تصویر شماره ی ۲۰- ما پس از مرگ، زیبا می شویم
در کمال موت، دریا می شویم
خفته ایم، خوابگردانی عظیم
ما با مرگ...
تا خواست بگوید"زیبا می شویم"دست پیچک نامرئی ای از پیچک های واویلان جنگل خفته دور گلویش پیچید. در حالی که منتظر مانده بود صدای نرمش به او ندایی بدهد به خالیِ روبرویش خیره ماند. ناتوان در پنهان کردن نگاه پرسشگرش رو به چهره ی بی پروایش برگشت، پیچک را باز کرد:
- پس رویایی که قولش رو دادی کو؟
خندید و طنین خنده اش گنجشک های جنگل ممنوعه و دل او را لرزاند:
- اگه رویا رو ببینی که دیگه لذتی نداره.
دو دست ماهگونش، دستان سرد پسر را گرفتند و به جلو هدایت کردند، ناگهان پای پسر به چیزی در آن فضای خالی گیر کرد و تلو تلو خورد، دختر او را محکم تر گرفت و گفت:
- ششش! کولی بازی در نیار آقای از زیر پر قو در اومده!
پسر اجازه داد هدایت شود. اجازه داد دختر او را در پوچی هدایت کند، چون او همه چیز بود. لبخندی به پهنای صورت زد:
- از زیر پر یه قوی سیاه در اومده، اینو فراموش نکن.
- خوبه خودتم میدونی هر کاری کنی نمیتونی از زیر بلک بودن در بری آقای آلفرد.
- اما_
دنیا دورش لرزید و زمین از زیر پایش فاصله گرفت. دهان باز مانده ی آلفرد را دستان سپید دختر بست:
- هنوز یاد نگرفتی تو این دنیای جادویی مثل ماگلا تعجب نکنی؟! داشتی میگفتی آلفرد.
نگاهش را از ارتفاع زیر پایش به دو چشمش دوخت. چشمانی که خود امنیت بودند، پس هراس را کنار گذاشت:
- داشتم می گفتم اما با تو میتونم سفید بشم.
- هیچ چیز ابدی نیست، تو موقتی سفید میشی. کافیه جیم زدنت لو بره که سایه ی سیاه خونواده رو سرمون قد علم کنه.
انگشتانش را میان گیسوان بلندش گره کرد، میخواست روشنیشان را مثل گنجشکی در دستانش بگیرد، روی قلبش بگذارد تا لانه کند و شاید سیاهی هایی که طی سالها جمع شده بودند را با آواز خود از سپیده دم پاک کند. چشمانش را بست تا جهان تاریک شود و اشک های خود را خاموش کند که دستان مهربانش صورتش را گرفتند:
- هی... امشب قرار نیست خبری از تاریکی باشه.
سر آلفرد را به بالا هدایت کرد:
- خاندان ما اسم ستاره ها رو روی بچه هاش میذاره که نور رو از آسمون بدزده و تو وجود نسلش قرار بده. در حالی که ستاره های واقعی اون بالان و روشنایی...
دست آلفرد را گرفت و روی سینه اش گذاشت.
- تپیدنیه، نه گرفتنی. یه جوجه پرستوئه، نه یه بید تنبل.
آلفرد لبخند زد و گفت:
- حتی اگه یه ستاره ی الکی باشم، تو بهم نور میدی.
- حالا که انقدر دنبال روشنایی ای، بذار از یه جهت دیگه هم روشنت کنم.
از زیر ردای آبی اش یک شیشه پروانه ی بلوری دزدیده شده از کلاس مراقبت از حیوانات جادویی درآورد. درش را باز کرد و بیخیال از همان ارتفاع انداخت و اجازه داد در ناکجاآباد بیفتد، دستش را وارد شیشه کرد و یک پروانه ی بلوری در آورد و در دستان آلفرد گذاشت:
- لذت دیدن رویا بهایی داره و اگه گفتی برادر خواب و رویا چیه؟
دستش را روی دست آلفرد گذاشت و فشار داد، صدای شکستن بال های پروانه ی بلوری در هوهوی باد گم شد:
- مرگه...
سیاهی ای زیر دست و پای آلفرد را در بر گرفت و به شکل اسبی در آمد. آلفرد خندید:
- تسترال! چطور نفهمیدم!
به سمت دختر برگشت و با لبخندی خورده مواجه شد. به دستان خونی اش نگاه کرد که خرده شیشه های پروانه در آن فرو رفته بود، به تسترال زیر پایش و به افقی که نمای هاگوارتز را داشت. او که با قربانی کردن یک پروانه نمیتوانست تسترال ها را ببیند، پس چگونه...؟
گنجشک دلش دیوانه وار جیغ میزد و یخ در ذهنش جا خوش کرده بود، دستانش را به سمت دختر دراز کرد و فریاد زد:
- الکترا!
الکترا را باد بهاری با خود برد و تنها چیزی که از او ماند گرد و غبار ستاره بود، آلفرد روی تسترال ایستاد و با چشمان سوزناکش در ردپای درخشش او دست برد و در تکاپوی گیر انداختنش، پایش از روی سنترال در رفت و نفس نفس زنان از خواب پرید. آلفرد با لباس خواب پله های خانه ی اجدادی را طی کرد و به خروجی رسید. بدن نحیفی دارای ردی از تاریکی بر سر و صورت زیر نور ماه می درخشید و آلفرد این درخشش را دوست نداشت.
......
- لااقل یه چیزی بخور!
سیگنوس ظرفی از صدف های پروار شده را با دهانی پر به آلفرد تعارف کرد، آلفرد حرفی نزد.
- بچه ها! شب شده! بیاید توی سرسرا، میخوایم سرود یادبود رو بخونیم.
از نگاهشان چیزی جز غرور نمیبارید، چیزی جز تاریکی. آلفرد بی اعتنا به حرف خاله رزیتا سمت پنجره رفت و آن را باز کرد و رو به ستاره های آسمان گفت:
- حق داشتی این کارو کنی... زیادی برای این تاریک خونه روشن بودی.
سپس چشمانش را بست تا دنیا سیاه شود و پرستوی روشنایی دلش فضای بیشتری برای پریدن داشته باشد:
- ما پس از مرگ، زیبا می شویم
ما پس از مرگ، زیبا می شویم
ما پس از مرگ...
---
چه پست احساسی و زیبایی بود. 
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.