جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

هافلپاف هافلپاف
گریفیندور گریفیندور
اسلیترین اسلیترین

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۱۹:
روی صندلیم تو کلاس فال‌گیری نشستم و معلم همین‌طور گرفته داره درباره‌ی فلان و بهمان وراجی می‌کنه.
راستش این چیزهای فال‌گیری خیلی حوصله‌سربره، ولی خنده‌داره که این‌همه آدم بهش باور دارن. شاید باید دور و بر مدرسه یه کار جن‌گیری پولی راه بندازم، ولی حدس می‌زنم جواب نده، چون کل این‌جا جن‌زده‌ست و انگار همه هم مشکلی باهاش ندارن.

واقعاً اصلاً به معلم گوش نمی‌دم، یعنی لازم هم ندارم گوش بدم، چون پدرم "جِی‌.جِی. ریکنولز" کاری کرد منو تو این مدرسه قبول کنن، چون یه کتابخونه یا همچین چیزی به این‌جا اهدا کرده.

خلاصه نوبت من می‌شه که یه تمرین فال‌گیری انجام بدم، واسه همین رو می‌کنم به پسری که کنارم نشسته؛ فکر کنم اسمش دارکو یا همچین چیزیه.

- خب دارکو...
- اسمم دریکوئه.
- باشه هرچی، بذار برات فال بگیرم، کله‌تخم‌مرغی.

این یارو بوی مرگ و تنهایی می‌ده، وااای. خلاصه چشم‌هامو می‌بندم و سعی می‌کنم براش فال بگم و تا جایی که می‌تونم قانع‌کننده باشم.

- اووووممممم...
- این‌جا کلاس یوگا نیست.
- خفه شو آشغال!

چشم‌هامو تند تند باز و بسته می‌کنم و خیلی نمایشی دستمو به سمت آسمون دراز می‌کنم.

- من پیش‌بینی می‌کنم... نه، من دیدم! اووو بله من آینده‌ات رو دیدم.
- واو.
- واو واقعاً! غمگین و تنهایی، و تازه، قراره گازت بگیرن… مثل یه سیب.
- چی؟

دهنمو اون‌قدر باز می‌کنم که حس می‌کنم فکم در رفت، ولی به هر حال بازوشو گاز می‌گیرم! من عاشق گاز گرفتن آدم‌هام و ظاهراً اگه همین‌طور هی کتابخونه اهدا کنی، کادر مدرسه دیگه براش مهم نیست کی رو یا چی رو داری گاز می‌گیری. خلاصه دریکو از درد مثل یه دختر جیغ می‌کشه:

- بابام از این موضوع خبردار می‌شه!

جیغ می‌زنه، و من تو دلم می‌گم: خب اشکالی نداره، اونم گاز می‌گیرم، چیز مهمی نیست.



---
همه‌ش منتظر بودم بالاخره دراکو یه جا پای باباشو بکشه وسط که آخر رسیدم بهش.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/2 17:40:22
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر شماره ۱۹
آزمایش ۴۴۵، مبحث :ثابت کنید پروفسور پیشگویی نمی تواند پیشگویی کند
جایزه ی برنده: یک شیشه آمورتنشیای مرغوب
امضا: برادران مخوف
لونا لاوگود احترام خاصی برای برادران مخوف قائل بود اما از هیچ چیز بیشتر از خواهر به اصطلاح نمکین آنها نمی ترسید. جینی ویزلی یک طره از موهایش را توی دهانش گذاشته و بی حواس می جوید. و همینطور با پاهایش مدام روی زمین ضرب می گرفت. چشمانش را ریز کرده بود و سایه ی تاریکش تا چند میز آنورتر را پر از سوتوواتاری کرده بود. البته اگر لونا شرایطش را تعریف می کرد عده ی کمی از مردم سوتوواتاری ها را باور می کردند و حتی عده ی کمتری روی ترسناک جینی ویزلی را. پس تصمیم گرفت در کار دوستش دخالت نکند و به جای آن از کلاس مورد علاقه اش لذت ببرد.
کلاس پیشگویی رسما بهشت لونا بود. نور کم محیط آرامش بخش بود و دود عود صندل مثل ابر از بین دانش آموزان عبور می کرد. مبل های راحتی دورتا دور میزهایی با رومیزی های ساتن حاشیه دوزی شده چیده شده بودند. با چای تازه دم مورد پذیرایی قرار می گرفت و از همه مهم تر سیبل تریلانی هرگز درباره ی بیسکوییت های رژیمی که لونا با خودش به کلاس می آورد غر نمی زد.
چه خیال باطلی. سایه ی تاریک اطراف دوستش ناگهان انقدر بزرگ شد که حتی دود عود را هم از میز آنها فراری داد:« نگاشون کن، دارن روی صندلی تریلانی پونز میذارن، نمی تونیم بذاریم این اتفاق بیفته. این معجون نباید به دست رومیلدا وین برسه.»
لونا آه کشید. فاصله ی مورد علاقه ی اون نسبت به دراماهای مدرسه به قدری بود که بتونه تماشاشون کنه اما درگیرشون نشه، اما به نظر میومد چنگال های تقدیر به حتم قصد کرده بودند او را به این منجلاب بکشند. دوستش نیاز به کمک داشت و در هاگوارتز کمک باید همیشه می رسید. این یک اصل بود. پروفسور تریلانی با قدمهایی آشفته وارد کلاس شد:«امرووووز... امکان داره یاد بگیرییید .... چطوررررر آینده ی خیلییی نزدیک یا شاید هم گذشته ی ناواقع رو احتمالا در گوی ها جادوییتون ببینید. به یاد داشته باشید بدون ابر، بارونی در کار نیست... هر ابری هم بارش زا نیست. افکار پوچ و گل رو از خودتون دوووور کنید و بذارید.... پرده های زمان ...و مکان شما رو در خودشون بکشن. نفس هاتون رو کنترل کنید. دمممم....بازززدمممم.....دممممم...-سرفه سرفه- بازدمممم... -ناگهان کل صورت پروفسور از عصبانیت آتشین شد -فرفری ای که اون پشت نشستی، اگر بخوای انقدر تند نفس بکشی مدت زیادی عمر نمی کنی..... باززززدممم...حتی یک لحظه از گوی هاتون غافل نشید.»
و بعد پروفسور همینطور کنار میزش ایستاد. لونا زیر لب گفت:«شاید هیچ وقت نشینه.» جینی سرش رو به نشانه ی نفی تکون داد:«همیشه نیمه اول کلاس رو ایستاده می خوابه، نیمه ی دوم رو نشسته.»
لونا با کنجکاوی به سمت پروفسور موردعلاقش برگشت و با کج کردن سرش سعی کرد دید بهتری به چشم های بزرگ پشت شیشه عینک داشته باشه. پروفسور انگار داشت به اونها نگاه می کرد اما چشمانش تمرکز نداشتند. شاید اگر لونا هم یاد می گرفت با چشمان باز بخوابد می توانست نارگل ها را پیدا کند.
«در عشق و در جنگ انجام هرکاری منصفانه است».
با شنیدن صدای جینی گردن لونا آنقدر تند برگشت که صداش حتما باید در طالعش ثبت می شد. جینی چوبدستیش رو از زیر میز به سمت رومیلدا گرفته بود و زیر لب شروع به خوندن یه افسون کرد. لونا دستش را روی دست او گذاشت و چوبدستی را پایین آورد:«اگر همچین کاری کنی جنگ سرد بینتون پر از حرارت میشه.»
جینی فقط در جواب ابرو بالا داد و منتظرانه به لونا خیر ماند، لونا گلوش رو صاف کرد و قوطی چوبی معرق کاری شده را از کیفش درآورد:«بیا به جای روش های سخت از ظرافت زنانه مون استفاده کنیم و از دانشی که از آینده به دست میاریم علیهش استفاده کنیم.»
-تاروت جزو پیشگویی معتبر محسوب نمیشه.
لونا شانه بالا انداخت:«کی تعیین می کنه؟»
خیلی زود دسته ای از کارت ها روی میز چیده شده بودند. :«پنج کارت انتخاب کن.»
جینی بدون وقفه اولین کارت رو برگردوند. دو جام. :«کارت اول نیت تو رو نشون میده.» جینی نگاه چپ چپی به زن و مرد روی کارت انداخت. و با لحنی که هر لحظه عصبانی تر میشد غرید:« به نظرت من نیت خودم رو نمی دونم؟» لونا تصمیم گرفت راجع به تفاوت خودآگاه و ناخودآگاه بعدتر ها که دوستش از خطر انفجار دور شده بود به او تذکر بدهد. کارت دوم پاپ اعظم رو نشون میداد:« این کارت وضعیت حال رو نشون میده. نشون میده که نسبت به شرایط نگران و ناراضی هستی و بهت توصیه می کنه نسبت به خودت و دیگران کمتر قضاوت و سرزنش انجام بدی.» جینی دیگر چشمهایش را بسته بود و تلاش می کرد نفس هایش کنترل کند. لونا با افتخار در ذهنش یادداشت کرد که جینی بیشتر از آنکه وانمود می کند به درس اهمیت می دهد:«کارت سوم نوباوه ی جامه، کارت چهارم مرگه ، و کارت پنجم نه چوبدسته.»
چشمهای جینی حالا باز باز بود:« اینا یعنی چی؟»
لونا چند لحظه تامل کرد:«نوباوه ی جام می تونه نشون دهنده ی یه مرد نوجوون ، شوخ طبع خوش مشرب و با تخیل بالا باشه. به نظرت این ویژگی ها با هری مطابقت داره؟»
جینی چند لحظه بی حرکت شد و بعد یه لبخند دراز روی صورتش پهن شد:« هری بیشتر به شوالیه می خوره تا نوباوه.»
-خوب پس معنی باطنیش رو در نظر می گیریم. این کارت آینده ی نزدیک رو پیش بینی می کنه و می تونه نشون دهنده ی اعتراف عشقی یه دختر به یه پسر باشه.
-امکان نداره.
-گفتم شاید
-قطعا امکان نداره. کارت مرگ چیه؟
لونا فقط نیم نگاهی به اسکلت روی کارت انداخت:«احتمالا تغییر. مال آینده ی دوره شاید اصلا لازممون نشه. کارت آخر هم توصیه ای هست که تاروت بهت داره. اینکه صبر داشته باشی و آروم آروم از سختی ها عبور کنی.»
جینی زیر لب چیزهایی راجع به چرند بودن پیشگویی گفت و رویش را از لونا گرفت. دقایقی بعد رومیلدا وین روی زمین افتاده بود و از بینی اش خفاش ها بیرون می زدند و به خاطر فضای کوچک کلاس به دانش آموزان اصابت می کردند. صدای فریاد جینی به سختی از ما بین جیغ دانش آموزان قابل افتراق بود:«لونا، بدو بریم.»ولی به محض شروع به دویدن یکی از دوستان رومیلدا پاهای جینی را ژله ای کرد و حالا دخترک مغرور عاشق پیشه هم روی زمین ولو شده بود. لونا به کارت پنج چوبدست که از دستش روی زمین افتاده بود نگاه کرد و بعد به پروفسور که در کمال آرامش بدون هیچ تغییری آنجا ایستاده بود و گه گاه صدای نفس هایش شبیه به خرخر به نظر می رسیدند. سیبل تریلانی تا ابد الگوی زندگی لونا باقی می ماند.


---
چقد جالب یه کلاس درس با حضور جینی و لونا رو شرح دادی. دوستی‌ای که می‌دونیم تو کتاب وجود داشت اما فرصتی برای از نزدیک دیدنش تو کلاس درسی رو نداشتیم.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/30 11:15:15
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین جلسه کلاس پیشگویی درست بعد از تایم ناهار بود و منم یکم زودتر از بقیه اومده بودم سرسرای بزرگ و مشغول غذا خوردن شدم ، معمولا ترجیح میدم اوقات خلوت برم هر جایی مخصوصا اوقاتی مثل صرف غذا ، نه اینکه منزوی باشم و گوشه گیر اتفاقا به وقتش با افرادی که احساس صمیمیت کنم خیلی هم گرم و پرشور میشم ، ولی خب شلوغ بودن بیش از حد اطرافم هم معذبم میکنه .
در حالی که دیگه جمعیت داشت بیشتر و بیشتر میشد منم غذامو خورده بودم و پا شدم زدم بیرون ، حتی با وجود راه زیاد تا بالای برج شمالی هنوز وقت داشتم برای رفتن سر کلاس برا همین سلانه سلانه میرفتم و سرم بالا بود ومجسمه های قسمت های بالایی راهرو ها رو که تا حالا متوجهشون نشده بودم رو یکی یکی نگاه میکردم ، مجسمه هایی تقریبا درهم برهم که براحتی نمیشد شمردشون از سر های کوچیک با گوش های نوک تیز وارفته مشخصاً سر ها مربوط به جن های خونگی بودن ، چهره هاشون گاهی خسته گاهی همراه با خشم بنظر میومد ، در حین عبور با یکسری پچ پچ و صحبت های نامفهوم که از تابلو های راهرو ها بود حواسم از بالای سرم پرت میشد و متوجه مسیر روبروم میشد ، هنوز تعداد کمی از افراد بودن که صرف ناهارشون در سرسرا تموم شده بود و خارج میشدن ، از یک جایی ببعد از زیر کنگره های انتهایی راهرو ها مسیر وارد فضای باز قلعه میشه تا نهایتا به برج شمالی میرسه ... همچنان داشتم یواش یواش از پله های برج بالا میرفتم تا خودمو زیادی خسته نکنم ، صدای گروهی از جادو آموزان رو میشنیدم که اون ها هم به سرعت خودشون رو بعد از ناهار رسونده بودن به پای برج شمالی ... وقتی من رسیدم به کلاس با وجود آهسته اومدنم اما نفس هام سنگینی میکرد ، آهسته وارد کلاس شدم که هنوز هیچ کسی داخلش نبود از بدو ورود بوی بخور داخل کلاس برام یه حس آشنایی داشت ، بیشتر که وارد شدم پرفسور رو دیدم که با چشمانی بسته بالا دست کلاس روی سکوی کوتاه چهارزانو نشسته بود و دستانش رو بصورت باز رها کرده بود روی زانو هاش و از اونجایی که بی سر و صدا وارد شده بودم همچنان آرامشش پا بر جا بود ، به جز عینک ته استکانی کج روی صورتش و یک شال گردن بی قواره دور گرنش فیگور نشستنش تقارن مشخصی داشت ... اما مخم گیر کرده بود روی بوی شدید بخوری که کلاس رو گرفته بود ، بنظرم سندس و صندل دود کرده بود و خب یکم که فشار آوردم که من کجا دیگه این بو به مشامم رسیده بود یادم اومد که زمان خرید وسایل مورد نیاز سال جدیدم توی دایاگون آلی که بودم از سر فراغت زمان رفتم پرسه زدن تا اینکه از یه گذر سر درآوردم که پر از جادوگران و ساحره های کولی بود ، اواسط گذر که رسیدم یه گروه از جادوگرای خارجی چادر زده بودن ، از ظاهرشون پیدا بود که از جادوگرای بادیه نشین مصری هستن ، تصویرشون رو یادمه توی یک مقاله با عنوان "جادوگران صحرایی و راز مدرسه جادوگری جیزه " توی ستون مقالات برگزیده " طفره زن " دیده بودم ... درباره شگرد مدرسه علوم و فنون جادوگری جیزه از جادوگران صحرا نشین بعنوان نیروی پوششی برای رصد ماگل هایی که اسم خودشونو گذاشتن باستان شناس و گه گاهی حوالی اهرام متفرق میشن و مشغول کنجکاوی و کند و کاو - از وقتی که ماگل ها تونستن به اهرام خوفو نفوذ کنن و به یک سری اسرار باستانی جادویی دست پیدا کنن ، جالبه که خود ماگل ها هم این اسرار رو افشا نکردن برای مردمشون یا اگرم شد عقل ماگل ها بهش نمیرسید و داستان سرایی میکردن دربارش و جریان نفوذ هم این بوده که تا اون موقع از اجنه بیابونی برای حفاظت از میراث اهرام استفاده میشد که مدت ها بوده که کنترل و تسلط وزارت جادوی مصر روی اونها کم شده بوده و خب اون جریان برای وزارت جادوی مصر یک رسوایی خیلی بزرگ بوده که از اون به بعد تصمیم گرفته شد که از این بادیه نشین ها استفاده بشه هرچی نباشه جادوگرای بادیه نشین بهتر غلق اجنه بیابونی رو بلدن ... خلاصه نظرم جلب شد بهشون و خب رفتم سمت چادرشون که دقیقا شکل همون چادری بود که توی تصویر دیدم با این تفاوت که چادر توی تصویر وسط شن های بیابون بود و چند تا شتر کنارش ، سرک کشیدم داخل چادر و درست همین بویی که امروز به خاطرم اومد به مشامم رسید ...

آهسته رفتم یه گوشه ای نشستم و زحمت بر هم زدن مراقبه پروفسور رو گذاشتم به عهده گروه بچه ها که تو راه بالا اومدن بودن ... تازه نشسته بودم که یه برانداز مختصر دیگه به استاد کردم و سرم رو چرخوندم به سمت پنجره ، دکور کلاس از بس لابلای دود بود تماشای محوطه بیرونی از پنجره رو ترجیح دادم ... یکم که گذشت صدای نفس نفس زدن چند نفر رو شنیدم که وارد میشدن از بچهای گریفندور بودن و نمیشناختمشون زیاد و چون پیشتر متوجه حضور دو نفر توی کلاس نشده بودن سبکسرانه مشغول غرولند بودن ... تلپ تلپ خودشونو انداختن رو صندلی های گوشه های کلاس بنظر میومد که نمیخواستن اونچنان در معرض دید استاد باشن (مثل خودم) و خب وقتی هم متوجه من شدن با نگاه سلامی بهمدیگه کردیم ... همین حین استاد مراقبه اش رو با یه مانترای کوتاهی با طمانینه به اتمام رسوند و چشماش رو که باز کرد اول روبروش رو نگاه کرد و با یک جهش تند سرش رو گردوند تا افراد وارد شده رو پیدا کنه و با هر یافتنی زمزمه وار "سلام سلام ، بچها" و من و اونایی که اول متوجهش نشده بودن و یکه خوردن نیم خیز بلند شدیم به استاد سلامی کردیم ... از جاش بلند شد و جایگاه جلوی کلاس رو دور زد نشست رو صندلی پشت میزش و کتابی رو روبروش باز کرد خیره شد بهش ... تک تک و چنتا چنتا بچه های دیگه رسیدن همگی ، تا فضای نفس گرفته افراد آروم گرفت پروفسور سرش رو بلند کرد و با گلوی گرفته اما بلند اینبار به کلاس سلام کرد و منظم جوابش رو شنید ، بی مقدمه اما سر صبر درس رو شروع کرد و از کلاس خواست تا فصل "اصول و مقدمات فال قهوه" از کتاب " فال مایعات و احوال جاریات" رو باز کنیم و از ربکا استون خواست تا یک بار برای همه مقدمه فصل رو روخوانی کنه - انگار بچه ماگل مدرسه ای هستیم - ربکا با صدای زیری اما آزرده از دود فضای کلاس شروع کرده بود به روخوانی : اصول شروع دیدن فال قهوه آن است که فنجان را از محل نوشیده شدن و از سمت چپ که در بالا اشاره شد که مربوط به احوال گذشته فال میباشد شروع به خوانش میکنیم ... اصلا چرا باید روی دیوار های منتهی به سقف راهرو های مدرسه مجسمه های جن های خونگی باشن ؟ چه ربطی داره آخه ، چرا به جاش مجسمه ای از سر های جادوگران بیشماری که طی چند صده توی این مدرسه درس خوندن نیست ! هرچی باشه یه جادوگر محصل بهرحال مهمتر از یه جن خونگیه ، هففف ... میون روخوانی ربکا مغزم کشش نداشت گوش بده به درس و خب ذهنم سرگرم فکر کردن به اون مجسمه هایی که وقتی توی راهرو میومدم تماشا میکردم شد .
ربکا در حال روخوانی بود که با اشاره چوب دستی پروفسور که تا نیمه داخل آستین بلوز کامواییش بود فنجان های قهوه روی هر میز به تعداد هر نفر ظاهر شد درست مثل وقتی که توی سرسرا میزها به طرز شگفت انگیزی به یک آن پر از غذا میشه ، تو این فکر هم رفتم که کاشکی طلسمشو یاد بگیرم شبایی که تو رخت خوابم هستمو گشنم میشه اجراش کنم و برام غذا ظاهر بشه ، اونجا که ربکا خوند : و آنگاه با استفاده از اشکال داده شده در جدول شماره 3 انتهای کتاب خود میتوانید برای خوانش فال قهوه به تمرین بپردازید ، پروفسور دستور داد تا دو به دو باهم بنشینیم و طبق دستورات کتاب فال طرف مقابلمون رو ببینیم ، در همین حین امی همیلتون رو کرد به من و منم متوجه شدم که یار تمرینیم قراره ایشون باشه ، از اونجایی که موقع روخوانی حواسم پرت چرایی مجسمه های کله های اجق وجق جن خونگیا بود مجبور شدم تا وقتی فنجون امی آماده میشه سریع نگاهی به کتاب بندازم ، چقدر طولانی بود ! کی این 10 صفحه رو خوند و من نفهمیدم ؟
داشتم عاجزانه خودمو میرسوندم به جایی که روخوانی تموم شده بود که پروفسور بلند شد تا قدم بزنه توی کلاس برای سرکشی به روند فال بینی بچه ها ، امی که انگاری موقع تولدش در حال فال بینی متولد شده بود با خون سردی چشماش رو دوخته بود داخل فنجون من و مشاهداتش رو یادداشت میکرد (با رسم شکل) و منی که همچنان یک نگاهم به فنجون امی و یک نگاهم به جدول اشکال بود حتی حواسم نبود به تخیلاتم مجال فال بافی بدن ... بهرحال به هر زحمت تونستم برای امی نوید یک خبر خوش از راه دور رو بدم که البته باید مراقب چشم های بدخواه هم باشه ، فکر کنم سر و ته گزارش فالش سه خط شد ، اگه شغلم بود بابتش لعنت مرلین هم دستم نمیومد و در نهایت یک تکلیف یک و نیم متری از رونوشت اشکال فال بینی به همراه تفسیر بعنوان جریمه برام موند .
اما فال امی برام پربار بود ، از گذشته نزدیکم گفت از یک درهم ریختگی تو محیط خانواده و خب تابستون گذشته محیط خانوادم دستخوش مشغله های کاری پدر و مادرم شده بود ، برام پیش بینی کرد این تشویش میتونه اینده حرفه ای من رو تحت تاثیر قرار بده ، تو فالم یه روباه دید که به جرعت میتونم بگم این یه فقره شخص تامی کینگزلی هستش ... از اینکه وقتی که تو راهرو ها بباهم برخورد میکنیم و با یه حالت مکارانه ای سراغ بیزبیلک جیبی (یه وسیله چند کاره جادویی ، یه کارش مثلا یادآور یکسری کار های مهم و کلی کارایی دیگه) جدیده منو میگیره که ازم بگیره نگاهش کنه ، آخرش هم بیم این رو دارم که ازم بپیچونه ... در طول شرح دادن امی هم پروفسور مدام تحسینش میکرد و دست آخر 20 امتیاز برای ریونکلاو کسب کرد و خب مبارکشون باشه .
برای ادامه درس برگشت جلوی کلاس و با چند تلاش ناموفق برای صاف کردن صداش افزود : عزیزانم ! به نوشیدنی با هر باری که لب به نوشیدن میبریم در لحظه ای نفسی دمیده میشه ، نفس ها اما فقط یک توده هوای فشرده از درون ریه ها نیستن ، نفس هر آدمی که باری در سینه خود داشته باشه با هر نفس باری از رازواره های درون سینه رو رها میکنه و با خود اون شبه رازواره رو منتقل میکنه به هر آنچیز که جذب کننده بازدم باشه از جمله خوراکی و نوشیدنی ، حتما در کلاس ورد های جادویی در مباحث طلسم کلامی دمیدنی با این مقوله ابتدایی روبرو خواهید شد ، پس وقتی نفس شخصی که روی نیت درونی خاصی و یا هر مشغله درونی ای با تمرکز رها بشه به هر چیز جاذب ، تمام اجزای ماده جاذب تحت تاثیر انرژی نفس قرار میگیرن و گویی تبدیل میشن به یک وسیله برای بازگو کردن هر اونچیزی که خودآگاه یا ناخودآگاه در صندوقچه اسرار سینه اش نهفته شده باشه ... در همین حین صحبتش رو متوقف کرد و گفت تکلیف هفته آینده شما یک تحقیق یک متری درباره چگونگی واکاوی رازواره های درونی و واداری به انعکاس در فال هستش ... روز بخیر عزیزانم .
لبخند رسمی و گذرایی زد که حکم اتمام کلاس رو صادر کرد ...


---
داستان‌سرایی خوبی داشتی اما چون پاراگراف‌های پستت خیلی خیلی طولانی بودن، خوندن پستت خیلی سخت شده بود. سعی کن با فاصله‌های متناسب پاراگراف‌بندی کنی و بین هر دو پاراگراف دو بار اینتر بزنی. مثلا وقتی موقعیت عوض می‌شه، تغییر توصیف مکان یا شخص رو داری و... دو بار اینتر بزن و باقی توصیفات و توضیحات رو به پاراگراف بعد منتقل کن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/30 1:19:56
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
«تصویر شماره ی ۲۱»

هوا بارونی و‌ قلعه همون حس و حال سرد هوای بیرون رو داره سقف سراسری رعد و برق و بارون نشون میداد تا پامو از در بیرون گذاشتم احساس کردم موهام و ردای تنم خیس شد…
امروز روز عجیبیه چرا همه چی غمگینه چرا قلعه سرده چرا همه چی غم زدس .
جمعیت زیادی بیرون میبینم .
مطمئنم از سال اولیا هستن تا سال آخر همه دور هم جمع شدن و این باعث استرس و اظراب درونی من میشه؛ چقدر از این حس متنفرم ولی باید تحملش کنم.
هرچقدر جلوتر که میرم تصویر دردناک تر میشه
و چوب دستی رو به بالا فقط نشانه یک چیز است….
مرگ ساحره موردعلاقه ام.
پروفسور مکگوناگول دنیای جادوگری را رها کرد و چقدر برای من دردناک است .
او الگوی من بود .
او قوی بود.
دوست داشتنی بود .
او مهربان بود و دنیا مهربانی عظیمی را از دست داد.
نه تنها برای دنیای جادوگری ناراحتم بلکه جامعه ماگل ها هم با فقدان عمیقی رو به رو است
اینقدر درگیر غم خودم بودم که فراموش کردم زیر بارون سیل آسا تنها وایسادم و چوب دستی من است که تنها رو به آسمان گرفته شده.



---
خیلی داستان کوتاهی بود ولی چون به اندازه کافی خوب نوشته بودی دلم نمیاد اینجا متوقفت کنم. لطفا حواست باشه که تو پستای بعدیت جزئیات بیشتری بدی از اتفاقاتی که رخ می‌ده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط whiter0se_parmida در 1405/1/23 18:51:12
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/23 19:22:01
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
«تصویر شماره ۲۰»

- اونا بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی شبیه ما هستن. خیلی بیشتر...

صدایش فقط کمی بلندتر از زمزمه بود؛ اما قابل شنیدن بود. حداقل در آن کالسکه‌ی کوچک که فقط ما دو نفر در آن نشسته بودیم، به وضوح قابل شنیدن بود.
- کیا؟

چشمانش را هنوز به بیرون از پنجره دوخته بود. نمی‌شناختمش، نمی‌دانستم چندمین سالی‌ست که به هاگوارتز قدم می‌گذارد، اما از من کمی کوچکتر به نظر می رسید.
- تسترال ها.
-تستر..ال ها؟

نگاهش را به سمت من برگرداند. لبخند گرمی داشت.
- پس تو هم نمی‌بینیشون. اشکالی نداره، آدمای زیادی هستن که اونا رو نمی‌بینن. تا حالا به این فکر نکردی که این کالسکه ها چطوری حرکت می‌کنن؟
- خب... مگه افسون نشدن؟

خندید‌.
- نگاه کن. تسترال ها اونا رو می‌کِشن.

رد نگاهش را تا جلوی کالسکه دنبال کردم و چند لحظه به نقطه ای که اشاره کرد بود، خیره ماندم. از اینکه چیزی که می‌خواست نشانم دهد را نمی‌دیدم، احساس شرم می‌کردم.
- نمی‌دونستم تسترال ها واقعین. اما من... خب هنوز هم چیزی نمی‌بینم...

باز هم خندید. خنده اش گرم بود. هدفش تمسخر من نبود‌.
- خب این خیلی خوبه نه؟ نشون میده تو تا حالا غم خیلی بزرگی رو توی زندگی تجربه نکردی.
- بستگی داره غم بزرگ از نظرت چی باشه.
- می‌دونی... میگن فقط کسایی که مرگ رو از نزدیک دیده باشن ‌می‌تونن تسترال ها رو ببینن. تسترال ها از مرگ متولد میشن، اونا از هر موجودی که ما به چشم می‌بینیم واقعی ترن.

چیزی نمی‌گفتم. دوست داشتم ادامه دهد و بشنوم.
- اونا خیلی واقعین، بیش از حد واقعی. دقیقا برای همینه که خیلیا نمی‌بیننشون. ولی خب مرگ... مرگ شاید حقیقی ترین اتفاقی باشه که برای ما آدما می‌افته. وقتی که مُردن رو به چشم می‌بینی، حس می‌کنی این اولین باریه که واقعا داری می‌بینی؛ اولین اتفاقیه که واقعا میفته و تو نمی‌تونی هیچ‌جوره مانعش بشی.
جادوگر ها می‌میرن و با مرگ اونا، تسترال ها متولد می‌شن. دقیقا به همین دلیله که ما ازشون متنفریم، به همین دلیله که نمی‌خوایم ببینیمشون؛ چون اونا تجلی حقیقتی هستن که ما چشممون رو روش می‌بندیم. بهمون ثابت می‌کنن که چقدر آسیب‌پذیر و ناتوانیم، چقدر راحت سرنوشت می‌تونه ما رو به هرجایی که خواست هدایت کنه.
ترسیدیم. نمی‌خواستیم مدام جلوی چشممون باشن و ضعفمون رو بهمون یادآوری کنن، پس چشممون رو روشون بستیم. پاکشون کردیم. وانمود کردیم از اول نبودن؛ که هیچوقت وجود نداشتن.
ما انتخاب کردیم که از دردمون فرار کنیم، چون نمی‌تونستیم باهاش مقابله کنیم. سخت بود. اگر سعی می‌کردیم، ما رو خفه می‌کرد و می‌شکست؛ پس دست از مبارزه کشیدیم، به همین راحتی.
اما خب بسته بودن چشم ما، هیچوقت حقیقت رو تغییر نداد.

کالسکه حالا به ورودی قلعه رسیده بود. باورم نمی‌شد، چقدر زود گذشته بود.


---
زیبا بود! ارتباط مرگ و تسترال‌ها رو هم خیلی خوب به تصویر کشیدی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/20 1:53:20
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1405 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 21 کارگاه داستان نویسی

بارون میایید و برف روی موهای رنگارنگ و ردپاهای چهاررنگ جادوگران می‌نشست. چوبدستی ها برافراشته شده بود و همگان اشک می‌ریختند اما او هیچ اشکی می‌ریخت. مردم با دیدن او که بی حس به جادوگران چشم دوخته بود نگاه می‌کردند و بعد در گوش یکدیگر پچ پچ می‌کردند. حق داشتند. او مسئول‌ بود. مسئول همه ی این اشک ها و خیس شدن زیر بارون.او بود که باعت شده بود حالا بهتری جادوگر هاگوارتز دیگر وجود نداشته باشد.هنوز صحنه های آهسته آن روز جلوی چشم هایش رژه میرفت. آن روز هم با آن می‌بارید.آن روز هم زمین مثل الان لیز بود. پشت بام و آن جادوگر. چشمان سرخ خودش در انعکاس شیشه عینکش،خون پخش شده روی زمین از زاویه پشت بام.و حالا میدید اشک های ریز ریز پدر آن جادوگر و فریاد های مادرش بر سر او. اما او همچنان بس حس به آن صحنه نگاه می‌کرد.به چوبدستی هایی که به یاد بهترین دوستش که از پشت بام هولش داده بود برافراشته شده بود.و در آن لحظه مرلین را شکر کرد که باران نمیگذاشت اشک هایش پدیدار بشود


استاد انتخابی
آیلین پرنتیس


---
داستان خوب و با احساسی بود، فقط یکم زیادی کوتاه بود... لطفا حواست باشه که تو پستای بعدیت جزئیات بیشتری بدی از اتفاقاتی که رخ می‌ده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/20 1:46:22
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 02:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بعد از اینکه چوبدستیمو گرفتم سمتش پرتلیوس و سندیوس منو گرفتن.پرتلیوس سعی میکرد چوبدستیمو بگیره و سندیوس واستاده بود جلوش که اون کثافت رو نزنم.
ته دلم میخواستم تبدیلش کنم به یک قورباغه،ولی پرتلیوس گفت مطمئن باش اگه اینکارو بکنی مک گونگال پدرتو درمیاره.
برام مهم نبود چون سری قبلی به مک گونگال گفتم اگه ی بار دیگه اون حرف رو بزنه به قورباغه تبدیلش میکنم.
سندیوس گفت برو به مک گونگال بگو ولی من فقط رفتم بیرون که برم سمت درخت افرام که همیشه زیرش اتیش روشن میکنم و جنگلو نگاه میکنم.
من نمیتونم الان برم خوابگاه گریفیندور و البوس رو صدا کنم تا با هم بریم برای همین اومدم توی هال.
تا حالا تو نیمه شب به هال نیومده بودم نور سبز از شیشه ای که به سمت دریاچه هست میاد تو و مارین ها رو میتونی ببینی.
به دریاچه نگاه کردم که همه جاش لجن داشت بغیر از شیشه خوابگاه که احتمالا یک جادو روش اجرا کردن.
خیلی قشنگتر از اون چیزی بود که همیشه میدیدم چون نیمه شبه نور سبز بیشتری داره.
رفتم به سمت خروجی اصلی و وارد راهرو شدم.
تو این راهرو،هم اشپزخونه هست و هم سیاهچال هایی که فیلیچ روانی میگه توش بچه ها رو از انگشت شصت پاشون اویزون میکردم تا پا به جاهای ممنوعه نذارن.
اگه من و البوس اونموقع تو مدرسه بودیم احتمالا تا الان هیچ انگشتی برامون نمونده بود.
ازپله ها رفتم بالا و تعداد انگشت شماری تو راهرو ها مونده بودن چون حدود سه دقیقه دیگه نیم شب میشه همه باید تو خوابگاهشون رو تخت باشن.
بدون اینکه کسی منو ببینه رفتم تو حیاط به سمت جنگل
همیشه از یک مسیر میرم که سال دوم با البوس علامتگذاریش کردیم که پامون به ریشه ای شاخه ای چیزی گیر نکنه
نزدیک بودم که دیدم دور و بر درخت یک نوری میاد
نور سفید
تاحالا ندیده بودم همچین نوری، دیدم که نور از یک موجودی شبیه اسب میاد اما اسب نبود
گفتم شاید تستراله اما تسترال ها رو که دیم بال داشتن و سیاه بودن
گفتم نکنه سانتوره اما سانتور نبود چون بالا تنه انسان نداشت
سرشو که اورد بالا یک دستی رو شونه ام حس کردم و قلبم اومد تو دهنم برگشتم و یک انسان رو دیدم با بیشتر از دو متر قد
هاگرید بود
بخاطر البوس با من صمیمی شد و واقعا ادم مهربونیه
بهم گفتش اینجا چیکار میکنی؟
جواب ندادم
پرسیدم اون همون چیزیه که فکرشو میکنم؟؟
گفت اگه وسوسه نشی خونشو بخوری بله،امشبم وقت بیرون موندن نیست احتمالا بخاطر این تک شاخ قراره بین اون ها و سانتور ها یک دعوای شدید پیش بیاد
اونا اجازه ندارن بیان اینجا،امیدوارم فایرنز این سری پادر میونی کنه و جنگ پیش نیاد مگرنه تعداد زیادی از تک شاخ ها از بین میرن،ممکنه بپرسه چرا خب چون سانتور ها تیرکمون اندازهای ماهرین
خیله خب، خیله برو، برو تو خوابگاهت که یک ربع از نیمه شب گذشته اگه نری جفتمونو توبیخ میکننن بدوووو
من رفتم سمت خوابگاه و تو راه داشتم فکر میکردم چی میشه اگه تو این جنگ یک تک شاخ بمیره و من خونشو بخورم
بنظرت اون خون پاک به لب های من میخوره؟...


---
با تک‌شاخ‌ها مهربان‌تر باشیم خب.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/14 11:46:18
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸:
وقتی از خواب پریدم خود را در جنگلی تاریک با درختانی بلند دیدم در جای جای آن صدای پای موجود ناشناسی شنیده می‌شد تابحال چنین جایی را ندیده بودم خیلی عجیب بود سایه درختان کم کم داشتند می لرزیدند گمان کردم سرم گیج رفت که یکهو اسب سفیدی با شاخی در تاج سرش ظاهر شد تاریک بود ولی می درخشید عجیب بود در موردش شنیده بودم و هرگز از نزدیک ندیده بودم خواستم نزدیکش شوم که صدایی آمد به حرکت درامد و من نیز به دنبال او راه افتادم نمیدونستم دارم کجا میرم ولی بهش حس خوبی داشتم یکهو ایساد از موقعیت استفاده و سوارش شدم با سرعت زیادی حرکت کرد از دور میدیدمشون شبیه خودش بودند ولی با تعداد زیاد وقتی رسیدیم پیاده شدم و به سمتشان حرکت کردم نگاه همه من بودم وقتی به اونی که شاخش عجیب بود رسیدم دست روی سرش گذاشتم که ناگهان چشمانم بسته شد وقتی چشمانم را باز کردم در اتاقم بودم .



---
یکم پستت زیادی کوتاه بود ولی چون در کل خوب نوشته بودی این‌بار کوتاه میام. ولی لطفا حواست باشه که تو پستای بعدیت جزئیات بیشتری بدی از اتفاقاتی که رخ می‌ده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/3 17:17:13
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۲۰
- ما پس از مرگ، زیبا می شویم
در کمال موت، دریا می شویم
خفته ایم، خوابگردانی عظیم‌
ما با مرگ...
تا خواست بگوید"زیبا می شویم"دست پیچک نامرئی ای از پیچک های واویلان جنگل خفته دور گلویش پیچید. در حالی که منتظر مانده بود صدای نرمش به او ندایی بدهد به خالیِ روبرویش خیره ماند. ناتوان در پنهان کردن نگاه پرسشگرش رو به چهره ی بی پروایش برگشت، پیچک را باز کرد:
- پس رویایی که قولش رو دادی کو؟
خندید و طنین خنده اش گنجشک های جنگل ممنوعه و دل او را لرزاند:
- اگه رویا رو ببینی که دیگه لذتی نداره.
دو دست ماهگونش، دستان سرد پسر را گرفتند و به جلو هدایت کردند، ناگهان پای پسر به چیزی در آن فضای خالی گیر کرد و تلو تلو خورد، دختر او را محکم تر گرفت و گفت:
- ششش! کولی بازی در نیار آقای از زیر پر قو در اومده!
پسر اجازه داد هدایت شود. اجازه داد دختر او را در پوچی هدایت کند، چون او همه چیز بود. لبخندی به پهنای صورت زد:
- از زیر پر یه قوی سیاه در اومده، اینو فراموش نکن.
- خوبه خودتم میدونی هر کاری کنی نمیتونی از زیر بلک بودن در بری آقای آلفرد.
- اما_
دنیا دورش لرزید و زمین‌ از زیر پایش فاصله گرفت. دهان باز مانده ی آلفرد را دستان سپید دختر بست:
- هنوز یاد نگرفتی تو این دنیای جادویی مثل ماگلا تعجب نکنی؟! داشتی میگفتی آلفرد.
نگاهش را از ارتفاع زیر پایش به دو چشمش دوخت. چشمانی که خود امنیت بودند، پس هراس را کنار گذاشت‌:
- داشتم می گفتم اما با تو میتونم سفید بشم.
- هیچ چیز ابدی نیست، تو موقتی سفید میشی. کافیه جیم زدنت لو بره که سایه ی سیاه خونواده رو سرمون قد علم کنه.
انگشتانش را میان گیسوان بلندش گره کرد، می‌خواست روشنیشان را مثل گنجشکی در دستانش بگیرد، روی قلبش بگذارد تا لانه کند و شاید سیاهی هایی که طی سالها جمع شده بودند را با آواز خود از سپیده دم پاک کند. چشمانش را بست تا جهان تاریک شود و اشک های خود را خاموش کند که دستان مهربانش صورتش را گرفتند:
- هی... امشب قرار نیست خبری از تاریکی باشه.
سر آلفرد را به بالا هدایت کرد:
- خاندان ما اسم ستاره ها رو روی بچه هاش میذاره که نور رو از آسمون بدزده و تو وجود نسلش قرار بده. در حالی که ستاره های واقعی اون بالان و روشنایی...
دست آلفرد را گرفت و روی سینه اش گذاشت.
- تپیدنیه، نه گرفتنی. یه جوجه پرستوئه، نه یه بید تنبل.
آلفرد لبخند زد و گفت:
- حتی اگه یه ستاره ی الکی باشم، تو بهم نور میدی.
- حالا که انقدر دنبال روشنایی ای، بذار از یه جهت دیگه هم روشنت کنم.
از زیر ردای آبی اش یک شیشه پروانه ی بلوری دزدیده شده از کلاس مراقبت از حیوانات جادویی درآورد. درش را باز کرد و بیخیال از همان ارتفاع انداخت و اجازه داد در ناکجاآباد بیفتد، دستش را وارد شیشه کرد و یک پروانه ی بلوری در آورد و در دستان آلفرد گذاشت:
- لذت دیدن رویا بهایی داره و اگه گفتی برادر خواب و رویا چیه؟
دستش را روی دست آلفرد گذاشت و فشار داد، صدای شکستن بال های پروانه ی بلوری در هوهوی باد گم شد:
- مرگه...
سیاهی ای زیر دست و پای آلفرد را در بر گرفت و به شکل اسبی در آمد. آلفرد خندید:
- تسترال‌! چطور نفهمیدم!
به سمت دختر برگشت و با لبخندی خورده مواجه شد‌. به دستان خونی اش نگاه کرد که خرده شیشه های پروانه در آن فرو رفته بود، به تسترال زیر پایش و به افقی که نمای هاگوارتز را داشت‌. او که با قربانی کردن یک پروانه نمی‌توانست تسترال ها را ببیند، پس چگونه...؟
گنجشک دلش دیوانه وار جیغ میزد و یخ در ذهنش جا خوش کرده بود، دستانش را به سمت دختر دراز کرد و فریاد زد:
- الکترا!
الکترا را باد بهاری با خود برد و تنها چیزی که از او ماند گرد و غبار ستاره بود، آلفرد روی تسترال ایستاد و با چشمان سوزناکش در ردپای درخشش او دست برد و در تکاپوی گیر انداختنش، پایش از روی سنترال در رفت و نفس نفس زنان از خواب پرید. آلفرد با لباس خواب پله های خانه ی اجدادی را طی کرد و به خروجی رسید. بدن نحیفی دارای ردی از تاریکی بر سر و صورت زیر نور ماه می درخشید و آلفرد این درخشش را دوست نداشت.
‌......
- لااقل یه چیزی بخور!
سیگنوس ظرفی از صدف های پروار شده را با دهانی پر به آلفرد تعارف کرد، آلفرد حرفی نزد.
- بچه ها! شب شده! بیاید توی سرسرا، میخوایم سرود یادبود رو بخونیم.
از نگاهشان چیزی جز غرور نمیبارید، چیزی جز تاریکی. آلفرد بی اعتنا به حرف خاله رزیتا سمت پنجره رفت و آن را باز کرد و رو به ستاره های آسمان گفت:
- حق داشتی این کارو کنی... زیادی برای این تاریک خونه روشن بودی.
سپس چشمانش را بست تا دنیا سیاه شود و پرستوی روشنایی دلش فضای بیشتری برای پریدن داشته باشد:
- ما پس از مرگ، زیبا می شویم
ما پس از مرگ، زیبا می شویم
ما پس از مرگ...



---
چه پست احساسی و زیبایی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1405/1/1 22:35:45
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/1 22:42:36
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1405/1/1 23:36:17
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۷ لحظه‌ای در گریمولد 🧙‍♂️

هری و اسنیپ در میان قفسه‌های بلند و پر از کتاب‌های گریمولد ایستاده بودند. گرد و غبار کهنه‌‌ای در هوا معلق بود و بوی کاغذهای پوسیده و جوهر قدیمی فضا را پر کرده بود. اسنیپ، با چهره‌ای عبوس و اخم‌های همیشگی، با بی‌حوصلگی به هری نگاه می‌کرد.

"این کتاب‌ها را سریع‌تر پیدا کن، پاتر. وقت ما محدوده." اسنیپ با لحنی تند گفت. هری که سعی داشت آرامش خود را حفظ کند، با دقت به دنبال کتاب مورد نظر می‌گشت.

اسنیپ که از کندی کار هری کلافه شده بود، ناگهان فریاد زد: "چرا نمی‌توانی ساده‌ترین کارها را هم درست انجام دهی؟" هری با نگاهی خشمگین به او پاسخ داد: "من تمام تلاشم را می‌کنم، پروفسور."

در همین لحظه، اسنیپ با صدایی آهسته‌تر و لحنی که هری آن را کمتر شنیده بود، گفت: "فقط امیدوارم که این تلاش‌ها کافی باشد." سپس دوباره به جستجو در میان کتاب‌ها پرداخت، اما این بار سکوت سنگینی بین آن‌ها حکمفرما بود.


---
با این‌که هنوزم جا داشت تا بیشتر داستانو توسعه بدی، ولی چون نسبت به قبل خیلی پیشرفت داشتی نمی‌خوام دوباره این‌جا نگهت دارم.
اما بهم بگو تو که می‌تونی اینقد خوب بنویسی پس چرا سریع ماجرا رو تموم ‌میکنی؟ بیشتر برامون بنویس! کاملا مشخصه که اگه بخوای می‌تونی یه داستان خوب بنویسی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/28 23:20:06
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/28 23:21:17
با تو از تو برای تو