی. اما چون اولین نفر در راهاندازی طرح جدید هستی، نمیخوام سختگیری کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:53:18
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 0:53:52

سوروس به ارامی در تالار بزرگ و تاریک قدم برمیداشت و شنل سیاه بلندش در پشت سرش پیچ و تاب میخورد.
سوروس میدانست او همه چیز را میدانست و به همین خاطر بود که حالا در تاریکی شب تنها در نور کوچک چوبدستی به این تالار قدم گذاشته بود.
در همه جا سرما احساس میشد سرمایی که ناشی از برف زمستانی بود.
سوروس به سمت شیء قدیمی در انتهای تالار سرد و تاریک گام برداشت و پارچه ی سفید رنگ خاک گرفته ی روی آن را محکم کشید.
پارچه ی خاک گرفته را به زمین انداخت و بدون اینکه سرش را بچرخاند محو تماشای آینه ی قدیمی شد.
چوبدستی اش را جلو اورد و با دقت بیشتری به آینه نگاه کرد.
میدانست این تنها یک آینه ی شکسته ی قدیمی نیست. میدانست رازی در پشت خود پنهان کرده است و درست همان لحظه چیزی در آن دید که اورا بی شک بسیار شوکه میکرد.
لحظه ای مکث کرد و با لب هایی که می لرزید و صدایی که از شدت بهت حتی خودش هم نشنید لب زد:
_ل..لیلی؟..
سری به اطراف چرخاند در جستجوی چیزی که دیده بود..اما اورا نیافت پس دوباره سرش را به سمت اینه چرخاند و اینبار عشقی که همیشه در قلبش داشت را در آغوش خود یافت.
او مانند گلی شکفته و زیبا در آغوش او با لبخندی چشمانش را بسته بود و این رویایی بود که سوروس هرگز حتی در خواب هایش هم ندیده بود.
مدت زمان طولانی ای میگذشت و او نمیدانست چقدر گذشته.
شاید چند ساعت و شاید حتی چند روز.
قلبش فقط برای این صحنه میتپید و بغضی که سالها در گلوی خود خفه کرده بود پیدایش شده بود.
این بغض اما اجازه نمیداد تا سوروس دوباره آن را خفه کند و اشک هایی که سالها ریخته نشده بودند به ارامی روی گونههایش جاری شدند.
میدانست که از وقتی لرد اورا احضار کرده بود مدت زمان زیادی گذشته است اما دلش نمیخواست برورد.
میتوانست تا عمر دارد بایستد و به رویای محالش نگاه کند.
اما باید میرفت.. باید میرفت که شاید در اغوش مرگ این رویا واقعی شود.
پس از آینه چشم برداشت و با اندوه فراوانی که روی قلبش سنگینی میکرد گام هایی اهسته به سمت در خروجی تالار برداشت.
او می دانست که این آخرین دیدار او با لیلی عزیزش است.
---
چقدر غم انگیز...
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند

«تتتتو داری گگگریه میکنی ؟»
این صدای وحشت زده میرتل گریان بود
اگر هرکس دیگری به جای دریکو ملفوی اونجا در حال گریه کردن بود بی شک میرتل هم همراه اون میزد زیر گریه...
ولی الان ناباورانه و وحشت زده به مغرور ترین دانش آموز هاگوارتز که شونه هاش میلرزید و در حال گریه کردن بود خیره شده بود
هر کس دیگه ای هم جای میرتل بود وضع بهتری نداشت
دریکو ملفوی و گریه ؟
به حق چیزای ندیده و نشنیده
دریکو با پشت آستینش چشماشو پاک کرد و گفت:«چرا باید با روح احمق و دهن لقی مثل تو درد و دل کنم؟
تا دو روز دیگه کل هاگوارتز مشکلمو بفهمن؟
»میرتل که مطمئن شده بود ملفوی هنوز خودشه نفس راحتی کشید و گفت:
«نه نه نه اصلااااا نگران نباش
من روح راز داریم
مثلا هیچوقت به کسی نگفتم که آقای فیلچ از شکلات های محبوب دامبلدور برای گربش میدزده و اونا رو توی کمدش قایم میکنه
یا اینکه اسنیپ از عمد موهاشو نمیشوره تا هیچ دختری عاشقش نشه...
البته من بارها بهش گفتم که نیازی به این کارا نیست و همینجوریشم کسی عاشقش نمیشه...»
ملفوی از روی تاسف سری تکون داد

و سعی کرد حرفای میرتل رو نشنیده بگیره:
–بابا دچار مشکل میشه...
–چی؟
–همیشه هر کاری که میخوام انجام بدم هر حرفی که میخوام بزنم یا با هر کسی که میخوام دوست بشم این جمله مثل چراغ قرمز جلومو میگیره...
دریکو شک کرده بود...
به همه چیزایی که تا قبل از اون ازشون به معبد ساخته بود و شب و روز بهشون تعظیم میکرد
جادوی سیاه، عمارت ملفوی ها، ارباب تاریکی و مهم تر از همه لوسیوس ملفوی...پدرش!
«فقط...
میدونی؟
هرچیزی که تا الان بهم گفته بودن درسته
و من با تمام وجود پذیرفته بودم
یهو خیلی وحشتناک و بی معنی به نظر اومدن ...»
دریکو دیده بود...
که چطور وفاداری خانواده به لرد سیاه نه تنها نفعی براشون نداشت بلکه زندگیشون رو سخت و وحشتناک کرده بود...
اعتباری که خانوادش سالها با تلاش جمع کرده بودن به یکباره از بین رفته بود
و الان ...
پدرش توی آزکابان زندانی بود
و لرد سیاه؟
ککش هم نمیگزید...
«بعد از تمام بی محبتی های یه نفر به خانوادم اونا هنوز هم عاشقانه دوستش دارن و بهش وفادارن...
و من...
نمیدونم چرا»
بیشترین چیزی که دریکو رو اذیت میکرد
این بود که مطمئن نبود...
قدرت این رو نداشت که با اطمینان اعلام کنه که کدوم سمت ایستاده ...
واقعا کدوم سمت ایستاده بود؟
سمت خانوادش و ارزش هایی که از قبل براش تعریف کرده بودن؟
یا کسایی که از موقعی که چشماشو باز کرده بود بهش یاد داده بودن که باید ازشون متنفر باشه؟
میرتل که از هیچی سر در نیاورده بود سرفه تصنعی کرد و دریکو به خودش اومد و گفت:
–من چرا باید با ماگل زاده کثیف و بی خاصیتی مثل تو صحبت کنم؟
با عصبانیت پاهاشو به زمین کوبید و بیرون رفت
و سعی کرد صدای گوش خراش گریه های میرتل رو نشنیده بگیره
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/31 21:21:01


قطار هاگوارتز آرام روی ریل میلرزید. بخار پشت شیشهها نشسته بود و همهچیز بوی هیجان اولِ سال میداد.
جیمز پاتر روی صندلی ولو شده بود و با لبخند همیشگیاش به سیریوس نگاه میکرد.
سیریوس پاهایش را دراز کرده بود و میگفت:
«شرط میبندم تا آخرِ راه یه دردسر درست میکنی.»
جیمز خندید.
«فقط یکی؟ این یه توهینه.»
ریموس، که تا آن لحظه ساکت بود، زیر لب گفت:
«شما دوتا حتی هنوز نرسیدید، دعوا رو شروع کردید.»
سیریوس برگشت سمت او.
«تو هم الان از ما شکایت میکنی؟»
ریموس لبخند کوچکی زد.
«نه. فقط دارم برای بعد آماده میشم.»
جیمز از خوشحالی چشمهایش برق زد.
«پس همه موافقیم که امسال هم قراره سال خوبی باشه.»
صدای سوت قطار بلند شد.
هیچکس چیزی نگفت، اما هر سهشان میدانستند که این فقط شروعِ چند دردسر حسابی است.
---
یه خورده کوتاه و خلاصه وار بود اما برای شروع خوبه
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/25 11:18:29

یا درواقع، تصویر شمارهی ۱۸
تا جایی که یادم میاد، از بچگی استعداد بینظیری در گم شدن داشتم و قانون شکنی امشب با همدورهایهام، به پایان رقتانگیز گم شدن ختم شده.
اینجا همه چیز به شکل هولناکی در حال سپری شدنه ولی برای فردی مثل من که فقط یک خط خونی از پدربزرگ و مادربزرگها و والدینش جادوگر به حساب میان و عملا یه ماگلزادهی به تمام معناست، اینجا شبیه یک خواب غیر قابل پیش بینیه.
میدونم که اگر امشب هم به خوابگاه برنگردم، ولی حتما خورشید فردا رو میبینم. بیاعتمادی نسبت به شهود و اونچه که بهطور ناخواسته میبینم، تا همین امروز هم به اندازهی کافی برام گرون تموم شده.
رویای پدرم برای تبدیل کردن من به یک پاپ استار، به لطف تکیه به نپو بیبی بودنم، امروز شبیه خواب شیرین دوران کودکی به نظر میرسه.
هالهی یخی اما ملایمی رو چندمتر دورتر میبینم. این هالهی یک انسان نیست اما در عین حال، سنگین و متراکم هم هست. اون یه اسبه، اسبی جادویی؟ اسب تکشاخ!
اگر همکلاسیهای بورژوا و لوسم در لسآنجلس میدونستن که دارم چه چیزایی رو از نزدیک میبینم حتما دوبرابر گذشته تلاش میکردن که تحقیر و اذیتم کنن. هالهی اسب تکشاخ، زخم زیر چشمم رو لمس میکنه، زخمی که برخلاف زخم نمادین و افسانهای هری پاتر، فقط نتیجهی برخورد لبهی یه لیوان استیل و دعوا در مدرسه است و هیچ پیوندی بین من و چیزهای مثبت زندگیم ایجاد نمیکنه.
سعی میکنم پشت درختی پنهان بشم تا اسب نقرهای و زیبا، از دیدن من نترسه و فرار نکنه. چطور میدونم که اینجا زنده بمونم؟ و چطور در همچین شب تاریکی، اینقدر احساس امنیت دارم؟ چطور اینقدر به اینجا احساس تعلق پیدا کردم؟
۷ سال سرکوب قدرتهای جادویی، بهحدی زندگی رو برام غیر قابل تحمل کرد که دیگه نمیتونستم وضعیت بهتری رو تجسم کنم. شاید تا پایان حضورم در این مدرسه یا حتی تا پایان زندگیم در دنیای جادویی هم احساس تنهایی داشته باشم اما استفاده از آتشی که درونم هست، کمک میکنه تا به جای آسیب زدن به خودم، دنیایی رو برای خودم بسازم که دوست دارم.
صدای نفس های اسب تک شاخ، خیلی نزدیکتر به نظر میرسه. نور نقرهای رنگ بسیار ناچیزی رو میبینم که از جنس هالهی اسبه و در عین حال، گویا سعی داره مسیر برگشت رو نشون بده.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند

باد سردی از روی دریاچهی سیاه رد میشد و لبهی شنلها را به حرکت درمیآورد. محوطهی هاگوارتز آن شب عجیب ساکت بود؛ نه از آن سکوتهای آرام، بلکه از آن سکوتهایی که انگار همه منتظرند چیزی را به یاد بیاورند.
من وسط جمعیت ایستاده بودم؛ بین دهها دانشآموز، چند استاد، و حتی بعضی از خدمتکارهای قلعه که کمتر کسی آنها را بیرون از راهروها میدید. هیچکس بلند حرف نمیزد. فقط صدای خشخش لباسها و گاهی نفسهای کوتاه و بریدهای که در هوای سرد بخار میشد.
در مرکز حیاط، جایی که معمولاً دانشآموزها با عجله از کنارش رد میشدند، یک نیمکت چوبی گذاشته بودند. روی نیمکت، نه تاجی بود، نه سنگ قبری، نه حتی یادبودی رسمی. فقط یک کلاه دستهدوم وصلهدار، یک جفت دستکش چرمی سوخته، و یک فانوس خاموش.
آنها وسایل آقای «فیلبِرن» بود؛ پیرمرد نگهبان گلخانههای هاگوارتز.
هیچکس اسمش را توی قصههای بزرگ نشنیده بود. نه جادوگر مشهوری بود، نه در نبرد افسانهای شرکت کرده بود، نه کسی دربارهاش کارت شکلاتی جمع میکرد. اما همه ما او را میشناختیم. همان مردی که هر زمستان قبل از طلوع آفتاب میرفت شیشههای یخزدهی گلخانه را پاک میکرد. همان که اگر دانشآموز سالاولی نیمهشب گم میشد، بدون غر زدن او را تا خوابگاه همراهی میکرد. همان که همیشه بوی خاک خیس و برگ نعناع میداد.
سه شب قبل، وقتی یکی از موجودات جادویی از جنگل ممنوعه بیرون زده بود و به سمت باغچههای دارویی حمله کرده بود، او جلویش ایستاده بود تا گیاهانی را نجات بدهد که برای درمان دانشآموزان لازم بودند. استادها دیر رسیدند. موجود مهار شد، اما آقای فیلبِرن دیگر برنگشت.
و حالا، برای اولین بار، همهی هاگوارتز برای کسی جمع شده بود که هیچوقت مرکز توجه نبود.
مکگوناگال قدمی جلو آمد. صورتش از همیشه جدیتر بود، ولی صدایش وقتی حرف زد، لرز خیلی خفیفی داشت.
«بعضی آدمها قلعه را با جادو حفظ میکنند،» گفت، «و بعضیها با ماندن. با حاضر بودن. با اینکه هر روز، بیآنکه دیده شوند، نگذارند چیزی از هم بپاشد.»
هیچکس کف نزد. هیچکس تکان نخورد. نیازی هم نبود.
بعد یکی از دانشآموزهای سالاول، پسربچهای که احتمالاً آقای فیلبِرن یک بار از گریهی شب اول نجاتش داده بود، چوبدستیاش را بالا برد. دستش میلرزید. انگار مطمئن نبود اجازه دارد یا نه.
اما همان یک حرکت کافی بود.
کنارم، دختری از ریونکلاو آرام چوبدستیاش را بالا آورد. چند نفر از هافلپاف دنبالش کردند. بعد اسلیترینیها، که معمولاً هیچوقت در احساسات جمعی پیشقدم نمیشدند. در چند ثانیه، صدها چوبدستی رو به آسمان رفت.
من هم دستم را بالا آوردم.
نمیدانم دقیقاً برای چه چیزی ادای احترام میکردیم. برای مرگ یک مرد؟ برای شجاعتش؟ برای تنهاییِ آدمهایی که بیسروصدا بار یک دنیا را به دوش میکشند؟ شاید برای همهی اینها.
نوک چوبدستیها یکییکی روشن شد. نه با نورهای تند و نمایشی. هر کدام نوری نرم و گرم داشت، مثل چراغی که در پنجرهی خانهای دور روشن باشد. نورها بالا رفتند و در تاریکی شب جمع شدند. از پایین، انگار ستارههایی تازه متولد شده بودند؛ ستارههایی که کسی اسمشان را در کتابها نمینوشت، ولی نبودنشان آسمان را خالی میکرد.
من به نور چوبدستیام خیره شدم و ناگهان فهمیدم چرا گلویم اینقدر میسوزد.
چون غم فقط برای از دست دادن آدمهای بزرگ نیست. گاهی برای این است که تازه میفهمی یک نفر چقدر بزرگ بوده، درست در لحظهای که دیگر نیست.
درونم احساس عجیبی بود؛ ترکیبی از اندوه، شرم، و قدردانی. اندوه برای اینکه دیگر قرار نبود او را ببینم که با دستکشهای کهنهاش گلدانها را جابهجا میکند. شرم برای اینکه تا قبل از مرگش، هیچوقت واقعاً به او نگاه نکرده بودم. و قدردانی برای اینکه دستکم حالا، در این لحظه، همهی ما فهمیده بودیم بعضی ستونهای یک دنیا، بیصدا آن را نگه میدارند.
نسیم شدیدی وزید. نورها لرزیدند، اما خاموش نشدند.
کنار نیمکت، فانوس خاموش ناگهان خودبهخود روشن شد. شعلهای کوچک، طلایی و آرام. کسی وردی نخوانده بود. هیچکس هم تعجب نکرد. انگار خود قلعه تصمیم گرفته بود در این وداع شریک شود.
برای چند دقیقه، هیچکس چوبدستیاش را پایین نیاورد.
نه چون منتظر دستور بودیم، نه چون رسم اینطور میگفت. چون هیچکداممان دلش نمیخواست اولین نفری باشد که این نور را تمام میکند.
آن شب، ادای احترام ما فقط برای آقای فیلبِرن نبود. برای تمام آدمهایی بود که قهرمان نیستند، اما اگر نباشند، دنیا از جاهای کوچکش شروع به فروریختن میکند.
وقتی بالاخره چوبدستیام را پایین آوردم، حس کردم چیزی درونم عوض شده. غم هنوز بود، اما خالی نبودم. انگار آن نور کوتاه، چیزی را در تاریکترین گوشهی دلم روشن کرده بود.
برای اولین بار فهمیدم احترام فقط به کسانی تعلق ندارد که تاریخ اسمشان را حفظ میکند؛
گاهی باید چوبدستیات را برای کسی بالا ببری که مهربانیاش، بیسر و صدا، تو را تا همین امروز رسانده است.
و من؟
بله، در آن ادای احترام شرکت کردم.
نه به خاطر رسم.
نه برای اینکه بقیه هم بودند.
بلکه برای اینکه بعضی آدمها اگرچه با جادوی عظیم شناخته نمیشوند، اما خودِ دلیلِ زنده ماندنِ جادو در یک مکاناند.
و آن شب، زیر آسمان سرد هاگوارتز، ما برای یکی از همان آدمها نور شدیم.
---
خیلی خوب نوشته بودی! لذت بردم واقعا.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز، سپس انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج